دومين عامل تکامل انسان ايمان است. و منظور از ايمان نيز عبارتست از اعتقاد قلبي به خدا و فرامين او همراه با تسليم به آنها. ايمان به غير از علم است ، چرا که قرآن از کافراني سخن مي گويد که با وجود علم و آگاهي به سوي کفر گرايش داشتند . از جمله بايد از شيطان نام برد که خدا را مي شناخت ، به معاد نيز اعتقاد داشت و مي دانست که انبياء از سوي خدا مبعوث شده اند ولي با اين وجود قرآن او را کافر مي داند ((ابي واستکبر وَ کان َ من الکافرينَ)) اباکرد و کفر ورزيد و از کافران بود (بقره 34) يا فرعون و اطرافيان وي علم به وجود خدا و علم به رسالت حضرت موسي(ع) داشتند  ولي در برابر آن حضرت موضعگيري خصمانه  مي کردند حضرت موسي (ع) در خطاب به فرعون مي گويد : تو مي دانستي آنچه که بر من نازل شده از سوي خداي آسمان و زمين است (( لقد علمت ما انزلَ هولاء الّا ربُّ السّموات و الارضِ)) (اسراء 102)آري فرعون مي دانست که آياتي که موسي (ع) ارائه مي دهد از جانب خدا بر وي نازل شده است ولي ايمان نداشت ، چراکه علم او به رسالت موسي (ع) در دل و جان وي نفوذ نکرده بود تا تسليم شود.

قرآن در بسياري از آيات خود از کساني ياد مي کند که راه حق را شناخته بودند و مي دانستند که کدامين راه ، راه و مسيرهدايت است و کدامين راه، راه باطل ،ولي با اين وجود قدم به بيراهه ها و گمراهيها نهاده بودند.((انّ الّذين کفروا وصدّوا عن سبيل الله و شاقّوا الرّسول من بعدِ ما تبيّن َ لَهُمُ الهدي لَن يضُرُّ وا الله شيئاً و سيحبطُ اَعمالهم)) همانا کسانيکه کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند ، وبعد از آنکه راه خدا بر آنها آشکار شد با پيامبر مخالفت کردند (بايد بدانند) که هرگز به خدا ضرر نمي رسانند و به زودي اعمالشان نابود مي شود (محمد 32)

((يجادلونکَ في الحقِّ بعد ماتبيّنَ کأنّما يساقون َ الي الموت وَ هم ينظُرونَ)) در باره حق پس از آنکه آشکار شد با تو مجادله ميکنند گويي به طرف مرگ رانده ميشوند، در حاليکه مي نگرند.(انفال 6)

از ديدگاه قرآن ايمان به غير از علم است و ممکن است فردي علم به چيزي داشته باشد ،ولي به آن ايمان نداشته باشد . مثلاً فردي اگاهي به وجود خدا و ضرورت وجود پيامبر داشته باشد ، ولي به خدا و پيامبر ايمان نداشته باشد و در برابر آن موضعگيري کند و به انکار آنها بپردازد.

اگر کسي علم به چيزي داشته باشد و آن علم در اعماق قلبش نفوذ پيداکرده و خود را ملزم بداند که بر طبق علمي که دارد عمل کند و يا در رفتار و کردار وي اثري از آن پيدا شده باشد گوييم آن فرد ايمان دارد. و در اعمال و رفتار فرد مومن متجلي مي شود.

به طور مثال اگر فردي اعتقاد به خدا داشته باشد ، يک وقت است که اين اعتقاد صرف علم و آگاهي است و اين فرد مي داند که خدايي وجود دارد ، و يک وقت هم است اين اعتقاد مبدل به ايمان شده است ، يعني اعتقاد فرد بر زبانش جاري ميشود و يا در اعمال و رفتارش اثر آن مشاهده مي گرددوحتي به عبوديت خدا پرداخته ، به فکر و ذکر او مشغول  مي گردد.

خلاصه آنکه ايمان آن چيزي است که آثار آن در وجود فرد آشکار و هويداست و هرچه ايمان قويتر باشد ظهور و بروز آن در ابعاد بيشتري از وجود انسان تجلي پيدا ميکند . کسي که از ايمان ضعيفي نسبت به خدا برخوردار باشداين ايمان ممکن است فقط در زبان وي تجلي پيدا کند ، اما آنکه ايمان وي در درجه بالاتري است نه تنها در زبان ملتزم به خداست که در اعمالش نيز اعتقاد خود را به خدا نشان مي دهد و آنکه از درجه بالاتري از ايمان برخوردار است اثر اين ايمان آنچنان است که همواره حضور خدارادرک کند و خدا را ناظر براعمال و رفتارخود مي داند و اگر کوچکترين خطايي مرتکب شود خود را در پيشگاه ربوبي شرمنده و شرمسار مي بيند.بنابرين از اين نظر قرآن دومين بال تکامل انسان را ايمان مي داند که ايمان ز دل و جان وي ريشه ميگيرد. 

>>>>

از قلب انسان اعتقاد بر مي خيزد . و شکي نيست که تا علم و اعتقادي در قلب انسان نفوذ پيدا نکند آن علم منشاء اثر نخواهد بود آيا همه آنهايي که مشروبات الکلي مي نوشند به ضرر وزيانهاي الکل واقف نيستند؟ پس چرا با وجود علم به ضرر و زيانهاي آن بسياري دست از مشروب خواري خود برنميدارند ؟ پاسخ آسان است چون اين افراد ايمان ندارند. علم آنها به مضار الکل در قلب آنها نفوذ نکرده است .

آيا همه آنهايي که دست به آدمکشي و جنايت و استعمار و استثمار ميزنند از زشتي کار خود غافلند؟ آيا نمي دانند که نبايد با حيات انسانها بازي کرد ؟ آيا  نمي دانند که به فقر و فلاکت کشاندن انسانهاي بيگناه کار درستي نيست؟ پس چرا اين گونه افراد هر روز بر تعداد کارهاي ضد انساني خود مي افزايند ؟ پاسخ ساده است چون ايمان ندارند يعني علم به کار هاي زشتشان بر اثر علل و عواملي در دل و جانشان نفوذ نکرده است.

قرآن کريم مي خواهد انسان را به گونه اي بسازد که اولاً ازعلم و آگاهي صحيح برخوردار باشد و ثانياً علم و آگاهي وي در قلبش رسوخ پيدا کند تا از درون به سوي اعمال مثبت کشانده شود. قرآن نمي خواهد که فقط با مغزها سروکار داشته باشد و افراد را تنها از يک سلسله فرامين اگاه سازد ، بلکه مي خواهد که قلبها را نيز دگرگون سازد. علم و آگاهي را در دل و جان انسان نفوذ دهد و فرد را بر آن دارد تا با يک محرک و نيروي دروني به سوي انتخاب و عمل کشانده شود. قرآن مي خواهد که شور و حال در دلها و قلبها ايجاد کند ، تا انسان با برخورداري از آن شور وحال دشواريهاي راه را ازميان برده و به مسير خود که غايت آن خداست ادامه دهد.آري در علم سروکار انسان با عقل و انديشه است و در ايمان سر وکار انسان با دل وجان . و به راستي کيست که بتواند نقش دل و جان را در تکامل انسان ناديده بگيرد و بيشترين بها را در پرواز روح انسان به بلندترين قله هاي کمال به عقل و خرد ندهد؟

آيا همه پيشرفتهايي که بشر در طول تاريخ کرده است بوسيله عقل بوده است ودر اين ميان ايمان نقشي نداشته است ؟ آيا انسان بوسيله عقل توانسته همه سنگلاخهايي را که بر سر راهش قرار داشته از ميان برد يا عشق و ايثار نيز سهم عمده اي داشته است؟ آيا همه فداکاريها را ميتوان باعقل توجيه کرد يا انکه بيشترين آنها را فقط بايد به وسيله عشق و ايمان توجيه نمود؟

کدام ايمان:

گفتيم که ايمان در دل و جان انسان نفوذ دارد و مي تواند انسان را به جنبش و حرکت در آورد.حال اين سوال مطرح است که کدام ايمان قابل پذيرش است؟ ايا هر نوع ايماني را مي توان پذيرفت يا نه؟

از ديدگاه قرآن فقط ايمان به خدا و فرامين او قابل پذيرش است و هر چه غير از آن باشد کفر است و غيرقابل پذيرش.قرآن کريم براي ايمان دو ويژگي قائل شده است . يکي اينکه ايمان مربوط به دل و جان است و به بيان ديگر نوعي عشق است نه درک عقلاني و ديگر اينکه امري فطري است . يعني هر انساني به طور فطري ايمان و تقوا را دوست داسته و از کفر و گناه بيزار است.(( ولکنَّ الله حبَّب اليکمُ الايمانَ وَ زيَّنهُ في قلوبکم وَ کرَّهَ اليکم ُ الکفرَ والفُسوُق))خدا ايمان را محبوب شماقرار داده و آنها را در دلهايتان زينت بخشيده است.و(در حاليکه)کفر و فسق را منفور شما قرار داده است(حجرات6)

ايمان به خدا که منشاء هستي و کمال مطلق است در تار وپود انسان آنچنان جاذبه و نفوذي ايجاد ميکند که با هيچ نيرويي قابل مقايسه نيست.ايمان به خدايي که آفريننده آسمانها و زمين است ، خدايي که هيچ چيز از دايره نظارت او خارج نيست و اعمال انسان اگر به اندازه ذره اي يا دانه خردلي باشد در نزد او حضور دارد ، ميتواند آدمي را از درون بسوي آرمانها و ايده هاي خود سوق دهد.

ايمان به خدا موجب مي شود تا انسان به جاي آنکه در برابر مشکلات زندگي از خود ناتواني نشان دهدو فرياد اعتراض برآورد و گاه اززندگي قهر کند ، رنجها و مشکلات آن را وسيله اي براي تکامل و تعالي خود بداند . انساني که ايمان به خدا دارد اگر پا به مراحل بالاي ايمان نهد نه تنها مشکلات و مصائب زندگي او را مأيوس و نااميد نخواهد کرد و به اضطراب و نگراني مبتلا نخواهد شد ، بلکه از آرامش و صفاي دروني خاص نيز برخوردار خواهد شد.

نشاط روحي و انبساط خاطري که از ارتباط انسان با خدا ايجاد مي شود با هيچ چيز قابل سنجش نيست . آن روحانيت و لذت معنوي که از ارتباط با خدا و ايمان به اودر انسان به وجود مي ايد قابل توصيف نيست . تنها کسانيکه در اين مسير قرار دارند ميتوانند چنين شور وحالي را دريايند. ايمان به خدا موجب ميشود تا انسان از واديهاي کفرو ظلالت به سوي نور وروشنايي کشانده شود.((الله وليُّ الَّذينَ آمنوا يخرجهم من الظُّلُماتِ الي النُّور)) خدا سرپرست کساني است که ايمان آورده اند . آنها را از تاريکيها به سوي نور خارج ميسازد.(بقره257)کسيکه به خدا ايمان دارد ، خدا را بعنوان ولي و سرپرست خود انتخاب کرده است ، اما آن ايمان به خدا ندارد به ناگزير ولايت طاغوت و طاغوتيان را پذيرفته است . مسير ايمان، چون مسير واحدي است ، خداوند آن را نور مي داند ، اما کفر چون مسير ها و راههاي گوناگون دارد قرآن از آن تعبير به ظلمات مي کند. ايمان به خدا موجب ميشود تا انسان در سير خود به سوي هدف اعلاي حيات از هيچ کس و هيچ چيز نترسد ، خوفي به دل راه ندهد ، اندوه هاي ناپايدار لحظات گرانبهاي حيات اورا نابود نسازد ،و غم و اندوه حيات او را به تيرگي نکشاند  (( فمن آمن و اصلح فلاخوفٌ عَلَيهم ولاهم يحزنون )) کسانيکه ايمان آورده و خود را اصلاح کرده اند، ترسي برآنها نيست و اندوهي هم ندارند  (انعام48)

ايمان به خدا موجب ميشود که دردل و جان انسان محبت ايجاد شود ، انسان به خود محبت بورزد ، به ديگران گرايش عميق داشته باشد به هستي از ديدگاه محبت بنگرد ، عالم را سراسر عشق و محبت ببيند . آنهم محبتي؟ محبتي که             مي خواهد همه انسانها را بسوي نور بکشاند ، محبتي که مي خواهد همه انسانها را از کفر به ايمان رهنمون سازد ،محبتي که مي خواهد همه افراد انساني بسوي مقصد نهايي حياتشان در حرکت باشند، محبتي که ميخواهد دستگيري کند تا خودي و بيگانه ، غريبه و آشناهمه دست در دست يکديگر داده و چونان کارواني به سوي معبود حقيقي خويش در حرکت باشند ((انّ الذينَ آمنوا و عملوا الصّالحات سيجعلُ لهُمُ الرّحمنُ ودّاًّ)) همانا کسانيکه ايمان اورده اند و عمل صالح انجام داده اندخداوند براي انها محبت ايجاد خواهد کرد.(مريم96)

در طول تاريخ حيات انسانها سخن از عشق ومحبت بسيار به ميان آمده است . اما هيچ يک از مناديان آن نتوانسته اند محبت را درست معنا کنند محبت به کي؟ محبت براي چه؟ محبت در کدام جهت ؟ و محبت براي کدامين مقصد و مقصود؟

تنها با پذيرش خدا و ايمان به اوست که محبت درست تفسير مي شود چرا که در اينجا مقصد و مقصود محبت که مهمترين مسئله است به خوبي آشکار است . دراينجا محبت براي رسيدن به خدا و در جهت خدا و به انگيزه ايمان به خداست ، نه محبت براي خود ، آنهم خودي که ريشه در نفس اماره آدمي و هوا و هوسها دارد . تنها در اينجاست که انسان بايد در ابتدا به خود محبت بورزد تا پس از آن بتواند ادعاي محبت ورزيدن به ديگران را بکند.بنابرين ايمان به خدا موجب ميشود تا فاعل همراه با عمل خود ساخته شود ، فاعل عروج و تکامل پيداکند ، نه آنکه سقوط کند و به اسفل السافلين کشانده شود. فاعلي که براي رضاي خداو به انگيزه خدا دست به انتخاب ميزند در خود حرکت ايجاد ميکند و باعمل خود رذايل روحي و مفاسد دروني را از ميان ميبرد.

گذشته از اينها کسيکه خدا را هدف قرار ميدهد براي بقا و تداوم عمل خود به نيروي بي نهايتي به نام خدا متکي است و تنها بر او توکل ميکند و هر قدرهم راه را براي رسيدن به هدف خويش دشوار ببيند ، از آنجا که قدرتي مافوق همه قدرتها را ياور خويش مي بيند هرگز دچار شکست نخواهد شد و اگر هم به فرض دچار شکست ظاهري شود از آنجا که گام در مسير خدا نهاده و مراحلي را به سوي او طي کرده ،باز هم به پيروزي نائل آمده است از همين جاست که قرآن ميگويد :    (( مَن اعرضَ عَن ذکري فانَّ لَهُ معيشهً ضنکاً و نَحشرهُ يوم القيامه اَعمي))کسي که از ياد من اعراض کند ، زندگي براي او تنگ و تيره خواهد بود و ما روز قيامت اورا کور محشور خواهيم کرد.(طه124)

آري کسي که به خدا ايمان ندارد عمل او آميخته با شرک و رياست . اينچنين فردي همواره در اضطراب است که مبادا قدر و ارزش عمل او ناديده گرفته شود . مبادا حادثه يا اتفاقي پيش آيد وو اورا از مسيرش دور سازد.