پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

يك روز سيدحسن حسيني از بچه‌هاي گردان رفته بود ته دره‌اي براي ما يخ بياورد. موقع برگشتن پيش پاي او را هدف گرفتن، همه سراسيمه از سنگر آمديم بيرون، خبري از سيد نبود، بغض گلوي ما را گرفت. بدون شك شهيد شده بود. آماده مي‌شديم برويم پايين كه حسن بلند شد. سر و پا و لباس‌هايش را تكاند، پرسيديم: «حسن چه شد؟» گفت: «آشنا در آمديم، پسرخاله‌ي زن عموي باجناق خواهرزاده‌ي نانواي محلمان بود. خيلي شرمنده شد، فكر نمي‌كرد من باشم والا امكان نداشت بگذارد بيايم. هرطور بود مرا نگه مي‌داشت!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 133




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:30 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

روزهاي اولي كه خرمشهر آزاد شده بود، توي كوچه پس كوچه‌هاي شهر براي خودمان صفا مي‌كرديم. پشت ديوار خانه مخروبه‌اي به عربي نوشته بود: « عاش الصدام. »
يك دفعه راننده زد روي ترمز و انگشت به دهان گزيد كه: پس اين مرتيكه آش فروشه! آن وقت به ما مي‌گويند جاني و خائن و متجاوز!
كسي كه بغل دستش نشسته بود، گفت: « پاك آبرومون رو بردي پسر، عاش، بيسواد يعني زند باد!»

منبع :مجله شميم عشق - صفحه: 62

 




[ چهارشنبه 20 مهر 1390  ] [ 1:01 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

در منطقه و موقعيت ما آتش عراق سنگين بود، خصوصاً خمپاره. بچه‌ها عصباني شدند. چند شب از اين ماجرا نگذشته بود، كه دو سه نفر از برادران، داوطلبانه رفتند سراغ عراقي‌ها و صبح با چند قبضه خمپاره‌انداز برگشتند. پرسيدم: «اين‌ها ديگر چيه؟»
گفتند: «آش با جايش! پلو بدون ريگه كه نمي‌شه».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 133

 




[ چهارشنبه 20 مهر 1390  ] [ 12:59 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت.
مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ بيت‌المقدس» و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همين‌طور «آخ فتح‌المبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 48




[ چهارشنبه 20 مهر 1390  ] [ 12:57 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

حسينه‌ي گردان خصوصاً در زمستان و با سرد شدن هوا، حكم صحراي عرفات را داشت. خلوتي براي بيتوته كردن. در تمامي ساعت‌هاي شبانه‌روز هر وقت به آن‌جا مي‌رفتي در گوشه و كنار آن اوركت يا پتويي به سر كشيده در حال راز و نياز با خداي خود بود.
همواره دو نفر از دوستان (البته از سرما) به حسينيه پناه ‌برديم. خلوت بود. جز يك نفر كه در گوشه‌اي چمباتمه زده و پشت به در ورودي مشغول ذكر و فكر بود. احدي نبود. سلامي‌ داديم و نشستيم. تازه چشممان داشت گرم مي‌شد كه يك مرتبه آن اخوي عابد و زاهد از جا جست و با صداي بلند و بي‌خبر از حضور ما گفت: «آخ جان گيلاس! اين يكي ديگر سيب نبود.» بله، كاشف به عمل آمد كه رفيق ما از شر وسواس خناس به حسينيه‌ گريخته و سرگرم كارشناسي كمپوت‌هاي اهدايي بوده است.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 83

 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:52 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

شلمچه بوديم!
بي سيم زديم به حاجي كه:« پس اين غذا چي شد؟» خنديد و گفت:« كم كم آبگوشت مي‌رسه!» دلمون رو آب نمك زديم براي يه آبگوشت چرب و چيلي، كه يكي از بچه‌ها داد زد:« اومد! تويوتاي قاسم اومد!»
خودش بود. تويوتا درب و داغون اومد و اومد و روبرومون ايستاد. قاسم زخم و زيلي پياده شد. ريختيم دورِش و پرسيديم:« چي شده؟» گفت:«تصادف كرده‌ام!»
- غذا كو؟ گفت: جلو ماشينه.
درِ تويوتا رو به زور باز كرديم و قابلمه‌ي آبگوشتو برداشتيم. نصف آبگوشت‌ها ريخته بود كف ماشين و دور قابلمه. با خوشحالي مي‌رفتيم كه قاسم از كنار تانكر آب، داد زد:« نخوريد! نخوريد! داخلش خورده شيشه است. » با خوش فكريِ مصطفي رفتيم يه چفيه و يه قابلمه ديگه آورديم و آبگوشت‌ها رو صاف كرديم. خوشحال بوديم و مي‌رفتيم طرف سنگر كه دوباره گفت: « نبَريد!‌ نبَريد! نخوريد!» گفتيم:« صافشون كرديم.» گفت:
- خواستم شيشه‌ها رو دربيارم. دستم خوني بود. چكيد داخلش.
همه با هم گفتيم:« اَه ه ه!! مُرده شُورت رو ببرند! قاسم!» و بعد وِلو شديم روي زمين. احمد بسته‌ي نون رو با سرعت آورد و گفت:« تا براي نون‌ها مشكلي پيش نيومده، بخوريد!»
بچه‌ها هم مثل جنگ زده‌ها حمله كردند به نون‌ها.

منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي

 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:50 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

مقر آموزش نظامي بوديم!بعد از عمليات كربلاي پنج، جغله‌هاي جهادو بردن براي آموزش نظامي.
گفتند: لازمه. چهارمين شب آموزشي بود. گفته بودند كه امشب، شب سختي داريم. شاممونو خورديم. كفشامونو گذاشتيم زير پتوها و به كيف خوابيديم. ساعت دو نصف شب بود كه پاسدارا با يه سر و صداي عجيب و غريبي ريختند داخل سالن. هر چه گاز اشك‌آور داشتند زدند و هر چه تير مشقي بود شليك كردند؛ اما كسي ككش هم نگزيد.
اين قدر گلوله‌ي خمپاره و كاتيوشا دورمون خورده بود كه چشم و دلمون از اين چيزها پر شده بود. ديدند فايده‌اي نداره، شروع كردند به داد زدن: «برادر بلند شو! پاشو!، فايده‌اي نكرد. حسابي عصباني شدند و افتادند به جون بچه‌ها. شروع كردند بچه‌ها رو زدن و از تخت انداختنشون پايين و هلشان دادن بيرون. منصور داد زد: «چرا مي‌زنيد؟! چرا هل مي‌ديد؟!»
يكي‌شون داد زد: «خب! برويد بيرون! آبرومونو برديد. يعني اومدين آموزش نظامي!!». هنوز حرفش تموم نشده بود كه بچه‌ها از خنده ريسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. يكي از پاسدارا، رو به ديگران كرد، در حالي كه مي‌خنديد گفت: «فايده‌اي نداره، بريم. اينا آدم بشو نيستند». و آن‌ها رفتند و ما تا صبح خنديدم.

منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي

 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:48 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

ايلام - خبرگزاري مهر: هشت سال دفاع مقدس تمام شد ولي به نظر مي رسد در ايلام تمام نشده چراكه هر ماه در پاكسازي ميدانهاي مين به دليل نبود ايمني كافي افرادي به شهادت مي رسند و خانوداه اي را داغدار مي كنند. به گزارش خبرنگار مهر، با وجود گذشت 21 سال از پايان جنگ در كشور، همچنان در مرزهاي غربي كشور و به ويژه استان ايلام هزاران هكتار زمين آلوده به مين وجود دارد كه با وجود برنامه براي پاكسازي، جان بسياري از ساكنان مرزي استان را تهديد مي كند. مردم استان ايلام كه در طول هشت سال جنگ تحميلي با رشادت و فداكاري از ايران اسلامي دفاع مي كردند، با گذشت ساليان متمادي از دفاع مقدس همچنان در معرض خطرات ناشي از آثار باقيمانده جنگ تحميلي هستند. در طول ساليان گذشته، بسياري از مردم استان ايلام بر اثر انفجار مين كشته يا مجروح شده اند و صدمات جبران ناپذيري بر خانواده هاي اين عزيزان وارد آمده است. در همين راستا مي توان به شهادت دو تن از افراد گروه پاكسازي در روزهاي گذشته در ايلام اشاره كرد به نحوي كه پيكرهاي پاك دو شهيد كه بر اثر برخورد با مين به درجه رفيع شهادت نايل آمدند، روز گذشته بر روي دستان قشرهاي مختلف مردم در شهرستان دهلران تشييع شد. شهيدان حجت الله جوانمرد و احمد كريم نيا از گروه پاكسازي منطقه دويرج روز پنج شنبه در مسير چم هندي در حال پاكسازي قطعه ال ميدان 2 بودند كه به شهادت رسيدند. مرز ايلام و عراق از آلوده ترين مناطق در زمينه مين است استان ايلام 430 كيلو متر مرز مشترك با كشور عراق دارد و بيش از يك ميليون و 700 هزار هكتار، مناطق آلوده به مين دارد. در اين استان، پس از جنگ افرادي زيادي در برخورد با مين كشته و زخمي شده اند. به نظر مي رسد درخواست كمك از سازمانهاي بين المللي وسازمانهاي غيردولتي دوستدار حقوق بشري مي‌تواند زمينه حضور فعال اين سازمان ها را براي حركت به سوي كشوري عاري از مين و مواد منفجره فراهم كند.

 

منبع: خبرگزاري مهر




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:39 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

سال 64 در اردوگاه شماره‌ي 9 رمادي بوديم. بهانه‌جويي‌ها و آزارهاي نگهبانان بي‌رحم به حدي بود كه به ناچار دست به اعتصاب غذا زديم. آن‌ها باز دست‌بردار نبودند. با بازرسي‌هاي پي در پي از وسايل شخصي، ما را كلافه كرده بودند. همه چيز را به هم مي‌ريختند و اگر مهر نماز يا نوشته‌اي به دست مي‌آوردند، صاحب آن را به زندان مي‌انداختند.
من يك جانماز زيبا را گلدوزي كرده بودم كه طرح يك گنبد و بارگاه با چهار گلدسته و در پايين آن دستي در حال قنوت قرار داشت كه روي آن اين آيه‌ي قرآن گلدوزي شده بود: " ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين. "
آن‌ها در حال تفتيش به كيسه‌ي انفرادي من رسيدند. تا گروهبان عراقي كيسه را خالي كرد، چشمش به پارچه‌ي گلدوزي شده افتاد. زود آن را برداشت و گفت: « احسنت! احسنت»!
هنوز تحسين او تمام نشده بود كه ديدگانش به آيه‌ي قرآن دوخته شد و مثل برق گرفته‌ها خشكش زد. صورتش سرخ شد و داد زد: « روي اين پارچه چه نوشته‌اي؟ اين پارچه كثيف است. نوشتن آيه‌ي قرآن روي اين گناه دارد. تو چرا لباس را پاره كرده‌اي. تو به قرآن هم توهين كرده‌اي» در همين حال، مشت محكمي به دهان من كوبيد و گفت: « حالا بگو ببينم چه كسي كافر است؟ چرا ما را كافر حساب كرده‌اي»؟ تا آمدم چيزي بگويم، مشت ديگري بر دهانم زد و گفت: « چرا اين‌جا نوشته‌اي ما را بر قوم كافر پيروز كن؟ ما بوديم كه شما را مسلمان كرديم؛ حالا شما ما را كافر حساب مي‌كنيد و ... » مشت او بود كه بر سر و كله‌ي من فرود مي‌آمد.
حسابي كه مرا كتك زد، آرام شد و گفت: « تو بايد به جاي آيه‌ي قرآن بنويسي، خدايا صدام حسين را حفظ فرما و ما را به خانه برگردان»! به او گفتم: « اين كه مي‌گويي، آيه‌ي قرآن نيست. نوشتن آن اشكال دارد. » او هم گفت: « خوب، اشكالي ندارد من به عربي مي‌گويم تو هم بنويس. »
من كه از حماقت او حيران شده بودم، خنده‌ام گرفت. او هم به جرم اين‌كه او را مسخره كرده‌ام، مرا به يك ماه زندان محكوم كرد.


راوي:محمددرويشي

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 259
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:28 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بعثي‌ها براي اين كه از گسترش فعاليت‌هاي فرهنگي آزادگان جلوگيري كنند، در ارديبهشت سال 66 از هر اردوگاهي پانزده تا بيست نفر را جدا كردند و در اردوگاهي بسيار كوچك به نام ملحق تكريت 5، كنار اردوگاه افسران جا دادند. سه ماه اول شرايط بسيار دشواري حاكم بود؛ كتك‌هاي دسته‌جمعي، بيگاري‌هاي وقت تلف‌كن، بهانه‌جويي‌هاي پياپي و محدود كردن برنامه‌هاي عبادي.
برخي از دوستان اهل نماز شب بودند. براي آن‌ها بسيار سخت بود كه شب‌زنده‌داري و راز و نياز با خدا را در سحرگاهان ترك كنند. شب اول، عراقي‌ها ديدند كه عده‌اي پيش از نماز صبح مدتي طولاني ايستاده‌اند، در يك دست تسبيح مي‌چرخانند و دست ديگر را به حال قنوت گرفته‌اند. صبح با شگفتي سر از ماجرا درآوردند؛ تازه فهميدند كه اين‌ها نماز شب مي‌خوانند. اعلام كردند: « نماز شب خواندن ممنوع است! كسي هم حق ندارد ديگري را براي نماز صبح بيدار كند. »!
" سيد " اهل نماز شب بود. برمي‌خاست و نماز مي‌خواند؛ بار اول او را به اتاق خودشان كشاندند. تهديدش كردند كه نبايد برخيزد و كسي را بيدار كند. شب بعد او برخاست و در حالي كه براي وضو گرفتن مي‌رفت، با نوك پا چند نفر از دوستانش را بيدار كرد. نگهبان عراقي ديده بود؛ صبح سيد را بردند و او را زدند.
از آن شب ديگر او نماز شبش را نشسته مي‌خواند. او با زرنگيِ خاصي كه داشت، دوستانش را بيدار مي‌كرد و آن‌ها نيز نشسته نماز شب مي‌خواندند. عراقي‌ها وقتي درمانده شدند، دنباله‌ي قضيه را رها كردند.


راوي:عبدالمجيد رحمانيان

 

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 172
 




[ سه شنبه 19 مهر 1390  ] [ 12:25 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6929 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب