تعليم و تربيت» جز آن كه يك فن و مهارت است، دانشى است كه اكنون در اوج
استقلال و فربهى است. متخصصان امروزه تلاش مىكنند مبانى فلسفى، انسان
شناختى و روانشناختى تعليم و تربيت را به كاوند و از فحواى اين بحثهاى
نظرى، البته روشهاى مؤثرتر و كارآمدتر را در تعليم و تربيت عملى نيز
استخراج مىنمايند. در اين ميان، اسلام براى خود نظريهاى خاص در تعليم و
تربيت دارد كه در خور توجهى ويژه است. مقاله حاضر كوششى است در اين جهت.
استاد شهيد مرتضى مطهرى از جمله افرادى است كه در عمر پربار خويش، توانست نقش بزرگى در احياى ايدئولوژى اصيل اسلامى داشته باشد. او با بينش اصيل و عقلانى خويش، به حكمت و فلسفه، جهتى سالم و حركتى نو بخشيد و آن را در خدمت جوانان عزيز اين مرز و بوم و بلكه جهان اسلام قرار داد. او با تدوين كتب و مقالات متقن و محكم خود، اساس فلسفه صدرايى يعنى حكمت متعاليه را رونق ديگرى بخشيد و با شرح منظومه حاج ملا هادى سبزوارى و... انديشههاى والاى استاد خويش مرحوم علامه طباطبايى را رواج داد. در بسيارى از موضوعات اصولى و عقلانى همچون «انسان و سرنوشت»، «عدل الهى» و «اصول فلسفه و روش رئاليسم» وارد شده و با شهامت كمنظير خويش، به بسط و تكميل آنها پرداخت و قطعاً اگر تعريف و تمجيد امام(ره) از اين شخصيت كم نظير نبود - بدخواهان بدانند كه با رفتن او، شخصيت اسلامى و علمى و فلسفيش نمىرود. من به دانشجويان و طبقه روشنفكر متعهد توصيه مىكنم كه كتابهاى اين استاد عزيز را نگذارند با دسيسههاى غير اسلامى فراموش شود(11)- برخى انسانهاى كج فهم نسبت به آراء و نظريات و شخصيتش، بىمهرى مىكردند، گرچه امروز بسيارى از آراء و نظرياتش مسكوت مانده و كمتر بدانها توجهى مىشود و اين مظلوميتى عظيمتر از شهادت اوست.
شهيد مطهرى به تأسى از حكما، براى فلسفه و حكمت به مفهوم عام و از نظرگاههاى مختلف تقسيماتى قايل بود، از جمله: حكمت استدلالى كه متكى بر قياس و برهان است و حكمت ذوقى كه سر و كارش با ذوق و الهام و اشراق است و حكمت تجربى كه سر و كارش با حس و تجربه و آزمايش است و حكمت جدلى كه براساس مشهورات در مسايل جهانى و كلى است. در اكثر كتب فلسفى خويش به مبانى حكمت استدلالى و ذوقى و بلكه حكمت متعاليه پرداخته و برافكار و انديشههاى مرحوم علامه طباطبايى در كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» پاورقى زده است و با تدوين مباحث آشنايى با علوم اسلامى، مباحث فلسفى و كلامى را مطرح و عرضه كرده است.
آنچه در اين مختصر تقديم مىشود بيان مباحث فلسفى به معناى خاص اين علم نيست، زيرا اين مباحث در كتب مرحوم استاد به تفصيل بحث شده و در دسترس همگان قرار دارد، بلكه بيان مطلب ديگرى است كه اسم خاصى جز همان حكمت را نمىتوان بر روى آن گذاشت و شايد بتوان آن را، حكمت ايمانى يا حكمت انسانى ناميد.
با مراجعه به اصل كلمه، مىتوان به دست آورد كه حكمت يك حالت و خصيصه درك و تشخيص است و به وسيله آن، شخص مىتواند حق و واقعيت را درك كند و مانع از فساد شود و كار را متقن و محكم انجام دهد. «على هذا، حكمت، حالت نفسانى و صفت روحى است، نه شىء خارجى، بلكه شىء محكم خارجى، از نتايج حكمت است».(3)
راغب گويد: «حكمت، رسيدن به حق به واسطه علم و عقل است.»(4)
در مجمعالبيان آمده است كه: «حكمت همان علم و دانشى است كه صاحبش را از جهل و نادانى مانع مىشود.»(5)
در قرآن كريم آمده است: «و من يوت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا»(6). و به هر كس حكمت داده شود، به يقين خيرى فراوان داده شده است.
در مجمع البيان آمده است: «مقصود از دادن حكمت، علم و توفيق براى عمل است.»(7) و اين كه حكمت گفته شده است، چونكه مانع از جهل و نادانى است و مرادف با فهم المعانى است. «الحكمة: فهم المعانى و سميت الحكمة لانها مانعة من الجهل.»(8)
در تفسير جلالين چنين آمده است: «يوتى الحكمهاى العلم النافع المؤدى الى العمل.»(9) اين كه حكمت مىدهد، يعنى علم مفيدى كه زمينهساز عمل است و بدان منجر مىشود.
مرحوم علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه گويد: الحكمة على ما يستفاد من موارد استعمالها هى المعرفة العلمية النافعة و هى وسط الاعتدال بين الجهل و الجربزة.»(10) حكمت آنطور كه از موارد استعمال و كاربردش استفاده مىشود، همان معرفت و شناخت علمى مفيد است كه از آن به حد وسط بين نادانى و جربزه تعبير مىشود (جربزه به معنى فكر كردن در چيزهايى كه بالاتر از ادراك است و در آنها نبايد فكر كرد.)
علماى علم اخلاق گويند: نخستين فضيلت و ملكه ارجمندى كه بشر را از تمامى موجودات امتياز مىدهد، حكمت است و حكمت را اين گونه تعريف كردهاند: علم به حقيقت موجودات است از حيثيت وجود آنها (حكمت نظرى) و اين كه شخص، امور معاش و معاد خود را، منظم و مرتب گرداند و به خوبى صلاح و فساد اعمال خود را، از هم تمييز دهد (حكمت عملى). هفت قوه و ملكه را در تحت «حكمت» مندرج نمودهاند، از جمله: ذكاوت، تذكر، تعقل، سرعت فهم، وجودت ذهن، صفاى ذهن، سهولت تعلم و معتقدند كه: هر كس اين قوا و ملكات در وى پديد گردد، مستعد و مهيا مىگردد براى قبول حكمت (11).
اما همه اين معانى را مىتوان يك جا جمع كرده و در تفسير حكمت، چنين گفت: «حكمتى كه قرآن از آن سخن مىگويد و خداوند به لقمان، عطا فرموده بود «لقد اتينا لقمان الحكمة» (سوره لقمان آيه12) مجموعهاى از معرفت و علم و اخلاق پاك و تقوا و نور هدايت بوده است.»(12)
در تفسير آيه 12 سوره لقمان، امام موسى بن جعفر(ع) خطاب به هشامبن حكم، چنين فرمودهاند: «مراد از حكمت، فهم و عقل است»(13)
محكم كار را، حكيم گويند. يعنى كسى كه، كار را از روى تشخيص و مصلحت انجام دهد. اين كلمه (حكيم) از اسماء حسنى الهى است. و الله عليم حكيم (نساء 26)، انك انت العليم الحكيم (بقره 32)، لااله الا هو العزيز الحكيم) (آل عمران6) زيرا او (خداى بارى تعالى) كارهايش متقن و محكم و از روى حكمت و مصلحت است.
تحقق تربيت اسلامى براساس حكمت است.
جايگاه حكمت در تعليم و تربيت اسلامى بر كسى پوشيده نيست و بايد اساس همه پرورشها و تعليمها همين مبنا باشد و بايد كه سياست و اخلاق و علمآموزى و هنر و اقتصاد و... هم اينگونه باشد، اگر غير از اين باشد، راهى عبث را پيمودهايم و در مسايل خود، با ناكامى مواجه خواهيم شد.
شهيد مطهرى در مساله تعليم و تربيت، عنايت خاصى به تعليم حكمت دارد و آرزويش تحقق تعليم و تربيت، براساس حكمت است. حكمتى كه بر تعقل و تفكر و داشتن روح علمى و عدم تعصب، پايدار باشد. ايشان در اين زمينه مىگويد:
«رشد شخصيت فكرى و عقلانى بايد در افراد و در جامعه پيدا بشود. يعنى قوه تجزيه و تحليل در مسايل بالا برود. پس در تعليم و تربيت، بايستى به دانشآموز مجال انديشه داد، او را ترغيب به تفكر كرد. جاى ترديد نيست كه در آموزش و پرورش، رشد فكرىدادن به متعلم، به شاگرد، به كودك، به بزرگ و جامعه، بايستى هدف قرار بگيرد. اگر معلم يا استاد يا خطيب يا واعظ و هر كه در مسند تعليم جاى دارد بايد بكوشد كه رشد فكرى يعنى قوه تجزيه و تحليل به دانشآموز بدهد. اگر همتش بر اين قرار گيرد كه هى بياموزد و فرا گيرد و حفظ كند، نتيجهاى نخواهد گرفت. آنچه كه ما راجع به عقل مىبينيم، مىرساند كه شخص به نيروى فكركردن، قادر مىشود كه استنباط، اجتهاد و ردّ فرع بر اصل بكند. در ادبيات، فلسفه و منطق، فقه و اصول و نيز فيزيك و رياضى، اجتهاد به همينگونه است.»(14)
ديگر انديشمندان هم، اين آراء و نظريات را تاييد كرده و معتقدند كه حكمت در سايه حيات معقول امكان دارد و شخصيت، در عبور از مراحل خام حيات طبيعى محض، به مراحل حيات معقول، قابل ساختهشدن است، به اين شكل كه:
«احساسات خام به احساسات تصعيدشده، تبديل گردد.
جريانات ذهنى گسيخته به انديشههاى مربوط، تبديل گردد.
محبت خام به محبتهاى معقول، تبديل گردد.
آرزوهاى دور و دراز به اميدهاى محرك، تبديل گردد.
علاقه و عشقهاى صورى به عشق و علاقههاى كمالبخش، تبديل گردد.
قناعت به مفاهيمى بىاساس، درباره خير و كمال، به تلاش و تكاپو براى دريافت واقعيت خير و كمال، تبديل گردد.
تقليد و پذيرش محض، به نظر و انديشه واقعيابى اصيل و مستقيم، تبديل گردد.
شطرنجبازىهاى عقل نظرى جزيى به هماهنگى عقل سليم و وجدان واقعبين، تبديل گردد.
بازى با تمايلات به اراده حسابشده تبديل گردد.
خود را تافته جدابافته از ديگر انسانها ديدن، به درك وحدت عالى انسانى و تساوى انسانها در هدف يا وسيله بودن، تبديل گردد.»(15)
پس جايگاه عقل و تفكر در نظام تعليم و تربيت ما، جايگاهى روشن دارد و بايد اين جايگاه را شناخت و در رشد و پرورش آن كوشيد، چرا كه در قرآن كريم و كلام معصومين ما سلامالله عليهم توجه خاصى به اين مطلب شده است: ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون(16) بدترين جنبندگان در نزد خدا، كسانى هستند كه از شنيدن و گفتن حق، كر و لالند و -در آيات خدا- تعقل نمىكنند. در حديثى از امام رضا(ع) چنين آمده است: «صديق كل امرىء عقله و عدوه جهله.»(17) دوست راستين هركس، عقل و هوشيارى او و دشمن واقعى هركس، جهل و نادانى اوست.
اميرالمومنين على(ع) فرمايد: يكى از صفات انسان كامل و سالك الىالله، اين است كه عقل خود را زنده كرده و نفس خود را ميرانده است (قد احيى عقله و امات نفسه)(18).
شهيدمطهرى با استفاده از كلام خدا و سخن معصومين، چنين نتيجه مىگيرند: «خدا آنهايى را هدايت مىكند، كه به راستى صاحبان عقلند.»(19)
پس انسان بايد بكوشد كه داراى حياتى معقول (حيات طيبه) شود و كمكم خود را از حيات طبيعى محض بالا بكشد، زيرا زمينهساز حكمت، حيات معقول است و بس، و حيات معقول با آن تعريفى كه دارد، حق حيات براى عموم انسانها است و اين حق را، نبايد دستخوش بازىهاى بازيگران (حيات طبيعى محض) قرار داد. حفظ و نگهدارى حيات انسانها، از دستبرد تمايلات افراد حياتنشناس به آسانىها نيست كه غالبا مىخوانيم و مىشنويم، اين كار بزرگ احتياج دارد به: شكستن قلعه پولادين «حب ذات» و رهاساختن آن در مسير گرديدنهاى عقلانى و وجدانى كه به جاى تورم و گرفتن حق حيات ديگران، حيات ديگران را بشناسد و شايستگى آن را براى ادامه قانونى الهى خود، واقعا بپذيرد و در اين گذرگاه، همه محصولات فكرى و عقلانى خود را، وسيله حيات رو به ورود در آهنگ كلى هستى، تلقى كند.»(20)
اينجاست كه تعليم و تربيت بايد در راستاى تحقق حكمت قرار گيرد و فرهنگ اصلاح شود تا اشخاص حكيم و فرزانه در جامعه رشد يابند، اگر تعليم و تربيت در راستاى حيات طبيعى محض(21) واقع شود، ثمرهاش چيزى جز خلاف عقل و حكمت را، نبايد انتظار داشت.
تعليم و تربيت بايد در راستاى تقويت عوامل درك و فراگيرى واقعيات حيات اصيل و تحريك نونهالان جامعه براى انتقال تدريجى «از حيات طبيعى محض» به ورود در «حيات معقول» باشد.(22)
بايد كه بزرگان و الگوهاى تربيتى ما، در راه تحقق اين امر، بيش از پيش كوشا باشند كه تحقق حكمت در كار و سياست و اجتماع و هنر و تعليم و تربيت و.. .ما بايد، از طرف آنان شروع و استمرار يابد و بايد كه بسيارى از سنتهاى غلط و خلاف عقل و شرع را، از ميان بردارند و سنتهاى نيكو را جايگزين نمايند تا مردم تبعيت و پيروى كنند چرا كه الناس على دين ملوكهم و بايد كه افكار و انديشههاى كار و تلاش و همه امورمان، براساس حكمت باشد و حكمت بايد در شيره جان انسانهاى حقپذير، سارى و جارى گردد و آنچه كه خلاف مصالح حكمت است، از چهره اجتماع زدوده شود و بايد كوشيد تا مردم ما، صاحب تربيتى عقلانى شوند تا در راستاى حكمت، گام برداشته و در حيات طيبه مسكن گزينند و تحقق اين امر دشوار است، مگر:
توام كردن عقل و علم
آزادكردن عقل از حكومت تلقينات محيط و عرف و عادتهاى اجتماعى
ترتيب اثر ندادن به قضاوتهاى مردم درباره انسان
داشتن روح علمى (نه تنها توجه به محفوظات)
آيندهنگرى
معاشرت با صالحان و نيكان
فراهم كردن زمينه كار و تلاش كه به گفته سقراط «كار سرمايه سعادت و نيكبختى است» و به گفته پاسكال «مصدر كليه مفاسد فكرى و اخلاقى، بيكارى است».
تقويت اداره
توجه به عبادت و پرستش
حفظ شرافت و كرامت (23)
سخن پايانى اين كه: بىشك خوشبختى انسان، در گرو استفاده از فعاليتهاى عقل سليم است كه با وجدان پاك و دريافتهاى فطرى آدمى هماهنگ است و شركت در آهنگ كلى هستى كه (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون) (24) و من، جن و انس را، جز براى عبادت و پرستشم، خلق نكردم و مقصود از عبادت، همان آگاهى به شركت در آهنگ كلى هستى و برقرارساختن ارتباط اختيارى با خداوند كمال برين است. يعنى قرارگرفتن در جاذبه ربوبى و تصفيه روح از آلودگىهاى حيوانى، و رذايل اخلاقى و تغييردادن «من مجازى» به «من حقيقى» (25) و اين، است كه امام صادق(ع) فرمودند: «العقل ما عبد به الرحمن و ما اكتسب به الجنان) (26) شخصى از امام ششم پرسيد، عقل چيست؟ فرمود چيزى است كه به وسيله آن، خدا را بپرستند و بهشت به دست آرند.
از جمله سفارشهاى لقمان به فرزندش، اين بود كه ما هم سخن خود را به همين سفارش خاتمه مىدهيم (يا بنى ان الدنيا بحر عميق، قد غرق فيها عالم كثير فلتكن سفينتك فيها تقوىا... و حشوها الايمان و شراعها التوكل و قيمها العقل و دليلها العلم و سكانها الصبر.) (27) پسرجانم دنيا، دريايى است ژرف، بسيار جهانى در آن غرقه شده، بايد در آن به كشتى تقواى خدا نشينى و آن كشتى را، از ايمان پر كنى و بادبانش از توكل برافرازى، ناخداى آن خرد، و رهنماى آن، دانش باشد و لنگرى از شكيبايى برايش بسازى.
کیهان
استاد شهيد مرتضى مطهرى از جمله افرادى است كه در عمر پربار خويش، توانست نقش بزرگى در احياى ايدئولوژى اصيل اسلامى داشته باشد. او با بينش اصيل و عقلانى خويش، به حكمت و فلسفه، جهتى سالم و حركتى نو بخشيد و آن را در خدمت جوانان عزيز اين مرز و بوم و بلكه جهان اسلام قرار داد. او با تدوين كتب و مقالات متقن و محكم خود، اساس فلسفه صدرايى يعنى حكمت متعاليه را رونق ديگرى بخشيد و با شرح منظومه حاج ملا هادى سبزوارى و... انديشههاى والاى استاد خويش مرحوم علامه طباطبايى را رواج داد. در بسيارى از موضوعات اصولى و عقلانى همچون «انسان و سرنوشت»، «عدل الهى» و «اصول فلسفه و روش رئاليسم» وارد شده و با شهامت كمنظير خويش، به بسط و تكميل آنها پرداخت و قطعاً اگر تعريف و تمجيد امام(ره) از اين شخصيت كم نظير نبود - بدخواهان بدانند كه با رفتن او، شخصيت اسلامى و علمى و فلسفيش نمىرود. من به دانشجويان و طبقه روشنفكر متعهد توصيه مىكنم كه كتابهاى اين استاد عزيز را نگذارند با دسيسههاى غير اسلامى فراموش شود(11)- برخى انسانهاى كج فهم نسبت به آراء و نظريات و شخصيتش، بىمهرى مىكردند، گرچه امروز بسيارى از آراء و نظرياتش مسكوت مانده و كمتر بدانها توجهى مىشود و اين مظلوميتى عظيمتر از شهادت اوست.
شهيد مطهرى به تأسى از حكما، براى فلسفه و حكمت به مفهوم عام و از نظرگاههاى مختلف تقسيماتى قايل بود، از جمله: حكمت استدلالى كه متكى بر قياس و برهان است و حكمت ذوقى كه سر و كارش با ذوق و الهام و اشراق است و حكمت تجربى كه سر و كارش با حس و تجربه و آزمايش است و حكمت جدلى كه براساس مشهورات در مسايل جهانى و كلى است. در اكثر كتب فلسفى خويش به مبانى حكمت استدلالى و ذوقى و بلكه حكمت متعاليه پرداخته و برافكار و انديشههاى مرحوم علامه طباطبايى در كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» پاورقى زده است و با تدوين مباحث آشنايى با علوم اسلامى، مباحث فلسفى و كلامى را مطرح و عرضه كرده است.
آنچه در اين مختصر تقديم مىشود بيان مباحث فلسفى به معناى خاص اين علم نيست، زيرا اين مباحث در كتب مرحوم استاد به تفصيل بحث شده و در دسترس همگان قرار دارد، بلكه بيان مطلب ديگرى است كه اسم خاصى جز همان حكمت را نمىتوان بر روى آن گذاشت و شايد بتوان آن را، حكمت ايمانى يا حكمت انسانى ناميد.
حكمت چيست؟
براى حكمت، معانى فراوانى ذكر كردهاند. از جمله؛ «شناخت اسرار جهان هستى و آگاهى از حقايق قرآن و رسيدن به حق، از نظر گفتار و عمل و «معرفت و شناسايى خداوند»(2).با مراجعه به اصل كلمه، مىتوان به دست آورد كه حكمت يك حالت و خصيصه درك و تشخيص است و به وسيله آن، شخص مىتواند حق و واقعيت را درك كند و مانع از فساد شود و كار را متقن و محكم انجام دهد. «على هذا، حكمت، حالت نفسانى و صفت روحى است، نه شىء خارجى، بلكه شىء محكم خارجى، از نتايج حكمت است».(3)
راغب گويد: «حكمت، رسيدن به حق به واسطه علم و عقل است.»(4)
در مجمعالبيان آمده است كه: «حكمت همان علم و دانشى است كه صاحبش را از جهل و نادانى مانع مىشود.»(5)
در قرآن كريم آمده است: «و من يوت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا»(6). و به هر كس حكمت داده شود، به يقين خيرى فراوان داده شده است.
در مجمع البيان آمده است: «مقصود از دادن حكمت، علم و توفيق براى عمل است.»(7) و اين كه حكمت گفته شده است، چونكه مانع از جهل و نادانى است و مرادف با فهم المعانى است. «الحكمة: فهم المعانى و سميت الحكمة لانها مانعة من الجهل.»(8)
در تفسير جلالين چنين آمده است: «يوتى الحكمهاى العلم النافع المؤدى الى العمل.»(9) اين كه حكمت مىدهد، يعنى علم مفيدى كه زمينهساز عمل است و بدان منجر مىشود.
مرحوم علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه گويد: الحكمة على ما يستفاد من موارد استعمالها هى المعرفة العلمية النافعة و هى وسط الاعتدال بين الجهل و الجربزة.»(10) حكمت آنطور كه از موارد استعمال و كاربردش استفاده مىشود، همان معرفت و شناخت علمى مفيد است كه از آن به حد وسط بين نادانى و جربزه تعبير مىشود (جربزه به معنى فكر كردن در چيزهايى كه بالاتر از ادراك است و در آنها نبايد فكر كرد.)
علماى علم اخلاق گويند: نخستين فضيلت و ملكه ارجمندى كه بشر را از تمامى موجودات امتياز مىدهد، حكمت است و حكمت را اين گونه تعريف كردهاند: علم به حقيقت موجودات است از حيثيت وجود آنها (حكمت نظرى) و اين كه شخص، امور معاش و معاد خود را، منظم و مرتب گرداند و به خوبى صلاح و فساد اعمال خود را، از هم تمييز دهد (حكمت عملى). هفت قوه و ملكه را در تحت «حكمت» مندرج نمودهاند، از جمله: ذكاوت، تذكر، تعقل، سرعت فهم، وجودت ذهن، صفاى ذهن، سهولت تعلم و معتقدند كه: هر كس اين قوا و ملكات در وى پديد گردد، مستعد و مهيا مىگردد براى قبول حكمت (11).
اما همه اين معانى را مىتوان يك جا جمع كرده و در تفسير حكمت، چنين گفت: «حكمتى كه قرآن از آن سخن مىگويد و خداوند به لقمان، عطا فرموده بود «لقد اتينا لقمان الحكمة» (سوره لقمان آيه12) مجموعهاى از معرفت و علم و اخلاق پاك و تقوا و نور هدايت بوده است.»(12)
در تفسير آيه 12 سوره لقمان، امام موسى بن جعفر(ع) خطاب به هشامبن حكم، چنين فرمودهاند: «مراد از حكمت، فهم و عقل است»(13)
محكم كار را، حكيم گويند. يعنى كسى كه، كار را از روى تشخيص و مصلحت انجام دهد. اين كلمه (حكيم) از اسماء حسنى الهى است. و الله عليم حكيم (نساء 26)، انك انت العليم الحكيم (بقره 32)، لااله الا هو العزيز الحكيم) (آل عمران6) زيرا او (خداى بارى تعالى) كارهايش متقن و محكم و از روى حكمت و مصلحت است.
تحقق تربيت اسلامى براساس حكمت است.
جايگاه حكمت در تعليم و تربيت اسلامى بر كسى پوشيده نيست و بايد اساس همه پرورشها و تعليمها همين مبنا باشد و بايد كه سياست و اخلاق و علمآموزى و هنر و اقتصاد و... هم اينگونه باشد، اگر غير از اين باشد، راهى عبث را پيمودهايم و در مسايل خود، با ناكامى مواجه خواهيم شد.
شهيد مطهرى در مساله تعليم و تربيت، عنايت خاصى به تعليم حكمت دارد و آرزويش تحقق تعليم و تربيت، براساس حكمت است. حكمتى كه بر تعقل و تفكر و داشتن روح علمى و عدم تعصب، پايدار باشد. ايشان در اين زمينه مىگويد:
«رشد شخصيت فكرى و عقلانى بايد در افراد و در جامعه پيدا بشود. يعنى قوه تجزيه و تحليل در مسايل بالا برود. پس در تعليم و تربيت، بايستى به دانشآموز مجال انديشه داد، او را ترغيب به تفكر كرد. جاى ترديد نيست كه در آموزش و پرورش، رشد فكرىدادن به متعلم، به شاگرد، به كودك، به بزرگ و جامعه، بايستى هدف قرار بگيرد. اگر معلم يا استاد يا خطيب يا واعظ و هر كه در مسند تعليم جاى دارد بايد بكوشد كه رشد فكرى يعنى قوه تجزيه و تحليل به دانشآموز بدهد. اگر همتش بر اين قرار گيرد كه هى بياموزد و فرا گيرد و حفظ كند، نتيجهاى نخواهد گرفت. آنچه كه ما راجع به عقل مىبينيم، مىرساند كه شخص به نيروى فكركردن، قادر مىشود كه استنباط، اجتهاد و ردّ فرع بر اصل بكند. در ادبيات، فلسفه و منطق، فقه و اصول و نيز فيزيك و رياضى، اجتهاد به همينگونه است.»(14)
ديگر انديشمندان هم، اين آراء و نظريات را تاييد كرده و معتقدند كه حكمت در سايه حيات معقول امكان دارد و شخصيت، در عبور از مراحل خام حيات طبيعى محض، به مراحل حيات معقول، قابل ساختهشدن است، به اين شكل كه:
«احساسات خام به احساسات تصعيدشده، تبديل گردد.
جريانات ذهنى گسيخته به انديشههاى مربوط، تبديل گردد.
محبت خام به محبتهاى معقول، تبديل گردد.
آرزوهاى دور و دراز به اميدهاى محرك، تبديل گردد.
علاقه و عشقهاى صورى به عشق و علاقههاى كمالبخش، تبديل گردد.
قناعت به مفاهيمى بىاساس، درباره خير و كمال، به تلاش و تكاپو براى دريافت واقعيت خير و كمال، تبديل گردد.
تقليد و پذيرش محض، به نظر و انديشه واقعيابى اصيل و مستقيم، تبديل گردد.
شطرنجبازىهاى عقل نظرى جزيى به هماهنگى عقل سليم و وجدان واقعبين، تبديل گردد.
بازى با تمايلات به اراده حسابشده تبديل گردد.
خود را تافته جدابافته از ديگر انسانها ديدن، به درك وحدت عالى انسانى و تساوى انسانها در هدف يا وسيله بودن، تبديل گردد.»(15)
پس جايگاه عقل و تفكر در نظام تعليم و تربيت ما، جايگاهى روشن دارد و بايد اين جايگاه را شناخت و در رشد و پرورش آن كوشيد، چرا كه در قرآن كريم و كلام معصومين ما سلامالله عليهم توجه خاصى به اين مطلب شده است: ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون(16) بدترين جنبندگان در نزد خدا، كسانى هستند كه از شنيدن و گفتن حق، كر و لالند و -در آيات خدا- تعقل نمىكنند. در حديثى از امام رضا(ع) چنين آمده است: «صديق كل امرىء عقله و عدوه جهله.»(17) دوست راستين هركس، عقل و هوشيارى او و دشمن واقعى هركس، جهل و نادانى اوست.
اميرالمومنين على(ع) فرمايد: يكى از صفات انسان كامل و سالك الىالله، اين است كه عقل خود را زنده كرده و نفس خود را ميرانده است (قد احيى عقله و امات نفسه)(18).
شهيدمطهرى با استفاده از كلام خدا و سخن معصومين، چنين نتيجه مىگيرند: «خدا آنهايى را هدايت مىكند، كه به راستى صاحبان عقلند.»(19)
پس انسان بايد بكوشد كه داراى حياتى معقول (حيات طيبه) شود و كمكم خود را از حيات طبيعى محض بالا بكشد، زيرا زمينهساز حكمت، حيات معقول است و بس، و حيات معقول با آن تعريفى كه دارد، حق حيات براى عموم انسانها است و اين حق را، نبايد دستخوش بازىهاى بازيگران (حيات طبيعى محض) قرار داد. حفظ و نگهدارى حيات انسانها، از دستبرد تمايلات افراد حياتنشناس به آسانىها نيست كه غالبا مىخوانيم و مىشنويم، اين كار بزرگ احتياج دارد به: شكستن قلعه پولادين «حب ذات» و رهاساختن آن در مسير گرديدنهاى عقلانى و وجدانى كه به جاى تورم و گرفتن حق حيات ديگران، حيات ديگران را بشناسد و شايستگى آن را براى ادامه قانونى الهى خود، واقعا بپذيرد و در اين گذرگاه، همه محصولات فكرى و عقلانى خود را، وسيله حيات رو به ورود در آهنگ كلى هستى، تلقى كند.»(20)
اينجاست كه تعليم و تربيت بايد در راستاى تحقق حكمت قرار گيرد و فرهنگ اصلاح شود تا اشخاص حكيم و فرزانه در جامعه رشد يابند، اگر تعليم و تربيت در راستاى حيات طبيعى محض(21) واقع شود، ثمرهاش چيزى جز خلاف عقل و حكمت را، نبايد انتظار داشت.
تعليم و تربيت بايد در راستاى تقويت عوامل درك و فراگيرى واقعيات حيات اصيل و تحريك نونهالان جامعه براى انتقال تدريجى «از حيات طبيعى محض» به ورود در «حيات معقول» باشد.(22)
بايد كه بزرگان و الگوهاى تربيتى ما، در راه تحقق اين امر، بيش از پيش كوشا باشند كه تحقق حكمت در كار و سياست و اجتماع و هنر و تعليم و تربيت و.. .ما بايد، از طرف آنان شروع و استمرار يابد و بايد كه بسيارى از سنتهاى غلط و خلاف عقل و شرع را، از ميان بردارند و سنتهاى نيكو را جايگزين نمايند تا مردم تبعيت و پيروى كنند چرا كه الناس على دين ملوكهم و بايد كه افكار و انديشههاى كار و تلاش و همه امورمان، براساس حكمت باشد و حكمت بايد در شيره جان انسانهاى حقپذير، سارى و جارى گردد و آنچه كه خلاف مصالح حكمت است، از چهره اجتماع زدوده شود و بايد كوشيد تا مردم ما، صاحب تربيتى عقلانى شوند تا در راستاى حكمت، گام برداشته و در حيات طيبه مسكن گزينند و تحقق اين امر دشوار است، مگر:
توام كردن عقل و علم
آزادكردن عقل از حكومت تلقينات محيط و عرف و عادتهاى اجتماعى
ترتيب اثر ندادن به قضاوتهاى مردم درباره انسان
داشتن روح علمى (نه تنها توجه به محفوظات)
آيندهنگرى
معاشرت با صالحان و نيكان
فراهم كردن زمينه كار و تلاش كه به گفته سقراط «كار سرمايه سعادت و نيكبختى است» و به گفته پاسكال «مصدر كليه مفاسد فكرى و اخلاقى، بيكارى است».
تقويت اداره
توجه به عبادت و پرستش
حفظ شرافت و كرامت (23)
سخن پايانى اين كه: بىشك خوشبختى انسان، در گرو استفاده از فعاليتهاى عقل سليم است كه با وجدان پاك و دريافتهاى فطرى آدمى هماهنگ است و شركت در آهنگ كلى هستى كه (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون) (24) و من، جن و انس را، جز براى عبادت و پرستشم، خلق نكردم و مقصود از عبادت، همان آگاهى به شركت در آهنگ كلى هستى و برقرارساختن ارتباط اختيارى با خداوند كمال برين است. يعنى قرارگرفتن در جاذبه ربوبى و تصفيه روح از آلودگىهاى حيوانى، و رذايل اخلاقى و تغييردادن «من مجازى» به «من حقيقى» (25) و اين، است كه امام صادق(ع) فرمودند: «العقل ما عبد به الرحمن و ما اكتسب به الجنان) (26) شخصى از امام ششم پرسيد، عقل چيست؟ فرمود چيزى است كه به وسيله آن، خدا را بپرستند و بهشت به دست آرند.
از جمله سفارشهاى لقمان به فرزندش، اين بود كه ما هم سخن خود را به همين سفارش خاتمه مىدهيم (يا بنى ان الدنيا بحر عميق، قد غرق فيها عالم كثير فلتكن سفينتك فيها تقوىا... و حشوها الايمان و شراعها التوكل و قيمها العقل و دليلها العلم و سكانها الصبر.) (27) پسرجانم دنيا، دريايى است ژرف، بسيار جهانى در آن غرقه شده، بايد در آن به كشتى تقواى خدا نشينى و آن كشتى را، از ايمان پر كنى و بادبانش از توكل برافرازى، ناخداى آن خرد، و رهنماى آن، دانش باشد و لنگرى از شكيبايى برايش بسازى.
کیهان
لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در یک شنبه 30 خرداد 1389 ساعت 11:05 PM
نظرات 0
