
گلایه از...
گاهى شيطان از دست بعضى افراد گلايه مى كند. او تمام دنيا را از آن خود مى داند و مى گويد: چون مؤمنان مى دانند كه دنيا از آن من است ، آن را دشمن مى دارند و دنبال آن نمى روند، اما عده اى هستند كه دنيا را طالبند و به آن عشق مى ورزند.
شيخ عطار، در كتاب منطق الطير، در همين باره داستانى را به شعر در آورده و قدرى از گلايه و ناراحتى شيطان را متذكر مى شود و مى گويد:
عاقلى شد پيش آن صاحب چله
كرد از ابليس بسيارى گله
مرد گفتش : اى جوان مرد عزيز
آمد بد پيش از اين ، جا بليس
خسته مى بود از تو و آزرده بود
خاك از ظلم تو بر سر كرده بود
گفت : دنيا جمله اقطاع من است
هست مؤمن آن كه دنيا دشمن است .
تو بگو او را كه عزم راه كن
دست از اقطاع من كوتاه كن
من به نيشش مى كنم آهنگ سخت
زآنكه در اقطاع من زد چنگ سخت
هر كه بيرون شد زاقطاعم تمام
نيست با وى هيچكارم والسلام
باز نقل مى كند كه روزى حضرت عيسى بن مريم عليه السلام خشتى را زير سر خود گذاشته و خوابيده بود. شيطان آمد و گفت : اى عيسى ! مگر تو زاهد نيستى ؟ فرمود: چرا. عرض كرد: اگر زاهدى پس چرا دل به دنيا بسته اى ؟ فرمود: دل بر چه بسته ام ؟ گفت : به اين خشتى كه زير سر گذاشته اى . آن حضرت خشت را از زير سر برداشت و دور انداخت و بار ديگر خوابيد.
شيخ عطار اين داستان را هم به شعر آورده است :
عيسى مريم به خواب افتاده بود
نيم خشتى زير سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خود عيسى نظر
ديد ابليس لعين را بر زبر
گفت : اى ملعون ! چرا ايستاده اى
گفت : خشتم زير سر بنهاده اى .
جمله دنيا چو اقطاع من است
هست آن خشت از آن من و اين روشن است
تا تصرف مى كنى در ملك من
خويش را آورده اى در ملك من
عيسى آن از زير سر پرتاب كرد
روى را بر خاك و عزم خواب كرد
چون فكند آن نيم خشت ، ابليس گفت :
من كنون رفتم تو اكنون خوش بخفت
چون به سر خشت لحد خواهى نهاد
خشت بر خشتى چرا بايد نهاد
تاريخ : سه شنبه 5 شهریور 1392 |
3:58 PM | نويسنده : |
نظرات 0
