
دیری است که دعاهایمان «ندبه» شده است و هر صبح جمعه مشعل چشم های ما با زلال اشک روشن می شود . و من در کوچه های سرگردان «غیبت» تو را می جویم، شاید مرا به میهمانی نگاهت بخوانی.
کویر وجودم در انتظار باران ظهور توست. و برکه کوچک هستی ام به نظاره دریای حضورت.
پیکر خسته به خاک نشسته ام را تنها تو و یاد تو به دیار قرار می رساند.
آه ای حضور! ای دریای نور! دلم در کوچه های انتظار گرفته است، به دنبال روزنه ای، نسیمی، آوایی، نمی دانم، در پی چه کسی هستم
کسی که سبد بلورین دعایم را پر از استجابت کند؛
و در طاقچه خاکستری وجودم برگ سبزی، گل سرخی و شاید هم چکاوک و خوشخوان و زیبایی به یادگار گذارد.
تو را در کوچه باغهای امید می جویم و در سجاده های بی ریا می بینم.
نام تو را و عکس آسمانی ات را در ماه جستجو می کردم و در لبهای نیایش و اشک های «ندبه» دیدم.
این تویی، با همه بزرگی ات،
در دل های کوچک کودکان، کودکان شهر با سینی هایی پر از شور و نیاز تا برای نیمه شعبان شمع روشن کنند. در دست های دخترکان، فرشته هایی که در جمکران به نماز می ایستند و در قنوت نیازهای کودکی آنها «دعای فرج» به سان حریر سبز در آسمان خیالشان موج می زند و به سوی تو می آید.
آنگاه شکوفه های صورتی امید بر این حریر سبز می بارد و به سوی آنان باز می گردد و شکوفه خنده بر لبان آنها می شکفد.
امروز از آن توست و فرداها برای تو ای آفتاب پنهان!
آدم (ع) آمد تا تو بمانی؛
نوحه نوح از هجران تو بود و کشتی او
بقیه در ادامه
ادامه مطلب
