اخلاق و الهیّات در غرب و نزد متفكران مسلمان معاصر ای(محور همت و کار مضاعف در دینداری و اخلاق اسلامی)
مقاله حاضر سیرى دارد در مسأله چگونگى سود بردن الهیات از اخلاق. بسیارى
از متفكران درصدد آن بودهاند كه مبدأ عزیمت خود را به سوى مباحث الهیاتى،
اخلاق قرار دهند. اما كیفیت و چگونگى گذر از اخلاق به سوى الهیات داراى
تنوع و چندگونگى است. این مقاله گزارشى مقدّماتى از تلاش متفكران، براى
استفاده از اخلاق در مباحث الهیات و روزنهاى است براى اندیشمندان تا شاید
مسأله خیز و بركتزا باشد.
سود بردن از اخلاق در نظام الهیّاتى دیر وقتى است كه نظر متفكران و فلاسفه را به خود جلب كرده است. براى مثال، بخشى از براهین و ادلّه اثبات و پذیرش وجود خداوند بر اساس اخلاق صورتبندى شده است. (براهین اثبات وجود خداوند در شش دسته تقسیمبندى مىشوند: 1. وجود شناختى؛ 2. جهانشناختى؛ 3. غایت شناختى؛ 4. براساس حوادث و وقایع خاص (مانند استجابت دعا)، 5. برهانهاى اخلاقى؛ 6. از طریق احتمالات.
در این مقاله، نظر بر آن است تا نخست گزارشى از برخى كاربردهاى اخلاق در الهیّات (به معناى موسّع) كه در غرب از زمان كانت تا دوره معاصر مطرح شده است، ارائه شود و سپس به بیان آراء برخى از متفكران مسلمان معاصر ایران، كه ميان اخلاق و الهیّات (به معناى موسّع) نسبتى يافتهاند و از طريق اخلاق به الهيّات ره سپردهاند، پرداخته شود.
4. شایسته آن است كه به طور نسبى، فضیلت با سعادت پاداش داده شود. خیر اعلى در جمع ایندو است؛ 5. خیر اعلى باید مطلوب باشد. (چون خیر اعلى است.)؛ 6. خیر اعلى با انسان محدود و توسط طبیعت امكانپذیر نیست؛ 7. اما ضرورت اخلاقى انجام بعضى چیزها، دال بر امكان انجام آن است. (باید، دال بر توانستن است.)؛ 8. بنابراین، از لحاظ اخلاقى (یعنى عملاً) ضرورى است كه اصل مسلّم بدانیم: الف. الوهیت را، تا این وحدت را ممكن سازد (یعنى قدرتى كه آنها را گردهم آورد.)؛ ب. جاودانگى را، تا این وحدت را قابل حصول سازد (یعنى زمانى وراى این زندگى تا آن را بر سازد.)(4)
البته كانت بر این نظر است كه صورت عقلى خداوند داراى هیچگونه عینیت نظرى نیست؛ چرا كه عقل نظرى را توانایى اثبات عینى خداوند نیست. بنابراین، هنگامى كه كانت مىگوید: قضیه «خدا هست»، یكى از اصول موضوعه عقل عملى است، به طور ضمنى مقصودش آن است كه قانون اخلاق به قضیه مذكور عینیت مىدهد.(5) برهان اخلاقى از نظر كانت براى معقول و موجّه جلوه دادن فرض وجود خداوند است، نه براى اثبات وجود واقعى او.
1. وضع موجود خودش كه دروغ مىگوید و وضع خوبى نیست و نامطلوب است. 2. وضع ناموجود مطلوب خودش كه دروغ نمىگفت و حالت خوبى داشت. به خاطر چنین وضعیتى، همه انسانها در طلب آن هستند تا از وضع موجود نامطلوب دور شده، به وضع مطلوب ناموجود نزدیك شوند.
حال پرسش این است كه كدام عامل را مىتوان راننده و سوقدهنده انسان به این مقصد دانست؟ خود انسان كه درگیر این وضع است و ناتوان. پس این سوقدهنده، خداوند است.(6)
جان هیك معتقد است كه معتبر شناختن تكالیف اخلاقى و تقدّم داشتن آنها بر منافع شخصى، نتیجتا به معناى اعتقاد داشتن به واقعیتى غیر از عالم طبیعى مىباشد كه برتر از ماست و سزاوار عبودیت واطاعت مىباشد. این حداقل، حركتى به جانب اعتقاد به خداوند است كه در سنّت یهودى مسیحى همچون حقیقت اخلاقى مطلق شناخته شده است. اما نمىتوان آن را به عنوان برهان اثبات وجود خداوند اقامه نمود؛ زیرا مىتوان حجیّت مطلق تكلیف اخلاقى را مورد تردید قرار داد و حتى اگر بپذیریم كه ارزشهاى اخلاقى ناظر به یك مبدأ متعالى هستند، اما نمىتوان گفت: همه جا و بدون خطا به سوى آفریننده نامتناهى، فعّال مایشاء، قائم به ذات و متشخّص كه موضوع و متعلّق ایمان اهل كتاب (یهود، نصارى) است معطوف مىباشد.(9)
1. ماهیت فعل اخلاقى و مقوّم آن، طبيعت فردى خود را تابع طبيعت كلى ساختن و به بیان دیگر، طبیعت خود را نفى كردن و وجود جزئى خویش را نفى كردن است. (خواست خود جزئى را نادیده گرفتن و عدم توجه به سمت و سوى «من» جزئى است.)
2. نفى طبیعت خود و خود جزئى تنها در صورتى مورد اقبال آدمى قرار مىگیرد كه وى در خود امر فراتر و طبیعت كلى و خود، كلى را بیابد؛ یعنى بر اين امر واقف باشد كه جزئى، در وجود كلى است (و در آن تحقق دارد و با آن پیوسته است.) اگر چنین یافتى نباشد، انسان هرگز فعل اخلاقى را كه همان نادیده گرفتن و نفى خود جزئى است، به انجام نمىرساند. ولى ما فعل اخلاقى را انجام مىدهیم.
3. پس فعل اخلاقى با صدور خود، زمینه ظهور و بروز خود برتر و طبیعت كلى را فراهم مىآورد و اسباب آشكار شدن آن وجود متعالى براى ما تواند بود. ما از طریق فعل اخلاقى توان درك وجود متعالى را مىیابیم و او واقعیت خود را در اخلاقورزى ما انسانها متجلّى و آشكار مىسازد. آن وجود متعالى و طبیعت كلى همان خداوند است.
در واقع، ایمان و یقین به واقعیت خداوند را تنها در فعلى مىتوان به دست آورد كه موجود متفكر و موجود عاقل به واسطه آن فعل، مطلق را خود تحقق بخشد، و این همان فعل اخلاقى است.(12)
بر این اساس، نباید به دنبال خدایى عینى و متعیّن بود. حال اگر بخواهیم خداوند، ایمان و دین را دریابیم و به دست آوریم، خواهیم دید كه این امور در اصل، ارزشهاى اخلاقى و معنوىاند. به بیان دیگر، هر كه از ارزشهاى اخلاقى و معنوى برخوردار است، خداوند، ایمان و دین را یافته است.
توضیح آنكه دین در حقیقت، بیشتر امرى عملى است تا نظرى و ایمان تلاشى منضبط و عملى در راه تحصیل آرمان زندگى است. و نیز خطاست كه خدا را موجودى مستقل از آدمیان بدانیم؛ چرا كه معناى حقیقى زبان دین، وصف قسمى موجود عینى نیست، بلكه مراد از آن این است كه انسان خود را به مجموعه خاصى از ارزشهاى اخلاقى و معنوى متعهد كند. زبان دین در واقع یك شیوه ویژه و مؤثر براى آشكار ساختن این ارزشهاست. به نظر كیوپیت، «سخن گفتن از خدا، همانان سخن گفتن از مقاصد اخلاقى و معنوى است و باید قصد و غرض ما آن چیزى باشد كه باید بشویم.» مدعاى او آن است كه معناى حقیقى در زبان دینى آن است كه والاترین آرمانهاى بشرى را بر ما نمودار كند.(16)
خلاصه اگر ما درصدد اثبات یا پذیرش خداى ادیان هستیم كه با زبان دین توصیف گردیده و در قالب متون مقدّس عرضه شده است، این امر صرفا با پذیرش عملى ارزشها و آرمانهاى اخلاقى و انضباط عملى اخلاقى و معنوى فى نفسه حاصل است. اخلاقورزى و معنویتورزى در اصل همان خدایابى، ایمان و دیندارى است.
كیوپیت در بیان نظریات خود مىگوید: «ما دین را انضباطى شدید و درونى، طرحى اخلاقى و نوعى معنویت مىانگاریم. وظیفه تاریخى دین تجسّم ارزشهاى ماست، گواهى و نگهدارى آن هاست، و تحقق بخشیدن ارزشها در حیات انسان.»(17)
بر این اساس، نیازى نیست تا از طریق اخلاق، بر وجود خداوند متعیّن و مستقلى استدلال كنیم، بلكه زیست اخلاقى و معنوى، خود عین خدایابى و خدادوستى و ایمان است.
در بخشى دیگر، وى چنین مىنویسد: «نباید اعتقادات دینى را وصف امر واقع دانست، بلكه آنها را باید باورهایى اخلاقى شمرد. عقاید دینى حقایق كلى و جهانى نیستند، حقایق این یا آن جماعت هستند، توصیف امور واقع نیستند، رهنمود زندگى هستند... معتقدات ما قواعد زندگى هستند در لباس تصاویر، بیان نمادین تعهد ما هستند. به نوع خاصى اجتماع، به ارزشهاى آن، به دریافت آن در باب اینكه حیات بشر چه شكل و چه مسیرى داشته باشد، خلاصه معنویت جامعه... «حقیقت» معتقدات، حقیقت توصیفى یا ناظر به امر واقع نیستند، بلكه حقیقت چگونگى تأثیر آنها در زندگى ما هستند. آنها را باید دستور عمل قرار داد،... حیات بعدى ما براى مثال همان زندگى آینده ماست و خدا همان خداى ما... اعتقاد دینى بیشتر به شكل بستگى دارد تا به محتوا.»(18)
در مورد نسبت اخلاق و معنویت و محتواى دین از جهتى مىتوان دو دیدگاه را در نظر داشت:
1. دین محتواى گزارههاى اخبارى و ناظر به واقع و گزارههاى انشایى و ناظر به ارزش است. در عین حال كه محتواى دين در جنبه اخبارى، ناظر به امور واقعى، خواه در ماوراى طبیعت یا طبیعت و تاریخ است، اما جهتگیرى كلى دین معطوف به گزارههاى ارزشى و اخلاقى و معنوى است. دین در كلیّت خود، در خدمت و در جهت تحقق ارزشهاى اخلاقى و معنوى است. خداوند در عین حال كه يك موجود واقعى ماورايى است، ولى برخوردار از دلالتهاى اخلاقى ارزشى ومعنوى است. مفهوم «خدا» در متن مقدّس، علاوه بر نقش عینى، نقش ارزشى و اخلاقى را نیز ایفا مىكند. مفهوم «خدا»، «قیامت» و... در چارچوب متن دینى، از طنین اخلاقى و موج ارزشى برخوردار است.
2. دین به واقع محتوى گزارههاى اخبارى و ناظر به واقع نیست. این گزارهها قالب و زبانى هستند كه دین براى تحقق ارزش در انسانها از آن سود مىجوید؛ زبانى كه هیچ دلالتى بر امور واقعى و مصادیق عینى ندارد. واژهها و گزارههاى دینى وضعیت عملى و آرمانى انسانها هستند. خداوند یك موجود ماورایى ندارد، بلكه تنها از دلالت اخلاقى و ارزشى و معنوى برخوردار است، آن هم به صورت شخصى یا اجتماعى.
به نظر مىرسد نظر كیوپیت شقّ دوم از موارد مزبور است.
1. غایت حیات اخلاقى خیر است.
2. خیر موردنظر حیات اخلاقى، خیر ابدى و كمال مطلوب اخلاقى است.
3. كمال مطلوب اخلاقى و خیر ابدى نمىتواند با تمسّك به خیرهاى زودگذر و این جهانى به دست آید؛ چرا كه اینگونه خیرها ناقص بوده و تنها به طور متوالى قابل تحصیل هستند و هرگز همه آنها همزمان به دست نمىآیند.
4. انسان مستقلاً و به تنهایى نمىتواند به خیر ابدى و جاویدان و كمال مطلوب اخلاقى دست یابد.
در واقع، در این دلیل، حیات اخلاقى كمال خود را در حیات دینى مىیابد و تجربه اخلاقى براى كمال خود نیازمند اعتقاد به وجود خداوند است. در این حالت نیز اخلاق به نوعى ره به سوى الهیات مىسپارد و بىنیاز از آن نیست، هرچند نه در اصل خود، بلكه در كمال و تعالى خود.(19)
1. اخلاق در ذات خویش واجد تعارضاتى است؛ از جمله:
الف. افعال اخلاقى انسان از دو اصل متفاوت سرچشمه مىگیرند: نخست اصل حس تكلیف و اداى وظیفه؛ دوم، توجه به غایت كه همان خیر (سعادت) است. رفتارهاى اخلاقى انسان بر اساس این دو اصل شكل مىگیرند. (برخى بر اساس اصل اول و پارهاى براساس اصل دوم). بر این اساس، این افعال از دو نوع متفاوت ارزشگذارى برخوردار خواهند بود، و این خود نوعى تعارض در حوزه اخلاق محسوب مىشود؛ چرا كه اخلاق در این حالت، بر مبناى دو اصل متخالف و مقابل هم شكل گرفته است؛ یعنى اصل تكليف و اصل خير.
ب. تعارض دیگر تعارضى است كه جنبه عملى دارد؛ بدین معنا كه همه افراد از حیث حیات اخلاقى از نقص برخوردارند. ما نه به طور كامل قانون اخلاقى و تكلیف را مراعات مىكنیم و نه همواره با موفقیت به تحقق امر خیر كمك مىكنیم. در واقع، ما دچار قصور اخلاقى و عجز و ناتوانى در افعال اخلاقى هستیم. ما در عین انجام اعمال اخلاقى، كه نشانه كمال است، دچار قصور اخلاقى هم هستیم، كه دلیل بر نقص است.
2. در مورد تعارض نوع اول باید گفت: هیچ نظریه اخلاقى نمىتواند با قرار دادن یك نوع رفتار تحت رفتار دیگر این نوع تعارض را حل و برطرف نماید.
و اما تعارض دوم، هر نوع تلاش و سعى بشرى براى حل این معضل عملى، محكوم به شكست است و انسان همواره دچار قصور اخلاقى است.
3. هر دو تعارض، در عالم دین و با محوریت اراده و لطف خداوند قابل حل و رفع هستند؛ بدین صورت كه اولاً، تكلیف به واسطه اراده الهى، به خیر منتهى مىشود و در وراى زمان و مكان، این دو با هم متحد مىشوند و تعارض آن دو از بین مىرود.
ثانیا، قصور اخلاقى نیز با دخالت و تأثیر لطف الهى، كه كمالبخش طبایع است، برطرف مىگردد.
پس اخلاق براى كمال خود نیازمند دین و پذیرش وجود خداوند و اعتقاد به اوست.(20)
1. انسان داراى جنبه و حیات اخلاقى است.
2. حیات اخلاقى انسان نیز باید همانند دیگر ابعاد او، در هر نوع تفسیر از جهان و آفرینش انسان در نظر گرفته شود.
3. جهان و انسان داراى مبدأ و غایت است.
پس مبدأ و غایت جهان از جنبه اخلاقى برخوردار است. به بیان دیگر، خداى انسان و جهان، خدایى اخلاقى است و غایت وجودى جهان و انسان همان تحقق ارزشهاى اخلاقى است.
به نظر تننت، بخش اعظم آنچه به نام «الهیّات» شكل گرفته، خلاف توحیدگرایى اخلاقى است. او مفاهیم «قضا» و «سرنوشت ازلى» و مانند آنها را به عنوان مفاهیمى كه به تحقیر شخصیت انسان مىانجامند و با نوعى رابطه اخلاقى شخصى میان خدا و انسان در تعارض هستند، سخت مورد انتقاد قرار مىدهد. به نظر وى، نظریه سنّتى تغییرناپذیرى الهى نیز غیراخلاقى است؛ زیرا الگوى خود را از ماده بىجان مىگیرد، نه روح فعّال و متحرك. خداوند فقط در ثبات و استمرار غایت اخلاقىاش لایتغیّر است. تننت نظریه سنّتى گناه نخستین را نیز مردود مىشمارد؛ به این دلیل كه گناه باید از حیث اخلاقى به عنوان «نقص اخلاقى كه انسان در پیشگاه خداوند پاسخگوى آن است»، لحاظ شود. از اینرو، توحیدگرایى اخلاقى او نه تنها از الهیّات مسیحى دفاع مىكند، بلكه در همان حال، به انتقاد از آن مىپردازد. ولى مبناى نقد این متفكر، اخلاق است.(21)
2. این نظام با اوصاف عینیت (بدون وابستگى به آرزوها، احساسات و بدون آنكه از درون آنها نشأت گرفته باشد)، كلیّت و نامشروط بودن، در تجربه آگاهى اخلاقى انسانها دریافت مىشود و بر حیات افراد حاكمیت و آمریت دارد.
3. این وضعیت بهتر از همه به این صورت قابل فهم (و معقول و موجّه) است كه بگوییم: این نظام ریشه در ذات الهى دارد. در این دلیل، نظر بر آن است كه هم وجود خداوند پذیرفته گردد و هم خیر بودن و خوبى اخلاق الهى اثبات شود و از این طریق، سزاوار بودن و شایستگى پرستش خداوند، مدلّل گردد.(22)
در پاسخ گفتن به این پرسشها ناتوان مىمانیم، مگر آنكه به وجود خدا استناد كنیم و او را مرجع متعال اخلاق بدانیم. و این بدان معناست كه بگوییم: وجود اخلاق مستلزم وجود خدا و دعوت او از انسان براى طى مسیر تقدیر روحانى خویش است؛ یعنى وجود خدا براى تمام وجود اخلاق است. حوالت معنوى و اخلاقى انسان بدون این بدایت و نهایت قابل تصور نیست. اگر مقنّن متعالى در كار نباشد تا ارزشهاى اخلاقى را تسجیل و تثبت كند، فهم اخلاق و توجیه آن ممكن نیست یا دست كم بىپایه و نااستوار مىگردد، مبناى اخلاق تزلزل مىیابد و دیگر نمىتوان تكلیف را به نحوى كه لایق آن باشد، مشروع و مقبول دانست. البته مطابق اخلاق مىتوان زیست، اما هرگاه قایل به منشأ متعال الهى براى اخلاق نباشیم، نمىتوان حیات اخلاقى را بر پایهاى استوار دانست. ایرادى كه بر این دلیل وارد مىكنند آن است كه مىگویند: قانون اخلاقى را بايد به صورت امرى تلقّى كرد كه از وجدان ما به استقلال سر مىزند و اگر چنين نباشد یعنى منشأ اخلاق را خدا بدانيم ناچار بايد بگوييم كه قانون اخلاقى از عاملى سر مىزند كه خارج از اراده ماست و ما به قبول ان مجبور و ملزم مىشويم.
جواب این ایراد را در كتب اخلاق باید داد، اما خلاصه جواب آن است كه براى حفظ معناى درونى قانون اخلاقى، محتاج آن نیستیم كه منكر پىروى این قانون از عاملى جز خود وجدان باشیم. قانون اخلاقى مندرج در ماست، اما صادر از ما نیست؛ به اختیار ما انجام مىپذیرد، اما براى آنكه بتواند بر این اختیار حاكم باشد، باید چنین حقى از مرجع متبوع مسلّمى بدان افاضه شود و این مرجع جز خدا نیست.(23)
با تأمّل در اخلاق، مىتوان پذیرفت كه اگر هدف و جهت اخلاق، خداوند باشد و موتور محرّك فاعل اخلاقى، جذبه و محبت و عشق به خداوند، آنگاه از این طریق، اخلاق پایدار مانده و به كمال خود رسیده است.(25)
راه نخست از طریق تأمّل در قداست، عظمت و تعالى اخلاق است كه آن را از استناد به مادیات دور ساخته، نحوه وجود متعالى آن را بالضروره باید به امرى متعالى و برین نسبت داد: «احساس تعهد برین و احساس تكلیف مافوق پاداشها و كیفرها با نظر به قداست و عظمتى كه دارد، نمىتواند ساخته شده طبیعت مادى انسان غوطهور در طبیعت و هواها و امیال و سودجویىها بوده باشد. بنابراین، احساس تعهد برین به انجام تكلیف و احساس تكلیف مافوق پاداشها و كیفرها، ریشه الهى دارد.(26) به تعبیر دیگر، مىتوان گفت: «گمان نمىرود كسى در واقعیت یك سلسله ادراكات و احساسات عالى، یعنى احساس تكليف در حيات كلى بشرى، تردیدى داشته باشد، حال قدمى فراتر نهاده و به ریشه اصلى این نوع از ادراكات مىپردازیم. مسلّم است كه ریشه چنین امور متعالى را نمىتوان از مغز عادى انسانها و قراردادهایى كه براى گذراندن زندگى معمولى وضع مىكنند، انتظار داشت. از اینجاست كه به طور حتم، دخالت كمال و مقام الوهیت روشن مىگردد؛ یعنى خداست كه اين احساسات را در ما به وجود آورده است.»(27)
راه دوم بر این اساس قابل طرح است كه بدون وجود خداوند، ارزشهاى اخلاقى اثباتپذير و توجيهپذير نخواهند بود یعنى اساسا جهت معقول و موجّهى براى اخلاق و نيز مبنايى براى اثبات آن نخواهيم داشت: «اگر ارزشهاى عالى انسانى مانند خضوع و تسلیم به حق شدن و عدالت و گذشت از لذایذ در راه تحقق بخشیدن به آرمانهاى اعلاى انسانى، مستند به خداوند نباشد، به هیچ وجه قابل اثبات نبوده و بلكه بالعكس، باید گفت: كسانى كه در راه عمل به ارزشهاى عالى انسانى و تحقق بخشیدن به آنها در اجتماعات بشرى، از سود و لذت و خودخواهى و قدرت دست برمىدارند، مردمى بدبخت و بیمار مىباشند.»(28)
آدمیان، خواه ناخواه، در زندگى به حكم نیاز به پىروى از محیط و به اجبار نیروهاى درون، به فرمان «باید»هایى تن در دادهاند (چرا كه هر ارزش اخلاقى در حقیقت، نماينده يك فرمان اخلاقى یعنى «بايد» است. اما هر انسان رشید در لحظات نادر هشیارى، همواره خود را محاكمه مىكند كه چرا این «باید» را برگزیدهاى و آن دیگرى را نه؟ و مشتاقانه در جستوجوى «باید»ى و فرمانى است كه جواز خود را بر دوش خود حمل كند و فرمانبردار را از چون و چرا در فرمان و فرمانده، آسودگى بخشد. انسان به دنبال گزینش «باید»ى است كه خود، بالذات برگزیده باشد. و حال كه ناچار باید به طلب طلبكاران تن در دهیم، طالبى را باید جستوجو كرد كه از او نتوان پرسید: چرا طلب مىكنى؟ طالبى كه بودنش عین طلب و طلبش عین بودنش باشد. ارادهاش عین ذات و ذاتش عین اراده باشد. هم طالب بالذات و هم مطلوب بالذات باشد. از همه بتوان پرسید: چرا طلب مىكنند، اما از او جاى این سؤال نباشد. خلاصه اگر «باید كردى» مطرح شود و فرمانى صادر گردد، به طور تسلسلوار این پرسش مطرح خواهد شد كه «چرا باید من چنان كنم كه تو مىخواهى؟» و این تسلسل باید در جایى خاتمه یابد و زنجیره این فرمانها باید از فرمانى آغازین و مادر آویخته باشند و آن همانجاست كه به فرماندهى برسیم كه بر او فرمانِ فرمانده دیگرى حاكم نباشد و براى فرمانش رقیب و منازعى یافت نگردد و او خداست؛ یعنى نه نداى فطرت و نه نداى وجدان، نه فرمان طبیعت و نه فرمان تاریخ هیچكدام را نمىتوان شنید، مگر اینكه فرمانى برتر از آنها و بر سر آنها باشد و ما را به شنیدن این نداها فرمان دهد.(32)
نكته اول اینكه ایشان بر این نظرند كه از جمله مبانى اخلاقى زیستن، قایل شدن به معناى زندگى است؛ چرا كه انسانى كه براى زندگى معنایى قایل نیست، یا در زندگى به خوشباشى دچار مىشود و یا در ورطه یأس گرفتار مىآید، و این هر دو مانع اخلاقى زیستن هستند و براى قایل شدن به معنایى در زندگى، نیاز به مبنایى فلسفى است.(34) بر این مقدّمه، مىتوان این نكته را نیز افزود كه معناى زندگى، دست كم، به نحو جزئیه، با وجود خداوند محقق مىشود. در این حالت، زیست اخلاقى بر مبناى اعتقاد به خداوند صورت مىگیرد. حاصل آنكه امكان اینكه وجود خداوند از مبانى اخلاقى زیستن باشد، وجود دارد.
نكته دوم مربوط است به رابطه مرحله اخلاقى و مرحله دینى. به نظر ایشان، اخلاق مقدّمه ورود در دین و اعتقاد به خداوند است و نه بر عكس. انسان اول باید اخلاقى شود و اگر در اخلاقى شدن استكمال پیدا كرد، آنگاه متدین مىشود. انسانى كه مرحله اخلاقى را پشت سر نگذاشته و تقیّد خود را به اصول و معیارهاى اخلاقى نشان نداده و از زیست اخلاقى برخوردار نبوده است، در صورت ورود به مرحله دینى، دچار سوءفهم در مسأله الهیّات مىشود؛ بدین صورت كه تلقّى او از رابطه خدا و انسان، تلقّى عبد و مولى و نوكر و آقا خواهد بود، در حالىكه این رابطه، رابطه عاشق و معشوق است.(35)
توضیح آنكه در برابر هر فرمان اخلاقى، مىتوان چرایى را مطرح كرد كه اگر به اصلى ثابت دست نیابیم، به تسلسل محال مبتلا خواهیم شد. براى مثال، اگر شخصى طرفدار یك یا چند امر اخلاقى باشد، مىتوان از او سؤال نمود كه چرا باید به آن امر اخلاقى معتقد بود و عمل كرد؟ در برابر هر پاسخى كه این شخص بدهد، مىتوان سؤال دیگرى مطرح كرد كه سرانجام، به مرحلهاى مىرسیم كه ناگزیر از پذیرش یك اصل نخستین مىشویم؛ بدین معنا كه باید منشأ و مبدأى براى فرمانها و بایدهاى اخلاقى یافت كه او خود نه هیچ گونه بایدى را به دنبال داشته باشد و نه هیچ فرمانى بالاتر از فرمان او باشد؛ یعنى خداوند كه والاترين فرماندههاست و هر آنچه را فرمان دهد بايد پذيرفت و از جان و دل اطاعت كرد.
اخلاقى كه از اراده الهى منشأ مىگیرد و فرامین آن همه از ناحیه خدا هستند، همواره داراى ارزش و اعتبار است. امور اخلاقى در این نظام، جنبه نوعى و همیشگى دارند و وابسته به میل و اراده افراد نیستند تا تغییر و تبدیل پیدا كنند در حالى كه هر نوع نظام اخلاقى كه منشأ بشرى دارد، قابل تغییر و تحوّل بوده، داراى دوام و بقا نمىباشد. چه بسا بایدهایى امروز داراى ارزش واعتبار باشند، ولى فردا از اعتبار وارزش بیفتند. نظامهاى اخلاقى ماركسیستى و علمى به دلیل آنكه از یك منشأ واحد و ثابتى ریشه نمىگیرند، هیچگاه اصیل نخواهند بود. نسبىگرایىها، كه حاكم بر بسیار یاز نظامهاى اخلاقى هستند، بزرگترین دشمن اخلاق هستند، چرا كه اگر اخلاق به دام نسبىگرایى گرفتار شود نه تنها قادر به تعالىجویى نخواهد بود، بلكه از نیل به هدف اجتماعى خود نیز باز خواهد ماند. اشكال بزرگ دوركیم، كه احساس مشترك مردم جامعه و شعور اجتماعى آنان را مبناى بایدها و ارزشها مىداند و طرفداران هگل، كه اخلاق را اطاعت از دولت و قوانین اجتماعى مىدانند، آن است كه اصالت امور اخلاقى را از میان مىبرند. اما اخلاقى كه از منشأى بالاتر از خواستها و ارادههاى افراد ناشى شده، داراى قداست و نفوذ بیشترى است و همواره اصیل خواهد بود. اگر منشأ اخلاق امرى ثابت و با ارزش نباشد، افراد انسانى همه نیكها و بدها را ناپایدار دانسته، به سادگى خواهند توانست بعضى از آنها را بپذیرند و از بعضى از آنها سرباز زنند.
«اگر مقنّن متعالى نباشد كه ارزشهاى اخلاقى را تسجیل و تثبیت كند، فهم اخلاق و توجیه آن ممكن نمىشود یا لااقل بىپایه و نااستوار مىگردد، مبناى اخلاق تزلزل مىیابد و دیگر تكلیف را نمىتوان به نحوى كه لایق باشد، مشروع و مقبول دانست.»(36)
آیا برهان اخلاقى همان برهان فطرت است؟
برخى از تقریرهایى كه از برهان فطرت به عمل آمده بدین قرار است:
الف. از طریق متضایف بودن محب و محبوب:
1. میان محب و محبوب تضایف است.
2. دو امر متضایف از لحاظ قوّه و فعل، و وجود وعدم متلازم مىباشند.
3. انسان، محب كمال مطلق است.
نتیجه: كمال مطلق وجود دارد.
2. امید از حقايق ذاتالاضافه است.
3. هر حقیقت ذات الاضافهاى وجودش ملازم با وجود متعلّقش است و از آن جدا نمىشود. (مانند اراده با مراد)
پس امید به كمال مطلق، كه متن وجود انسان را پر كرده است، دلیل بر وجود و تحقق متعلّق آن، یعنى كمال مطلق است.(37)
برخى از محققان بر این نظرند كه برهان اخلاقى و برهان فطرت، كه نزد حكماى مسلمان مطرح شدهاند، به عنوان یك دلیل واحد محسوب نمىشوند، بلكه از نقاط اشتراك و اختلاف برخوردارند. به نظر ایشان، در تقریرهاى براهین اخلاقى تلاش شده است تا از طریق ملازمه میان امر و آمر یا ملازمه میان وثاقت و حجیّت قوانین اخلاقى و منشأ این وثاقت یا ملازمه میان قانون و قانونگذار، وجود خداوند اثبات شود.
تشابه برهان «اخلاقى» با برهان «فطرت» در این است كه در هر دو برهان با تمسّك به یك حقیقت وجدانى، یعنى يك امر معلوم بالوجدان، یك حقیقت خارجى اثبات مىگردد. این امر معلوم بالوجدان در برهان فطرت، محبت به كمال مطلق يا امید به قادر حىّ است و در برهان اخلاقى، الزامات و تكالیف اخلاقى. اما تفاوت این دو برهان در موارد ذیل است:
الف. رابطه امر با آمر، قانون با قانونگذار و وثاقت با منشأ وثاقت رابطه مجعول با جاعل و اثر با مؤثر است كه به رابطه معلول با علت باز مىگردد. در حقیقت، برهان اخلاقى نوعى استدلال از معلول به علت است، اما در برهان فطرت، رابطه محب و محبوب و راجى و مرجوّ، رابطه تضایف است و از طریق تلازم و ضرورت بالقیاسى كه میان متلازمان است، از وجود یك طرف تلازم، به وجود طرف دیگر آن پى مىبریم.
ب. در برهان «اخلاقى»، به بعد علمى وجود انسان، یعنى شاخه عقلى عملى تمسّك مىشود، در حالى كه در برهان «فطرت» بر بعد دیگرى از وجود انسان، كه بعد عملى آن است، تكیه مىشود. یعنى گرايش بالفعلى كه در متن واقعيت آدمى وجود دارد. اراده، نیت، حب، بغض، امید و يأس همه مربوط به اين بعد وجودى انسان هستند. به عبارت دیگر، در برهان «اخلاقى» به قوانین عقل عملى تمسّك مىشود، اما در برهان «فطرت» به محبت و مجذوبيت انسان و يا امید او استناد مىشود.(38)
در مورد تحلیل مذكور، این نكته قابل ذكر است كه به نظر مىرسد با مراجعه به براهین متعدد اخلاقى كه پیشتر مطرح شدند نه مىتوان تمام آنها را با تكیه بر تلازم توجیه نمود و نه مىتوان ادعا كرد كه در هیچیك از آنها به گرایش بالفعل انسان اشاره نشده است.
1. توجه به اخلاق در پردازش الهیّات خواه در مقام نقد الهیّات یا تشكیل یك نظام الهیّاتى در غرب به نحو چشمگیرى مورد عنایت و التفات بوده و هست. به نظر مىرسد این عنایت، خود ناشى از مسائل تاریخى خاصى است كه در غرب روى دادهاند و نیز به سبب درك استوارى و استحكام در اخلاق و فهم مبنا بودن آن و نیز كشف اهمیت و قدر آن در میان سپهرهاى انسانى است.
2. در عین حال كه سنّت فلسفى و فكرى ما در برقرار كردن نسبت اخلاق و الهیّات دچار خلأ محسوسى است، اما تفكر معاصر ما درصدد توجه و التفات به این نسبت است و به دنبال آن است تا به تدریج، هم به این نسبت بها داده و آن را موضوع و متعلّق تفكر خود سازد و هم اضلاع و ابعادى از این مسأله را، كه توسط دیگران درك و دریافت نشدهاند، پىجویى نموده، باز گوید.
3. ممكن است گفته شود كه دلیل عدم توجه سنّت فلسفى و فكرى ما به نسبت اخلاق و الهیات، ضعف منطقى براهین اخلاقى است، و سنّت فلسفى ما به دنبال براهینى كه از اتقان بیشترى بهرهمند بودند، رهسپار بوده است.(39) حتى در سنّت فلسفى ما دلیل «نظم» نیز چندان بهایى نیافته است.
در پاسخ، باید گفت: اولاً، سنّت فلسفى ما اساسا برهان «اخلاقى» را كشف نكرده است تا در باب ضعف و شدت منطقى و استحكام و عدم استحكام نوع قیاس آن، داورى كند.
ثانیا، نسبت اخلاق و الهیّات تنها محصور در اقامه برهان براساس اخلاق، بر وجود خداوند نیست. چنانكه گذشت، این نسبت مىتواند بسیار موسّع باشد و اخلاق از طریق ابعاد و اطراف و اضلاع متعددى بر الهیّات تأثیر بگذارد.
4. به نظر مىرسد بخشى از پيش زمينههاى مهم عنايت به نسبت اخلاق و الهیّات عبارتند از:
الف. جدّى گرفتن نظرى و عملى اخلاق در جامعه علمى و غیر علمى؛
ب. شكلگیرى فلسفه اخلاق؛
ج. غلبه تصور خداى اخلاقى به جاى خداى متافیزیكى (خدا به منزله واجب الوجود محرّك نامتحرّك و...).
2 كریم مجتهدى، فلسفه نقادى كانت، نشر هما، 1363، ص 121.
3 اشتقان كورنر، فلسفه كانت، خوارزمى، 1367، ص 320.
4 همان، ص 319 / ال نورمن گیسلر، فلسفه دین، ترجمه حمیدرضا آیتاللهى، حكمت، 1375، ج 1، ص 164 / اوكیف و لامنت پلانتینجا، جستارهايى در فلسفه دین، ترجمه مرتضى فتحىزاده، اشراق، 1380، ص 34 35.
5 اشتقان كورنر، پیشین، ص 319.
6 مصطفى ملكیان، جزوه «راههاى اثبات وجود خداوند» / هاسكر پترسون و دیگران، عقل و اعتقاد دینى، ترجمه احمد نراقى و ابراهیم سلطانى، طرح نو، سال 1376، ص 163 165 / پل ادواردز، براهین اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ترجمه جمالىنسب و محمد رضایى، دفتر تبلیغات اسلامى، 1371، بخش «برهان اخلاقى بر اثبات وجود خدا».
7 پل ادواردز، پیشین، ص 319.
8 جانهیك، فلسفه دین، ترجمهبهرامراد،الهدى، 1372، ص 68.
9و10 همان، ص 69 70 / ص 69.
11 براین دیویس، درآمدى به فلسفه دین، ترجمه ملیحه صابرى، مركز نشردانشگاهى، 1378، ص 149.
12 ژول لان یو، خدا، ترجمه حسن حبیبى، شركت سهامى انتشار، 1360، ص 128 130.
13 اوكیف و لامنت پلانتینجا، پیشین، ص 34.
14 ا. سى. یوینگ، پرسشهاى بنیادین فلسفه، ترجمه محمود یوسف ثانى، حكمت، 1378، ص 390 391.
15. non - realist
16 دان كیوپیت، دریاى ایمان، ترجمه حسن كامشاد، طرح نو، 1376، ص 8 9 / نایجل واربرتون، بنیانهاى فلسفه، ترجمه على حقى، اهل قلم، 1379، ص 49 50.
17و18 دان كیوپیت، پیشین، ص 7 / ص 27 30.
19 جان مك كوارى، تفكر دینى در قرن بیستم، ترجمه بهزاد سالكى، امیركبیر، 1378، ص 102 103.
20و21 همان، ص 104 105 / ص 106 108.
22 میرچا الیاده، دینپژوهى، دفتر دوم، ترجمه بهاءالدین خرمشاهى، پژوهشگاه علوم انسانى، 1379، ص 167.
23 ال مینار، شناسایى و هستى، ترجمه على مراد داودى، دهخدا، 1370، ص 340 341.
24 عبدالرحمن بدوى، تاریخ اندیشههاى كلامى در اسلام، ترجمه حسین صابرى، آستان قدس رضوى، 1374، ج 1، ص 75.
25 محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 1، ص354 362 و ج 4، ص 1820.
26 محمدتقى جعفرى، ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1362، ج 12، ص 357.
27 همو، فلسفهوهدف زندگى، نشركتابخانهصدر،ص106 107.
28 همو، ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، ج 12، ص 357 358.
29 مرتضى مطهرى، فلسفه اخلاق، صدرا، 1370، ص 76، 127، 128، 132 / همو، عدل الهى، صدرا، ص 338 339.
30 محمدتقى مصباح یزدى، دروس فلسفه اخلاق، اطلاعات، 1367، ص 202 203.
31 عبدالكریم سروش
32 عبدالكریم سروش، دانشوارزش، یاران،1361،ص 309.
33 دكتر مصطفى ملكیان
34 مصطفى ملكیان، «بحران اخلاق و معنویت»، ماهنامه آفتاب، ش 6 (تیر و مرداد 1380)، ص 46.
35 همو، «رویكرد وجودى به نهجالبلاغه»، فصلنامه علّامه، ش 1 (آذرماه 1380)، ص 283.
سود بردن از اخلاق در نظام الهیّاتى دیر وقتى است كه نظر متفكران و فلاسفه را به خود جلب كرده است. براى مثال، بخشى از براهین و ادلّه اثبات و پذیرش وجود خداوند بر اساس اخلاق صورتبندى شده است. (براهین اثبات وجود خداوند در شش دسته تقسیمبندى مىشوند: 1. وجود شناختى؛ 2. جهانشناختى؛ 3. غایت شناختى؛ 4. براساس حوادث و وقایع خاص (مانند استجابت دعا)، 5. برهانهاى اخلاقى؛ 6. از طریق احتمالات.
در این مقاله، نظر بر آن است تا نخست گزارشى از برخى كاربردهاى اخلاق در الهیّات (به معناى موسّع) كه در غرب از زمان كانت تا دوره معاصر مطرح شده است، ارائه شود و سپس به بیان آراء برخى از متفكران مسلمان معاصر ایران، كه ميان اخلاق و الهیّات (به معناى موسّع) نسبتى يافتهاند و از طريق اخلاق به الهيّات ره سپردهاند، پرداخته شود.
الف. اخلاق و الهیّات در غرب
نسبت اخلاق و الهیّات در غرب به صورتهاى گوناگون و متعددى تقرير و بيان شده است كه بدانها اشاره مىشود:الف. 1
به نظر كانت، سعادت (رفاه، سُرور و نعمت) میل درونى انسانهاست، و فضیلت وظیفه و تكلیف اخلاقى انسانها. انسانها باید (و مطلوب است كه) به دنبال تحقق بخشیدن به خیر اعلا و برین باشند، كه جمع سعادت و فضیلت است. ولى لزوما چنین نیست كه انسانها در این جهان به خیر اعلا دست یابند، بخصوص آنكه اهل فضیلت روى سعادت را نمىبیند. پس باید خداوند موجود باشد تا خیر اعلى تحقق یابد و انسانها به این خیر برسند. و این امر بدینگونه محقق مىشود كه خداوند جهان دیگرى بیافریند.(1) در واقع، تطابق نهایى فضیلت و سعادت در امكان ما آدمیان نیست و تنها خداوند است كه مىتواند بدان تحقق بخشد و همین دلیل بر وجود اوست.(2) پس انسان به شرطى قادر به محقق ساختن خیر برین است كه خداوند وجود داشته باشد.(3)برخى از محققان استدلال كانت را بدین صورت مستدل ساختهاند:
1. سعادت (خوشبختى) میل درونى همه انسانهاست. (آنچه مىخواهند.)؛ 2. اخلاق تكلیف تمامى انسانهاست. (آنچه كه باید انجام دهند.)؛ 3. وحدت این دو، خیر اعلى است.4. شایسته آن است كه به طور نسبى، فضیلت با سعادت پاداش داده شود. خیر اعلى در جمع ایندو است؛ 5. خیر اعلى باید مطلوب باشد. (چون خیر اعلى است.)؛ 6. خیر اعلى با انسان محدود و توسط طبیعت امكانپذیر نیست؛ 7. اما ضرورت اخلاقى انجام بعضى چیزها، دال بر امكان انجام آن است. (باید، دال بر توانستن است.)؛ 8. بنابراین، از لحاظ اخلاقى (یعنى عملاً) ضرورى است كه اصل مسلّم بدانیم: الف. الوهیت را، تا این وحدت را ممكن سازد (یعنى قدرتى كه آنها را گردهم آورد.)؛ ب. جاودانگى را، تا این وحدت را قابل حصول سازد (یعنى زمانى وراى این زندگى تا آن را بر سازد.)(4)
البته كانت بر این نظر است كه صورت عقلى خداوند داراى هیچگونه عینیت نظرى نیست؛ چرا كه عقل نظرى را توانایى اثبات عینى خداوند نیست. بنابراین، هنگامى كه كانت مىگوید: قضیه «خدا هست»، یكى از اصول موضوعه عقل عملى است، به طور ضمنى مقصودش آن است كه قانون اخلاق به قضیه مذكور عینیت مىدهد.(5) برهان اخلاقى از نظر كانت براى معقول و موجّه جلوه دادن فرض وجود خداوند است، نه براى اثبات وجود واقعى او.
الف. 2
هر یك از ما در درون خود نیرویى احساس مىكنیم كه اجبارگر است و ما را به اوامر و نواهى اخلاقى (حسن و قبح)، امر و نهى مىكند. گویا كسى در درون ما قرار گرفته و ما را در امور اخلاقى امر و نهى مىكند. حال، این نیرو یا خود ما هستیم، یا موجود دیگرى غیر از خداوند است و یا خداوند متعال است. این نیرو نمىتواند خود ما باشد؛ چرا كه اگر نگوییم همیشه، ولى در غالب موارد، كارى كه آن نیرو بدان فرمان مىدهد، خوشایند ما نیست. و اگر آن آمر و ناهى خود من باشم، در این صورت، بدین معناست كه در مورد آن كار خاص، اجتماع نقیضین حاصل شده است، چرا كه هم مبغوض من است و هم محبوب من. این نیرو غیر از خداوند نیز نمىتواند باشد؛ چرا كه ما چنین موجودى را نمىیابیم و نمىشناسیم. پس آن نیروى آمروناهى، كه از درون به ما امر و نهى مىكند، خداوند است.الف. 3
گزارههاى اخلاقى از مقوله امرند (× خوب است: یعنى × را انجام بده.) هر امرى، آمرى مىخواهد. این آمر انسان نمىتواند باشد؛ چرا كه انسانها در امر و نهى دچار تبدّل نظر و تغییر رأى هستند. آنچه امروز مورد امر آنهاست، فردا مورد نهى قرار مىگیرد و به عكس، در حالى كه اوامر و نواهى اخلاقى از آغاز خلقت تا ابد، یا خوبند یا بد و تغییرى در آنها رخ نمىدهد. بنابراین، آمر و ناهى باید خداوند باشد. پس باید خدایى وجود داشته باشد.الف. 4
گزارههاى اخلاقى از نوعى وثاقت و حجیّت برخوردارند، به گونهاى كه اگر حتى تمام انسانها این قواعد را عملاً نیز زیر پا بگذارند، باز از اعتبار نظرى برخوردارند. اعتبار و حجیّت این گزارهها به پسند و ناپسند انسانها مربوط نمىشود. در این صورت، مىتوان نتیجه گرفت كه این گزارهها به پسند و ناپسند و اراده موجود دیگرى بستگى دارد، و آن موجود، خداوند است. پس خداوند وجود دارد.الف. 5
گزارههاى اخلاقى حالت قانونى دارند و مجموعه قوانین هستند. هر قانونى نیازمند قانونگذار است. قانونگذار نمىتواند خود انسانها باشد؛ چرا كه انسانها دچار آراء و نظرات مختلف و متعدد بوده و اگر آنها قانونگذار این قوانین بوده باشند، باید در این قوانین اختلاف و تعدد نمایان مىشد، در حالى كه چنین نیست. پس قانونگذارى وجود دارد كه این قوانین را بر روح و روان ما نازل مىكند و آن، موجودى غیر انسانى و خداوند است.الف. 6
در عین حال كه انسانها در بسیارى از امور و حتى برخى امور اخلاقى داراى اختلاف بوده و از وفاق همگانى برخوردار نیستند، ولى در برخى از امور اخلاقى مانند «خدمت به خلق خوب است» و «عدل خوب است» داراى وفاق نظرند. حال پرسش این است كه این گزارههاى اخلاقى مشترك را هرچند معدود هستند چگونه مىتوان توجیه كرد؟ تنها راه توجیه این دسته از گزارهها آن است كه گفته شود این خداوند است كه سرشت ما را با این گزارهها سرشته و این گزارهها را در خمیر مایه ما به ودیعه گذارده است.الف. 7
هیچ انسانى نیست كه از وضع روحى خود همواره راضى باشد. هر انسانى در لحظاتى از زندگى خویش از وضع و حال خود احساس نارضایتى مىكند. به بیان دیگر، هر انسان از دو وضعیت برخوردار است: 1. وضع موجود نامطلوب؛ 2. وضع مطلوب ناموجود. براى مثال، كسى كه دروغ مىگوید و بعد خویشتن را سرزنش مىكند، دو وضع دارد:1. وضع موجود خودش كه دروغ مىگوید و وضع خوبى نیست و نامطلوب است. 2. وضع ناموجود مطلوب خودش كه دروغ نمىگفت و حالت خوبى داشت. به خاطر چنین وضعیتى، همه انسانها در طلب آن هستند تا از وضع موجود نامطلوب دور شده، به وضع مطلوب ناموجود نزدیك شوند.
حال پرسش این است كه كدام عامل را مىتوان راننده و سوقدهنده انسان به این مقصد دانست؟ خود انسان كه درگیر این وضع است و ناتوان. پس این سوقدهنده، خداوند است.(6)
الف. 8
در برخى از براهین اخلاقى، بخشى از محتواى قانون اخلاقى به عنوان مقدّمه فرض مىگردد و گفته مىشود كه ما اخلاقا ملزم هستیم تا خود را كامل كنیم و به عالىترین خیر برسانیم و آشكارا مىدانیم كه تحت شرایطى كه ما اكنون زندگى مىكنیم، این امر غیرقابل حصول است. ما حداكثر مىتوانیم تكامل اخلاقى را شروع كنیم، ولى به كمال رساندن آن، شرایط كاملاً متفاوتى ایجاب مىكند. اما از آنرو كه تكامل همهجانبه به عنوان یك وظیفه از ما خواسته شده است، پس باید قابل حصول باشد. بنابراین، لازمه تجربه اخلاقى ما، وجود خداوند و جاودانگى (روح) است.(7)الف. 9
ما هنگام سرپیچى از نداى وجدان، احساس مسؤولیت مىكنیم، شرمزده مىشویم و دچار بیم و هراس مىگردیم. همین موضوع بر موجود یگانهاى دلالت دارد كه در مقابل او خود را مسؤول مىدانیم، در پیشگاه او احساس شرم مىكنیم و از بازخواست او به هراس مىافتیم. اگر علت این احساسات و عواطف به این عالم مشهود متعلّق نباشد كه نیست مرجع و موضوعى كه ادراك آگاهانه خرد بدان باز مىگردد، باید فوق طبیعى یا لاهوتى باشد.(8)الف. 10
هر كه جدّا به ارزشهاى اخلاقى احترام مىگذارد و آنها را اصل حاكم بر زندگانى خود مىداند، ناچار باید تلویحا به واقعیت داشتن یك مبدأ فوق بشرى و مبنایى براى این ارزشها، كه دین آن را «خدا» مىنامد، اعتقاد داشته باشد.جان هیك معتقد است كه معتبر شناختن تكالیف اخلاقى و تقدّم داشتن آنها بر منافع شخصى، نتیجتا به معناى اعتقاد داشتن به واقعیتى غیر از عالم طبیعى مىباشد كه برتر از ماست و سزاوار عبودیت واطاعت مىباشد. این حداقل، حركتى به جانب اعتقاد به خداوند است كه در سنّت یهودى مسیحى همچون حقیقت اخلاقى مطلق شناخته شده است. اما نمىتوان آن را به عنوان برهان اثبات وجود خداوند اقامه نمود؛ زیرا مىتوان حجیّت مطلق تكلیف اخلاقى را مورد تردید قرار داد و حتى اگر بپذیریم كه ارزشهاى اخلاقى ناظر به یك مبدأ متعالى هستند، اما نمىتوان گفت: همه جا و بدون خطا به سوى آفریننده نامتناهى، فعّال مایشاء، قائم به ذات و متشخّص كه موضوع و متعلّق ایمان اهل كتاب (یهود، نصارى) است معطوف مىباشد.(9)
الف. 11
اعتقاد به خداوند جزء لاینفك و جدان ماست كه بدون آن، وجدان اخلاقى ما فاقد معنا مىگردد. یا مىتوان گفت: ارزشهاى اخلاقى ما تا حدّى ما را از ماهیت و غایت حقیقت متعالى آگاه مىسازند؛ یعنى نطفه اعتقاد به دين را در دل ما مىنشانند.(10)الف. 12
برخى بر این نظرند كه از گفتوگو درباره برهانى اخلاقى براى اثبات وجود خداوند باید اجتناب كرد؛ زیرا بر این نظرند كه مىتوان از طریق درك یا آگاهى مستقیم و بىواسطه، خدا را شناخت. از این نظر، ما در تجربه اخلاقىمان به طور مستقیم از خدا آگاهیم. در این تجربه، ما با تكالیف مطلق اخلاقى و با ارزش مطلق روبهرو هستیم و در حقیقت، با خداوند مواجه هستیم. آگاهى از تكلیف در واقع آگاهى از خداست.(11)الف. 13
ژول لان یو، یكى از متفكران فرانسوى قرن نوزدهم، نیز تلاشى براى پذیرش خداوند بر اساس اخلاق به انجام رسانده است كه مىتوان به اجمال آن را چنین تصویر كرد:1. ماهیت فعل اخلاقى و مقوّم آن، طبيعت فردى خود را تابع طبيعت كلى ساختن و به بیان دیگر، طبیعت خود را نفى كردن و وجود جزئى خویش را نفى كردن است. (خواست خود جزئى را نادیده گرفتن و عدم توجه به سمت و سوى «من» جزئى است.)
2. نفى طبیعت خود و خود جزئى تنها در صورتى مورد اقبال آدمى قرار مىگیرد كه وى در خود امر فراتر و طبیعت كلى و خود، كلى را بیابد؛ یعنى بر اين امر واقف باشد كه جزئى، در وجود كلى است (و در آن تحقق دارد و با آن پیوسته است.) اگر چنین یافتى نباشد، انسان هرگز فعل اخلاقى را كه همان نادیده گرفتن و نفى خود جزئى است، به انجام نمىرساند. ولى ما فعل اخلاقى را انجام مىدهیم.
3. پس فعل اخلاقى با صدور خود، زمینه ظهور و بروز خود برتر و طبیعت كلى را فراهم مىآورد و اسباب آشكار شدن آن وجود متعالى براى ما تواند بود. ما از طریق فعل اخلاقى توان درك وجود متعالى را مىیابیم و او واقعیت خود را در اخلاقورزى ما انسانها متجلّى و آشكار مىسازد. آن وجود متعالى و طبیعت كلى همان خداوند است.
در واقع، ایمان و یقین به واقعیت خداوند را تنها در فعلى مىتوان به دست آورد كه موجود متفكر و موجود عاقل به واسطه آن فعل، مطلق را خود تحقق بخشد، و این همان فعل اخلاقى است.(12)
الف. 14
اخلاق به عنوان یك قانون نامشروط و عینى است و به دانستهها یا اندیشهها یا رفتارهاى انسان بستگى ندارد. این ویژگى نامشروطى و عینى اخلاق را نمىتوان بر حسب حقایق طبیعى مربوط به انسان یا اشیاء دیگر تبیین كرد. بنابراین، چیزى به عنوان قانون اخلاقى نمىتواند وجود داشته باشد، مگر آنكه موجودى مانند خدا باشد كه آن را وضع كند.(13)الف. 15
قانون اخلاقى امرى عینى است. اگر چنین باشد متعلّق و ما بازاى آن چیست؟ مسلّما امرى از امور عالم ماده نیست؛ چنانكه یقینا امرى در اذهان آدمیان هم نیست. یك قضیه اخلاقى مثل این قضیه كه «عفو دشمن بهتر از نفرت ورزیدن به اوست»، حتى زمانى هم كه هیچ كس نباشد تا آن را درك كند، صادق است. در عین حال، این هم ناممكن است كه قانون اخلاقى جایى جز یك ذهن داشته باشد. بنابراین، باید قایل به یك ذهن فرا انسانى بشویم كه همان خداوند است.(14)الف. 16
به نظر دان كیوپیت، كه یك غیرواقعگرا(15) است، باید در مورد خداوند از عینیت و واقعگرایى دست شست. خطاست اگر خدا را موجودى مستقل از آدمیان بدانیم. روزگارى مردم خدا را وجودى عینى در عالمى دست نیافتنى مىپنداشتند، ولى حال پى مىبريم كه خدا چكیده ارزشهاى ماست. خداوند همان ارزش یا ارزشهایى است كه ما بدانها بها مىدهیم و براى ما اولویت و اهمیت دارند: «خداى هركس، یعنى: آنچه او مىپرستد، یعنى آنچه بر حيات او بيش از هر چيز فرمان مىراند، یعنى آنچه براى او مهمترين است، یعنى آنچه احساس او را از خويشتن و هدف او را در زندگى عميقتر از هر چيز ديگر مشخص مىسازد، یعنى آنچه ژرفترين حقيقت وجودى او را ابراز مىكند، یعنى آنكه برتر از آن نتوان انديشيد، آنكه برتر از آن است كه بتوان اندیشید.»بر این اساس، نباید به دنبال خدایى عینى و متعیّن بود. حال اگر بخواهیم خداوند، ایمان و دین را دریابیم و به دست آوریم، خواهیم دید كه این امور در اصل، ارزشهاى اخلاقى و معنوىاند. به بیان دیگر، هر كه از ارزشهاى اخلاقى و معنوى برخوردار است، خداوند، ایمان و دین را یافته است.
توضیح آنكه دین در حقیقت، بیشتر امرى عملى است تا نظرى و ایمان تلاشى منضبط و عملى در راه تحصیل آرمان زندگى است. و نیز خطاست كه خدا را موجودى مستقل از آدمیان بدانیم؛ چرا كه معناى حقیقى زبان دین، وصف قسمى موجود عینى نیست، بلكه مراد از آن این است كه انسان خود را به مجموعه خاصى از ارزشهاى اخلاقى و معنوى متعهد كند. زبان دین در واقع یك شیوه ویژه و مؤثر براى آشكار ساختن این ارزشهاست. به نظر كیوپیت، «سخن گفتن از خدا، همانان سخن گفتن از مقاصد اخلاقى و معنوى است و باید قصد و غرض ما آن چیزى باشد كه باید بشویم.» مدعاى او آن است كه معناى حقیقى در زبان دینى آن است كه والاترین آرمانهاى بشرى را بر ما نمودار كند.(16)
خلاصه اگر ما درصدد اثبات یا پذیرش خداى ادیان هستیم كه با زبان دین توصیف گردیده و در قالب متون مقدّس عرضه شده است، این امر صرفا با پذیرش عملى ارزشها و آرمانهاى اخلاقى و انضباط عملى اخلاقى و معنوى فى نفسه حاصل است. اخلاقورزى و معنویتورزى در اصل همان خدایابى، ایمان و دیندارى است.
كیوپیت در بیان نظریات خود مىگوید: «ما دین را انضباطى شدید و درونى، طرحى اخلاقى و نوعى معنویت مىانگاریم. وظیفه تاریخى دین تجسّم ارزشهاى ماست، گواهى و نگهدارى آن هاست، و تحقق بخشیدن ارزشها در حیات انسان.»(17)
بر این اساس، نیازى نیست تا از طریق اخلاق، بر وجود خداوند متعیّن و مستقلى استدلال كنیم، بلكه زیست اخلاقى و معنوى، خود عین خدایابى و خدادوستى و ایمان است.
در بخشى دیگر، وى چنین مىنویسد: «نباید اعتقادات دینى را وصف امر واقع دانست، بلكه آنها را باید باورهایى اخلاقى شمرد. عقاید دینى حقایق كلى و جهانى نیستند، حقایق این یا آن جماعت هستند، توصیف امور واقع نیستند، رهنمود زندگى هستند... معتقدات ما قواعد زندگى هستند در لباس تصاویر، بیان نمادین تعهد ما هستند. به نوع خاصى اجتماع، به ارزشهاى آن، به دریافت آن در باب اینكه حیات بشر چه شكل و چه مسیرى داشته باشد، خلاصه معنویت جامعه... «حقیقت» معتقدات، حقیقت توصیفى یا ناظر به امر واقع نیستند، بلكه حقیقت چگونگى تأثیر آنها در زندگى ما هستند. آنها را باید دستور عمل قرار داد،... حیات بعدى ما براى مثال همان زندگى آینده ماست و خدا همان خداى ما... اعتقاد دینى بیشتر به شكل بستگى دارد تا به محتوا.»(18)
در مورد نسبت اخلاق و معنویت و محتواى دین از جهتى مىتوان دو دیدگاه را در نظر داشت:
1. دین محتواى گزارههاى اخبارى و ناظر به واقع و گزارههاى انشایى و ناظر به ارزش است. در عین حال كه محتواى دين در جنبه اخبارى، ناظر به امور واقعى، خواه در ماوراى طبیعت یا طبیعت و تاریخ است، اما جهتگیرى كلى دین معطوف به گزارههاى ارزشى و اخلاقى و معنوى است. دین در كلیّت خود، در خدمت و در جهت تحقق ارزشهاى اخلاقى و معنوى است. خداوند در عین حال كه يك موجود واقعى ماورايى است، ولى برخوردار از دلالتهاى اخلاقى ارزشى ومعنوى است. مفهوم «خدا» در متن مقدّس، علاوه بر نقش عینى، نقش ارزشى و اخلاقى را نیز ایفا مىكند. مفهوم «خدا»، «قیامت» و... در چارچوب متن دینى، از طنین اخلاقى و موج ارزشى برخوردار است.
2. دین به واقع محتوى گزارههاى اخبارى و ناظر به واقع نیست. این گزارهها قالب و زبانى هستند كه دین براى تحقق ارزش در انسانها از آن سود مىجوید؛ زبانى كه هیچ دلالتى بر امور واقعى و مصادیق عینى ندارد. واژهها و گزارههاى دینى وضعیت عملى و آرمانى انسانها هستند. خداوند یك موجود ماورایى ندارد، بلكه تنها از دلالت اخلاقى و ارزشى و معنوى برخوردار است، آن هم به صورت شخصى یا اجتماعى.
به نظر مىرسد نظر كیوپیت شقّ دوم از موارد مزبور است.
الف. 17
نظر آلفرد ادوارد تیلور (1869 1945)، مترجم و مفسّر معروف آثار افلاطون را مىتوان بدین صورت بیان داشت:1. غایت حیات اخلاقى خیر است.
2. خیر موردنظر حیات اخلاقى، خیر ابدى و كمال مطلوب اخلاقى است.
3. كمال مطلوب اخلاقى و خیر ابدى نمىتواند با تمسّك به خیرهاى زودگذر و این جهانى به دست آید؛ چرا كه اینگونه خیرها ناقص بوده و تنها به طور متوالى قابل تحصیل هستند و هرگز همه آنها همزمان به دست نمىآیند.
4. انسان مستقلاً و به تنهایى نمىتواند به خیر ابدى و جاویدان و كمال مطلوب اخلاقى دست یابد.
در واقع، در این دلیل، حیات اخلاقى كمال خود را در حیات دینى مىیابد و تجربه اخلاقى براى كمال خود نیازمند اعتقاد به وجود خداوند است. در این حالت نیز اخلاق به نوعى ره به سوى الهیات مىسپارد و بىنیاز از آن نیست، هرچند نه در اصل خود، بلكه در كمال و تعالى خود.(19)
الف. 18
به نظر ویلیام جورج دى بورگ (18661943) نیز هرچند اخلاق مستقلاً امكانپذیر است، ولى از لحاظ دست یافتن به كمال، به دین و پذیرش خداوند نیازمند است. دلیل وى را مىتوان به صورت مقدّمات ذیل به تصویر كشید:1. اخلاق در ذات خویش واجد تعارضاتى است؛ از جمله:
الف. افعال اخلاقى انسان از دو اصل متفاوت سرچشمه مىگیرند: نخست اصل حس تكلیف و اداى وظیفه؛ دوم، توجه به غایت كه همان خیر (سعادت) است. رفتارهاى اخلاقى انسان بر اساس این دو اصل شكل مىگیرند. (برخى بر اساس اصل اول و پارهاى براساس اصل دوم). بر این اساس، این افعال از دو نوع متفاوت ارزشگذارى برخوردار خواهند بود، و این خود نوعى تعارض در حوزه اخلاق محسوب مىشود؛ چرا كه اخلاق در این حالت، بر مبناى دو اصل متخالف و مقابل هم شكل گرفته است؛ یعنى اصل تكليف و اصل خير.
ب. تعارض دیگر تعارضى است كه جنبه عملى دارد؛ بدین معنا كه همه افراد از حیث حیات اخلاقى از نقص برخوردارند. ما نه به طور كامل قانون اخلاقى و تكلیف را مراعات مىكنیم و نه همواره با موفقیت به تحقق امر خیر كمك مىكنیم. در واقع، ما دچار قصور اخلاقى و عجز و ناتوانى در افعال اخلاقى هستیم. ما در عین انجام اعمال اخلاقى، كه نشانه كمال است، دچار قصور اخلاقى هم هستیم، كه دلیل بر نقص است.
2. در مورد تعارض نوع اول باید گفت: هیچ نظریه اخلاقى نمىتواند با قرار دادن یك نوع رفتار تحت رفتار دیگر این نوع تعارض را حل و برطرف نماید.
و اما تعارض دوم، هر نوع تلاش و سعى بشرى براى حل این معضل عملى، محكوم به شكست است و انسان همواره دچار قصور اخلاقى است.
3. هر دو تعارض، در عالم دین و با محوریت اراده و لطف خداوند قابل حل و رفع هستند؛ بدین صورت كه اولاً، تكلیف به واسطه اراده الهى، به خیر منتهى مىشود و در وراى زمان و مكان، این دو با هم متحد مىشوند و تعارض آن دو از بین مىرود.
ثانیا، قصور اخلاقى نیز با دخالت و تأثیر لطف الهى، كه كمالبخش طبایع است، برطرف مىگردد.
پس اخلاق براى كمال خود نیازمند دین و پذیرش وجود خداوند و اعتقاد به اوست.(20)
الف. 19
فردریك تِنِنت (1866 1975)، محقق انگلیسى، از طریق اخلاق به اخلاقى بودن مبدأ و غایت جهان و انسان استدلال مىكند:1. انسان داراى جنبه و حیات اخلاقى است.
2. حیات اخلاقى انسان نیز باید همانند دیگر ابعاد او، در هر نوع تفسیر از جهان و آفرینش انسان در نظر گرفته شود.
3. جهان و انسان داراى مبدأ و غایت است.
پس مبدأ و غایت جهان از جنبه اخلاقى برخوردار است. به بیان دیگر، خداى انسان و جهان، خدایى اخلاقى است و غایت وجودى جهان و انسان همان تحقق ارزشهاى اخلاقى است.
به نظر تننت، بخش اعظم آنچه به نام «الهیّات» شكل گرفته، خلاف توحیدگرایى اخلاقى است. او مفاهیم «قضا» و «سرنوشت ازلى» و مانند آنها را به عنوان مفاهیمى كه به تحقیر شخصیت انسان مىانجامند و با نوعى رابطه اخلاقى شخصى میان خدا و انسان در تعارض هستند، سخت مورد انتقاد قرار مىدهد. به نظر وى، نظریه سنّتى تغییرناپذیرى الهى نیز غیراخلاقى است؛ زیرا الگوى خود را از ماده بىجان مىگیرد، نه روح فعّال و متحرك. خداوند فقط در ثبات و استمرار غایت اخلاقىاش لایتغیّر است. تننت نظریه سنّتى گناه نخستین را نیز مردود مىشمارد؛ به این دلیل كه گناه باید از حیث اخلاقى به عنوان «نقص اخلاقى كه انسان در پیشگاه خداوند پاسخگوى آن است»، لحاظ شود. از اینرو، توحیدگرایى اخلاقى او نه تنها از الهیّات مسیحى دفاع مىكند، بلكه در همان حال، به انتقاد از آن مىپردازد. ولى مبناى نقد این متفكر، اخلاق است.(21)
الف. 20
1. انسانها در سایه كوشش و تلاش براى انجام وظیفه، نظامى عینى، كلى و نامشروط از ارزشها را به تدریج شكل دادهاند.2. این نظام با اوصاف عینیت (بدون وابستگى به آرزوها، احساسات و بدون آنكه از درون آنها نشأت گرفته باشد)، كلیّت و نامشروط بودن، در تجربه آگاهى اخلاقى انسانها دریافت مىشود و بر حیات افراد حاكمیت و آمریت دارد.
3. این وضعیت بهتر از همه به این صورت قابل فهم (و معقول و موجّه) است كه بگوییم: این نظام ریشه در ذات الهى دارد. در این دلیل، نظر بر آن است كه هم وجود خداوند پذیرفته گردد و هم خیر بودن و خوبى اخلاق الهى اثبات شود و از این طریق، سزاوار بودن و شایستگى پرستش خداوند، مدلّل گردد.(22)
الف. 21
اخلاق چگونه توجیه مىشود؟ چرا باید آن را معتبر بدانیم؟ با چه ملاكى مجاز و ممنوع را از یكدیگر بازشناسیم؟ تقدّس ارزشهاى اخلاقى ازكجاست؟ مرجع و مبناى تكلیف چیست؟ سرانجام، در پیشگاه چه كسى مسؤولیم؟در پاسخ گفتن به این پرسشها ناتوان مىمانیم، مگر آنكه به وجود خدا استناد كنیم و او را مرجع متعال اخلاق بدانیم. و این بدان معناست كه بگوییم: وجود اخلاق مستلزم وجود خدا و دعوت او از انسان براى طى مسیر تقدیر روحانى خویش است؛ یعنى وجود خدا براى تمام وجود اخلاق است. حوالت معنوى و اخلاقى انسان بدون این بدایت و نهایت قابل تصور نیست. اگر مقنّن متعالى در كار نباشد تا ارزشهاى اخلاقى را تسجیل و تثبت كند، فهم اخلاق و توجیه آن ممكن نیست یا دست كم بىپایه و نااستوار مىگردد، مبناى اخلاق تزلزل مىیابد و دیگر نمىتوان تكلیف را به نحوى كه لایق آن باشد، مشروع و مقبول دانست. البته مطابق اخلاق مىتوان زیست، اما هرگاه قایل به منشأ متعال الهى براى اخلاق نباشیم، نمىتوان حیات اخلاقى را بر پایهاى استوار دانست. ایرادى كه بر این دلیل وارد مىكنند آن است كه مىگویند: قانون اخلاقى را بايد به صورت امرى تلقّى كرد كه از وجدان ما به استقلال سر مىزند و اگر چنين نباشد یعنى منشأ اخلاق را خدا بدانيم ناچار بايد بگوييم كه قانون اخلاقى از عاملى سر مىزند كه خارج از اراده ماست و ما به قبول ان مجبور و ملزم مىشويم.
جواب این ایراد را در كتب اخلاق باید داد، اما خلاصه جواب آن است كه براى حفظ معناى درونى قانون اخلاقى، محتاج آن نیستیم كه منكر پىروى این قانون از عاملى جز خود وجدان باشیم. قانون اخلاقى مندرج در ماست، اما صادر از ما نیست؛ به اختیار ما انجام مىپذیرد، اما براى آنكه بتواند بر این اختیار حاكم باشد، باید چنین حقى از مرجع متبوع مسلّمى بدان افاضه شود و این مرجع جز خدا نیست.(23)
ب. اخلاق و الهیّات نزد متفكران معاصر ايران
ب. 1
ب. 2
از آراء علّامه طباطبائى این نكته قابل استنباط است كه با تأمّل در اخلاق متعارف و مبتنى بر فضایل و رذایل معمولى، دو نقص عمده در آن به چشم مىخورند: اول عدم امكان ثبات و دوام اخلاق؛ دوم عدم كمال آن.با تأمّل در اخلاق، مىتوان پذیرفت كه اگر هدف و جهت اخلاق، خداوند باشد و موتور محرّك فاعل اخلاقى، جذبه و محبت و عشق به خداوند، آنگاه از این طریق، اخلاق پایدار مانده و به كمال خود رسیده است.(25)
ب. 3
از نظر استاد جعفرى، اخلاق مىتواند دلیل و مبنایى براى پذیرش وجود خداوند باشد. این مسأله از دو طریق مىتوان مدلّل گردد:راه نخست از طریق تأمّل در قداست، عظمت و تعالى اخلاق است كه آن را از استناد به مادیات دور ساخته، نحوه وجود متعالى آن را بالضروره باید به امرى متعالى و برین نسبت داد: «احساس تعهد برین و احساس تكلیف مافوق پاداشها و كیفرها با نظر به قداست و عظمتى كه دارد، نمىتواند ساخته شده طبیعت مادى انسان غوطهور در طبیعت و هواها و امیال و سودجویىها بوده باشد. بنابراین، احساس تعهد برین به انجام تكلیف و احساس تكلیف مافوق پاداشها و كیفرها، ریشه الهى دارد.(26) به تعبیر دیگر، مىتوان گفت: «گمان نمىرود كسى در واقعیت یك سلسله ادراكات و احساسات عالى، یعنى احساس تكليف در حيات كلى بشرى، تردیدى داشته باشد، حال قدمى فراتر نهاده و به ریشه اصلى این نوع از ادراكات مىپردازیم. مسلّم است كه ریشه چنین امور متعالى را نمىتوان از مغز عادى انسانها و قراردادهایى كه براى گذراندن زندگى معمولى وضع مىكنند، انتظار داشت. از اینجاست كه به طور حتم، دخالت كمال و مقام الوهیت روشن مىگردد؛ یعنى خداست كه اين احساسات را در ما به وجود آورده است.»(27)
راه دوم بر این اساس قابل طرح است كه بدون وجود خداوند، ارزشهاى اخلاقى اثباتپذير و توجيهپذير نخواهند بود یعنى اساسا جهت معقول و موجّهى براى اخلاق و نيز مبنايى براى اثبات آن نخواهيم داشت: «اگر ارزشهاى عالى انسانى مانند خضوع و تسلیم به حق شدن و عدالت و گذشت از لذایذ در راه تحقق بخشیدن به آرمانهاى اعلاى انسانى، مستند به خداوند نباشد، به هیچ وجه قابل اثبات نبوده و بلكه بالعكس، باید گفت: كسانى كه در راه عمل به ارزشهاى عالى انسانى و تحقق بخشیدن به آنها در اجتماعات بشرى، از سود و لذت و خودخواهى و قدرت دست برمىدارند، مردمى بدبخت و بیمار مىباشند.»(28)
ب. 4
از آراء استاد مطهرى چنین برمىآید كه تأمّل در حس اخلاقى این نكته را آشكار مىسازد كه این حس و گرایش خود از لوازم و آثار حس پرستش است. در واقع، گرایش اخلاقى انسان گویى امتداد و پرتوى از گرایش پرستش اوست. بر این اساس، انسان در فعالیت اخلاقى خود، در مقام تحقق گرایش خداشناسى و فعلیت بخشیدن به حس پرستش خویشتن است. اخلاق در ذات خود، به طرف مبدأ برین هستى جهتگیرى شده است. انسان طى فعالیت اخلاقى آگاهانه یا ناآگاهانه در طریق تقدیس و تعظیم موجود برین و متعالى هستى قرار دارد.(29)ب. 5
از نظر استاد مصباح، در عالم اخلاق قواعدى وجود دارند و افعالى صادر مىشوند كه با منطق مادى صرف قابل توجیه و تفسیر نیستند و این لازم مىآورد كه وجود خداوند و حیات پس از مرگ فرض گردد و پذیرفته شود. براى مثال، در امر ایثار و فدا كردن منافع شخصى خود، اگر تنها به عقل، منطق عادى و دیدگاه مادى بسنده شود و معتقد باشیم كه عالمى غیر از دنیاى مادى نیست و حاكمى بر جهان وجود ندارد، كه آفریننده حیات پس از مرگ و جاودانگى روح باشد، نمىتوان این نوع افعال را به نحو معقول توجیه كرد. اگر تنها با بینش مادى به عالم نظر افكنیم، اصولاً باید هرچه بیشتر از زندگى دنیوى لذت ببریم و امكانات خود و خود را فداى دیگرى نسازیم. ولى افعال اخلاقى خلاف این حالت اتفاق مىافتند، و تنها با فرض خدا و حیات پس از مرگ قابل توجیه عقلانى هستند.(30)ب. 6
در آراء برخى از روشنفكران معاصر(31) نكاتى ملحوظ است كه مىتوان آنها را نوعى گذر از اخلاق به الهیّات قلمداد كرد. ایشان بر این نظرند كه ارزشهاى اخلاقى به صورت فرمان هستند و قضایاى ارزشى به «امریه»ها برمىگردند و وقتى قضایاى اخلاقى را به منزله فرمانهایى بشناسیم كه به كسى یا كسانى داده مىشود و از آنان رفتارى یا واكنشى در برابر آن انتظار مىرود مانند وقتى كه گفته مىشود «دزدى بد است»، معادل این است كه بگوییم: «دزدى مكن.» در این صورت، در برابر هر فرمان اخلاقى مىتوان به چون و چرا برخاست و در برابر هر طلب، مىتوان از طالب پرسید كه چرا طلب مىكنى؟ و چرا باید من چنان كنم كه تو مىخواهى؟آدمیان، خواه ناخواه، در زندگى به حكم نیاز به پىروى از محیط و به اجبار نیروهاى درون، به فرمان «باید»هایى تن در دادهاند (چرا كه هر ارزش اخلاقى در حقیقت، نماينده يك فرمان اخلاقى یعنى «بايد» است. اما هر انسان رشید در لحظات نادر هشیارى، همواره خود را محاكمه مىكند كه چرا این «باید» را برگزیدهاى و آن دیگرى را نه؟ و مشتاقانه در جستوجوى «باید»ى و فرمانى است كه جواز خود را بر دوش خود حمل كند و فرمانبردار را از چون و چرا در فرمان و فرمانده، آسودگى بخشد. انسان به دنبال گزینش «باید»ى است كه خود، بالذات برگزیده باشد. و حال كه ناچار باید به طلب طلبكاران تن در دهیم، طالبى را باید جستوجو كرد كه از او نتوان پرسید: چرا طلب مىكنى؟ طالبى كه بودنش عین طلب و طلبش عین بودنش باشد. ارادهاش عین ذات و ذاتش عین اراده باشد. هم طالب بالذات و هم مطلوب بالذات باشد. از همه بتوان پرسید: چرا طلب مىكنند، اما از او جاى این سؤال نباشد. خلاصه اگر «باید كردى» مطرح شود و فرمانى صادر گردد، به طور تسلسلوار این پرسش مطرح خواهد شد كه «چرا باید من چنان كنم كه تو مىخواهى؟» و این تسلسل باید در جایى خاتمه یابد و زنجیره این فرمانها باید از فرمانى آغازین و مادر آویخته باشند و آن همانجاست كه به فرماندهى برسیم كه بر او فرمانِ فرمانده دیگرى حاكم نباشد و براى فرمانش رقیب و منازعى یافت نگردد و او خداست؛ یعنى نه نداى فطرت و نه نداى وجدان، نه فرمان طبیعت و نه فرمان تاریخ هیچكدام را نمىتوان شنید، مگر اینكه فرمانى برتر از آنها و بر سر آنها باشد و ما را به شنیدن این نداها فرمان دهد.(32)
ب. 7
با مراجعه به آراء برخى نواندیشان(33) نيز مىتوان نكتههايى در پيوند اخلاق و الهیّات يافت و يا استنباط كرد:نكته اول اینكه ایشان بر این نظرند كه از جمله مبانى اخلاقى زیستن، قایل شدن به معناى زندگى است؛ چرا كه انسانى كه براى زندگى معنایى قایل نیست، یا در زندگى به خوشباشى دچار مىشود و یا در ورطه یأس گرفتار مىآید، و این هر دو مانع اخلاقى زیستن هستند و براى قایل شدن به معنایى در زندگى، نیاز به مبنایى فلسفى است.(34) بر این مقدّمه، مىتوان این نكته را نیز افزود كه معناى زندگى، دست كم، به نحو جزئیه، با وجود خداوند محقق مىشود. در این حالت، زیست اخلاقى بر مبناى اعتقاد به خداوند صورت مىگیرد. حاصل آنكه امكان اینكه وجود خداوند از مبانى اخلاقى زیستن باشد، وجود دارد.
نكته دوم مربوط است به رابطه مرحله اخلاقى و مرحله دینى. به نظر ایشان، اخلاق مقدّمه ورود در دین و اعتقاد به خداوند است و نه بر عكس. انسان اول باید اخلاقى شود و اگر در اخلاقى شدن استكمال پیدا كرد، آنگاه متدین مىشود. انسانى كه مرحله اخلاقى را پشت سر نگذاشته و تقیّد خود را به اصول و معیارهاى اخلاقى نشان نداده و از زیست اخلاقى برخوردار نبوده است، در صورت ورود به مرحله دینى، دچار سوءفهم در مسأله الهیّات مىشود؛ بدین صورت كه تلقّى او از رابطه خدا و انسان، تلقّى عبد و مولى و نوكر و آقا خواهد بود، در حالىكه این رابطه، رابطه عاشق و معشوق است.(35)
ب. 8
برخى دیگر از محققان برآنند كه براى رسیدن به حل نهایى مسأله بایدها، راهى جز آن نداریم كه به خدا ایمان داشته باشیم؛ چرا كه هنگامى مىتوان از عهده حل معمّاى بایدهاى اخلاقى برآمد كه از پیش، اصلى ثابت و غیرقابل تشكیك داشته باشیم.توضیح آنكه در برابر هر فرمان اخلاقى، مىتوان چرایى را مطرح كرد كه اگر به اصلى ثابت دست نیابیم، به تسلسل محال مبتلا خواهیم شد. براى مثال، اگر شخصى طرفدار یك یا چند امر اخلاقى باشد، مىتوان از او سؤال نمود كه چرا باید به آن امر اخلاقى معتقد بود و عمل كرد؟ در برابر هر پاسخى كه این شخص بدهد، مىتوان سؤال دیگرى مطرح كرد كه سرانجام، به مرحلهاى مىرسیم كه ناگزیر از پذیرش یك اصل نخستین مىشویم؛ بدین معنا كه باید منشأ و مبدأى براى فرمانها و بایدهاى اخلاقى یافت كه او خود نه هیچ گونه بایدى را به دنبال داشته باشد و نه هیچ فرمانى بالاتر از فرمان او باشد؛ یعنى خداوند كه والاترين فرماندههاست و هر آنچه را فرمان دهد بايد پذيرفت و از جان و دل اطاعت كرد.
اخلاقى كه از اراده الهى منشأ مىگیرد و فرامین آن همه از ناحیه خدا هستند، همواره داراى ارزش و اعتبار است. امور اخلاقى در این نظام، جنبه نوعى و همیشگى دارند و وابسته به میل و اراده افراد نیستند تا تغییر و تبدیل پیدا كنند در حالى كه هر نوع نظام اخلاقى كه منشأ بشرى دارد، قابل تغییر و تحوّل بوده، داراى دوام و بقا نمىباشد. چه بسا بایدهایى امروز داراى ارزش واعتبار باشند، ولى فردا از اعتبار وارزش بیفتند. نظامهاى اخلاقى ماركسیستى و علمى به دلیل آنكه از یك منشأ واحد و ثابتى ریشه نمىگیرند، هیچگاه اصیل نخواهند بود. نسبىگرایىها، كه حاكم بر بسیار یاز نظامهاى اخلاقى هستند، بزرگترین دشمن اخلاق هستند، چرا كه اگر اخلاق به دام نسبىگرایى گرفتار شود نه تنها قادر به تعالىجویى نخواهد بود، بلكه از نیل به هدف اجتماعى خود نیز باز خواهد ماند. اشكال بزرگ دوركیم، كه احساس مشترك مردم جامعه و شعور اجتماعى آنان را مبناى بایدها و ارزشها مىداند و طرفداران هگل، كه اخلاق را اطاعت از دولت و قوانین اجتماعى مىدانند، آن است كه اصالت امور اخلاقى را از میان مىبرند. اما اخلاقى كه از منشأى بالاتر از خواستها و ارادههاى افراد ناشى شده، داراى قداست و نفوذ بیشترى است و همواره اصیل خواهد بود. اگر منشأ اخلاق امرى ثابت و با ارزش نباشد، افراد انسانى همه نیكها و بدها را ناپایدار دانسته، به سادگى خواهند توانست بعضى از آنها را بپذیرند و از بعضى از آنها سرباز زنند.
«اگر مقنّن متعالى نباشد كه ارزشهاى اخلاقى را تسجیل و تثبیت كند، فهم اخلاق و توجیه آن ممكن نمىشود یا لااقل بىپایه و نااستوار مىگردد، مبناى اخلاق تزلزل مىیابد و دیگر تكلیف را نمىتوان به نحوى كه لایق باشد، مشروع و مقبول دانست.»(36)
آیا برهان اخلاقى همان برهان فطرت است؟
برخى از تقریرهایى كه از برهان فطرت به عمل آمده بدین قرار است:
الف. از طریق متضایف بودن محب و محبوب:
1. میان محب و محبوب تضایف است.
2. دو امر متضایف از لحاظ قوّه و فعل، و وجود وعدم متلازم مىباشند.
3. انسان، محب كمال مطلق است.
نتیجه: كمال مطلق وجود دارد.
ب. از راه اضافى بودن امید:
1. انسان، به عالم و قادر مطلق امیدوار است. (در هنگام بروز شدايدى كه امید انسان از اسباب ظاهرى قطع مىشود.)2. امید از حقايق ذاتالاضافه است.
3. هر حقیقت ذات الاضافهاى وجودش ملازم با وجود متعلّقش است و از آن جدا نمىشود. (مانند اراده با مراد)
پس امید به كمال مطلق، كه متن وجود انسان را پر كرده است، دلیل بر وجود و تحقق متعلّق آن، یعنى كمال مطلق است.(37)
برخى از محققان بر این نظرند كه برهان اخلاقى و برهان فطرت، كه نزد حكماى مسلمان مطرح شدهاند، به عنوان یك دلیل واحد محسوب نمىشوند، بلكه از نقاط اشتراك و اختلاف برخوردارند. به نظر ایشان، در تقریرهاى براهین اخلاقى تلاش شده است تا از طریق ملازمه میان امر و آمر یا ملازمه میان وثاقت و حجیّت قوانین اخلاقى و منشأ این وثاقت یا ملازمه میان قانون و قانونگذار، وجود خداوند اثبات شود.
تشابه برهان «اخلاقى» با برهان «فطرت» در این است كه در هر دو برهان با تمسّك به یك حقیقت وجدانى، یعنى يك امر معلوم بالوجدان، یك حقیقت خارجى اثبات مىگردد. این امر معلوم بالوجدان در برهان فطرت، محبت به كمال مطلق يا امید به قادر حىّ است و در برهان اخلاقى، الزامات و تكالیف اخلاقى. اما تفاوت این دو برهان در موارد ذیل است:
الف. رابطه امر با آمر، قانون با قانونگذار و وثاقت با منشأ وثاقت رابطه مجعول با جاعل و اثر با مؤثر است كه به رابطه معلول با علت باز مىگردد. در حقیقت، برهان اخلاقى نوعى استدلال از معلول به علت است، اما در برهان فطرت، رابطه محب و محبوب و راجى و مرجوّ، رابطه تضایف است و از طریق تلازم و ضرورت بالقیاسى كه میان متلازمان است، از وجود یك طرف تلازم، به وجود طرف دیگر آن پى مىبریم.
ب. در برهان «اخلاقى»، به بعد علمى وجود انسان، یعنى شاخه عقلى عملى تمسّك مىشود، در حالى كه در برهان «فطرت» بر بعد دیگرى از وجود انسان، كه بعد عملى آن است، تكیه مىشود. یعنى گرايش بالفعلى كه در متن واقعيت آدمى وجود دارد. اراده، نیت، حب، بغض، امید و يأس همه مربوط به اين بعد وجودى انسان هستند. به عبارت دیگر، در برهان «اخلاقى» به قوانین عقل عملى تمسّك مىشود، اما در برهان «فطرت» به محبت و مجذوبيت انسان و يا امید او استناد مىشود.(38)
در مورد تحلیل مذكور، این نكته قابل ذكر است كه به نظر مىرسد با مراجعه به براهین متعدد اخلاقى كه پیشتر مطرح شدند نه مىتوان تمام آنها را با تكیه بر تلازم توجیه نمود و نه مىتوان ادعا كرد كه در هیچیك از آنها به گرایش بالفعل انسان اشاره نشده است.
سخن پایانى
در پایان، ذكر چند نكته بىوجه نخواهد بود:1. توجه به اخلاق در پردازش الهیّات خواه در مقام نقد الهیّات یا تشكیل یك نظام الهیّاتى در غرب به نحو چشمگیرى مورد عنایت و التفات بوده و هست. به نظر مىرسد این عنایت، خود ناشى از مسائل تاریخى خاصى است كه در غرب روى دادهاند و نیز به سبب درك استوارى و استحكام در اخلاق و فهم مبنا بودن آن و نیز كشف اهمیت و قدر آن در میان سپهرهاى انسانى است.
2. در عین حال كه سنّت فلسفى و فكرى ما در برقرار كردن نسبت اخلاق و الهیّات دچار خلأ محسوسى است، اما تفكر معاصر ما درصدد توجه و التفات به این نسبت است و به دنبال آن است تا به تدریج، هم به این نسبت بها داده و آن را موضوع و متعلّق تفكر خود سازد و هم اضلاع و ابعادى از این مسأله را، كه توسط دیگران درك و دریافت نشدهاند، پىجویى نموده، باز گوید.
3. ممكن است گفته شود كه دلیل عدم توجه سنّت فلسفى و فكرى ما به نسبت اخلاق و الهیات، ضعف منطقى براهین اخلاقى است، و سنّت فلسفى ما به دنبال براهینى كه از اتقان بیشترى بهرهمند بودند، رهسپار بوده است.(39) حتى در سنّت فلسفى ما دلیل «نظم» نیز چندان بهایى نیافته است.
در پاسخ، باید گفت: اولاً، سنّت فلسفى ما اساسا برهان «اخلاقى» را كشف نكرده است تا در باب ضعف و شدت منطقى و استحكام و عدم استحكام نوع قیاس آن، داورى كند.
ثانیا، نسبت اخلاق و الهیّات تنها محصور در اقامه برهان براساس اخلاق، بر وجود خداوند نیست. چنانكه گذشت، این نسبت مىتواند بسیار موسّع باشد و اخلاق از طریق ابعاد و اطراف و اضلاع متعددى بر الهیّات تأثیر بگذارد.
4. به نظر مىرسد بخشى از پيش زمينههاى مهم عنايت به نسبت اخلاق و الهیّات عبارتند از:
الف. جدّى گرفتن نظرى و عملى اخلاق در جامعه علمى و غیر علمى؛
ب. شكلگیرى فلسفه اخلاق؛
ج. غلبه تصور خداى اخلاقى به جاى خداى متافیزیكى (خدا به منزله واجب الوجود محرّك نامتحرّك و...).
پىنوشتها :
1 مصطفى ملكیان، تاریخ فلسفه غرب، ج 2، پژوهشكده حوزه ودانشگاه، 1379، ص 156 157.2 كریم مجتهدى، فلسفه نقادى كانت، نشر هما، 1363، ص 121.
3 اشتقان كورنر، فلسفه كانت، خوارزمى، 1367، ص 320.
4 همان، ص 319 / ال نورمن گیسلر، فلسفه دین، ترجمه حمیدرضا آیتاللهى، حكمت، 1375، ج 1، ص 164 / اوكیف و لامنت پلانتینجا، جستارهايى در فلسفه دین، ترجمه مرتضى فتحىزاده، اشراق، 1380، ص 34 35.
5 اشتقان كورنر، پیشین، ص 319.
6 مصطفى ملكیان، جزوه «راههاى اثبات وجود خداوند» / هاسكر پترسون و دیگران، عقل و اعتقاد دینى، ترجمه احمد نراقى و ابراهیم سلطانى، طرح نو، سال 1376، ص 163 165 / پل ادواردز، براهین اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ترجمه جمالىنسب و محمد رضایى، دفتر تبلیغات اسلامى، 1371، بخش «برهان اخلاقى بر اثبات وجود خدا».
7 پل ادواردز، پیشین، ص 319.
8 جانهیك، فلسفه دین، ترجمهبهرامراد،الهدى، 1372، ص 68.
9و10 همان، ص 69 70 / ص 69.
11 براین دیویس، درآمدى به فلسفه دین، ترجمه ملیحه صابرى، مركز نشردانشگاهى، 1378، ص 149.
12 ژول لان یو، خدا، ترجمه حسن حبیبى، شركت سهامى انتشار، 1360، ص 128 130.
13 اوكیف و لامنت پلانتینجا، پیشین، ص 34.
14 ا. سى. یوینگ، پرسشهاى بنیادین فلسفه، ترجمه محمود یوسف ثانى، حكمت، 1378، ص 390 391.
15. non - realist
16 دان كیوپیت، دریاى ایمان، ترجمه حسن كامشاد، طرح نو، 1376، ص 8 9 / نایجل واربرتون، بنیانهاى فلسفه، ترجمه على حقى، اهل قلم، 1379، ص 49 50.
17و18 دان كیوپیت، پیشین، ص 7 / ص 27 30.
19 جان مك كوارى، تفكر دینى در قرن بیستم، ترجمه بهزاد سالكى، امیركبیر، 1378، ص 102 103.
20و21 همان، ص 104 105 / ص 106 108.
22 میرچا الیاده، دینپژوهى، دفتر دوم، ترجمه بهاءالدین خرمشاهى، پژوهشگاه علوم انسانى، 1379، ص 167.
23 ال مینار، شناسایى و هستى، ترجمه على مراد داودى، دهخدا، 1370، ص 340 341.
24 عبدالرحمن بدوى، تاریخ اندیشههاى كلامى در اسلام، ترجمه حسین صابرى، آستان قدس رضوى، 1374، ج 1، ص 75.
25 محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 1، ص354 362 و ج 4، ص 1820.
26 محمدتقى جعفرى، ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1362، ج 12، ص 357.
27 همو، فلسفهوهدف زندگى، نشركتابخانهصدر،ص106 107.
28 همو، ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، ج 12، ص 357 358.
29 مرتضى مطهرى، فلسفه اخلاق، صدرا، 1370، ص 76، 127، 128، 132 / همو، عدل الهى، صدرا، ص 338 339.
30 محمدتقى مصباح یزدى، دروس فلسفه اخلاق، اطلاعات، 1367، ص 202 203.
31 عبدالكریم سروش
32 عبدالكریم سروش، دانشوارزش، یاران،1361،ص 309.
33 دكتر مصطفى ملكیان
34 مصطفى ملكیان، «بحران اخلاق و معنویت»، ماهنامه آفتاب، ش 6 (تیر و مرداد 1380)، ص 46.
35 همو، «رویكرد وجودى به نهجالبلاغه»، فصلنامه علّامه، ش 1 (آذرماه 1380)، ص 283.
لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389 ساعت 4:46 PM
نظرات 0
