علی اصغر (ع)

656

یکى از فرزندان امام حسین علیه السلام نوزاد شیرخوارى بود که از تشنگى در روز عاشورا بى تاب شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: «از یاران و فرزندانم، کسى جز این کودک نمانده است. نمى بینید که چگونه از تشنگى بى تاب است؟» در «نفس المهموم» آمده است که فرمود: «اِنْ لَمْ تَرْحَمُوُنى فَاْرحَمُوا هَذَا الطِّفْل» و در حال گفت وگو بود که تیرى از کمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر را درید. امام حسین علیه السلام خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشید.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 آذر 1394  ساعت 11:19 AM | نظرات (1)

رقیه (س)

یکى از جلوه هاى باشکوه حرکت کاروان امام حسین علیه السلام ، حضور کودکان همراه امام حسین علیه السلام و خاندان مکرم ایشان است. این حضور شورانگیز به شکوه حرکت امام حسین علیه السلام رنگ و بوى خاصى بخشید.

2323

دختر سه یا چهار ساله ابا عبداللّه الحسین علیه السلام است که در سفر کربلا، همراه اسیران اهل بیت بود و در شام، شبى، پدر را به خواب دید و پس از بیدار شدن بسیار گریست و بى تابى کرد. خبر به یزید رسید. به دستور او، سر مهطر امام علیه السلام را نزد او بردند. رقیه از این منظره، بیشتر ناراحت و رنجور شد و همان روزها در خرابه شام (که محل اقامت موقت اهل بیت علیهم السلام بود) جان داد.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 آذر 1394  ساعت 11:16 AM | نظرات (0)

نقش کودکان و نوجوانان در نهضت حسینی علیه السلام

نقش کودکان و نوجوانان در نهضت حسینی علیه السلام

در جنگ ها، اگر نیروهای نظامی در برابر یکدیگر قرار بگیرند، مردم تلفات جانی و مالی آن را عادی می دانند و عواطف آنان جز برای مدتی کوتاه برانگیخته نمی شود. با این حال، اگر جنگ به شهرها و مناطق غیرنظامی سرایت کند و زنان و کودکان و نوجوانان و افراد بی طرف، طمعه آتش جنگ شوند، حتی انسان های سنگ دل و بی عاطفه نیز عاملان آن را سرزنش می کنند. در واقعه عاشورا، کودکان و نوجوانان همپای بزرگ سالان، نقش مؤثری ایفا کردند که در سه جنبه قابل بررسی است:

الف) زنده نگه داشتن یاد عاشورا

شهادت و اسارت کودکان و نوجوانان در کربلا، دلِ سنگ را می شکند و دیده هر خشک چشمی را تر می کند و این مسئله، سبب زنده نگه داشتن یاد و خاطره عاشورا می شود.

ب) هدایت گنه کاران

شهادت کودکان و نوجوانان سبب هدایت گنه کاران می شود؛ زیرا عواطف آنها را برمی انگیزد و آنها را متأثر می سازد و اشکشان را جاری می کند. آشکارا است که اشک چشم، آلودگی های دل را شست وشو می دهد و هنگامی که این مسئله تکرار شود، سرانجام چشم دل او باز می شود و چراغ پر فروغ هدایت و کشتی نجات را می بیند و به آن سو حرکت می کند.

ج) پیام رسانی نهضت عاشورا

کودکان و نوجوانان عاشورا یا جنگیدند و به شهادت رسیدند یا به اسارت درآمدند و پیام نهضت عاشورا را به مردم رساندند.

برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی حوزه فصل ششم: کودک و نوجوان و عاشورا



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 آذر 1393  ساعت 12:10 AM | نظرات (1)

کودکان ونوجوانان حاضردرکربلا

ashura

یکی از جلوه های باشکوه حرکت کاروان امام حسین علیه السلام ، حضور کودکان همراه امام حسین علیه السلام و خاندان مکرم ایشان است. این حضور شورانگیز به شکوه حرکت امام حسین علیه السلام رنگ و بوی خاصی بخشید.

علی اصغر علیه السلام

یکی از فرزندان امام حسین علیه السلام نوزاد شیرخواری بود که از تشنگی در روز عاشورا بی تاب شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: «از یاران و فرزندانم، کسی جز این کودک نمانده است. نمی بینید که چگونه از تشنگی بی تاب است؟» در «نفس المهموم» آمده است که فرمود: «اِنْ لَمْ تَرْحَمُوُنی فَاْرحَمُوا هَذَا الطِّفْل» و در حال گفت وگو بود که تیری از کمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم علی اصغر را درید. امام حسین علیه السلام خون گلوی او را گرفت و به آسمان پاشید.

رقیه

دختر سه یا چهار ساله ابا عبداللّه الحسین علیه السلام است که در سفر کربلا، همراه اسیران اهل بیت بود و در شام، شبی، پدر را به خواب دید و پس از بیدار شدن بسیار گریست



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه 1 آذر 1393  ساعت 6:54 PM | نظرات (3)

درد دل حضرت رقیه با سر پدر

ashura

قسمت هایی از درد و دل حضرت رقیه(س) با سر مبارک امام حسین(ع):
«یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبکَ بِدِمائکَ!
یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی قَطع وَ رِیدَیْکَ! 
یا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتمنی علی صِغَر سِنّی! 
یا أبَتاهُ، مَنْ بَقی بَعْدَک نَرْجوه؟ یا أبَتاهُ، مَنْ لِلْیتیمة حَتّی تَکْبُر»
باباجان کی صورتت رو با خون خضاب کرده؟
کی رگ های گردنت رو بریده؟:(
باباجان کی مرا در کودکی یتیم کرده؟
باباجان بعد از تو به کی امیدوار باشم؟
باباجان این دختر یتیم را کی نگهداری و بزرگ کند… 
«أیْنَ أبی وَ والدی وَ الْمُحامی عَنّی»
کجاست بابای من؟
یه قسمت از مقتل هست که اومده:
فَنادیِ الرَّأسُ بِنْتَهُ، إلیَّ إلیَّ، هَلُمّی فَأنا لَک بِالانْتظار.
فغُشیَ علیها غشْوةً لمْ تُفقْ بعدها، فحرَّ کوها 
فَإذا هیَ قدْ فارقتْ روحها الدُّنیا…»
«آن رأس شریف دختر را صدا کرد که به سوی من بیا، من منتظرت هستم،
او غش کرد و دیگر به هوش نیامد، چون او را حرکت دادند
متوجّه شدند که روح شریفش از بدن مفارقت کرده و به خدمت پدر شتافته است .

منبع : مجله بنیانا  



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 آبان 1393  ساعت 1:55 AM | نظرات (2)

رباب با آب

کودکان اباعبداللهی

با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید رباب با آب هم قافیه باشد؟!… 
گاه روضه خوان ها زیادی شلوغش میکنند…
حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود…
هدف های روشنی داشت….
چشم عباس…
گلوی تو…
سینه ی حسین…
تنها تو بودی که خوب فهمیدی استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه بود:(
شش ماه علی بودن را طاقت آوردی!
خون تو جاذبه ی زمین را از بین برد…

حالا پدرت یک قدم سوی خیمه می رود…
برمی گردد….
می رود…
بر می گردد…
می رود…
عرق شرم مرد را تشنه تر می کرد….:((
باز هم یک قدم میرود برمی گردد…

می رود پشت خیمه ها با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره می سازد….
تا دیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند…
رباب می رسد از راه ….با نگاه… با یک جمله ی کوتاه …
آه آقا خودتان که سالمید ان شالله…
اصغرم فدای سرت…

کودکان اباعبداللهی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 آبان 1393  ساعت 10:15 PM | نظرات (2)

شامیان خیلی بدند بابای من

کودکان اباعبداللهی

باباجون بابای خوب من سلام
از سفر بگو چی آوردی برام
باباجون منم رقیه دخترت
دخت یاس کبود پرپرت
چه عجب ماها رو یاد کردی بابا
دل زاره ما رو شاد کردی بابا
شامیا خیلی بدن بابای من
عمه رو خیلی زدند بابای من:((
به پاهام با تازیونه میزدند
بچه ها رو بی بهونه میزدند
دیگه من از زندگی خسته شدم
تو که نیستی مرغ پربسته شدم
عمه زینب به خدا خون دلم
دیگه بعد بابا محزونه دلم
میدونی عمه یتیمی مشکله…

کودکان اباعبداللهی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 آبان 1393  ساعت 10:04 PM | نظرات (2)

معرفی کتابی کودکانه در مورد وقایع کربلا

دو چشم ناتمام

محبوبه زارع

بوستان کتاب

عبدالله و قاسم فرزندان امام حسن (علیه السلام) هستند . عبدالله فرزند کوچک امام در پی یافتن پاسخی برای سوالات خود در مورد علت صلح پدر و عدم مبارزه‌اش با ظلم روانه کربلا شد . عبدالله که دلی پر سوال داشت ابتدا از مادر جویای علت صلح پدر می شود مادر توان سخن گفتن را در خود نمی بیند اشک بر چشمانش حلقه می‌زند که من به این کودک چه بگویم تا بفهمد که پدرش چقدر غریب بود .

عبدالله به خودش قول می دهد که حتما از عمویش پرس و جو کند. شبی عبدالله که دیگران توان صبر را نداشت دست ابا عبدالله(علیه السلام) را می‌گیرد و او را در پشت خیام می‌برد تا دیگر کسی مزاحم پرسش او نباشد. عمو چرا بابا نجنگید و صلح کرد؟ اصلا تا قبل از آن بابای من به میدان نبرد رفته است اباعبدالله(علیه السلام) پاسخ می دهد بله پدر شما در میدان جنگ مبارزه کرده است مثلا در جنگ صفین شجاعت بسیاری از خود نشان داد. اما در مورد علت صلح ، پدرت غریب بود به طوری که خود با اشاره به گله گوسفندانی که از جایی کوچ داده می‌شدند فرمود اگر تنها این مقدار یار داشتم جهاد می‌کردم . عبدالله گفت چرا بابا غریب بود؟

قصه غربت داستان بی انتهای علی و اولاد اوست و تنها محدود به جریان عاشورا نیست. نوجوان امام حسن(علیه السلام) از عمو اذن میدان می‌خواهد اما حسین(علیه السلام) نمی پذیرد قاسم پس از اصرار فراوان عاقبت به یاد گفته پدر می افتد که اگر روزی دلت خیلی به درد آمد به سراغ این نامه برو. نامه را یافت به عمو نشان داد و اذن میدان را گرفت عاشقانه به میدان رفت و رجز خوانی کرد و در هنگام شهادت عمو را صدا کرد عمو کمکم کن . حسین(علیه السلام) چون باز شکاری به سوی او رفت و نعش بی جان پسر برادر را بر دوش گرفت .

ابا عبدالله(علیه السلام) در روز عاشورا با عزیزانش وداع کرد و آماده نبرد شد عبدالله که چندین بار هم‌چون برادرش قاسم درخواست مبارزه خواست اکنون بی صبرانه منتظر شهادت بود اما عمو اذنش نداد. وقتی حسین خونین مورد هجوم دشمن قرار گرفت عبدالله دیگر توان نداشت بنشیند و نظاره گر باشد با پای پیاده به سمت عمو رفت زینب(سلام الله علیها) فریاد کرد عبدالله جان نرو . عبدالله گفت : عموی را می‌کشند؟!

عبدالله زخمی بر زمین افتاد و در آغوش عمو درلحظه شهادت گفت : عمو فهمیدم چرا پدرم غریب بود اما عمو تو از او هم غریب‌تری..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 آبان 1393  ساعت 10:34 AM | نظرات (1)

عطش

2222

 

عطش، خورشید را سیراب میکرد      

گل شش ماهه را بیتاب میکرد

تنی بیدست، با مشگی پر از آب

وضو در چشمه ی مهتاب میکرد!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 آبان 1393  ساعت 2:53 AM | نظرات (0)

عمه، بابایم کجاست؟

اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»

وداع زینب علیهاالسلام با رقیه علیهاالسلام

5454

وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده، شام بوی رقیه علیهاالسلام را می دهد، رقیه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت.زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.

پرواز به سوی پدر

وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل گرفت و عقده های دل را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغوش گرم. پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی ناله های شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.

راز دل با پدر

6466

هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:

پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟

پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟

پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟

پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشم های گریان من خواهد بود؟

پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 18 آبان 1393  ساعت 9:54 AM | نظرات (0)

تعداد صفحات :2   1   2