نقش پيامبران در تمدن جهان
از آنجا كه جايگاه پيامبران در تمدن گذشته بشر پيوسته مورد نقد و بررسى موافقان و مخالفان پيامبران بوده و با توجه به اينكه اراده انسان مهمترين عامل تمدن ساز شناخته شده چگونگى تأثيرگذارى پيامبران مورد ارزيابى و سنجش قرار مىگيرد. منابع دينى، تاريخى و علمى و نيز داورى انديشمندان، مأخذ و مستند سنجش اين امر و تعيين نتيجه آن مىباشد. ارزش و اهميت هر موضوعى به ميزان تأثيرگذارى آن در سعادت و تأمين خواستهها و نيازهاى انسان وابسته است. «پيامبران و نقش آنان در تمدن جهان» نيز از همين منظر و نگاه قابل ارزيابى است. بررسىها نشان مىدهد كه تأثيرگذارى پيامبران در تمدن بشر از جانب دو گروه مختلف مورد داورى قرار گرفته و تبيين ابعاد آن موجب پيدايش دو نظريه شده است:
نظريه اول: ديدگاه انديشمندان موافق پيامبران است. اين گروه تأثير و نقش پيامبران در تمدن انسان را مثبت، و هدايتگر يافتهاند و جامعه بشريت را در مسير تمدن مديون خدمات پيامبران مىدانند.
نظريه دوم: از جانب پارهاى رهبران فكرى مكتبهاى مادى و نظامهاى سياسى است. اين گروه مخالف پيامبران بوده و تأثيرگذارى آنان را منفى شمردهاند. برخى از آنان دين را افيون ملتها(1) و برخى ديگر اقدامات پيامبران را مخدوش، كم رنگ و مناسب زندگى قبيلهاى و بَدَوى ناميدهاند.(2)
مبانى ارزشى نظام اقتصاد اسلامى
اخلاق و اقتصاد
علم اقتصاد با اين ادعا آغاز مىگردد كه در يك جامعه بزرگ، دستورات اخلاقى نمىتواند تنظيمكننده رفتار اجتماعى افراد و ايجادكننده نظمى قابل پيشبينى باشد، حال آنكه با اصل قراردادن رفتار مبتنى بر نفع شخصى، رفتار اجتماعى افراد، نظمى معين و قابل پيشبينى پيدا مىكند. مضمون علم اقتصاد در واقع، توضيح چگونگى پيدايش ساختار و عملكرد اين نظم است. بنابراين، هر كوششى كه به قصد اصلاح علم اقتصاد، بخواهد دستورات اخلاقى را اصل رفتارى انسانها قرار دهد، در واقع علم اقتصاد را اصلاح نمىكند، بلكه آن را از ريشه نفى مىكند.
اولا: صرف تعقيب نفع شخصى، عملى خلاف موازين اخلاقى نيست، مگر اينكه تابع كانت (1) باشيم.
ثانيا: اين ادعا اشكال اساسى روششناختى و معرفتى دارد. چرا كه جهان علم، و از آن ميان علم اقتصاد، جهان تئورىهاست و طرح تئورىها هم در قالب مدل صورت مىگيرد و ساخت مدل يا به صورت قياسى استيا استقرايى; و هر دو روش، مبتنى بر پيشفرض معرفتشناختى است. آيا به جهان و رويدادهاى اقتصادى با ذهن خالى برخورد مىكنيم يا با ذهن پر؟ بنابر تئورى فانوسى در فلسفه علم، مشاهدات تابع فرضيههاست و مشاهده، توسط نظريه، هدايتشده و آن را پيشفرض مىكند. (2) به عبارت ديگر، همه مشاهدات گرانبار از تئورى، (Theory - Loaden) هستند. پس جهانى كه ما مشاهده مىكنيم مطابق تئورىها و تفسيرهاى تئوريك خود ماست. در مقابل اين نظريه (تئورى فانوسى)، تئورى كشكولى در علم را داريم كه به سابقيت (سابق بودن) مشاهدات بر نظريهها معتقد است.
آيا تئورىها در اقتصاد مبتنى بر روشهاى قياسى نيست و آيا اين انسان اقتصادى عقلايى، مجرد پيشفرض نمىباشد (آيا نمىتوان انسان دكارتى را در چنين انسانى مشاهده كرد، در مقابل انسان پاولوف)؟ اين درست است كه ارزشها و هدفهاى اقتصادى اعلام شده، در تضاد با واقعيات است; ولى اين تضاد باعث نمىشود كه مفاهيم ارزشى نهفته در واژهها را هم فراموش كنيم. بهينگى پارتو را در اقتصاد رفاه در نظر بياوريد; وضعيت اجتماعى را بهينه، به معناى پارتو، مىگويند اگر و تنها اگر فايده هيچ فردى نتواند زياد شود مگر آنكه به نقصان فايده ديگرى منجر گردد. رسيدن به چنين وضع بهينهاى، موفقيتى بسيار محدود به شمار مىرود و به خودى خود، ضامن نتايجشاهكارى نيست. يك وضعيت مىتواند بهينه پارتو باشد، در حالى كه در آن برخى انسانها در فقر كامل به سر برند و بعضى ديگر غرق در تجملات باشند; و نتوان وضع فقرا را بهبود بخشيد مگر آنكه به تجمل اغنيا دست زده شود. بهينگى پارتو مىتواند واقعا حاوى انديشهاى جهنمى باشد. (3)
افزون بر اين، مفاهيم ارزشى بر پنج دسته قابل تقسيماند:
فلسفه سياسي هگل در نظام روح عيني و در پيوند با فلسفه حقوق و در دل بحث اخلاق و زندگي اخلاق گرايانه مطرح مي شود. روح عيني نيز در منظومه فلسفي هگل، در پي اراده آزاد به عنوان گام آخر روح ذهني ارائه مي شود. «بنيان حق، قلمرو روح به گونه يي کلي و مکان دقيق و نقطه جدايي آن، اراده است. اراده آزاد است... نظام حق قلمرو آزادي بالفعل است.» (عناصر، 4) غدر اين مقاله، کتاب «عناصر فلسفه حق» هگل به اختصار، عناصر ذکر شده است. لذا در بررسي فلسفه سياست هگل، راهي نيست جز آنکه گامي به عقب نهاده و کل نظام روح عيني را هر چند گذرا به نظاره بنشينيم. ما نيز در اين وجيزه جز اين نخواهيم کرد.
اراده آزاد
خواست، براي کاميابي و بهروزي مي بايد تنها امر کلي را هدف و موضوع خود گرداند. خواست خود، کلي است، پس خويشتن را موضوع خود قرار مي دهد و به اين وسيله آزاد مي گردد، زيرا انگيزه او امري خارج از خودش نيست و به همين دليل توسط ديگري محدود نمي شود. «هرگاه کليت يا خود اراده در مقام شکل نامعين يا محتوا، موضوع و هدف اراده باشند، اراده نه تنها در خود، بلکه همچنين براي خود آزاد است.» (عناصر، 21) اين، مرحله عبور از روح ذهني به روح عيني است.
روح عيني
روح عيني، روح است که خود را در عالم و به صورت عالم متجسد کرده است و اين عالم، عالم تاسيسات است.
اراده، خويشتن را مي جويد و به اين واسطه آزاد است، اما خواست، کلي است و اين همان با خويشتن، پس کلي بسيط است، لذا فردي و ذهني است، پس مي بايد به دنبال عينيت باشد. روح عيني، فعاليت اراده است در تجلي خود به صورت تاسيسات، پس تاسيسات مظهر آزادي اند.
هگل آزادي را در حق و قانون مي بيند، لذا روح عيني حوزه حق و قانون است. «حق آن وجودي است که وجود اراده آزاد است، پس حق به طور کلي آزادي است» (عناصر، 29)، بنابراين اراده خواستار کلي آزاد، کليت را در جهان به صورت قانون تاسيس مي کند و خود را ملزم به پيروي از آن مي داند. اين قانون را من خود به عنوان اراده کلي خويش وضع کرده ام، پس پيروي از آن، پيروي از خويش است و در بيان هگل، اين مفهوم آزادي است. آزادي، جست وجوي منافع شخصي و اميال زودگذر نيست، چنين ميلي در جست وجوي امري جزيي و بيرون از خود است، بنابراين در اسارت «جز من» است.
در نظام هگلي، تاسيسات ابداع نمي شوند، بلکه حاصل ضرورتي منطقي و مظهر عقل اند، ابزار دستيابي به مصلحت و منفعت نيستند، بلکه خود، غايت اند.
|