پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

يكي از بچه‌هاي جانباز، يك دست از كتف نداشت. به سختي مي‌شد باور كني كه احساس نقص و كاستي و مشكل مي‌كند. به اندازه‌ي همه‌ي آن‌هايي كه چهارستون بدنشان سالم بود، مي‌دويد و كار مي‌كرد. امكان نداشت بگذارد كه كسي مراعاتش را بكند. بچه‌ها هم كه اين‌قدر او را سرحال مي‌ديدند، به شوخي مي‌گفتند: «الآن تو اين‌جايي، دستت را ببين كجا حيوانات دارند مي‌خورند، و دعايت مي‌كنند، مي‌گويند چه ماهيچه‌هايي، چه مچي، به‌به» و او هم كه در جواب درنمي‌ماند، مي‌گفت: «از كجا معلوم؟» شايد الآن گردن حوري‌ها در بهشت باشد، خدا را چه ديدي؟

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 124




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:17 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

اگر كسي بي‌موقع در ميان جمع مي‌خوابيد، خصوصاً اگر اين شخص بعد از سلام نماز خوابش مي‌برد يا مثلاً در مراسم دعاي كميل، دعاي توسل يا زيارت عاشورا كه نوعاً بعد از نماز صبح برگزار مي‌شد و به گوشه‌اي مي‌افتاد و از خود بي‌خود مي‌شد و احياناً «خُرخُر» هم مي‌كرد، بچه‌ها رو به هم مي‌كردند و او را به هم نشان مي‌دادند و به خنده مي‌گفتند: «نگاه كن، طفلي از خوف خدا غش كرده.» كه علاوه بر شوخي، كنايه از اين بود كه شخص بي‌توجه است و اين اوقات را قدر نمي‌داند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 133




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:13 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

براي اين‌كه مجروحان دردشان را از ياد ببرند و جراحت يا نقص عضوشان زياد نمود نداشته باشد، هنگامي كه در رفت و آمد و كار و استراحت مشكلي پيدا مي‌كردند، مناسب حال هر كدام كلمه‌اي شنيده مي‌شد: برادر سرت درد مي كند؟ «غصه نخور مي‌روم خط يك، سر نو برايت مي‌آورم»، پايت مجروح شده؟ «بكن بينداز دور، برو از خط يك پاي قشنگ بردار.» دستت قطع شده؟ «عيبي نداره، رفتيم عمليات بعدي يك دست قوي و سالم مي‌آوريم.» همه‌ي اين‌ها كنايه از اين بود كه در معركه‌ي جنگ اعضا قطع شده فراوان است.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 172

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:42 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

لحظه‌اي آتش‌بازي قطع نمي‌شد. از زمين و آسمان مثل نقل و نبات گلوله مي‌باريد، فرصت نفس‌كشيدن نبود. هركس هركجا مي‌توانست پناه مي‌گرفت، ولو به اين‌كه خودش را روي زمين بيندازد و سرش را ميان دو دست پنهان كند.
آن‌وقت توي اين محاصره و شدت وحدت آتش، موج گلوله‌ي توپي، هردومان را به سويي پرت كرد. به خودم آمدم و مي‌خواستم بگويم، آخر مرد حسابي آن‌جا چه‌كار مي‌كردي كه او زودتر از من پرسيد: «برادر اتوشويي كجاست؟» و من با تعجب گفتم: «اتوشويي؟» سرش را به معناي آره تكان داد. خوب نگاهش كردم؛ احتمالاً موجي بود. پست امداد را نشانش دادم كه آن‌جاست، برو آن‌جا.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 225

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:41 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

دشمن عقبه‌ي جبهه‌ي مهران را زده بود، سينه‌كش ارتفاعات را بمباران كرده بود، از هر طرف صداي آه و ناله‌ي بچه‌ها به گوش مي‌رسيد، دشت پر از شهيد و مجروح و مصدوم بود، بيچاره امدادگران نمي‌دانستند به حرف چه كسي گوش كنند و سراغ كدام يكي بروند، چون همه ظاهراً يك وضعيت داشتند. تا معاينه نمي‌شدند و از نزديك به سراغشان نمي‌رفتي، نمي‌توانستي يك نفر را بر ديگري ترجيح بدهي.
در همين زمان، بالاي سر يكي از بچه‌هاي گردان رفتيم، كه وقتي سالم بود، امان همه را بريده بود. محل زخم و جراحتش را باندپيچي كردم، ديدم واقعاً دارد گريه مي‌كند. گفتم: تو كه طوريت نشده، بي‌خودي داد و فرياد راه‌ انداخته بودي كه چي؟ با همان حال و وضعي كه داشت، گفت: من هم چيزي نگفتم، فقط ياد بچگيم افتاده بودم كه سر كوچه‌ي محل خوراكي مي‌فروختم. براي همين داشتم مي‌گفتم: «آ...ي! كامك، پفك كه شما آمديد». خنديدم و گفتم: «تو موقع مردن هم دست بردار نيستي.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 143




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:39 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بي‌كار كه مي‌شديم، براي اين‌كه نشانه‌گيريمان بهتر شود، روي تپه‌ها و دپوها، قوطي خالي كمپوت و كنسرو مي‌كاشتيم و هدف مي‌گرفتيم. بسيار اتفاق مي‌افتاد كه قبل از نشانه‌روي، همان نقطه را عراقي‌ها با خمپاره‌ي 60 مي‌زدند. بچه‌ها مي‌گفتند: «تو را به خدا نگاه كن! ما تير كلاش آن‌قدر نداريم كه نوبت به همه برسد، آن وقت آن‌ها با خمپاره‌ي 60 تمرين تيراندازي مي‌كنند! اين‌كه مي‌گويند يك بام و دو هوا اين‌جاست!
يكي را مي‌دهي صدگونه نعمت
يكي نان جوي آغشـته در خون!

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 134

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:38 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

شلمچه بوديم!
شيخ مهدي مي‌خواست آموزشِ پرتابِ نارنجك بده. گفت: « بچه‌ها خوب نگاه كنيد. محمد! حواست اين‌جا باشه. احمد! اين جوري نارنجكو پرتاب مي‌كنند. خوب نگاه كنيد تا خوب ياد بگيريد. خوب ياد بگيريد كه يه وقتي خودتون يا يه زبون بسته‌اي رو نفله نكنيد. من توي پادگان بهترين نارنجك‌زن بودم. اول، دستتون رو مي‌ذارين اين‌جا. »
بعد شيخ مهدي ضامنو كشيد و گفت: « حالا اگه ضامنو رها كنم، در عرض چند ثانيه منفجر مي‌شه.» داشت حرف مي‌زد و از خودش و نارنجك پراني‌اش تعريف مي‌كرد كه فرمانده از دور داد زد:« آهاي شيخ مهدي! چيكار مي‌كني؟» شيخ مهدي يه دفعه ترسيد و نارنجك و پرت كرد. نارنجك رفت و افتاد رو سرِ‌ خاكريز. بچه‌ها صاف ايستاده بودند و هاج و واج نارنجك و نگاه مي‌كردند كه حاجي داد زد: « بخواب برادر! بخواب!» انگار همه رو برق بگيره. هيچ كس از جاش تكان نخورد.
چند ثانيه گذشت. همه زُل زده بودند به سرِ خاكريز؛ كه نارنجك، قِل خوردو رفت اون طرفِ خاكريز و منفجر شد. شيخ مهدي رو به بچه‌ها كرد و گفت: « هان! ياد گرفتيد! ديديد چه راحت بود!» فرمانده خواست داد بزند سرش كه يه دفعه‌اي صدايي از پشت خاكريز اومد كه مي‌گفت: « الله اكبر! الموت لِصدّام!» بچه‌ها دويدن بالاي خاكريز ببينن صداي كيه؟ ديدند يه عراقي‌اي، زخمي شده و به خودش مي‌پيچه.
شيخ مهدي عراقي رو كه ديد، داد زد:« حالا بگوييد شيخ مهدي كار بلد نيست؟! ببينيد چيكار كردم!»

منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:37 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

قرار بود گروهان ما با هلي‌كوپتر جابه‌جا شود. وقتي وارد هلي‌كوپتر شدم، روي يك صندلي خالي نشستم. مدتي بعد كمك خلبان آمد و گفت: «مي‌خواهي در جاي من بنشيني؟ من كلي آموزش ديدم تا اين صندلي را به من دادند!» من كه تازه متوجه اشتباهم شده بودم، به شوخي گفتم: «روي صندلي نشستن كه آموزش نمي‌خواهد! شما مي‌آمدي پيش خودم تا بدون آموزش، دو تا صندلي بهتان مي‌دادم.»

منبع :كتاب هلتي - صفحه: 30

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:36 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

دور هم نشسته بوديم. يكي از بچه‌ها كه زيادي اهل حساب و كتاب بود و دلش مي‌خواست از كُنه هر چيزي سر در بياورد، گفت: «بچه‌ها بياييد ببينيم براي چه اومديم جبهه» و بچه‌ها كه سرشان درد مي‌كرد براي اين‌جور حرف‌ها، البته با حاضر جوابي‌ها و اشارات و كنايات خاص خودشان، همه گفتند: «باشه.»
از سمت راست نفر اول شروع كرد: «والله بي‌خرجي مونده بودم. سر سياه زمستوني هم كه كار پيدا نمي‌شه، گفتيم كي به كيه مي‌رويم جبهه و مي‌گيم براي خدا آمديم بجنگيم» بعد با اين‌كه همه خنده‌شان گرفته بود، او باورش شده بود و نمي‌دانم تندتند داشت چه چيزي را مي‌نوشت.
نفر بعد با يك قيافه‌ي معصومانه‌اي گفت: «همه مي‌دونن كه منو به زور آوردن جبهه، چون من غير از اين‌كه كف پام صافه و كفيل مادرم هستم و دريچه‌ي قلبم گشاد شده، خيلي از دعوا مي‌ترسم، سر گذر هر وقت بچه‌ها با هم يكي به دو مي‌كردند، من فشارم پايين مي‌آمد و غش مي‌كردم.»
دوباره صداي خنده‌ي بچه‌ها بلند شد و جناب آقاي كاتب يك بويي برده بود از قضيه و مثل اول ديگر تندتند حرف‌هاي بچه‌ها را نمي‌نوشت. شكش وقتي به يقين تبديل شد كه يكي از دوستان صميمي‌اش گفت: «منم مثل بچه‌هاي ديگه، تو خونه كسي محلم نمي‌گذاشت، تحويلم نمي‌گرفت. آمدم جبهه بلكه شهيد بشوم و همه تحويلم بگيرن.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 52

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:34 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بچه‌ها سراپا گوش بودند و منتظر بقيه‌ي ماجرا و او همين‌طور كه داستان را به پايان مي‌برد، سعي مي‌كرد توجه همه را جلب نقطه‌ي آخر قضيه كند.
مرتب راه را باريك مي‌كرد. كار را به جايي رسانده بود كه بچه‌ها تندتند بپرسند: بعد، بعد، بعد چه شد، تو چه‌كار كردي؟ خب، خب؟ خلاصه، همه با هول و هراس به طرف او خيره شده بودند و نگران پايان كار بودند كه او گفت: آقا، مارو مي‌گويي؟... «نيش مي‌زند».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 165

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:32 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6931 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب