زیست شناسی اجتماعی:
▪ تطور در سطح ژن ها: از نظریه هایی که اخیراً مشهور شده نظریه زیست شناسی اجتماعی است. نخستین مبلغان آن نه جامعه شناسان، بلکه زیست شناسان و متخصصان علم ژنتیک مانند ای. او. ویلسون (E. O. Wilson)، و چارلز لامسدن (Charles Lumsden) بوده اند. زیست شناسی اجتماعی الگویی از انتخاب طبیعی را به کار می بندد که در آن عناصر ژنتیک اصلی مورد تحقیق، ژن هایی هستند که در هر ارگانیسم فیزیکی به صورت شیمیایی رمزگذاری شده اند. ویلسون که یک حشره شناس و متخصص حشرات اجتماعی است، اعتقاد دارد که رفتار اجتماعی آنها باید از تغییر ژنتیک و گزینش در تبار این نوع حشرات، نشأت گرفته باشد; همچنین او گمان می کند که صور اجتماعی انسانی نیز نتیجه گزینش ژن هایی باشد که موجودات انسانی آنها را به ارث برده اند. ویلسون استدلال می کند که جبر ژنتیک، جامعه را از طریق گزینش سازوکار کلی که در افراد عمل می کند ـ مانند قابلیت انسانی برای همکاری و ارتباط نمادین ـ تحت تأثیر قرار می دهد. آنچه در هر جامعه خاصی پدیدار می شود نتیجه به کار بردن این ابزارها در اوضاع و احوال خاصی است. نظریه زیست شناسی اجتماعی از نظر قدرت پیش بینی نسبتاً ضعیف است; زیرا در همه انواع جوامع قابل اجرا است، در حالی که هر یک از آنها را باید بشخصه با نظریه های دیگر تبیین کرد.لامسدن و ویلسون مدعی هستند که نوع فرهنگی که جامعه خاصی آن را می پذیرد، در ذهن افراد به عنوان نتیجه انتخاب ژنتیک رمزگذاری شده است. قابل تأکید است که این الگو، هر چند بسیار دقیق بیان گردیده، اما کاملا نظری است و نه مبتنی بر شواهد تجربی قانع کننده. از این گذشته، تطبیق این نظریه با سرعت تغییرات فرهنگی، فوق العاده مشکل به نظر می رسد، جامعه (بر خلاف خواص ژنتیک) می تواند طی چند نسل یا حتی در مدتی کمتر از آن دچار تغییر گردد، همان گونه که افراد با حرکت از فرهنگی به فرهنگ دیگر، دچار تغییر می شوند. نسخه دیگر نظریه زیست شناسی اجتماعی، ادعا می کند که این ژن های ما هستند که مقدر می کند تا مردان پرخاشجو بر جوامع انسانی مسلط گردند و زنان از نظر زیستی اساساً در کار مادری تخصص یابند، و بنابراین جنگ و سلسله مراتب امر اجتناب ناپذیری باشد (تایگر و فاکس، ۱۹۷۲; آردری، ۱۹۶۶). این گونه نظریه ها نسخه های قوی تر زیست شناسی اجتماعی هستند که مدعی مقدر بودن الگوهای خاص تر رفتار تأکید دارند، بر عکس نسخه های بسیار انتزاعی ضعیف که فقط بر قابلیت های بسیار کلی ایجاد اشکال اجتماعی نظر دارند. اما به نظر می رسد که نسخه های قوی تر نیز از نظر تجربی نادرستند (بلومبرگ، ۱۹۷۸، ۱۹۸۴).
▪ الگوی تعادل در زیست شناسی: ما معمولا عبارت «تطور، و نه انقلاب» را می شنویم و این بدان معناست که تغییر، بیشتر به تدریج و با افزایش های اندک اندک رخ می دهد تا به صورت اغتشاشی مهم و سریع. سنتاً فرض بر این بود که تطور زیستی از نوع اول است. اما اکنون تحقیقات جدید در خود زیست شناسی این فرض را به شدت تضعیف کرده است. استفن جِی گولد ( StephenJay Gould)، الیزابت وربا (Elizabeth Vrba)، نایلز الدریج (Niles Eldridge) استدلال کرده اند که شواهد و آثار فسیلی نشان می دهند که تطور زیستی، توسعه مداوم و ملایم تغییرات جزئی متراکم نبوده است; بلکه بعکس، معمولا دوره های طولانی ای وجود داشته است که انواع در خلال آن نسبتاً ثابت مانده اند و با تغییرات نسبتاً سریع منقطع شده اند. یک نمونه شگفت انگیز این نظریه است که دایناسورها و انواع بزرگ دیگر در پایان دوره کرتاسه که زمین با سیارک بزرگی برخورد کرد، منقرض شدند. این نظریه با انبوهی از شواهدی که هنوز هم ارزشمند تلقّی می شوند، حمایت می گردد. ابرهای ناشی از گرد و غبار جوی نور خورشید را محو کرده و موجب تغییر آب و هوا گردید. در این شرایط نه تنها انواع گوناگونی از حیوانات و گیاهان از بین رفتند، بلکه انواع دیگری که از آنها تغذیه می کردند، نیز نابود شدند. البته در اینجا جنبه مثبتی هم وجود دارد، زیرا اکنون که محیط تغییر یافته راه برای انتخاب انواع جدید باز شده است.
نظریه تأثیر یک سیارک، به تنهایی، احتمالا نمی تواند تبیین کاملی از انقراض دوره کرتاسه فراهم کند. تغییرات محیطی دیگر مانند تغییرات آب و هوایی کره زمین، نیز در فراهم کردن زمینه اضمحلال دایناسورها و دیگر انواع سهم داشته است. بنابراین، نکته اساسی این است که تطور لزوماً به صورت پیوسته و تدریجی رخ نمی دهد، بلکه، گاهی، با سوانح ناگهانی تسریع می گردد. در تاریخ زمین شواهد زیادی از این گونه انقراض های انبوه وجود دارد. این نظریه دیدگاه سنّتی زیست شناختی درباره تأثیر ژن ها در انتخاب طبیعی را تضعیف می کند. در واقع، ژن ها ممکن است تأثیر اندک و ناچیزی در ایجاد تغییر داشته باشند. این نظریه، منبع مهم تغییر تطوری را به محیط ـ اعم از تصادمات ناگهانی و سوانح زیست محیطی، تغییرات آب و هوایی و تأثیرات آن بر شبکه تغذیه انواع از همدیگر ـ انتقال می دهد. باید توجه داشت که این الگوی تطور، زیست شناسی اجتماعی را درهم می شکند، زیرا تا حد زیادی از اهمیت ژن ها در فرایند تبیین زیست شناختی می کاهد.
شاید چیزی مانند الگوی به هم خوردن تعادل به ویژه برای تطور اجتماعی مناسب باشد. از نظر تاریخی تغییرات مهم در جوامع اغلب به صورت سانحه و نه به صورت تدریجی اتفاق افتاده است. نه تنها انقلاب ها بلکه مهم تر از آن در کل، جنگ ها و تضادها سهم عمده ای در شکل دادن دولت، اقتصاد، مذهب، فرهنگ، خانواده ودیگر نهادهای اجتماعی، داشته اند.
▪ جهت انتخاب طبیعی: نهایت، باید پرسید که آیا تطور حرکت کردن به سمت ویژه ای است؟ تاکنون همه نظریه های مرحله ای که بررسی کردیم توالی معینی به سوی نوع «مدرن تر» را در نظر می گرفتند. این الگو مشخص می کند که جهت تطور به سوی تمایزیافتگی و تخصصی شدن فزاینده ساختارهای اجتماعی است. اما، همان گونه که دیدیم که این نوع پیش بینی متزلزل است. زیرا این مراحل به صورت خودکار و متوالی به دنبال هم نمی آیند، و درباره وقوع مداوم تمایزیابی یا ادامه بی پایان آن بدون هیچ محدودیتی، نیز تردید چشمگیری وجود دارد.
شواهد زیست شناختی زمینه های بیشتری برای تردید در این باره فراهم می کند. درست است که زیست شناسان سنّتی استدلال می کنند که سلسله مراتبی از شکل های تطوری وجود دارد که از باکتری ساده شروع و به موجودات چند سلولی، جانداران، پستانداران، و سرانجام به نقطه اوج آن «انسان هوشمند»۲۶ که مغز آن عالی ترین محصول تطور است، ختم می شود. این موضوع به سلسله مراتب ثابت و غیر تطوری الهیات قرون وسطا (مانند عقاید توماس آکویناس Thomas Aquinas) برمی گردد که در آن انسان در مقوله ای بین سلسله حیوانات و فرشتگان قرار می گرفت. اما خطاست که درباره تطور زیستی چنان صحبت کنیم که گویا هیچ کاری جز حرکت به سوی انسانیت انجام نشده است. تصویر مسلط این نیست که انواع عالی تر جانشین انواع پایین تر می گردد; بلکه تصویر مسلط همزیستی همه این اشکال به صورت همزمان است گیاهان و جانوران به طور همزمان تطور یافته اند، و اشکال بعدی مانند شاخه های نسبتاً جدید حشرات و نهان دانگان (گیاهان گلدار) صرفاً تنوع بیشتری را به انواع موجود قبلی اضافه کرده اند. دقیق تر آن است که بگوییم درونمایه اصلی تطور، تنوع و گوناگونی است; نه توالی سلسله مراتبی. اگر این را درباره جوامع انسانی نیز به کار بندیم باید نتیجه بگیریم که شکل مسلطی وجود ندارد که جانشین تمامی دیگر انواع جوامع گردد. جهان لزوماً به صورت یکسان رشد نمی کند، بنابراین غیر معقول است که مانند پارسونز یا آگوست کنت ایالات متحده یا فرانسه را الگوی آینده همه جوامع درنظر بگیریم.
البته، امکان دارد که تطور اجتماعی انسان از تطور زیستی کاملا متفاوت باشد; زیرا انواع زیستی گوناگونی بیشتری را احتوا می کند تا جوامع انسانی. در حالی که انواع زیستی قادر به همزیستی با یکدیگر به نظر می رسند، جوامع انسانی بیشتر متجاوز و افزون طلب هستند و به مقیاس بسیار وسیعی به نابودی فعالانه اشکال رقیب می پردازند. به نظر می رسد جوامع صنعتی جوامع قبیله ای را نابود می کند و سرمایه داری تقریباً به همه جا نفوذ خود را می گسترد. با وجود این، ممکن است این امر صرفاً یک مرحله گذار باشد; اما مطمئناً ویژگی تاریخ تمام جهان نبوده است. حتی امروزه میان بسیاری از جوامع سرمایه دار و سوسیالیست تفاوت های مهمی وجود دارد، در حالی که ما هنوز هم هر لحظه شاهد ظهور تفاوت های دیگری مانند برآمدن دولت های اسلامی ستیزه جو در خاورمیانه هستیم. درس تطور زیستی ما را به این انتظار رهنمون می شود که این تفاوت ها همواره با ما خواهند بود.
د) تطور ذهنی:
ایده آلیسم به عنوان یک فلسفه معتقد است که جهان در نهایت از ایده ها یا ذهن تشکیل می شود. به معنای دقیق کلمه، این فلسفه با نظریه های مربوط به تطور موجودات مادی بی ربط به نظر می رسد. اما، وقتی ایده آلیسم درصدد شد تا تاریخ جهان را در قالب ایده های توسعه یا شکوفایی تدریجی ]در حال پیشرفت [فهم کند، دو موقعیت بسیار مشابه پدید آمدند. در اوایل قرن نوزدهم که فیلسوفان آلمانی، شلینگ (Schelling) و هگل (Hegel)، متافیزیک خویش را توسعه دادند، شلینگ بر اساس نیروی جذب و دفع و هگل بر مبنای منطق تضاد دیالکتیک، به شکل های در حال توسعه جهان مادی و اجتماعی رسیدند.مارکس که خط مشی روشن فکری اش را به عنوان یک هگلی چپ آغاز کرده بود، این الگوی دیالکتیکی تطور را گرفت و آن را حتی پس از تبدیل این نظام به بنیادی مادی گرایانه، نیز حفظ کرد. در سال های اخیر، یورگن هابرماس (Jurgen Habermas)، مارکسیست آلمانی، با بازگشت به دیدگاهی شبیه به دیدگاه هگلی اولیه و حفظ دیدگاه شلینگ به تغییر و اصلاح نظریه مارکس پرداخته است. نظامی که هابرماس طرح می کند نظامی کاملا ذهنی نیست که در آن جهان همچون ذهن یا مجموعه ای ایده ها در نظر گرفته شود. هابرماس فراتر از دوگانه گرایی می اندیشد، اما به دلیل تأکید وی بر نقش کلیدی ای که آگاهی انسان در تعیین تطور اجتماعی بازی می کند، کارش به سوی دیدگاه ذهن گرا تمایل پیدا می کند.
هابرماس، ابتدا موقعیت خود را به عنوان مخالف اثبات گرایی تثبیت کرد. او استدلال می کند که اثبات گرایی پوششی ایدئولوژیک برای سرمای داری جدید است که ادعا می کند صرفاً بر مبنای زمینه های عینی و فنی، تصمیم گیری می کند، در حالی که در واقع به حفظ سلطه طبقاتی و نظارت بر افراد از طریق اقتصادی غیرعقلانی و نظام سیاسی می پردازد. هابرماس، بر خلاف این «سلطه فن سالارانه» خاطرنشان می کند که دو نوع دانش دیگر نیز وجود دارد: یکی هنجارهای اجتماعی که کنش متقابل انسان را هدایت می کند و دیگری تفکر آگاهانه و خوداندیشانه۳۰. هابرماس هر سه نوع دانش را «شبه استعلایی» درنظر می گیرد، به این معنا که آنها به فراسوی مرزهای تجربه بشری به زمینه های نهایی واقعیت، به تعبیر کانت «شیء فی نفسه»، دسترسی دارند.
انتقاد هابرماس از سرمایه داری موجب گردید که وی فراتر از مارکسیسم حرکت کند. تصویری که مارکس از سرمایه داری ارائه کرده بود، تصویری اساساً «ابزاری» و مبتنی بر قوانین عینی توسعه اقتصادی بود. اما هابرماس کوشید تا مارکسیسم را از مادی گرایی تاریخی به رویدادی تطوری ناشی از رشد ذهنی و روحی آدمیزاد برگرداند. او از همان اول در اثر خود به نام «دانش و علایق انسانی» می خواست بحران جامعه نوین را نه بحران اقتصادی بلکه «بحران مشروعیت» توصیف کند، چنان که بعدتر اثری نیز به همین نام منتشر کرد. سپس در «ارتباطات و تطور جامعه» و سرانجام در «نظریه کنش ارتباطی» نیز آن را دنبال کرد. هابرماس از نظریه های روان شناختی مربوط به رشد ادراکی فرد، نظریه رشد تاریخی ذهن انسانی در گذر قرون و اعصار را استخراج می کند. گذشته از این، هابرماس تفسیر تازه ای از تاریخ جهان ارائه می دهد که آن را در حال گذار از مراحل مشابه می داند. در این طرح، تطور ذهنی بشر بر مادی گرایی مارکسیستی اولویت داده می شود; زیرا که هابرماس تحول پیشرونده افکار را عامل تعیین کننده صورت های کنش متقابل انسانی می داند، و به این دلیل، چارچوبی را تنظیم می کند که درون آن هرگونه رشد فنی و اقتصادی بتواند رخ دهد.
هابرماس معتقد است که در فرایند تطور، ساختارهای ارتباطی دقیقاً همانند ساختارهای بیوشیمیایی رشد می کند: در هر دو مورد، جهش های ساده ای وجود دارد که از میان آنها، آنکه کارآمدتر است برای بقا انتخاب می شود. او همچون پارسونز، بر این باور است که صورت های انتزاعی تر، کلی تر، و جهان شمول تر ارتباطات و اخلاق، به لحاظ تطوری سازگارتر هستند و به اشکال پیشرفته تر جوامع منتهی و جایگزین اشکال قدیمی تر می شوند. اما پدید آمدن آگاهی پیشرفته صرفاً بسته به یک تصادف ساده نیست. هابرماس استدلال می کند که خود طبیعت زبان بشری بر همین جهت تأکید می کند. هدف از زبان ایجاد ارتباط است: خود ساختار زبان برای واقعیت و وفاق اجتماعی در نظر گرفته شده است. زبان حتی اگر گاهی به دلیل ایدئولوژی و سلطه دچار کژتابی شود، باز هم، همیشه حرکت بنیادی خود را در جهت رهاسازی ما از دام این کژتابی خواهد داشت. انسان ها، در فکر و گفتار خود، همیشه بر نشر معرفت بیشتر و در جهت رسیدن به وضعیتی تأکید می کنند که در آن، معرفت بدون آنکه با فشارهای خارجی منحرف شود، بتواند مورد فهم و توافق همه آدمیان قرار گیرد.
بنابراین، هدف هابرماس این است که «وضع آرمانی بیان» را برای جوامع نوین به ارمغان آورد که در آن هر چیزی به طور کامل بررسی شده و بدون هیچ گونه اجباری توسط قدرت های سیاسی و اقتصادی مورد توافق واقع می شود. از این گذشته، او معتقد است که نیروی رانشی تطور جهان در همین جهت عمل می کند و در این باره که در آینده به این آرمان دست خواهیم یافت خوشبین است. انسان ها از طریق خودنگری به آزادی خواهند رسید، و ما در این حوزه، تا حدودی از خلال پیشرفت نظریه های روان شناختی و جامعه شناختی کسانی مانند خود هابرماس، پیشرفت های زیادی کرده ایم. از این جهت، هابرماس شبیه هگل است که او نیز احساس می کرد تاریخ جهان، روندی به سوی آزادی از طریق خودشناسایی بوده و نقطه اوج این تحول نیز بینشی بوده است که با فلسفه او به دست آمده است.
البته این تعمیق قابلیت انسانی برای خودنگری جنبه ای تجربی نیز دارد. روان کاوی که در اوائل قرن بیستم توسط فروید کشف گردید، روشی برای خودشناسی فراهم می آورد. برخورد گروه ها و اشکال دیگر گروه درمانی، حتی شکل اجتماعی تری از خودنگری و خودشناسی را فراهم می کند. در اینجاست که هابرماس یک نمونه تجربی برای «اجتماع آرمانی بیان»۳۸ پیدا می کند که در آن هر چیزی بدون هیچ قیدی قابل بیان است، و گفتوگو تا آنجا که در نهایت، بدون هیچ گونه فشاری به وفاق منجر شود، می تواند ادامه یابد. هابرماس، با استنباط حکم سطح کلان از این مورد، معتقد است که جوامع در جهت تولید هرچه بیشتر افراد و گروه های آزاد تطور می یابد، بنابراین، انسانیت قادر است که بر تطور خود نظارت آگاهانه داشته باشد.
نظریه هابرماس از آنجایی که ترکیبی رضایت بخش از حوزه های فلسفه و زبان شناسی و نظریه روان شناختی و نیز جامعه شناختی ارائه می دهد، جاذبه های روشن فکرانه قابل توجهی دارد. این نظریه هم مانند مارکسیسم، به جای تحلیل جامعه، راهی است برای تغییر آن پیشنهاد می کند. به عبارت خود هابرماس، این نظریه، نظریه ای انتقادی و آزادی بخش است.
این نظریه نیز ضعف های خاص خود را دارد. این نظریه در این فرض که فرایندهای ذهنی فرایندهای مادی را تعیین می کند، دچار افراط می شود، زیرا شواهد چشمگیری وجود دارد که غالباً عکس این نظریه را تأیید می کند. این نظریه هابرماس که زبان کششی ذاتاً آزادی بخش دارد، فرایندهای اجتماعی مشتمل بر زبان و نمادگرایی را به خوبی پوشش نمی دهد. همچنین، «وضع آرمانی بیان» هابرماس ممکن است اوتوپیایی باشد، برای آنکه حتی گروه های رویاروی و جلسات روان کاوانه نمی توانند تضاد منافع رقبای واقعی میان اعضا را صرفاً با مباحثه بی پایان از بین ببرند.
هـ) نتیجه گیری:
▪ رؤیای پیشرفت: به پیشرفت درونمایه نهفته بسیاری از نظریه های تطورگرایی است. عقیده کلی این است که گذشت زمان پیشرفت و ترقّی را به ارمغان می آورد و سپس اشکال ابتدایی تر و فرومایه تر را از دور خارج می گرداند. با وجود این، همان گونه که قبلا دیدیم این دیدگاه برداشت دقیقی از تطور زیستی نیست، زیرا تطور زیستی امری چندسویه است که در آن انطباق با هر محیطی به منظور زیستن، به صورت نامنظم رخ می دهد. ایده پیشرفت، نخست توسط تطورگرایان اجتماعی مطرح شد و به نظر می رسد زیست شناسان آن را از آنها وام گرفته اند.همه تطورگرایان اجتماعی کاملا خوشبین نبوده اند. برای مارکس و انگلس پیشرفت تنها پس از دوره ای از مبارزه و رنج بردن حاصل خواهد شد. نظر اسپنسر درباره روند پیشرفت مبهم تر است; زیرا ممکن است جوامع به جای جوامع صلح جوی صنعتی به جوامع نظامی تبدیل شوند. دورکهایم به صراحت استدلال می کند که اگرچه جوامع بشری از نظر ساختاری در جهت افزایش تقسیم کار تطور می یابند، اما هیچ افزایشی در خوشبختی و عقلانیت به وجود نمی آید. خوشبختی همیشه به ارزش ها و آرزوهای افراد وابسته است که خود آنها نیز به وسیله جامعه تنظیم می شوند. بنابراین، اعضای یک جامعه ابتدایی قبیله ای دقیقاً همانند اعضای یک جامعه صنعتی، می توانند احساس خوشبختی کنند، و احتمالا هم به خاطر شانس بیشتر بی هنجاری در جامعه صنعتی احساس خوشبختی در جامعه ابتدایی بیشتر است. لنسکی مقداری شواهد تجربی برای نوعی بدبینی تعدیل شده فراهم کرده است; زیرا وی نشان می دهد که نابرابری و ستم اجتماعی در واقع از یک مرحله فناورانه به مرحله بعدی افزایش می یابد. اخیراً لیند الگویی از تطور اجتماعی را طرح کرده که مطابق آن، چیزی که به صورت طبیعی انتخاب می شود صرفاً قابلیت نظامی جوامع است که موجب نابودی جوامع ضعیف و بسیار صلح جو خواهد شد.
بنابراین، حتی گروهی از تطورگرایان اجتماعی این نکته را که روند تطور در واقع رو به پیشرفت است، نمی پذیرند. هر چند تفسیر رایج تر از تطورگرایی، هنوز اعتقاد به پیشرفت را دنبال می کند. به نظر می رسد این خوش بینی بیشتر بر گمانه های ایدئولوژیکی مبتنی باشد تا شواهد تجربی. نظریه های تطوری در واقع گذشته نگر هستند، آنها عمدتاً برای انعکاس تفاوت های موجود بین جامعه نوین عصر حاضر و جوامع گذشته به وجود آمدند و بیشتر چنین نظریه هایی، عنصری قوی ای از خودستایی را دربر دارند. تالکوت پارسونز که در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ آثار خود را در آمریکا می نوشت، دقیقاً مانند آگوست کنت در دهه ۱۸۳۰، احساس می کرد که در نقطه اوج تمدّن بشری زندگی می کند. این وضع به پیش بینی های ساده لوحانه درباره آینده و ناتوانی در فهم فرایندهای عملا در حال وقوع، منجر خواهد شد.
واقعیت این است که اشکال معینی از جوامع تا حدودی نشان دهنده «پیشرفت» است، بخصوص فناوری های مؤثرتر و قدرتمندتر معمولا رشدیافته و جایگزین فناوری های ساده تر می شوند. اما فناوری، حوزه ای نسبتاً محدودی است و «پیشرفت» آن، درباره ابعاد اجتماعی و انسانی زندگی چیزی نمی گوید. با این وجود، با صرف نظر از خوشبختی و عقلانیت، آیا می توان مدعی شد که صرفِ گذشت زمان، دموکراسی، تساهل، آزادی، صلح، و عدم خشونت زیادتری را به ارمغان خواهد آورد؟ البته هیچ دلیلی برای چنین روندی وجود ندارد. افزایش ناگهانی جنبش های متعصبِ بنیادگرای مذهبی هم در جهان مسیحیت و هم در جهان اسلام، سال ها پس از آن رخ داده است که چنین پدیده هایی «در حال گذار»۳۹ با اطمینان خاطر متعلق به گذشته دانسته می شدند.
تهدید جنگ هسته ای حتی از این هم هراس انگیزتر است. این دقیقاً فناوری پیشرفته ماست که برای بشر این امکان را فراهم آورده است تا عملا تمام جمعیت خود را هلاک کند، و شاید هم تغییرات زیست محیطی ای را موجب گردد که بسیاری از انواع پیچیده حیات را در تمام سطح زمین نابود کند. تهدید جنگ هسته ای به اندازه ای کافی واقع بینانه است، با این حال، چنین رویدادی ممکن است از دامنه درک بیشتر نظریه های تطوری بیرون باشد. به راستی نظریه ای که نتواند برای تبیین حادثه بزرگی که تمام تاریخ این سیاره را شکل خواهد داد، امکانی فراهم کند، به چه دردی می خورد؟ ممکن است بر مبنای تفسیر واقع بینانه تر و زیرکانه تری از نظریه انتخاب طبیعی، فاجعه هسته ای را نه پایان اصل حیات، بلکه صرفاً پایان شاخه های معینی از حیات در زمین دانست که طی میلیون ها سال تطور یافته اند. میکروارگانیسم های اولیه، برخی از انواع گیاهان، آبزیان و غیره، احتمالا زنده خواهند ماند، و در مسیر دیگری تطور خواهند یافت.
مطلب من صرفاً یک نتیجه گیری بدبینانه نیست که باید جایگزین نظریه های خوش بینانه گردد. بلکه، ما باید بدانیم که همه نظریه های مربوط به روند پیشرفت ضعیف و نامطمئن هستند. تاریخ امر پیچیده ای است و تنها در یک جهت واحد اعم از صعودی یا نزولی به پیش نمی رود. واقعیت جهان ما به صورت قاطعانه ای چند علتی به نظر می رسد. به هر «مرحله» فناورانه یا به هر درجه ای از تمایز که برسیم، همواره شرایط جایگزینی وجود دارد که وارد عمل می شود و بر اقبال ما به صلح یا جنگ، دموکراسی یا حکومت اقتدارگرا، تساهل فرهنگی یا جنبش های غیر متساهل ستیزه جو و امثال آن، تأثیر می گذارد. ما برای تبیین این پدیده ها به نظریه های دقیقی نیاز داریم و برای فهم آنها ناچاریم از زیر چتر الگوهای تطوری بیرون آییم.
استنتاج من این است که نظریه های مرحله ای در دریافت پیچیدگی تاریخ جهان دچار شکست گردیده و درباره آینده چیزی به ما نمی گوید. الگوهای تمایزیابی، فرایند افزایش تقسیم کار را مستمرتر و بی پایان تر از آنچه در واقع هست، وانمود می کنند. نظریه انتخاب طبیعی پذیرفتنی تر است، اما عمدتاً به علت آنکه ادعای کوچک تری دارد: این نظریه به این پیشنهاد اکتفا می کند که اگر دگرگونی ای در انواع (با هر سازوکاری، اعم از فاجعه زیست محیطی) رخ دهد، انواعی که بیشترین قدرت تولید مثل را در آن شرایط زمانی داشته باشند، باقی خواهند ماند در حالی که انواع دیگر ممکن است نابود شوند. این نظریه هرچند واقع بینانه، اما مبهم است. زیرا «قوانین» تطور زیستی بی نهایت عام است و هر چیزی را که بتواند بقای خود را بر روی زمین مدیریت کند، دربر می گیرد.
پی نوشت ها
۱. Randal Colins, Theoritical sociology, ۱۹۸۹, Harcouit Brace Jovanovich, InC.
۲. Evolutionism.
۳. Sociology.
۴. assumptions.
۵. Sociobiology.
۶. Mechanisms.
۷. Organic differentiation.
۸. Emberyology.
۹. Natural selection.
۱۰. Oriental Despotism.
۱۱. Mesopotamia.
۱۲. seed-bed societies.
۱۳. tribal people.
۱۴. theocratic.
۱۵. Full fledged communism.
۱۶. germ.
۱۷. magician.
۱۸. Shaman.
۱۹. stock market.
۲۰. metal worker.
۲۱. Organicist.
۲۲. Survival of the fittest.
۲۳. mosses.
۲۴. ferns.
۲۵. determination.
۲۶. homo sapiens.
۲۷. Idealist evolotion.
۲۸. more of dualist.
۲۹. Positivism.
۳۰. Self- reflective.
۳۱. quasi- transcendental.
۳۲. thing-in- itself.
۳۳. Knowledge & Human Interests.
۳۴. ligitimation crisis.
۳۵. Communication & the Evolution of Society.
۳۶. The Theory of Communicative Action.
۳۷. ideal speech situtation.
۳۸. Ideal speech community.
۳۹. Transitional.
نویسنده: رندال کالینز
منبع: ماهنامه معرفت ، شماره ۱۱۶
خبرگزاری فارس
لينک مطلب
