الف. واقع‏گرایى اخلاقى، (Moral Realism) (1)

واقع‏گرایى اخلاقى مدعى است كه حقایق اخلاقى (2) و به تبع آن، اوصافى نظیر خوب، بد، درست، نادرست، فضیلت و رذیلت، كه به حقایق یا اوصاف غیراخلاقى تحویل‏پذیر نیستند، در عالم وجود دارد.بر اساس این نظریه، این حقایق و اوصاف از آگاهى ما، از حالتى كه در آن حالت مى‏اندیشیم و صحبت مى‏كنیم، از باورها و گرایش‏هاى ما و از احساسات و امیال ما مستقل‏اند.اوصاف اخلاقى مى‏توانند از طریق اشخاص، اعمال، نهادها و مانند این‏ها تحقق یابند; تمثل و تحقق این اوصاف، حقایق اخلاقى هستند كه تطابق با آن‏ها سبب صدق احكام اخلاقى مى‏شود.«ضد واقع‏گرایى كمال یافته‏» نیازى به انكار تمام این مطالب و فرض‏ها ندارد.این دیدگاه مى‏تواند پس از تفسیر دوباره این فرض‏ها، به ویژه این مساله كه «صدق‏» یعنى تناظر و تطابق با حقایق، همه یا برخى از این فرض‏ها را بپذیرد.معقوليت و موجه‏نمايى واقع‏گرایى اخلاقى موجب اين‏گونه تفاسير مجدد شده است و تنها هنگامى كه واقع‏گرايى به طور جدى ناقص ارزیابى شود، مورد نیاز واقع‏مى‏شوند.
واقع‏گرایى اخلاقى معمولا «شناخت‏گرایى‏» (3) نامیده مى‏شود، اما اگر بخواهیم به بیانى دقیق سخن بگوییم، شناخت‏گرایى دیدگاهى است كه مى‏گوید: باورها و گزاره‏هاى اخلاقى بیانگر معرفت‏اند یا دست كم مى‏توانند معرفت‏بخش باشند و شاید برخى حقایق اخلاقى در عالم وجود داشته باشند كه درباره آن‏ها نمى‏توانیم شناخت و معرفت داشته باشیم; مثل این‏كه آیا كارى خاص مى‏تواند در مجموع خوبى بیش‏ترى از كارهاى دیگر تولید كند یا نه.شناخت‏گرایى نقطه مقابل شك‏گرایى اخلاقى (4) است، نه واقع‏گرایى اخلاقى.
از سوى دیگر، اگر منظور از شناخت‏گرایى صرفا این باشد كه گزاره‏هاى اخلاقى قابلیت صدق و كذب دارند، به شرط این‏كه این دیدگاه معتقد باشد برخى گزاره‏ها صادق‏اند، ممكن است‏با واقع‏گرایى اخلاقى مطابقت كند.
مشكلات و مسائلى كه واقع‏گرایى اخلاقى مطرح مى‏سازد و اساسا مابعد طبيعى‏اند عبارتند از:
مساله اول این‏كه، واقعى بودن چیزى به چه معناست؟ آیا به معناى جزئى از شبكه على زمانى و مكانى (5) بودن است كه علم آن را بررسى مى‏كند؟ البته باید اضافه كرد كه مراد و منظور ما حتما یك شبكه واقعى است، نه یك شبكه موهوم و خیالى [بنابراین، این سؤال مطرح مى‏شود كه مراد از واقعى در شبكه «واقعى‏» چیست؟ ] كه در این صورت، دچار دور مى‏شویم.بى‏توجهى به این فرض مابعد طبیعى، هر دیدگاه واقع‏گرایانه یا ضد واقع‏گرایانه (6) را بدون توجه به متعلق آن‏ها تخریب مى‏كند.
مساله دوم این كه، آیا اصلا در عالم چنین ماهیاتى به عنوان اوصاف وجود دارند؟ و اگر وجود دارند، چه چیزهایى هستند؟ به ویژه آن‏كه آیا آن اوصاف عام و كلى‏اند; (7) یعنى قابلیت این را دارند كه با افراد متعددى در زمان واحد و مشابهى تحقق یابند، همان‏گونه كه افلاطون، (Plato) و جورج ادوارد مور، (Edward Moore George) بیان كرده‏اند؟
مساله سوم، درباره ارتباط بین اوصاف اخلاقى و اوصاف غیراخلاقى مى‏باشد (8) كه بر حسب آن‏ها، اوصاف اخلاقى مى‏توانند به موارد خاص و جزئى نسبت داده شوند; چه آن اوصاف غیراخلاقى، اوصاف طبیعى باشند یا غیرطبیعى.خوب اخلاقى تنها وقتى به شخص نسبت داده مى‏شود كه وى اوصاف غیراخلاقى معینى - مثل مهربانى - را با خود داشته باشد.ارتباط بین اوصاف اخلاقى و اوصاف غیراخلاقى را
چگونه باید فهمید؟ اگر اوصاف اخلاقى بر حسب اوصاف غیراخلاقى تعریف شوند، آن‏گاه واقع‏گرایى اخلاقى كنار گذاشته شده است.اگر ادعا كنیم ارتباطى شبه قانونى بین آن اوصاف وجود دارد، آن‏گاه باید پرسید ماهیت چنین قوانینى چه باید باشد; این قوانین نمى‏توانند قوانین علمى باشند و در هر حال، ماهیت قوانین علمى مبهم‏تر و جدلى‏تر از آن هستند كه بتوانند شباهتى مفید را تقویت كنند.اگر به برآمدگى صورى (9) اوصاف اخلاقى از اوصاف غیراخلاقى تمسك جوییم - به این معنا كه در مواردى خاص، اوصاف اخلاقى نمى‏توانند متفاوت شوند مگر این‏كه اوصاف غیراخلاقى متفاوت باشند - اما از سوى دیگر، ارتباط ذاتى از پیش فرض گرفته شده منطقى (12) ندانیم، شاید واقع‏گراى اخلاقى باشیم، اما به رابطه‏اى تمسك جسته‏ایم كه دست كم به اندازه صفت «خوبى‏» غیرطبیعى، مبهم و مرموز است، به خصوص اگر اضافه كنیم كه اوصاف غیراخلاقى باید اوصافى مادى و طبیعى باشند.
دیدگاه دیگر این است كه اوصاف غیراخلاقى، اوصاف اخلاقى را به شیوه‏اى متمایز از اوصاف خاصى (مثل قرمزى) ، كه اوصاف نوعى خودشان (مثل رنگ) را تحقق مى‏بخشند، ایجاد مى‏كنند; یعنى آن جزئیات (از قبیل اشخاص و اعمال) ، اوصاف اخلاقى را تنها به صورت غیرمستقیم تحقق مى‏بخشند; به عبارت دیگر، با ایجاد اوصاف غیراخلاقى، اوصاف اخلاقى را به صورت مستقیم پدید مى‏آورند.مهربانى یك شخص نوعى از خوبى است، خود خوبى نیست و شخص، خوبى را به طور غیرمستقیم ایجاد مى‏كند; خوبى‏اى كه با مهربانى به طور مستقیم تحقق یافته است.اما یك جنس مثل خوبى بر حسب انواعش قابل تعریف نیست، مگر به صورت تركیبى فصلى (13) [به این‏كه بگوییم خوبى عبارت است از: مهربانى یا نیكوكارى یا ترحم یا...]; حالتى كه به ندرت امكان دارد و ناقض مفهوم تعریف است، حتى اگر خود جنس ما را در برگزیدن این تركیب فصلى رهنمایى كرده باشد.(رنگ نمى‏تواند با تركیب فصلى درجات خاص رنگ تعریف شود; درجاتى كه شاید بى‏نهایت‏باشند.در حالى كه، انواع خوبى احتمالا از حیث تعداد بى‏نهایت نیستند.تركیب فصلى‏شان تنها پس از دركى پیشین از جنس آن‏ها حاصل مى‏گردد.) به هر حال، ارتباط میان نوع و جنس نیازمند توضیح مابعد طبیعى وسیعى است.تمام این مسائل سه‏گانه متافیزیكى فقط در متافیزیك به طور شایسته‏اى قابل حل و بررسى‏اند، نه در فلسفه اخلاق.
دليل اصلى واقع‏گرایى اخلاقى اين است كه اين ديدگاه مدلول ضمنى بناى عقلاست; (14) با این بیان كه گاهى دقیقا درمى‏یابیم كه مثلا چیزى، كارى یا شخصى اخلاقا خوب یا بد است، درست است‏یا خطاست.ما احكام اخلاقى را صادق یا كاذب تلقى مى‏كنیم، درباره آن‏ها اختلاف‏نظر داریم و درباره‏شان به بحث مى‏پردازیم و گاهى هم تلاش مى‏كنیم مطابق آن‏ها زندگى كنیم.در این هنگام، تصور نمى‏كنیم كه معناى آن احكام یا كاربرد آن‏ها بیان گرایش‏ها یا توصیه‏هاى رفتارى باشند یا این‏كه آن‏ها درباره اندیشه‏هاى خاص و احساسات ویژه‏اى هستند.حتى یك ضد واقع‏گراى اخلاقى مثل مكى، (J.L. Mackie) این مطلب را مى‏پذیرد، ولى معتقد است كه بناى عقلا در احكام اخلاقى‏اش به خطا رفته است; زیرا در حقیقت، چیزى وجود ندارد كه سبب صدق این احكام اخلاقى شود. [اما] آیا بناى عقلا در این مورد خطاست؟ در برابر واقع‏گرایى اخلاقى، استدلال‏هایى فلسفى وجود دارد.در اخلاق، همانند سایر رشته‏ها، باید از بناى عقلا آغاز كرد، ولى ضرورتى ندارد كه كار را با همان بناى عقلا خاتمه دهیم.
يكى از استدلال‏هايى كه در برابر واقع‏گرایى اخلاقى مطرح شده، استدلال پدیدارشناسانه (15) است.هیوم، ( D.Hume ) گفته است: وقتى قتلى را مشاهده مى‏كنیم، شرارت را در آن نمى‏بینیم، همچنین این شرارت را با هیچ اصلى از اصول عقلى استنباط از آنچه شاهد آن بوده‏ایم، به دست نمى‏آوریم.پاسخ به استدلال مزبور این است كه [اولا] چنین دیدگاهى در مقایسه با پدیدارشناسى - مثلا - ماكس شلر، (Max Scheler) متكى بر یك پدیدارشناسى ابتدایى است، [ثانیا ]احتمالا این دیدگاه متكى بر غفلت از این نكته است كه اوصاف اخلافى به عبارتى دقیق، اوصاف اوصاف‏اند.بنابراین، به آن روشى كه اوصاف (اوصافى كه به طور مستقیم از جانب ایجاد كنندگانشان تحقق یافته‏اند) قابل تشخیص‏اند، قابل درك نیستند.(ما به همان سبكى كه طیف خاصى از رنگ قرمز را مى‏بینیم، [خود ]رنگ را مشاهده نمى‏كنیم، البته به گونه‏اى كه ابهامى در آن نیست، نسبت‏به رنگ آشنایى داریم یا این‏كه اگر تامل كنیم، نسبت‏به آن آشنایى پیدا خواهیم كرد، همچنین وسوسه نمى‏شویم كه رنگ را با قرمز یكى بدانیم، زیرا [در جاى دیگرى ]باید رنگ را با سبز، آبى و...یكى بدانیم كه در نتیجه، این رنگ‏ها، رنگ‏هاى متفاوتى نخواهند بود.) استدلال شده است كه آگاهى ما نسبت‏به اوصاف اخلاقى صرفا «فرافكنى‏» (16) گرایش‏هاى ماست.اما این استعاره سینمایى نیازمند بیان فلسفى مفصلى است كه ارائه نشده است.
استدلال دوم این است كه اوصاف اخلاقى در «تصور علمى‏» عالم، جایگاهى ندارد، به خصوص آن‏كه وجود اوصاف اخلاقى با فیزیك‏گرایى (17) كه مى‏گوید تمام موجودات فیزیكى‏اند، سازگار نیست.این اوصاف بخشى از موضوع علم فیزیك نیستند و نمى‏توانند در هیچ یك از ارتباطات على وارد گردند و حتى با توجه به دیدگاه‏هاى اخلاقى كه واقعا داریم، تمسك به آن‏ها هیچ‏گونه ارزش تبیینى ندارد.اما خدا و اعداد هم موجودات فیزیكى نیستند و انكار وجودشان صرفا به این دلیل كارى گستاخانه و غیر فیلسوفانه است.همچنین هیچ‏كس نشان نداده است كه واقعیت [داشتن] یك چیز، نیازمند داشتن نقشى على یا تبیینى است.به هر حال به طور كلى، روشن نیست كه اوصاف اخلاقى چنین نقشى را ندارند.بسیارى از مطالب بستگى به این دارند كه ما و تبیین explanation را اراده نماییم، عناوینى كه آن‏قدر مبهم و بحث‏برانگیزند (چنانچه در فلسفه علم، آن‏جا كه این امور و مباحث واقعا به آن‏جا تعلق دارند، آشكار است) كه یك دیدگاه مهم در فلسفه اخلاق نمى‏تواند بر نظرات آن‏ها متكى باشد.(خود واقع‏گرایى علمى (18) به این علت كه تبیین كافى از مشاهدات و باورهاى علمى ما ارائه نمى‏كند، از جانب عده‏اى مورد انكار قرار گرفته است.) چرا نمى‏توانیم به طور دقیق آدم‏سوزى (19) و نیز باورهاى خویش را مبنى بر این‏كه این آدم‏سوزى شر و بد بود تا حدودى با شرارت شخصیت هیتلر، (Hitler) تبیین كنیم؟ و چرا نمى‏توانیم تبیین كنیم كه شرارت شخصیت وى علت آدم‏سوزى و نیز لت‏باور ما بر این‏كه این عمل شر است، نبود؟
سومین استدلال توجه ما را به وجود اختلاف‏هاى اخلاقى، به ویژه در میان فرهنگ‏ها، معطوف مى‏سازد.در برابر این استدلال، سه پاسخ مشهور وجود دارد:
اول این‏كه، وسعت و عمق این اختلاف‏ها تنها بیرون از حوزه فلسفه اخلاق - یعنى به دست مردم‏شناسان (20) - به طور شایسته‏اى مورد ارزیابى قرار مى‏گیرد.
دوم این‏كه، اختلاف‏ها ممكن است معلول جهل آدمیان نسبت‏به حقایق اخلاقى باشد، نه ناشى از عدم وجود آن‏ها.اختلاف‏ها عمدتا درباره جزئیات اخلاق است، مانند اختلاف‏هایى كه درباره رفتار جنسى مطرح‏اند.ما درباره این جزئیات، به خصوص اوصاف غیراخلاقى آن‏ها، آگاهى اندكى داریم.در باب سیاست اقتصادى و تعلیم و تربیت كارآمد نیز اختلاف‏نظر وجود دارد، اما آیا این اختلاف دلیلى بر انكار واقع‏گرایى در اقتصاد و روان‏شناسى كودك محسوب مى‏شود؟
سوم این‏كه، بیش‏تر اختلاف‏ها در اخلاق ناشى از بدفهمى است; زیرا مفاهيم به كارگرفته شده، چه اخلاقى باشند و چه غیراخلاقى، معمولا بسیار مبهم و پیچیده‏اند; [یا این‏كه] ناشى از عدم رشد و بلوغ اخلاقى است و [یا] ناشى از تعارض منافع و علاقه شخصى است; مثلا، ثروتمندان و فقرا در عدالت توزیعى (21) ممكن است اختلاف‏نظر داشته باشند.
چهارمین استدلال این است كه، ارتباط میان حقايق اخلاقى و انگيزش و در نتیجه، رفتار مبهم است و شاید چنین ارتباطى اساسا وجود نداشته باشد.پاسخ مشهور به این استدلال آن است كه این استدلال نیز به طور شایسته‏اى تنها خارج از حوزه فلسفه اخلاق است; يعنى اين باور در روان‏شناسى مى‏تواند مورد ارزیابى قرار گيرد; زیرا اين استدلال با انگيزش سرو كار دارد.(مگر آن‏كه مساله اين باشد كه آیا تصديق حقايق اخلاقى به طور منطقى، انگيزه‏هاى مناسبى را در بردارد یا نه; چيزى كه واقع‏گرایى اخلاقى نیازى به بیان آن ندارد و نبايد هم بیان كند؟ اما روان‏شناسى [هم ]آن‏قدر توسعه پیدا نكرده است كه پاسخى ارائه كند و اگر تصور مى‏كنیم كه روزى عصب‏شناسى (22) پاسخى را تدارك خواهد دید، خیالى واهى در سر پرورانده‏ايم. ب. شك‏گرایى اخلاقى، (Skepticism Moral) (23)
دو صورت عمده شك‏گرایى اخلاقى عبارتند از: (الف) شك‏گرایى درباره حقایق اخلاقى (24) و (ب) شك‏گرایى درباره ادله رعایت قیود و تاملات اخلاقى.اين آموزه‏هاى شك‏گرایانه با معناى شناخت اخلاقى و وثاقت عقلانى آن به چالش برمى‏خيزند.
شك‏گرايى درباره حقايق اخلاقى منكر اين مطلب است كه گزاره‏هاى اخلاقى (یا حقايق اخلاقى) صادقى وجود دارند (و یا این‏كه ما مى‏توانيم مطلع شويم كه وجود دارند) كه مستلزم متصف‏شدن برخى امور به صفتى اخلاقى هستند.این‏گونه شك‏گرایى به نظر مى‏رسد اشاره به این مطلب دارد كه فاعل‏هاى عاقل و با اطلاع، ادعاهاى اخلاقى بدون اعتبار ارائه مى‏نمایند.اين ديدگاه به وسيله دسته‏اى از استدلال‏ها تقويت‏شده است كه در میان آن‏ها، استدلال‏هایى درباره اختلاف‏هاى اخلاقى نیز دیده مى‏شود.يكى از انگيزه‏هاى مهم اين رويكرد آن است كه تبيين هنجارى بودن یا راهنماى عمل بودن سرشت ادعاهاى اخلاقى دشوار است.
غير شناخت‏گرایان (25) سعى دارند كه هنجارى بودن احكام، اخلاقى را با فرض این‏كه كاركرد آن احكام، بیان حالات گوينده آن احكام و متاثر ساختن رفتار [دیگران ]مى‏باشد نه اين‏كه بخواهد گزاره‏اى را بیان كند، تبیین نمایند. غيرشناخت‏گرایان احتمالا با اين مطلب، كه گزاره‏هاى اخلاقى صادقى وجود ندارد، موافق‏اند; زیرا معتقدند ادعاهاى اخلاقى بیانگر گزاره‏اى نيستند.با این حال، آنان ادعاهاى‏اخلاقى‏راناقص‏ومعیوب نمى‏دانند.به نظر غيرشناخت‏گرایان، كسى كه ادعایى اخلاقى را مثل «صداقت اخلاقا لازم است‏» مطرح مى‏سازد، گرايشى اخلاقى یا پذيرش يك هنجار اخلاقى را بیان مى‏كند.
شناخت‏گرایان نقادانه مى‏گويند كه درك تفكر اخلاقى بدون اين فرض كه ادعاهاى اخلاقى بیانگر گزاره‏اى باشند، ممكن نیست.شناخت‏گرایان براى پرهيز از شك‏گرايى، باید معتقد باشند كه اوصاف اخلاقى‏اى وجود دارند كه گاهى آن اوصاف تحقق پیدا مى‏كنند; زیرا اگر هيچ صفت اخلاقى‏اى وجود نداشته باشد یا هيچ‏كدام از آن‏ها تحقق پيدا نكنند، دیگر هیچ الزام، خوبى یا بدى، فضیلت و رذیلت اخلاقى‏اى وجود نخواهد داشت.در نتیجه، ممكن است - مثلا - هیچ شخص با شرافتى در عالم نباشد، هرچند اشخاص با صداقت فراوان یافت‏شوند.
یك شك‏گرا مى‏تواند معتقد باشد كه اوصاف اخلاقى وجود دارند، ولى هیچ‏كدام از آن‏ها تحقق پیدا نمى‏كنند.اما این دیدگاه غیرموجه است; زیرا اگر صفت «خطابودن‏» وجود دارد، حیرت‏انگیز خواهد بود اگر هیچ چیزى خطا نباشد، یا آن‏كه شكاك بتواند ادعا كند كه اصلا صفت اخلاقى‏اى وجود ندارد.اما بر اساس دیدگاه‏هایى كه درباره گزاره‏ها به طور گسترده‏اى مورد پذیرش قرار گرفته‏اند - مثلا، این گزاره كه دروغ‏گویى خطاست - «خطابودن‏» را به عمل دروغ‏گویى نسبت مى‏دهد.این صفت مى‏تواند از مقومات گزاره باشد.از این‏رو، اگر صفت اخلاقى‏اى وجود نداشته باشد، اين ديدگاه در زمينه گزاره‏ها ممكن است‏به اين نتيجه منجر شود كه جملاتى از قبيل «دروغ‏گويى خطاست‏» گزاره‏اى را بیان نمى‏كنند.
جى ال.مكى مدعى است كه اوصاف اخلاقى وجود ندارند، ما اوصاف اخلاقى را اصیل و حقیقى تصور مى‏كنیم; یعنى اگر عملى خطاست، آن عمل «به خودى خود» خطاست.همچنین ما اوصاف اخلاقى را ذاتا راهنماى عمل مى‏دانیم; مى‏توانیم به طریقى مناسب و شایسته صرفا با علم یه این‏كه كارى مى‏تواند خطا باشد، به انجام عملى به گونه‏اى مناسب برانگیخته شویم، بى‏آن‏كه چیزى از انگیزه‏هاى پیشین خود را در نظر آوریم.با این حال، به نظر مكى، معقول نیست كه این ذاتى یك فعل باشد كه صرف آگاهى از وصف ذاتى آن فعل بتواند انسان را به عمل وادار سازد.[به گمان مكى] اندیشه وجود صفت اخلاقى معقول نیست و اوصاف اخلاقى از دیدگاه مابعدطبیعى مشكوك و عجیب (26) مى‏باشند.
گیلبرت هارمن، (Gilbert Harman) بر تقریرى معرفت‏شناسانه ازشك‏گرایى سبت‏به‏حقایق اخلاقى، استدلال آورده است.او مى‏گوید: دلیل خوبى براى تایید هیچ یك از گزاره‏هاى اخلاقى وجود ندارد; زیرا فرض‏هاى اخلاقى هرگز بخشى ازبهترين‏تبيين هيچ مشاهده‏اى قرار نمى‏گيرند.همیشه تبیین غیراخلاقى بهترى وجود دارد.بنابراین، این باور كه گزاره‏هاى اخلاقى صادقى وجود دارند، ناموجه و غیرمجاز است.
شك‏گرايى درباره حقيقت اخلاقى ظاهرا مستقل از استدلال‏هاى شك‏گرایانه، تاریخ خاص خود را در فرهنگ‏هاى سكولار دارد.برخى از مردم معتقدند كه فرمان‏هاى الهى پایه حقایق اخلاقى‏اند.اما فرهنگ سكولار مدعى است كه تمام حقایق اصیل و ذاتى، حقایقى تجربى و طبیعى‏اند و حقایق طبیعى‏آن‏گونه‏كه‏حقایق‏اخلاقى‏هنجارى‏اند، هنجارى نیستند. بنابراین، درك این‏كه چگونه یك حقیقت طبیعى مى‏تواند حقیقت اخلاقى باشد، دشوار است.
دومين آموزه شك‏گرایانه عبارت است از اين فرض كه رعايت قيود اخلاقى دليلى ندارد.طبق این فرض، فاعل‏هاى عاقل در تصمیم‏گیرى درباره این‏كه چگونه زندگى كنند به قیود اخلاقى - از آن حیث كه اخلاقى‏اند - توجه نمى‏كنند.قطعا ممكن است‏بخواهیم به گونه‏اى اخلاقى زندگى كنیم و این خواست مى‏تواند دلیلى براى زندگى اخلاقى به ما بدهد، یا این‏كه ممكن است‏خود را در فضايى بیابيم كه در آن فضا، زندگى اخلاقى به نفع ماست.با این حال، این احتمالات نشان نمى‏دهند كه حتما دلیلى براى رعایت قیود اخلاقى وجود دارد.این احتمالات نمى‏توانند - مثلا - بین قیود اخلاقى و تاملات و قیود آداب و معاشرت تفكیك و تمایز قایل شوند.
شك‏گرایى درباره رعایت قواعد اخلاقى از جانب این اندیشه كه اخلاق مى‏تواند اعمالى را از فاعل‏ها تفاضا كند كه به سود آنان نیست، برانگیخته است.بر فرض آن‏كه ادله‏اى وجود داشته باشد مبنى بر این‏كه شخص اعمالى را فقط به علت آن‏كه به سود اوست انجام مى‏دهد، مستلزم آن است كه ممكن است دلیلى بر رعایت اخلاق وجود نداشته باشد.
اين دو آموزه شك‏گرایانه مهم و اصلى به شيوه خاصى از تفكر باهم كاملا مرتبط‏اند: اول آن‏كه ممكن است‏به نظر برسد ما نمى‏توانیم به داشتن ادله‏اى براى رعایت‏وپذیرش ملاحظات اخلاقى مطمئن باشیم، مگر این‏كه حقایق اخلاقى، كه به آن‏ها معرفت داریم، وجود داشته باشند.دوم آن‏كه نوعى‏از نظریات «درون گرایانه‏» (27) مى‏گویند كه حقایق اخلاقى توسط ادله و استدلال‏ها تشكیل شده‏اند.بر اساس این دیدگاه، واقعیت اخلاقى‏اى وجود نخواهد داشت، مگر این‏كه استدلال‏هاى مناسبى بر آن‏ها وجود داشته باشد.
نظریات ضد شك‏گرایانه درون‏گرایانه به يك‏باره سعى در ابطال هر دو نوع نظریات شك‏گرايى دارند.در نتیجه، ایمانویل كانت مى‏گوید: اگر الزامى اخلاقى مطابق با یك حقیقت‏شد، این تطابق بر این اساس است كه این الزام باید توسط هر فاعل عاقلى رعایت‏شود.نظریات «برون‏گرایانه‏» (28) سعى مى‏كنند كه با شك‏گرایى نسبت‏به حقایق اخلاقى به طورى جداى از شك‏گرایى درباره رعایت و پذیرش [اخلاق] برخورد كنند; مثلا آنان معتقدند حقایق اخلاقى مبتنى بر فرمان‏هاى الهى‏اند، مى‏توانند تصور كنند كه خداوند ضرورتا به ما ادله‏اى براى رعایت آن‏ها خواهد داد.
فیلسوفانى كه یكى از آموزه‏هاى شك‏گرایى را پذیرفته‏اند، نوعا سعى در خنثى كردن آن دارند.شك‏گرایان درباره رعايت و پذيرش عقلانى، ممكن است استدلال كنند: مردمى كه داراى حالات روانى معمولى‏اند، همواره ادله‏اى براى رعایت اخلاق دارند. شك‏گرایان ممكن است نسبت‏به حقيقت اخلاقى ادعا كنند.با وجود این مطلب، براى پرداختن به داورى اخلاقى درباره اشیا ادله‏اى وجود دارد.

پى‏نوشت‏ها:

1. By: ButchvarovPanayot.
2. moral Facts.
3. Cognitivism.
4. Moral Skeplicism.
5. CausalSpatiotemporalnetwork
6. AntiRealism.
7. Universal.
8. non moral properties.
9. Formal Supervenience.
10. Causal.
11. Semantical.
12. Logical.
13. disjunction.
14. Common Sense.
15. Phenomenological.
16. Projection.
17. Physicalism.
18. Scntific realism.
19. Holoc aust.
20. Anthropologists.
21. distributive Justice.
22. neuro science.
23. By: David Copp.
24. Moral truths.
25. Non Cognitivists.
26. queer.
27. Internalist.
28. Externalist.

فصلنامه معرفت، شماره 46، پانایوت باچواروف / مترجم: سید اكبر حسینى؛







لينک مطلب
 توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389  ساعت 4:47 PM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET