روایت دردهای زینب (س) – درد دل هایی با برادر
تمام حالات حسين نشان ميدهد كه او آماده ي رفتن است: چهرهاش نشانگر عزم او بر لقاء حق ميباشد، با دلي شكسته و سر و پاي برهنه در حالي كه لباسش بر زمين كشيده ميشود، به سوي عزيز خدا راهي ميگردد و در محضر او با ادب و با چشم خونين ميگويد:
- اي يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان! پدر و مادرم و برادرم رفتند، آيا تو هم قصد رفتن داري و ميخواهي خواهرت را تنها در ميان بگذاري؟ حسين (ع) رو به خواهرش نموده با لسان خدايي ميفرمايد: «خواهرم! مبادا شيطان تو را بيطاقت كرده و حلم تو را از دستت ببرد، مبادا ......» اشك در ديدگان حسين جمع ميگردد و ادامه ميدهد: «خواهرم! بدان كه حسين تو چارهاي دگر ندارد.» زينب اين كلام را كه شنيد، رو به برادرش كرد و فرمود: «برادر! خودت را مثل اسيران ميداني؟ من آمدهام تا تو مرا تسلي بدهي، ولي كلام تو جگرم را بيشتر سوزاند و مصيبت غم من، افزون گشت.»
اين بگفت و از شدت درد، بيهوش بر زمين افتاد.
حسين (ع) درد خواهرش را ميفهميد و اورا به هوش آورده و موعظه و دلداريش داد.
اما در عصر عاشورا، هر چه زينب نگاه بر جسد حسين كرد تا برخيزد و دگر باره او را تسلي و دلداري دهد، خبري نشد.
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) - امانت در خرابه شام
اسراء به قصد مدينه از شام بيرون ميآيند.
حضرت زينب از دروازة شام كه ميخواهد بيرون رود، سرش را از محمل خود بيرون آورده و خطاب به مردم شام ميگويد: «اي مردم! اگر ما را خارجي خوانديد، و اگر ما را در خرابه جاي داديد، ما رفتيم. اما جان شما و جان امانتي كه در خرابه شام نهادهايم. هر وقت توانستيد بر سر مزار او برويد و شمعي روشن نماييد و آبي بر مزار او بپاشيد. او امانت برادرم حسين (ع) است.»
نماز شب
كاروان اسراء به دروازه شام ميرسد و مشغول استراحت ميگردد. امام سجاد (ع) ميفرمايد: «عمهام را ديدم كه نماز شب خود را نشسته ميخواند. وقتي از او سؤال كردم، فرمود: «خواستم سرپا نماز بخوانم، ديدم پاهايم توان ايستادن را ندارد. چون امروز سهمية نان خودم را به اطفال دادم؛ تا بلكه سير شوند و لذا خودم دچار ضعف و كاستي شدهام و نميتوانم ايستاده نماز شب را به جا آورم.
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) – كوفه شهر نامردان
خانوادة رسول خدا را به عنوان اسراي خارجي وارد شهر كوفه مينمايند. كودكان از فرط گرسنگي چشم گود رفته و مردم به قصد ترحم، نان و خرما صدقه ميدهند. ام كلثوم از اين حركت مردم به ستوه ميآيد و به سرعت نان و صدقه را از دهانشان بيرون ميآورد و خطاب به مردم ميكند كه: «يا اهل الكوفه! انّ الصدقه علينا حرام.»؛ اي مردم كوفه صدقه بر ما حرام است.
ام حبيبه خادمه زينب در دوران حضور وي در كوفه، صداي ام كلثوم را كه ميشنود، ميگويد: «به غير از اهل بيت پيغمبر اكرم، صدقه بر احدي حرام نميباشد. اينان كه هستند؟»
زينب نگاهي به ام حبيبه ميكند و ميفرمايد: «من الان از سرزمين كربلا ميآيم. اين گرد و غبار، گرد و غبار رنج كربلاست.»
اما گويي ام حبيبه او را نميشناسند.
زينب با سوز دل ميفرمايد: «ام حبيبه! من زينب دختر علي (ع)! تو در اين كوفه كنيز من بودي. چگونه است كه مرا اينك نميشناسي؟ ام حبيبه نگران و مضطرب سؤال ميكند: «اگر تو زينب هستي، او هيچ گاه بدون برادرش حسين جايي نميرفت، بگو حسينت كجاست؟» دل زينب آتش ميگيرد و ميفرمايد: «نگاه بر نوك نيزه رو به رويت بنما. آن، سر بريده حسين ميباشد!»
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) – خداحافظ ای مادر خوبیها
آن روز، چهار سالة گلستان عصمت وعفاف در كنار بستر مظلومة تاريخ (فاطمه زهرا) همراه اسماء بنت عميس زانوي غم را بغل گرفته و خيره خيره بر چهرة تكيدة مادر نگاه ميكرد.
مادر از او خواست كه نزديك بستر آيد. سپس به او دو امانت گرانبها سپرد و فرمود: «دخترم زينب! دو بغچهاي كه به تو ميسپارم، يكي از آنها متعلق به دختر ابي ذر غفاري و ديگري مال خودت ميباشد، كه در آن پيراهني است كه مال حسين ميباشد. اما بدان هرگاه كه او، اين پيراهن را از تو طلب نمايد، وقت وصل و همراهي شما سر رسيده و حسين براي شهادت مهيا ميگردد.» فاطمه (س) رو به اسماء نمود و فرمود: «من اندكي به خواب ميروم لحظاتي بعد سراغم بيا و مرا صدا نما. اگر جواب تو را ندادم، برو علي و اولادم را مطلع كن كه زهرا از دنيا رخت سفر بربسته است.»
سپس مشغول خواندن سورة يس گشت: يس و القرآن و الحكيم ........ اسماء لحظاتي بعد زهرا (س) را صدا ميزند؛ اما چيزي نميشنود و در مييابد كه دختر پيغمبر از دنيا چشم فرو بسته است.
زينب از سكوت مادر با حالت صيحه و گريه خود را بر بدن مطهر او مياندازد و صدا ميزند و ميگويد: «مادر! سلام ما را به جدمان رسول خدا برسان. مادر! گويي ما امروز رسول خدا را از دست داديم. مادر.......»
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) – پس از حسین علیه السلام
اجساد شهدا در گوشه و كنار صحنه نبرد در خاك وخون افتاده و خيمهها درحال سوختن است. بيش تر از سوختن خيمهها، دل زينب ميسوزد كه سرماية خويش را در برابر چشمان خويش بي سر و عريان مشاهده ميكند.
عمر سعد دستور داده است تا احدي از اهل بيت را نگذارند بر بالين شهدا گريه كرده و مجلس عزايي برپا نمايند.
زينب برمي خيزد و به نيابت از پرچمدار خيمهها، دور خيمهها را ميگردد و حمايت از حريم خدا مينمايد. او تمام زنان و كودكان را سفارش نموده است كه گريه بلند نكنند تا دشمن شاد گردد.
در خاطرات خويش سير ميكند كه ديشب، عباس برگرد خيمهها ميچرخيد و بچه ها در آرامش خيال، به خواب ناز رفته بودند، ديشب... صداي جانسوزي، زينب را ازخاطرات خوش خويش جدا ميسازد. خدايا! اين صداي ناله ي كيست؟ آري دل گرفتهاي را كه ميخواند: «اصغرم! كودكم!»
با عجله راهي خيمة نيمه سوخته ميگردد و پردة خيمه را بالا ميزند كه ناگهان رباب را ميبيند كه زانوان خويش را در بغل گرفته و گريه ميكند. با متانت خاص خود ميفرمايد: «همسر برادرم! چه شده؟ مگر قرار ما بر سكوت نبود؟!»
رباب به گرية خويش با خواهر همسرش تكلم ميكند: «امروز قدري آب خوردم، سينهام قدري شير پيدا كرده و ياد علي اصغر و لب تشنة او افتادم كه در اثر عطش بر سينة من چنگ ميزد وتقاضاي آب داشت.»
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) - مصیبت فرزندان
گل هاي خوشبوي زينب؛ محمد و عون، از امام تقاضاي اذن حضور در صحنه كارزار را ميطلبند. امام مخالفت خويش را اعلام مينمايد. زينت بي تحمل عرض ميكند: «برادر! به حق مادرم، اذن ميدان به فرزندان خواهرت بده.» پسران به كمك مادر آمده و ميگويند: «يا خال! به حق امّك فاطمه الزهرا الا اذنت لنا!»
امام چهرة خواهرزادههاي خود را ميبوسد و اجازه حضور ميدهد. آن ها از شوق حضور، پياده به ميدان رهسپار ميگردند. ابن سعد آن ها را ميشناسد كه كيستند. صداي او ناشي از تعجب اوست: «عجباً للرحم!»؛ .
محمد تعدادي از لشگر دشمن و عابربن نهشل را به شهادت ميرساند. عون وقتي متوجه شهادت محمد ميگردد، بر دشمن هجوم ميآورد و رجز ميخواند: «اگر مرا نميشناسيد، بدانيد من فرزند جعفر طيار هستم كه از روي صدق و صفا و ارادت جنگيد، تا به مقام رفيع شهادت رسيد و خداوند در عوض دستان بريده شدة او، دو بال از زمرّد سبز در بهشت به او داد. اين بزرگ ترين افتخار اوست كه در بهشت بدان مباهات و افتخار مينمايد.»
عون پس از نبردي دليرانه به شهادت ميرسد.
حسين بر جسد ايشان حضور مييابد و آن ها را به سينه چسبانده و به خيام شهدا ميرساند، درحالي كه پاهايشان بر زمين كشيده ميشود. تمام اهل حرم به استقبال ميآيند؛ الا مادرشان عقيله بنيهاشم كه در درون خيمه نشسته و دليل ماندن خود را فاش ميسازد:«ميترسم كه از بيطاقتي زجهاي بركشم و برادرم از من شرم كند و ناراحت گردد!».
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) - حرم پیامبر(ص) در بازگشت از كربلا
پس از دوري سخت و جانسوز؛ پس از طي مصايب در دوران پر سوز و گداز، اينك تنها و غريب با خيل يتيمان و شهيدان راهي حرم جدش ميگردد.
كنار در ورودي مسجد پيامبر اكرم (ص) ميآيد و دو دست خويش را در دو طرف در مسجد مينهد و با گريه، جد خويش رامخاطب قرار ميدهد كه: " ياجداه! اني ناعيه اليك اخي الحسين
اي جد بزرگوار! خبر وفات برادرم حسين را آوردهام."
هر گاه چشمش به امام سجاد (ع) ميافتاد، بيش تر گريه ميكرد. باز پيامبر را مورد خطاب قرار داد:
" اي رسول خدا! اگر به امت خود وصيت كردي كه به خويشانت نيكي كنند، نه تنها نيكي نكردند، بلكه پيوند خود را با خويشان تو بريدند، و با آن ها پيوند برقرار ننمودند؛ تا آنجا كه اهل بيت تو را با لب تشنه كشتند و آب خوش و گوارا به آن ها نچشاندند و نرساندند."
او ميگفت و خاطرات كربلا برايش تازه ميشد و همراه او رسول خدا هم گريه ميكرد.
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) - آتش شرم علمدار
صداي" يا اخاك ادرك اخاك العباس! در صحنه كارزار و غربت، بر گوش حسين مينشيند. سراسيمه خود را به سوي صدا روانه ميسازد. دوست و دشمن نظارهگر حركات حسين ميگردند در مسير راه احدي جرأت حضور در مقابل چهره، خشمگين حسين را ندارد و هر كس به سويي فرار را برقرار ترجيح ميدهد.
در كنار نهر علقمه، قامت رشيدي در خون خويش نشسته و منتظر آمدن سرور و مولا و امام خويش ميباشد. صداي سم اسبان دشمن جهت آزار او تداعي ميشود. صداي عباس برميخيزد: «اگر باز قصد اذيت و آزارم را داريد، مرا مهلتي دهيد تا امام و مولايم را براي آخرين بار ببينم.» صداي تكيدة حسين برق اميدي در دل علمدارش مينهد. اين، امام زمان اوست كه بر بالينش حاضر گشته است. در حالي كه دست خويش بر كمر گذاشته است، مرثيه ميخواند: «الان انكسر ظهري وقلت حيلتي و شمت بي عدوي»؛ الان كمرم شكست.
ادامه مطلب
تعالی روحی و شخصیتی حضرت زینب بعد از واقعه کربلا
در حماسه حسینی آن کسی که بیش از همه این درس را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینی بر روح مقدس او تابید، خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها بود. راستی که موضوع عجیبی است، زینب با آن عظمتی که از اول داشته است و آن عظمت را در دامن حضرت زهرا علیهاسلام و از تربیت علی علیه السلام بدست آورده بود، در عین حال زینب بعد از کربلا، با زینب قبل از کربلا متفاوت است، یعنی زینب بعد از کربلا یک شخصیت و عظمت بیشتری دارد.
ادامه مطلب
روایت دردهای زینب (س) - بازگشت به مدينه
خيل كاروان اسرا، دلشكسته و خسته به شهر مقدس مدينه بر ميگردند و در مقابل دروازة شهر مدينه به امر امام قدري استراحت ميكنند، تا بشير خبر آمدنشان را به اهل مدينه بدهد.
زينب در آستانة ورودي مدينه صدا به ناله واميدارد: «كه مدينه ما را قبول منما، مدينه آن زمان كه از تو جدا شديم، با حسن وعباس و علياكبر ... رفتيم؛ اما اكنون هيچ كدام آن ها همراهمان نيستند، مدينه در يك روز، 18 مَحرَم خود را از دست دادم.»
ادامه مطلب



