جشن فرخنده فروردين
نويسندگان
علی جاویدپناه
لینک دوستان

کمتر از چند ساعت به پایان سال ۹۰ باقیمانده و خیلی‌هایمان خسته از فعالیت‌های روزهای اخیر، در فکر تعطیلاتی هستیم که پیش رویمان قرار دارد؛ طولانی‌ترین تعطیلاتی که در تقویممان وجود دارد و بعضی‌هایمان برایش برنامه ریزی کرده‌ایم اما متاسفانه کمتر به این می‌اندیشیم که این تعطیلات برای چیست و چه برنامه‌ای در پس آن وجود دارد؟

این را می‌شود از تعداد محدود عنوان کتابهایی دریافت که با پژوهش درباره نوروز به نگارش در آمده‌اند و مانع تغییرات ناشی از تاریخ شفاهی در آن هستند؛ مثل عملکرد آموزش و پرورش که به فکر پیکهای نوروزی برای وقفه نیافتادن در درس و تحصیل دانش آموزان هست اما بدون اغراق، خیلی باید دقیق شد تا نشانه‌ای از نوروز در کتابهای درسی دانش آموزانش یافت!

اینجاست که خیلی‌هایمان نمی‌دانیم که از ساعت ۱۲ امشب تا لحظه تحویل سال در ساعت ۸ و ۴۴ دقیقه و ۲۷ ثانیه فردا، ادامه سال محسوب می‌شود یا ۹۱؛ نکند راز اعلام نکردن لحظه تحویل سال (به هر روشی که متصور هستید)، در همین قسمت فراموش شده نهفته باشد؟!


موضوع : نوروز

منبع : تابناك




 
 
[ دوشنبه 29 اسفند 1390  ] [ 5:37 PM ] [ علی جاویدپناه ]
نظرات 0

بی تردید یکی از بهترین عادات ایرانیان برگزاری ایین های عید نوروز است.براستی تا چه اندازه با این ایین ها آشناییم تا در حفظ میراث خوب گذشتگانمان کوشا باشیم. با ما همراه باشید تا گشت و گذاری کوتاه و مختصر در نوروز داشته باشیم.

خانه تکانی:

غبار روبی و گردگیری از در و دیوار خانه، کف پوش ها، اسباب خانه، شستشو و پاکیزه و نو کردن جامه و ظروف و اشیای کهنه، دور افکندن اشیای ژنده و فرسوده، تمیز کردن ظروف و دیوارهای منزل، خلاصه «خانه تکانی» برای زدودن آلودگی ها، سیاهی ها و بیرون افکندن پلشتی ها از فضای خانه از رسم های کهن ایرانیان در فرا گشت سال کهنه به سال نو بوده است.

هنوز هم این رسم همچون گذشته در سراسر ایران میان مردم ایران معمول است. امروزه بانوان از چند روز به نوروز مانده، و معمولاً تا پیش از فرا رسیدن شب چهارشنبه آخر سال، به خانه تکانی می پردازند و از زیستگاه های خود پلشت زدایی می کنند. خانه تکانی و زدودن آلودگی ها و پلشتی ها از فضای خانه و کاشانه در آخر سال کهنه، مظهر و نمادی از زدودن سیاهی و مرگ و کهنگی از خانه و آماده کردن فضایی پاک و پاکیزه در آستانه نوروز برای استقبال از روشنایی ها و خوبی ها است.

کاشتن سبزه:

سبزه نمادی از برکت و شگون است و کاشت سبزی عید، از مراسمی است که از دیرگاهان مرسوم بوده و هم اکنون نیز در میان ایرانیان رواج دارد. ایرانیان در اسفند و قبل از نوروز در ظرف های کوچکی گندم و جو و عدس و امثال اینها را سبز می کنند و این سبزه ها را در سفره عید گذاشته و تا روز سیزده نوروز نگاهداری می کنند.

در ایران کهن، «بیست و پنج روز پیش از نوروز، در میدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد و بر فراز هر ستونی دانه هایی از حبوبات می کاشتند؛ و در ششمین روز فروردین، خرداد روز، با سرود و ترنم و شادی، این سبزه ها را می کندند و برای فرخندگی به هر سو می پراکندند.»

پنجشنبه آخر سال:

یکی از آیین های کهن پیش از نوروز یاد کردن از مردگان است که به این مناسبت بر سر مزار درگذشتگان می روند و برای آنان خیرات می دهند.

ایرانیان شیعه، در موقع سال تحویل، به زیارت قبور امامان و امامزادگان میروند. زیارت از مزار شهیدان انقلاب اسلامی و تجدید میثاق با آنان از جمله مراسم پسندیده ما است.

سفره هفت سین:

یکی دیگر از آیین های نوروزی که از دیرگاهان پیشینه داشته و هم امروز تقریباً درهمه شهرهای ایران رایج است چیدن سفره هفت سین است. چیدن سفره هفت سین رسم و باوری کهن است که همه اعضای خانواده در موقع سال تحویل (لحظه ورود خورشید به برج حمل) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سین سال نو گرد هم ایند.

در سفره سفید رنگ هفت سین، از جمله هفت روییدنی خوراکی است که با حرف «س» آغاز می شود، و نماد و شگونی بر فراوانی روییدنی ها است. در سفره هفت سین، سیب، سبزه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو و مانند این ها می گذارند. افزون بر آن آینه، شمع، ظرفی آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، ماهی قرمز، نان، سبزی، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب دینی (مسلمانان قرآن و زرتشتیان اوستا و ...) نیز زینت بخش و آسمانی نمودن سفره هفت سین است.

سبب گزینش هفت سین روشن نیست، اما عدد هفت یکی از اعداد مورد احترام و مذهبی ایرانیان باستان بوده است. احتمال می رود هفت سین را به مناسبت هفت امشا سپند (بزرگترین فرشته مزدیسنا) برگزیده باشند. بعضی هم معتقدند که بجای هفت سین هفت شین می تواند باشد هفت روییدنی که با حرف شین آغاز می شود.

مراسم تحویل سال:

در وقت تحویل سال، همه اعضای خانواده ها در خانه های خود گرد می آیند و در کنار خوان نوروزی می نشینند. شمع های شمعدان یا چراغ های روی خوان نوروزی را پیش از تحویل سال روشن می کنند، و سکه ها و اسکناس هایی لای قرآن می گذراند. همه چشم به قرآن و آب و گل و ماهی می دوزند و منتظر اعلام سال تحویل می شوند.

در میان مسلمانان، رسم چنین است که پس از تحویل سال، همه اعضای خانواده به یکدیگر «عید مبارکی» می گویند. کوچک ترها دست بزرگترها را می بوسند و بزرگ تر ها صورت کوچک ترها را. آنگاه، بزرگ خانواده دعای سال تحویل را می خواند و دیگران آن را تکرار می کنند.

پس از خواندن دعای سال تحویل، بزرگ خانواده قرآن را می گشاید و هفت سوره یا هفت آیه از قرآن را که با کلمه «سلام» آغاز می شود، می خواند. با خواندن این آیات، آفت ها، بلاهای آسمانی و زمینی و شیطان را از محیط خانه و خانواده دور می کنند و سلامت و آرامش را به خانه در سال نو می آورند. آن گاه به رسم تیمن و تبرک، بزرگ خانه به هر یک از اعضای خانواده پولی را که لای قرآن گذاشته است، می دهد. در این هنگام همه دهان خود را با شیرینی سفره نوروزی شیرین می کنند.

همچنین عامه مردم چنین می پندارد که به هنگام تحویل سال در هر جا که باشند تا آخر سال حضور در آن جا برایشان بسیار آسان و میسر است. از این رو برخی از آنان زمان تحویل سال را در فضای قدسیانه زیارتگاه ها و امامزادگان شیعه می گذرانند و در لحظات خجسته گردش سال، با دعا و نیایش در این جایگاه های روحانی با جهان مینوی و ملکوتی ارتباط معنوی برقرار می کنند.

رسم دید و بازدید:

از اول تا دوازدهمین روز نوروز را مردم به رفت و آمد به خانه بزرگان، خویشان، آشنایان و دید و بازدید از یکدیگر و شادباش گویی به هم اختصاص می دهند. این رسم از قدیم میان گروه ها و قشرها و طبقات مختلف اجتماعی در شهر و روستا مرسوم بوده است. تجدید دیدار با جانبازان، خانواده شهدا و بازدید از خانه های سالمندان از جمله مراسم و ارزش های نیکوی نوروزی و برخاسته از برکات انقلاب شکوهمند ایران اسلامی است.

در مراسم دید و بازدید، نخست کوچک تر ها به عید دینی بزرگتر ها می روند، بعد بزرگ ترها بازدید کوچک ترها را پس می دهند. در نخستین روز عید، بستگان و دوستان به دیدن کسانی که عزیزی را در سال کهنه از دست داده اند می روند و به بازماندگان او «سرسلامتی» می دهند.

در شهرها، افرادی که پایه و شأن اجتماعی بالایی در جامعه دارند، روزی را در خانه می مانند یا به اصلاح «می نشینند» تا دیگران برای عید مبارکی به دیدنشان بروند. در روستاها نیز در روز اول عید زارعان و رعایا به دیدن مالک، کدخدا، ملا و ریش سفیدان می روند. در دید و بازدیدها مردم به یکدیگر دست می دهند و کوچکترها دست بزرگترها و بزرگترها روی همدیگر را می بوسند و به هم «عید مبارکی» می گویند.

مردم عید نوروز را در ماه محرم نمی گیرند و معمولاً در اعیاد قربان و غدیر که پیش از دهه محرم قرار دارد به عید مبارکی می روند و گندم سبز می کنند. کسانی هم که عقد یا عروسی کرده اند هدایایشان را در روز عید غدیر می فرستند و ممکن است سفره نوروزی مختصری که حاوی قرآن مجید، سبزی، آینه و میوه است انداخته شود. ولی دید و بازدید و تبریک به کلی مفهومی ندارد. اگر ایام نوروز به ماه رمضان بیفتد، مردم پس از روزه گشودن به خانه های یکدیگر و دید و بازدید می روند. روز سیزده را هم به بعد از ماه رمضان موکول می کنند.

رسم نوروزانه:

رسم نوروزانه یا عیدانه از دیرباز در ایران میان مردم طبقات و اقشار مختلف معمول بوده است.

تا چندی پیش، نمایندگان اصناف و طبقات مردم که به دیدن بزرگان می رفتند، هر صنف و گروه، بنابر پایگاه و شأن اجتماعی و شغلی که داشت، هدیه ای برای آنها می بردند. مردم ایلیاتی و زارعان روستایی نیز برای بزرگ و ریش سفید روستا عیدانه می برند.

در این روزگار رسم هدیه دادن و هدیه گرفتن در ایام نوروز میان مردم بیش از پیش معمول است. پدران و مادران به فرزندان و نوعروسان و تازه دامادان خود، بزرگترها به کودکان، دوستان به یکدیگر و دولت و کارفرمایان به کارمندان و کارگران هدیه و عیدی می دهند.

تا چندی پیش، عیدی کودکان، تخم مرغ رنگین، ساز دهنی، وغ وغ صاحاب، عروسک، جغجغه و سکه صاحب زمان و آجیل و نخودچی بود. امروزه بیشتر اسباب بازی، پول نقد، سکه، توپ، کتاب، لباس و ... هست.

در برخی از شهرها صبح عید نوروز یک بشقاب گندم برشته، یک بشقاب نان شیرینی به اضافه تخم مرغ رنگی به کوچک ترها داده می شد. بشقاب گندم برشته شامل کنجد، گندم، شاهدانه، نخودچی و کشمش بود. معمولاً سکه از پنج ریالی تا سکه های طلا عیدی داده می شود.

سیزده فروردین:

سیزده، روز پایان دوره جشن های نوروزی است. در این روز مردم بنا بر یک سنت فرهنگی از خانه ها بیرون و به دشت، صحرا و باغ می روند تا آخرین روز عید را در طبیعت و در کنار سبزه، گیاه و آب روان چشمه ها و جویبارها به شادی و خوشی بگذرانند.

در گذشته، مردم قید و بندی برای رفتارهای خود در روز سیزده نمی پذیرفتند و با پرخوری ها و هوسبازی ها نظم و قرارهای اجتماعی را بر هم می زدند و آشوب و آشفتگی هایی در روال معمول زندگی خود پدید می آورند. رفتارهای بی بند و بار و آشوبگرانه برخی، حوادث ناگواری می آفرید که گریبان آنها و دیگران را می گرفت و گاهی مصیبت هایی به بار می آورد. مردم این مصیبت ها و نا خجستگی ها را اثری از نحسی شماره سیزده می پنداشتند. از این رو، سیزده فروردین را هم نحس و بدشگون می انگاشتند.

در زمان کنونی با دگرگونی های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در جامعه ایران و تغییرات در چگونگی برگزاری مراسم سیزده بدر و پدید آمدن رفتارها و آئین هایی مطابق و مناسب با فرهنگ مردم جامعه کنونی، باز مردم ایران در هر جایی که هستند سیزده نوروز را با شور، گرمی و سرور مانند گذشته در بیرون از خانه ها و در دشت، باغ و بوستان جشن می گیرند. برای گذراندن این روز در فضای باز طبیعت کوه و دشت آرزو می کنند که روز سیزده شان، روزی آفتابی و گرم باشد. از صبح زود سیزده هر چند خانواده نزدیک و خویشاوند با هم شیرینی و آجیل باقی مانده از ایام عید را با خوراک آماده مانند سبزی پلو با کوکو، باقالی پلو با گوشت، و بار و بنشن، سیر، پیاز سرخ کرده و کشک ساییده، سرکه، رشته و سایر مخلفات آش رشته که حتماً باید در صحرا پخته شود، و کاهو و سرکه انگبین عصرانه، سماور، قند و چای، رادیو و ... با خود بر می دارند و با اتومبیل و هر وسیله که مهیا باشد به خارج از شهر می روند.

در بیرون شهر، خانواده ها دسته دسته در کنار آب و سبزه یا زیر درختان سبز بساط خود را می گسترند و اجاق و آتش را روشن می کنند و دیگ آش رشته را روی اجاق بار می گذارند و سماور را آتش می کنند.

خوردن آجیل و کاهو با سرکه انگبین، عصرانه بیشتر مردم است. نزدیکی های غروب قبل از ترک کردن صحرا، هر خانواده، سبزه ای را که پیش از نوروز به نشانه برکت و فراوانی کاشته ، در آب می اندازند و به خانه های خود بازمی گردند.

مردم همراه طبیعت

درحقیقت، در قالب آیین های نوروزی که از چند روز پیش از گردش سال تا روز سیزده فروردین ادامه می یابد، مردم همراه طبیعت، گذاری رمز گونه از یک مرحله حیات به مرحله دیگر دارند. آنان همراه با حیات دوباره زمین پس از گذر از زمستانی سخت، دگرگون شده و زندگی تازه ای را از سر می گیرند. در آغاز این گذار، مردم با خانه تکانی و پلشت زدایی در روزهای پایانی سال کهنه از آن چه رنگ فرسودگی و کهنگی و سیاهی دارد، جدا می شوند و دوری می گزینند و در پایان آن بار دیگر به دامان طبیعت باز می گردند تا زندگی دوباره زمین را نظاره گر باشند، نشانه های قدرت خداوند را در در و دیوار وجود دریابند و به یاد آورند که بخشی از طبیعت هستند و نباید آن را به دست فراموشی بسپارند. شاید هم به همین دلیل است که این روزدر کنار نام گذاری سنتی ایرانیان، روز طبیعت نیز نام گرفته است.


موضوع : نوروز

منبع : پايگاه اطلاع رساني حوزه نت




 
 
[ دوشنبه 29 اسفند 1390  ] [ 3:00 PM ] [ علی جاویدپناه ]
نظرات 0

نوروز روز نو، روز تازه و روز جدیدی است اول فروردین، روز نوسال جدید آغاز می گردد و کهنگی سال قبل که با سرما، خستگی وتکرار کارها و روزها همراه بوده، با نوروز به روز نو و سال جدید که طراوت طبیعت آن را ترو تازه ساخته تبدیل می گردد. این روز برای بسیاری از ملتها روز عید محسوب می شود. عید به معنی بازگشت است که از ریشه «عود» گرفته شده است.

به گفته راغب اصفهانی عید به معنای بازگشت به وضعیت مطلوب گذشته است و به روزهای سرور و شادی نیز گفته می شود.

عید یکی از بزرگترین و مهیج ترین مظاهر حیات اجتماعی یک ملت است.

با ما باشید تا پیرامون عید بیشتر بدانید.

اعیاد چهار نوع است

اول، اعیاد دینی مانند عید فطر و عید قربان که مسلمانان جهان این روزها را عید می گیرند.

دوم، اعیاد مذهبی مانند عید غدیر و عید نیمه شعبان که شیعیان جشن می گیرند.

سوم، اعیاد ملی مانند روز آزادی و استقلال برخی از ملتها ازچنگ استعمار.

چهارم، عید طبیعی و تکوینی مانند عید نوروز که در آغاز بهارو سال نو مطرح می شود.

در اسلام روزهایی به عنوان عید اعلام گردیده است که مهمترین آنها عبارتند از: اول شوال(عید فطر)، دهم ذی الحجه(عید قربان)،هیجدهم ذی الحجه(عید غدیر)، بیست و هفت رجب(روز مبعث)و جمعه وتمام این روزها به نوعی بازگشت به خویشتن و احساس مسوولیت و به انگیزه تحول و انقلاب درونی است نه صرف شادی و شادمانی.

بنابراین عید نه جامه رنگارنگ پوشیدن است که این عید کودکان است. نه شربت و شیرینی و غذاهای متنوع خوردن است که این عیدشکمبارگان است. نه به سیاحت و تفرج بی محتوی پرداختن است که این عید ولگردان است. نه بی بندوباری و هرزگی و عیاشی کردن است که این عید بوالهوسان است. نه قاه قاه خندیدن و همدیگر را به مسخره گرفتن است که این عید غافلان است و نه سبزه رویاندن وسفره هفت سین چیدن و آتش بازی کردن است که این عید خرافه پرستان است.

هیچ کدام از اینها مفهوم عید از دیدگاه اسلام نیست که عیداسلامی برای موفقیت در راه انجام وظیفه و تطهیر نفس و تصفیه جان از ناپاکیها و تمرین صبر و استقامت و شکستن غرور و خودخواهی است.

و اگر بخواهیم عید نوروز برای ما یک عید واقعی باشد باید به ارزشهای اسلامی این عید که در سایه تعالیم اسلامی رنگ دینی پیداکرده توجه نموده و از ضد ارزشهای عید که احیای ارزشهای جاهلی واز سنتهای دوران آتش پرستی است دوری نماییم در این جا مروری داریم به ارزشها و ضد ارزشهای عید نوروز.

نظافت و خانه تکانی

از ارزشهای عید نوروز نظافت و خانه تکانی است که مردم قبل ازرسیدن سال نو تحولی در زندگی خود ایجاد می کنند و با خرید لباس نو تغییر ظواهر زندگی نشاط خاصی را به زندگی خود می دهند.

غسل عید

از امام صادق(ع)روایت شده که فرمود: در نوروز غسل کن وتمیزترین لباسهای خود را بپوش و به بهترین عطر خود را خوشبو کن و این روز را روزه بگیر.

و به استناد این دستور بسیاری از فقها همچون: مرحوم نائینی،صاحب جواهر، آیت الله حکیم و امام خمینی(ره)غسل روز عید نوروز رابه عنوان یک تکلیف مستحبی و یک دستور اخلاقی و بهداشتی موردتوصیه قرار داده اند.

نماز عید

شیخ طوسی(ره)فرموده است: نماز ظهر و عصر روز نوروز را که خواندی چهار رکعت نماز با دو سلام(دو رکعت دو رکعت) می خوانی رکعت اول پس از حمد ده بار سوره «قدر» رکعت دوم پس از حمد ده بارسوره «کافرون » رکعت سوم پس از حمد ده بار سوره «توحید»

رکعت چهارم پس از حمد ده بار سوره «ناس » و «فلق »

(معوذتین). و در پایان نماز سجده شکر بجاآور و در آن دعاکن تاخداوند گناهان 50 ساله ات را ببخشد.

نظافت و لباس تمیز

نظافت و رعایت بهداشت و نیز پوشیدن لباس تمیز و استفاده ازعطر و بوی خوش در صورت امکان از وظایف اخلاقی و اجتماعی نوروزاست. از امام صادق(ع)نقل شده است که فرمود: «و البس انظف ثیابک و تطیب باطیب طیبک »

تمیزترین لباست را بپوش و با بهترین عطرت خود را خوشبوی ساز.

دید و باز دید

یکی از ارزشهای عید نوروز دیدوبازدید از بستگان، دوستان،همسایگان و بزرگان شهر و روستااست و دیدار جمعی از مصیبت دیدگان در سال گذشته.

در این دیدوبازدیدها از غمها و مشکلات یکدیگر آشنا می شوند. چه بسیار کدورتهایی که در این ایام با نگاهی دوباره فرو می ریزد وبه عشق و محبت مبدل می گردد و به قول حافظ:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

در این رابطه امام خمینی(ره)در یک سفارشی می فرمودند: در ایام نوروز به مریضخانه ها بروید و احوال اینها را بپرسید.

هدیه و عیدی

هدیه و عیدی دادن از رسوم معمول عیدهاست و در میان مردم معمول بوده است. در روایتی آمده است که شخصی هدیه ای برای امام علی(ع)آورد و عرض کرد: این هدیه به مناسبت نوروز است. حضرت فرمود: «نیروزناکل یوم » ; هر روز برای ما نوروز و روز نوی است.

ای خواجه چه جویی زشب قدر نشانی هرشب شب قدر است اگر قدر بدانی

آقای رحیمیان در کتاب سایه آفتاب می نویسد: در روز عید نوروزبه خدمت امام خمینی(ره)رسیدیم. حضرت امام با نشاطتر از روزهای گذشته و متبسم و با قبای نو وارد شدند و به افراد حاضر چندبار«مبارک باشد.» گفتند. سپس خودشان سراغ سکه های یک ریالی راگرفتند و در کف دست قرار دادند. افراد حاضر نیز بعد از دست بوسی هر کدام چند عدد برداشتند. مشابه این برنامه در نوروزسالهای دیگر نیز تکرار می شد.

منتهی در این باب می بایست از افراط و تفریط و اجحاف و تکلف خودداری شود و شرایط اقتصادی افراد و جامعه اسلامی باید موردتوجه قرار گیرد.

توجه به قرآن

حضور قرآن به صورت ثابت و گسترده در آداب اجتماعی نوروز به گونه ای که قرآن این کتاب آسمانی مسلمانان، امروز جزو یکی ازارکان سفره عید است و نیز قرائت قرآن و بوسیدن آن در ساعات تحویل سال از جمله آداب سال تحویل است.

دعا

برای روز اول سال، دعا و درخواست خیر وبرکت، موفقیت و سعادت و بالاخره تقاضای تعالی و رشد فضایل انسانی از جمله آداب این روز مقرر گردیده است.

علامه مجلسی(ره)خواندن این دعا را در نوروز مناسب دانسته است:

«اللهم هذه سنه جدیده و انت ملک قدیم اسالک خیرها وخیرمافیها و اعوذبک من شرها و شرمافیها و استلفیک موونتها وشغلها یا ذالجلال و الاکرام.»

بارالها! این سال جدید است و تو خدایی ازلی و قدیم هستی. خیراین سال و خیر آنچه را در این سال پیش می آید، از تو خواستارم واز شر این سال و شرآنچه در این سال پیش خواهد آمد، به تو پناه می برم...

محدث قمی رضوان الله علیه برای هنگام تحویل و لحظه حلول سال جدید این دعا را از برخی بزرگان نقل کرده است:

«یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال.»

روزه گرفتن

روزه گرفتن در عید نوروز یکی دیگر از دستورهای اسلامی مطلوب ومستحب در این روز است. امام صادق(ع)با عبارت «تکون ذلک الیوم صائما» آن را بیان داشته است. امام خمینی(ره)و سید محمد کاظم یزدی و بسیاری از فقهایی که برکتابهای آنان حاشیه نوشته اند،روزه گرفتن مستحبی نوروز را مورد سفارش و تایید قرار داده اند.

زیارت اهل قبور

رفتن به زیارت اهل قبور در آغازین روزهای سال نو و نیزبرگزاری مراسم تحویل سال در کنار قبور شهداء از دیگر آداب دینی نوروز است.

تشرف و حضور در اماکن مقدسه و مشاهد مشرفه و برگزاری مراسم تحویل سال نو در آن مکانها نیز از جمله آداب نوروز می باشد.

و بسیاری از ارزشهای مثبت دیگر.

البته در حواشی این عید باستانی خرافاتی وجود دارد که بایدزدوده شود. همچون مراسم چهارشنبه سوری و آتش افروزی، ترقه بازی،هفت سین، شب نشینی ها و تشکیل جلسات آلوده ای که بسیاری از مردم به بهانه شبهای عید در عیش و نوش و بی خبری به سر می برند.

جلساتی که در آن پر است از زمینه های گناه: اختلاط محرم ونامحرم. آن هم با شرایط مبتذل، پخش موسیقی های مبتذل، مسابقه خودنمایی و تفاخر درلباس و زینت، ریخت و پاش و اسرافکاری وبسیاری از ضد ارزشهایی که در این ایام مطرح می شود.

در خاتمه لازم است به نکاتی چند توجه شود:

1- هر تشکیلاتی در پایان سال حساب کار خود را می کند و به بررسی کم وکاستیها و ضعفها و قوتها می پردازد. لازم است ماهم به حساب خود برسیم و یک بازنگری همه جانبه به گذشته خویش داشته باشیم. شخصی در روز عید نوروز می گفت: این روز را به شما تبریک و تسلیت می گویم. تبریک به جهت فرصتی جدید که خدا به شما داده وتسلیت برای از دست دادن فرصتهایی که داشته ای.

2- باید از گذران عمر و زمان و طبیعت درس گرفت. طبیعت بیدارشد و فعالیتش را دوباره آغاز کرد آیا ماهم بیدارشدیم، آیادرماهم تحول ایجاد شد؟ خانه ها از گردوغبار و آلودگیها پاکسازی شد، آیا قلبهای ما نیز از زنگارهای گناه و رذایل اخلاقی پاکسازی شد...؟

3- باید توجه نمود که در سال جدید چه طرحی برای خودسازی خویش داریم؟


موضوع : نوروز

منبع : پايگاه اطلاع رساني حوزه نت




 
 
[ دوشنبه 29 اسفند 1390  ] [ 2:58 PM ] [ علی جاویدپناه ]
نظرات 0

او تا به خودش بیاید پدر و مادرش بالای سرش بودند. پدر کمربندش را دور مچ می پیچاند و مادر جارویش را در هوا تکان می داد. پدر با چشم های از حدقه

در آمده داد کشید:

ـ «نوروز!»

نوروز با رنگی پریده و صدایی لرزان جواب داد: «ها، بله، بابایی!»

ـ این دختر چی می گه؟

ـ کدوم دختره رو می گی، بابایی؟

ـ مادر جارویش را تا نزدیک صورتش بالا آورد و آن را تکان داد:

ـ خودت رو به اون راه نزن. مگه ما توی این خونه چند دختر داریم؟

نوروز در حالی که یک چشمش به جاروی مادرش و یک چشمش به کمربند پدرش بود جواب داد: «ها، بله، ما تو این خونه یک دختر بیشتر نداریم که الهی نداشتیم.»

پدر با بی حوصلگی سرش را تکان داد:

ـ پرسیدم «شازده بیگم» چی می گه؟

نوروز به تته پته افتاد:

ـ مگه چیزی گفته ... چیزی گفته؟ یعنی چی چی گفته؟

مادر با ابروهای لنگ به لنگ جارویش را محکم تر در دست فشرد و گفت: «می گه می خوای زن بسونی، اونم یکی از اون دخترای دانشگاهتونو راست می گه؟»

نوروز قیافه ای به خود گرفت گویی از همه جا بی خبر است.

ـ کی؟ من؟ من زن بسونم؟ من تا هزار سال دیگه زن نمی سونم. مگه دیوونه ام؟ عقل دارم. مگه عقل از سرم پریده؟ کم کم کمربند و جارو پایین آمدند. نوروز نفس تازه کرد.

ـ اصلن کی این شایعات ضد خانوادگی رو سر زبونا انداخته؟ حتم کار شازده بیگمه؛ اگه دستم بهش برسه.

تا دم در اطاق رفت. در را گشود و فریاد کشید:

ـ شازده بیگم، شازده بیگم، کجایی؟ جرئت داری خودتو نشون بده؛ اما منتظر جواب نماند. سریع در را بست و به طرف پدر و مادرش برگشت.

ـ نخیر، نیست، از ترس غیبش زده. انگار دستشوییه. دختره ورپریده. مردم خواهر دارن ما هم خواهر داریم. خواهر که

نیس، خاره. همه ش تقصیر شماس، بسکه لوسش کردین. دختره شایعه پراکن ضد برادر، اگه ... .

و ادامه نداد. او چون انتظار عکس العمل فوری و خشمگینانه پدر و مادرش را نداشت سعی می کرد به هر نحو ممکن قضیه را فیصله ببخشد. پدر سبیلی جنبانید:

ـ پس خیال مان راحت باشه که فقط سرت توی کتاب و درسته و کاری به کار دختر مردم نداری.

ـ فکر کردین من از اوناشم که دو چشم شان توی کتابه اما هوش و حواس شان پیش نومزدشان؟ نه بابایی، خیال تان تخت. مامان، خیال شومام مسطح، بادمجون بم آفت نداره. مگر این دختره خیانتکار گیرم نیفته. ببین آدمو چه جوری از درس و دانشگاه می اندازن. من توی سه کنج این اطاق سرمو می دم واسه تانژانت و کتانژانت. من جونم در می ره واسه سینوس به توان 2 به علاوه کسینوس به توان 2 که جوابش می شود چی؟ می شود یک. آخه چرا باید

مجهولات و معادلات مامان رو ول کنم برم سراغ یه دختری که معلوم نیس ننه ش کیه، باباش کیه. شوما که نمی دونین چه حالی می ده وقتی می نویسی سی به اضافه ب ایکس به اضافه آ ایکس به توان 2 مساوی است با ایگرک. مامان، باور کن یک حالی می ده، یک حالی می ده. شوما از توی آشپزخانه چه جوری می خواین 2345 رو از زیر رادیکال در بیارین. اگه تونستین به جای گوجه فرنگی قاطی سالادش کنین. مث این که حسابی قاط زدم. من اگه گوش این شازده بیگم را نبریدم که ... .

پدر با لحنی که ردی از شک وتردید در آن هویدا بود گفت: خیلی خب تو هم، این مزخرفات را تمامش کن. به حساب شازده بیگم، خودمان می رسیم. تو سرت توی کار خودت باشه.

مادر هم با لحنی مادرانه گفت: «الهی شکر، خیالم راحت شد. می دونستم نوروز من راه خطا نمی ره و دونبال دخترا نمی افته.»

و با سر به شوهرش اشاره کرد که راه بیفتند. لیکن هنوز به

در نرسیده بودند که از پشت سر صدای نوروز را شنیدند.

ـ اما، بابایی، آدم که نمی تواند تا آخر عمرش مجرد بماند، مگه نه؟

ناگهان هردویشان خشک شان زد، پدر کمربندش را به دور مچ دست پیچاند و مادر جارویش را بلند کرد. نوروز که هوا را پس دید بلافاصله عقب نشینی نمود.

ـ منظورم اینه که آدم

نمی تواند با کتانژانت و سینوس، عروسی کند. یعنی، می گم، اینها را باید حفظ کند تا بعد از یک عمر وقتی 50 سالش شد یا 52 سال، بعدش یک کارهایی بکند یا انجام بدهد. مثل خودتان که توی سن شونصد سالگی، ببخشین شونزده سالگی دست زن تون یعنی همین مامان منو گرفتین آوردینش خونه تون، مگه نه بابایی؟

ـ شکفته؟

ـ هان؟

ـ آخرش چی شد؟

ـ یک ویشگون در وسطه های ماجرا و یکی از نوع آبدارش در آخر به عنوان زهرچشم.

ـ ویشگون؟ دستش بشکنه.

ـ زبونتو گاز بگیر. غریبه که نبود. مامان جونم ویشگون گرفت.

ـ جدی، اگه مادرزنم بود، دستش درد نکنه. حالا خوبه تو جرئت کردی قضیه رو پیش بکشی من که از ترسم پرچم پیش مرگی را داده بودم دست طفلک، شازده بیگم.

شکفته نومیدانه گفت: «نوروز بی فایده س. مامان جونم از طلا فروش پایین تر نمی آدش.»

نوروز عضلات صورت را به هم فشرد و قیافه حق به جانبی گرفت:

ـ چه مادرزنی، چه مادرزنی! توی این دوره زمونه مادرزن طلادوست کیمیاست.

اگر ایشان تمایلات شدیدا طلاپرستانه ای دارند پس بی خود نیست که قراره مادرزن من بشوند.

ـ بی مزه!

ـ نه والله، می گم، در اصل حق با مادرته. تو یا دیونه ای یا خُل. جدی می گم. واسه چی می خوای خودتو بدبخت کنی. زن یه زرگر بشو نونت توی روغنه. بهت گفته باشم، ها، بعدا نگی چرا بهم نگفتی.

شکفته با لبخند رو به نوروز کرد و گفت: «اینا رو خودم هم می دونم. اما چاره ای ندارم.» نوروز به سرعت پرسید: «مگه زنجیرت کردن؟»

ـ زنجیر که نه، ولی ... .

ـ ولی چی؟ حرفت رو رُک و پوست کنده بزن ببینم دردت چیه.

شکفته بریده بریده گفت: «درد ... من ... اینه ... که ... تیر ... محبت ... تو ... به ... قلبم ... نشسته.»

با این جمله نوروز ناگهان وا رفت. اما به سرعت بر خودش مسلط گشت چرا که آنها روی

نیمکتی در محوطه دانشکده نشسته بودند پیش هم نشستن شان عیب داشت بماند که داشتند حرف از دل و قلوه هم می زدند!. او قیافه ای جدی به خود گرفت و گفت: «چیکارت کنم؟ خاطرخواه شدی که شدی. آدم که نباید آنقدر احمق باشد که به خاطر حرف دلش خودش را گرفتار کند. ببین دختر، من که اینجاروبه رویت نشستم یک فروند دانشجو بیش نیستم. 5 ـ 4 سال باید درس بخوانم، بعد سربازم، سپس آس و پاسم و در ادامه، لیسانس بیکار که باید خیابونا رو گزر بکنم. بچه مایه دارم که نیستم بنابراین از خر شیطان بیا پایین و به حرف مادرزنم گوش کن. گرایشات زرگری داشته باش. آینده ات رو خراب نکن دختر.

«شکفته دروغکی ابرو درهم کشید و با خنده گفت: «نه، نه. من زن زرگر نمی شم.»

ـ نون توشه، ها!

ـ امکان نداره. من زن زرگر نمی شم.

ـ پس بنابراین اینجانب نیز خاطر تو را به دو عالم نفروشم و هر دو با تمام وجود خندیدند.

نوروز ادامه داد: «شکفته، باور کن وقتی دو روز نمی بینمت دلم واست همچی قیجوجه می ره، قیجوجه می ره که نگو و نپرس.»

ـ آقاجون!

ـ ها!

ـ آقاجون! منم، نوروز.

ـ نوروز؟

ـ حالتون خوبه، آقا جون؟

ـ بلندتر حرف بزن ببینم چی می گی.

نوروز داد کشید:

ـ پرسیدم حالتون خوبه؟

ـ کاری داشتی؟

ـ آقاجون، می خوام زن بگیرم.

ـ چی کار کنی؟

ـ شوما چند ساله بودین ننجونو گرفتین؟

ـ 14، 15 سال رو داشتم.

ـ من بیست سالمه. می خوام زن بگیرم.

ـ چی گفتی؟ باباجون تو که می دونی من خوب نمی شنفم چرا یواش حرف می زنی؟

ـ می گم دارم از بیست رد می شم. می خوام زن بسونم.

ـ مگه کسی جلوت رو گرفته؟

ـ آره.

ـ کی؟

ـ مامان، بابا.

ـ چرا؟

ـ ارتش چرا نداره.

ـ چی؟

ـ می گن هنوز دهنت بوی شیر می ده.

ـ پدربزرگ دستش را دور گوشش کاسه کرد .

ـ بوی چی؟

ـ بوی شیر.

ـ مگه مسواک نمی زنی، پسرجون؟

ـ و از پشت عینک ته استکانی زل زد به نوروز.

نوروز لپ هایش را پرباد و خالی کرد. دست هایش را از طرفین بالا و پایین کرد و کلافه گفت: «آقاجون، جونِ ننجون یه حالی به ما بدین، بابا روی حرف شوما حرف نمی زنه. اگر راضیشون کنین ... اگه راضیشون کنین اسم شوما رو روی پسرم می ذارم. قسم می خورم. از طرف دیگه اسمتون مفتی مفتی می ره تو لیست خیّرین. دیگه لازم نیس واسه مدرسه سازی پول از

جیبتون خرج کنین. خودم کارت عضویت در جمعیت خیّرین رو می اندازم توی جیبتون. اینم از بابت دنیا و آخرت تون. باشه؟

ـ فردا می آم با بابات حرف می زنم.

نوروز از خوشحالی به هوا پرید:

ـ قربون مرامتون، آقا جون!

ـ حالا برو زیرزمین. یه گونی سیب زمینی هست، بنداز رو کولت بیار بالا.

و دهان بی دندانش را به خنده گشود.

ـ ننجونت یاد جوونیاش افتاده. می خواد ترشی هفت بیجار بندازه و بریده بریده خندید.

نوروز داشت طرف زیرزمین می رفت که پدربزرگ پرسید: «پسرجون نگفتی توی حجره کی کار می کنی؟ خرجت در می آد؟»

ـ دیر کردی.

ـ یک ترافیکیه. کلافه ام، کلافه.

و لپ هایش را باد و با دست خودش را باد زد. آن دو روی نیمکتی که جای همیشگی شان بود نشستند. شکفته کیفش را باز و بسته آدامسی را بیرون آورد. به نوروز تعارف کرد.

ـ یه دونه وردار، نعناعیه.

ـ نه، نمی خوام، میل ندارم.

ـ دستمو رد می کنی؟

نوروز آدامس را با اکراه گرفت و به دهان نزدیک کرد.

ـ چیه؟ خیلی دمغی؟

ـ این روزا همش نحسه. آقاجانم ولو شد. باور کن هر چی به هاردم فشار می آورم هنگ می کنم.

ـ ای وای، تو که گفتی روی حرف آقاجانت حرف نمی زنن.

ـ چی می دونم. تا حالا توی خانه ما رسم بر این بوده اگه آقاجان به کسی می گفت بمیر، بلافاصله نعش کش خبر می کردند. اما نوبت ما که شد آسمان غرمبید. نمی دونم چی تو گوشش خواندند که موضعش 180 درجه عوض شد. راست رفته توی جناح مخالف. قوز بالای قوز، یکی باید بیاد ما رو از شر آقاجان خلاص کند. می گه از فردا باید برم باهاش بازار. می خواد توی حجره یکی از رفقای قدیمش واسم کار جور کند.

- عجب مکافاتی!

ـ آری، برای رسیدن به تو چه مکافات ها که باید بکشم.

شکفته پشت چشم نازک کرد:

ـ واه! آقا جون زگیلت شده چه ربطی به من داره؟

ـ نوروز آدامسش را تف کرد:

ـ فکرشو بکن شکفته، من عاشق پیشه شاعرمسلک باید قالی کول کنم. و عصبی خندید.

ـ چه اشکالی داره؟ مگه فرهاد کوه نکند؟ تو هم فرش ها رو جابه جا کن. تو از فرهاد که بالاتر نیستی. پس از سکوتی کوتاه، گویی که به معنای حرف های هم فکر می کنند، هر دو با هم زدند زیر خنده.

نوروز پرسید: «حالشو داری قدم بزنیم؟ ـ کجا بریم؟

ـ هر کجا تو بگی. سینما، کافی شاپ، کافی نت، قهوه خانه سنتی ... .

شکفته فکرکرد:

ـ اووم ... اووم ... کافی شاپ. موافقی؟

ـ همون همیشگی؟

آن دو به راه افتادند .کمی جلوتر نوروز گفت: «می دونی شکفته، این وضع دیگه نمی تونه ادامه داشته باشه. یعنی من دیگه نمی تونم. باید کارو تموم کرد. هر چی می خواد بشه، بشه. ناسلامتی شش ماهه که قرار گذاشتیم اما هیچی به هیچی نمشه که همینطور هر روز همدیگر رو ببینیم و غصه بخوریم. آخر ناسلامتی ما به هم نامحرمیم. دیگه باید کارو تموم کنیم. یا علی می گیم و می ریم جلو. شکفته خانوم، بنده به این نتیجه رسیده ام جهت نایل شدن به هدف شوم ازدواج هم شمشیر لازم است و هم سپر. پس ای جوانان عاشق پیشه، بی محابا پیش به سوی دفتر ازدواج. گو هر چه آید، خوش آید.

ـ نقشه ای داری؟

ـ آره، به شرط این که سوتی ندی. توهم باید باشی. یعنی اصلش نصف قضیه تویی. حرفامونو یه کاسه می کنیم و می ریم جلو.

ـ می دونی که من باتم.

ـ همیشه؟

ـ حالا و آینده و همیشه. همیشه همیشه.

نوروز نفس بلندی کشید:

ـ مامانم می گه حالا که خاطرخواه شدی چرا خاطرخواه ماما شدی. لااقلش به یه مهندس علاقه مند می شدی، یا دندانپزشک که به دندونام برسه. آخه مامان من ماهی شش بار می ره مطب دندانپزشکی.

شکفته ابرو درهم کشید:

ـ تو جوابش چی می دی؟

نوروز با لحنی شیطنت آمیز گفت: «می گم زن من ماما است بچه های مردمو می گیره مثل مادرترزا، منم درس نساجیم تموم شد برا بچه های مردم لباس می بافم عین رابین هود.»

شکفته شکلک درآورد:

ـ بی مزه!

نوروز توقف کرد. دست هایش را از دو طرف گشود و خواند:

همه شب بر ماه و پروین نگرم

مگر آید رخسارت درنظرم

به که گویم چه بگویم به که گویم

سپس دست هایش را پایین آورد. مؤدب روبه روی شکفته ایستاد.

سلام نظامی داد و آرام پرسید: «آیا بانوی من، همین آواز را میل داشتند؟»

نوروز با موهای بلند ژل زده سیخ سیخ به همراه شکفته با شلوار پوست پیازی نارنجی و دمپایی لاانگشتی مقابل محضردار بودند.

نوروز گفت:

ـ سلام علیکم.

ـ سلام علیکم، بفرمایید.

ـ راستیادش مزاحم شدیم واسه وصلت خیر.

ـ خیره اشاءالله. عروس داماد تشریف دارن؟

ـ عروس خانوم ایشونند. سرکار خانم شکفته مانگولیازاده. اینجانب نیز دامادم. نوروز صمصامی نژاد. بفرمایید این هم شناسنامه هایمان. مرد محضردار نگاهی کاونده به آن دو جوان انداخت و پس از مکثی نسبتا طولانی گفت: «بسیار میمون و مبارک است. والدین تشریف دارند؟»

نوروز دستی به موهای چربش کشید و جواب داد: «راستیادش نخواستیم زیاد شلوغش کنیم. یه عقد ساده. ساده و مختصر» و بعد از تک سرفه ای خشک ادامه داد: «نخواستیم به زحمت بیفتن. یادداشت واسشون گذاشتیم می آییم خدمتتون، یعنی خدمت شوما. خودشونو رسوندن که چه بهتر منتها اگر خدای نکرده توی ترافیک ریپ زدن خودمون کارو تموم می کنیم. شوما هستین، مام هستیم.»

مرد محضردار تا خواست حرفی بزند نوروز ادامه داد: «مشکل حضانت که، نداریم. بچه که، نیستیم. دانشجو که، هستیم. جهت اطلاع، اینجانب دانشجوی سال دوم رشته مهندسی نساجی و سرکار خانم دانشجوی سال دوم رشته مامایی می باشیم. شناسنامه ما هم که رو شده. بهانه دیگه ای هس؟»

ـ ولی جانم، جهت جاری شدن صیغه عقد حتما رضایت ولی دختر لازم است. دو نفر شاهد هم باید حاضر بوده تا ... .

ـ حاج آقا مث این که شما ملتفت نیسین؟ ما کیس مناسبمونه پیدا کردیم. کیس مناسبمون همین خانم با عظمتیه که بغل دستمون ایستاده. حوصله موصله م چخ یختی. شوما پولتونو بگیرین، دوبله سوبله.

چی کار به این کارا دارین. واسه شاهدم می ریم چند تا از

اون وَر خیابون جمع می کنیم، یه پولی م می ذاریم کف دستشون. دیگه حله؟

ـ قبول، اما ما که نمی توانیم شرع و قانون مملکتی رو زیر پا بذاریم. برای نکاح دختر باکره رضایت پدر لازم است.

با شنیدن این جملات به ناگاه نوروز از روی صندلی ش بلند شد. به طرف میز محضردار رفت. دو دستش را روی میز ستون کرده و نگاهش را در چشم های او دوخت:

ـ ببین اخوی، ما به اینجا رسیدیم هر چی از عشقمون کمتر لذت ببریم از کفمان رفته، حالیته؟ اعصاب معصاب م یختی، چرا؟ شش ماهه با زمین و زمون کل کل می کنیم ما دو نفر همو می خواییم، هیچکی گوشش بدهکار نیس. واسه همین زدیم سیم آخر. خطبه رو خوندی که خوندی و گرنه بخوای واسمون موش بدونی، ممکنه دیزاین صورتت خراب مراب شه. گفته باشم جای گله نمونه. اینم تو گوشت فرو کن که با «نوروز تیتانیوم» طرفی، آره داداش، کارمون رو راه بنداز، به نفعته.

مرد محضردار که از این لحن و تهدیدها کاملاً جا خورده بود خودش را عقب کشید.

ـ پسرم، خودت را کنترل کن. هر چیزی راهی داره. شما ... .

نوروز با بی حوصلگی سرتکان داد:

ـ واسه ما موعظه نکن که چیزی تو کتمون نمی ره. حافظ شیرین سخن توی زمینه عقد و عروسی شعری دارد که می فرماید:

تا مرد عیالوار نشده باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

واسه کی این شعرو گفته؟ واسه شوماها که کار ما رو معطل نکنین. خلاصه ش، ما رو همین صندلی نشستیم. از جامون جم بخور نیسیم که نیسیم. ختم کلام: و رو کرد طرف شکفته:

ـ مگه نه عروس خانوم؟

شکفته که تا آن زمان ساکت مانده بود به جای جواب دادن به سؤال نوروز از محضردار پرسید: «حاج آقا، وقتی هم من راضیم، هم شوهرم شوما چرا تو این وسط سنگ می اندازین؟

تا مرد می خواست دهان باز کند و جواب شکفته را بدهد با سر و صدایی سرها به طرف در ورودی دختر چرخید. طولی نکشید که پدر و مادر آن دو جوان در آستانه در ظاهر شدند در حالی که مادر نوروز و شکفته اشک می ریختند و پدران آنان سبیل می جویدند.

نوروز به محض دیدنشان ذوق زده گفت: «اِ، بابا، مامان، حلال زاده اید والله ،همی الانه نقلتان بود.»

مادر شکفته اشک ریزان خود را به دخترش رساند و گفت: «دختره سرتق، آخرش کار خودتو کردی، آرزو به دلم کردی، نذاشتی یه شوور زرگر واست جور کنم بالای سرت باشه.» و بلند بلند هق زد. شکفته خودش را به مادرش رسانید، به او چسبید و گفت: «مامان جون، من می دونم شوما خوشبختی منو می خواین، اما باور کنین این نوروز یه جنم دیگه س، خیلی فوق العاده س.»

تا این جملات از دهان شکفته بیرون آمد نوروز گفت: «این تیکه رو خوب اومدی، خوب، حال کردم.»

و رو به مادرش ادامه داد: «مامان، دیدی گفتم عروست شاعره. یک مامای شاعر.»

اما مادر نوروز که از حرف های مادر شکفته رنجیده شده بود پشت چشم نازک کرده و گفت: «واه، واه، مگه من آقازاده مو از سر راه آوردم. نوروز من ماشااله ماشااله تا حلقومش پراستعداده.»

پدر شکفته به طرفداری برخاست:

ـ ولی خانم پسر شما واسه زندگی عیالواری باید گواهینامه فرمول یک رو داشته باشه.

نوروز که دید ممکن است کار خراب شود بار دیگر خودش را وسط انداخت.

ـ این بحث ها همه اش انحرافی است. اصلاً تاریخ فمینسر از همین جاها شروع شده.

و رو به مادرش ادامه داد:

ـ می گم مامان راسته خانوما از آقایون لارج خوششون می آد؟

پدر نوروز که انگار نیاز به هوای تازه دارد لحظه به لحظه سرش را به عقب می برد و با دهانی باز هوا می گرفت، بالاخره طاقت نیاورد و داد کشید: «این ورا، فی مهریه چه جوریه؟»

از این سؤال نزدیک بود نوروز بال در آورد و پرواز کند اما به هر زحمتی بود خودش را کنترل کرد و گفت: «باباجون تو هم وقت گیر آوردی موضوع چندش آور و نفرت انگیز مهریه را پیش کشیدی. دختره خودش جنس شناسه، امروزیه، درس مامایی می خونه، اما طبع لطیفی داره. اهل تأمل و معناست. یه پا خانومه، اصلاً توی خط مهریه چهریه نیس. دختر نتاب و دلیریه. بذارین عروستون بشه خودتون می بینین.»

مادر شکفته اشکش را پاک کرد و گفت: «نه، هیچی م این طوری نیس. مگه می شه دختر بی مهریه بره خونه شوهر؟»

پدر نوروز بازهم هوا گرفت و خطاب به پسرش گفت: پسره احمق، برو هر غلطی که می خواهی بکنی بکن ولی اگه خوردی زمین و مث اسب پشیمون شدی، نگی نگفتمت. دوباره برنگردی سر جای اولت.»

مادر شکفته باز اشک ریخت:

ـ یعنی تمومه؟ دخترمو اذیت نکنین. من این دخترو با آب پرتقال بزرگ کردم.

نوروز که نقشه اش گرفته و از خوشحالی در آسمان ها در پرواز بود، رو به مادر شکفته کرد و گفت: «مامان جون، شوما هم که

اشکتون توی مشتتونه. بزرگی گفته کسی که شریک پیدا می کنه برای خود ارباب می تراشه. خیالتون راحت. دخترتون رو پر قو می خوابه و رو به شکفته ادامه داد:

ـ بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست. اینک باید در کسوت دیگری به جامعه بشریت خدمت نمود.

پدر شکفته پرسید: «اراجیف مباف پسر، با خرج و مخارج زندگی چه می کنید؟»

نوروز جواب را در آستین داشت.

ـ مگه دو تا یالقوز آدم چقدر خرج دارند؟ به غیر از خرج مردافکن دانشگاه، آن هم از نوع آزادش.

پدر شکفته پرسید: «همین؟»

ـ خب، برا غذا، یه سوسیس تخم مرغی، تخم مرغ پخته ای. تخم مرغ مخلوط با گوجه فرنگی، بالاخره یه غذای اصیل دانشجویی پیدا می کنیم می خوریم. گاهی هم منوی چیزبرگر با سس قارچ رستوران ها رو نیگا می کنیم. در اصل کاری

می کنیم که ازدواجمان با جیبمان همخوانی داشته باشد.

اشک مادر شکفته بار دیگری سرازیر شد:

ـ وای، بمیرم برایتان!

نوروز دستپاچه گفت: «نه مامان، دوباره نه، ترا به خدا، مزخرف گفتم، اصولاً می خوام در رشته مزخرفات ادامه تحصیل بدهم. شکفته، شکفته جان اگه بنز الگانس برنده بشیم. اگه برنده شیم چی می شه؟» خطبه عقد که خوانده شد نوروز زیر گوش شکفته گفت: «درسم که تموم شد، از سربازی که اومدم، کاری که پیدا کردم، پولم که قلمبه شد به مامانت نشون می دم یه من ماست چقدر کره داره. جون تو که می خوام دنیا بی تو نباشه، خودم رو گرفتم جواب مامانتو ندادم. کاری می کنم راه به راه پز شوهرتو بدی. آخه اینم مامانه که تو داری، آبروی هر چی مامانو برد.»

با آه و ناله و زاری مادران عروس و داماد، پدران قبول نمودند یک ترم دیگر هزینه دانشگاه آن دو را بپردازند. مبلغی نیز به آنان کمک نمودند. عروس و داماد با آن پول توانستند در حوالی دروازه غار در زیرزمین خانه ای، اطاقی اجاره کرده و زندگی مشترک شان را شروع نمایند.

زمانی که تنها شدند شکفته نگاهی به کف اطاق که به جای فرش و موکت کف آن با روزنامه پوشانده شده بود، افکند. نوروز رد نگاه زنش را گرفته و پرسید: «چیه، رفتی تو فکر.»

شکفته جواب نداد و نگاهش را روی دیوارهای باد کرده و سیاه و دودزده اتاق چرخاند. نوروز باز هم پرسید: «پرسیدم چته؟»

شکفته جواب داد: هیچی، داشتم خونمون رو دید می زدم که یه viewش طرف کوهه یه viewدیگه اش رو به دریا.»

ـ دیگه قرار نشد ضد حال بزنی.

ـ ضد حال نیس. حقیقتو می گم.

نوروز با خنده گفت: غصه چیزی رو نخور. اوضاع بر وفق مراد خواهد شد و شب تیره سفید خواهد شد. بلند شو، بلند شو یه چیزی درس کن بخوریم که مردم از گشنگی. بلدی که شینسل مرغ و ماهی قزل آلا درست کنی. بلد نیستی، تلفن بزنم برایمان پیتزا بیارن. تعارف نکنی ها، خونه خودته. راحت باش.»

و هر دو بلند بلند خندیدند.

سال از ازدواج نوروز و شکفته می گذشت. حالا آنها صاحب پسری بودند به نام «هلاکوخان». آنها پس از سال زندگی مشترک همچنان در آن اطاق زیرزمینی حوالی دروازه غار بودند.

شکفته درس را رها کرده و در شرکتی منشی گری می کرد اما نوروز هم درس می خواند و هم با ماشینش که پول آن را خانواده هایشان دراختیارشان گذاشته بودند مسافرکشی می کرد. طبق توافق، وظیفه بچه داری بر عهده نوروز گذاشته شده بود.

با این تفاصیل سختی ها و فشار زندگی چنان آنان را فرسوده و رنجور نموده بود که عشق اولیه را فراموش و به کوچک ترین بهانه ای به هم می پریدند.

روزی که طبق معمول، نوروز پایش را دراز کرده و «هلاکوخان» را روی پایش تکان می داد تا خوابش ببرد، در گوشه ای دیگر شکفته مشغول درست کردن نیمرو بود. نوروز «هلاکوخان» را روی پایش می گذاشت تکان می داد و در مقابل چشمانش کتابی دانشگاهی را می گرفت و مطالعه می کرد یا خودش را برای امتحان آماده می نمود. در این روز یکی دو بار با صدای برخورد قاشق به ماهیتابه تمرکز نوروز به هم خورد اما عکس العملی از خود نشان نداد. لیکن وقتی از بابت آن سر و صداها هلاکوخان چشم هایش را گشود و از خواب پرید دیگر طاقت نیاورد:

ـ چیه؟ چه خبرته؟ نیم ساعته دارم تکونش می دم حالا که داشت چشای بد مصبشو می بست بیدارش کردی؟

ـ تقصیر من چیه؟ یه گُله جاس. می خوای سرو صدا نشه؟

و به ناگاه زد زیر گریه.

نوروز با انزجار گفت:

ـ خوبه، خوبه. آبغوره نگیر، واست غش کردم. صُب تا شب جون می کنمَ اینم از آخرش. ای ... به این زندگی که من دارم.

شکفته هم با نفرت نگاه نوروز کرد:

ـ چیه؟ دو قورت ونیمت هم باقیه؟ قصر همیشه بهارو واسم ساختی؟ یه وجب طلا دسم کردی؟ زن اکبر آقای سبزی فروش می شدم روز و حالم بهتر از این بود که هس. اصلاً از اول بخت من توی برج ریق بوده، همیشه مامان جونم می گفت:

وهای های زد زیر گریه.

نوروز «هلاکوخان» را به یک طرف پرت کرد که صدای گریه بچه به هوا بلند شد.

ـ بسه، بسه، می خواستی از اول فکراتو بکنی، همون وقتی که مثل کنه چسبیدی بهم و ول کن نبودی. ما رو باش، فکر می کردیم با تو می آییم سیزده بدر. اصلاً کسی که از اول گیر بده به یه پسر و از بد و خوب کارش نترسه آخر و عاقبت کارش بهتر از این نمی شه.

شکفته با شنیدن این حرف نوروز غرید: «نه که خودت هر روز نمی افتادی دنبالم و شعر نمی خوندی! همچنین می گه که انگار خودش بچه پیغمبر بود.»

نوروز و شکفته پس از سه سال زندگی مشترک عاقبت در دفتر طلاق حاضر شدند. دلیل جدا شدن شان را عدم تفاهم ذکر می کردند. اما در آخرین لحظه ناگهان والدین شان ظاهر شده و با جدایی شان مخالفت ورزیدند. آنان قبول کردند فرزندان خود را خود نگهداری نمایند. بدین ترتیب به طرز معجزه آسایی آن دو از هم جدا شدند.

اینک چهار سال از ازدواج نوروز و شکفته گذشته است. هر دویشان درس می خوانند و به صورت جدا از هم در نزد والدین شان به سر می برند و علی رغم اصرار و پافشاری خویشان و خانواده ها بر خلاف پیش از ازدواج شان هیچ گونه تمایلی به دیدار هم نشان نمی دهند.

وضعیت هلاکوخان نیز مشخص است. از او یک ماه، پدر و مادر نوروز نگهداری می کنند و در ماه دیگر، پدر و مادر شکفته. این تناوب و توالی باعث شده که هلاکوخان صاحب سه مادر و سه پدر باشد.


موضوع : نوروز

منبع : پايگاه اطلاع رساني حوزه نت




 
 
[ دوشنبه 29 اسفند 1390  ] [ 2:56 PM ] [ علی جاویدپناه ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  

درباره وبلاگ

برخيز كه فخرهمت اقليم شويم/ در نزدخدا وخلق تكريم شويم/ فرمود ز توليد حمايت بكنيم/ تاشاهدمرگ طرح تحريم شويم/