|
مرا خفه کن تا عملیات لو نرود!
|

آن چه خواهید خواند روایتی است از فرمانده گردان 412 فاطمه الزهرا(س) از لشکر41 ثارالله. لشکر کارگرزادگان کرمانی ، لشکر پابرهنه های کویر . بی شک با خواندن این خاطره ، عظمت روح و عزت نفس راوی آن نیز بر شما آشکار خواهد شد :
قبل از عملیات ساعت 4 بعد از ظهر بود. برای استراحت به طور فشرده در یک سنگر خوابیده بودیم. باد می آمد و داخل سنگرها پر از گرد و خاک شده بودیم. حتی دندانها و چشمانمان خاکی بود. از بس خسته بودم سریع خوابم برد. خواب دیدم برادرم شهید علی میرزایی، شهید احمد امینی ، شهیدمحسن باقریان و شهید احمد قنبری در سنگر ما هستند و مثل همیشه چای می خوریم و با لحن همیشگی که مرا دایی محمد صدا می زدند با یکدیگر شوخی می کردیم. حاج احمد گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: همه بچه های کادر زخمی شده اند و رفته اند و من دست تنها هستم.
حاج احمد گفت: ناراحت نباش. ما امشب همه به تو کمک می دهیم. جناح راست را به ما بسپار. اگر نتوانستید عمل کنید کانال را باز می کنیم و از معبر ما بروید. گفتم: شما که شهید شدید. گفت: تو به ما شک داری؟ گفتم : نه سمت راست ما لشکر 25 کربلاست. گفت: ما بین شما و 25 کربلا هستیم. تو ناراحت نباش.
با من دست دادند و خداحافظی کردند و رفتند. آخرین نفر برادرم علی بود. معاون گردان 410 بود. دست مرا آنقدر تاب داد که جدا شد. درد داشتم و در خواب ناله می کردم. از خواب پریدم.
به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود. گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو. فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود
دسته ویژه را فرستادیم. من با دسته اول گروهان اول رفتم و محمودی با گروهان بعدی. سینه خیز از خاکریز رفتیم پایین. نزدیک میدان مین بودیم که شعله آتشی بلند شد. بچه های دسته ویژه جلو بودند. به فداکار گفتم: معبر ماست گفت : بله. همه زمین گیر شده بودند. فداکار گفت: نرو ولی من رفتم. 6-5 متر به میدان مین دیدم معبریست نیم متر فاصله.

یک نفر را دیدم که افتاده بود. سه تا موشک تو کوله پشتی اش بود. موشکها منفجر شده و به هوا می پریدند. رسیدم کنارش. دستم را روی شکمش گذاشتم دستم فرو رفت. به صورتش دست زدم، سوخته بود. او را شناختم. علی عرب بود. گفتم : علی تویی؟ در حین سوختن گفت: حاجی تو برو. فقط یک چفیه در دهان من بگذار تا خفه شوم و صدایم در نیاید وگرنه عملیات لو می رود.
تشنه اش بود. گفت اگر آب داری به من بده. اما من هیچوقت قمقمه ای برنمی داشتم. لباسهایش کامل سوخته بود و قمقمه خودش هم داغ شده بود. چفیه را از گردنم باز کردم. با آب قمقمه آن را خیس کردم و در دهانش گذاشتم. صورتش را بوسیدم. آتش خاموش شده بود. التماسم می کرد که بروم . می گفت: معبر لو می رود. اینجا تیر می خوری. برو. گفتم10 دقیقه تحمل کن به امدادگرها می گویم تو را ببرند. و به عقب رفتم. بعد از عرب یک ترکش هم به پهلوی حسین شمسی خورد. عباس تقی پور هم که زخمی شد و بعد در بیمارستان شهید شد. در این مدت، فداکار بچه ها را برده بود پشت معبر. زود خط را سر و سامان دادیم. وقتی داشتیم می رفتیم حاج قاسم بی سیم زد. گفتم: خط شکسته شد. گفت: آفرین حاج محمد! آفرین! یک لحظه غرور مرا گرفت. به زمین نشستم و تو سرم زدم. علی اسماعیلی گفت: چرا تو سرت می زنی؟ گفتم: بچه های مردم زحمت کشیدند، آنها زخمی شدند، کشته شدند، علی عرب در میدان مین سوخت و جان داد. حاج قاسم به من می گوید آفرین...
ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
از هر كه می پرسم می گوید حمید رفته، پا به پای بقیه به جنگ رفته. با پای برهنه. هیچ كس او را با كفش ندیده. همه صدایش می زدند:«سید پا برهنه» حتی آن روز 22 اسفند سال 62، در جزیره مجنون، كه سوار موتور حاج همت می شوند و هر دو می روند به سوی سرنوشتی به شیرینی عسل... دمدمای ظهر یك موتور سوار سراپا خاكی سرو كله اش پیدا شد. ریز نقش بود، با چشمهای درشت، ابروهای پر مشكی و مردانه. نگاه نگران و صدایی كمی طلبكار. آمد مرا جست. گفت فرماندتون كیه؟ یك نگاه به قد و بالایش كردم. مزمزه كردم بگویم شما؟ كه زبانم نگشت. لو دادم گفتم: رضا عباس زاده. گفت: برو صدایش كن بیاید. گفتم: شما؟ گفت: بگو كارش دارم! گفتم: بگویم كی؟ گفت: به كی اش چه كار داری؟ كاری كه بهت گفتم سریع برو انجام بده برگرد! سرد گفتم: چشم. رضا آمد گفت: فرمایش مرد خاكی گفت: یك دسته نیرو می خوام به من قرض بدی! رضا گفت: همینطوری كه نمی شود. باید كسب تكلیف كنم از بالا. مرد خاكی گفت: دست بجنبان دارد دیر می شود. رضا به من گفت: حاج قاسم را سریع برام بگیر! با رمز دنبالش گشتم. جستمش. جریان را گفتم. گفتم: طلبكار هم هست. رضا گوشی رو گرفت: او هم همین حرفها را گفت. گفت: من خودم نیرو كم دارم. حاج قاسم گفت: نگفت كیه؟ رضا گفته: قابل نمی داند! حاج قاسم خندید و گفت: خودش است. سرانجام روز 22 اسفند سال 1362 به همراه سردار شهید حاج ابراهیم همت فرمانده محبوب لشکر محمد رسول الله سوار بر موتور مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفت و در جذبه ای مستانه و خونین ، به دیدار محبوبش شتافت گفت: هر چی خواست بهش بده! گفت: آنجاست هنوز؟! رضا گفت: هم خودش، هم اخمش، هم قارقار موتورش! حاج قاسم گفت: گوشی را بده بهش! مرد خاكی با گوشی حرف زد. تلگرافی و كوتاه، حتی چكشی. آن نیم لبخند تلخش را هم بعد از تمام حرفا تحویل گوشی و ما داد. با نگاه از رضا پرسیدم: كیه این یعنی؟! رضا شانه بالا انداخت و گفت: خدا عالم است. مرد خاكی گوشی را گرفت طرف رضا و گفت: كارت دارد. رضا به حرفهای حاج قاسم گوش داد. دهانش اول بسته بود بعد باز شد، نگاهش مات ماند. زل زد به مرد خاكی و گفت: این همه نیرو؟ نفس بلندی كشید گوشی را داد به من. به مرد خاكی گفت: نمی دانم شما كه هستید، ولی هر كی هستید حاجی گفت: اگر تمام گردان را هم خواستید دریغ نكنم. سردارشهیدسید حمید میرافضلی در روز هفدهم بهمن ماه سال 1335 شمسی در شهرستان رفسنجان در محله قطب آباد دیده به جهان گشود. پدر و مادر او هردو از سادات خوشنام و آبرومند این شهرهستند. از ابتدای جنگ به جبهه ها شتافت و بعدازچهل ماه حضور درجبهه سرانجام روز 22 اسفند سال 1362 به همراه سردار شهید حاج ابراهیم همت فرمانده محبوب لشکر محمد رسول الله سوار بر موتور مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفت و در جذبه ای مستانه و خونین ، به دیدار محبوبش شتافت ، وی هنگام شهادت 27 سال داشت و پیکر او 10 روز بعد از شهادت در میان بهت و بغض یاران و همسنگران و دوستان همرزم و با حضور مردم رفسنجان با شکوه هر چه فراوان تشییع و طبق وصیت او در جوار مزار پاک برادر شهید به خاک سپرده شد.
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید مقدم در گاو صندوقش هم تکه پارچه سیاهی گذاشته بود که با دست خط خودشان نوشته بودند عنایت فرموده، این پارچه سیاه را در کفن من قرار دهید. آنچه ملاحظه می کنید گزیده ای از خاطرات شهید حسن طهرانی مقدم از زبان فرزند ارشد ایشان خانم زینب طهرانی مقدم است. شهیدی که لقب پدر صنایع موشکی ایران را به خود اختصاص داده است و هنوز هم بعد از گذشت بیش از 40روز از شهادتشان همچنان گمنام مانده اند.
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:32 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سرهنگ علیرضا غلامی از جانبازان دوران دفاع مقدس است که امروز مسئولیت اطلاعات عملیات کمیته جستجوی مفقودین ستادکل نیروهای مسلح و امور یادمان شهدای گمنام کلکچال را برعهده دارد در گفتوگویی یکی از خاطرات کشف پیکر شهدا در منطقه عملیاتی «والفجر یک» در شمال فکه را روایت میکند. پیکر شهیدی که بین نماز ظهر و عصر پیدا شد خرداد سال 1371 در منطقه عملیاتی «والفجر یک» شمال فکه در محور عملیاتی که پیکرهای شهدای لشکر 5 نصر، 21 امام رضا(ع)، 55 هوابرد و یگانهای متعدد در حدفاصل ارتفاع 143 و 146 در نزدیکی شیار «بجلیه» جامانده بود، تفحص را آغاز کردیم. با توجه به گستردگی منطقه و کثرت پیکر شهدای مفقود در منطقه، نیاز داشتیم که تعداد زیادی از نیروهای تفحص استانهای مختلف با استقرار در منطقه در جستجوی پیکرهای شهدا حضور پیدا کنند. در گرمای شدید خرداد در خوزستان وضعیت طوری بود که یک گروه 30 تا 40 نفره روزانه 35 تا 40 قالب یخ مصرف میکردند. چند روز کار کردیم و 2 روز پیاپی پیکر شهیدی پیدا نشد، تا ظهر روز دوم. نمیخواستیم بچههایی که لشکر 27 محمدسولالله (ص)، 31 عاشورا، 5 نصر، 21 امام رضا (ع)، 10 سیدالشهدا (ع) آمده بودند، روحیهشان را از دست بدهند. بین نماز ظهر و عصر به خداوند گفتیم که با این همه سختی و مشقت ابزار را به منطقه منتقل کردیم، گروههای تفحص با امید پیدا کردن شهدا به اینجا آمدهاند، پس ما را دست خالی برنگردان و یاریمان ده. از جایم بلند شدم، در فاصله 5 ـ 6 متری که موکت برای خواندن نماز انداخته بودیم، رفتم، به یکی از دوستان گفتم «سرنیزه را به من بده» او گفت «وسط نماز؟!» یکی از پاهایم مصنوعی است، موقع نماز آن را از پایم درآورده بودم، دوستان تعقیبات نماز را میخواندند، بین نماز ظهر و عصر از جایم بلند شدم، در فاصله 5 ـ 6 متری که موکت برای خواندن نماز انداخته بودیم، رفتم، به یکی از دوستان گفتم «سرنیزه را به من بده» او گفت «وسط نماز؟!» دوباره از او خواستم تا این کار را انجام دهد. پس از گرفتن سرنیزه و آن را به زمین زدم، پیراهن شهیدی از زیر خاک بیرون آمد، پیکر شهید را از زیر خاکها بیرون آوردیم، این شهید از نیروهای لشکر «5 نصر» بود که پس از شناسایی معلوم شد منزلشان در خیابان طلاب مشهدالرضا (ع) بود. در ادامه، نماز عصر را اقامه کردیم؛ بعد از ظهر همان روز علاوه بر اینکه پیکرهای تعداد زیادی از شهدا در منطقه تفحص شد، بنده پیکر 17 شهید را پیدا کردم که یکی از پیکرها مربوط به جانشین تیپ یک امام رضا(ع) بود. در حقیقت استمداد و عنایت خداوند تبارک و تعالی بود که پیکر شهدا را در مناطق مختلف پیدا میکردیم.
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:32 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
هنوز هم دلم پیش ابوالفضل بود. او فقط دو سال داشت و من نباید با او اینگونه برخورد میکردم. مشقهایم را که نوشتم، رفتم سراغ تلویزیون. تا به خودم بیایم، ابوالفضل، دفتر مشقم را پاره کرده بود... زنگ نقاشی بود. مداد رنگی را که به دست میگرفتم، باز دلم میرفت پیش ابوالفضل. احساس میکردم دلم برایش تنگ شده است. صدای آژیر قرمز شنیده شد و به دنبالش صدای انفجار به گوش رسید. مدرسه که تعطیل شد، دویدم به طرف خانه. میخواستم زودتر نقاشیام را به مادر نشان دهم و با ابوالفضل بازی کنم. محله ما را گرد و غبار گرفته بود. از سر و صداها و رفت و آمدها فهمیدم آنجا بمباران شده است. به خانه که رسیدم، بهت زده شدم. فریاد میزدم و اشک میریختم. رفتم جلوتر تا صورت مادر را از نزدیک ببینم. ناگهان، دستان کوچکی، نظرم را به خود جلب کرد. دستان کوچکی که مادر را محکم در آغوش گرفته بود. این همان دستانی بود که دیروز دفترم را پاره کرده بود خانه، ویران شده بود. پدرم چقدر برای ساختن آن زحمت کشیده بود. دیدم، دو نفر دارند جنازهای را با خود حمل میکنند. زن همسایهمان بود. با حیرت، جنازه را تعقیب کردم. پشت یک ماشین، چند جنازه دیگر بود. نزدیک که رفتم مادر را شناختم. هوا سرد بود و من از آنچه میدیدم بیشتر میلرزیدم. او آرام خوابیده بود. دویدم و فریاد زدم: مامان عزیزم! مامان نازنینم! بیدار شو، میخواهم نقاشیام را به تو نشان بدهم. نقاشیام را ببین. همه دور هم نشسته ایم. همگی شادیم، از جنگ خبری نیست... فریاد میزدم و اشک میریختم. رفتم جلوتر تا صورت مادر را از نزدیک ببینم. ناگهان، دستان کوچکی، نظرم را به خود جلب کرد. دستان کوچکی که مادر را محکم در آغوش گرفته بود. این همان دستانی بود که دیروز دفترم را پاره کرده بود. چشمان نیمه باز ابوالفضل، به گوشهای خیره مانده بود... شیرینزبانیهای او آمد توی ذهنم. من مات و مبهوت میسوختم و اشک میریختم. سرم را به آسمان بلند کردم. بغض آسمان هم ترکید و همپای چشمانم، باریدن گرفت. راوی: نرگس نادعلی فرزند شهیده انسیه صادقیان
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:31 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
خواهرم فاطمه کلاس اول ابتدایی بود که نامه ای برای آقا نوشت و گفت: آقا من خیلی دوست دارم شما را از نزدیک ببینم، همیشه عکس شما را می بینم و خیلی دوستتان دارم. یک نقاشی هم برای مقام معظم رهبری کشید. پدرم نامه را به آقا داده بودند و...
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:31 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
هرگز یادم نمی رود اواخر سال 65 بود که در طرح و عملیات سپاه خدمت می کردم و بنابر مسئولیتی که داشتم با اکثریت مسئولین معاونت ارتباط داشتم شاید بعد از سالهایی که در کردستان در کنار حاج احمد و عباس کریمی و دوستان دیگرم همچون رضا چراغی و رضا دستواره و دیگران خدمت می کردم و همواره آن روزها را دوران درخشان زندگیم می دیدم در برهه ای دیگر خدمت کردن در کنار مردانی از جنس حاج احمد بود که هرگز از خاطرم نرفته است و از آن زمان هرگز سیمای زیبای شهید شفیع زاده با آن لهجه زیبای آذریش از یادم نمی رود شهید آزادی شهید جنگروی و بسیاری از عزیزانی که هر وقت بعد از عملیاتهای مختلف به تهران می آمدند من افتخار دیدارشان را داشتم و در این میان بودن در کنار شهید سرلشگر پاسدار و یا بقول آن روزهای قدیم حسن مقدم افتخاری دیگر بود همان روزها بود که با دکتر حسن عباسی که جوانی 18 ، 19 ساله بود و از نیروهای حسن مقدم بود آشنا شدم اما خود حسن مقدم از همان زمان یک اسطوره بود دیدنش برایم از همان زمان افتخار بود باور کنید هر وقت تهران می آمد یک پارچه شور و نشاط انقلابی گری را برایمان به ارمغان می آورد آن زمان حسن مقدم فرماندهی گروه هفتم حدید که در واقع یگان موشکی سپاه بود را برعهده داشت . حسن مقدم بچه جنوب تهران بود که بعدها فهمیدم بچه محله عباسی تهران است شاید از آن زمان که تقریبا در یک معاونت با ایشان همکار بودم بیش از 25 سال می گذرد اما هرگز چهره و نگاه نافذ او را فراموش نکردم هر وقت دوستان قدیم را که در معاونت همکار بودیم می دیدم جویای حالش می شدم اما انگار هنوز مثل آن روزها مثل برق می آید و مثل برق می رود برایم یادکردنش مثل یاد کردن نبرد مقدسی بود که او فرمانده اش بود . ناگهان اس ام اسی برای سردار رسید سردار با تاثری بسیار رو به من کرد و گفت خبر دادند حسن مقدم توی انفجار شهید شده است شوکه شده بودم گفتم حسن مقدم موشکی و ایشان تایید کرد. خدا خدا می کردم خبر درست نباشد تا اینکه شب دوستان گفتند خبر تایید شده است وقتی انفجار در پادگانی از سپاه بوقع پیوست خواهر گرامی خانم موسوی با من تماس گرفت من تا زمانی که ایشان موضوع انفجار را گفت از موضوع انفجار خبر نداشتم اولش شوکه شده بودم ایشان از من اطلاعاتی می خواست و من سریع با دوستانم تماس گرفتم و خبر انفجار تایید شد نگرانی عجیبی همه وجودم را فرا گرفته بود اما چه می توانستم بکنم فردای انفجار صبح برای دیدن یکی از دوستان به وزارت دفاع رفتم در آنجا اطلاعاتی را که در خصوص انفجار و فضاسازی هایی که شبکه های معاند نظام در این خصوص پخش می کردند را با دوستان از جمله یکی از سرداران بزرگواری که زمانی در کردستان در خدمتش بودم عرض می کردم ناگهان اس ام اسی برای سردار رسید سردار با تاثری بسیار رو به من کرد و گفت خبر دادند حسن مقدم توی انفجار شهید شده است شوکه شده بودم گفتم حسن مقدم موشکی و ایشان تایید کرد. خدا خدا می کردم خبر درست نباشد تا اینکه شب دوستان گفتند خبر تایید شده است. سالهای زیادیست که راه رفتن در بهشت زهرا در میان قبور شهدا و سر زدن به مزار دوستان عزیزم همچون رضا چراغی و عباس کریمی و رضا دستواره محمد متوسلیان و صادق سرابی نوبخت و داودعجب گل و غلامرضا مهدی سلطانی و... برایم یک عبادت شده است هروقت سختیها و دردهای روزگار امانم را می برد تنها جایی که تسکینم می دهد فرار از شهر و پناه بردن به دوستانی است که از آن زمانها زنده ترند قطعه 24 اولین جایی است که به دیدار شهدا می روم و این روزها در این قطعه که قطعه ای از بهشت خداست ولوله ای برپاست . جمعه رفتم بهشت زهرا تنها بودم ماشینم را که پارک کردم روبروی قطعه 24 و پیاده شدم بغضم ترکید انگار هاله های نور از قطعه 24 خورشید را خجل کرده بود پرچمهای سرمزارها موج داشتند نگاه شهیدان انگار پر از تبسم بود انگار یک مهمانی بزرگ اینجا برقرار است پیش خودم گفتم امروز مرا چه می شود چرا این قطعه اینجوریست چرا شهیدان اینقدر شادند چرا اشگ امانم را بریده این چه حالیست به سمت مزار شهید محمد بروجردی و عباس کریمی و رضا چراغی حرکت کردم مردانی از جنس عشق وقتی رسیدم نگاهم ناخوداگاه به پشت قبر شهید بروجردی در سمت راست افتاد قبری تازه مزاری با عکس کسی که همیشه عاشق دیدنش بودم به وجودش افتخار می کردم شاید او هرگز مرا به یاد هم نمی آورد اما او همیشه در ذهن من بود او برایم یادآور مردانی از جنس حاج احمد بود پاهایم سست شده بود . بی خود نبود شهدا اینقدر شاد بودند بی خود نبود که ناصر کاظمی می خندید اینجا جشن است ….و ما مانده ودر جا زده و اسیر در عوالمی که پایمان را سخت به زمین میخکوب کرده ، نشئه سروری که در قطعه 24 بود مرا مست کرده بود خوشا به سعادتش حسن مقدم آسمانی شد حیف بود حسن مقدم در بستر و مرگ طبیعی بمیرد هر چند شهادتش ضربه ای سنگین به سپاه زد اما رفتنش نشان داد شهادت ثمره استقامت در راه خداست و وعده خدا برای مردان الهی چنین است ، شهادت ارمغات خداست. یاد و خاطره و راهش همواره زنده باد
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:30 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در پایان عملیات رمضان که اتفاقاً دچار جراحات زیادی هم شده بودم، شهید خرازی یک جلسه ای گرفت و چند نفر از بچه های آرپی جی زن و پیاده را جمع کرد و گفت ما تعدادی توپ از دشمن به غنیمت گرفته ایم و می خواهیم استفاده کنیم اما کادر لازم را نداریم...
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:30 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید تهرانی مقدم درباره سئوالاتی كه رهبر انقلاب طرح كردند، این گونه می گفت: من متحیر بودم كه حضرت آقا چقدر دقیق و پیچیده این سئوالات را مطرح می کنند و طوری دقیق و كارشناسانه صحبت می كنند كه انگار ایشان خود از عالی رتبگان نظامی در حوزه تخصص موشک هستند
[ یک شنبه 3 مرداد 1395 ] [ 12:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
«سیدهادی غنی، مسئول عقیدتی سیاسی سپاه ناحیه شمال تهران و از آزادگان سرافراز و جانبازان شیمیایی كشورمان میگوید: اسرا فرهنگ عاشورا و قیام امام حسین (ع) را در عراق زنده كردند. او كه در «عملیات كربلای 5» توسط نیروهای عراقی اسیر شده بود یكی از خاطرات خود را از ماه محرم در «اردوگاه تكریت» چنین روایت میكند : روزی كه میخواستند ما را به جبهه اعزام كنند در كنار استادیوم آزادی تهران، ساختمانهای نیمهكارهای وجود داشت. از دور صدای دلنشین نوحهای را شنیدم و ناخواسته راهم را به آن طرف كج و صدا را دنبال كردم. آن، صدای زمزمه یكی از رزمندگان بود كه برای دوستانش نوحه امام حسین (ع) را میخواند. كمی بعد از اعزام در پشت خاكریز با آن رزمندهها دوست شدم و همراه آنها صیغه «اخوت» خواندم. از آن پس با سن كمی كه داشتم برادر آنها محسوب میشدم. از ابتدا هم یك شال سبز گردن داشتم چرا كه از سادات هستم و برای بچهها مداحی میكردم و فعالیتهای فرهنگی داشتم. با آن جمع یك زورخانه در گروهان ایثار، گردان المهدی در لشكر 10 سیدالشهدا ایجاد كردیم تا در كنار فعالیتهای فرهنگی ورزش را هم فراموش نكنیم. سال 1365 بود و در «عملیات كربلای5» اسیر شدم.عراقیها مرا به اردوگاه تكریت منتقل كردند. آسایشگاه شماره 10 اردوگاه تكریت با وجود بچههای بسیجی،روحانی، پاسدار و مؤمن،به آسایشگاه « حزبالله» شهرت داشت. سالی كه امام خمینی(ره) رحلت كردند را هیچگاه فراموش نخواهم كرد. در آن سال با بچههای داخل آسایشگاه برنامهریزی كردیم تا مراسم سوگواری امام حسین (ع) را برگزار كنیم. با وجود همه سختگیریهای مقامات عراقی،توانستیم برای امام عزاداری كنیم و قرآن بخوانیم. فكر میكنم كه برپایی مراسم عزاداری برای امام حسین(ع) یكی از معجزات خدا بود چرا كه ما توانستیم تا ساعت 9 شب بدون اینكه نگهبانان عراقی متوجه شوند عزاداری كنیم. گویا آنها كور و كر شده بودند و هیچ صدا یا چیزی را نمیشنیدند و نمیدیدند. بچهها با شدت گریه و سوگواری میكردند بدون اینكه عراقیها متوجه شوند. روز عاشورا فرا رسید. شب قبل با بچههای آسایشگاههای دیگر هماهنگ كردیم تا مراسم باشكوهی برای سالار شهیدان برگزار كنیم اما وجود افراد منافق در بین اسرا باعث شد تا عراقیها از این تصمیم ما با خبر شوند. برپایی مراسم سوگواری در روز عاشورا به اندازهای عراقیها را ترسانده و وحشت در بین آنها ایجاد كرده بود كه شبانه اطراف اردوگاه را پر از تجهیزات كامل دفاعی كردند. این در حالی بود كه بچهها فقط میخواستند برای امامشان عزاداری كنند. روز عاشورا فرا رسید. شب قبل با بچههای آسایشگاههای دیگر هماهنگ كردیم تا مراسم باشكوهی برای سالار شهیدان برگزار كنیم اما وجود افراد منافق در بین اسرا باعث شد تا عراقیها از این تصمیم ما با خبر شوند. برپایی مراسم سوگواری در روز عاشورا به اندازهای عراقیها را ترسانده و وحشت در بین آنها ایجاد كرده بود كه شبانه اطراف اردوگاه را پر از تجهیزات كامل دفاعی كردند در شب شام غریبان،بچهها در داخل آسایشگاه خودشان خیمههای عزاداری برپا كردند. من نیز در آسایشگاه خودمان این نوحه را میخواندم: «شام غریبان امشب است»، «ای خدا،ای خدا...». در حال عزا و سوگواری بودیم كه ناگهان مأموران عراقی به داخل آسایشگاه هجوم آوردند و تمام بچهها را با كابل و باتوم به شدت زخمی كردند. دست و پای تعدادی از بچهها شكست اما بچهها استقامت میكردند تا بتوانند مراسم را ادامه دهند. بچهها فقط به خدای تبارك و تعالی امید داشتند و از عراقیها نمیخواستتند كه آنها را نزنند و یا اینكه بگویند «ببخشید، اشتباه كردیم». فردای روز یازدهم محرم، عراقیها تمام بچهها را در محوطه حیاط جمع كردند تا آنها را تنبیه كنند. از صبح تا غروب بچهها را مجبور كردند تا روی زانوهایشان بنشینند و اگر كسی تكان اضافی میخورد و یا سرش را برمیگرداند یا بالا میآورد به شدت با باتوم تنبیهش میكردند. به لطف خدا در میان بچهها هر قشر و صنفی وجود داشت و هر كسی با توانایی خاصی كه داشت برای سوگواری و برقراری مجلس عزا تلاش میكرد. مثلا هرگاه میخواستیم آسایشگاه را سیاه پوش كنیم چند تا از بچههایی كه خیاط بودند با استفاده از لباسهای زخیمی كه عراقیها به ما داده بودند آسایشگاه را به «تكیه» تبدیل میكردند و یا اینكه اگر پارچه سیاه پیدا نمیشد یكی از بچههایی كه نقاش بود هر خطری را به جان میخرید تا بتواند در برپایی عزاداری سهمی داشته باشد. جالب است بدانید كه تأثیر این برنامهها به اندازهای بود كه توانسته بودیم تعدادی از نوجوانان را كه مشكل اعتقادی داشتند هم اصلاح كنیم. روزی، ابریشمچی- معاون گروهك منافقین- به همراه یكی دیگر از اعضای منافقین به داخل اردوگاه تكریت آمد. خود عراقیها به او اجازه ورود به داخل آسایشگاه را ندادند و همراهش كه آن هم یكی از منافقین بود با یكی از افسران عراقی وارد شدند. میخواستند با وعدههای خودشان بچهها را جذب گروهك منافقین كنند. هیچ كدام از بچهها فریب وعدههای آنها را نخوردند و با آنان همراهی نكردند. یكی از اسرایی كه در برپایی مراسم عزا برای امام حسین(ع) ما را كمك میكرد مرحوم «اسدالله خالدی» بود. او به همراه شهید بهشتی در آلمان توانسته بودند «انجمن اسلامی دانشجویان خارج از كشور» را تأسیس كنند. مهندس خالدی توانسته بود با برپایی كلاسهای احكام، اخلاق و اصول، بر روی بچهها تاثیرگذار باشد. او مانند طلبهها با بچهها مباحثه میكرد. به خوبی یادم هست كه مرحوم خالدی توانسته بود یكی از عراقیها را هم مجذوب كلاسهای خود كند. آن نگهبان عراقی دیگر بچهها را نمیزد و به آنها فحش نمیداد و وقتی از او سوال كردند كه چرا اینقدر متحول شدی؟ میگفت: «خانمی را در خواب دیدم كه به من گفت كه این اسیران فرزندان من هستند مبادا اینها را اذیت كنی». ما فرهنگ عاشورایی و امام حسین (ع) را در عراق زنده كردیم، كاری انجام دادیم كه یكی دیگر از عراقیها در پشت درب آسایشگاه نماز شب میخواند. عراقیها از قبل به ما گفته بودند كه میخواهند آبروی ایرانیها را به باد بدهند. روزی بچههای نوجوان را از تمام آسایشگاه جمع كرده و به جای دیگری منتقل كردند. در این هنگام بود كه یك زن «رقاصه» را به داخل آسایشگاه بچهها آوردند. صدای موسیقی را زیاد كردند و آن خانم هم چند بار كارش را انجام داد. تمام بچهها سرشان را پایین انداخته بودند و زیر لب قرآن و یا زیارت عاشورا میخواندند عراقیها از قبل به ما گفته بودند كه میخواهند آبروی ایرانیها را به باد بدهند. روزی بچههای نوجوان را از تمام آسایشگاه جمع كرده و به جای دیگری منتقل كردند. در این هنگام بود كه یك زن «رقاصه» را به داخل آسایشگاه بچهها آوردند. صدای موسیقی را زیاد كردند و آن خانم هم چند بار كارش را انجام داد. تمام بچهها سرشان را پایین انداخته بودند و زیر لب قرآن و یا زیارت عاشورا میخواندند. وقتی آن خانم متوجه این كار بچهها شد از آنان سوال كرد كه چرا نگاه نمیكنید، بچهها به او گفتند شما باید حجابت را رعایت كنی.


ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب