بک لینک طراحی سایت

انقلاب جمهوری اسلامی ایران
 
نويسندگان
در محضر اولياءالله
فجر آفرینان راسخون
تاریخ شمسی

داستانهای من وعباس 

ماموران حکومتی

قسمت دوم

        حسام از این افکار مسخره که برای لحظه ای از او دور نمیشدند، منزجر شده بود. سعی کرد هر طور شده خود را از این اوهام برهاند. خود را به گوشه دیگر مهدیه رساند وسرش را به کار دیگری سرگرم کرد.

        افسر ارتشی هر دو نمازش را خوانده بود وداشت جوراب بلند مشکی خود را به پا میکرد. جوراب به نظر تنگ می آمد وبه سختی بالا کشیده میشد.کمی با جورابش ور رفت تا بلاخره توانست انرا بپوشد از جا بلند شد. کلت خود را برداشت ودر غلافش قرار داد وپوتین واکس خورده وبراقش را به پا کرده گوشه فرش دوباره به زمین نشست و شروع به بستن بندهای ان کرد.

 


شهیدحسام(محمدخلیل) فرزدقی

 

_ قبول باشه.

_ قبول حق جوون.

ودستش را به سمت حسام دراز کرد وحسام به گرمی دست او را فشرد.

_ چرا بچه ها رفتن گوشه وکنار قایم شدن؟ بگو نترسن بیان بیرون.

از این سخن حسام جاخورده وعرق سردی روی بدنش نشست.

_ کسی به غیر از من اینجا نیست. 

وبا اشاره دست گوشه ای که خالی بود را نشان داد تا حرفش دروغ نباشد.

_ میدونم ان گوشه کسی نیست. بلکه گوشه وکنار مهدیه تو جاهای دیگه

پنهان شدن. من همه چیز رو میدونم. به بچه ها بگو راحت بیان بیرون وبه کار ساخت سن و تمرین نمایشنامه شون بپردازن. تا من مامور سر خیابون یغما هستم نميزارم کسی به شما تعرضی بکنه. واگر دیدم کسی هم خواست بیاد کاسه وکوزه شما رو بهم بزنه، قبلش به سربازا میگم بیان وخبرتون بدن.

حسام که از اگاهیهای افسر ارتشی جا خورده بود اب گلویش را به سختی قورت داد. دست وپایش را جمع کرد وتا خواست حرفی بزند با دنباله حرف مرد مواجهه شد که گفت:

_ سلام پدرتون هم برسونيد اقای فرزدقی.

_ چشم حتما. بگم کی سلام رسونده؟

_ یه بنده خدا.

و خدا حافظی کرد و از درب بیرون رفت.

        شک و دودلی به جانش افتاد. این افسر که بود که از همه چیز انها خبر داشت وحتی او پدرش را هم میشناخت. حالا افکار درهم و آشفته دیگری در ذهنش نقش گرفته بود.

بچه ها یکی یکی از جاهایی که پنهان شده بودند بیرون امدند.وپس از حلقه زدن به دور حسام و شنیدن جریان هرکدام به فکر فرورفته و چیزی بیان میکردند. در این میان سخن از یک نفوذی در میانشان فکر همه را به خود مشغول کرده بود. وبیشتر از همه به عباس مشکوک شده بودند.

        دست ودلشان به کار نمی رفت. به زمین و زمان مشکوک شده بودند. در همین گیر دار سر و کله عباس که باز پست خود را ترک کرده بود پیدا شد. واهسته کنار گوش حسام گفت:

_ عامو ای افسره از همه چی مون خبر داره حتی اسم و فامیل تک تکمون هم میدونه! من خیلی می ترسم. به من هم گفت برو تو بکارتون برسید. خودش مراقبه!

        حالا کم مانده بود که بچه ها روی سرشان شاخ در بیاورند. هر کدام گوشه ای بر زمین نشسته و دست دلشان به کار نمی رفت.

_ پاشید بچه ها. پاشید توکل بر خدا. ان شاء الله از افسران انقلابیه و واقعا می خواد بهمون کمک کنه. حالا که تا چند روز دیگه امام خمینی به وطن بر میگرده این ارتشی ها هم کم کم به سمت امام گرایش پیدا کردن و کاری دیگه به گزارشهای بگیر وببند ساواک ندارن. پاشید تو را خدا این نمایشنامه سربداران خیلی کار میبره ها.....

        بچه ها نیروی تازه ای گرفتند وپس از نمازظهر وعصر که به امامت حسام به جماعت خونده بودند به سرعت دست بکار شدن وشروع به برپایی سن نمایش کردند.

        کارها به سرعت پیش میرفت وقرار بر این شد از فردا شروع به تمرین نمایش کنند.

در این میان حسام نقش شیخ حسن جوری را بازی میکرد و عباس هم یکی از ماموران حکومتی بود که برای دستگیری سربداران اقدام میکرد. بقیه هم نقش هایی با توجه به توانایی هاشون اجرا میکردند.

        امام خمینی پس از سالها تبعید روز گذشته وارد کشور شده وشور وشوق زیادی در مردم ایجاد شده بود. بچه ها که پس از چند روز تمرین به میمنت ورود امام قرار گذاشتن برای سه روز دیگر نمایش را برای عموم به نمایش در آورند.

         اطلاعیه نمایش چاپ شد و در اکثر مساجد و مدارس ودانشگاه ها نصب گردید. در این چند روز موقع نماز سر وکله افسر ارتشی وچند سرباز دیگر هم پیدا میشد و با بقیه نماز را به جماعت میخواندند. پس از نماز هم چند بار تمرین بچه ها را نظاره وانها را تشویق کرده بودند. 

        برای انکه مردم را در اجرای نمایش دخیل کرده قرار بر این گردید تا مامورانی که برای دستگیری سربداران اقدام می کنند از نزدیک درب ورودی مهدیه به سمت سن نمایش هجوم آورده وحرکت کنند و در این میان یکی با فریاد بلند از داخل جمعیت سربداران را از حظور ماموران حکومتی آگاه نماید. این صحنه بارها تمرین گردید وبا توجه به بکر بودن ان مورد پسند همگی بود وبهترین صحنه نمایش  از نظر مجریانش بود.

      دو سکانس برای هر روز بعد از ظهر مقرر گردید. ساعت اولین اجرای نمایش داشت فرا میرسید سیل جمعیت مشتاق شیراز پشت درب مهدیه به صف شده بود. استقبال فراتر از ان بود که تصور میشد. کم کم مردم به داخل مهدیه راه داده شده وهرکس در جایی مستقر شد. فشار جمعیت بیرون از درب وداخل چنان بود که مجریان چندین بار از مردم خواهش کردند که برای سکانس های دیگر تشریف بیاورند.

        با شروع نمایش.سکوت مطلقی بر محل اجرای نمایش مستولی شد. پرده های نمایش یکی پس از دیگری به نمایش در می امد و با پایان هر پرده تماشاگران با فریاد الله اکبر و صلوات هنرپیشگان را تشویق میکردند.

        نمایشنامه به اوج خود رسیده بود. سکوت کاملی بر مهدیه حاکم بود اجرای زیبای حسام در نقش شیخ حسن جوری همه را محسور خود کرده بود. عباس به همراه چند نفر دیگر که نقش سربازان حکومتی را بازی میکردند پشت درب مهدیه با لباسهای سرخ و شمشیر وسپر و کلاه خود منتظر بودند تا کسی که نقش جارچی را بازی میکرد فریاد بزند ماموران حکومتی امدند........

       تا صدای جارچی به اسمان بلند شد که ماموران حکومتی حمله کردند. سیل تماشاگران که صدا را از پشت سر خود میشنیدند ونمیدانستند که این هم قسمتی از اجرای نمایشنامه است، به سمت درب مهدیه هجوم اورده وشروع به فرار به سمت خیابانهای زند و فردوسی نمودند.......

      عباس وسربازانش با فرار جمعیت به عقب رانده شده و با شمشیر آخته هاج و واج به فرار جمعیت نگاه می کردند.......

      شیخ حسن جوری که متوجه اشتباه جمعیت شده بود، از شدت خنده نمی توانست خود را کنترل کرده کف سن نمایش افتاده و دست بر دل خود گرفته بود.......

پایان

بهمن ماه ۱۳۹۲ 

احمد عبدالله زاده 

برای شادی روح نقش آفرين این خاطره زیبا شهید حسام(محمدخلیل) فرزدقی صلوات.

 

منیع: وب سايت به کاکو لبخند




[ دوشنبه 25 بهمن 1395  ] [ 4:31 PM ] [ مهدی زارع ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

اگر کسی خواهان آن است که تاریخچه انقلاب اسلامی ایران را مطالعه کند باید به زندگی امام خمینی (ره) مراجعه کند.
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 44410 نفر
كل مطالب : 122 عدد
تعداد کل نظرات: 0 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: پنج شنبه 14 بهمن 1395 
آخرین بروز رسانی : چهارشنبه 9 فروردین 1396