من آزاده عراقى ام! آزاده اى است از جنس مردانى چون «حر» و خود اسارتش را اوج آزادى مى داند و تولدى دیگر. در سخن گفتن با اوست که در مى یابى چقدر برخى مردان جنگ از اصل خود دور افتاده اند، چقدر ارزش هاى پرشکوه دوران دفاع مقدس مهجور مانده و به آن بى مهرى هاى فراوان شده است. ستوان دوم وظیفه سید مدهت الحسینى که در عملیات بدر به اسارت نیروهاى ایرانى در آمده متولد ۱۳۳۴ هجرى شمسى دربغداد است و در سال ۶۳ در شرق دجله به اسارتى درآمده که به قول خودش راه آزادگى و خط پررنگ حق و باطل را به او نشان داده و باعث شده تا گویى دوباره از نو متولد شود ومرزها و خطوط فرضى و زبان وقومیت را کنار نهاد و به اسلام ناب وفادار ماند. وقتى هنگام نماز همراه با حاج ناصر قره باغى آزاده و جانباز و حاج حمید سى ستار همراه سید مدهت که از رزمندگان پرسابقه ماست جرات نمى کنیم جز مدهت را براى امامت نماز انتخاب کنیم این مساله که چقدر جامعه از ارزش هاى دفاع مقدس دور مانده بیشتر توى چشم مى زند. او در ایران ازدواج کرده و یکى از فرزندانش حافظ قرآن است و با تواضع جلوى ما مى ایستد و ما به امامت او نماز مغرب را مى خوانیم. آنچه در پى مى آید گفت وگوى ما با این آزاده عراقى است.

ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:20 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تا هنگام تبادل اسرا چه مى کردید کى براى دیدار با خانواده هایتان به عراق بازگشتید؟ چقدر در عراق ماندید؟ باز هم به عراق رفتید؟ در ایران ازدواج کردید؟ از خاطرات خود با شهید نظران بگویید؟ فردا او را دیدید؟ بازدیدکنندگان از نمایشگاه و موزه چه کسانى هستند؟ چند وقت روى این پروژه کار مى کنید؟ چقدر طول مى کشد تا به مرحله نهایى برسد؟ از اینکه یک عراقى که روزى دشمن ایران بود،الان به عنوان مروج فرهنگ دشمنش مى کوشد، چه حسى دارید؟
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:20 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
می گفت اگر از جنگ نگوییم دیر می شود بابا نظر خیلی مهمان نواز بود و همیشه سفره اش پهن. سربازها، بسیجی ها، دوستان و آشنایان همه می دانستند که بابا نظر چقدر سخاوتمند و دست و دل باز است
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:19 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
کنار آتش پسربچه دهسالهای را دیدیم که مشغول آتشبازی بود. بلوکی که کیسههای خون را یکی یکی در آتش میانداخت، پرسید: “مدرسه نمیروی؟ “جواب داد: “بابام میگوید تا صدام کافر را نکشیم و انتقادم داداش احمد را نگیریم، همهچیز تعطیله!
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:18 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش سایت ساجد ،از علی میرکیانی همین رو بدونین که از شاگردهای حاج احمد متوسلیانه و کسیه که از آغاز تشکیل تیپ حضرت رسول(ص) و قبل از اون در کردستان کنار حاج احمد بوده و مسئولیتهای زیادی هم از جمله مسئولیت لجستیک تیپ و فرماندهی گردانهای سلمان و حمزه و… رو تو کارنامهاش داره. *سوال: اصلیترین و معروفترین سئوال، از کجا و به چه شکل با حسین قجهای آشنا شدید؟ *میر کیانی: آشنایی من با حسین برمیگرده به زمانی که مریوان بودیم. اون زمان قرار بود یک سری پدافند ۲۳ میلیمتری بدن به سپاه مریوان. آقای حسن رستگار که ا ون موقع تو سنندج بود، پدافند ۲۳ میلیمتری رو با نفرش فرستاد و حسین شد مسئول اون. در واقع حسین توپچی بود. حاج احمد روحیه خاصی داشت. کسی بود که وقتی اومد غرب همه جور آدمی کنارش بود. از لر و کرد گرفته تا اصفهانی و ترک … کسی اگر چهار روز کنارش کار میکرد، وقتی میخواست ازش جدا بشه احمد اونو تو بغلش حسابی میگرفت و گریه میکرد. حسین خودش قابلیتهای زیادی داشت. اما حاج احمد، حسین رو ساخت. اون شب رو خوب یادمه. شبی که میخواستیم عملیات « دزلی» را انجام بدیم. حسین که از کنار حاج احمد رد میشد حاجی تو گوشش یه چیزهایی میگفت. حاج احمد این طوری بود با نیروهاش. و بعد هم که دزلی رو گرفتیم، حاجاحمد، حسین رو گذاشت مسئول سپاه دزلی یا حالا منطقه دزلی و به من که او موقع مسئول لجستیک سپاه مریوان بودم گفت: علی پیش حسین بمون و در واقع رفاقت اصلی ما از اون جا شروع شد. *سوال: تو این مدت که کنار هم بودین، حسین قجهای رو چه جوری شناختید؟ از خصوصیات اخلاقیاش برامون بگین. *میر کیانی:حسین خصلتهای خاصی داشت. اولا که ۲۴ ساعته کار میکرد. البته این موضوع غریبی نیست. چون خیلیها این طوری بودن اما حسین معذرت میخوام به اصطلاح خرکاری میکرد. مثلا روی اتفاعات ملخخور میخواستند نفت ببرن؛ حسین قجهای بشکه ۲۲۰ لیتری خالی رو به جای اینکه قاطر ببره، روی دوشش میگذاشت، میبرد بالای کوه. زورش هم زیاد بود. اما کارهای خاصی میکرد. مثلا یه نقل قول کنم از سردار تمیزی – البته تو پرانتز بگم که ا هل نقل قول گویی نیستم و همیشه چیزی رو میگم که برای خودم اتفاق افتاده، اما میخوام روحیه حسی قجهای براتون واضحتر بشه – ایشون میگفتن تو اصفهان ما با هم آموزش دیدیم. این جریان قبل از این که حسین بیاد منطقه، میگفت: آموزش که تموم شد گفتن برین سپاه شهرتون و خودتون رو معرفی کنین. با بچهها اومدیم ماشین بگیریم برای زرینشهر. حسین دراومد گفت: من با شما نمییام. شما برید. من خودم از تو ارتفاعات مییام. یعنی از همون اول خودش رو جدا کرد. روحیهای خاص داشت البته «کشتیگیر» هم بود. اما یه همچین روحیهای داشت. مثلا یک خاطره دیگه این که، تو عملیات فتحالمبین رفته بود شناسایی و ترکش خمپاره ۶۰ خورده بود پشتش. به خاطر همین برده بودنش بیمارستان. رضا چراغی اومد به من گفت: این حسین دیگه عجب جونوریه؟ گفتم: برای چی؟ گفت: رفتن ترکشش رو در بیارن. هر کاری کردن نذاشته بیهوشش کنن. یه متکا کرده توی دهنش گرفته خوابیده. همین جوری ترکش رو درآوردن. یک خاطره جالب هم بگم از حسین. یه بار توی سپاه دزلی برامون نیرو فرستاده بودن. اون جا هم خیلی کوچیک بود، طوری که مجبور شدیم کیپ بخوابیم. حسین نصفه شب اومده بود، دیده بود من خوابیدم، خودش را کنار من جا داده بود. *سوال: حسین اون زمان چند سالش بود؟ *میر کیانی:دقیق نمیدونم. اما هم سن و سال هم بودیم. ۲۰ یا ۲۱٫ سنش کم بود اما واقعا شناخت داشت. من همیشه اعتقادم به این که آدم هر کاری که میخواد، بکنه یا طرفدار هر کسی میخواد، باشه اما با شناخت و چشم باز. یادمه روزهای شروع عملیات فتحالمبین، حرکت گردانها در منطقه یه خورده دیر شده بود. به حاج احمد گفته بودن گردانها کجان. حاج احمد هم گفته بود اونها کار خودشان رو بلدن شما نگران اونها نباشین. *سوال: به هر حال چون توجه اصلی ما الان به عملیات بیتالمقدس هست، از نقش حسین قجهای و حضورش در عملیات بیتالمقدس برامون بگین. *میر کیانی: ببینید من در شروع عملیات بیتالمقدس یه مشکلی با حاج احمد پیدا کردم. در واقع در عملیات فتحالمبین یه روز تو گلف نشسته بودیم و حاج احمد هم بود، بچههای دیگه هم بودن. حاج احمد بچهها رو اونجا تقسیم کرد. خب تا قبل از اون همه با هم، عملیات میکردیم، اما با پیشرفت کار در واقع میخواستن یه نظمی به نیروها بدن. یعنی سازمان رزم سپاه شکل گرفته بود و خواسته یا ناخواسته باید هر کس نوع کار و مسئولیتش مشخص میشد. حاج احمد اون جا به من گفت: علی برو لجستیک. من گفتم لجستیک نمیرم، میخوام برم عملیات. گفت: برادر علی لجستیک. گفتم: نه، عملیات. حاج احمد یه اخلاق خاصی داشت. در عین مهربونی، یه دفعه جوش میآورد. پا شد جلوی همه، هر چی از دهنش دراومد گفت. گفت: رو حرف من حرف میزنی؟! غلط کردی! میری لجستیک. ما هم خیلی احترامش رو داشتیم. برگشتم بهش گفتم: باشه بابا چرا دعوا داری. بگو برو لجستیک، میرم!!! من هم نامردی نکردم. ما تو عملیات بیتالمقدس سمت کارون بودیم. حسین قجهای بچهها را پیاده از اهواز تا کارون آورد که بچهها آماده بشن. شب عملیات کنار گردان ما گردان حمزه بود. به همه گفته بودن، نفر جلویی و عقبی خودتون رو بشناسین. من که دیدم گردان حمزه داره از کنارمون رد میشه، به نفر پشت سریم گفتم، ببین حواست باشه، من میرم تو ستون بغلی، اما جام اینجاست و رفتم توی ستون بچههای گردان حمزه. این قضیه که دارم میگم، بر میگرده به شش روزه بعد از رسیدن به جاده اهواز ـ خرمشهر؛ یعنی مرحله اول بیتالمقدس نزدیک غروب بود که رسیدیم پیش حسین یه کم احوالپرسی کردیم. حسین گفت: همین جا بشینید. من برم الوار بیارم. بر میگردم، صداتون میکنم، با هم بریم جلو. احتمالا میخواست الوارها رو برای سنگر استفاده کنه. دیگه اونجا کسی نبود. فقط یه سنگر بود. رفتیم بالای دژ حسین گفت: بیا اینجا ببین چه حالی داره. اوضاع این طوری بود که بچههای ما بلند میشدن یا زهرا(س) میگفتن، تیراندازی میکردن؛ بعد عراقیها شروع میکردن. وقتی عراقیا تیراندازی میکردن ما سینهخیز میرفتیم. تمام این اتفاقات چند ثانیه به چند ثانیه تکرار میشد. زمانی هم که بچههای ما تیراندازی میکردن، من و حسین دولا دولا دژ را جلو میرفتیم. تو یکی از همین تیراندازیها و سینهخیز رفتنها، حسین تیر خورد و درجا شهید شد. *سوال: پس این جریانات که میگن حسین قجهای تو محاصره افتاده بود و حاج احمد تعدادی رو میفرسته که از محاصره نجاتشون بدن صحت نداره؟! *میر کیانی: نخیر اصلا درست نیست اما در مورد شهادت حسین قجهای یک سری مسائلی پیش اومد. او زمان مسائل سیاسی در اصفهان داغ بود. یک سری شایعه درست کردن که حسین رو خودیها کشتن. اون هم نه از روی سهو، بلکه عمداً کشته شده. حتی این مسایل منجر به این شد که عدهای در مراسم تشییع حسین در زرین شهر دعوا کنن. طوری که حاج احمد رفت و باهاشون حرف زد و کلی نصیحتشون کرد. *سوال: خبر شهادت حسین رو کی به حاج احمد گفت؟ *میر کیانی: ببینید شب که حسین شهید شد؛ من همون جا به بیسیم چیش گفتم که شهادت حسین رو اعلام نکن. چون میدونستم روحیه نیروها تضعیف میشه و هیچ کس دیگه حاضر نیست تو خط بمونه. اوضاع خیلی خراب بود. درگیری شدید شده بود. عراقیها یکی از خاکریزیهای عصایی رو گرفته بودن.مجبور بودم به دروغ بگم حسین زنده است. دیگه خدا ما رو ببخشد. صبح که شد، برادر احمد با رضا چراغی و یک سری نیرو، اومدن خط. حاج احمد تا من رو دید گفت: چرا برنگشتی؟ گفتم راه رو گم کرده بودم و با بلدچی تا اینجا اومدم. گفت: چی شده؟ داستان رو تعریف کردم. حسین گفت: به برادر احمد بگو، بذار یه تیر بیاد بخوره بهم تا من شهید بشم. ببینم حاج احمد برای اینجا کاری میکنه؟ *سوال: برای حسن ختام، یه خاطره قشنگ دارین برامون از حسین قجهای بگین؟ *میر کیانی: حسین برای من خیلی دوست داشتنی بود. البته روحیه حسین خاص بود با هر کسی رفیق نمیشد. مثلا تو سپاه مریوان یه روز دیدم حسین نشسته داره همین طوری میخنده. تعجب کردم. چون اهل خنده و این حرف ها نبود. بهش گفتم: چی شده حسین؟ گفت: علی! بیا اینجا یه چیز خندهداری بهت میگم، اما قول بده به کسی نگی. حداقل تا قبل از مرگ به کسی نگو. گفتم: باشه. گفت: دیشب رفتم برای شناسایی مواضع عراقیها. همینطور که جلو رفتم دیدم عراقیها پراکنده مینگذاری کردن. رفتم چند تا از این مینها رو برداشتم بردم گذاشتم تو مسیر سولههاشون تا دستشویی. خودم هم رفتم یه گوشهای قایم شدم و منتظر شدم یکی بیاد رد بشه. روح ملکوتیاش میهمانی سفره امام حسین(ع) باد.
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:17 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
حاجی حواسش به همه چیز بود؛ از محتوای سخنرانی و مداحیها و نماز جماعتهای ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته، تا گذاشتن چند نفر مأمور جهت جفت کردن کفشهای عزاداران وگرفتن اسفند دم در و دقت در توزیع صبحانه و غذای ظهر عاشورا و تاسوعا که به بهترین شكل انجام شوند. برگزاری هیأت و مراسم عزاداری در دهه اول محرم، برایش از اهم واجبات به شمار میآمد و سنگ تمام میگذاشت، اماکیفیت اجرای آن برایش خیلی مهمتر بود. طوریکه میتوان از هیأت عاشقان ثارالله(ع)، لشکر «8 نجف اشرف»، بهعنوان یک الگوی نمونه عزاداری نام برد. از چند وقت پیش بزرگترها و معتمیدن خود را در لشکر خبر میکرد؛ چند تا بسیجی و یکی، دو تا پیرغلام امام حسین(ع). بعد هم تقسیم کار میکرد. «حاج حسین، حاج عباس، سید ناصر، حاج فاضل، حاج رضا، حاج غلامعلی، حاجآقا جنتیان، برادر احمدپور» و بسیجیها، هرکدام بر اساس تخصص و توانشان، مسئولیتی را برعهده میگرفتند. آنها هم حاجی را خوب میشناختند؛ باوجود اخلاص و صبر، اما جدی، منظم و ریزبین. اول کار تذکرات را میداد، سخنران و تکتک موضوعات و مطالب قابل بحث برایش خیلی مهم بود و میگفت: انقلاب ما برگرفته از قیام امام حسین(ع) و همین مراسمها بود و تداوم آن هم منوط به آن است؛ پس باید محتوای این مراسمها قوی باشد. احترام به عزاداران از بزرگترها گرفته تا اطفال و حتی همسایگان مسیحی نیز از توصیههای ویژهاش بود. حتی نگران سربازها هم بود. به تداخل نداشتن برنامهها با ساعات کاری و تعطیل نشدن امور اداری لشکر هم تأکید میکرد. مهمتر از همه، برگزاری نماز جماعت ظهر تاسوعا و عاشورای هیأتها در تکیه و خیابانهای اطراف بود. معمولا خودش دم در میایستاد و همه چیز را بادقت کنترل میکرد، البته مدیریتش هم اینگونه بود و همه میدانستند کارشان را باید به بهترین شكل انجام دهند. دیگر نیازی به تذکر مجدد نبود و کمتر به او مراجعه میشد. یاد گریههایش بخیر. همیشه شانههایش چنان میلرزید که آدم به یاد گریههای حضرت امام(ره) میافتاد. مثل یک مادر فرزند ازدستداده، یازهرا(س) یازهرا(س) میگفت. حاجی ارادت ویژهای به بیبی داشت. در نمازها هم اینگونه بود. دیگر سردار کاظمی نبود. هواسش به توزیع صبحانه هر روز و غذای روزهای تاسوعا و عاشورا بود. شاید او هم مثل من خاطرات خوبی در کودکی از توزیع غذای امام حسین(ع) نداشت. یادم نمیرود با اینكه بسیار دوست داشتم، بهدلیل برخورد بد بعضی از بزرگترها، خجالت میکشیدم از غذای امام حسین(ع) بخورم. اما در این مجلس اینگونه نبود، حاجی مثل پدر، مراقب همه بود؛ بهویژه کوچکترها. در ستاد لشكر 8 نجف اشرف هر سال دههی محرم مراسم داشتند. چند تا از همسایهها مسیحی بودند. چند روز مانده به مراسم، حاجی دو، سه نفر از مسئولان لشکر را میفرستاد تا با احترام از همهی همسایهها اجازه برگزاری مراسم را بگیرند. میگفت سروصدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی ممكن است باعث آزار همسایهها شود. آنها حق همسایگی گردن ما را دارند. باید با رضایت کامل آنها باشد همه مینشستند و خادمان غذا را پخش میکردند. خودش هم این دو روز با پای برهنه و لباسهای خاکی، این طرف و آن طرف میدوید و نظارت میکرد. او خادم واقعی آقا بود. این دو روز، هیأتهای مذهبی از سراسر اصفهان در خیمهی عزاداری حضرت امام حسین(ع) در لشکر 8 نجف اشرف شرکت میکردند و به نوبت و نظم خاص عزاداری میکردند. حاجی میگفت: ما سپاهیها ورزمندهها باید با برگزاری این مراسمها، ضمن انتقال پیام این حماسه، زیباییها را نشان بدهیم و آفتهایی که گاهی در اینگونه مراسمها هست را از بین ببریم. باید تمام امکانات در هرچه بهتر و باشکوه برگزار شدن این مراسم بهکار گرفته شود.» و این بود که یک سال نشده، هیأت در کل استان مطرح شد و سالهای بعد جمعیت بیشتری شرکت کردند. حاجی همین رویه را نیز در نیروی هوایی ادامه داد و حسینیهی حضرت فاطمه زهرا(س) كه در کنار 5 شهید گمنام است، یادگاری است از آن مرد بزرگ. • در ستاد لشكر 8 نجف اشرف هر سال دههی محرم مراسم داشتند. چند تا از همسایهها مسیحی بودند. چند روز مانده به مراسم، حاجی دو، سه نفر از مسئولان لشکر را میفرستاد تا با احترام از همهی همسایهها اجازه برگزاری مراسم را بگیرند. میگفت سروصدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی ممكن است باعث آزار همسایهها شود. آنها حق همسایگی گردن ما را دارند. باید با رضایت کامل آنها باشد. موقع توزیع غذا نیز سهم همسایهها را جدا میکرد و میفرستاد در خانههایشان. بعد از شام غریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایهها، مراسم تمام میشد. •عازم كربلا بودم. روز قبل از حرکت برای خداحافظی و با شهید کاظمی تماس گرفتم. بعد از اظهار محبت برای این تماس، گفت: چشمت به گنبد و بارگاه حضرت عباس(ع) که افتاد، اگر یاد من بودی به آقا سلام برسان و بگو، تو میدانی که من چهقدر تو را دوست دارم. من فقط از تو یک خواسته دارم؛ آنهم شهادت است. بگو، آقا نگذار همینطوری از بین بروم. بعد گفت: این را هم به آقا بگو، اگر ممکن است فقط به من کمی مهلت بدهید؛ چند تا کار ناتمام دارم، تمام کنم. خودم تاریخش را اعلام میکنم. • با اینكه میدانستم آدم جدی و سختگیری است، کلی متن گزارشِ فعالیت آماده کرده بودم تا پیش از دادن نامه درخواست، بگویم. وقتی وارد پادگان شدم، سراغ دفتر فرماندهی را گرفتم. انگار که بدانند با چه کسی کار دارم، گفتند: در محوطه است. همه با لباس نظامی کنار یک پیکان سبز رنگ ایستاده بودند و به نوبت حرف میزدند. هنوز مانده بود بهشان برسم. حاجی از ماشین پیاده شد. تمام قد ایستاد و با من روبوسی کرد. دستی به شانهام زد و دستم را محکم فشرد. بعد با روی باز و ابهت همیشگیاش گفت: بفرمایید بسیجی! همهی حرفهایم یادم رفت. نامه را دادم. حاجی، نامه را خواند و با لبخند زیرش دستور داد و گفت: همین امروز تمام چیزهایی که خواستند را بهشان بدهید. بعدا فهمیدم آن روز بهشدت مریض بود و نمیتوانست سرپا بایستد، ولی برای سرکشی از لشکر 8 به پادگان عاشورا آمده بود. صندلی ماشین را خوابانده بودند و کارها را نیمهخوابیده پیگیری میکرد. • دلم میخواست که حتما بیاید، ولی عقلم میگفت، کلی کار دارد و تازه مریض هم هست. قول هم که نداد، گفته كه اگر شد میآیم. به بچهها نگفتم که مهمان شب چه كسی است؛ چون همان عقلم میگفت، بچهها از تحویل گرفتن مسئولان خیرها دیدهاند و میدانند کسی مثل سردار کاظمی، برای یک جمع 50 تا 100نفره، به پایگاه نخواهد آمد؛ مثل همهی آدمهای بزرگ. بااینحال دلم روشن بود. با روی باز و ابهت همیشگیاش گفت: بفرمایید بسیجی! .همهی حرفهایم یادم رفت. نامه را دادم. حاجی، نامه را خواند و با لبخند زیرش دستور داد و گفت: همین امروز تمام چیزهایی که خواستند را بهشان بدهید تا آخر شب منتظر بودم. بالاخره عقلم برنده شد. سه روز بعد نامهای با امضای ایشان بهنام مسئول پایگاه و خطاب به همهی اعضا آمد. در آن، بابت نیامدنش معذرتخواهی کرده بود. ظاهراً حالش بد شده بود و بستری هم شده بود. عقلم گفت: من که گفتم او با همه فرق دارد. •با همان نگاه و برخورد اول، افراد کارآمد را از مدعیان تشخیص میداد. به کسانی که کارآیی نداشتند، مسئولیتی كوچك هم نمیداد، چه برسد به مسئولیتهای حساس. گاه میشد یک مسئول را به خاطر بیلیاقتی به «آپاراتی لشكر» میفرستاد تا در آنجا پنچری بگیرد. در زمان جنگ هم چه بسیار بودند کسانی را که به خاطر بیلیاقتی و عدم اطاعت از فرمانده، به «بلوکزنی مهندسی» فرستاده بود. مسئولیتهای مهم از نظر او مسئولیتهایی بود که با بیتالمال سر و کار داشت. بهشدت با تخلفهای فرماندهان و مسئولان برخورد میکرد. بههیچ وجه اجازه نمیداد از بیتالمالی که در اختیارش بود، کوچکترین سوءاستفادهای شود. تشویقهایش هم روی دو اصل بود؛ اول حفظ بیتالمال و نگهداری؛ دوم انجام درست وظایف محوله. آن هم بیشتر برای نیروهای جزء بود و سختگیریها و تنبیهها برای مسئولان. از تمام ریز مسائل هم اطلاع داشت و هم وارد میشد. چون خود در جنگ و در صحنه عملیاتها از نزدیک حضور داشت، به همهی جزئیات امور اشراف داشت و زحماتی که کشیده میشد را بهخوبی شناسایی میکرد و به آن ارج مینهاد. هیچ نیازی به گزارش مکتوب نداشت؛ با یک بازدید به همهی جوانب کار پی میبرد. بازدیدهایش اغلب سرزده و بدون اطلاع و زمان مشخصی بود؛ طوریکه همه حضورش را حس میکردند و هر لحظه آماده رسیدنش بودند. حتی سرباز رانندهاش، تنهایی هم كه بود، جرأت تخلف نداشت و همهی دستورالعملهای او را رعایت میکرد؛ زیرا احتمال میداد که حاجی مطلع شود. مسئولیتهای مهم از نظر او مسئولیتهایی بود که با بیتالمال سر و کار داشت. بهشدت با تخلفهای فرماندهان و مسئولان برخورد میکرد. بههیچ وجه اجازه نمیداد از بیتالمالی که در اختیارش بود، کوچکترین سوءاستفادهای شود. تشویقهایش هم روی دو اصل بود؛ اول حفظ بیتالمال و نگهداری؛ دوم انجام درست وظایف محوله. آن هم بیشتر برای نیروهای جزء بود و سختگیریها و تنبیهها برای مسئولان. بزرگترین تنبیه برای نیروها و مسئولان، نارضایتی حاجی و بهترین تشویق برای آنها، لبخند رضایتش بود؛ اگرچه خیلی دیر از کاری ابراز رضایت میکرد. همه میدانستند در تخلفها با کسی عقد برادری نبسته است و هیچکس حاشیه امنی در تخلفات نداشت. در یک کلام، کسی میتوانست در برابر او دوام بیاورد که بسیار منظم جدی و مصمم و متعهد و مطیع باشد. تشویق، توجه و تقدیرش، لذت دنیا را داشت. همین که کسی میفهمید، حاجی او را زیر نظر دارد و از کارش رضایت دارد، برایش بس بود. کسی را سراغ ندارم که مدتی زیر دست حاج احمد کاظمی بوده باشد، (حتی با چند واسطه) و به این زیردستی افتخار نکند، حتی اگر مورد تنبیه واقع شده باشد. این استحکام اراده، قاطعیت و جدیتش درحالی بود که، او مجسمهی خلوص و تواضع بود. خاکی بودنش انسان را به تحیر وا میداشت. او بهسوی شهادت رفت، اما شخصیت او بهسوی قشر عظیمی از جوانان آمد تا او را بشناسند و خود را به او نزدیک کنند. • حاج احمد با همان استواری همیشگیاش گفت: «اینجا همان جایی است که سه ماه پیش با عزیزانی که الآن خانوادههایشان با ما هستند، میجنگیدیم. دوستان و برادران عزیزی از ما همین جا روی همین خاکها در خون خود غلطیدند و شهید شدند...» زمزمههای آرام به نالههای بلند تبدیل شده بود. حاجی هم گریه میکرد، اشکهایش آرامآرام سرازیر شده بود. «ای کاش وساطت ما را هم کرده بودند، ولی ضعف ما بود یا وظیفه و تکلیف امروز. الآن ما ماندهایم و جنگ تمام شده است. باید حافظ این خونها بود. وظیفهی الآن خیلی سنگینتر از زمان جنگ است. دیری نمیگذرد که...» جمع خانوادههای فرماندهان شهید و فرماندههان لشکر 8 نجف اشرف در خرمشهر بود. • فاصلهی عملیات «فتحالمبین» تا «بیتالمقدس» کمتر از یک ماه بود و نیروها خسته شده بودند. از حاج احمد خواستیم نیروها پیش از آمادهسازی و سازماندهی مجدد برای انجام عملیات، به مرخصی بروند. اصرار کمکم نتیجه داد و حاجی راضی شد تا نیروها به مرخصی بروند؛ بهشرطی که او هم همراه آنان باشد. همهی گردان سوار اتوبوس شدند و حاجی هم همراهشان بود. تا اینکه به منطقهی گلف در نزدیکی اهواز رسیدیم. حاجی ابتدا نیروها را به حمام فرستاد و سپس برای هر نفر یک آلاسکا خرید و گفت: مرخصی تمام شد! برمیگردیم منطقه. این فرصت چند ساعته تمام مرخصی گردان بود، در فاصله سه ماه و دو عملیات بزرگ. در 2 مرداد سال 1337در شهرستان نجف آباد از توابع استان اصفهان به دنیا آمد . پس از مبارزات دوران انقلاب با حضور در کردستان از سال 1359 فعالیت خو را در جبهه ها آغاز کرد. وی از تاریخ ”ھ 1/9/1359 تا ”ھ 10/7/1390 فرمانده جبهه فیاضیه بود و بدنبال آن فرماندهی لشکر 14 امامحسین(ع) و معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه به عهده داشت .پس از پایان جنگ تحمیلی نیز بمدت 7 سال به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) در مناطق عملیاتی باقی ماند. رهبر معظم امقلاب در پیام خود به مناسبت شهادت سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی فرمودند: "او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله میکشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم میگشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است." از سال 1379 فرماندهی نیروی هوایی سپاه به ایشان سپرده شد که مدت بیش از پنج سال این امر ادامه داشت تا در تاریخ ”ھ29/5/1384 بنا بر پیشنهاد سردار سرلشگر پاسدار دکتر صفوی فرمانده کل سپاه، سردار احمد کاظمی به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. و سرانجام سردار شهید احمد کاظمی در 19 دی ماه سال 1384 به همراه جمعی از فرماندهان سپاه در سانحه سقوط هواپیمای فالکن در نزدیکی ارومیه به شهادت رسیدند . رهبر معظم امقلاب در پیام خود به مناسبت شهادت سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی فرمودند: "او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله میکشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم میگشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است." روحش شاد و یادش گرامی
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مرا صدا زد و گفت: امشب باید بچه ها رو آماده کنیم و ببریم داخل میدون مین که برای اونهایی که تازه اومدن زمینه سازی کنیم. می خوام یه آموزش رزم کامل و واقعی راه بندازم. حتی وقتی به او گفتم که تیر مشقی نداریم. گفت: مشکلی نداره تیر جنگی بردارین. گفتم خطر داره اگه به یکی بخورده مشکل ساز می شه، در ثانی مجوز هم می خواد. گفت همین که بهت گفتم. برو همه رو آماده کن. به همه اعلام کردیم که امشب کسی روی سنگر یا بیرون سنگر نخوابد. و همه داخل سنگرهایشان باشند. یکی از نیروها بی خبر از این قضیه ، آن شب بالای سنگر خوابیده بود. در وقت مقرر ، هر کس رفت پشت تیربار و کلاش و جایی که محل ماموریتش بود ، استقرار پیدا کرد و رزم آغاز شد. وقتی تیر اندازی شروع شد از قضا تیری به زانوی همان کسی که بالای سنگر خوابیده بود، اصابت کرد. ما فریاد می زدیم که همه بیرون بیایند و به خط شوند او هم بالای سنگر داد وفریاد می کرد .رفتم به او گفتم: پس چرا نمیای پایین؟ گفت: نمی تونم بیام . تیر خوردم. اول فکر کردم احمد خواسته با این کارش صحنه را واقعی تر جلوه دهد و به او گفته به صورت نمایشی برود بالای سنگر، گفتم : خب حالا زیاد داد نزن ساکت باش که گفت تو رو خدا به دادم برسین من تیر خوردم. یکی از بچه ها رفت بالای سنگر که ببیند موضوع از چه قرار است.وقتی فهمیدیم واقعا تیر خورده ، سریع او را به آمبولانس منتقل کردیم و فرستادیم عقب با این وجود شهید اسدی دستور داد که ادامه بدهیم . ما هم آن شب رزمایش جانانه ای انجام دادیم و برگشتیم . رزمایش که تمام شد همه کمی ترسیده بودیم که حالا چه کسی می خواهد جواب دهد . در همین حین احمد وارد سنگر شد و با لبخند به من گفت : آخر هم کار خودت رو کردی ها. آن شب همه این مساله رو به گردن هم می انداختیم. سه چهار ماه بعد آن بنده خدا پایش بهبود پیدا کردو به منطقه بازگشت .شش ماه بعد از آن قضیه اعلام کردند که پاسدارهای افتخاری یا باید رسمی شوند یا تسویه کنند. چون او هم جزو پاسدارهای افتخاری بود باید اقدام می کردو این کار راهم کرد و یکی از مسائلی که هنگام پذیرش از او پرسیده بودند همین مساله ی تیر خوردنش بود که او هم جریان را تعریف کرده بود. از دفتر قضایی مرا خواستند و پی گیر موضوع شدند که چرا شما همان موقع گزارش نکردید ؟ من که دست و پایم را گم کرده بودم سریع با شهید اسدی تماس گرفتم و گفتم حالا چه خاکی به سرم بریزم ؟ یادته گفتی من دستور دادم نگران نباش، من همون موقع گزارش کردم. بعد از آن دفتر قضایی گشت و برگه ی گزارش را پیدا کرد. در آن گزارش، احمد همه ی ما وقع را موبه مو شرح داده بود .حتی زمان مرخصی و بازگشت او را هم گزارش کرده بود. ما با دیدن این گزارش از طرفی خوشحال بودیم و از طرفی هم این درس را از احمد آموختیم که در هر شرایطی ، وظیفه را باید انجام داد
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فاطمه، مجاهدی از نسل نواب صفوی فاطمه سادات نوابصفوی، از زنان حاضر در دوران دفاع مقدس بود که فعالیتهای مختلف در عرصه دفاع مقدس انجام داد از عکسبرداری و خبرنگاری گرفته تا فعالیت چریکی، دیدهبانی، امداد و نجات. او فرزند شهید سیدمجتبی نوابصفوی از مبارزان جمعیت فداییان اسلام است که در عملیات آزادسازی خرمشهر در سال 61 به عنوان تنها زن رزمنده دوشادوش مردان به مبارزه پرداخت. زمان شهادت پدر 5 سال داشت و به علت مخالفت پدر با رژیم شاه تا این زمان فاقد شناسنامه بود. سالها بعد مادرش منیره سادات با نام خانوادگی میرلوحی برای وی شناسنامه گرفت و او توانست به مدرسه برود. فاطمه سادات پس از اخذ مدرک دیپلم با فرزند عمه مادرش سیدابوالحسن فاضلرضوی ازدواج کرد و به دلیل مخالفت همسرش با رژیم شاه در همان سال اول تأهل به روستای بافتان از توابع شهرستان زاهدان تبعید شدند. آنها بعد از چند سال زندگی در روستا و آموزش به کودکان روستایی بر اثر بیماری فاطمه سادات به مالاریا به مشهد آمدند و پس از بهبود به یکی از روستاهای جهرم از توابع استان فارس رفتند. ایشان بعد از پایان دوران تبعید، همراه با همسرش به تهران آمد و پس از چندی به دلیل مخالفت رژیم با ورود وی به دانشگاه، برای ادامه تحصیل عزم هجرت به خارج از کشور کرد. فاطمه سادات در رشته مهندسی کامپیوتر و سیدابوالحسن در رشته مهندسی ماشینآلات صنعتی از آمریکا فارغالتحصیل شدند. او سال 57 همراه با دختر کوچکش امهانی به ایران بازگشت. دو سال بعد همسر وی در منطقه کردستان به شهادت رسید و فاطمه در کنار رزمندگان انقلاب به مبارزه با رژیم غاصب بعثی پرداخت و در عملیات آزادسازی خرمشهر به عنوان تنها زن مبارز شرکت کرد. وی در این عملیات دیدهبان بود و به گفته همرزمانش با اطلاعات دقیقی که از موقعیتها میداد کمک شایان توجهی میکرد. صحنههای بسیاری از جنگ در فریمهای عکس او جاوید شد و او پیام همرزمانش را به رسم امانت به گوش جهانیان رساند. از سوابق اجرایی و هنری او برگزاری چندین دوره نمایشگاههای عکس از حماسه 8 ساله دفاع مقدس همراه با زیرنویسهای مربوط به هر عکس در کشورهای سوریه، ترکیه، مصر، اردن، لبنان، انگلستان و ایالات متحده آمریکا و تالیف چندین مقاله که بنا بر طرح در مجامع بینالمللی، سندیت آنها با عکسهایی که به پیوستشان بوده مورد استقبال بیشتری قرار گرفت. وی همچنین در لیبی، عربستان، کشمیر، کوزوو و لبنان عکاسی کرد و بارها در لبنان در خطوط جنگی اسرائیل و لبنان عکسهای زیادی را به ثبت رساند. او بعد از جنگ مدیریت موسسه فرهنگی شهید نوابصفوی را عهدهدار شد. فاطمه سادات در رشته مهندسی کامپیوتر و سیدابوالحسن در رشته مهندسی ماشینآلات صنعتی از آمریکا فارغالتحصیل شدند. او سال 57 همراه با دختر کوچکش امهانی به ایران بازگشت. دو سال بعد همسر وی در منطقه کردستان به شهادت رسید و فاطمه در کنار رزمندگان انقلاب به مبارزه با رژیم غاصب بعثی پرداخت و در عملیات آزادسازی خرمشهر به عنوان تنها زن مبارز شرکت کرد باتوجه به شرایط سخت جنگ چگونه خودتان را برای حضور در جنگ آماده کردید؟ روحیه مبارزهطلبی عجیبی داشتم. شاید هم به خاطر روحیات خاصی است که از کودکی در ما ایجاد شده بود. بازگوییهای آزادیخواهی و مبارزات پدرم از زبان مادرم، این روحیه را در ما ایجاد کرده بود. من همان زمان که در آمریکا زندگی میکردم اسلحه تهیه کرده بودم و در کوهها تمرین تیراندازی میکردم. احساس میکردم برای وقتی که برمیگردم ایران لازم است تیراندازی را یاد بگیرم. حس میکردم باید آماده باشم. حتی وقتی برگشتم ایران سعی میکردم با تمرین، جسمم را برای فعالیت رزمی و نظامی آماده کنم. برای آن که به مسائل نظامی و سربازی عادت کنم با لباس و کفش روی موزاییکهای حیاط میخوابیدم و سعی میکردم به شرایط سخت عادت کنم. در جبهه هم پیراهنی از جنس کرباس با آستینهای بلند برای خودم دوخته بودم که بسیار بلند و گشاد بود تا هر وقت از شب و روز که موقعیتی پیش آمد با حجاب کامل آماده باشم. اولین حضورتان در کجا بود؟ اولین حضورم در کردستان بود. از سال 1359 وارد عرصه جنگ شدم و در کنار دکتر چمران در مناطق غرب کشور فعال بودم. عکسهای زیادی از جنگ تهیه کردم. ستاد جنگهای نامنظم به فرماندهی شهید چمران بر روی رودخانه کرخه جهت آزادسازی شهر بستان ایجاد شده بود. به عنوان عکاس خبرنگار رفتم و به شهید چمران پیوستم. از ایشان چیزهای زیادی یاد گرفتم. از جهت روحی آماده بودم و به فعالیت چریکی علاقه داشتم. سعی میکردم همیشه آماده باشم. چه شد که زندگی آرام در آمریکا را رها کردید و برگشتید به ایران و در جبههها حضور یافتید؟ خب زندگی ما با مبارزه شروع شد. البته ما در آمریکا هم تحت نظر ساواک بودیم اما به شدت ایران نبود. با پیروزی انقلاب برگشتیم و بعد هم که جنگ شروع شد احساس کردیم نیاز است در جبهه حاضر شویم. یادم هست هنوز جنگ بود که من به عمره رفته بودم. وقتی صدای آهنگ جنگ به گوشم رسید با این که فضای مکه خیلی روحانی بود اما احساس بدی پیدا کردم که در جبهه نبود. آن موقع هرجا بودم باید زود برمیگشتم خط. شهید چمران در مورد شما و فعالیتهایتان چه دیدگاهی داشتند؟ شهید چمران هنگام محول کردن مسئولیت و مأموریت به افراد به قابلیت وی در انجام آن کار توجه داشتند و جنسیت در این زمینه ملاک نبود. در آغاز جنگ تحمیلی، از من برای شرکت در جشن ملی لیبی دعوت شده بود. من با توجه به اتهامی که در قضیه ربوده شدن امام موسی صدر متوجه سران کشور لیبی بود، ابتدا تمایلی به شرکت در این جشن و دعوت آنها نداشتم اما دکتر چمران مرا ترغیب کردند که بروم و تا جایی که امکان دارد موضوع ربوده شدن امام موسی صدر را پیگیری کنم. محول شدن این مأموریت به من در ایامی صورت میگرفت که کسی جرأت نمیکرد مأموریت صحبت با قذافی و طرح ربوده شدن امام موسی صدر با او را حتی به یک مرد بسپارد. اولین حضورم در کردستان بود. از سال 1359 وارد عرصه جنگ شدم و در کنار دکتر چمران در مناطق غرب کشور فعال بودم. عکسهای زیادی از جنگ تهیه کردم. ستاد جنگهای نامنظم به فرماندهی شهید چمران بر روی رودخانه کرخه جهت آزادسازی شهر بستان ایجاد شده بود. به عنوان عکاس خبرنگار رفتم و به شهید چمران پیوستم. از ایشان چیزهای زیادی یاد گرفتم. از جهت روحی آماده بودم و به فعالیت چریکی علاقه داشتم. سعی میکردم همیشه آماده باشم از دوران حضور در جنگ و خاطراتش بگویید. جنگ زیباییهای زیادی داشت. چیزهایی که در هیچ جا دیگر نمیتوان به آنها رسید. اما جنگ برای ما مثل دانشگاه بود. خیلی چیزها در آنجا یاد گرفتیم و خیلی زیبایی داشت. برخلاف خیلی از دیدگاهها که جنگ را سرشار از غم میبینند من در جنگ فقط زیبایی و معنویت میدیدم. گاهی دلم برای آن روزها و همرزمانم و حتی آن پیراهنم تنگ میشود. از دست دادن عزیزانم برای من از سختترین روزهای جنگ بود. من همسرم و شهید چمران و خیلی از همرزمانم را در جنگ از دست دادم که از عزیزترین کسانم بودند و اینها برایم سخت بود.
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
غاده چمران پس از ازدواج با شهید چمران در تمام دوران مبارزه وی در جنوب لبنان و نیز در جریان دفاع مقدس در جبهههای جنوب و غرب کشور، همراه و همگام با این شهید بزرگوار بود. با این که اهل لبنان است و لهجه عربی دارد ولی زبان فارسی را به راحتی صحبت میکند. سالها از آرام گرفتن دکتر چمران میگذرد، روزهای تکاپو و از پشت صخرهای به صخره دیگر پریدن و پناه گرفتن. و روزهای جنگهای سرنوشتساز پایان یافتند. و اکنون در این روزگار به ظاهر آرام «غاده چمران» با لحنی شکسته باز از چمران میگوید. بعد از گذشت سالها از شهادت شهید چمران، چه ارتباطی بین شما و ایشان هست؟ بعد از گذشت 30 سال از شهادت همسرم احساس میکنم که چقدر جای ایشان و شهدا خالی است. شهدا حق بزرگی بر گردن ما دارند و به اعتقاد من آنها واقعا زنده و آگاه و ناظر بر اعمال ما هستند. ما نباید هیچوقت گذشت و فداکاری و کار بزرگی که آنان انجام دادهاند را از یاد ببریم. فراموش نکنیم این امنیت و نعمتی که خداوند به این کشور عطا فرموده به برکت خون شهدا است. نحوه آشنایی و ازدواج شما با شهید چمران چگونه بود؟ وقتی مصطفی به جنوب لبنان آمد موسسه یتیمان «جبل عامل» را به همراه عدهای تشکیل داد که حدود 450 نفر را تحت پوشش داشت. در آنجا زمینه آشنایی من و ایشان فراهم شد. خانواده به دلایلی با ازدواج ما مخالف بودند ولی من که مصطفی را به خوبی شناخته و به ایمان، دیانت و حقجویی او پی برده بودم سرانجام خانوادهام را متقاعد نمودم. وقتی پای مهریه به میان آمد مصطفی یک جلد کلاما... مجید و یک لیره لبنانی را به عنوان مهریه پیشنهاد داد. من هم ضمن قبول اضافه نمودم مهریه من این است که مصطفی مرا در مسیر صراط مستقیم همراه کند تا با او به خدا نزدیک شوم. وقتی مصطفی به جنوب لبنان آمد موسسه یتیمان «جبل عامل» را به همراه عدهای تشکیل داد که حدود 450 نفر را تحت پوشش داشت. در آنجا زمینه آشنایی من و ایشان فراهم شد. خانواده به دلایلی با ازدواج ما مخالف بودند ولی من که مصطفی را به خوبی شناخته و به ایمان، دیانت و حقجویی او پی برده بودم سرانجام خانوادهام را متقاعد نمودم در مورد خودتان و فعالیتهایتان بگویید. من فارغالتحصیل رشته فیزیک بودم ولی طی زندگی با شهید چمران که روحی مواج و خروشان و خداجو داشت به فلسفه علاقهمند شدم و در ایران به تحصیل این رشته پرداختم و بعد هم به تدریس فلسفه مشغول شدم. اکنون به علت کسالت قادر به تدریس نیستم ولی منزل خودم در شهر صور لبنان را با توجه به علاقه شهید چمران به ایجاد مراکز علمی، فرهنگی و دینی، به موسسه خیریه و حسینیه با نام مبارک حضرت زهرا (سلاما...علیها) تبدیل نموده و آن را وقف کردهام و برنامههای مختلف مذهبی و اجتماعی در آنجا برای بانوان لبنانی به اجرا درمیآوریم. چه مواقعی به ایران میآیید؟ معمولا در طول سال چند بار به ایران میآیم. در ایران حال و هوای دفاع مقدس برایم تداعی میشود. همچنین فرصت زیارت بارگاه امام رضا (علیهالسلام) را از دست نمیدهم، چراکه به نظرم ما هرچه داریم از پشتیبانی و برکت آن امام بزرگوار میباشد. شما به عنوان یک همسر وفادار چه توصیهای به زنان ایرانی دارید؟ من دو توصیه به خانمهای محترم دارم. اول این که همیشه و در همه حال خدا را در نظر داشته باشند و از یاد او غافل نشوند. قرار گرفتن در راه حق و مسیر رسول خدا (صلواتا...علیه) و ائمهاطهار (علیهالسلام) اولین شرط موفقیت است. مسئله دوم اطاعت زن از شوهر و تفاهم و یکدلی آنان میباشد. چراکه شوهر سرپرست خانواده است. وقتی که زن این را بپذیرد و پایبند باشد، این زندگی با محبت توأم خواهد بود. در چنین خانوادهای منت و خودخواهی جایی نخواهد داشت. در این صورت خداوند کمک کرده و عشق، محبت و برکت به خانه خواهد آمد. نباید توقعات زیاد و بیش از اندازه باشد. اگر انسان در زرق و برق دنیا و مادیات غرق شود، پیشرفتی در معنویات حاصل نخواهد شد و چنین انسانی به تعالی نمیرسد و نمیتواند قدمهای بزرگ و سرنوشتساز بردارد. لطفا خاطرهای از شهید چمران برایمان نقل کنید. یادم میآید مادرم به سختی مریض و در بیمارستان بستری بود. به اصرار مصطفی تا آخرین روز در کنار مادرم و در بیمارستان ماندم. او هر روز برای عیادت به بیمارستان میآمد. مادرم میگفت: همسرت را به خانه ببر. ولی او قبول نمیکرد و میگفت: باید پیش شما بماند و از شما پرستاری کند. بعد از مرخص شدن مادرم از بیمارستان، وقتی مصطفی به دنبالم آمد و سوار ماشین شدم تا به خانه خودمان برویم، مصطفی دستهای مرا گرفت و بوسید و گریه کرد و گفت: از تو بسیار ممنون هستم که از مادرت مراقبت کردی. با تعجب به او گفتم: کسی که از او مراقبت کردم مادر من بود نه مادر شما... چرا تشکر میکنی؟! او در جواب گفت: این دستها که به مادر خدمت میکنند برای من مقدس است. دستی که برای مادر خیر نداشته باشد برای هیچ کس خیر ندارد و احسان به پدر و مادر دستور خداوند است.
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 4:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شلمچه سرزمینی است میان دو شهر مهّم ایران و عراق، خرمشهر و بصره که نقطه ای استراتژیک در جنگ ایران و عراق بود. نیروهای ارتش عراق به سرزمین شلمچه که متر به مترش را با موانع نظامی پوشانده بودند؛ دژ اسطوره ای می گفتند. شلمچه پیش از شروع رسمی جنگ هم درگیر زد و خوردهای مرزی با عراق بود. تا بهار سال 61، شلمچه دست عراقی ها بود. اواخر اردیبهشت 61 و در مرحله ی سوم و چهارم عملیات بیت المقدس؛ خط شلمچه شلوغ شد. هم عراقی ها همه ی نیروهای تازه نفسشان را جمع کرده بودند توی شلمچه تا از بصره دفاع کنند و اگر لازم شد به نیروهایشان در خرمشهر کمک کنند، هم ایرانی ها برای کامل کردن محاصره ی خرمشهر به شلمچه رفته بودند. عراق حمله ی وسیعی به سمت خرمشهر انجام داد. رزمنده های ایرانی هم، که از یگان های مختلف ادغام شده بودند؛ با عراقی ها جنگیدند. سخت ترین جنگ در پل نو بود. تا ایرانی ها پل نو را گرفتند؛ نیروهای عراقی داخل شهر، که می دانستند دیگر راهی برای عقب نشینی ندارند، گروه گروه اسیر شدند. شلمچه به بصره منتهی می شد، برای همین عملیات رمضان در اطراف شلمچه انجام شد؛ محور اصلی عملیات منطقه ی زید بود در شمال شلمچه و محور دیگر شلمچه. در عملیات رمضان به هدف های عملیات نرسیدیم، چون هم عراقی ها خوب می جنگیدند(که در خاک کشورشان بود) هم زمین منطقه پر از مانع بود. از سال 61 تا سال 65 فرماندهان جنگ عبور مستقیم از شلمچه را از طرح هایشان حذف کردند. در این سال ها عملیات هایی طراحی شد که هدف نهایی شان بصره بود؛ اما از مسیرهایی غیر از شلمچه. اما انگار گره کار تنها در شلمچه باز می شد. عملیات کربلای 4 در 3 دی سال 1365 آغاز شد. در محور جنوبی عملیات، عراقی ها آماده بودند و با آتش سنگین جلوی خط شکن ها را گرفتند. اما با این که در محورهای شمالی عملیات، در منطقه شلمچه خاک ریزهای پنج ضلعی داشت و زمینش به انواع موانع مسلح بود، نیروها خوب پیش رفتند و همین پیشروی مبنای طراحیِ عملیات کربلای 5 شد. دویدم تا به فرماندهی گردان رسیدم. زیر آن همه آتش، خونسرد نشسته بود و با بی سیم صحبت می کرد. انگار در خانه شان است. گفتم: برادر علی، سمت چپ خیلی شلوغه. چند تا کمکی بدهید.آرام گفت: نداریم، برو. داد زدم: عراقی ها زیادند. نمی توانیم مقاومت کنیم. از در و دیوار می ریزند تو کانال. با خونسردی گفت: خب بکشیدشان. بعد خندید و گفت: برو به همه همین را که گفتم بگو عملیات کربلای 5 در 19 دی سال 1365 آغاز شد و خبرنگار روزنامه ی تایمزمالی درباره ی این عملیات نوشت: من به اتفاق دو خبرنگار دیگر از کلیه ی مناطق عملیاتی, به ویژه جزیره ی بوارین در رودخانه ی شط العرب و شهر دوعیجی دیدن کردیم و اکنون تایید می کنیم جمهوری اسلامی ایران پیروزی مهمی در شرق بصره به دست آورده که نشان دهنده ی وقوع عملیاتی سرنوشت ساز در منطقه است.رزمندگان ایرانی در نقاط مختلف تا 4 خط دفاعی عراق را در هم شکسته اند که در این خطوط سیم های خاردار، میدان مین و مناطق به آب بسته شده، مشهود بود. نیروهای ایرانی از روحیه ای بالا برخوردارند.زیرا می دانند مواضعی که تصرف کرده اند خطوط دفاعی سابق عراق در شرق بصره بوده است. یک ژنرال عراق که در جبهه اسیر شده از تشتّت و هرج ومرج در صفوف ارتش عراق و روحیه ی پایین سربازان عراقی سخن می گفت. بکشیدشان! دویدم تا به فرماندهی گردان رسیدم. زیر آن همه آتش، خونسرد نشسته بود و با بی سیم صحبت می کرد. انگار در خانه شان است. گفتم: برادر علی، سمت چپ خیلی شلوغه. چند تا کمکی بدهید.آرام گفت: نداریم، برو. داد زدم: عراقی ها زیادند. نمی توانیم مقاومت کنیم. از در و دیوار می ریزند تو کانال. با خونسردی گفت: خب بکشیدشان. بعد خندید و گفت: برو به همه همین را که گفتم بگو. سنگر عراقی ها را گرفتیم.قرآن باز کردم، سوره ی تبارک آمد و آیه هایی درباره ی مرگ و زندگی. واین که زندگی و مرگ دست خداست. قرآن را نبسته بودم گلوله ای کنارمان منفجر شد. گونی های خاک بود که بر سر و رویمان می ریخت. یکی از برادرها از حرارت موشک کمی سوخت. بقیه هیچ زخمی برنداشتند. موشک دشمن درست خورده بود زیر سنگر. عملیات رمضان اوّلین عملیات ایران بعد از آزادی خرمشهر بود که با هدف تهدید بصره در منطقه ی زید انجام شد. مارک پری محقق و نویسنده ی آمریکایی می نویسد: دولت ریگان سخت مشغول بررسی بود ببیند چه می تواند بکند که مانع شکست کامل رژیم صدام شود. مقامات سیاسی و اطلاعاتی می گفتند اقداماتی که تا کنون انجام داده ایم خیلی دیرتر از آن انجام شده است که بتواند جلوی شکست های زمستان و بهار عراق را بگیرد. اواخر بهار 1982(1361) کیسی و دستیاران عالی رتبه اش روابط رسمیشان را با عراق توسعه دادند تا با یک سلسله ارزیابی های جدید، آسیب پذیری های ارتش عراق را رفع کنند. صدام به نصایح دوستان آمریکایی اش گوش داد و در تابستان 82 نیروهای عراقی توانستند حملات ایرانی ها را که بغداد را در معرض فاجعه قرار داده بود، خنثی کنند. مثلثی ها خاک ریزهای بزرگ بودند که ضلع بزرگشان 2250 متر بود( روبه روی ما) و ساق هایشان 1900 متر. در هر مثلث سه مثلث دیگر بود و وسط هریک از آن مثلث ها، سه مثلث کوچک تر: جمعاً9 مثلث. عراقی ها این خاک ریزها را پیش از عملیات بیت المقدس در منطقه ی زید ساختند تا از بصره حفاظت کنند. آرایش تانک ها، نیروهای پیاده و تیربارهای عراقی، مثلثی ها را غیر قابل نفوذ کرده بود. طرح این بود که نیروهای مهندسی دو خاکریز دو جداره ی مستطیل شکل بزنند.مستطیلی که دو راس جلویی اش ابتدای قاعده ی مثلث سوم مثلثی های عراق باشد. تا هم منطقه ی مناسبی بگیریم، هم بر اساس آن عملیات بعدی را طراحی کنیم.کار را شب شروع کردند،اما صد متر از خاکریز مانده بود که هوا روشن شد. دشمن نیروها و تجهیزاتش را چند برابر کرد و می دانست اگر خاکریزکامل شود، کار برایش سخت می شود. ده تا تانک آورده بود. روبه روی یک شکاف صد متری؛ در فاصله ی یک کیلومتری شکاف. تانک ها به نوبت تیر مستقیم می زدند. توپ خانه و کاتیوشایشان هم کار می کرد.اما بالاخره جهادگرها خاکریزها را به هم وصل کردند، 9900 متر را در هشت ساعت زدند، 100 متر را در 5 ساعت. آتش آن قدر شدید بود که راس بالایی خاکریز دوم به جای مثلث سوم به مثلث چهارم وصل شد. سنگر عراقی ها را گرفتیم.قرآن باز کردم، سوره ی تبارک آمد و آیه هایی درباره ی مرگ و زندگی. واین که زندگی و مرگ دست خداست. قرآن را نبسته بودم گلوله ای کنارمان منفجر شد. گونی های خاک بود که بر سر و رویمان می ریخت. یکی از برادرها از حرارت موشک کمی سوخت. بقیه هیچ زخمی برنداشتند. موشک دشمن درست خورده بود زیر سنگر رمضان، عملیات سختی بود که در تابستان انجام شد و در آن بسیاری از رزمندگان لب تشنه شهید شدند. 12 شهید گمنام آن منطقه را در تقاطع جاده ی شهید شاه حسینی و دژ جمهوری به خاک سپردند و بنیاد حفظ آثار و نشرارزش های دفاع مقدس سال 85 بر مزار آن ها یادمان ساخت. رمضان اوّلین عملیات برون مرزی ایران بود و 50 روز بعد از عملیات بزرگ بیت المقدس طراحی شد. نیروهای ایران عملیاتش را از زید و شلمچه آغاز کردند و هدفشان تهدید بصره و فشار بر حکومت صدام بود. ایرانی ها پیش بینی کرده بودند با این عملیات صدام را متزلزل می کنند و بعد مردم عراق علیه صدام متزلزل قیام می کنند واو را کنار می زنند یا حداقل به مراجع بین المللی قدرت ایران را نشان می دهند تا آن ها حقوق اوّلیه ی ایران چون تعیین متجاوز و پرداخت غرامت را بپذیرند و جنگ در شرایطی عادلانه تمام شود. گرمای شدید هوا در تیرماه خوزستان، که به بالاتر از 50 درجه هم می رسید. موانع پیچیده ای مثل خاکریزهای مثلثی، آب گرفتگی ها،ردیف میدان های مین و موانع پیدا و ناپیدا، روزهای رمضان را سخت ترین روزهای جنگ کرد. لب هایش از تشنگی خشک شده بودند. چند تا اسیر گرفته بودیم. با قمقمه اش به یکیشان کمی آب داد. گفت مسلمان هوای اسیر را هم دارد. با قمقمه رفت سراغ اسیر بعدی، اما به ش نرسید. ترکش خمپاره سرش را پراند عملیات رمضان 21 تیر شروع شد. اسلحه ها طوری داغ می شدند که پوست دست را می سوزاند.آب کم بود. خدا خدا می کردیم زودتر شب شود آفتاب نسوزاندمان. در گرمای بالای 50 درجه که می جنگی تیر و ترکش لازم نیست، چند ساعت به آب نرسی کارت تمام است. چندساعتی بود حال و هواش عوض شده بود. خندان، گریان، خسته، آرام. انگار همه این ها را با هم داشت. لب هایش از تشنگی خشک شده بودند. چند تا اسیر گرفته بودیم. با قمقمه اش به یکیشان کمی آب داد. گفت مسلمان هوای اسیر را هم دارد. با قمقمه رفت سراغ اسیر بعدی، اما به ش نرسید. ترکش خمپاره سرش را پراند. ته صف بودم. به من آب نرسید. بغل دستیم لیوان آب را داد دستم. گفت من زیاد تشنه ام نیست. نصفش را تو بخور. فرداش شوخی شوخی به بچّه ها گفتم از فلانی یاد بگیرید. دیروز نصف آب لیوانش را به من داد. یکی گفت لیوان ها همه اش نصفه بود!

شعارهایى که در پادگان روى دیوار نوشته بودند مثل این جمله از امام خمینى (ره) اسرار مهمانان جمهورى اسلامى هستند» و تمام رفتارهاى اعضاى کمیسیون و ایرانى ها. مهر و محبت و ایمان اخلاص آنها باعث شد روند توبه کردن و گسترش توابین بسیار بالا گیرد. ما با این مسائل زندگى و آن را از نزدیک لمس مى کردیم. به نماز جمعه مى رفتیم و از نزدیک با چشم خودمان مى دیدیم که در ایران، اسلام واقعى جریان دارد و این تحول اساسى در زندگى و تفکرات من و بسیارى از عراقى ها به وجود آورد. آن سال ها، دوران طلایى عمر من بود، دورانى که در زندان و پادگان به عنوان اسیر بودم. در رژیم صدام شاید به سمت کسب دنیا حرکت مى کردیم ولى حتما خسرت الاخره مى شدیم ولى در پادگان دین ما زنده شد و آخرت را یافتیم. من آزاد شدم، اسیر نبودم. در ایران در حالى کهف شکل اسیر داشتم ولى به سوى هدایت و آزادى حرکت مى کردم.
وقتى در سال ۶۸ آزاد شدم در پادگان به عنوان نماینده کمیته فرهنگى، طرح مدارس، طرح آموزش قرآن و امور بسیارى را اجرا مى کردیم و این وقت من را بسیار مى گرفت. چهار ماه پس از آزادى در پادگان تختى ماندم و بعد به پادگان کهریزک رفتم. آن جا حدود ۶۰۰۰ عراقى اسیر بودند و من و یکى دیگر از توابین تدریس و آموزش آنها را برعهده گرفتیم.
من کمک مى کردم تا اسرا به تصور صحیحى از جبهه حق و حقیقت برسند. اول گفتیم هر کس که اینجاست باید بداند که اینجا همه نماز مى خوانند و باید تکلیف شرعى خود را به نحو احسن بشناسند و به آن عمل کنند. پس از آزادى اسرا گروهى به عراق رفتند و در رژیم صدام شروع به گفتن حقایق کردند و باعث قیام مردم شدند، خیلى از آنها به شهادت رسیدند. مثلا یکى از اسرا که به عراق بازگشت به دلیل حمایت از امام خمینى(ره) جلوى پدر ومادرش توسط بعثى ها اعدام شد تقریبا اکثرا اسرا متحول شده بودند، یک سرى وارد سپاه بدر شدند و آنها که بازگشتند شروع به روشنگرى در مورد رژیم صدام کردند.
آنها روى دیوارها در خیابان هاى عراق شعار مى نوشتند و مردم را بیدار مى کردند.
بعد از ۱۹ سال و سقوط رژیم صدام به دیدار خانواده رفتم. تمام اعضاى خانواده بزرگ شده و بسیار تغییر کرده بودند. بزرگترها پیر شده بودند، دیدار زیبایى بود.
سه هفته و بعد دوباره به ایران برگشتم.
بله دومرتبه دیگر هم رفتم.
بله، بعد از آزادى در ایران با یکى از زنانى که از عراق به ایران پناهنده شده بود، ازدواج کردم و حالا داراى ۳ فرزند هستم. یکى از آنها حافظ قرآن است. بقیه هم خوب درس مى خوانند و افتخار مى کنند که در ایرانند.
با شهید نظران خاطرات بسیارى دارم. یادم هست وقتى انتفاضه اول در عراق شروع شد برادرم درمیان نظامیان جدید به ایران پناهنده شد و آنها تحویل کمیسیون اسرا شدند. سرپرست ما هم با گروهى که مسؤولیت دریافت آنها را داشتند بود. شهید نظران اسم برادرم را دید و به او گفت که آیا این با مدهت نسبتى ندارد؟ او خودش سریع دنبال من آمد و گفت مژده بده. من قبلا خواب برادرم را دیده بودم. در ماه رمضان خواب هاى صادقه زیاد مى دیدم. دیدم برادرم با دو تا چوب در حالت بدى به سر مى برد و دلم گرفت که چرا او اینقدر مغموم و ناراحت است.
یک ماهى از این مساله گذشت ومن شوق دیدار برادرم را داشتم، یک روز شهید نظران به نمایشگاه آمد، اعضاى کمیسیون هم همراهش بودند. شهید به من اشاره کرد، رفتم کنارش گفت خبردارى که برادرت اینجاست؟ گفتم بله ولى هنوز او را ندیده ام، این را که شنید خیلى ناراحت شد و به سرپرست ما گفت که او را نبردى هنوز برادرش را ببیند؟ و با همان عصبانیت ادامه داد: این ها برادرند، مى دانى برادر یعنى چه؟ خیلى خجالت کشیدم که ایشان جلوى اعضاى کمیسیون اینطور از من دفاع کرد، مگر من کى هستم، یکى از کوچکترین اعضاى تشکیلات اما او انسانى کامل بود و به همه اهمیت مى داد، سرپرست گفت: فردا او را به ملاقات مى فرستم.
بله از صبح تا شب با هم نشستیم و خیلى حرف زدیم. سال ها بود که همدیگر را ندیده بودیم یک ماه که گذشت مشکلاتى براى او پیش آمد. شهید نظران پیشنهاد داد که او بماند و ما کارهاى پناهندگى او را انجام دهیم ولى برادرم قبول نکرد و شهید نظران گفت او را با هواپیما مى فرستیم. برادرم به فکر مادرم بود که بیمارى شدیدى داشت و به برادرم وابستگى خاصى نشان مى داد. ما همه به تصمیم او احترام گذاشتیم وقتى رفت نمى دانم چه کسى به عراقى ها گزارش داد که این با برادرش در پادگان پرندک رباط کریم دیدار کرده است براى او مشکلات بسیارى به وجود آمد. بعد از برگشت ازدواج هم کرده بود و تا پرونده اش کامل شد به سراغش مى آیند و از او مى پرسند تو در ایران با کسى ملاقات کردى؟ مى گوید: نه بلافاصله او را دستگیر کرده و به زندان مى برند. دو هفته زیر شکنجه سکوت مى کند یکى از اقوام مادرم با پارتى او را آزاد مى کند و بلافاصله برادرم به اردن رفت و از آنجا به مالزى و الان در آن کشور اسلامى استخدام شده است. آن کسى هم که او را یارى داد، اعدام شد.
از کار هاى هنرى که تا کنون انجام داده اید، بگویید
یک مدت معلم بودم بعد در یک نمایشگاه دائمى کار کردم کسى از من خواست تا ۱۷ تابلو با موضوع متفاوت اسراى عراقى و ایرانى برایش ترسیم کنم و بعد ساخت ماکت، پوستر، مجسمه و نقاشى برجسته ها و تندیس هاى موزه انقلاب اسلامى و موزه دفاع مقدس به من سفارش داده شد و من براى موزه دفاع مقدس شروع به کار کردم و اکنون ماکت عملیات بیت المقدس در حد آماده سازى است و بسیار زیبا و تاثیرگذار از آب درآمده و ما آن را پروژه اى درسطح ملى مى بینیم و از همه هنرمندان دیگر هم مى خواهیم بیایند و براى موزه دفاع مقدس فعالیت کنند.
آدم هاى برجسته سیاسى، فرهنگى و هنرى، هنوز براى عموم آماده نیست.
حدود چهار سال و نیم.
طرح هنوز درمرحله تصویب است. وقتى کاملا تصویب شود تازه گروه هاى مختلف با فرهنگ و دید ملى باید وارد شوند تا کارى گسترده و بزرگ انجام شود.
در زمان پیامبر(ص) ملیت تعیین کننده خوب و بد بودن فرد نبود، اکنون نیز این مهم نیست که من عراقى باشم یا ایرانى، مهم این است که حق را از باطل تشخیص دادم و حالا سعى مى کنم تمام توانم را براى ترویج تفکر حق بگذارم، دیگر بقیه اش اهمیت نداردکه ایران روزى دشمن عراق بوده، اصلا دیگر ربطى به من ندارد که دولت بعث به ایران حمله کرد یا متجاوز بود و براى من ترویج حق و طرد باطل اهمیت دارد. من دوست دارم براى ایران کارکنم و با نقاشى، برجسته سازى، ماکت و پوستر و هنرم حقیقت را به همه جهانیان نشان دهم و این کار من جهانى و براى تمام مردم دنیاست
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

نمیخوام بیجهت بزرگش کنم و یا در موردش غلو کنم، اما سالهای پرحماسه دفاع مقدس ازش یه مرد تمام عیار ساخته و یه کارشناس درست و حسابی جنگ، حافظه خوبش و مسئولیتهایی که در طول اون سالهای دوست داشتنی داشته، الان شده یه کولهبار تجربه و خاطره تا این بار فکهایها مهمون این سفر پرنعمت بشن.
ناگفته نمونه که در عملیات والفجر یک جراحت شدیدی که برداشت باعث شد همه خیال کنن شهید شده. اما بعد از یک سال سر و کله زدن با دکتر و پرستارها و اتاق عملهای بیمارستان دوباره به منطقه برگشت.
در حال حاضر هم بازنشسته سپاهه و کارشناسی مترجمی زبان و کارشناسی ارشد روابط بینالملل حاصل زحماتش بعد از سالهای جنگه.
و از همه مهمتر دیدگاهش راجع به جنگ این که، مسائل اون سالها باید بدون افراط و تفریط بیان بشه و بزرگنمایی یا فیلتر کردن آدمهای جنگ بدتر کار رو خراب میکنه و دیدگاهها و تحلیلها جوون امروزی رو نسبت به واقعیتهای دفاع مقدس، وارونه و ناملموس.
آنچه که در ادامه میخونید، صحبتهای سردار علی میرکیانی است با موضوعیت سردار شهید حسین قجهای و درخشش او در عملیات بیتالمقدس:
جالبترین قسمت تو آموزش به نیروها، تامین جاده بود. بچهها این قسمت رو دوست داشتن. به خاطر اینکه درگیر میشدن، براشون جذابیت داشت. یه روز من و رضا چراغی وایستاده بودیم، یه بنده خدا – که بعدتر فهمیدم حسین قجهایه – با قد کوتاهی اومد سمت ما و گفت: برادر میشه منم بیام تامین جاده؛ من توپچیام. در واقع آشنایی ما از او جا شروع شد. همین قدر بگم حسین طوری درخشید که حاج احمد[متوسلیان] برای عملیات دزلی گذاشتش مسئول عملیات. حتی یادمه خود حاج امد تو ستون وایستاد و گفت حسین ستون رو هدایت کنه.
خلاصه نصفه شب من دیدم یه مشت اومد تو صورتم. پا شدم دیدم حسین داره خواب میبینه، دستش رو گذاشتم اونور و دوباره خوابیدم. تازه خوابم رفته بود که دوباره با مشت حسین از خواب پریدم. من هم نامردی نکردم، یه مشت گذاشتم توی صورتش، دیگه تا صبح جم نخورد!!!
حسین یه همچین آدمی بود. میدونست داره چی کار میکنه. چشمش باز بود. به من گفت «قبل از این که بیام کردستان، سر و صوررتم رو تیغ زدم پا شدم رفتم سنندج. یعنی پیش ضد انقلاب که اون موقع کومله و دمکرات بودند. بهشون گفتم من دانشجوی اصفهانی هستم. شنیدم سنندج شلوغ شده. اومدم اینجا میخوام ببینم شما حرف حسابتون چیه؟ میخوام توجیه بشم. معرفیم کردن به شخص دیگهایی. باهاشون صحبت کردم. دیدم نخیر اینها اصلا آدم حسابی نیستند. کارهایی میکردن که با حرفاشون جور درنمیاومد مثلا دست تو دست خانومها با هم راه میرفتن. برام همه چیز مسجل شد. برگشتم اصفهان و بعد هم اعزام شدم کردستان. حسین چشمش باز بود. من این مسئله رو بارها حس کردم.
از اون طرف من نگران بودم. به حسین قجهای گفتم بیا من و تو هر کدوم یه گردان برداریم بریم. حسین قجهای میدونی چی گفت؟ عین جواب حاج احمد رو به من داد. گفت علی نگران اونها نباش؛ گردانها کار خودشان رو بلدند. یعنی آنقدر نظراتش شبیه حاج احمد بود.
قبل از شروع عملیات بیتالمقدس وقتی همه رفته بودن مرخصی، مسئول تسلیحات تیپ رو که یه ینده خدای زنجانی بود، رفاقتی باهاش صحبت کردم و لجستیک تیپ ۲۷ حضرت رسول(ص) رو بهش تحویل دادم و برگشتم تهران؛ البته بدون اینکه حاج احمد در جریان باشه.
چند روز بعد حاج احمد در تهران منو دید و شاکی شد. گفت اینجا چی کار میکنی؟ گفتم من لجستیک رو تحویل دادم. یه نگاهی کرد و گفت: باشه. دیگه چیزی نگفت.
برای عملیات بیتالمقدس که اومدیم منطقه، حاج احمد به من گفت: تو برو گردان انصار یعنی با من قهر کرد. رفتم گردان انصار پیش قهرمانی فرمانده گردان. قهرمانی من رو میشناخت؛ از بچههایی بود که با حاج همت از پاوه اومده بودن. رفتم تو یکی از دستهها. مسئول دسته هم بنده خدا یه کارگر بود و من رو نمیشناخت که مدام به ما میگفت سینهخیز برید، پاکلاغی برید و… خلاصه پدر مارو درآورد.
شب عملیات حاج احمد اومد برای گردانها، تک تک صحبت کرد. برای گردان انصار که صحبت میکرد، من هم نشسته بودم صحبتش که تموم شد، منو صدا کرد. یکم باهام حرف زد. بعد بغلم کرد و گریه کرد.
گفت: این کارا چیه تو میکنی؟ گفتم کاری به من نداشته باش من همین جا هستم و …
صبح که شد حاج احمد من رو با بچههای حمزه دید و دوباره شاکی شد. بهم گفت: برگرد برو گردان انصار. خلاصه رفتیم و خودش داستان مفصل داره. تا اینکه برگشتیم عقب تا گردان بازسازی شود.
ما تو انرژی اتمی بودیم اما حسین تو خط بود. هی از حسین خبرهای ناجور میرسید. من دیگه کلافه شدم. رفتم پیش حاج احمد تا ازش اجازه بگیرم برم پیش حسین. میدونستم حاج احمد از دستم ناراحته. با یه حالت مظلومانه رفتم بهش گفتم. بذار برم پیش حسین. یه کم نگاه نگاه کرد. گفت: میری، سریع بر میگردی. شب نمیمونی اونجا. گفتم: باشه فقط چند تا از رفقام هم هستن، بذار اونها هم با من بیان. گفت: برید سریع برگردید.
هوا گرگ و میش شده بود، دیگه موقع نماز بود. حسین اومد من رو صدا کرد. من به رفیقام گفتم: شما بنشینید، من میرم، بر میگردم. همون جا بود که حسین خیلی نالید. گفت: میبینی چه اوضاعیه؟ فقط من موندم و یه معاون دسته ،هیچ نیرویی نیومده. اوضاع خیلی وخیم شده بود. از بس حسین آرپی جی زده بود، گوشش پر از خون بود. همین جور میرفتیم جلو تا جایی که بچهها دو تا خاکریز عصایی زده بودند، تا عراقیا نیان دورشون بزنند.
هوا تاریک بود و من درست نمیدیدم حسین کجاش تیر خورده. صداش کردم. گفتم: حسین؟ جواب نداد. دست زدم بهش دیدم غرق خونه فکر کنم به گردنش تیرخورده بود.
خودم برگشتم عقب. جایی که از رفقام جدا شده بودم. یه بنده خدایی بود ما بهش میگفتیم سید. بهش گفتم: سید! حسین گفت بهت بگم، بالای تپه وایستا حتی اگه مردی. اون هم قبول کرد. بعداً که فهمید اون موقع حسین شهید شده بوده به من گفت اگه میفهمیدم حسین شهید شده یه ثانیه هم وا نمیستادم. چون فکر میکردم حسین خودش جلوی، دلم قرص بود.
حتی یکبار بیسیم چیاش اومد اعلام کند که برادر حسین شهید شده. من بیسیم رو گرفتم. پشت بیسیم هر چی از دهنم در اومده بهش گفتم. گفتم: برادر حسین پیش منه. چرا دروغ میگی؟ اینجا پشت خارکریز نشسته داره میگه یه دسته نیرو بفرستین جلو.
بالاخره یه دسته از نیروهای ارتش اومدن جلو. بهشون گفتم همینطور میرید جلو، عصایی اول رو رد میکنید، عصایی دوم که رسیدید، برادر حسین اونجا منتظر شماست.
اونها هم رفتن. بعد مسئول دستهشون بیسیم زد که یکی از عصاییها رو عراقیها گرفتن. برادر حسین هم اینجا نیست. من هم بهشون گفتم: باشه شما همون جا درگیر بشید تا خود حسین بهتون ملحق شه. خیالم که از اونها راحت شد، با بچههای توپخانه صحبت کردم و خلاصه به هر کیفیتی بود اون شب خط حفظ شد.
حاج احمد تا اینو شنید، شروع کرد به گریه کردن. دیگه فردا شبش عملیات شد و بقیه داستانها . البته، رضا چراغی به من گفت من میخواهم تکلیف قاتل حسین رو یکسره کنم بعدش هم اون منطقه رو دور زد. تقریبا ۶۰ نفر عراقی رو محاصره کرد و همه رو اون جا اعدام کرد. به من گفت: بالاخره یکی از اینها قاتل حسینیه. البته اینها کسانی بودند که تا لحظه آخر با ما میجنگیدن.
بالاخره یکی اومد رد شد و پاش رفت رو مین و مجروح شد. غلغله شد. عراقیها مونده بودن مین از کجا اومده. با هم دعوا میکردن. من هم هر هر میخندیدم. تو دلم گفتم جای علی خالیه، اگه اینجا بود با هم دیگه کلی میخندیدیم.
من خیلی تعجب کردم از این کار حسین. واقعا روحیه نترسی داشت. یعنی من هر خاطرهای بخوام ازش بگم میشه ازش شجاعت و نترس بودن حسین رو حس کرد. خلاصه انقدر اونجا نشسته بود تا اوضاع آروم بشه بعد هم برگشته بود اومده بود سمت خودمون.
ادامه مطلب



فرمانده نیروی زمینی سپاهپاسداران انقلاب اسلامی سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی
ادامه مطلب


ادامه مطلب


ادامه مطلب


ادامه مطلب

نبردهای شلمچه :
حماسه ی پل نو:
زمین پرمانع:
عملیات های سرنوشت ساز شلمچه :
مرگ و زندگی

مثلثی ها:
خاک ریزهای دو جداره:
یادمان زید:
پیش به سوی بصره:
بالای 50 درجه:
جنگ داغ:
خنده های گریان:
تشنه ی سیراب :
ادامه مطلب