تولید علم در شاخه ها و به انحای مختلف را می توان هدف نخستین جنبش نرم
افزاری دانست. جنبش نرم افزاری رهیافت و تلاشی است در جهت بستر سازی برای
افزایش کمی و کیفی تولیدات علمی و پژوهشی در جامعه اسلامیمان. برای نیل به
این هدف والا و دشوار که رابطه مستقیم با سربلندی و توسعه همه جانبه کشور
ما دارد، نیازمند التزام عملی به مقدمات و مقتضیات تولید علم در کشور
هستیم.
يك گزاره علمي، به اهداف، فرضيه و روششناسي آن وابسته است. پژوهش در كوتاهترين بيان عبارت است از: پردازش اطلاعاتِ برخوردار از انتظام، متعلق به گستره خاصي از علوم و داراي هويت جمعي، كه لزوماً به نوآوري و توليد علم ميانجامد. بر اين اساس، توليد علم غايت پژوهش است و در پژوهش، ما كار ديگري جز كشف و نوآوري نداريم. بايد توجه داشت كه پژوهش در هريك از اقسام علم روند متفاوتي دارد. حتي در يك قسم خاص از علم نيز ميتوان برحسب متدلوژي متفاوت هر رشته، روند متفاوتي را مد نظر قرار داد.
ما براي تبيين روند توليد علم ميتوانيم با دو نگاه كلان و خرد صحبت كنيم. نگاه كلان، ناظر بر روند مجموعه پژوهشها است و نگاه خرد، ناظر بر روند اجراي يك پژوهش است. در نگاه كلان كه مختص مراكز پژوهشي يا مرجع ناظر بر مراكز مزبور است، مراحل مختلفي طراحي و به ترتيب منطقي اجرا ميشود. يك: تعيين رسالت، دو: هدفگزيني، سه: تعيين چشمانداز، چهار: سياستگذاري (كلان و استراتژيك)، پنج: تهيه ساختار موضوعي، شش: مطالعات نيازسنجي، هفت: مطالعه تعيين اولويتها، هشت: تهيه برنامه، نه: تعيين تاكتيكهاي اجرايي براي تحقق برنامه، ده: تهيه روششناسي اجراء، نظارت و كنترل كيفي و يازده: محققگزيني؛ و اما در نگاه خرد كه ناظر بر روند اجراء پژوهش است، براي اينكه يك پژوهش آغاز شود. بايد يك: ضرورت و اولويت اجراي آن پژوهش كاملاً محرز شود، دو: هدف از اجراي پژوهش مشخص باشد، سه: مساله پژوهش شفاف گردد، چهار: فرضيه يا فرضيههاي محقق براي حل مساله پژوهش معين باشد. پنج: روش پژوهش تعيين شود، شش: ساختار منطقي پژوهش تعيين گردد و هفت: منابع اصلي اطلاعات، براساس ساختار پژوهش شناسايي شده باشد.
هيچ پژوهشي بدون روش پيش نميرود؛ ولي اين امر، به معناي برخورداري همة پژوهشها از روشهاي صحيح و كارآمد نيست. يكي از دلايل ناكامي پژوهشها در حصول نتيجه موردنظر، عدم انتخاب و بكاربري روش صحيح از سوي محقق است.(1)
برای کامیابی در حصول به روشی مناسب در تولید علم نیازمند بازخوانی روش های موجود در این حوزه و انتخاب رهیافتهای بهینه در حوزه های گوناگون تحقیقی و پژوهشی هستیم.
در نيمهى دوم قرن بيستم، تحولى جديد در علمشناسى فلسفى رخ داد كه به طور روزافزونى نظريهپردازىهاى روششناسانهى هنجارى ـ اعتبارى و توصيه و تجويزهاى منطقى ـ فلسفى دربارهى چگونگى كاوشهاى علمى را ناصواب و نابجا مىيافت و از آنها اجتناب مىكرد؛ و در عوض مىكوشيد تا هرگونه نظريهپردازى روششناختى را با واقعيت بسيار پيچيده و متنوع شيوههاى كاوش علمى در فرآيند تكوين علم ـــ بدانگونه كه در تاريخ علم تحققيافته است ـــ سازگار و همخوان كند. لازمهى اين رويكرد جديد، توجه بسيار جدى به تاريخ علم، و ضرورت پژوهشهاى موردى و موضوعى بود. اينگونه پژوهشها در تاريخ علم نشان داد كه نظريههاى علمى را نمىتوان بهطور قطعى اثبات يا ابطالكرد و بسيارى از رويدادهاى علمى، با روشهايى كه فلاسفهى تجربهگراىِ منطقى تجويز و توصيه مىكنند، رخ ننمودهاند. (2) در ادامه به تفصیل این روند خواهیم پرداخت.
1- هدف پژوهش 2- چيستي واقعيت اجتماعي 3- سرشت انسان4- تفاوت شناخت علمي و فهم متعارف 5- چيستي نظريه يا فهم مناسب در علوم اجتماعي 6- چگونگي ارزيابي داده ها 7- ماهيت داده ها و شواهد 8- ارزش هاي مد نظر پژوهشگر و داوري او (3)
پوزيتيويسم به عنوان موج اول فلسفه علم در قرن نوزدهم، شكل و در قرن بيستم اوج گرفت. پوزيتيويست ها با چشم پوشي از علم شناسي ارسطويي مي كوشيدند تصوير تازه اي از علم عرضه كنند. اينان متاثر از آراء كانت و هيوم و نيز توجه به شكوفايي علمي در دوران رنسانس، تاكيد بسياري در تمييز قائل شدن ميان متدلوژي معرفت علمي - تجربي از معرفت ها و دانش هاي ديگر و نيز اهميت قائل شدن به علم تجربي داشتند. مباني پوزيتيويسم عبارتند از : اجتناب و وداع با مباحث جدلي الطرفين و مباحث متافيزيكي روي آوردن به تجربه به معناي غليظ كلمه و وضوح و سادگي روش علمي و وحدت روش علمي. عناصر پوزيتيويسم را نيز مي توان عينيت، دقت و قطعيت دانست؛ هر چند كه تبيين، قانون و پيش بيني را نيز مي توان از عناصر پوزيتيويسم به شمار آورد. عبد الكريم سروش، اهم اوصاف و اركان علم شناسي پوزيتيويستي را چنين بر مي شمارد : «تاكيد بليغ بر جراحي منطقي اندام هاي دروني علم، تاكيد بر استقراء هم در مقام داوري و هم در مقام گردآوري، مقدم دانستن مشاهده بر نظريه و تئوري، استغنا از متافيزيك، تكيه بر استقراء در مقام داوري (توجه به روش به جاي موضوع)، جدايي و تفكيك قانون و فرضيه، ضديت با نسبيت گرايي در علم، انباشتي و تكاملي ديدن رشد علم، نزاع بر سر تقدم كشف، همبستگي با فلسفه تحليلي، ناخشنود بودن از تئوري به عنوان فرضيه اي كه تاييد نشده، تفكيك دو مقام داوري و گردآوري، قبول آزمون فيصله بخش ، ثبات معاني و وجوه مشترك داشتن تئوري هاي رقيب، وحدت بخشيدن به علوم، تحول پذيري غير انقلابي علم، عقلاني داشتن رشد معرفت، دستوري داشتن فلسفه علم و بينش غير تاريخي، تاريخ نگاري درون بينانه و علم انساني را پاره اي از علوم طبيعي دانستن.» (4)
بنا به تعریفی دیگر، اثبات گرایی روشی است که از به کارگیری روشهای علوم طبیعی در علوم اجتماعی حمایت می کند و طرفدار وحدت روش در علوم مختلف است. اثبات گرایی از اساس بر این ایده طبیعت گرایانه استوار است، که علم یعنی مطالعه واقعیتی، که بیرون از بحث و گفتگوی علمی وجود دارد(5)
2- طبیعت گرایی یا پدیدار گرایی: وحدت علوم فقط در روش علوم محدود نمی شود، بلکه موضوع آنها هم واحد است. علم مطالعه واقعیتی است، که در مقایسه با خود علم امری خارجی شمرده می شود. این واقعیت به واحدهای مشاهده پذیر یا پدیده های طبیعی قابل تبدیل است.
3- تجربه گرایی: پایه ی علم، مشاهده است. علم اثبات گرا به کلی بر چیزی استوار است، که می تواند مشاهده و ارزیابی شود. به عبارت دیگر به نظر پوزیتیویست ها، محقق با روش تجربی با مشاهده، به سوی مرحله ارزیابی پیش می رود. یعنی دانشمند، تجربه را برای کشف قوانینی کلی که به نحو عینی وجود دارند، به کار می برد. قوانینی که بتوان از آنها فرضیه هایی را بیرون کشید، که برای پیش بینی رویدادها قابل استفاده باشند.
4- رهایی از ارزش: علم در باره موضوع خود داوری نمی کند. و عملی خنثی و آزاد از ارزشهای اجتماعی و اخلاقی است. بنابراین، اثبات گرایان بر دوگانگی واقعیت و ارزش تاکید می کنند. آن ها مدعی اند که ارزش نمی تواند از واقعیت سرچشمه بگیرد. بنابراین اثبات گرایی بر دوگانگی واقعیت و ارزش تأکید می کند. بنابر علم اجتماعی اثبات گرا، فقط واقعیت های اجتماعی می توانند ارزیابی شوند.
5- معرفت ابزاری: به طور کلی نهاد علم به عنوان حرفه در جامعه جدید، جستجوی معرفت دارای کاربرد فنی را تسهیل کرده، گرچه ممکن است شکل های سیاسی گوناگونی به خود بگیرد.(6)
در کل می توان دیدگاه پوزیتیویست ها را اینگونه جمع بندی کرد که: به نظر فیلسوفان تجربه گرا، حواس انسان یگانه منبع شناخت است. آنان معتقدند که ذهن انسان در بدو تولد، به اصطلاح لوح سفید است. و شناخت، پس از آن و از گذر آموختن به منظور تشخیص الگوهای تکرار شونده در تجربه ما و ربط دادن ایده های عام به آنها کسب می شود. شناخت اصیل به بیان این الگوها در تجربه و چیزی که می توان از آن استنباط کرد، محدود می شود. مسلم است ،نتایج استدلال های ریاضی و منطقی ای که عقل گراها را بسیار مفتون کرده بود، ناشی از این واقعیت است، که بنا به تعریف صادقند و چیزی در مورد جهان به ما نمی گویند. (7)
موج دوم فلسفه علم علم شناسي نگاتيويسم (ابطال گرايي) است. كارل پوپر را مي توان نماينده اصلي اين موج دانست. هر چند فيلسوفان علمي ، همچون لاكاتوش ، كارناپ ، همپل و رايشناخ نيز از جمله متفكران موج دوم علم شناسي به شمارمي روند "پوپر" یکی از مهمترین منتقدان اثبات گرایی در درون خود این گروه بود. ایده اصلی او این است، که اصل اثبات باید به وسیله اصل ابطال که گاهی روش فرضیه ای- قیاسی نامیده می شود، جایگزین شود. علم نمی تواند با انجام آزمایش ها، اگرچه متعدد، چیزی را اثبات کند. زیرا نظریه هرچند بارها آزمایش شده باشد، همواره از این احتمال خالی نیست که ابطال شود. همچنین یکی دیگر از منتقدان اثبات گرایی "کوهن" است. ایده اصلی او این است، که علم نه آنگونه که اثبات گرایان می گویند به صورت استقرایی حرکت می کند و نه آنگونه که "پوپر" ادعا می کند با ابطال نظریه پیش می رود. مهمترین عامل در علم، جابجایی از علم هنجاری به علم انقلابی است. او بر این باور است که دانشمندان از اشتباهات خود نمی آموزند. به ویژه اگر آن اشتباهات، پیامدهای بسیار گسترده ای برای مسیری که علم به سوی آن هدایت می شود داشته باشد (8) در واقع اعتبار علمی در هر پارادایمی مبتنی بر تجربه و اصل اثبات نیست، بلکه مبتنی بر اجماع بین دانشمندان موجود در آن پارادایم است.
نظریه کوهن را می توان نماینده موج سوم فلسفه علم دانست. كوهن در واقع با انتشار رساله «ساختار انقلاب هاي علمي»، چرخشي را در مباحث فلسفه علم ايجاد كرد و منجر به ظهور موج سوم ، مي توان به افرادي چون : فايرابند ، اشتگمولر ، كوايره ، كواين و هنسون نيز اشاره كرد . فيلسوفان موج سوم كه با رعايت احتياط علمي مي توان آن را نسبي گرايان ناميد، به مخالفت با پوزيتيويسم و ابطال گرايي و رد و طرد مباني و عناصر اين دو پرداختند . طرفداران موج سوم فلسفه علم معتقدند كه علم را نمي توان تافته جدا بافته دانست؛ چرا كه فرآورده هاي انساني، از جمله هنر، دين، سياست، علم و … كاملا با توانايي هاي انسان و روابط اجتماعي و سياسي و … در هم پيجيده است كوهن معتقد است علم در اوج است؛ اما اوجي كه از اين مسائل بي تاثير نيست. علم نيز درگير مسائلي است كه در دنياي انساني وجود دارد. ابطال گرايان همچنين با نفي بي طرفي و بيغرضي عالم (آزمايشگر)، فيصله بخش بودن آزمون ها را نيز رد مي كنند در اين تصوير از علم، عالمان در ابتدا در دوره ترمان به سر مي برند و مي كوشند هر چه را آموخته اند، بهتر بفهمند و بهتر بر جهان تطبيق كنند. وقتي اعوجاجات فزوني گرفت، بحران آغاز مي شود و عالمان، خود را دچار بحران بن بست مي بينند. آن گاه بحران به انقلاب بدل مي شود و بر اثر انقلاب، نظامي علمي به جاي نظام ديگري مي نشیند. نظام تازه با نظام پيشين هيچ قدر مشتركي ندارد. علمي بودن يك راي و قضيه در گروي پذيرش جامعه علمي و اهل علم است. نظام تازه استقرار يافته، دوباره محققان و عالمان خود را مي يابد كه الگوهاي خاص دارند. اين نظام تازه ، ديد تازه با خود مي آورد و تحولي گشتالتي رخ مي دهد . از اين رو تاريخ اولا عقلانيت برنمي دارد و نظم و ضبطي منطقي ميان ادوار و نظامات متوالي و متفاوت آن به چشم نمي رسد و ثانيا تاريخ علم، سخت به روان شناسي و جامعه شناسي عالمان آميخته مي شود. فلسفه علم در اين مرحله با جامعه شناسي علم سخت نزديك است. (9)
كوهن در ساختار انقلاب هاي علمي (1962) با نقش قائل شدن براي تاريخ و رويكردي تاريخي مي نويسد : «تاريخ اگر بيش از آن كه همچون داستان يا گاهشماري به آن نظر شود ، همچون مخزني مورد ملاحظه قرار گيرد، تغيير شكلي در تصويري كه از علم در اختيار داريم، براي ما به وجود خواهد آورد ». (10) كوهن اعتقاد دارد كه تبيين هاي سنتي از علم، يعني پوزيتيويسم و ابطال گرايي با شواهد تاريخي منطبق نيست و علم به صورتي انقلابي اشاره به پيشرفت مي كند. تاكيد بر پيشرفت انقلابي علم را مي توان وجه مميزه اصلي نظريات كوهن برشمرد.
پست مدرن ها هم که گاه ازمنظر فراساختار گرایی؛ هرمنوتیک ودیگر مواضع فلسفی ظاهر می شوند روش شناسی پوزینویستی را مورد انتقادات جدی قرار داده اندکه مهمترین ان عبارت است از این که علوم اجتماعی اثباتی برخلاف ادعای خود وسیله کشف حقیقت نیستند زیرا حقیقتی به این معنا وجود ندارد بلکه حقیقت درهرزمان محصول روابط قدرت است. شناخت علمی اصولا عام وکلی نیست بلکه مقید به متن تاریخی واجتماعی است. علم هم مانند اقتصاد و دولت وخانواده یکی ازعوامل اعمال سلطه و قدرت است درنتیجه پست مدرن ها پارادایم ها را نفی می کنند زیرا در واقع مخالف نظریه عمومی کلی وانتزاعی هستند. پست مدرن ها این تصور که انسان وجامعه اموری ثابت ومستمر درهویت ودرساخت ها وکار ویژه ها هستند را نفی می کنند وبر خصلت فراوردگی سرشت وهویت اجتماعی انسان تاکید می شود و بدین ترتیب پارادایم های بزرگ نظری دردهه 1980فرو می ریزد. (11)
ازاین همین روی می توان کم رونق شدن روش های تحقیق پوزیتویستی را نیز تحلیل کرد. به نظر دکتر بشیریه درپی ایجاد بحران درروش شناسی ورهیافت های علوم اجتماعی چها رواکنش درمیان اندیشمند شکل گرفت دسته اول کسانی هستند که گویا هیچ اتفاقی نیفتاده وهمان روشهای سنتی اوایل قرن بیستم را اجرا می کنند دسته دوم خرد نگریها را بطور کلی کنار گذاشته وتفسیرهای گسترده ازتحولات جهانی را برگزیده اندمانند هانتیگنتون ؛ فوکویاما وتافلر.اما دسته سوم به بازاندیشی رابطه میان واقعیت ها ونظریه ها پرداخته اندبه گونه ای که درخدمت بهسازی جامعه قرار گیرد.براساس این دیدگاه که برخی انها راپست پوزیتیویسم می نامند ریشه شناخت وسیاست گذاری را نه درعلم اثباتی وعینی بلکه درتعامل گفتمانی باید جست. اما دسته چهارم همان پست مدرنها هستند که برعدم امکان دستیابی به تصویری ازجهان براساس معیارهای معتبر تاکید می کنند. درمجموع روش شناسی پست مدرنیستی سه داعیه دارد.1- انقراض علوم اجتماعی به این معنی که نمایش ادراکی جهان اجتماع به وسیله علوم اجتماعی رایج ممکن نیست 2- انقراض تجدد 3- انقراض سوژه فردی ویرساختگی بودن هویت ها وهزار پارگی فرد.
نقد هایدگر درکتاب هستی وزمان (1927)ازگفتمان فلسفی مدرنیته بویژه ازعقل سوژه محور ارتباط عمیقی با روش شناسی پست مدرن دارد.هایدگر فرض دکارت را مورد نقد قرار می دهد . دکارت بین فاعل شناسا وموضوع شناسایی یا سوژه وابژه (موضوع شناخت ) تفاوت وجدایی اساسی قائل می شود به دیگر سخن دکارت معتقد است جهان پیکرمادی منفعلی است که انسان بیرون ازان است ووفق علایق خود اشیای منفعل را مورد تامل ومشاهده وداوری قرار می دهد ونوعی رابطه ابزاری وفن اورانه بین انسان وجهان وجود دارد. مبانی فلسفی روش شناسی پوزیتویسم را می توان دراندیشه دکارت مشاهده کرداما هایدگر که تاثیر مهمی بر روش شناسی پست مدرن گذاشت ازموقعیت مندی انسان درجهان دفاع می کندیعنی انسان خود ازطریق جهان ودران وجود می یابد. انسان ازطریق دیگران ودرزبان درجهان است .هایدگر می گوید جهان را بشنوید واقتدار گرایانه به ان نگاه کنید (12)
دومین شیوه تعریف مفهوم فهم تفسیری در آثار جامعه شناسان پدیده شناس و روش شناسان مردمی- سیکورل و گارفینگل- یافت می شود. متأثر از آثار آلفرد شوتس، اساساًً تحلیل پدیده شناختی مربوط به فهم این مطلب است که چگونه هر روزه جهان بین ذهنی (جهان زندگی) ساخته می شود. هدف فهم، این است که چگونه معناداری کنش های خود و دیگران را تفسیر می کنیم و چگونه تکوین معناهای عینی کنش در ارتباطات بین الاذهانی افراد در جهان زندگی اجتماعی را بازسازی می کنیم.
تعریف سوم فهم تفسیری در تحلیل رویکردهای زبانی نمایانده می شود که از پژوهش های فلسفی ویتگنشتاین و به خصوص آثار پیتر وینچ ملهم می شود. وینچ معتقد است بازی هایی وجود دارند که با زبان انجام می شود (مانند دستور دادن، سلام دادن و غیره) و اندیشه بازی های زبانی ساخته شده فرهنگ های متفاوت را گسترش داد. هر یک از این بازی ها قواعد یا ملاک های خاص خود را دارد. کنش انسانی، شبیه سخن گفتن، یک عنصر ارتباط است که قواعدی بر آن حاکم است. به عبارت ساده تر، کنش انسانی از طریق نظام معناها (ویتگنشتاین آن را «بازی زبانی» می نامد) که بدان تعلق دارد معنادار است. درک نظام معناها (هنجارهای فرهنگی و نهادی، قواعد سازنده کنش و غیره) هدف درون فهمی است. (13)
این سه شیوه درک مفهوم فهم تفسیری (درون فهمی) سنت تفسیرگرایی را می سازند و هر سه در ویژگی های زیر مشترکند؛ الف- آنها کنش انسانی را معنادار تلقی می کنند؛ ب- آنها تعهدی اخلاقی را نشان می دهند که در قالب احترام و وفاداری به جهان زندگی است؛ و ج- از دیدگاه معرفت شناختی، آنها در گرایش نوکانتی به تاکید بر نقش ذهنیت انسانی در شناخت (دانش) بدون فدا کردن عینیت شناخت (دانش) مشترکند. به عبارت دیگر، تفسیرگرایان معتقدند ممکن است معنای ذهنی کنش را درک کنیم، اما چنین کاری را به نحوه یی عینی انجام می دهیم. معنایی که تفسیرگر بازتولید یا بازسازی می کند معنای اصلی کنش در نظر گرفته می شود. روش صحیحی که به کار گرفته می شود، ابزاری است که تفسیرگران را قادر می سازد تا به مانند مشاهده گران مدعی گرایش نظری ناب شوند. گرایش نظری یا عمل تعمق علمی دورادور مستلزم سبک شناختی مشاهده گر بی طرف است. این، البته، ضرورتاً این واقعیت را انکار نمی کند که کاوشگر ممکن است به منظور درک معناهای بین الاذهانی کنش انسانی، به عنوان یک الزام روش شناختی، در جهان زندگی دیگران «مشارکت» کند.
هدف تفسیرگرایان بازسازی خودفهمی کنشگران درگیر در کنش خاص است. به عبارتی، هرمنوتیک می تواند ویژگی معرفت شناسی های تفسیرگرایانه باشد زیرا آنها تاکید دارند که فرد به منظور آنکه درکی از کنش خاص داشته باشد باید موقعیتی را بفهمد که در آن موقعیت، کنش های انسانی معنا را می سازد یا کسب می کند. (14)
میان فهم های متعارف از تولید علم و دیدگاههای گوناگون روش شناسی به درباره علم با يك اعتبار، دو ديدگاه اصلى وجود دارد: ديدگاه نخست، براى علم از بعد معرفتشناختى، ارزش جهانشناختى قائل است . در اين ديدگاه علم به كشف از واقع مىپردازد . ديدگاه دوم، به جنبه كاشفيت علم بىتوجه بوده، يا آن را انكار مىكند; بلكه آن را مستحيل مىداند . توليد اجتماعى علم، در گرو عوامل انسانى و اجتماعى فراوانى است كه توسط سازمانها، نهادها و اشخاص و افراد مختلف، فراهم مىآيند . هر نظام اجتماعى به تناسب آرمانها، ارزشها، نيازها و احتياجات خود، وابستگى خود را به بخشى از دانشها و علوم احساس مىكند و امكانات خود را براى ظهور و پيدايش همان دسته از علوم بسيج مىكند . برخى از جوامع يا برخى از انسانها در مناسبات و تعاملات اجتماعى خود، از كشف برخى از حقايق، احساس خسران و زيان مىكنند و در نتيجه به نفى آن حقايق پرداخته زمينههاى ظهور و بروز آن را از بين مىبرند.
جامعهشناسى معرفت و علم، دانشى است كه شناخت اين عوامل را در دستور كار خود قرار مىدهد. كسانى كه علم را از سنخ كشف مىدانند، در هنگام بحث از توليد اجتماعى علم، حريم كاشفيت دانش را حفظ كرده و از تقليل ساحت نخستين علم به ساحتهاى دوم يا سوم، خوددارى مىكنند . ماكس شلر كه نخستين بار اصطلاح جامعهشناسى معرفت را به كار برد، از جمله كسانى است كه براى حقيقت، سپهرى فراسوى افراد و جوامع در نظر گرفت. (15)
در سه قرن اخير، علم بيش از گذشته در شكلگيري قدرت، ثروت، رفاه و بالاخره تحولات گوناگون فرهنگي و اجتماعي ايفاي نقش كرده است. به گونهاي كه علم به صورت مستقل يكي از فاكتورها و عوامل تأثيرگذار در سطح بينالمللي مورد توجه قرار گرفته و يكي از مقولات محوري در اقتدار ملي و استقلال، توليد، رفاه، امنيت و دفاع شده است به گونهاي كه از جمله شاخصها و معيارهاي توسعه اقتصادي، اجتماعي و موقعيت، اعتبار و جايگاه بينالمللي هر كشور ميزان توليد علم، نوآوري و نظريهپردازي و مطرح بودن در صحنههاي علمي، پژوهشي و اختراعات و ميزان سرمايهگذاري ملي در اين زمينه ميباشد. (16)
كشوري كه بخواهد صنعتي شود، بايد علم را بپذيرد، كشوري كه ميخواهد كشاورزي خود را مكانيزه (و خودكفا) كند، و مشكل بوروكراسي خود را حل نمايد، براي عامه مردم امكانات عمومي ايجاد كند، بايد علم را در صحنه تصميمگيريها وارد سازد و در چارچوب تصميمگيريهاي خود براي شناخت جايي در نظر بگيرد.
براي پياده كردن آنها قواعد تئوريك و چارچوب علمي ارائه كند و رو به آينده داشته باشد».(17)
مفاهيم اساسي روش شناسي مردمي در توجه آنها به واقعيت و کنش اجتماعي قرار دارد.گيدنز در تفسير روش شناسي مردمي بر پنچ نکته زير توجه مي کند که اين نظريه را ازساير نظريه هاي اجتماعي متمايز مي کند:
1) اهميت کنش انساني يا فاعليت در اين نظريه
2) بازتابندگي
3) زبان
4)تعيين موقعيت زماني و زمينه اي کنش
5)توجه به دريافت هاي ضمني يا "مسلم فرض شده" وسکوت ها. (18)
2- واقعيت مجموعه اي از معرفت ها و شناخت هاي منسجم است که در خلال کنش متقابل به دست مي آيد و جهارچوب کنش را تعيين مي کند.
3- واقعيت فعاليتي مبتني بر کنش متقابل بي وقفه است و از پيش حاضر و آماده نيست.
4- (در نتيجه ويژگي هاي اول و سوم) واقعيت شکننده است و به طرق مختلف مي توان آن را دچار اختلال نمود.
5- واقعيت تحرک پذير است ،چون انسانها در انواع عرصه هاي اجتماعي زندگي مي کنند ومي وانند ازواقعيتي به واقعيت ديگر حرکت کنند .(19)
1-چالشها و موانع انساني: مانند شك و ترديد در صلاحيتهاي علمي پژوهشگران، عدم وجود مديريت پژوهشي مناسب، اعتماد كم به مراكز پژوهشي و تحقيقاتي، پايين بودن روحية علمي و پژوهشي، كمبود نيروهاي تخصصي در مراكز دانشگاهي و علمي، و انگيزة ضعيف بسياري از اعضاي هيات علمي دانشگاهها و مراكز آموزش عالي كشور براي طراحي و اجراي پژوهشهاي اصيل.
2-چالشها و موانع سازماني: مانند وجود قوانين دست و پاگير اداري براي توسعه علم و پژوهشگري، وجود ساختار ديوانسالارانه، وجود محدوديتهاي مالي و كمبود بودجة پژوهشي، و فراهم نبودن زمينه توليد علم و جنبش نرم افزاري، و كم توجهي مسؤولان پژوهشي كشور به ضرورت گسترش پژوهش.
3- چالشها و موانع ارتباطي: مانند وجود شكاف نگرشي و ارتباطي بين مراكز پژوهش و پژوهشگران، فقدان نظام اطلاع رسلاني مناسب، ارتباط ضعيف بين مراكز علمي و دانشگاهي، فقدان قوانين ارتباطي مناسب در توسعه علم و توليد و كاربرد محصولات علمي، و پايين بودن مديريت مشاركتي و روحية همكاري در سازمانها و مراكز تحقيقاتي.
4- چالشها و موانع اجتماعي: مانند عدم رسوخ فرهنگ تحقيقاتي در جامعه براي توليد علم و جنبش نرم افزاري، عدم همخواني يافته ها و توليدات علمي و پژوهشي با ارزشهاي فرهنگي – اجتماعي، بي توجهي يا كم توجهي به نيازها و اولويتهاي ملي و منطقه اي، عدم ارج گذاري مناسب از توليدات علمي و توليد كنندگان علمي در كشور، ناهماهنگي پژوهشها با نيازهاي نظري و كاربردي كشور.(20)
از دیگر موانع موجود بر سر راه توسعه علم و تكنولوژي در كشور می توان به موارد زیر اشاره نمود:
1- بحرانآفرينيهاي سياسي و فرهنگي: بحرانآفرينيهاي سياسي و فرهنگي مانع توسعه و پيشرفت علم و تكنولوژي ميشود. مسئولان كشور بايد توجه بيشتري به توسعة علم و تكنولوژي نمايند و اين مسئله را دغدغة اصلي خود قلمداد نمايند.
2- گسستگي و شكاف جدي بين علم و فناوري؛ در كشور ما رابطهاي بين پژوهش و علم، در كل با فناوري و استفاده تجارتي از علم وجود ندارد.
3- عدم توانايي جذب افراد برجسته و حفظ نيروهاي موجود؛ دانشگاههاي ما نه تنها قادر به جذب افراد برجستة علمي نيستند، بلكه نميتوانند افراد موجود را نيز حفظ نمايند. وقتي افراد برجستة كشور كه احساس ميكنند، دانش آنها در سطح جهاني است و ميتوانند براحتي در مراكز و دانشگاههاي معتبر دنيا جذب شوند، مورد بيمهري قرار گرفته و شان، منزلت و موقعيت آنها حفظ نميشود، براحتي از كشور خارج ميشوند. لذا در درجه اول ما در جذب اين افراد ناتوان هستيم. از طرف ديگر دانشگاههاي ما توانايي تامين رضايت شغلي و رفاهي يك محقق را ندارند.
4- سازوكارهاي دانشگاههاي ما مشابه به دستگاههاي كارمندي ديگر است. پژوهشگر علمي ما بيشتر حالت يك كارمند را دارد تا يك شخصيت علمي. يك محقق نبايد اسير بوروكراسي اداري بيهوده شود.
5- عدم وجود نشاط و سرزندگي در دانشگاهها؛ روحية نشاط علمي و تحقيقاتي در دانشگاههاي ما در حال كم شدن است. بخشي از آن، به سازوكارهاي موجود در دانشگاه بر ميگردد، زيرا ما دعواهاي سياسي نيز داريم. بخشي ديگر ناشي از وضعيت كلي كشور ماست. از يك طرف توليد ناخالص ما پايين است و از طرف ديگر بهرهوري ما به عنوان افراد تشكيل دهنده جامعه پايين است.
6- عدم وجود ديدگاه صحيح در مورد تحقيقات: به طور کلی دولت و مسئولين بايد ديدگاههاي خود را نسبت به تحقيقات عوض نمايند و تسهيلات ويژهاي را براي سرمايهگذاري در اين زمينه فراهم كند. در بسياري از كشورها اصل بر اين است كه اگر بخواهند زمينهاي در كشور شكوفا شود, تسهيلات و قوانين ويژهاي را براي آن در نظر ميگيرند. (21)
بنابراين، با مرور چالشها و موانع كليدي در توليد علم، توسعة پژوهشگري و كاربست توليدات علمي مي توان انگيزشهاي كليدي را در اين زمينه مشخص و فهرست بندي كرد:
1-انگيزشهاي انساني: مانند رشد و تقويت صلاحيت و شايستگيهاي علمي پژوهشگران و توليد كنننده گان علمي، تقويت روحية علمي و پژوهشي، ايجاد نظام مديريت پژوهشي مناسب، برطرف كردن مقاومتهاي احتمالي در بين مديران مراكز علمي نسبت به توليدات و محصولات علمي، و به كارگيري مديران داراي بينش علمي و جنبش نرم افزاري در سطح مديريت مراكز تحقيقاتي و علمي.
2-انگيزشهاي سازماني: مانند افزايش دادن حساسيت سازمانها به فعاليتهاي علمي و توسعة علم، وضع قوانين روشن و مناسب براي توليد و توسعة علم، از بين بردن ساختار خشك اداري در مراكز علمي و دانشگاهها، رفع محدوديتهاي مالي و تجديد نظر در بودجه هاي پژوهشي و فراهم كردن بستر مناسب در مراكز علمي براي توليد علم و جنبش نرم افزاري و آزاد انديشي.
3-انگيزشهاي روش شناختي: مانند افزايش كيفيت روش شناختي پژوهش، ارزشيابي از ميزان اثر بخشي و سودمندي توليدات علمي، ايجاد انسجام و ساختار مناسب در فعاليتهاي علمي و جنبش نرم افزاري، و حمايت از فعاليتهاي وابسته به علم و توليدات علمي پيشرفته و ارزشمند.
4-انگيزشهاي ارتباطي: مانند ايجاد ارتباط نزديك بين مراكز علمي و پژوهشي، به وجود آوردن نظام اطلاع رساني مناسب، تاسيس بانك اطلاعاتي، از بين شكاف نگرشي و ارتباطي بين مراكز علمي، و تقويت روحية مشاركت جويي و مديريت مشاركتي در سازمانها و مراكز علمي.
5-انگيزشهاي اجتماعي: مانند ايجاد و توسعة فرهنگ پژوهشي در جامعه، ايجاد همسويي و همخواني بين توليدات علمي و ارزشهاي فرهنگي – اجتماعي، ارج گذاري مناسب از توليدات علمي و توليدكنند گان علم در كشور، و افزايش توجه به نيازها و اولويتهاي ملي و منطقه اي. (22)
با بکارگیری روشهای گوناگون تولید علم، در کنار ابداع روشهای نوین می توان بر بسیاری از چالش های نرم افزاری و سخت افزاری تولید علم در ایران غلبه نمود. بسیاری از این چالشها نتیجه رهیافتها و نگرشهای نادرستی هستند که نسبت به مقوله علم و شیوه های تولید علم وجود دارد؛ و از این رو اهتمام به روش شناسی و ترویج گونه های مختلف آن می تواند در اصلاح این نگرشها و رفتارها در ابعاد گوناگون فردی و ساختاری مثمر ثمر باشد.
جنبش نرم افزاری، با ضابطه و صبغه پویایی و نوآوری، می تواند محمل مناسبی برای رشد و توسعه نظریات مختلف در حوزه های گوناگون تولید علم در کشور باشد. جنبش نرم افزاری می تواند با بسط و تبیین دیدگاههای نوین روش شناختی و نیز ابداع دیدگاههای تلفیقی در این حوزه که با مقتضیات خاص فرهنگی و اجتماعی جامعه ما نیز تناسب بیشتری داشته باشد، به رشد و توسعه حوزه های گوناگون علمی در جامعه سرعت و غنای بیشتری بخشد.
منبع : نورپرتال
يك گزاره علمي، به اهداف، فرضيه و روششناسي آن وابسته است. پژوهش در كوتاهترين بيان عبارت است از: پردازش اطلاعاتِ برخوردار از انتظام، متعلق به گستره خاصي از علوم و داراي هويت جمعي، كه لزوماً به نوآوري و توليد علم ميانجامد. بر اين اساس، توليد علم غايت پژوهش است و در پژوهش، ما كار ديگري جز كشف و نوآوري نداريم. بايد توجه داشت كه پژوهش در هريك از اقسام علم روند متفاوتي دارد. حتي در يك قسم خاص از علم نيز ميتوان برحسب متدلوژي متفاوت هر رشته، روند متفاوتي را مد نظر قرار داد.
ما براي تبيين روند توليد علم ميتوانيم با دو نگاه كلان و خرد صحبت كنيم. نگاه كلان، ناظر بر روند مجموعه پژوهشها است و نگاه خرد، ناظر بر روند اجراي يك پژوهش است. در نگاه كلان كه مختص مراكز پژوهشي يا مرجع ناظر بر مراكز مزبور است، مراحل مختلفي طراحي و به ترتيب منطقي اجرا ميشود. يك: تعيين رسالت، دو: هدفگزيني، سه: تعيين چشمانداز، چهار: سياستگذاري (كلان و استراتژيك)، پنج: تهيه ساختار موضوعي، شش: مطالعات نيازسنجي، هفت: مطالعه تعيين اولويتها، هشت: تهيه برنامه، نه: تعيين تاكتيكهاي اجرايي براي تحقق برنامه، ده: تهيه روششناسي اجراء، نظارت و كنترل كيفي و يازده: محققگزيني؛ و اما در نگاه خرد كه ناظر بر روند اجراء پژوهش است، براي اينكه يك پژوهش آغاز شود. بايد يك: ضرورت و اولويت اجراي آن پژوهش كاملاً محرز شود، دو: هدف از اجراي پژوهش مشخص باشد، سه: مساله پژوهش شفاف گردد، چهار: فرضيه يا فرضيههاي محقق براي حل مساله پژوهش معين باشد. پنج: روش پژوهش تعيين شود، شش: ساختار منطقي پژوهش تعيين گردد و هفت: منابع اصلي اطلاعات، براساس ساختار پژوهش شناسايي شده باشد.
هيچ پژوهشي بدون روش پيش نميرود؛ ولي اين امر، به معناي برخورداري همة پژوهشها از روشهاي صحيح و كارآمد نيست. يكي از دلايل ناكامي پژوهشها در حصول نتيجه موردنظر، عدم انتخاب و بكاربري روش صحيح از سوي محقق است.(1)
برای کامیابی در حصول به روشی مناسب در تولید علم نیازمند بازخوانی روش های موجود در این حوزه و انتخاب رهیافتهای بهینه در حوزه های گوناگون تحقیقی و پژوهشی هستیم.
جایگاه روش شناسی در تاریخ علم:
تا حدود نيمهى دوم قرن بيستم، قاطبه عالمان و فيلسوفان به علم ارج بسيار مىنهادند. علمى بودن استدلالها، ادعاها و آثار تحقيقى، حاكى از نوعى امتياز يا نوع خاصى اعتماد به آنها تلقى مىشد. به نظر مىرسيد كه علم داراى شيوهاى خاص به نام روش علمى است. در ابتداى قرن بيستم، پوزيتيويستها نظريهاى دربارهى روش علمى ارائه كردند كه شامل جمعآورى «واقعيات» به وسيله مشاهده و آزمايش دقيق و سپس استنتاج نظريهها و قوانين از آن واقعيات به مدد نوعى شيوهى تعميم بود. عده كثيرى از فلاسفه مشكلات اساسى اين ديدگاه را آشكار كردند و نگتيويستها ـــ همان ابطالگرايان ـــ روش ديگرى براى علم بيان كردند كه عبارت بود از ارائهى نظريه و سپس آزمودن آن با شواهد تجربى و سعى در ابطال آن. اين نظريههاى روش ـ معرفتشناختى جملگى خصلتى فلسفى ـــ يعنى، هنجارى ـ قراردادى ـــ دارند.در نيمهى دوم قرن بيستم، تحولى جديد در علمشناسى فلسفى رخ داد كه به طور روزافزونى نظريهپردازىهاى روششناسانهى هنجارى ـ اعتبارى و توصيه و تجويزهاى منطقى ـ فلسفى دربارهى چگونگى كاوشهاى علمى را ناصواب و نابجا مىيافت و از آنها اجتناب مىكرد؛ و در عوض مىكوشيد تا هرگونه نظريهپردازى روششناختى را با واقعيت بسيار پيچيده و متنوع شيوههاى كاوش علمى در فرآيند تكوين علم ـــ بدانگونه كه در تاريخ علم تحققيافته است ـــ سازگار و همخوان كند. لازمهى اين رويكرد جديد، توجه بسيار جدى به تاريخ علم، و ضرورت پژوهشهاى موردى و موضوعى بود. اينگونه پژوهشها در تاريخ علم نشان داد كه نظريههاى علمى را نمىتوان بهطور قطعى اثبات يا ابطالكرد و بسيارى از رويدادهاى علمى، با روشهايى كه فلاسفهى تجربهگراىِ منطقى تجويز و توصيه مىكنند، رخ ننمودهاند. (2) در ادامه به تفصیل این روند خواهیم پرداخت.
رهیافتهای موجود درعلوم انسانی :
رهيافت های حاكم بر پژوهش های علمی دانسته وندانسته تلفيقي از رويكردهاي پوزيتويستي، تفسيري و انتقادي است. فارغ از شاخه هاي فرعي هر يك از اين رويكردها اعم از پوزيتويسم منطقي، تجربه گرا، عقل گراي انتقادي، رفتارگرا و كاركرد گراي ساختاري در رهيافت پوزيتويسم و هرمنوتيك، پديدار شناسي، برساخته گرايي و كنش متقابل نمادين در رهيافت تفسيري و ماركسيم، فرانكفورت، نووبري و فمنيستي در رهيافت انتقادي. تفاوت این رهیافتها در تفاوت پاسخ های هررهیافت به 8 پرسش زير است.1- هدف پژوهش 2- چيستي واقعيت اجتماعي 3- سرشت انسان4- تفاوت شناخت علمي و فهم متعارف 5- چيستي نظريه يا فهم مناسب در علوم اجتماعي 6- چگونگي ارزيابي داده ها 7- ماهيت داده ها و شواهد 8- ارزش هاي مد نظر پژوهشگر و داوري او (3)
پوزيتيويسم به عنوان موج اول فلسفه علم در قرن نوزدهم، شكل و در قرن بيستم اوج گرفت. پوزيتيويست ها با چشم پوشي از علم شناسي ارسطويي مي كوشيدند تصوير تازه اي از علم عرضه كنند. اينان متاثر از آراء كانت و هيوم و نيز توجه به شكوفايي علمي در دوران رنسانس، تاكيد بسياري در تمييز قائل شدن ميان متدلوژي معرفت علمي - تجربي از معرفت ها و دانش هاي ديگر و نيز اهميت قائل شدن به علم تجربي داشتند. مباني پوزيتيويسم عبارتند از : اجتناب و وداع با مباحث جدلي الطرفين و مباحث متافيزيكي روي آوردن به تجربه به معناي غليظ كلمه و وضوح و سادگي روش علمي و وحدت روش علمي. عناصر پوزيتيويسم را نيز مي توان عينيت، دقت و قطعيت دانست؛ هر چند كه تبيين، قانون و پيش بيني را نيز مي توان از عناصر پوزيتيويسم به شمار آورد. عبد الكريم سروش، اهم اوصاف و اركان علم شناسي پوزيتيويستي را چنين بر مي شمارد : «تاكيد بليغ بر جراحي منطقي اندام هاي دروني علم، تاكيد بر استقراء هم در مقام داوري و هم در مقام گردآوري، مقدم دانستن مشاهده بر نظريه و تئوري، استغنا از متافيزيك، تكيه بر استقراء در مقام داوري (توجه به روش به جاي موضوع)، جدايي و تفكيك قانون و فرضيه، ضديت با نسبيت گرايي در علم، انباشتي و تكاملي ديدن رشد علم، نزاع بر سر تقدم كشف، همبستگي با فلسفه تحليلي، ناخشنود بودن از تئوري به عنوان فرضيه اي كه تاييد نشده، تفكيك دو مقام داوري و گردآوري، قبول آزمون فيصله بخش ، ثبات معاني و وجوه مشترك داشتن تئوري هاي رقيب، وحدت بخشيدن به علوم، تحول پذيري غير انقلابي علم، عقلاني داشتن رشد معرفت، دستوري داشتن فلسفه علم و بينش غير تاريخي، تاريخ نگاري درون بينانه و علم انساني را پاره اي از علوم طبيعي دانستن.» (4)
بنا به تعریفی دیگر، اثبات گرایی روشی است که از به کارگیری روشهای علوم طبیعی در علوم اجتماعی حمایت می کند و طرفدار وحدت روش در علوم مختلف است. اثبات گرایی از اساس بر این ایده طبیعت گرایانه استوار است، که علم یعنی مطالعه واقعیتی، که بیرون از بحث و گفتگوی علمی وجود دارد(5)
"گرارد دلانتی" اثبات گرایی را به طور کلی در پنج اصل جمع کرده است:
1- علم گرایی یا وحدت روش علمی: بنا بر اثبات گرایی، هیچ گونه تمایزی میان روش های علوم طبیعی و علوم اجتماعی وجود ندارد.2- طبیعت گرایی یا پدیدار گرایی: وحدت علوم فقط در روش علوم محدود نمی شود، بلکه موضوع آنها هم واحد است. علم مطالعه واقعیتی است، که در مقایسه با خود علم امری خارجی شمرده می شود. این واقعیت به واحدهای مشاهده پذیر یا پدیده های طبیعی قابل تبدیل است.
3- تجربه گرایی: پایه ی علم، مشاهده است. علم اثبات گرا به کلی بر چیزی استوار است، که می تواند مشاهده و ارزیابی شود. به عبارت دیگر به نظر پوزیتیویست ها، محقق با روش تجربی با مشاهده، به سوی مرحله ارزیابی پیش می رود. یعنی دانشمند، تجربه را برای کشف قوانینی کلی که به نحو عینی وجود دارند، به کار می برد. قوانینی که بتوان از آنها فرضیه هایی را بیرون کشید، که برای پیش بینی رویدادها قابل استفاده باشند.
4- رهایی از ارزش: علم در باره موضوع خود داوری نمی کند. و عملی خنثی و آزاد از ارزشهای اجتماعی و اخلاقی است. بنابراین، اثبات گرایان بر دوگانگی واقعیت و ارزش تاکید می کنند. آن ها مدعی اند که ارزش نمی تواند از واقعیت سرچشمه بگیرد. بنابراین اثبات گرایی بر دوگانگی واقعیت و ارزش تأکید می کند. بنابر علم اجتماعی اثبات گرا، فقط واقعیت های اجتماعی می توانند ارزیابی شوند.
5- معرفت ابزاری: به طور کلی نهاد علم به عنوان حرفه در جامعه جدید، جستجوی معرفت دارای کاربرد فنی را تسهیل کرده، گرچه ممکن است شکل های سیاسی گوناگونی به خود بگیرد.(6)
در کل می توان دیدگاه پوزیتیویست ها را اینگونه جمع بندی کرد که: به نظر فیلسوفان تجربه گرا، حواس انسان یگانه منبع شناخت است. آنان معتقدند که ذهن انسان در بدو تولد، به اصطلاح لوح سفید است. و شناخت، پس از آن و از گذر آموختن به منظور تشخیص الگوهای تکرار شونده در تجربه ما و ربط دادن ایده های عام به آنها کسب می شود. شناخت اصیل به بیان این الگوها در تجربه و چیزی که می توان از آن استنباط کرد، محدود می شود. مسلم است ،نتایج استدلال های ریاضی و منطقی ای که عقل گراها را بسیار مفتون کرده بود، ناشی از این واقعیت است، که بنا به تعریف صادقند و چیزی در مورد جهان به ما نمی گویند. (7)
موج دوم فلسفه علم علم شناسي نگاتيويسم (ابطال گرايي) است. كارل پوپر را مي توان نماينده اصلي اين موج دانست. هر چند فيلسوفان علمي ، همچون لاكاتوش ، كارناپ ، همپل و رايشناخ نيز از جمله متفكران موج دوم علم شناسي به شمارمي روند "پوپر" یکی از مهمترین منتقدان اثبات گرایی در درون خود این گروه بود. ایده اصلی او این است، که اصل اثبات باید به وسیله اصل ابطال که گاهی روش فرضیه ای- قیاسی نامیده می شود، جایگزین شود. علم نمی تواند با انجام آزمایش ها، اگرچه متعدد، چیزی را اثبات کند. زیرا نظریه هرچند بارها آزمایش شده باشد، همواره از این احتمال خالی نیست که ابطال شود. همچنین یکی دیگر از منتقدان اثبات گرایی "کوهن" است. ایده اصلی او این است، که علم نه آنگونه که اثبات گرایان می گویند به صورت استقرایی حرکت می کند و نه آنگونه که "پوپر" ادعا می کند با ابطال نظریه پیش می رود. مهمترین عامل در علم، جابجایی از علم هنجاری به علم انقلابی است. او بر این باور است که دانشمندان از اشتباهات خود نمی آموزند. به ویژه اگر آن اشتباهات، پیامدهای بسیار گسترده ای برای مسیری که علم به سوی آن هدایت می شود داشته باشد (8) در واقع اعتبار علمی در هر پارادایمی مبتنی بر تجربه و اصل اثبات نیست، بلکه مبتنی بر اجماع بین دانشمندان موجود در آن پارادایم است.
نظریه کوهن را می توان نماینده موج سوم فلسفه علم دانست. كوهن در واقع با انتشار رساله «ساختار انقلاب هاي علمي»، چرخشي را در مباحث فلسفه علم ايجاد كرد و منجر به ظهور موج سوم ، مي توان به افرادي چون : فايرابند ، اشتگمولر ، كوايره ، كواين و هنسون نيز اشاره كرد . فيلسوفان موج سوم كه با رعايت احتياط علمي مي توان آن را نسبي گرايان ناميد، به مخالفت با پوزيتيويسم و ابطال گرايي و رد و طرد مباني و عناصر اين دو پرداختند . طرفداران موج سوم فلسفه علم معتقدند كه علم را نمي توان تافته جدا بافته دانست؛ چرا كه فرآورده هاي انساني، از جمله هنر، دين، سياست، علم و … كاملا با توانايي هاي انسان و روابط اجتماعي و سياسي و … در هم پيجيده است كوهن معتقد است علم در اوج است؛ اما اوجي كه از اين مسائل بي تاثير نيست. علم نيز درگير مسائلي است كه در دنياي انساني وجود دارد. ابطال گرايان همچنين با نفي بي طرفي و بيغرضي عالم (آزمايشگر)، فيصله بخش بودن آزمون ها را نيز رد مي كنند در اين تصوير از علم، عالمان در ابتدا در دوره ترمان به سر مي برند و مي كوشند هر چه را آموخته اند، بهتر بفهمند و بهتر بر جهان تطبيق كنند. وقتي اعوجاجات فزوني گرفت، بحران آغاز مي شود و عالمان، خود را دچار بحران بن بست مي بينند. آن گاه بحران به انقلاب بدل مي شود و بر اثر انقلاب، نظامي علمي به جاي نظام ديگري مي نشیند. نظام تازه با نظام پيشين هيچ قدر مشتركي ندارد. علمي بودن يك راي و قضيه در گروي پذيرش جامعه علمي و اهل علم است. نظام تازه استقرار يافته، دوباره محققان و عالمان خود را مي يابد كه الگوهاي خاص دارند. اين نظام تازه ، ديد تازه با خود مي آورد و تحولي گشتالتي رخ مي دهد . از اين رو تاريخ اولا عقلانيت برنمي دارد و نظم و ضبطي منطقي ميان ادوار و نظامات متوالي و متفاوت آن به چشم نمي رسد و ثانيا تاريخ علم، سخت به روان شناسي و جامعه شناسي عالمان آميخته مي شود. فلسفه علم در اين مرحله با جامعه شناسي علم سخت نزديك است. (9)
كوهن در ساختار انقلاب هاي علمي (1962) با نقش قائل شدن براي تاريخ و رويكردي تاريخي مي نويسد : «تاريخ اگر بيش از آن كه همچون داستان يا گاهشماري به آن نظر شود ، همچون مخزني مورد ملاحظه قرار گيرد، تغيير شكلي در تصويري كه از علم در اختيار داريم، براي ما به وجود خواهد آورد ». (10) كوهن اعتقاد دارد كه تبيين هاي سنتي از علم، يعني پوزيتيويسم و ابطال گرايي با شواهد تاريخي منطبق نيست و علم به صورتي انقلابي اشاره به پيشرفت مي كند. تاكيد بر پيشرفت انقلابي علم را مي توان وجه مميزه اصلي نظريات كوهن برشمرد.
پست مدرن ها هم که گاه ازمنظر فراساختار گرایی؛ هرمنوتیک ودیگر مواضع فلسفی ظاهر می شوند روش شناسی پوزینویستی را مورد انتقادات جدی قرار داده اندکه مهمترین ان عبارت است از این که علوم اجتماعی اثباتی برخلاف ادعای خود وسیله کشف حقیقت نیستند زیرا حقیقتی به این معنا وجود ندارد بلکه حقیقت درهرزمان محصول روابط قدرت است. شناخت علمی اصولا عام وکلی نیست بلکه مقید به متن تاریخی واجتماعی است. علم هم مانند اقتصاد و دولت وخانواده یکی ازعوامل اعمال سلطه و قدرت است درنتیجه پست مدرن ها پارادایم ها را نفی می کنند زیرا در واقع مخالف نظریه عمومی کلی وانتزاعی هستند. پست مدرن ها این تصور که انسان وجامعه اموری ثابت ومستمر درهویت ودرساخت ها وکار ویژه ها هستند را نفی می کنند وبر خصلت فراوردگی سرشت وهویت اجتماعی انسان تاکید می شود و بدین ترتیب پارادایم های بزرگ نظری دردهه 1980فرو می ریزد. (11)
ازاین همین روی می توان کم رونق شدن روش های تحقیق پوزیتویستی را نیز تحلیل کرد. به نظر دکتر بشیریه درپی ایجاد بحران درروش شناسی ورهیافت های علوم اجتماعی چها رواکنش درمیان اندیشمند شکل گرفت دسته اول کسانی هستند که گویا هیچ اتفاقی نیفتاده وهمان روشهای سنتی اوایل قرن بیستم را اجرا می کنند دسته دوم خرد نگریها را بطور کلی کنار گذاشته وتفسیرهای گسترده ازتحولات جهانی را برگزیده اندمانند هانتیگنتون ؛ فوکویاما وتافلر.اما دسته سوم به بازاندیشی رابطه میان واقعیت ها ونظریه ها پرداخته اندبه گونه ای که درخدمت بهسازی جامعه قرار گیرد.براساس این دیدگاه که برخی انها راپست پوزیتیویسم می نامند ریشه شناخت وسیاست گذاری را نه درعلم اثباتی وعینی بلکه درتعامل گفتمانی باید جست. اما دسته چهارم همان پست مدرنها هستند که برعدم امکان دستیابی به تصویری ازجهان براساس معیارهای معتبر تاکید می کنند. درمجموع روش شناسی پست مدرنیستی سه داعیه دارد.1- انقراض علوم اجتماعی به این معنی که نمایش ادراکی جهان اجتماع به وسیله علوم اجتماعی رایج ممکن نیست 2- انقراض تجدد 3- انقراض سوژه فردی ویرساختگی بودن هویت ها وهزار پارگی فرد.
نقد هایدگر درکتاب هستی وزمان (1927)ازگفتمان فلسفی مدرنیته بویژه ازعقل سوژه محور ارتباط عمیقی با روش شناسی پست مدرن دارد.هایدگر فرض دکارت را مورد نقد قرار می دهد . دکارت بین فاعل شناسا وموضوع شناسایی یا سوژه وابژه (موضوع شناخت ) تفاوت وجدایی اساسی قائل می شود به دیگر سخن دکارت معتقد است جهان پیکرمادی منفعلی است که انسان بیرون ازان است ووفق علایق خود اشیای منفعل را مورد تامل ومشاهده وداوری قرار می دهد ونوعی رابطه ابزاری وفن اورانه بین انسان وجهان وجود دارد. مبانی فلسفی روش شناسی پوزیتویسم را می توان دراندیشه دکارت مشاهده کرداما هایدگر که تاثیر مهمی بر روش شناسی پست مدرن گذاشت ازموقعیت مندی انسان درجهان دفاع می کندیعنی انسان خود ازطریق جهان ودران وجود می یابد. انسان ازطریق دیگران ودرزبان درجهان است .هایدگر می گوید جهان را بشنوید واقتدار گرایانه به ان نگاه کنید (12)
روشهای تفسیری:
نخستین شیوه تعریف مفهوم فهم تفسیری (درون فهمی) در آثار اولیه ویلهلم دیلتای به چشم می خورد. دیلتای معتقد است که فهم معنای کنش انسانی مستلزم فهم آگاهی ذهنی یا نیت درونی کنشگر است. بنابراین، درون فهمی متضمن نوعی از همذات پنداری همدلانه با کنشگر است. همذات پنداری همدلانه در قلب هرمنوتیک عینیت گرا یا محافظه کار قرار دارد.دومین شیوه تعریف مفهوم فهم تفسیری در آثار جامعه شناسان پدیده شناس و روش شناسان مردمی- سیکورل و گارفینگل- یافت می شود. متأثر از آثار آلفرد شوتس، اساساًً تحلیل پدیده شناختی مربوط به فهم این مطلب است که چگونه هر روزه جهان بین ذهنی (جهان زندگی) ساخته می شود. هدف فهم، این است که چگونه معناداری کنش های خود و دیگران را تفسیر می کنیم و چگونه تکوین معناهای عینی کنش در ارتباطات بین الاذهانی افراد در جهان زندگی اجتماعی را بازسازی می کنیم.
تعریف سوم فهم تفسیری در تحلیل رویکردهای زبانی نمایانده می شود که از پژوهش های فلسفی ویتگنشتاین و به خصوص آثار پیتر وینچ ملهم می شود. وینچ معتقد است بازی هایی وجود دارند که با زبان انجام می شود (مانند دستور دادن، سلام دادن و غیره) و اندیشه بازی های زبانی ساخته شده فرهنگ های متفاوت را گسترش داد. هر یک از این بازی ها قواعد یا ملاک های خاص خود را دارد. کنش انسانی، شبیه سخن گفتن، یک عنصر ارتباط است که قواعدی بر آن حاکم است. به عبارت ساده تر، کنش انسانی از طریق نظام معناها (ویتگنشتاین آن را «بازی زبانی» می نامد) که بدان تعلق دارد معنادار است. درک نظام معناها (هنجارهای فرهنگی و نهادی، قواعد سازنده کنش و غیره) هدف درون فهمی است. (13)
این سه شیوه درک مفهوم فهم تفسیری (درون فهمی) سنت تفسیرگرایی را می سازند و هر سه در ویژگی های زیر مشترکند؛ الف- آنها کنش انسانی را معنادار تلقی می کنند؛ ب- آنها تعهدی اخلاقی را نشان می دهند که در قالب احترام و وفاداری به جهان زندگی است؛ و ج- از دیدگاه معرفت شناختی، آنها در گرایش نوکانتی به تاکید بر نقش ذهنیت انسانی در شناخت (دانش) بدون فدا کردن عینیت شناخت (دانش) مشترکند. به عبارت دیگر، تفسیرگرایان معتقدند ممکن است معنای ذهنی کنش را درک کنیم، اما چنین کاری را به نحوه یی عینی انجام می دهیم. معنایی که تفسیرگر بازتولید یا بازسازی می کند معنای اصلی کنش در نظر گرفته می شود. روش صحیحی که به کار گرفته می شود، ابزاری است که تفسیرگران را قادر می سازد تا به مانند مشاهده گران مدعی گرایش نظری ناب شوند. گرایش نظری یا عمل تعمق علمی دورادور مستلزم سبک شناختی مشاهده گر بی طرف است. این، البته، ضرورتاً این واقعیت را انکار نمی کند که کاوشگر ممکن است به منظور درک معناهای بین الاذهانی کنش انسانی، به عنوان یک الزام روش شناختی، در جهان زندگی دیگران «مشارکت» کند.
هدف تفسیرگرایان بازسازی خودفهمی کنشگران درگیر در کنش خاص است. به عبارتی، هرمنوتیک می تواند ویژگی معرفت شناسی های تفسیرگرایانه باشد زیرا آنها تاکید دارند که فرد به منظور آنکه درکی از کنش خاص داشته باشد باید موقعیتی را بفهمد که در آن موقعیت، کنش های انسانی معنا را می سازد یا کسب می کند. (14)
ابعاد اجتماعی تولید علم:
با توجه به آنچه درباره روش شناسی و دیدگاههای مختلف آن و نیز اهمیت آن در تولید نظام مند و هدف محور شاخه های گوناگون علم و دانش بیان شد، فرصت مناسبی است تا به بررسی ابعاد اجتماعی تولید علم نیز به عنوان یکی از مهترین ملزومات جنبش نرم افزاری نظر افکنیم.میان فهم های متعارف از تولید علم و دیدگاههای گوناگون روش شناسی به درباره علم با يك اعتبار، دو ديدگاه اصلى وجود دارد: ديدگاه نخست، براى علم از بعد معرفتشناختى، ارزش جهانشناختى قائل است . در اين ديدگاه علم به كشف از واقع مىپردازد . ديدگاه دوم، به جنبه كاشفيت علم بىتوجه بوده، يا آن را انكار مىكند; بلكه آن را مستحيل مىداند . توليد اجتماعى علم، در گرو عوامل انسانى و اجتماعى فراوانى است كه توسط سازمانها، نهادها و اشخاص و افراد مختلف، فراهم مىآيند . هر نظام اجتماعى به تناسب آرمانها، ارزشها، نيازها و احتياجات خود، وابستگى خود را به بخشى از دانشها و علوم احساس مىكند و امكانات خود را براى ظهور و پيدايش همان دسته از علوم بسيج مىكند . برخى از جوامع يا برخى از انسانها در مناسبات و تعاملات اجتماعى خود، از كشف برخى از حقايق، احساس خسران و زيان مىكنند و در نتيجه به نفى آن حقايق پرداخته زمينههاى ظهور و بروز آن را از بين مىبرند.
جامعهشناسى معرفت و علم، دانشى است كه شناخت اين عوامل را در دستور كار خود قرار مىدهد. كسانى كه علم را از سنخ كشف مىدانند، در هنگام بحث از توليد اجتماعى علم، حريم كاشفيت دانش را حفظ كرده و از تقليل ساحت نخستين علم به ساحتهاى دوم يا سوم، خوددارى مىكنند . ماكس شلر كه نخستين بار اصطلاح جامعهشناسى معرفت را به كار برد، از جمله كسانى است كه براى حقيقت، سپهرى فراسوى افراد و جوامع در نظر گرفت. (15)
در سه قرن اخير، علم بيش از گذشته در شكلگيري قدرت، ثروت، رفاه و بالاخره تحولات گوناگون فرهنگي و اجتماعي ايفاي نقش كرده است. به گونهاي كه علم به صورت مستقل يكي از فاكتورها و عوامل تأثيرگذار در سطح بينالمللي مورد توجه قرار گرفته و يكي از مقولات محوري در اقتدار ملي و استقلال، توليد، رفاه، امنيت و دفاع شده است به گونهاي كه از جمله شاخصها و معيارهاي توسعه اقتصادي، اجتماعي و موقعيت، اعتبار و جايگاه بينالمللي هر كشور ميزان توليد علم، نوآوري و نظريهپردازي و مطرح بودن در صحنههاي علمي، پژوهشي و اختراعات و ميزان سرمايهگذاري ملي در اين زمينه ميباشد. (16)
كشوري كه بخواهد صنعتي شود، بايد علم را بپذيرد، كشوري كه ميخواهد كشاورزي خود را مكانيزه (و خودكفا) كند، و مشكل بوروكراسي خود را حل نمايد، براي عامه مردم امكانات عمومي ايجاد كند، بايد علم را در صحنه تصميمگيريها وارد سازد و در چارچوب تصميمگيريهاي خود براي شناخت جايي در نظر بگيرد.
براي پياده كردن آنها قواعد تئوريك و چارچوب علمي ارائه كند و رو به آينده داشته باشد».(17)
«روش شناسی مردمی»، دیدگاهی ناظر بر ابعاد اجتماعی تولید علم:
روش شناسي مردمي تحت تاثير پديدار شناسي فلسفي و جامعه شناختي، بر ماهيت خرد نظم اجتماعي تاكيد دارد و آن را بر پايه هاي تعريف هاي كنشگران از جهان اجتماعي استوار مي داند، توجه به آگاهي كنشگران فردي و ماهيت نيت مند آن ونيز ارتباط آن با عمل و كنش را براي درك و فهم كنش ها و نيز هنجارها، نهادها و ساختارهاي برآمده از كنش بسيار اساسي تلقي ميكند، از اين رو، روش شناسي مردمي نيز همچون جامعه شناسي پديدار شناختي، بر اهميت مطالعه زندگي روزمره به عنوان موضوع اصلي جامعه شناسي تاكيد مي ورزد.مفاهيم اساسي روش شناسي مردمي در توجه آنها به واقعيت و کنش اجتماعي قرار دارد.گيدنز در تفسير روش شناسي مردمي بر پنچ نکته زير توجه مي کند که اين نظريه را ازساير نظريه هاي اجتماعي متمايز مي کند:
1) اهميت کنش انساني يا فاعليت در اين نظريه
2) بازتابندگي
3) زبان
4)تعيين موقعيت زماني و زمينه اي کنش
5)توجه به دريافت هاي ضمني يا "مسلم فرض شده" وسکوت ها. (18)
واقعيت اجتماعي نیز در نظر روش شناسي مردمي داراي خصايل زير است:
1- واقعيت فعاليتي باز انديشانه است. بدين معنا که کنشگران خود ،از طريق کنشها و انديشه هايشان واقعيت را مي آفرينند و در جريان کنش متقابل هر روزه بر جريان آفرينش واقعيت نظلرت دارند.2- واقعيت مجموعه اي از معرفت ها و شناخت هاي منسجم است که در خلال کنش متقابل به دست مي آيد و جهارچوب کنش را تعيين مي کند.
3- واقعيت فعاليتي مبتني بر کنش متقابل بي وقفه است و از پيش حاضر و آماده نيست.
4- (در نتيجه ويژگي هاي اول و سوم) واقعيت شکننده است و به طرق مختلف مي توان آن را دچار اختلال نمود.
5- واقعيت تحرک پذير است ،چون انسانها در انواع عرصه هاي اجتماعي زندگي مي کنند ومي وانند ازواقعيتي به واقعيت ديگر حرکت کنند .(19)
وضعیت تولید علم در ایران امروز:
چالشها و موانع روش شناختي مانند پايين بودن كيفيت روش شناختي پژوهش، بي توجهي يا كم توجهي روشهاي تحقيق به توليدات علمي و كاربردي، فقدان ارزشيابي از تاثير فعاليتهاي علمي و پژوهشي مراكز علمي و دانشگاهها، عدم وجود ساختار مناسب برخي از فعاليتهاي علمي و نرم افزاري، سطحي نگري در تحقيقات، پربها دادن به آموزش و كم توجهي به پژوهش، و تقليد نسنجيده از مباني و ساختار و روش پژوهشهايي كه در مجلات علمي – پژوهشي غربي به چاپ مي رسد، از جمله مهمترین موانع تولید علم در ایران امروز است. علاوه بر این مانع مهم، درباره چالشهاي كليدي در توليد علم، توسعة پژوهشگري و كاربست توليدات علمي، مي توان به چهار مقوله دیگر نیز اشاره نمود:1-چالشها و موانع انساني: مانند شك و ترديد در صلاحيتهاي علمي پژوهشگران، عدم وجود مديريت پژوهشي مناسب، اعتماد كم به مراكز پژوهشي و تحقيقاتي، پايين بودن روحية علمي و پژوهشي، كمبود نيروهاي تخصصي در مراكز دانشگاهي و علمي، و انگيزة ضعيف بسياري از اعضاي هيات علمي دانشگاهها و مراكز آموزش عالي كشور براي طراحي و اجراي پژوهشهاي اصيل.
2-چالشها و موانع سازماني: مانند وجود قوانين دست و پاگير اداري براي توسعه علم و پژوهشگري، وجود ساختار ديوانسالارانه، وجود محدوديتهاي مالي و كمبود بودجة پژوهشي، و فراهم نبودن زمينه توليد علم و جنبش نرم افزاري، و كم توجهي مسؤولان پژوهشي كشور به ضرورت گسترش پژوهش.
3- چالشها و موانع ارتباطي: مانند وجود شكاف نگرشي و ارتباطي بين مراكز پژوهش و پژوهشگران، فقدان نظام اطلاع رسلاني مناسب، ارتباط ضعيف بين مراكز علمي و دانشگاهي، فقدان قوانين ارتباطي مناسب در توسعه علم و توليد و كاربرد محصولات علمي، و پايين بودن مديريت مشاركتي و روحية همكاري در سازمانها و مراكز تحقيقاتي.
4- چالشها و موانع اجتماعي: مانند عدم رسوخ فرهنگ تحقيقاتي در جامعه براي توليد علم و جنبش نرم افزاري، عدم همخواني يافته ها و توليدات علمي و پژوهشي با ارزشهاي فرهنگي – اجتماعي، بي توجهي يا كم توجهي به نيازها و اولويتهاي ملي و منطقه اي، عدم ارج گذاري مناسب از توليدات علمي و توليد كنندگان علمي در كشور، ناهماهنگي پژوهشها با نيازهاي نظري و كاربردي كشور.(20)
از دیگر موانع موجود بر سر راه توسعه علم و تكنولوژي در كشور می توان به موارد زیر اشاره نمود:
1- بحرانآفرينيهاي سياسي و فرهنگي: بحرانآفرينيهاي سياسي و فرهنگي مانع توسعه و پيشرفت علم و تكنولوژي ميشود. مسئولان كشور بايد توجه بيشتري به توسعة علم و تكنولوژي نمايند و اين مسئله را دغدغة اصلي خود قلمداد نمايند.
2- گسستگي و شكاف جدي بين علم و فناوري؛ در كشور ما رابطهاي بين پژوهش و علم، در كل با فناوري و استفاده تجارتي از علم وجود ندارد.
3- عدم توانايي جذب افراد برجسته و حفظ نيروهاي موجود؛ دانشگاههاي ما نه تنها قادر به جذب افراد برجستة علمي نيستند، بلكه نميتوانند افراد موجود را نيز حفظ نمايند. وقتي افراد برجستة كشور كه احساس ميكنند، دانش آنها در سطح جهاني است و ميتوانند براحتي در مراكز و دانشگاههاي معتبر دنيا جذب شوند، مورد بيمهري قرار گرفته و شان، منزلت و موقعيت آنها حفظ نميشود، براحتي از كشور خارج ميشوند. لذا در درجه اول ما در جذب اين افراد ناتوان هستيم. از طرف ديگر دانشگاههاي ما توانايي تامين رضايت شغلي و رفاهي يك محقق را ندارند.
4- سازوكارهاي دانشگاههاي ما مشابه به دستگاههاي كارمندي ديگر است. پژوهشگر علمي ما بيشتر حالت يك كارمند را دارد تا يك شخصيت علمي. يك محقق نبايد اسير بوروكراسي اداري بيهوده شود.
5- عدم وجود نشاط و سرزندگي در دانشگاهها؛ روحية نشاط علمي و تحقيقاتي در دانشگاههاي ما در حال كم شدن است. بخشي از آن، به سازوكارهاي موجود در دانشگاه بر ميگردد، زيرا ما دعواهاي سياسي نيز داريم. بخشي ديگر ناشي از وضعيت كلي كشور ماست. از يك طرف توليد ناخالص ما پايين است و از طرف ديگر بهرهوري ما به عنوان افراد تشكيل دهنده جامعه پايين است.
6- عدم وجود ديدگاه صحيح در مورد تحقيقات: به طور کلی دولت و مسئولين بايد ديدگاههاي خود را نسبت به تحقيقات عوض نمايند و تسهيلات ويژهاي را براي سرمايهگذاري در اين زمينه فراهم كند. در بسياري از كشورها اصل بر اين است كه اگر بخواهند زمينهاي در كشور شكوفا شود, تسهيلات و قوانين ويژهاي را براي آن در نظر ميگيرند. (21)
بنابراين، با مرور چالشها و موانع كليدي در توليد علم، توسعة پژوهشگري و كاربست توليدات علمي مي توان انگيزشهاي كليدي را در اين زمينه مشخص و فهرست بندي كرد:
1-انگيزشهاي انساني: مانند رشد و تقويت صلاحيت و شايستگيهاي علمي پژوهشگران و توليد كنننده گان علمي، تقويت روحية علمي و پژوهشي، ايجاد نظام مديريت پژوهشي مناسب، برطرف كردن مقاومتهاي احتمالي در بين مديران مراكز علمي نسبت به توليدات و محصولات علمي، و به كارگيري مديران داراي بينش علمي و جنبش نرم افزاري در سطح مديريت مراكز تحقيقاتي و علمي.
2-انگيزشهاي سازماني: مانند افزايش دادن حساسيت سازمانها به فعاليتهاي علمي و توسعة علم، وضع قوانين روشن و مناسب براي توليد و توسعة علم، از بين بردن ساختار خشك اداري در مراكز علمي و دانشگاهها، رفع محدوديتهاي مالي و تجديد نظر در بودجه هاي پژوهشي و فراهم كردن بستر مناسب در مراكز علمي براي توليد علم و جنبش نرم افزاري و آزاد انديشي.
3-انگيزشهاي روش شناختي: مانند افزايش كيفيت روش شناختي پژوهش، ارزشيابي از ميزان اثر بخشي و سودمندي توليدات علمي، ايجاد انسجام و ساختار مناسب در فعاليتهاي علمي و جنبش نرم افزاري، و حمايت از فعاليتهاي وابسته به علم و توليدات علمي پيشرفته و ارزشمند.
4-انگيزشهاي ارتباطي: مانند ايجاد ارتباط نزديك بين مراكز علمي و پژوهشي، به وجود آوردن نظام اطلاع رساني مناسب، تاسيس بانك اطلاعاتي، از بين شكاف نگرشي و ارتباطي بين مراكز علمي، و تقويت روحية مشاركت جويي و مديريت مشاركتي در سازمانها و مراكز علمي.
5-انگيزشهاي اجتماعي: مانند ايجاد و توسعة فرهنگ پژوهشي در جامعه، ايجاد همسويي و همخواني بين توليدات علمي و ارزشهاي فرهنگي – اجتماعي، ارج گذاري مناسب از توليدات علمي و توليدكنند گان علم در كشور، و افزايش توجه به نيازها و اولويتهاي ملي و منطقه اي. (22)
خاتمه:
جهان امروز با رشد و شتابی فزاینده به سوی پیشرفت و توسعه همه جانبه در حرکت است. در چنین جهانی که ابعاد گوناگون جهانی سازی آنرا به دهکده ای متعامل و مرتبط تبدیل نموده است در اولویت قرار دادن و بها دادن به تولیدات علمی و پژوهشی مقوله ای ضروری و بلکه حیاتی است. بدون افزایش کمی و کیفی تولید علمی نمی توان به تداوم بقای عزت مند در جهان علم- محور کنونی امید داشت. با توجه به آنچه ذکر شد، لازمه تولید علمی نگرش روش مند به ساختارهای تولید علم و پژوهش است. با توجه و التزام به رهیافتهای نوین در حوزه های گوناگون تولید دانش، ضمن ضابطه مند نمودن تولیدات علمی، می توان روند تولید علم در کشور را تسریع بخشید.با بکارگیری روشهای گوناگون تولید علم، در کنار ابداع روشهای نوین می توان بر بسیاری از چالش های نرم افزاری و سخت افزاری تولید علم در ایران غلبه نمود. بسیاری از این چالشها نتیجه رهیافتها و نگرشهای نادرستی هستند که نسبت به مقوله علم و شیوه های تولید علم وجود دارد؛ و از این رو اهتمام به روش شناسی و ترویج گونه های مختلف آن می تواند در اصلاح این نگرشها و رفتارها در ابعاد گوناگون فردی و ساختاری مثمر ثمر باشد.
جنبش نرم افزاری، با ضابطه و صبغه پویایی و نوآوری، می تواند محمل مناسبی برای رشد و توسعه نظریات مختلف در حوزه های گوناگون تولید علم در کشور باشد. جنبش نرم افزاری می تواند با بسط و تبیین دیدگاههای نوین روش شناختی و نیز ابداع دیدگاههای تلفیقی در این حوزه که با مقتضیات خاص فرهنگی و اجتماعی جامعه ما نیز تناسب بیشتری داشته باشد، به رشد و توسعه حوزه های گوناگون علمی در جامعه سرعت و غنای بیشتری بخشد.
منبع : نورپرتال
لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در یک شنبه 30 خرداد 1389 ساعت 9:05 PM
نظرات 0
