برنامه ريزي نظامي جنگ در شب عاشورا
امام، برترين و دقيق ترين برنامه ريزي نظامي در آن روزگار را طرح ريزي نمود و جبهه ي خود را به صورت برجسته و شگفت انگيز، منظم ساخت و اردوگاه خود را در محافظت شديدي قرار داد.
ادامه مطلب
در روايت شيخ مفيد رحمه الله و سيد بن طاووس رحمه الله آمده:
هنگامي که شب عاشورا نزديک شد، آن حضرت اصحاب کرام خود را جمع فرمود، حضرت سيد الساجدين علي بن الحسين عليهماالسلام مي فرمايد:
من بيمار بودم، لکن خود را به آنان نزديک نمودم، تا بشنوم که آن درمانده ي وادي بلا و سردار اهل ابتلا با اصحاب خود چگونه سلوک مي فرمايد؟!
ادامه مطلب
« بسم الله الرحمن الرحيم ...؛ اين وصيت حسينبيعلي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي ميدهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت ميدهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسانها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. »
امام در وصيت نامهاش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:
« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواستهام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، عليبنابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بنياميه حکم کند که او بهترين حاکم است.
و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل ميکنم و برگشتم به سوي اوست. »
منبع: بحارالانوار، 44/329
ادامه مطلب
شب عاشورا به روايت حضرت سکينه
حديثي از کتاب «نورالعين» نقل شده که در آن آمده:
سکينه عليهاالسلام، دختر امام حسين عليه السلام گويد:
شب عاشورا، شب مهتابي بود، من در ميان خيمه نشسته بودم که ناگاه از پشت خيمه صداي گريه اي شنيدم. از ترس اين که مبادا خواهران و ساير زناني که مطلع نيستند، مطلع شوند، چيزي نگفتم، از خيمه بيرون آمدم و دلم گواهي خبر نمي داد، در راه دامن بر پايم مي خورد و مي افتادم و برمي خاستم، چون بيرون رفتم، ديدم پدرم نشسته و اصحابش دور او هستند، شنيدم که پدر به آنها مي فرمود:
بدانيد شما با من آمديد در حالي که مي دانستيد من به سوي جماعتي مي روم که با من، با دل و زبان بيعت کردند، حال مي دانيد که شيطان بر آنان غالب شده و خدا را فراموش کرده اند.
ادامه مطلب
شب عاشورا، آخرين شب زندگی حسين(ع)
سيدالساجدين عليه السلام مي فرمايد:
در آن شب، مرض بر من مستولي شده بود، عمه ام زينب عليهاالسلام مشغول پرستاري از من بود، پدرم در خيمه ي ديگري بود، غلامي از آزاد کرده هاي ابوذر (1) در خدمت آن حضرت بود و ايشان شمشير خودشان را در دست داشت و آن را اصلاح مي نمود، (2) آن حضرت در مقام يأس و نااميدي از دنياي غدار و شوق لقاي پروردگار حي اين اشعار را مي خواند:
يا دهر اف لک من خليل کم لک بالاشراق والأصيل
من صاحب و طالب (3) قتيل والدهر لا يقنع بالبديل
و انما الأمر الي الجليل و کل حي سالک سبيل
اي روزگار ناپايدار! اف بر تو باد که هرگز به هيچ دوست و يار وفا نکردي.
چه بسيار صاحب در شهر و ديار که به قتل رساندي و از هيچ کس به بدل راضي نشدي.
و بازگشت همه به سوي خداوند جليل است و هر ذي حياتي لابد طريقي که من آن را سلوک مي نمايم، سلوک خواهد کرد.
ادامه مطلب
گريختن فراس مخزومي در شب عاشورا
«فراس بن جعده ي مخزومي «خويشاوندي نزديکي با امام داشت؛ زيرا پدرش جعده، مادرش ام هاني دختر ابوطالب بود و از جمله کساني بود که با حضرت حسين عليه السلام براي قيام بر امويان در روزگار معاويه، مکاتبه نموده و به امام در مکه پيوسته، و در طول اين مدت همراه امام بود تا اينکه به عراق رسيد، ولي هنگامي که وي سختي وضع و همدستي لشکريان بر جنگ امام را ديد، هراسان شد و از جنگ ترسيد و رعب و هراس بر او مستولي گشت، امام، پريشانيش را دريافت و به وي اجازه ي رفتن داد و او در تاريکي شب، پاي به فرار نهاد (1) .
و شهادت را به دست نياورد، همچنانکه گروه ديگري نيز پاي به فرار نهادند (2) و به ياري امام رستگار نشدند.
پاورقي:
(1) انسابالاشراف 388 /3.
(2) حضرت سکينه روايت نموده: شنيدم پدرم را به کساني که همراهش بودند ميفرمود: شما همراه من آمديد چون ميدانستيد که من به سوي کساني ميآيم که از دل و زبان با من بيعت کردهاند و اينک ميبينيد که شيطان بر آنها چيره شده و ياد خدا را فراموش کردهاند و تصميمي جز کشتن من و کشتن کساني که همراه من جهاد ميکنند، ندارند و ميترسم که اين را ندانيد و يا بدانيد و از شرم من، پراکنده نشويد و مکر و فريب نزد ما اهلبيت، حرام است، پس هر کس ياري ما را نخواهد، امشب براي او پوششي است، پس برود.
سکينه گفت: آنان، ده نفر و بيست نفر، پراکنده شدند و جز کمتر از هشتاد نفر، کسي همراه آن حضرت باقي نماند. اين مطلب را در جلد دوّم بغية النبلاء آمده است.
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) - ديدار با مادر پس از كربلا
تمام دلسوختگان حرم كبريايي در قبرستان بقيع،مرقد پنهان فاطمه جمع گشتهاند و بر مصيبتهايي كه بر او واقع شده، اشك ميريزند: - اي كاش فاطمه به اسيران مينگريستي، كه چگونه آن ها را شهربه شهر پراكندة بيابان ها و در به در كردند!
اي فاطمه! اگر در دنيا زنده بودي و ميماندي، تا قيامت همواره براي ما صدا به گريه بلند ميكردي.
اين صحنه بر سينة عقيلة بني هاشم آن قدر سنگين و طاقت فرسا بود، كه بيهوش گشت. دختران و زنان تنها پناه خويش را در برگرفتند و او را به هوش آوردند.
ادامه مطلب
كارواني خسته و دل نگران، به سرزمين مقدس نينوا قدم ميگذارد، زمان، سوم محرم الحرام سال 61 هجري است. در ورود به دشت غم و غصه، امام شخصي را جهت شناخت سرزمين ميفرستد. امام، غيبت و شهادت در نظري هر لحظه حضور دارد، ولي به جهت همراهان خويش امر ميكند كه: «برويد نام اين سرزمين را سؤال كنيد.»
نام هاي مختلفي را براي آن سرزمين ميگويند: «غاضريه، شاطي الفرات، نينوا.» تا اينكه نام اصلي او را ميگويند: «كربلا.»
ادامه مطلب
عمر سعد مغرورانه به سوي خيمهها آمده و اهل حرم را مورد خطاب قرار ميدهد: «اي اهل بيت حسين! از خيمه بيرون آييد.»
زينب در مقابل صداي عمر سعد پاسخ داد: «عمر سعد! دست از ما بردار.» عمر سعد مجدداً ندا ميدهد: «اهل بيت رسول خدا برون آييد تا شما را به اسارت راهي سازم.»
زينب در جواب او ميفرمايد: «اي عمر سعد! از خدا بترس و اين قدر به ما ستم و ظلم روا مدار.»
عمر سعد صحنه را به نفع خويش ديده و بانگ برميآورد: «چارهاي جز اسارت نداريد.»
دختر علي وقتي اين سخن را ميشنود، ميگويد، «ما به اختيار خود از خيمهها بيرون نميآييم.»
عمر سعد، كينهها در برابرش ظاهر شده و براي تصاحب ملك ري دستور ميدهد تا خيمههاي اهل بيت را آتش بزنند.
ادامه مطلب
اولين جوان بني هاشم از پدر اذن جهاد گرفته و ميخواهد راهي ميدان نبرد گردد.
پدر به او اجازه ميدهد. او براي وداع با عمههاي خود و خواهرانش راهي خيمه ميگردد. همه او را چون نگيني در آغوش ميگيرند و به ياد رسول الله در اين قربت و وانفسا اشك غريبي ميريزند.
علي اكبر جنگ نماياني ميكند وشماري از لشكر دشمن را به ديار عدم ميفرستد، كه ناگهان صدايي بر ميخيزد: «من بايد داغ اين جوان را بر دل مادرش بگذارم!» ضربهاي بر فرق علي اكبر منزل ميگزيند و او پدرش را صدا ميزند كه:
- يا ابتاه! اليك مني السلام هذا جدي رسول الله!
امام چون بازي شكاري از راه ميرسد و فرزند خويش را غرق در خون ميبيند. دشمن همه چشم شدهاند و حسين را ميپايند كه كنار جسد فرزند نشسته و او را در آغوش گرفته و صدايش ميزنند.
- ياعلي! علي الدنيا يعدك العفا.
ناگهان صدايي زني به گوش حسين ميرسد كه باگريه و ناله به سوي جسد ميآيد.
او كيست؟ او عقلية بني هاشم است كه ميآيد و ميخواند: «اي پسر برادرم! اي ميوة دلم!»
امام او را از جسد برميدارد و به سوي خيمهها ميبرند و جوانان بنيهاشم را امر ميكند تا جسد علي اكبر را به خيمه گاه بياورند.
ادامه مطلب



