درد دل حضرت رقیه با سر پدر

ashura

قسمت هایی از درد و دل حضرت رقیه(س) با سر مبارک امام حسین(ع):
«یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبکَ بِدِمائکَ!
یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی قَطع وَ رِیدَیْکَ! 
یا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتمنی علی صِغَر سِنّی! 
یا أبَتاهُ، مَنْ بَقی بَعْدَک نَرْجوه؟ یا أبَتاهُ، مَنْ لِلْیتیمة حَتّی تَکْبُر»
باباجان کی صورتت رو با خون خضاب کرده؟
کی رگ های گردنت رو بریده؟:(
باباجان کی مرا در کودکی یتیم کرده؟
باباجان بعد از تو به کی امیدوار باشم؟
باباجان این دختر یتیم را کی نگهداری و بزرگ کند… 
«أیْنَ أبی وَ والدی وَ الْمُحامی عَنّی»
کجاست بابای من؟
یه قسمت از مقتل هست که اومده:
فَنادیِ الرَّأسُ بِنْتَهُ، إلیَّ إلیَّ، هَلُمّی فَأنا لَک بِالانْتظار.
فغُشیَ علیها غشْوةً لمْ تُفقْ بعدها، فحرَّ کوها 
فَإذا هیَ قدْ فارقتْ روحها الدُّنیا…»
«آن رأس شریف دختر را صدا کرد که به سوی من بیا، من منتظرت هستم،
او غش کرد و دیگر به هوش نیامد، چون او را حرکت دادند
متوجّه شدند که روح شریفش از بدن مفارقت کرده و به خدمت پدر شتافته است .

منبع : مجله بنیانا  



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 آبان 1393  ساعت 1:55 AM | نظرات (2)

رباب با آب

کودکان اباعبداللهی

با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید رباب با آب هم قافیه باشد؟!… 
گاه روضه خوان ها زیادی شلوغش میکنند…
حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود…
هدف های روشنی داشت….
چشم عباس…
گلوی تو…
سینه ی حسین…
تنها تو بودی که خوب فهمیدی استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه بود:(
شش ماه علی بودن را طاقت آوردی!
خون تو جاذبه ی زمین را از بین برد…

حالا پدرت یک قدم سوی خیمه می رود…
برمی گردد….
می رود…
بر می گردد…
می رود…
عرق شرم مرد را تشنه تر می کرد….:((
باز هم یک قدم میرود برمی گردد…

می رود پشت خیمه ها با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره می سازد….
تا دیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند…
رباب می رسد از راه ….با نگاه… با یک جمله ی کوتاه …
آه آقا خودتان که سالمید ان شالله…
اصغرم فدای سرت…

کودکان اباعبداللهی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 آبان 1393  ساعت 10:15 PM | نظرات (2)

شامیان خیلی بدند بابای من

کودکان اباعبداللهی

باباجون بابای خوب من سلام
از سفر بگو چی آوردی برام
باباجون منم رقیه دخترت
دخت یاس کبود پرپرت
چه عجب ماها رو یاد کردی بابا
دل زاره ما رو شاد کردی بابا
شامیا خیلی بدن بابای من
عمه رو خیلی زدند بابای من:((
به پاهام با تازیونه میزدند
بچه ها رو بی بهونه میزدند
دیگه من از زندگی خسته شدم
تو که نیستی مرغ پربسته شدم
عمه زینب به خدا خون دلم
دیگه بعد بابا محزونه دلم
میدونی عمه یتیمی مشکله…

کودکان اباعبداللهی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 آبان 1393  ساعت 10:04 PM | نظرات (2)

معرفی کتابی کودکانه در مورد وقایع کربلا2

نام کتاب:عطر عطش

نویسنده: سارا عرفانی

ناشر:سوره مهر

اين مجموعه دربرگيرنده 84 داستان «كوتاه كوتاه» است كه به كوشش سارا عرفاني گردآوري شده‌اند.

 

آنچه در مرور اغلب داستان‌هاي اين مجموعه درمي‌يابيم، علاقه جواناني است كه با خلق قالب‌هايي متنوع‌تر محتوايي و تحليل مضامين اين واقعه از زواياي مختلف، درصددند تا دلبستگي خود را با انديشه‌هاي دروني‌تر به مخاطبان ارايه كنند.

 

تاملي دقيق در مضمون مورد نظر همراه با سادگي زبان و رواني لحن داستاني از ديگر اختصاصات داستان‌هاي اين كتاب به شمار مي‌آيند.

 

داستان «بلندي» اين‌گونه نوشته شده است: «من از اين بالا همه جا را مي‌بينم. من از اينجا... همه آدم‌ها و اسب‌ها را مي‌بينم. چقدر آدم!...چقدر اسب..! من از اين بالا حتي روردخانه‌اي را مي‌بينم. چقدر آب!كاش كسي جرعه اي آب به من بدهد..تا كنون پدر مرا روي دست‌هايش بلند نكرده بود؛ نمي‌دانم اكنون چرا اين كار را كرده... من از اين بالا كسي را مي‌بينم كه تيري سه شعبه به گمانم گذاشته و به سوي ما نشانه رفته است. من...»

«عباس بچه‌ها»، «محبوبه شب»، «حسرت»، «اميد»، «دعوت»، «فرصت»، «روشنايي شب»، و «سفارش»، نام برخي از داستان‌هاي اين كتابند.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 آبان 1393  ساعت 10:37 AM | نظرات (1)

معرفی کتابی کودکانه در مورد وقایع کربلا

دو چشم ناتمام

محبوبه زارع

بوستان کتاب

عبدالله و قاسم فرزندان امام حسن (علیه السلام) هستند . عبدالله فرزند کوچک امام در پی یافتن پاسخی برای سوالات خود در مورد علت صلح پدر و عدم مبارزه‌اش با ظلم روانه کربلا شد . عبدالله که دلی پر سوال داشت ابتدا از مادر جویای علت صلح پدر می شود مادر توان سخن گفتن را در خود نمی بیند اشک بر چشمانش حلقه می‌زند که من به این کودک چه بگویم تا بفهمد که پدرش چقدر غریب بود .

عبدالله به خودش قول می دهد که حتما از عمویش پرس و جو کند. شبی عبدالله که دیگران توان صبر را نداشت دست ابا عبدالله(علیه السلام) را می‌گیرد و او را در پشت خیام می‌برد تا دیگر کسی مزاحم پرسش او نباشد. عمو چرا بابا نجنگید و صلح کرد؟ اصلا تا قبل از آن بابای من به میدان نبرد رفته است اباعبدالله(علیه السلام) پاسخ می دهد بله پدر شما در میدان جنگ مبارزه کرده است مثلا در جنگ صفین شجاعت بسیاری از خود نشان داد. اما در مورد علت صلح ، پدرت غریب بود به طوری که خود با اشاره به گله گوسفندانی که از جایی کوچ داده می‌شدند فرمود اگر تنها این مقدار یار داشتم جهاد می‌کردم . عبدالله گفت چرا بابا غریب بود؟

قصه غربت داستان بی انتهای علی و اولاد اوست و تنها محدود به جریان عاشورا نیست. نوجوان امام حسن(علیه السلام) از عمو اذن میدان می‌خواهد اما حسین(علیه السلام) نمی پذیرد قاسم پس از اصرار فراوان عاقبت به یاد گفته پدر می افتد که اگر روزی دلت خیلی به درد آمد به سراغ این نامه برو. نامه را یافت به عمو نشان داد و اذن میدان را گرفت عاشقانه به میدان رفت و رجز خوانی کرد و در هنگام شهادت عمو را صدا کرد عمو کمکم کن . حسین(علیه السلام) چون باز شکاری به سوی او رفت و نعش بی جان پسر برادر را بر دوش گرفت .

ابا عبدالله(علیه السلام) در روز عاشورا با عزیزانش وداع کرد و آماده نبرد شد عبدالله که چندین بار هم‌چون برادرش قاسم درخواست مبارزه خواست اکنون بی صبرانه منتظر شهادت بود اما عمو اذنش نداد. وقتی حسین خونین مورد هجوم دشمن قرار گرفت عبدالله دیگر توان نداشت بنشیند و نظاره گر باشد با پای پیاده به سمت عمو رفت زینب(سلام الله علیها) فریاد کرد عبدالله جان نرو . عبدالله گفت : عموی را می‌کشند؟!

عبدالله زخمی بر زمین افتاد و در آغوش عمو درلحظه شهادت گفت : عمو فهمیدم چرا پدرم غریب بود اما عمو تو از او هم غریب‌تری..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 آبان 1393  ساعت 10:34 AM | نظرات (1)

هیئت عزاداری کودکان در دولاب تهران

اگر علاقمند به مشاهده صحنه های زیبا و به یادماندنی هستید، حتما این ویدئو را مشاهده کنید. این فیلم صحبت های کودکانی را به تصویر کشیده است که عاشقانه برای امام حسین(ع) تکیه ای برپا کرده اند و در عزای آن امام همام به سوگ نشسته اند. هیئت این بچه ها همه مشخصات هیئت های بزرگ را داراست.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 22 آبان 1393  ساعت 11:59 AM | نظرات (1)

تعداد صفحات :4   1   2   3   4