قرآن تنها مجموعه قوانين نيست.محتويات قرآن صرفا يك سلسله مقررات و قوانين خشك بدون تفسير نيست.در قرآن،هم قانون است و هم تاريخ و هم موعظه و هم تفسير خلقت و هم هزاران مطلب ديگر.قرآن همان طورى كه در مواردى به شكل بيان قانون دستور العمل معين مى‏كند و در جاى ديگر وجود و هستى را تفسير مى‏كند،راز خلقت زمين و آسمان و گياه و حيوان و انسان و راز موتها و حياتها،عزتها و ذلتها،ترقيها و انحطاطها،ثروتها و فقرها را بيان مى‏كند.

قرآن كتاب فلسفه نيست،اما نظر خود را درباره جهان و انسان و اجتماع-كه سه موضوع اساسى فلسفه است-به طور قاطع بيان كرده است.قرآن به پيروان خود تنها قانون تعليم نمى‏دهد و صرفا به موعظه و پند و اندرز نمى‏پردازد بلكه با تفسير خلقت‏به پيروان خود طرز تفكر و جهان بينى مخصوص مى‏دهد.زير بناى مقررات اسلامى در باره امور اجتماعى از قبيل مالكيت،حكومت،حقوق خانوادگى و غيره همانا تفسيرى است كه از خلقت و اشياء مى‏كند.

از جمله مسائلى كه در قرآن كريم تفسير شده موضوع خلقت زن و مرد است.قرآن در اين زمينه سكوت نكرده و به ياوه گويان مجال نداده است كه از پيش خود براى مقررات مربوط به زن و مرد فلسفه بتراشند و مبناى اين مقررات را نظر تحقير آميز اسلام نسبت‏به زن معرفى كنند.اسلام،پيشاپيش نظر خود را درباره زن بيان كرده است.

اگر بخواهيم ببينيم نظر قرآن درباره خلقت زن و مرد چيست،لازم است‏به مساله سرشت زن و مرد-كه در ساير كتب مذهبى نيز مطرح است-توجه كنيم.قرآن نيز در اين موضوع سكوت نكرده است.بايد ببينيم قرآن زن و مرد را يك سرشتى مى‏داند يا دو سرشتى;يعنى آيا زن و مرد داراى يك طينت و سرشت مى‏باشند و يا داراى دو طينت و سرشت؟قرآن با كمال صراحت در آيات متعددى مى‏فرمايد كه زنان را از جنس مردان و از سرشتى نظير سرشت مردان آفريده‏ايم.قرآن درباره آدم اول مى‏گويد:«همه شما را از يك پدر آفريديم و جفت آن پدر را از جنس خود او قرار داديم‏»(سوره نساء آيه 1).درباره همه آدميان مى‏گويد:«خداوند از جنس خود شما براى شما همسر آفريد»(سوره نساء و سوره نحل و سوره روم).

در قرآن از آنچه در بعضى از كتب مذهبى هست كه زن از مايه‏اى پست‏تر از مايه مرد آفريده شده و يا اينكه به زن جنبه طفيلى و چپى داده‏اند و گرفته‏اند كه همسر آدم اول از عضوى از اعضاى طرف چپ او آفريده شده،اثر و خبرى نيست.عليهذا در اسلام نظريه تحقير آميزى نسبت‏به زن از لحاظ سرشت و طينت وجود ندارد.

 كتاب: مجوعه آثار ج‏19 ص 130

 نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى


سومين عاملي که موجب رشد  تکامل انسان ميشود عمل است.

در زندگي عوامل و عناصر متضاد و متخالفي وجود دارد که همواره انسان را به مبارزه و عمل ميکشاند و و نه تنها انسان ، که در پيامون محيط حيوان نيز موانع و عوامل گوناگوني در کارند که او را به مبارزه و انتخاب  مي کشانند.  انسان همواره در تلاش است تا در گير و دار زندگي به گونه اي خود را به سرمنزل مقصود کشاند ، و چون موجودي آگاه و صاحب اختيار است همواره بر سرچند راهيهاي انتخاب قرار ميگيرد ، و به ناگزير ميبايست راه و مسير مشخصي را براي خود انتخاب کرده و بر اساس آن دست به عمل بزند.

انسان موجودي از پيش ساخته شده نيست که راه زندگي او را ديگري تعيين کرده باشد . وي موجودي است که بايد با انتخاب و عمل خويش خود را بسازد . او در ميان تمام پديده هاي آفرينش تنها موجودي است که امکانها و راههاي بسيار برايش وجود دارد و تا در برابر آنها موضعگيري نکند و دست به عمل نزند ، رشد پيدا نميکند. توجه به علم و اصالت آن در زندگي و لزوم آن براي انسان از جمله مسائلي است که در اکثر مکتبهاي عقيدتي و سيستمهاي فکري به ان توجه دقيق شده است براي نمونه مي توان از مکتب مارکسيسم نام برد.

مارکسيسم کار و عمل را يکي از ابعاد مهم فعاليتهاي نوع انسان ميداند، چراکه در ميان همه موجودات جهان تنها انسان است که با طبيعت رابطه برقرار کرده ، با عمل و کار خويش به دگرگوني آن مي پردازد ، ودر اين ميان خود نيز دگرگون مي شود به عبارت ديگر کار و عمل ، انسان را ساخته و به وجود او شکلي متناسب با ابزار توليد و روابط اجتماعي حاکم بر جامعه مي بخشد . از نظر مارکس انسان به وسيله کار و آن هم بارهايي از کار تخصصي ميتواند با جامعه و محيط ارتباط    بر قرارکرده ، خود را تام و تمام سازد .البته انسان زماني مي تواند بوسيله کار ، خود را کامل سازد که در فرايند کار خويش ، با آگاهي و توجه به کار عمل کند ، نه آنکه همچون نظام سرمايه داري بوسيله کار ناآگاهانه خود را تباه کرده و مسخ نمايد.


اين نکته در انديشه مارکس قابل تأکيد است که انسان بايد در جهت شرايط حاکم بر تاريخ دست به انتخاب و عمل بزند. آدمي بايد شرايط تاريخي را بشناسد و در مسير ان عمل کند ، اما اينکه چگونه ميتوان مسير تاريخ را شناخت ، به گمان مارکس آنهم از راه عمل ميسر است ، يعني بايد ار برج عاج خويش به در آمد و به کوچه و بازار رفت تا در ميان مردم حقيقت را پيدا نمود.

خلاصه اينکه در اين مکتب انسان بايد بوسيله کار و عمل خود در مسير تاريخ خويشتن را بسازد

مکتب اگزيستانسياليزم، بويژه طرفداران سارتر نيز انتخاب و عمل را عنصر اصلي سازندگي انسان ميدانند.به بيان ديگر اين مکتب انسان را چيزي جز انتخاب و عمل نمي داند . در اين مکتب بشر همان است که از خود ميسازد . و انسان نه تنها مسئوليت خود را به دوش دارد که با انتخاب و عمل خود مسئوليت کلي انسانها را به نيز برعهده ميگيرد.، انسان با انتخاب راه خود ، راه همه آدميان را تعيين ميکند . بدين معنا که هر فرد بايد با خود بينديشد که آيا راضي است انتخاب او به عنوان ملاک براي رفتارديگران باشدبه گونه اي که به عنوان يک قاعده و اصل اخلاقي درآيد يا نه؟

همانگونه که اشاره کرديم عمل از نظر قرآن از آنچنان اهميتي برخوردار است که موجب رشد و تکامل انسان شناخته شده است . به عبارت ديگر عمل سازنده شخصيت انسان است.((لکلٍّ درجاتٌ ممّا عملوا)) براي هر کس بر اساس آنچه کرده است درجاتي است(انعام 132)

آيه فوق مراتب و درجات کمال انساني را در رابطه با عمل مطرح مي نمايد. در واقع اعمال انسان موجب شکوفايي استعدادهاي نهفته در روح و روان انسان ميشود اعمال مثبت موجب رشد استعدادهاي مثبت ميشود و اعمال منفي نيز موجب به فعليت رسيدن استعدادهاي منفي انسان ميشود. به بيان ديگر اعمال مومن موجب ميشود تا در حد غرايز و ((خود طبيعي)) باقي بماند.

>>>>


دومين عامل تکامل انسان ايمان است. و منظور از ايمان نيز عبارتست از اعتقاد قلبي به خدا و فرامين او همراه با تسليم به آنها. ايمان به غير از علم است ، چرا که قرآن از کافراني سخن مي گويد که با وجود علم و آگاهي به سوي کفر گرايش داشتند . از جمله بايد از شيطان نام برد که خدا را مي شناخت ، به معاد نيز اعتقاد داشت و مي دانست که انبياء از سوي خدا مبعوث شده اند ولي با اين وجود قرآن او را کافر مي داند ((ابي واستکبر وَ کان َ من الکافرينَ)) اباکرد و کفر ورزيد و از کافران بود (بقره 34) يا فرعون و اطرافيان وي علم به وجود خدا و علم به رسالت حضرت موسي(ع) داشتند  ولي در برابر آن حضرت موضعگيري خصمانه  مي کردند حضرت موسي (ع) در خطاب به فرعون مي گويد : تو مي دانستي آنچه که بر من نازل شده از سوي خداي آسمان و زمين است (( لقد علمت ما انزلَ هولاء الّا ربُّ السّموات و الارضِ)) (اسراء 102)آري فرعون مي دانست که آياتي که موسي (ع) ارائه مي دهد از جانب خدا بر وي نازل شده است ولي ايمان نداشت ، چراکه علم او به رسالت موسي (ع) در دل و جان وي نفوذ نکرده بود تا تسليم شود.

قرآن در بسياري از آيات خود از کساني ياد مي کند که راه حق را شناخته بودند و مي دانستند که کدامين راه ، راه و مسيرهدايت است و کدامين راه، راه باطل ،ولي با اين وجود قدم به بيراهه ها و گمراهيها نهاده بودند.((انّ الّذين کفروا وصدّوا عن سبيل الله و شاقّوا الرّسول من بعدِ ما تبيّن َ لَهُمُ الهدي لَن يضُرُّ وا الله شيئاً و سيحبطُ اَعمالهم)) همانا کسانيکه کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند ، وبعد از آنکه راه خدا بر آنها آشکار شد با پيامبر مخالفت کردند (بايد بدانند) که هرگز به خدا ضرر نمي رسانند و به زودي اعمالشان نابود مي شود (محمد 32)

((يجادلونکَ في الحقِّ بعد ماتبيّنَ کأنّما يساقون َ الي الموت وَ هم ينظُرونَ)) در باره حق پس از آنکه آشکار شد با تو مجادله ميکنند گويي به طرف مرگ رانده ميشوند، در حاليکه مي نگرند.(انفال 6)

از ديدگاه قرآن ايمان به غير از علم است و ممکن است فردي علم به چيزي داشته باشد ،ولي به آن ايمان نداشته باشد . مثلاً فردي اگاهي به وجود خدا و ضرورت وجود پيامبر داشته باشد ، ولي به خدا و پيامبر ايمان نداشته باشد و در برابر آن موضعگيري کند و به انکار آنها بپردازد.

اگر کسي علم به چيزي داشته باشد و آن علم در اعماق قلبش نفوذ پيداکرده و خود را ملزم بداند که بر طبق علمي که دارد عمل کند و يا در رفتار و کردار وي اثري از آن پيدا شده باشد گوييم آن فرد ايمان دارد. و در اعمال و رفتار فرد مومن متجلي مي شود.

به طور مثال اگر فردي اعتقاد به خدا داشته باشد ، يک وقت است که اين اعتقاد صرف علم و آگاهي است و اين فرد مي داند که خدايي وجود دارد ، و يک وقت هم است اين اعتقاد مبدل به ايمان شده است ، يعني اعتقاد فرد بر زبانش جاري ميشود و يا در اعمال و رفتارش اثر آن مشاهده مي گرددوحتي به عبوديت خدا پرداخته ، به فکر و ذکر او مشغول  مي گردد.

خلاصه آنکه ايمان آن چيزي است که آثار آن در وجود فرد آشکار و هويداست و هرچه ايمان قويتر باشد ظهور و بروز آن در ابعاد بيشتري از وجود انسان تجلي پيدا ميکند . کسي که از ايمان ضعيفي نسبت به خدا برخوردار باشداين ايمان ممکن است فقط در زبان وي تجلي پيدا کند ، اما آنکه ايمان وي در درجه بالاتري است نه تنها در زبان ملتزم به خداست که در اعمالش نيز اعتقاد خود را به خدا نشان مي دهد و آنکه از درجه بالاتري از ايمان برخوردار است اثر اين ايمان آنچنان است که همواره حضور خدارادرک کند و خدا را ناظر براعمال و رفتارخود مي داند و اگر کوچکترين خطايي مرتکب شود خود را در پيشگاه ربوبي شرمنده و شرمسار مي بيند.بنابرين از اين نظر قرآن دومين بال تکامل انسان را ايمان مي داند که ايمان ز دل و جان وي ريشه ميگيرد. 

>>>>


آنچه براي پويندة طريق كمال پس از قرب حق تعالي و فناء في الله حاصل مي‌شود، مقام بقاء بالله و خليفة اللهي در سراي مُلك است؛ مقامي كه از فعلیت یافتن کرامت بالقوه در نهاد انسان حکایت دارد و تحقق همان هدفی است که در جريان خلقت آدمی، بیان گرديد: «و اذ قال ربك للملائكة اني جاعل في الارض خليفة؛30 [به ياد بياور] هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روي زمين جانشيني قرار خواهم داد.» و چون ملائكه به وجود چنين خلقتي شكايت نمودند كه بر روي زمين فساد و خونريزي مي‌كند، جواب پروردگار اين بود كه «اني اعلم ما لا تعلمون؛ من حقايقي را مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد.»

آن گاه علم به اسما را كه به تعبيري علم به اسرار آفرينش و نامگذاري موجودات است31 و فرشتگان از درك آن عاجز و ناتوان‌اند، به آدم(ع) و در واقع به مقام انسانيت اعطا فرمود و اين خود دليل ديگري است بر كرامت وجودي و فضيلت انسان بر ملائكه الهي. به فرموده حضرت استاد جواد آملي: «خلافت، مربوط به مقام انسانيت است، نه مربوط به شخص يا صنف خاص؛ يعني آدم(س) بشخصه خليفة الله نبود، بلكه مقام انسانيت است كه خليفة الله است؛ لذا انبيا و اولياي الهي خصوصاً عترت طاهره(ع) مقام كامل خليفة اللهي را واجدند.»32
گفتني است كه به اعتقاد نگارنده، مقام خلافت الهي در واقع مقام امامت و حكومت بر مردم و هدايتگري آنان است؛ چنان كه قرآن كريم راجع به حضرت داود(ع) فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة في الارض فاحكم بين الناس بالحق؛33 اي داود! ما تو را خليفه و جانشين [خود] در زمين قرار داديم؛ پس در ميان مردم به حق داوري و حكومت كن!»
همان امامتي كه پروردگار كريم به ابراهيم خليل(ع) پس از موفقيت در امتحانات الهي به او عنايت فرمود و در حقيقت، مقام والاي امامت را آخرين سير تكاملي ابراهيم(ع) و حتي برتر از نبوت و رسالت او قرار داد: «و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين؛34 [به خاطر آور] هنگامي كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود و او به خوبي از عهده آزمايش برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم. ابراهيم گفت: و از دودمان من [نيز اماماني قرار بده!] خداوند فرمود: پيمان من (مقام امامت) به ستمكاران نمي‌رسد [و تنها به فرزندان شايسته‌ات مي‌رسد].»


 ســؤال اول : آیا خلقت زن و مرد از دو گوهر مستقل و دو مبدأ جداگانه است تا هر یک دارای آثــــار خاص و لوازم مخصوص باشد؟؟

ســـؤال دوم : یـــا هــر دو از یک گوهــــرند و هیچ امتیازی میان آن ها از لحاظ گوهــــری نیست، مگر به اوصاف کسبی و اخلاق تحصیلی و ....؟؟

سؤال سوم : یــا مرد بــالأصاله از گوهری خاص آفریـــده شده و زن طفیـــل و جود مرد است یا به عکس؟؟

  پاسخ سؤال اول : احتمال اول جایگاهی در تفسیر و شواهد قرآنی و مانند آن ندارد.
پاسخ سوال دوم : احتمال دوم از ظواهر آیات ناظر به اصل آفرینش استنباط می شود
و برخی از احادیث نیز آن را تأیید می نماید.
 پاسخ سوال سوم : احتمال سوم نیز فاقـــد هرگونه شواهـــد قرآنی و روایی است.

 آیات قرآن درباره خلقت آفرینش زن و مرد :

(یا أیّها الناس اتّقوا ربّکم الّذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منهــا زوجها و بثّ منهما رجالاً کثیــراً و نساءً و اتّقوا الله الذی تسألون به الأرحام انَّ الله کان علیکم رقیباً : ای مردم ! از پروردگارتان بترسید که همه شما را از نفس واحد آفرید و جفتش را نیز از او آفرید و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکند و از خدایی که به نـام او از همدیگر درخواست می کنید، بترسید و خویشان را فراموش نکنید که همانا خدا همواره  مراقـــب اعمــال شما است ).

منظور از نفــس در این آیه کریــمه، گوهر و ذات و اصل و واقعیت عینی شیء است؛ نه روح، جان ، روان، یا..
  بر این اساس مفاد آیه چنین است:

الف) همه اصناف انسان ها، خواه زن یا مرد از یک ذات و گوهر خلق شده اند و مبدأ آفرینش همه افراد، یک چیز است، زیرا کلمه ناس شامل همگان می شود.

ب) اولین زن که همسر نخستین مرد است، او هم از همان ذات و گوهر آفریده شده است؛ نه از گوهر دیگر و نه فرع بر مرد و زاید بر او و طفیلی وی. خداوند اولین زن را از همان ذات و اصلی آفریده که همه مردها و زن ها را از همان اصل خلق کرده است.

مطالب یاد شده را می توان از این  آیات به دست آورد :
( هو الذی خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ک اوست که شما را از نفس واحدی آفرید و جفت وی را از آن پدید آورد).
 ( خلقکم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها : آفرید شما را از نفس واحد؛ سپس جفت وی را از آن پدید آورد ).


در قرآن در آغاز به خلقت انسان و سير طبيعي آفرينش او اشاره مي شود كه چگونه انسان به دنيا آمد بعد از آن كه به آفرينش زمين و آسمان اشاره مي شود، به اين مطلب اشاره مي نمايد كه:

و لقد خلقنا الانسانَ من صَلصالٍ من حمأ مسنون؛ و همانا ما انساني را از گل و لاي سالخوردة تغيير يافته آفريديم .

آن گاه بعد از آن كه در آيات مختلفي به خلقت او مي پردازد به نتيجه اين آفرينش اشاره مي كند كه: لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم؛ كه ما انسان را در (مقام) احسن تقويم (نيكوترين مراتب صورت وجود) بيافريديم .

در حقيقت از ميان مخلوقات گوناگون الهي، اين انسان است كه داراي ويژگي هاي ممتازي است كه مقام خليفه الهي را در ميان موجودات از آن خود كرده است.

انسان موجودي است كه تمام هستي در او ادغام شده، به گونه اي كه مرحوم صدرالمتألهين در اسفار مي فرمايند كه انسان، نمونه اي از مجموعه اسفل السافلين تا اعلي عليّين است؛ در حالي كه موجودات ديگر، هر يك تنها در محدوده خاصي قرار دارند(صدر المتألهين).

 در واقع، انسان، كمالات تمامي مراتب و عوالم، از ماده و گياه و حيوان تا عالم عقول و ملائکه و ماوراي تجرّد را داراست و اين همان تعبيري است كه انسان را احسن تقويم مي دانست كه بهترين نوع معماري در ساختمان او به كار رفته است. و انسان آيينة تمام نماي هستي است. فرشتگان در برابر او تعظيم مي کنند و ملائك در خدمت او در مي آيند: خلق لكم ما في الارض جميعا؛ همة موجودات زمين را براي شما خلق كرد.

قرآن در عالي ترين تعبير خود راجع به انسان او را خليفه خدا در زمين معرفي مي كند: اني جاعلٌ في الارض خليفه؛ من در زمين خليفه خواهم گماشت .

گرچه در اين جا خلافت الهي براي نخستين انسان، يعني حضرت آدم(ع) ثابت شده، اما منحصر در ايشان نبوده است و عموميت داشته و شامل انسان هاي بعد از او نيز مي شود.

براي عموميت اين منظور الهي مي توان به آيه ديگري در اين باره اشاره كرد كه خداوند مي فرمايد:

هو الذي جعلكم خلائف في الارض.

البته در اين مورد كه چه كساني از فرزندان آدم مي توانند به اين مقام برسند، آنهايي كه علم اسماء را دارا بوده و به آن متصف گشته اند؛ هم چون پيامبران الهي و ائمه معصومين.

علاوه بر مقام خلافت الهي، خداوند به انسان عظمت و شرافت ديگري بخشيده و ان دميدن روح خود در او بوده است بعد از آن كه او را (انسان را) در نيكوترين وجه و زيباتر تركيب آفريد: و نفخت فيه من روحي.

اين كه خداوند از روح خود در انسان مي دمد، نشان گر شرافت و قداست اين مخلوق الهي است و به عبارت ديگر همين روح دميده شده در آدم او را سزاوار و شايستة تقديس و تكريم فرشتگان ساخته است.

چنان كه از قرآن برداشت مي گردد، امر به سجده فرشتگان بر آدم، بعد از تكميل آفرينش انسان و دميده شدن روح در او صادر شده است و اين گوياي شرافت انسان است؛ چرا كه فرشتگاني كه مقربان درگاه الهي بودند، موظف به سجده در برابر او شدند[15] و يكي از آنها (ابليس) با تمام سوابق بندگي و منزلتي كه در نزد حق تعالي داشت، بر اثر عدم اطاعت دستور الهي و سرپيچي از فرمان او و سجده نكردن بر انسان براي هميشه از درگاه الهي رانده شد و از مقام خود سقوط كرد.

البته بايد به اين مطلب اشاره نمود كه رشد واقعي انسان ها در پناه ايمان به دست مي آيد. به عبارت ديگر، انساني كه از روح خداوند در او دميده شده و شايسته مقام خليفه الهي و سجود فرشتگان است، تنها در سايه ايمان است كه مي تواند به رشد واقعي برسد: فليستجيبوالي و ليومنوا بي لعلهم يرشدون؛ اجابت از من بخواهند و به من ايمان بياورند، شايد كه به رشد برسند  و در آيات ديگري با همين مضمون به اين مطلب اساسي اشاره مي كند: فمن اَسْلَم فاولئك تحروّا رشدا؛ آنان كه اسلام آوردند، نهايت كوشش را كرده و به رشد خويشتن رسيده اند.

ميرخليلي. سيد جواد،کرامت انساني از ديدگاه قرآن


ره توشه مسير كرامت و عامل نيل به آن، تقواست؛ چنان كه قرآن فرمود: «تزوّدوا فان خير الزاد التقوي»39 و به عبارت ديگر، تقوا يگانه معيار كرامت انسان است و در غير محور تقوا، كرامتي وجود ندارد و هر كه تقوايش قوي‌تر باشد، به همان ميزان از گنجينه كرامت الهي بيشتر بهره‌مند مي‌باشد: «ان اكرمكم عند الله اتقيكم؛40 كريم‌ترين شما در نزد خدا با تقواترين شماست.»41 و تقوا به فرمودة حضرت امام(س): «از «وقايه» به معني نگاهداري است و در عرف و لسان اخبار، عبارت است از حفظ نفس از مخالفت اوامر و نواهي حق و متابعت رضاي او. و كثيراً استعمال شود در حفظ بليغ و نگاهداري كامل نفس از وقوع در محظورات به ترك متشابهات.» 42
با عنایت به اين تعريف و با توجه به آیات قرآن، اساس تقوا را سه چيز تشكيل مي‌دهد كه مي‌توان آنها را همچون تقوا از عوامل كرامت به شمار آورد:

1. ايمان

يكي از پايه‌ها و اركان تشكيل دهندة تقوا و بالتبع يكي از عوامل كرامت انسان، ايمان است؛ همچنان كه قرآن كريم پس از آنكه تنها متقين را شايسته هدايت الهي مي‌شمارد، در وصف آنها بر صفت ايمان تأكيد مي‌ورزد: «ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين الذين يؤمنون بالغيب... و الذين يؤمنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك و بالاخرة هم يوقنون؛43 آن كتابي [با عظمت] است كه شك در آن راه ندارد و مايه هدايت براي اهل تقواست؛ همان كساني كه به غيب ايمان مي‌آورند... و آنان كه به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو [بر پيامبران پيشين] نازل گرديده، ايمان مي‌آورند و به رستاخيز يقين دارند.»
همچنين قرآن مجيد در بيان داستان حبيب نجار كه در شهر انطاكيه به دو فرستادة حضرت مسيح(ع) ايمان آورده و مردم را به پيروي از اين حواريان عيسي(ع) فرا خوانده و بدين سبب توسط مردم كفر پيشه به شهادت رسيده بود،44 عامل برخورداري او را در بهشت از كرامت الهي، ايمان به پروردگار ذكر مي‌نمايد: «و جاء من اقصا المدينة رجل يسعي قال يا قوم اتبعوا المرسلين... اني آمنت بربكم فاسمعون قيل ادخل الجنة قال يا ليت قومي يعلمون بما غفر لي ربي و جعلني من المكرمين؛45 و مردي از دورترين نقطه شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: اي قوم من! از فرستادگان پيروي كنيد! ... من به پروردگارتان ايمان آوردم؛ پس به سخنان من گوش فرا دهيد. [سرانجام او را شهيد كردند و] به او گفته شد: وارد بهشت شو! گفت: اي كاش قوم من مي‌دانستند كه پروردگارم مرا آمرزيده و از اهل كرامت قرار داده است!»
از امام باقر(ع) در ذيل آيه 70 سوره اسراء نقل شده كه فرمود: «ان الله لا يكرم روح كافر و لكن يكرم ارواح المؤمنين و انما كرامة النفس و الدم بالروح؛46 همانا خداوند روح كافر را گرامي نمي‌دارد، ولي ارواح مؤمنان را گرامي مي‌دارد و كرامت نفس و خون فقط به روح است.»
همان طور كه پيش‌تر بيان شد، منشأ كرامت انسان، نفخه روح الهي در كالبد اوست؛ اما با عنايت به اين روايت، معلوم مي‌شود كسي مي‌تواند كرامت بالقوه و وديعة نهان در وجودش را به فعليت برساند كه از نور ايمان بهره‌مند باشد. و اين چنين است كه نفس و خون او نيز از كرامت برخوردار مي‌گردد.
امام خميني(س) راجع به اهميت ايمان و چگونگي تحصيل آن فرموده‌اند: «بايد انسان در صدد تحصيل ايمان برآيد كه اگر خداي نخواسته از اين عالم - كه دار تغيّر و تبدّل است و هريك از ملكات و اوصاف و احوال قلبي را مي‌توان در آن تغيير داد - بيرون رويم و از ايمان دست ما تهي باشد، خسارتهاي فوق العاده به ما وارد خواهد آمد و در خسران بزرگ واقع خواهيم شد و ندامتهاي بي‌پايان نصيب ما خواهد گرديد.
... پس انسان بايد در همين عالم، اين چند صباح را مغتنم شمارد و ايمان را با هر قيمتي هست، تحصيل كند و دل را با آن آشنا كند. و اين در اوّلِ سلوك انساني صورت نگيرد، مگر آنكه أوّلا، نيّت را در تحصيل معارف و حقايق ايمانيه خالص كند و قلب را با تكرار و تذكّر، به اخلاص و ارادت آشنا كند تا اخلاص در قلب جايگزين شود؛ چه كه اگر اخلاص در كار نباشد، ناچار دست تصرف ابليس به كار خواهد بود و با تصرف ابليس و نفس - كه قدم خودخواهي و خودبيني است - هيچ معرفتي حاصل نشود؛ بلكه خود علم التوحيد بي اخلاص، انسان را از حقيقت توحيد و معرفت دور مي‌كند و از ساحت قرب الهي تبعيد مي‌نمايد.»47
 

>>>>>>


تصاویر زیباسازی نایت اسکین

براي اينکه فرق بين عمل از ديدگاه قرآن و مکاتب بشري آشکار گردد به ويژگيهاي عمل در قرآن مي پردازيم:

از نظر قرآن کريم عملي قابل قبول است که نسان را به سوي شاه راه هدايت کشاند يعني فقط عمل صالح در قرآن قابل قبول است . عملي که همواره با ايمان باشد و انسان را بسوي نور بکشاند و از ظلمت کفر نجات دهد.(( انّ الذّين آمنوا وَعملواالصّالحات يهديهم ربُّهم بايمانهم)) همانا کساني که ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنان را با ايماني که دارند هدايت مي نمايد.(يونس9)

اين ويژگي عمل درست مخالف طرز تفکر مکاتبي چون مارکسيسم و اگزيستانسياليزم است، چراکه در اين مکاتب اطلاً عمل صالح مطرح نمي شود ،يعني عمل هدايتگرانه مورد نظر آنها نيست.آري در اسلام عمل و انتخاب مطرح است ، اما نه هر عمل و انتخابي .

اسلام مانند اگزيستانسياليزم نيست که به انسان بگويد بر طبق خواسته ات عمل کن و هر عملي را که به نظر تو صحيح بود را انجام بده ، بدون آنکه ملاکي را براي درستي يا نادرستي عمل ارائه دهد. در قرآن براي اعمال ورفتار انسان ملاک و معيار وجود دارد ، قرآن هر عمل و امهات را نمي پذيرد ، بلکه آن عملي را ميپذيرد و موجب تکامل انسان ميداند که صالح باشد نه غير صالح.

يکي ديگر از ويژگيهاي عمل که قبلاً  نيز به ان اشاره شد اين است که عمل انسان مورد نظارت خداوندي است.(( انَّالله بما تعملونَ بصيرٌ))خداوند به آنچه شما انجام مي دهيد آگاه است (بقره110)

آيات گوناگوني ازقرآن روي اين مسئله تأکيد دارد که هر حرکت و فعاليتي که از انسان سر بزند مورد نظارت خداوند است . و به راستي که نظارت الهي يکي از مهمترين عوامل براي رشد و تکامل است . انسان از ديدگاه قرآن کريم به خود رها شده نيست تا هر گونه که خواست دست به انتخاب و عمل بزند و هيچ کس مراقب او نباشد .

يکي ديگر از ويژگيهاي عمل در قرآن اينست که قرآن به کيفيت عمل توجه دارد ،نه کثرت آن.(( الّذينَ يلمزونَ المطوِّعينَ منَ المؤمنينَ فيالصّدقاتِ والّذينَ لايجدونَ الّا جُهدهم فَيسرونَ منهمسخرَاللهُ منهموَلهم عَذابُ اليمٌ)) کسانيکه از صدقات مؤمنان مطيع عيبجويي مي کنند و آنهايي را که جز به مقدار تواناييشان ندارند مسخره مي کنند ، خدا آنها را مسخره مي کند و براي آنها عذاب دردناکي است.(توبه 79)

هنگاميکه پيامبر ميخواست نيروهاي خود را براي مبارزه با دشمنن اسلام در جنگ تبوک آماده سازد ، نياز به کمک مالي مردم داشت . پيامبر از مردم خواست تا هر کس به اندازه تواناييش مقداري پول يا کالا به ارتش اسلام کمک کندو در ميان افرادي که کمک کردند فردي به نام ابو عقيل انصاري بود که با کار اضافي در شب دو من خرما تهيه کرد و يک من آن را خدمت پيامبر آورد و تقديم کرد در اين هنگام منافقان ، ابوعقيل و افرادي را که در حد توانايي خود به مقدار ناچيزي کمک کرده بودند به باد مسخره گرفتند در همين حال آيات فوق نازل شد و آنها را شديداً تهديد به غذاب کرد و به آنها فهماند که صدقه اي کوچک همراه با اخلاص در نزد خداوند باارزشتراست از صدقه اي که کميت آن بسيار ،اما از اخلاص تهي است.(( وادعوهُ مخلصينَ لَهُ الدّينَ)) و او(خدا) را از سر اخلاص بخوانيد (اعراف29)

((قل انّي اُمرتُ ان اعبدَ اللهَ مخلصينَ لهُ الدين و َلو کِرهَ الکافرونَ)) (اي پيامبر) بگو من مامورم که خدا را پرستش کنم و دين را براي او خالص گردانم(زمر 13)

اسلام به کيفيت کار اهميت مي دهد نه کميت آن ، چه بسا افرادي که عمل بسيار زيادي انجام مي دهند اما چون عمل آنها از اخلاص تهي است فاقد ارزش است (( الّذي خلق الموت َ وَ الحيوه ليبلوکم ايّکم اَحسنُ عملاً و هو عزيز الغفور ُ))خدايي که مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد که کدامتان داراي بهترين عمل هستيد و او عزيز و آمرزنده است (ملک2)

آيه فوق نيز روي اين نکته تأکيد دارد که ارزش در احسن بودن ان است ، نه اکثر بودن آن ، يعني عملي با ارزش است که از نظر کيفيت خوب ابشد نه از نظر کميت ، چراکه آيه مي گويد احسن عملاً نه اکثر عملاً

از ديگر ويژگيهاي عمل در قرآن اينست که عمل خوب پاداش دارد (( من جاءَ بالحسنه فله عشرُ اَمثالها وَمن جاءَ بالسّيّئهِ فلا يجزي الّا مثلها وَهم لايظلمونَ)) هر کس کار نيکي بياورد ده برابر آن پاداش خواهد يافت و کسيکه کار بدي بياورد جز به مقدار آن کيفر نخواهد ديد و ظلم وستمي بر آنها نخواهد شد(انعام 160) بنابر آيه فوق عمل صالح انسان ده برابر پاداش خواهد داشت يعني کسيکه به عمل مثبت دست بزند ده برابر پاداش بدست خواهد آورد ، و کسيکه عمل منفي انجام دهد جز به همان اندازه مجازات نخواهد شد.  اين آيه حداقل پاداش عمل را ذکر مي کند ، به اين معنا که اگر کسي عمل خوبي انجام دهد حداقل ده برابر پاداش خواهد گرفت. در صورتيکه  اعمالي مانند انفاق از نظر قرآن داراي هفتصد برابر پاداش است.




تعداد صفحات :

 | 1 |  2 |  3 |  4 |