دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

عملیاتی با رمز یا زهرا(س)
در کنار یکی از خاکریز ها که حدود 300 متر با کانال های دشمن فاصله داشت پناه گرفتیم. تمام بچه ها در حال راز و نیاز بودند. واقعاً زیر نور ماه چه چهره های مصمم و نورانی را می دیدم که واقعاً از توصیف آن ها عاجزم. به عنوان معاون فرمانده دسته در کنار تک تک بچه ها می نشستم و با آن ها خداحافظی و حلالیت می طلبیدم. حدود ساعت 12 شب صدای هلهله و صحبت کردن عراقی ها توجه ما را به خود جلب کرد....

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم             محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

عمریست که از داغ غمش سوخته ایم            دلسوخته عمر کم فاطمه ایم

عملیات کربلای 5)

آنچه می خوانید خاطره ای از عملیات کربلای 5 است که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصره انجام شد. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای 5 از تاریخ 19/10/1365 تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه  به طول انجامید که صحنه های عجیب و معجزه گونه ی زیادی در آن اتفاق افتاد.

در پاییز سال 65 اعزام به جبهه ها در قالب سپاهیان محمد(ص) انجام می گرفت. به مرور جوان ها به جبهه ها اعزام و سازماندهی می شدند. با شناسایی منطقه و به مرور با آماده شدن گردان ها عملیاتی در منطقه ابوالخضیب(جنوب خرمشهر) طراحی شد. لشکر امام حسین نیز تعدادی از گردان های خود را برای انجام عملیات به اروند رود برد. گردان ما نیز به عنوان گردانی که باید در شب دوم عملیات وارد می شدیم به نخلستان های مجاور اروند در جنوب خرمشهر رفتیم. این عملیات با نام کربلای 4 در تاریخ 3/10/65 شروع شد. قرار بر این بود که گردان یونس لشکر 14 امام حسین(گردان غواصان ) پس از عبور از اروند رود و شکستن خط اول دشمن، گردان های عمل کننده ی  بعدی با قایق به آن سوی آب منتقل شوند و در منطقه جزیره ام الرصاص عملیات ادامه یابد. در همان لحظه شروع عملیات خبر رسید که عملیات توسط منافقین لو رفته و ما متحمل خسارات زیادی شده ایم و تعداد زیادی از رزمندگان لشکر در گردان های دیگر به شهادت رسده بودند. هر چند  عملیات لو رفته بود و دشمن کاملاً از نحوه عملیات آگاه بود ولی با این وجود خط دشمن شکسته شد و گردان های خط شکن در آن سوی اروند مستقر شدند. در همان روز اول ارسال آذوغه و مهمات با مشکلات زیادی مواجه و تقریباً غیر ممکن بود. برآوردها حاکی از آن بود که در صورت ادامه عملیات با تلفات زیادی مواجه خواهیم بود. به همین دلیل برای جلوگیری از افزایش تلفات و هزینه های جانبی در رده های فرماندهی ارشد جنگ تصمیم گرفته شد عملیات متوقف شود.

عملیات کربلای 5 است که یکی از بزرگ ترین عملیات های دفاع مقدس بود و با رمز مبارک یا فاطمه الزهرا(س) در منطقه شلمچه و شرق بصره انجام شد. ذکر این نکته نیز ضروری است که عملیات کربلای 5 از تاریخ 19/10/1365 تا اواسط اسفند همان سال حدوداً به مدت دو ماه  به طول انجامید که صحنه های عجیب و معجزه گونه ی زیادی در آن اتفاق افتاد

گردان ما نیز بدون این که وارد عمل شود به مقر اصلی لشکر برگشت. حال بچه ها به شدت گرفته شده بود و غم سنگینی بر اردوگاه شهید عرب(یکی از مقرهای لشگرحاکم بود. با این حال و روز بچه ها اگر موفق به انجام عملیاتی نمی شدیم باید تعداد زیادی از نیروها به مرخصی فرستاده می شدند. به همین دلیل فرماندهان ارشد جنگ تصمیم به انجام عملیات جدیدی گرفتند و این موضوع در سخنرانی فرمانده لشکر (شهید خرازی) اعلام شد. این روند نیز طبیعی بود چون که حدود 100 هزار نفر بسیجی تحت نام سپاهیان محمد به جبهه آمده بودند. لذا عملیات کربلای 5 به فاصله 15 روز طرح ریزی و در تاریخ 19 دی در منطقه شلمچه و شرق بصره شروع شد. ذکر این نکته ضروری است که از اوایل سال 1364 ایران تصمیم به انجام عملیاتی در شرق بصره داشت. و برنامه ریزی و شناسایی منطقه از قبل در دستور کار بود. در این فاصله 15 روز میان عملیات کربلای 4 و کربلای 5 بر اساس یک تاکتیک مشخص تعدادی از لشکرها برای انحراف دشمن به غرب فرستاده شدند و چند عملیات محدود نیز انجام دادند. به همین دلیل دشمن به شدت سرگردان شده بود. در منطقه ای که عملیات باید انجام می شد دشمن در فاصله میان خط ما و خط خودش آب انداخته بود و موانع زیادی مانند مین های خورشیدی و سنگرها و کانال های  بتنی محکمی ساخته بود. واقعاً عبور از آن ها بسیار سخت بود. این منطقه نزدیک ترین منطقه به بصره بود و دشمن برای آن اهمیت زیادی قائل بود.

عملیات کربلای 5)

قرار بر این بود که گردان ما پس از ورود غواصان و گردان امیرالمومنین(ع) با استفاده از قایق در همان شب نوزدهم دی وارد شود. ما عصر روز 18 دی در خط اول خودی که یک خاکریز بلند که به اصطلاح به آن دژ گفته می شد مستقر شدیم و کاملاً آماده اجرای دستورات بودیم. همان شب اول گردان های خط شکن کارخود را به خوبی انجام و خط دشمن در همان ساعات اول شکسته شد. وظیفه ای که به عهده گردان ما بود توسط گردان های خط شکن انجام شد و به همین دلیل گردان ما وارد عملیات نشد. ما تا ظهر روز بعد در همان دژ مستقر بودیم. در روز اول تعداد اسرای عراقی آنقدر زیاد بود که انتقال آن ها به عقب با مشکلات جدی مواجه شده بود. ظهر روز اول عملیات  که خط اول دشمن کاملاً تصرف شده بود ما با قایق به آن طرف رفتیم. سنگرهای خط اول دشمن با کانال های بتنی به هم وصل بود. ارتفاع این کانال ها حدود 2 متر بود. و انواع و اقسام خوردنی و مهمات در سنگرها وجود داشت. موانع و استحکامات دشمن به حدی بود که ما به شدت از این که این موانع در کمترین زمان فرو ریخته متعجب شده بودیم.

بعد از ظهر فرمانده رده های مختلف در یکی از سنگرهای تصرف شده فرماندهی دشمن جمع شدیم و نقشه را فرمانده گردان برایمان تشریح کرد. بنا بود همان شب خط دوم دشمن را تصرف کنیم. بر اساس شناسایی که انجام شده بود، دشمن در خط دوم نیروی زیادی در سنگرها و کانال های ارتباطی آن مستقر کرده و تصمیم داشت پاتک سنگینی انجام دهد. برنامه عملیات این بود که قبل از پاتک دشمن، ما باید آن ها را غافلگیر می کردیم و به خط آنها می زدیم. نقشه عملیات گردان ما این بود که در یک محدوده مشخصی دو گروهان از دو طرف راه  دشمن را بسته و گروهان سوم که گروهان ما بود اقدام به پاکسازی خط دوم(کانال ها و سنگرهای بتنی و خاکریزهای نونی شکل ساخته شده در پشت کانال های بتنی) نماید. در سمت راست گردان ما نیز گردان امام حسن و در سمت چپ ما یکی از گردان های لشکر عاشورا( استان آذربایجان شرقی و غربی و زنجان) عمل نمایند. یادم است در آن شب ماه حدود ساعت 1 نیمه شب غروب می کرد و ما نیز باید عملیات را پس از غروب ماه شروع می کردیم. پس از توجیه تیم های تحت امر و خواندن نماز مغرب و عشا در یک ستون حرکت کردیم. در کنار یکی از خاکریز ها که حدود 300 متر با کانال های دشمن فاصله داشت پناه گرفتیم. تمام بچه ها در حال راز و نیاز بودند. واقعاً زیر نور ماه چه چهره های مصمم و نورانی را می دیدم که واقعاً از توصیف آن ها عاجزم. به عنوان معاون فرمانده دسته در کنار تک تک بچه ها می نشستم و با آن ها خداحافظی و حلالیت می طلبیدم. حدود ساعت 12 شب صدای هلهله و صحبت کردن عراقی ها توجه ما را به خود جلب کرد. اطلاعات حاصل از آرایش دشمن نشان می داد که چند گردان از سپاه هفتم عراق به صورت فشرده در کانال ها مستقر شده و تصمیم داشتند که به لشکر عاشورا پاتک بزنند. پس از مشورت فرماندهان تصمیم گرفته شد در همان ساعت 12 ما عملیات را شروع کنیم. سریع 3 گروهان از هم جدا شده و در 3 ستون اقدام به حرکت به سمت کانال ها کردیم و با بستن کانال ها شروع به پرتاب نارنجک به داخل کانال های دشمن نمودیم.

سریع 3 گروهان از هم جدا شده و در 3 ستون اقدام به حرکت به سمت کانال ها کردیم و با بستن کانال ها شروع به پرتاب نارنجک به داخل کانال های دشمن نمودیم. جنگ تن به تن سختی بین ما و دشمن شروع شده بود. رشادت بچه های گردان باعث شده بود،  هیچ راه فراری برای دشمن باقی نمانده باشد. افرادی از دشمن که که موفق به بالا آمدن از کانال می شدند، توسط رزمندگان هدف قرار می گرفتند و به هلاکت می رسیدند

 جنگ تن به تن سختی بین ما و دشمن شروع شده بود. رشادت بچه های گردان باعث شده بود،  هیچ راه فراری برای دشمن باقی نمانده باشد. افرادی از دشمن که که موفق به بالا آمدن از کانال می شدند، توسط رزمندگان هدف قرار می گرفتند و به هلاکت می رسیدند. البته تعدادی از نیروهای خودی نیز مانند فرمانده گروهان ما ( برادرخالقی) به شهادت رسیدند. تلفات دشمن در داخل کانال به حدی بود که صبح که ما برای در امان ماندن از آتش دشمن مجبور شدیم به داخل کانال برویم، داخل کانال مملو از اجساد عراقی ها بود به طوری که هنگام حرکت در داخل کانال تمام قسمت های لباس هایمان خونی شده بود و باید از روی جنازه ها می گذشتیم. پس از تصرف کامل خط دوم و خاکریزهای نونی شکل پشت آن ساعت 10 صبح گردان ما را به عقب منتقل کردند. خاکریزهای نونی شکل برای این طراحی شده بود که دشمن تصمیم داشت پس از تصرف کانال ها توسط ایرانی ها، از طریق این خاکریزها ما را غافلگیر کند. ولی عملاً دشمن موفق نشد از این خاکریزها که گفته می شد طراحی آن توسط کارشناسان اسرائیلی انجام شده است، استفاده کند. ذکر این نکته ضروری است که در لحظه لحظه هشت سال دفاع مقدس لطف خدا و امدادهای غیبی همیشه شامل حال رزمندگان بود. در این جنگ نابرابر ما با دشمنی مواجه بودیم که تا دندان مصلح بود و کشورهای غرب همه جانبه از آن حمایت می کردند و در طرف مقابل ما با نیروهای بسیجی به قول اصفهانی ها گتره ای(غیر قابل کنترل) و ارتشی مواجه بودیم که بعد از انقلاب نیاز به سازماندهی مجدد داشت. البته اگر چه ما از نظر توان نظامی با دشمن قابل مقایسه نبودیم ولی مدیریت حضرت امام(ره) و ایمان و صفا و صمیمیت رزمندگان بی نظیر بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:18:49.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

یک وجب خاک شلمچه
سید محمد در عملیات تکمیلی کربلای 5(شلمچه) زمانی که بچه‌های مجروح گردان در منطقه محاصره بودند غیرتمندانه به سویشان شتافت و در حالی که به خوبی می‌دانست به چه مهلکه‌ای پا می‌گذارد آخرین کلام به یادگار مانده‌اش این بود :"به سوی جبهه‌ها می‌روم تا ارباً اربا را تجربه کنم و تجربه کرد و شهد شیرین شهادت را به ‌گونه‌ای نوشید که پیکر به خانه برگشته‌اش قطعه قطعه بود"

مروری بر یادداشت‌های دانشجوی شهید سید محمد شکری

( مقام معظم رهبری ، حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای، پس از مطالعه كتاب‌های خاطرات جبهه شهید دكتر سید محمد شكری فرمودند: این خاطرات از بدیهی‌ترین خاطرات زمان جنگ است، تا حد امكان به همه زبان‌ها ترجمه شود.)

شهید سید محمد شکری در سال 1340 در کربلا دیده به دنیا آمد. سنین نوجوانی او همراه با مبارزه علیه رژیم ستم شاهی بود . با رسیدن فصل دفاع مقدس به عنوان سرباز در جبهه ها حضور یافت و پس از اتمام دوران سربازی به عنوان یک بسیجی داوطلب به جمع رزمندگان، گردان عمار لشکر 27 محمد‌رسول‌الله (ص) پیوست و لباس امدادگری به تن کرد. در همین ایام حماسه‌ساز در کنکور سال 64 نیز شرکت کرد و در رشته پزشکی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد، در حالی که از جبهه نیز غفلت نمی‌کرد .

سید محمد در عملیات تکمیلی کربلای 5(شلمچه) زمانی که بچه‌های مجروح گردان در منطقه محاصره بودند غیرتمندانه به سویشان شتافت و در حالی که به خوبی می‌دانست به چه مهلکه‌ای پا می‌گذارد آخرین کلام به یادگار مانده‌اش این بود :

"به سوی جبهه‌ها می‌روم تا ارباً اربا را تجربه کنم و تجربه کرد و شهد شیرین شهادت را به ‌گونه‌ای نوشید که پیکر به خانه برگشته‌اش قطعه قطعه بود"

پیکر پاک شهید سید محمد شکری در روز ولادت مولی الموحدین علی‌(ع) در بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی

آنچه می خوانید یادداشت‌های دانشجوی شهید سید محمد شکری در جبهه شلمچه 26/10/65 ساعت 11:30 ظهر است:

 تصمیم به نوشتن نداشتم، ولی چه کنم که یاد عزیزان راحتم نمی‌گذارد. مرهم درد خود را جز نوشتن گوشه‌ای از حماسه‌، چیزی دیگر نیافتم؛ 17/10/1365 گردان را آماده کردند برای حرکت از اردوگاه کرخه، بچه‌ها ساک‌‌هایشان را تحویل گرفتند، از آنجا که وضعیت اعزامم نقص داشت- با سعی و کوشش «رضا یزدی» هم حل نشده بود- بالاجبار راهی تهران شدم. کارت شناسایی‌ام مهر اعزام نخورده بود. برای یک مهر می‌بایست 26 ساعت راه رفت و برگشت را تحمل کنم. حوالی ساعت 7 صبح رسیدم تهران- پس از رفع مشکل برای ساعت 6 بعدازظهر توانستم اتوبوس تهیه کنم و راهی منطقه شوم.

صبح 19/10/65 به پادگان دو کوهه رسیدم. از حاج آقا «اصفهانی»- که مسوول تدارکات گردان بود- سراغ نیروها را گرفتم. نتوانست کمکی بکند. گردان‌ها حرکت کرده بودند. نمی‌دانستم چگونه خودم را به آنها برسانم. از کارگزینی لشکر سوال کردم. گفتند که حاج «محمد» (کوثری) اکیداً ورود نیرو به منطقه را ممنوع کرده است. هر قدر گفتم که منتظرم هستند و «رضا یزدی» در جریان است، نپذیرفتند. از طرفی کارگزینی بهداری هم اعصابی برایم نگذاشت.

گروهان بهشتی را آماده حرکت به جلو کردند. در حین حرکت گلوله‌های خمپاره در بین بچه‌ها منفجر شد و عده‌ای را نقش زمین کرد. نیروها پشت سرهم می‌افتادند. صدای استغاثه و کمک از هر گوشه بلند بود. هیچ کمکی از دستمان بر نمی‌آمد کار امداد در آنجا امکان‌پذیر نبود. هر طور شده می‌بایست نیروها را از پشت سیل‌بند خارج می‌کردند. در طول مسیر به «شهید قره گزلو» امدادگر دسته جهاد برخورد کردم، صدایم کرد و گفت: «هر دو پایم ترکش خورده، کمک کن!»

حوالی ساعت 9 صبح صدای مارش عملیات مرا از خود بی‌خود کرد. داشتم دیوانه می‌شدم. هیچ راهی نبود که خود را به بچه‌ها برسانم، می‌خواستم فریاد بزنم، داد بکشم. که خدایا چرا باید از عملیات عقب بیفتم. خدایا! متوسل به خودت شدم: خدایا ! این همه راه را برای تو رفتم و آمدم؛ کمک کن.

تا ظهر هیچ‌کاری جز حرض وجوش خوردن نداشتم. بغض گلویم را می‌فشرد. خبری رسید که حاج«نوزی» به بهداری آمده و قرار است همان روز به منطقه عملیاتی بگردد. خوشحال شدم؛ مخصوصاً وقتی که حاج نوری گفت: «لشکر ما هنوز وارد کار نشده». خدا را شکر کردم. ساعت 6 بعد ازظهر با آمبولانس از پادگان خارج شدیم، نیروها در اردوگاه کارون مستقر شده بودند. ظاهراً قرار بود فردا کارشان را آغاز کنند. ساعت 10:30 شب بود که به مقر بهداری در کارون رسیدیم، حاج «نوری» خیلی خسته بود، به حدی که در پلیس راه اهواز برای مدتی ماشین را کنار جاده نگه داشت و خوابید.

بعد از اینکه وسایل بهداری را از آمبولانس خارج کردیم، خبر دادند که گردان عمار از اردوگاه خارج شده و به منطقه عملیاتی رفته است، حاجی از آنجا که وضع مرا می‌دانست مجدداً ماشین را به حرکت درآورد تا از بچه‌ها عقب نیفتم. خیلی دعایش کردم. در مسیر جاده اهواز- خرمشهر نرسیده به خرمشهر جاده خاکی «شهید صفوی» بود که نیروهای لشکر تماماً در آن جاده مستقر شده و در پشت سیل بند انتطار می‌کشیدند. ظاهراً تنها جاده تدارکاتی بود. تمامی نیروهای لشکر در داخل سوله‌هایی که تهیه کرده بودند و سرپوشی نداشت جای گرفته بودند. حوالی ساعت 12:30 شب گردان را پیدا کردم. خیلی خوشحال بودم و شکر می‌کردم خدا را از عنایتی که شامل حالم کرده بود.

همان شب گردان «حبیب» عازم خط شد. «شیخ حسن»، «سید محمد مدنی»، «شهید مهد حقانی»، «شهید حسن مسرور» و «عباس پاکراد» را دیدم و از آن‌ها خداحافظی کردم.

یک وجب خاک شلمچه

هر چند لحظه یک بار نام شلمچه مرا به خود می‌آورد. قبلاً با نامش آشنا شده بودم، احساس می‌کردم با او نسبتی دارم.

شب را پیش بچه‌های: «شهید سید مرتضی مدنی»، «شهید سید احمد پلارک»، «شهید امیر وفایی»، «شهید عباس بیات»، «شهید حمید حسینیان»، شهید عیسی بهاردوست»، «شهید هوبخت» و دیگر عزیزان بودم. در طول شب تمام بار بچه‌ها را در سوله جا به جا کردند. صبح که هوا روشن شد با وجودی که مقداری ابر آسمان را پوشانده بود، به طور پی در پی و مکرر هواپیماهای عراقی در آسمان منطقه ظاهر شده و همه جا را بمباران می‌کردند. تعداد پرواز هواپیما‌ها در طول آن روز – 65/10/20- از مرز 300 گذشته بود. یک‌دفعه می‌دیدی 3 تا، 4 تا، 6 تا بالای سرت ظاهر شدند، آتش پدافند مرتب منطقه را پوشش می‌داد. قبل از ظهر بود که خودمان شاهد سقوط یک هواپیما بودیم.

آن‌طور که اطلاع دادند، گردان حبیب پشت یک دژ مستقر شده و توانسته بود با قدرت در مقابل عراق مقاومت نماید. به من خبر دادند که «شیخ حسن» هم زخمی شده. ظاهراً مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته بود. همراه گردان حبیب، گردان مالک نیز راهی شده بود. سرمین گردان که باید وارد عمل می‌شد، گردان عمار بود.

شب، با تاریک شدن هوا، عمار آماده حرکت شد. نیروها سوار ماشین شده و به حرکت در آمدند در طول مسیر با تعدادی از اجساد عراقی‌ها برخورد کردیم. منطقه به‌طور مرتب با منورها خوشه‌ای روشن می‌شد و لحظه‌ای خاموش نمی‌ماند. از دریاچه پرورش ماهی گذشتیم. سرتاسر منطقه را آب فرا گرفته بود. تنها جاده‌ای که به منطقه عملیاتی می‌رسید، از وسط آب می‌گذشت.

مدتی بعد نیروها را پیاده کرده و راهپیمایی شروع شد. در طول راه خمپاره‌ها و گلوله‌های توپ به اطراف‌مان برخورد می‌کردند، ولی الحمدالله مجروح چندانی از ما نگرفت. «شیخ محمد» از ناحیه زانو زخمی سطحی برداشته بود. گلوله خمپاره‌ای در نزدیکی ستون منفجر شد، ولی به خواست خدا عمل نکرد. به نزدیکی دژ و محلی که گردان حبیب مستقر بود، رسیدیم. و در همان‌جا «محمدشریفی» معاونت گردان، با اصابت گلوله‌ای به شکمش مجروح شد. موقعیت گردان حبیب بسیار نامطلوب بود. نیروها پشت سیل‌بند در نیزاری قرار گرفته بودند که گل و لای زیادی داشت. پاهایمان تا بالاتر از پوتین در گل فرو می‌رفت. فرود گلوله‌های خمپاره هر از چند گاه مجروحی به جای می‌گذاشت. تراکم نیرو در پشت سیل‌بند زیاد شده بود و تردد را سخت می‌کرد. نیروهای گردان حبیب در سنگرهای انفرادی جای گرفته بودند و بچه‌های ما در بیرون از سنگرها در معرض اصابت ترکش گلوله.

ساعت از 11 شب گذشته بود که از ابتدای ستون مرا خواستند. «ناصر توحیدی» مسوول گروهان بر اثر موج گرفتگی از ناحیه کمر و شانه ناراحتی پیدا کرده بود. بالاجبار او را به عقب برگرداندیم، پس از مدتی توانستم یک سنگر خالی پیدا کنم، «شهید هوبخت» و «شهید عبدالعلی هوشیار» نیز با من شریک شدند. هنوز یکی- دو ساعتی نگذشته بود که آتش سنگین و پر حجم خمپاره ما را از خواب پراند. شدت آتش آن‌قدر بود که آسایش و راحتی را می‌گرفت.

حوالی ساعت 12 ظهر بود که شهید سید احمد پلارک مورد اصابت تیردوشکا قرار گرفت و روی زمین افتاد، پس از زخمی شدن شهید مرتضی چیتگری اداره گروهان به عهده سید افتاده بود، تیر از ناحیه ریه راست وارد و از پشت خارج شده بود. بالای سرش رفتم، نفسی منقطع داشت. پلک‌های چشمش جمع شده بود. زخمش را با گازوازلین بستم و به کمک «عباس بیات» و «سعیدنیا» و «حمید حسنی» رفتم مجروحین را در پتو جای داده حرکت دادیم

گروهان بهشتی را آماده حرکت به جلو کردند. در حین حرکت گلوله‌های خمپاره در بین بچه‌ها منفجر شد و عده‌ای را نقش زمین کرد. نیروها پشت سرهم می‌افتادند. صدای استغاثه و کمک از هر گوشه بلند بود. هیچ کمکی از دستمان بر نمی‌آمد کار امداد در آنجا امکان‌پذیر نبود. هر طور شده می‌بایست نیروها را از پشت سیل‌بند خارج می‌کردند. در طول مسیر به «شهید قره گزلو» امدادگر دسته جهاد برخورد کردم، صدایم کرد و گفت: «هر دو پایم ترکش خورده، کمک کن!»

شروع به بستن زخم کردم. در همان حال مرتب سوال می‌کرد: «خونریزی شریانیه یا وریدی؟» و من تسلی می‌دادم که به ران سفید خورده و خطری ندارد. پس از بستن زخم‌ها جایی برای ماندن نبود. هر طور شده به او فهماندم که باید خودش راه بیفتد و منتظر برانکار و حمل مجروح نباشد. خیلی سخت بود، ولی با زحمت زیاد بلند شد و با یک دست بر شانه‌ام پایه‌‌پایم آمد، در نیمه‌های راه «سعیدی»، امدادگر دیگر دسته جهاد نیز کمک کرد تا به آمبولانس رسیدیم و او را روانه عقب کردیم.

ستون گروهان بهشتی از سیل‌بند گذشته، به طرف جلو حرکت کرد. در راه تنها چیزی که از خاطرم بیرون نمی‌رفت. انتقام خون بچه‌ها بود. صدای کمک و ناله بچه‌ها در گوشم زنگ می‌زد، اما هیچ کمکی از دستمان بر نمی‌آمد. شهدا و مجروحین را در همان‌جا گذاشته، راهی جلو شدیم. البته چون سیل‌بند در اختیار نیروهای خودی بود، تخلیه آن‌ها بعداً صورت می‌گرفت.

در طول مسیر، گلوله‌های تیر دوشکا از بین ستون می‌گذشتند. خمپاره‌ها گاه گاه در حوالی ستون اصابت می‌کردند. «شهید سید احمد پلارک» و «شهید مرتضی چیتگری»، در حوالی و ابتدای ستون حرکت می‌کردند. در بین راه خمپاره‌ای به ستون اصابت کرده و تعدادی از بچه‌های شهید و مجروح شدند.

از چند خاکریز گذشته و نهایتاً به یک سیل‌بند دیگر رسیدیم که می‌بایست در همان جا پدافند می‌کردیم. در سمت راست، لشکر 25 کربلا سیل‌بند را محافظت می‌کرد و در سمت چپ نیز گردان مالک قرار داشت.

از پهلوی سمت راست چند دوشکاچی بچه‌های ما را هدف قرار داده بودند و مرتب تیراندازی می‌کردند. قبل از سپیده صبح باید آن‌ها را خاموش می‌کردیم، و گرنه مزاحمت زیادی ایجاد می‌کردند.

یک وجب خاک شلمچه

شروع به کندن سنگر کردیم. من و «عباس بیات» و «حسین جهاندیده» سنگر مشترکی ساختیم، هوا روشن شده بود و دوشکاها هنوز بچه‌ها را هدف قرار می‌دادند. مقدار مهماتی که همراه داشتیم خیلی کم بود و در مصرف آن‌جا صرف‌جویی می‌کردیم، با گذشت زمان فشار بر ما شدیدتر می‌شد. نیروها زخمی و یا شهید می‌شدند. قبل از ساعت 10 صبح بود که عراق پاتک محدودی را انجام داد، اما با آتش بچه‌ها مجبور به عقب‌نشینی شد. یک تانک عراقی خودش را تا 50متری سیل‌بند رسانده بود و ما متوجه نشده بودیم. دو- سه خدمه آن از ترس جان، خودشان را پرت کردند بیرون. «شهید سید احمد پلارک» نارنجکی برداشت و با قامتی استوار به آن طرف سیل‌بند رفته، آن را به طرف تانک عراقی پرتاب کرد و سالم برگشت. هر چه به ظهر نزدیک می‌شدیم، آتش خمپاره شدیدتر می‌شد و همچنان زخمی و شهید می‌گرفت. «سید مصطفی رعیت» از ناحیه شکم زخمی شد. برای پانسمان که رفتم، «حمید فرخ نظر» را دیدم، بعد از مدتی «شهید مرتضی چیتگری» نیز از ناحیه شانه زخمی شد «شهید عبدالعلی هوشیار» هم از ناحیه شانه زخم خورد. به تدریج بر تعداد زخمی‌های ما اضافه می‌شد. کسی نبود که آن‌ها را به عقب منتقل کند. از «سید مرتضی مدنی» هم هیچ خبری نداشتم که چه حال و روزی دارد.

ساعت از 11 گذشته بود که دو تانک در پشت سرما ظاهر شدند. معلوم نبود، خودی هستند یا بیگانه موضع گرفته بودند. وقتی به طرف آن‌ها شلیک شد یکیشان فرار کرد. متوجه شدیم که تانک‌ها، عراقی بوده و در نظر داشتند ما را محاصره کنند. سه هلی‌کوپتر عراقی هم بدون هیچ مانعی، به راحتی بر بالای سر بچه‌ها پرسه می‌زدند. هیچ عامل باز دارنده‌ای علیه آن‌ها نداشتیم.

«حمید حسینیان» هم شهید شد.

جبهه سمت راست که در اختیار لشکر 25کربلا بود، به علت ته کشیدن مهمات عقب می‌نشیند و پهلوی ما خالی می‌شود، از این رو عراقی‌ها جرات کرده و آتش شدیدی‌تری را از همان ناحیه به ما تحمیل کردند.

حوالی ساعت 12 ظهر بود که شهید سید احمد پلارک مورد اصابت تیردوشکا قرار گرفت و روی زمین افتاد، پس از زخمی شدن شهید مرتضی چیتگری اداره گروهان به عهده سید افتاده بود، تیر از ناحیه ریه راست وارد و از پشت خارج شده بود. بالای سرش رفتم، نفسی منقطع داشت. پلک‌های چشمش جمع شده بود. زخمش را با گازوازلین بستم و به کمک «عباس بیات» و «سعیدنیا» و «حمید حسنی» رفتم مجروحین را در پتو جای داده حرکت دادیم. سیل‌بند در چند جا قطع شده بود و در تیررس مستقیم دشمن قرار داشت. آن قسمت‌ها را با ندای یاعلی یاعلی رد کرده و پیش رفتیم. به انتهای سیل‌بند که رسیدیم، به چند مجروح و شهیدی که بدنشان تکه تکه شده بود برخورد کردیم. از این قسمت به بعد، کفی بود، یعنی در دید مستقیم دشمن قرار می‌گرفتیم. سید احمد را به بچه‌ها سپردم. قصد بازگشت داشتم که سید احمد ممانعت کرد و گفت: «دیگر دیر شده.»

دیگر برای ما امکان نداشت سید احمد را با برانکارد حرکت دهیم. از او خواستیم که روی پا بلند شود، ولی اظهار عجز و ناتوانی کرد. هر کاری کردیم که بلند شود، نتوانست. مجبور شدیم به مادرش متوسل شدیم که مادرت زهرا(ص) با پهلوی شکسته و بازوی زخمی‌اش برای دفاع از امامت و ولایت از پای ننشست، تو که سرباز آن حضرت هستی، از مادرت زهرا(س) خجالت بکش تا شرمنده مادرت نباشی. به غیرتش بر خورد. بلند شد. یک طرف عباس و طرف دیگرش را من گرفتم و شروع به رفتن کردیم. ذکر یا زهرا(س) لحظه‌ای از زبانمان قطع نمی‌شد در آن کفی، جملاتی بر زبان راندیم که خدا می‌داند و بس...

فکر کردم از بابت حال خودش می‌گوید، ولی گفت: «موقع عقب نشینیه، اگر دیر بجنبیم ممکنه مجروحین جا بمونن.» قبل از این «رهبر» نیز مجروح شده بود که توسط «حسن جهان بور» به عقب برده شد. به کمک عباس و دو- سه تا از بچه‌ها، سید احمد، سید رعیت و شکاری را- که از ناحیه سرزخمی شده بود- حرکت دادیم. تا مسافتی از راه را از تیررس دشمن در امان بودیم. بین راه برای مدت کوتاهی استراحت کردیم که که ناگهان تعداد زیادی از مجروحین و بچه‌های دیگر را مشاهده کردیم. محلی که در آن نفسی تازه کردیم امنیت خودش را از دست داده بود. «هر چه زودتر می‌بایست بچه‌ها به عقب برمی‌گشتند. چند نفری را هم که مورد اصابت تیر قرار گرفتند با کمک «عبدالله امینی» و «حمید حسنی» و «عباس» و «یعقوب‌زاده» و «پلارک» حرکت دادیم. حالا کاملاً در تیررسی قرار گرفته بودیم... یا زهرا! خودت کمک کن ... ذکر یا زهرا و یا علی وردزبان شده بود. هر چند ده‌متری که به جلو می‌رفتیم، ناخواسته نقش زمین می‌شدیم و به خاک می‌چسبیدیم؛ یکی – دو دقیقه استراحت، و باز حرکت را از سر می‌گرفتیم، از یکی- دو خاکریز رد شدیم. «حمید حسنی» مورد اصابت قرار گرفت و ما را تنها گذاشت، «عبدالله امینی» که ظاهراً برای کمک به سید رعیت رفته بود، در فاصله 30متری، در حالی که به سوی ما برمی‌گشت. مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و متلاشی شد. « یعقوب‌زاده» هم از ناحیه پا زخمی شد. حالا من مانده بودم و عباس و سید احمد پلارک.

از هر کس کمک می‌خواستیم، یارای کمک کردن نداشت. در جلوی روی ما تعداد زیادی از نیروها- زخمی و سالم- به طرف عقب در حال دویدن بودند و گلوله‌های دوشکا و خمپاره به طور مرتب به آن‌ها اصابت می‌کرد. بچه‌ها جلوی چشمانمان می‌افتادند و دیگر بلند نمی‌شدند.

یک وجب خاک شلمچه

خدایا! تو خود گواه بودی. می‌دیدی که چه بسیار اسماعیل‌ها در مسلخ تو ذبح شدند خدایا! سخت است دیدن قربانی در حال دست و پا زدن. سخت است شاهد بودن و کنار نشستن و از هر کاری و کمکی ناتوان بودن. خدایا! در آخرین لحظات حیات، عزیزانمان ذکر تو را بر دل داشتند خدایا! در آن لحظه و در آن وضع، آیا ملکوتیان و عرشیان قدرت دیدن چنین لحظاتی را داشتند؟ یا دیده بر هم نهاده و روی بر گردانده تا شاهد سوختن این همه پروانه رنگین پرو بال نباشند. ای شمع! می‌دانم که خودت هم سوختی تا سوزاندی، خدایا ترا شکر آنچه را خودت می‌خواستی نصیبمان کردی.

دیگر برای ما امکان نداشت سید احمد را با برانکارد حرکت دهیم. از او خواستیم که روی پا بلند شود، ولی اظهار عجز و ناتوانی کرد. هر کاری کردیم که بلند شود، نتوانست. مجبور شدیم به مادرش متوسل شدیم که مادرت زهرا(ص) با پهلوی شکسته و بازوی زخمی‌اش برای دفاع از امامت و ولایت از پای ننشست، تو که سرباز آن حضرت هستی، از مادرت زهرا(س) خجالت بکش تا شرمنده مادرت نباشی. به غیرتش بر خورد. بلند شد. یک طرف عباس و طرف دیگرش را من گرفتم و شروع به رفتن کردیم. ذکر یا زهرا(س) لحظه‌ای از زبانمان قطع نمی‌شد در آن کفی، جملاتی بر زبان راندیم که خدا می‌داند و بس. بهتر است که بر قلم جاری نسازم، می‌شکند «رحیم مقدم» نیز ما را راهی می‌کرد. خون از سینه احمد جاری بود، ولی جای درنگ و ماندن برای بستن زخم نبود. «محسن ابریشم‌باف» نیز از ناحیه کتف زخمی شده به طرف عقب برمی‌گشت. در پشت سیل‌بند خیلی از بچه‌ها جا مانده بودند «شهید هوبخت» که از ناحیه سر و پا زخمی شده بود، «شهید مجید صفری» و دیگر عزیزان که زخمی شده بودند همان جا ماندند شهید حاج آقا «شیرافکن» با زخمی که داشت اذان سر داده بود «ملکان»، «سید مرتضی مدنی» و ... برنگشتند، «مصطفی عرب سرخی» نیز از ناحیه شکم زخم برداشته بود و کمک می‌‌خواست. او هم جا ماند با تمام لطافت و صفایش. آخرین نفری که خط را ترک کرد «مالک» بود که سالم خود را به عقب رساند. تا بیمارستان شهید بقایی همراه سید بودم و آنجا او را ترک کردم

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:19:49.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روزی که در جبهه جیبم را زدند!
 بگم خدا چیکارشون کنه.جیب منو زدن و رفتن(!)تو راه به حاج قاسم می گفتم بگو ناقلا چقدر شکلات از داشبورد برداشتی؟ نگی شهید می شی. و نگفت و شهید شد...

آنچه مطالعه می کنید خاطرات مردی است که به علمدار جبهه ها معروف است، مردی که پدر دو شهید و یک جانباز ،برادرشهید و همچنین دامادی شهید دارد که جلوی چشمانش سوخت و خم به ابرو نیاورد. پیشکسوت جبهه ها، حاج ذبیح‌الله بخشی‌ معروف به “حاجی بخشی”‌؛ مجاهد نستوه و خستگی ناپذیری که با گذشت 8 دهه از عمر پربرکتش با صلابت و استوار، روحیه بخش هر رزمنده بود چه در دوران دفاع مقدس و چه در زمان جنگ نرم. و سرانجام حاجی بخشی روز 13 دی ماه 1390 در بیمارستانی در تهران دار فانی را وداع گفت .

امام(ره) به من فرمود: تو روحیه بچه های منی

روزی برای حضرت امام(ره) گیلاس برده بودم و بیرون منتظر بودم و داشتم کاری انجام می دادم.داخل مثل اینکه چشم حضرت امام(ره) به گیلاسها افتاده بود فرموده بودند به آقای رضایی، حاجی بخشی اینجاست؟ گفته بودند بله. امام(ره) فرموده بودند بگویید بیاید پیش ما.اومدم تو دیدم نشسته اند، سلامی کردم و دستشان را ماچ کردم. امام(ره) بهم فرمودند: ببینم از اینهایی که اینجاست،برای بچه هام هم بردی؟ گفتم بله ماشین الان توی باغ است ؛آقای رحمانی  آقای اسدی رو مأمور کردم بچینند داخل ماشین بگذارند.صبح جمعه هم مهرانم دارم داد می زنم رزمنده گیلاس بخور، لبخند بزن،تانکو بزن،بزن بزن،خوب می زنی و …

حضرت امام(ره) ایستادند و بعد خندیدند و فرمودند: بارک ا…، تو روحیه بچه های منی، تو بابابزرگ شونی ،خدا بهمرات

امام(ره) بهم فرمودند: ببینم از اینهایی که اینجاست،برای بچه هام هم بردی؟ گفتم بله ماشین الان توی باغ است ؛آقای رحمانی  آقای اسدی رو مأمور کردم بچینند داخل ماشین بگذارند.صبح جمعه هم مهرانم دارم داد می زنم رزمنده گیلاس بخور، لبخند بزن،تانکو بزن،بزن بزن،خوب می زنی و …حضرت امام(ره) خندیدند و فرمودند: بارک ا…، تو روحیه بچه های منی

یایام و پفک نمکی برای گردانی که دسته شده بود!

یکروز دیدم حاج علی فضلی اومده دنبالم میگه حاجی بخشی، برو پیش بچه های گردان حمزه. از تپه دوقولو برگشتن وضعشون اصلاً خوب نیست.یک خورده بهشون برس.گفتم چشم.

ما اومدیم با یام یام و پفک نمکی میون بچه هایی که گردانشون شده بود دسته، رفتم بالای درخت. بچه ها جمع شدن دور درخت اینقدر تکوندنش منو اینداختن پایین.نگو اینو فیلم گرفتن فرستادن برای امام(ره)؛ امام(ره) هم دیده بودن به نوه شون سید حسن فرموده بودن اِ اِ اینداختنش پایین؟! فیلم رو بزن عقب یکبار دیگه ببینم.این مرد عجب روحیه ای داره با اینکه چندتا شهید داده باز داره با رزمنده ها بازی و شوخی می کنه.خدا خیرش بده.این کلمه ای بود که از خود امام(ره) شنیدم. بعدها امام(ره) فرمودند اون فیلم رو دیدم،نخوردی زمین؟ گفتم نه امام(ره) مگه من می خورم زمین! بعد سرم رو با حالت خاصی تکون دادم. امام(ره) شروع کردن خندیدن طوریکه آقای خلخالی اونجا بود به من گفت تاحالا اینطور خنده ی امام(ره) رو ندیده بودم. بعد امام(ره) فرمودند:حاجی خدا عاقبتت رو بخیر کنه انشاء ا…؛ گفتم امام(ره) همین جمله ای که فرمودید تا دنیا دنیاست برام بسه

 

حاج بخشی
حاجی بخشی بسته هایی داشت که بچه ها بهش می گفتند کمپوت روحیه

نعمت اله حکیم: حاجی بخشی وقتی با آن ماشین مخصوص اش وارد خط می شد،اصلا روحیه بچه ها دگرگون می شد.می ریختند سرش ، بچه ها شوخی می کردند حاجی بخشی شوخی می کرد.شکلات و پسته و حنا و اینجور چیزها همیشه همراهش بود که مَثل شده بود کمپوت روحیه است.دست و پای بچه ها را حنا می گرفت و بهشان شکلات و آجیل و عطر می داد.کلاً حاجی روحیه عجیب و خاصی داشت که جا دارد خاطره ای هم تعریف کنم.

روزی که جیبم را زدند!

حکیم: حاجی یادت هست سه راهی شهادت،کانال ماهی رو؟ کربلای 5 عراق بدجوری می زد.من پشت خاکریز بودم دژ اول جلوی عراقی ها بودیم ، دیدم حاجی بخشی با اون ماشین معروف و بلندگوی بالاش که همیشه نوحه های حماسی و مارش جنگ پخش می کرد از فاصله یک کیلومتری اومد رو جاده.هرچی ما بال بال می زدیم حاجی نیا اینوری گلوله مستقیم تانک میزنن متوجه نشد . ماشینش می خوند و می اومد.یک فیلمبردارم بغل دستم بود داشت فیلم می گرفت گفتم بگیر ماشین حاجی بخشی رو.خودم هم داشتم مثلاً گزارش می کردم که آره این حاجی بخشی است که می بینید.خب فضای جبهه ها و روحیه اون موقع واقعاً عالی بود.همین حین دیدیم گلوله تانک مستقیم خورد ماشین که کاملاً نصفش کرد و عقبش رو با خودش برد.حاجی بخشی هم پرید پایین شروع کرد با پتو و آب کانال ماشین رو خاموش کردن.اول فکر کردیم موج گرفته حاجی رو.حالا اصلا ما نمی دونستیم داماد و دونفر عزیز دیگر هم تو ماشین هستن و دارن می سوزن.کسی هم نمی تونست کمک کنه ما اینور کانال ماهی بودیم و حاجی اونورش و خلاصه این سه عزیز تو ماشین حاجی به شهادت رسیدند.کاظم صادقی نامی بود دوید رفت حاجی رو که سمت عراقی ها می رفت گرفت و آورد اینور کانال.همون روز ترکش زد دستم رو از آرنج سوراخ کرد و برگشتم عقب.صبح که برمی گشتم دیدم حاجی یک ماشین عین قبلی گویا از رفیق دوست اینها گرفته بود داشت میرفت سمت خط ،بلندگوشم وصل بود و می خوند(!) انگار نه انگار داماد و دوتا از رفقای حاجی دیروز تو کانال شهید شدن.ناراحتی برایش معنا نداشت.عشقش بودن میان بچه ها بود.

رفتم بالای درخت. بچه ها جمع شدن دور درخت اینقدر تکوندنش منو اینداختن پایین.نگو اینو فیلم گرفتن فرستادن برای امام(ره)؛ امام(ره) هم دیده بودن به نوه شون سید حسن فرموده بودن اِ اِ اینداختنش پایین؟! فیلم رو بزن عقب یکبار دیگه ببینم

دختر حاجی بخشی:فکر نکنم حاجی برای حاج نادر اینها-اشاره به داماد حاجی- ماشین رو خاموش می کرد،نگران شکلات و آجیلهای بچه های خط بوده مگه نه حاجی؟

حاجی بخشی: بگم خدا چیکارشون کنه.جیب منو زدن و رفتن(!)تو راه به حاج قاسم می گفتم بگو ناقلا چقدر شکلات از داشبورد برداشتی؟ نگی شهید می شی.

دختر حاجی بخشی:هر سه مسافر حاجی جانباز بودند.حاج قاسم ده باشی بود که دستش مجروح بود.خود حاج نادر که پای چپ نداشت و امیر رسول زاده که پای راست نداشت.

باغ گیلاسم بعد از جنگ خشک شد

باغ گیلاس و زردآلویی داشتم که برای رزمنده ها جعبه جعبه ازش برمی داشتم می بردم انگار کم نمی شد.خیلی هم خوشمزه بود میوه هاش.بعد از جنگ نمی دونم چی شد یکدفعه باغ هم شروع کرد به خشک شدن.خیلی بهش رسیدم اما دیگه باغ نشد که نشد.خشک شد کلاً .باغ گیلاسم بعد از جنگ خشک شد.اونم مثل اینکه به عشق بچه ها بود.

 

حاج بخشی
آقا به کمک نیاز داره،تنهاست

دختر حاجی بخشی: حاجی در زمان اغتشاش فتنه گران بیمارستان کما بودند.بهوش که آمدند و مرخص شدند از بیمارستان تا منزل متوجه یک چیزهایی شدند.ما در بیمارستان به ایشان نگفته بودیم چه خبر شده است.یک روز دیدیم سوار موتور با یکی از بچه ها می خواهند بروند تهران.گفتیم حاجی شما حالتان مساعد نیست؛گفت آقا به کمک نیاز داره،تنهاست.بسیجی ها باید وارد بشوند.

حزب اللهی ها باید یک کاری کنند

حاجی بخشی:به چندتا از بچه هایی که آمدند اینجا گفتم دچار این سیاسی بازی ها نشوید.خط آقارو داشته باشید.این سید خدا تنهاست.دیگه بچه ها هم بچه های سابق نیستند.نمی دانم چرا فقط حرف می زنند.دور هم جمع نمی شوند.کاری نمی کنند. حزب اللهی ها باید یک کاری کنند وگرنه همه چیزو می گیرند.کشور رو خراب می کنن.البته روح امام(ره) و شهدا مراقب هستند و رهبری داره هدایت می کنه وگرنه کارمان را یکسره می کردند.

اگه روحیه ی بسیجی باشه

از تلویزیون همین چند روز پیش که جانبازها رفته بودند خدمت آقا داشتم نگاه می کردم اینقدر غصه خوردم که چرا کسی بلند نشد بگوید این همه ساختمان دارند می سازند این نهادها ، یکی را بدهند آزاده ها و جانبازان بروند کار انجام بدهند.خودشان باشند.یک چیزی باشه که بتوانند فعالیت کنند،هرجا کم و کسری بود وارد بشوند.زمان جنگ من خودم کارگاه راه انداختم به صنایع جنگ کمک می کردم برای خودکفایی،کشاورزی و دامداری داشتم برای جبهه ها،برکتم داشت.اگه روحیه ی بسیجی باشه به خدا خیلی کارهای زمین مونده رو میشه براحتی انجام داد.جوانها را باید با روحیه رزمنده ها آشنا کرد بدونن چه خبر بود.الان دارن خنده خنده همه چیز رو پاک می کنن. نگرانم نگران.باید مراقب باشیم.دشمن کار میکنه.

 

حاج بخشی
به بهزاد نبوی گفتم به امید خدا و شهدا خار می شوی

بهزاد نبوی نایب رئیس مجلس بود.زمانی که تحصن کردند در مجلس ششم رفتم پیش شان گفتم بیایید بیرون.اینقدر خون به دل رهبر و مردم نکنید.گفت:نه ما خواسته ها و آرمانهایی داریم.گفتم کدوم آرمان.زمانی که 3 ماه من شهردار فاو بودم و تو وزیر صنایع نتونستی یک ماشین برای ما جور کنی یا نخواستی بدی.کدوم آرمان (!) شما ایران رو نمی خواهید، دردتون چیز دیگه ست ؛ آقا بالاسر می خواهید،منظورم انگلیس و آمریکا بود. بیایید بیرون وگرنه می آوریم تون بیرون.با حالت مسخره گفت: شما(؟) محکم به بهزاد نبوی گفتم: بله، به امید خدا و شهدا خار می شوی می آیی بیرون.

چرا تفنگ حاجی بخشی را باید بگیرند ؟ / مگر بچه های جنگ مرده اند

دختر حاجی بخشی برایمان چیزی را تعریف کرد که دنیا روی سرمان خراب شد.ارزشها اینقدر عوض شده اند و حاجی بخشی ها اینقدر تنها که چنین اتفاقاتی می افتد.

باغ گیلاس و زردآلویی داشتم که برای رزمنده ها جعبه جعبه ازش برمی داشتم می بردم انگار کم نمی شد.خیلی هم خوشمزه بود میوه هاش.بعد از جنگ نمی دونم چی شد یکدفعه باغ هم شروع کرد به خشک شدن.خیلی بهش رسیدم اما دیگه باغ نشد که نشد.خشک شد کلاً .باغ گیلاسم بعد از جنگ خشک شد.اونم مثل اینکه به عشق بچه ها بود

دختر حاجی بخشی : برای بزرگداشت هفته دفاع مقدس چند ماه پیش شهرداری دعوت کرده بود برویم خیابان حجاب برای تقدیر و تشکر از خانواده های شهدا.طبق معمول حاجی لباس و اسلحه نمادینشون را برداشتند و رفتیم مراسم.بعد از مراسم بالای خیابان ولیعصر منزل عمویم رفتیم.مثل اینکه مارا شناخته بودند و عقده ای داشتند از امثال حاجی بخشی ها.یک پسری آمده بود به ما بی حرمتی و فحاشی می کرد،حاجی هم مریض حال بود و داخل منزل عمو.تا حاجی بیاید 40-50 نفری جمع شدند و تا فهمیدند ما خانواده شهید و از بستگان حاجی بخشی هستیم شروع کردن به ضرب و شتم بنده و جسارت به نظام و رهبری.طوریکه انگار برنامه ریزی شده بود که چنین بساطی را درست کنند.بنده که دیدم این اتفاق افتاده و ما خیلی غریب هستیم،اسلحه حاجی که اصلاً کار نمی کند و فقط ظاهری هست را از پشت ماشین برداشتم.لاشه اسلحه حاجی هم رعب به دل بزدلانی که قصد نابودی انقلاب را دارند می اندازد.این 40-50 نفر همه عقب نشستند و سوراخ موش می خریدند.اسلحه ای که خشاب نداشت چنان ترسی به جونشان انداخت که زنگ زدند 110 ، 110همان نظامی که به آن و ارزشها و شهدایش ناسزا می گفتند.

حاج بخشی

بماند که همان ابتدای درگیری اون روز،من خودم به 110 زنگ زدم و کسی از نیروی انتظامی نیامد.اما به محض اینکه اینها زنگ زده بودند و گفته بودند خانمی اسلحه کشیده نیروی انتظامی ظرف چند دقیقه رسید.با حاجی و بنده هم طوری برخورد کردند که انگار ما جانی و مجرم فراری هستیم(!)جالب اینجاست که الان حاجی را به دادگاه کشاندند و از در مجرمین حاجی را می برند و می آورند.البته یکی دو تن از مسئولین نیروی انتظامی و دادگاه شناختند و برخورد خوبی داشتند و احترام گذاشتند و ما ممنونیم ولی آنقدر حاجی بخشی ها را اسمی ازشان نبرده اند که مأمورین کلانتری و دو سه قاضی ای که برخورد داشتیم اصلاً نمی شناختند و باما مانند مجرمین سابقه دار برخورد می کردند.جرم ماهم حمل اسلحه غیرمجاز است!؟ در حالی که اسلحه حاجی نمادی از آمادگی و ایستادگی بسیجیان است و حضرت آقا در جریان این موضوع هستند.حالا واقعاً دچار بهت و حیرت شده ایم که چقدر حزب اللهی ها در این کشور غریب شده اند که حرف یکسری آدم معلوم و الحال پذیرفته است و حرف خانواده شهدا را بر زمین می زنند و برخوردهای بدی میکنند!

حاج بخشی

-با بغض و گریه- مگر بچه های جنگ مرده اند که حاجی بخشی با این حال و سن شان باید از این دادگاه به آن دادگاه و کلانتری بروند.عده ای از ما کینه و بغض دارند چون از ابتدای انقلاب ایستاده ایم.طی این 2 سال فتنه،از خارج کشور و از شهرهای اطراف با شماره های ناشناس زنگ می زنند و مارا تهدید می کنند.تیکه و متلک می اندازند .

چرا؟چرا باید تفنگ حاجی بخشی را بگیرند ؟ چه کسانی می خواهند تفنگ حاجی بخشی را بگیرند ؟ برای اینکه علم جبهه ها هنوز هم روی دوش حاج بخشی هاست.هنوز هم بچه های جنگ وقتی گرفتار می شوند یا دلشان گرفته به حاجی پناه می آورند و روحیه میگرند.می خواهند نمادهای این کشور را محو کنند وگرنه این تفنگ که خودش به خودی خود یک تکه چوب و آهن است و ارزشی ندارد،نفس مسئله ما را نگران می کند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:21:42.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مزاری که سنگ ندارد
 گل اشکم شبی وا می شد ایکاش / شهادت قسمت ما می شد ایکاش ... تو همین حال و هوا بودم که یک مردی از اهالی کازرون اومد پیشم و از راز یکی از قبرها حرف زد... از مزاری که سنگ نداشت

دلها هنوز از عطش جبهه ها پر است              نوبت به مارسیدو بهشت خدا پر است

یک عمر زائریم، شهیدان چه حکمتی است        هر بار آمدیم اتوبوس شما پراست

(حاج بهمن دالایی)

وقتی وارد گلزار شهدای کازرون شدیم همه چیز عادی بود اما دلم آروم و قرار نداشت. مزار شهدا بصورت منظم و یکسان باز سازی شده بودند. احساس عجیبی داشتم ... یک حسی که نمیتونم بیانش کنم.

روز بعد از یادواره شهدای کازرون قرار شد به همراه جمعی از حماسه سازان فتح سوسنگرد مزار شهداء را زیارت کنیم. زیارت قبور مطهر شهداء در کنار شهدای زنده حال و هوای قشنگی داره. رزمنده های دیروز چشمای غریبشون خیس و قرمز شده بود. شاید خاطره همسنگرهای قدیم براشون زنده شده بود و شاید هم آتش یک آرزوی تو دلشون شعله می کشید.

بی اختیار شعر علیرضا غزوه تو ذهنم تکرار می شد ... گل اشکم شبی وا می شد ایکاش / شهادت قسمت ما می شد ایکاش ... تو همین حال و هوا بودم که یک مردی از اهالی کازرون اومد پیشم و از راز یکی از قبرها حرف زد... از مزاری که سنگ نداشت.

دیگه رمقی تو پاهای من نمونده بود ولی با زحمت خودم رو رسوندم کنار مزار شهید محمد حسین میرشکاری. دکتر پدیدار یکی از همرزم های شهید برای ما گفت که محمد حسین وصیت کرده تا زمانی که قبرستان بقیع مرمت نگردیده قبر مرا به حال خاکی بگذارید...

نمیدونم چی شد که حال همه تغییر کرد. بیاد قیصر ادبیات ایران افتادم که می گفت : چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم... چند دقیقه بعد بدون برنامه ریزی قبلی نوای زیارت عاشورا جشنواره اشک و توسل بپا کرد ...

پدیدار از تقوای شهید میر شکاری سخن گفت ... از دل پاکش ... و از پیکر بی سر شهید. بله محمد حسین میرشکاری پاسدار کازرونی سپاه خمینی(ره) سربه دار عاشقی سپرده بود تا بی سر و سامانی دین و میهنش را نبیند ... وقتی فهمیدم که معراج اون شهید عملیات کربلای 5 تو شلمچه بوده دیگه پرسشی تو ذهنم نموند...

دیگه رمقی تو پاهای من نمونده بود ولی با زحمت خودم رو رسوندم کنار مزار شهید محمد حسین میرشکاری. دکتر پدیدار یکی از همرزم های شهید برای ما گفت که محمد حسین وصیت کرده تا زمانی که قبرستان بقیع مرمت نگردیده قبر مرا به حال خاکی بگذارید...

بعد از این ماجرا رفتم تا سراغی از تاریخ فراموش شده دفاع مقدس بگیرم. یه جایی تو ورقهای تا خورده کتاب کهنه تاریخ دفاع دیدم نوشته عملیات کربلای 5 ... تاریخ شروع 19 دیماه سال 1365 ... منطقه شلمچه ...

یادم افتاد حاج علی فضلی می گفت " خیلی از بچه های لشگر 10 سید الشهداء تو شلمچه، مثل حضرت زهرا(س) پر کشیدند " ... شلمچه یک سند افتخار برای ملت ایران است ... بچه هایی که تو شلمچه آسمونی شدند مثل حاج حسین خرازی صاف و پاک بودند...

نمیدونم اگه حاج مهدی زین الدین هم می خواست نماینده مجلس بشه دست به هر کاری می زد یا نه ؟ البته بی تردید امثال زین الدین نشون دادند که اهل سیاست بازی و دورویی نیستند ... کاش شورای نگهبان علاوه بر مدرک تحصیلی و عدم سوء پیشینه یه نگاهی هم به دل این آدمها بیاندازه ... دلهایی که با خاک شلمچه و دفاع مقدس بیگانه هستند ...

التزام عملی به ولایت فقیه این روزها در حد یک شعار مطرح میشه...

راستی از کربلای 5 سخن گفتیم ... میگن دژ اسطوره ای دشمن تو این عملیات شکسته ... بله شلمچه ایها به خانه نشینی خو نداشتند! ...

شلمچه! ... با تو هستم. تو که معراج کبوترهای سینه شکسته خمینی(ره) بودی. با تو که راه کربلایی شدن بودی ... شلمچه! تهران ما سالهاست که دیگر شبیه تو نیست ... اینجا کسی در جستجوی پیشانی بند یا زهرا(س) دلش نمی تپد ... البته اگر بحث رأی باشد همه می گویند امام خامنه ای ... راستی امام خامنه ای را یادت هست؟ ... اگر او نبود الان تو هم تفرجگاه بودی نه زیارتگاه ...

یادم افتاد حاج علی فضلی می گفت " خیلی از بچه های لشگر 10 سید الشهداء تو شلمچه، مثل حضرت زهرا(س) پر کشیدند " ... شلمچه یک سند افتخار برای ملت ایران است ... بچه هایی که تو شلمچه آسمونی شدند مثل حاج حسین خرازی صاف و پاک بودند...

شلمچه سالروز عملیات کربلای 5 که بشود تو مهم می شوی ... عده ای دفتر خاطراتشان را می گشایند تا تو را به رخ دیگران بکشند ... این هم حربه ای برای کسب قدرت است ...

محمد حسین میرشکاری در شلمچه بی سر رفت و عده ای امروز سردار دفاع مقدس هستند ... کاش روزی برسد که بقیع مرمت گردد ... محمد جان حتماً آن روز برای مزارت سنگ تهیه خواهیم کرد ...

روحش شاد و یادش گرامی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:22:55.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ناگفته های بیسیم‌چی شهید برونسی
«حاجی جان، کجایی، مردحسابی؟ کم پیدایی، دیگر یاد ما نیستی...» حرف های صمیمانه این یاران دیرین با همین عبارات شروع می شود. بعد یکی یکی مثل این که بخواهند قطعات یک جورچین را کنار همدیگر ردیف کنند، صحبتشان گل می کند اما نام یک شهید در کنار ذکر خاطرات مشترک همه تکرار می شود:«شهید عبدالحسین برونسی»...

«حاجی جان، کجایی، مردحسابی؟ کم پیدایی، دیگر یاد ما نیستی...» حرف های صمیمانه این یاران دیرین با همین عبارات شروع می شود. بعد یکی یکی مثل این که بخواهند قطعات یک جورچین را کنار همدیگر ردیف کنند، صحبتشان گل می کند اما نام یک شهید در کنار ذکر خاطرات مشترک همه تکرار می شود:«شهید عبدالحسین برونسی»، این مردان «میان سال» امروز، در آن روزهای افتخار، جوانان بی نام و نشان و کم سن وسالی بودند که به عشق امامشان بسیجی شدند و لباس رزم پوشیدند و امروزه افتخارشان، یادآوری خاطرات تلخ و شیرین مشترک این دوران و به ویژه یادآوری رشادت، شجاعت وسادگی و تواضع همرزم شهیدشان، شهید برونسی است. هر 3 نفر جزو بچه های فعال مخابرات و بی سیم چیان پرتلاش دوران دفاع مقدس بودند و آنچه در پیش روی شماست خاطرات ایشان است از شهید برونسی که یادش برای همیشه در اذهان جهانیان زنده خواهد ماند .

معرفی اجمالی همرزمان شهید...

* «حسین جهان پور» متولد 1339 در مشهد است. او سال 59 در حالی که جوانی 20 ساله بوده عازم جبهه های نبرد علیه بعثیان عراقی شده است. جهان پور می گوید: در لشکر محمدرسول ا...به فرماندهی شهید غلامعلی پیچک، تیپ 21 امام رضا(ع) گردان یاسین به فرماندهی شهید قاسم حیدری نژاد و عملیات منطقه سومار(والفجر 3) به تناوب در جبهه ها حضور یافتم و این افتخار را داشتم که در تیپ 18 جواد الائمه و گردان«عبدا...» به فرماندهی شهید برونسی حضور داشته باشم. جهان پور هم اینک بازنشسته شرکت صنایع بسته بندی مشهد می باشد.

* سعید نمازی متولد 1340 تهران و ساکن مشهد، سال 61 به جبهه های جنگ اعزام شد و در گردان یاسین تیپ 21 امام رضا(ع) به عنوان بی سیم چی فعالیت کرده است. قبل از عملیات بدر در سومار با شهید برونسی آشنا شد و بعد از عملیات نیز در تیپ امام جواد(ع) گردان«ولی ا...» بود. وی الان عضو هیئت علمی گروه معارف اسلامی دانشگاه علوم پزشکی مشهد می باشد.

* حمید شادی فر- متولد 1343 مشهد، در سال 61 در اولین اعزام به منطقه غرب (سومار) اعزام شد. در سال 62 در تیپ امام صادق(ع) شرکت داشت و در سومین اعزام به منطقه میمک در واحد مخابرات مشغول شد. در عملیات بدر همدوش با شهید برونسی حضور داشت و در همان عملیات هم مجروح شد و اکنون به عکاسی و فروش لوازم عکاسی اشتغال دارد.

شهید برونسی، فرمانده ای نزدیک تر از یک دوست صمیمی

شادی فر: سال 61 بود دورادور نام شهید برونسی را به عنوان یکی از فرماندهان می شنیدم، تا این که در گردان «عبدا...» وابسته به تیپ18 جواد الائمه(ع) با ایشان از نزدیک آشنا شدم. شخصیت شهید برونسی بسیار صمیمی و دوست داشتنی بود، به شکلی که اصلا نمی شد تشخیص داد که این فرد متواضع و صمیمی، فرماندهی برخی از مهم ترین محورهای عملیاتی را در دست دارد. با تمام بچه های زیرمجموعه اش رفیق و صمیمی بود و با همان صمیمیت و سادگی بر سر سفره با بچه ها رفیق می شد.

ایشان لب خاکریز در عملیات بدر به قدری بی پروا شلیک می کرد که برخی از بچه ها حاجی برونسی را به زور عقب می کشیدند تا خدای نکرده برایش اتفاقی نیفتد. به یاد دارم نسبت به وضعیت سلامت بچه ها بسیار حساس بود و در اوج نبرد با دشمنان بعثی دل نگران تک تک زیردستانش بود. در یک صحنه یاد دارم جوانی را که خون از سروصورتش سرازیر بود بدون توجه به وضعیت خودش به سرعت به سراغ شهید برونسی آمد و به ایشان گفت: «حاجی، خیالت راحت باشد تا آخرش هستیم و مقاومت می کنیم»

خط شکن مثل برونسی

جهان پور:از جمله خاطرات مهم من بی باکی و شجاعت فوق العاده شهید برونسی بود، همیشه خط شکن بود و در خط اول نبرد حاضر، و همین موضوع باعث می شد که بقیه نیروها هم از این رشادت و شجاعت الگو بگیرند. لب خاکریز در عملیات بدر به قدری بی پروا شلیک می کرد که برخی از بچه ها حاجی برونسی را به زور عقب می کشیدند تا خدای نکرده برایش اتفاقی نیفتد. به یاد دارم نسبت به وضعیت سلامت بچه ها بسیار حساس بود و در اوج نبرد با دشمنان بعثی دل نگران تک تک زیردستانش بود. در یک صحنه یاد دارم جوانی را که خون از سروصورتش سرازیر بود بدون توجه به وضعیت خودش به سرعت به سراغ شهید برونسی آمد و به ایشان گفت: «حاجی، خیالت راحت باشد تا آخرش هستیم و مقاومت می کنیم».

بمب روحیه

شادی فر: اگر بگویم ایشان بمب روحیه بود، گزاف نگفته ام. شهید برونسی در سنگر با روحیه ای عجیب و در مواقعی که نبرد در شرایط دشوار و سخت ادامه پیدا می کرد با شجاعت ویژه اش روحیه های از دست رفته را ترمیم می کرد. قاطع و بسیار محکم و استوار عمل می کرد و حضورش در لب خاکریز واقعا روحیه بخش بود.

تکیه گاه استوار همه

شهید برونسی بدون تردید در هر قسمت از فعالیت خود در جبهه ها چنان عمل می کرد که پس از مدت کوتاهی تکیه گاه همه نیروها می شد. مثل قطب «آهن ربا» همه را به خود جذب می کرد و حتی در لحظات دشوار عملیات بدر به یاد می آورم که هرکدام از نیروها سعی می کردند خودشان را به او نزدیک کنند و از آن جا که تجمع نیروها در یک نقطه به لحاظ امنیتی خطرناک بود به اجبار و با مصیبت بسیار بچه ها را از اطراف ایشان دور می کردیم!

 

ناگفته های بسیم‌چی شهید برونسی
آرپی جی زن مثل حاجی!

جهان پور: خوب به یاد دارم در یکی از نبردهای سنگین یکی از نیروها به هنگام شلیک آرپی جی لوله را اشتباه به دست می گرفت که چون آتش عقبه آرپی جی برای بقیه نیروها خطرناک بود، شهید برونسی به سراغ وی رفت و گفت: ببین پسرم، آرپی جی را این طور در دستت بگیر و بعد هم شلیک کرد... پس از چند لحظه، من خودم با چشمانم دیدم که بالگرد دشمن در هوا مشتعل شد و دود غلیظی از آن برمی خاست. و همه فریاد «ا...اکبر» سردادند...

وعده پیروزی از حضرت زهرا(س)

شادی فر: شهید برونسی همان گونه که بارها روایت شده نسبت به حضرت زهرا(س) ارادت ویژه ای داشت. یک روز به یادم هست که آن شهید بزرگوار از خواب بلند شد و با صدای بلند گفت: حضرت زهرا(س) را به خواب دیدم و ایشان وعده داد که ما پیروزیم و من با این وعده مطمئن هستم که در راه حق مقاومت می کنیم و پیروزیم.

حکایت «تموچین» و شهید برونسی

جهان پور: یکی از خاطراتم مربوط به جوان بسیار تنومندی بود که علاقه خاصی به کشتی و کشتی چوخه داشت و در یکی از گردان ها در جبهه او را دیدم. چون همان زمان سریالی از شبکه اول تلویزیون پخش می شد به نام «چنگیز خان» به شوخی به این فرد، «تموچین» می گفتیم. روزی در یکی از جبهه ها این جوان را دیدم که دستش قطع شده بود و به شدت از آن خون می رفت. چفیه ام راباز کردم به او دادم تا دستش را با آن ببندد اما به قدری خون از بازویش جاری بود که او دستش را به زمین فشار می داد تا جلوی خون ریزی گرفته بشود... بعدها پس از عملیات والفجر4 مطلع شدم شهید برونسی مجروح شده و در یکی از بیمارستان های مشهد بستری است، برای دیدنش به آن بیمارستان رفتم که دیدم شهید برونسی با همان روحیه شاداب و ساده در حالی که کودکانش را روی تخت کنارش نشانده و با آن ها بازی می کند. پس از حال و احوال پرسی و عیادت شهید برونسی به من اشاره کرد که فلانی برو اتاق کنار دستی از یکی از دوستانمان هم عیادت کن، وقتی به اتاق کناری وارد شدم بلافاصله «تموچین» را شناختم و باخنده به وی گفتم:« حاجی برونسی مرا فرستاده تا از تو عیادت کنم». آن رزمنده جوان هم خیلی خوشحال شد و با خود دردل گفتم: این شهید برونسی حتی این جا هم هوای همه نیروهایش را دارد...

در یکی از نبردهای سنگین یکی از نیروها به هنگام شلیک آرپی جی لوله را اشتباه به دست می گرفت که چون آتش عقبه آرپی جی برای بقیه نیروها خطرناک بود، شهید برونسی به سراغ وی رفت و گفت: ببین پسرم، آرپی جی را این طور در دستت بگیر و بعد هم شلیک کرد... پس از چند لحظه، من خودم با چشمانم دیدم که بالگرد دشمن در هوا مشتعل شد و دود غلیظی از آن برمی خاست. و همه فریاد «ا...اکبر» سردادند...

مقید در رعایت بیت المال

جهان پور: در جبهه که بودیم به هر یک از فرماندهان برای رتق و فتق امور خودرویی امانت داده می شد و به هر یک از بی سیم چی ها هم یک موتور تریل می دادند. روزی در حوالی میدان تقی آباد مشهد شهید برونسی را دیدم که با موتورسیکلت در حال عبور بود. از یکی از دوستان سوال کردم: حاجی که ماشین دارد چرا با موتور این طرف و آن طرف می رود؟ دوستم گفت: حاجی این ماشین را برگردانده و گفته آن را به دیگری بدهند این موتورسیکلت هم مال یکی از دوستانش است که بر آن سوار شده است. او گفت: «حاجی برونسی» نسبت به استفاده از بیت المال بسیار حساس است...

جواهرات گران بها

در دوران نبرد و در جبهه ها جواهرات گران بهایی مثل شهید برونسی داشتیم که قدر آن ها را نمی دانستیم. فضای جبهه ها واقعا فضایی معنوی بود. به یاد دارم شهید مجید توکلی نژاد تازه از جبهه آمده بود که مادرش نزد من آمد و گفت: چون پدر مجید به تازگی فوت کرده لطفا با بازگشتش به جبهه موافقت نکنید و وقتی شهید مجید توکلی نژاد به نزد من آمد به او گفتم فعلا جبهه نیازی به او ندارد و با بازگشتش به جبهه مخالفم. هرچه اصرار کرد قبول نکردم تا این که به التماس افتاد و جمله ای گفت که تا امروز هر وقت این جمله را به یاد می آورم مو به تنم سیخ می شود. شهید توکلی نژاد گفت: «حاجی، توی شهر گناه زیاد است، تو که نمی خواهی من گناهکار شوم...» این جملات یک جوان صادق و بی ریا در آن روزها بود. ما از این جواهرات گران بها زیاد داشتیم...

 

ناگفته های بسیم‌چی شهید برونسی
پسرم گوش می کند اما...

امروزه وقتی با نسل جوان از آن روزها صحبت می کنیم، با نگاه های عجیب و غریب به ما نگاه می کنند. خود من همین حکایت ها را زیاد به پسرم گفته ام. اما او گوش می کند و با نگاه های او متوجه می شوم که حرف های پدرش را به دل، باور نکرده است...

امان از مصلحت نگری ها

نمازی: در بیان واقعیت های جنگ به نسل جوان کوتاهی داشته ایم و گاهی در پیچ و خم مصلحت نگری های بیهوده واقعیت های دفاع مقدس بیان نشده است. هرچه از دوران 8 سال دفاع مقدس فاصله می گیریم برقراری ارتباط معنوی با الگوهایی چون شهید برونسی برای نسل جدید دشوارتر می شود و این احساس خطر امروز به راحتی وجود دارد که سرداران بزرگ در پیچ وخم دل مشغولی های روزمره برای نسل جوان ناشناخته باقی بمانند.

شهید برونسی دردکشیده انقلاب بود

نمازی: آن طور که من خبر دارم، شهید برونسی علاوه بر مجاهدت های بزرگ در دفاع مقدس در زمان طاغوت هم جزو مجاهدان و رنج کشیدگان انقلاب بود و بارها در زندان های رژیم پهلوی شکنجه شده بود و به همین خاطر ایشان واقعا دردکشیده انقلاب اسلامی بود...

به جای کارفرهنگی، سیاست بازی می کنیم

شادی فر: برخی از مسئولان ما به جای کار فرهنگی و معرفی شهیدان بزرگ دفاع مقدس سیاست بازی می کنند و به عقیده من این امر خیانت به آرمان های بزرگ انقلاب اسلامی است. اگر امروز شهید برونسی در میان ما بود من به جرأت می توانم بگویم از عملکرد برخی مسئولان به شدت دل آزرده بود. ضمن آن که با نیتی که من از ایشان سراغ دارم شهید برونسی به هیچ وجه علاقه ای به وارد شدن به دسته بندی های سیاسی نداشت و اخلاص او نشان گر همین حقیقت مهم است.

در وصیت نامه حضرت امام خمینی(ره) مطلبی آمده به این مضمون که خطاب به مردم آمده است:«شما از آمریکا و شوروی نترسید بلکه شما از زمانی بترسید که مسئولانتان به دنیا گرایش پیدا کنند...» من معتقدم در برخی موارد این وصیت نامه امروز راه را بر ما روشن کرده است وگرنه متاسفانه نباید وضعیت فرهنگی و حجاب و سیاست زدگی در جامعه ما وضعیت کنونی را داشت

وصیت نامه امام راه را روشن می کند

در وصیت نامه حضرت امام خمینی(ره) مطلبی آمده به این مضمون که خطاب به مردم آمده است:«شما از آمریکا و شوروی نترسید بلکه شما از زمانی بترسید که مسئولانتان به دنیا گرایش پیدا کنند...» من معتقدم در برخی موارد این وصیت نامه امروز راه را بر ما روشن کرده است وگرنه متاسفانه نباید وضعیت فرهنگی و حجاب و سیاست زدگی در جامعه ما وضعیت کنونی را داشت.

حتی نام شهید برونسی هم مایه برکت است

حتی نام شهید برونسی هم در زندگی همه ما برکات زیادی داشته است و حتی همین نام باعث شد ما دوستان خودمان را پس از سال‌ها دوباره ببینیم و به یاد دلاوری های شهید برونسی و به برکت خون این شهید حداقل از احوال یکدیگر باخبر شویم.

روحش شاد و یادش گرامی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:24:25.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

سعید 14سال بیشتر ندارد!
متعجب می شوی! سعید هنوز 14سال بیشتر ندارد و به تازگی شروع به تحصیل در مدرسه ی علمیه كرده ، به رضا قول می دهی هوای داداش كوچكش رو داشته باشی

آن چه خواهید خواند روایت یکی از رزمندگان گردان غواصی نوح است از یک دوست:

حالا بزرگ شده ای و برای خودت صاحب تجربه شده ای و شده ای یك پا رزمنده...

تصمیم گرفته ای وقتی مرخصی تمام شد،برگردی گردان اخلاص، رضا تماس می گیرد و می گوید من مشهد نیستم. الان كردستانم .می پرسی چرا كردستان؟ چرا قرارگاه رمضان !؟ چرا توی گردان خودمون نیومدی؟ جواب قانع كننده ای نمی دهد و تو هم بیشتر،پیگیر نمی شوی... رضا می گوید: داری می ری منطقه ،هوای سعید ما رو داشته باش، اون هم داره اعزام می شه ...

متعجب می شوی ! سعید هنوز 14سال بیشتر ندارد و به تازگی شروع به تحصیل در مدرسه ی علمیه كرده ، به رضا قول می دهی هوای داداش كوچكش رو داشته باشی و خداحافظی...

درقطار ،سعید باكلاه مشكی كوچكی كه برسر گذاشته ،قیافه ی یك طلبه علوم دینی را به خود گرفته اما او بیش فعال و شوخ لحظه ای یك جانمی نشست . با خودت می گویی عجب قولی دادم، این بچه كه قابل كنترل نیست...

می گویند: چون تعداد بچه های كم سن و سال زیاد شده ،این بچه ها درقالب گردانی همین عقب میمانند وبرادرمجیدافقهی فرمانده شان می شود. در حد امكان از این نیرو ها برای عملیات، استفاده نخواهد شد. با خیال راحت، با سعید وداع می كنی وبه كوهستان می روی ، برای پیگیری برنامه های مرتبط با گردان  و وظایف خودت...

به گردان می رسی ، به همراه سعید، خود را معرفی كرده و مستقر می شوی ... هنوز نیامده، با همه دوست شده ، كلی رفیق دارد و با اكثر بچه ها شوخی می كند و بیشتر آنها را سركار می گذارد .مدتی هستی، گردان در حال تشكیل و آماده شده برای عملیات است . بایستی به همراه سایر بچه های گردان نوح به ارتفاعات بروی ، می خواهی قبل از آن، از سعید مطمئن شوی...می گویند: چون تعداد بچه های كم سن و سال زیاد شده ،این بچه ها درقالب گردانی همین عقب میمانند وبرادرمجیدافقهی فرمانده شان می شود. در حد امكان از این نیرو ها برای عملیات، استفاده نخواهد شد.

سعید 14سال بیشتر ندارد!

با خیال راحت، با سعید وداع می كنی وبه كوهستان می روی ، برای پیگیری برنامه های مرتبط با گردان  و وظایف خودت...

عملیات است و درگیری در اوج ؛ می روی و می آیی  و سخت، پیگیر كارهای شناسایی و عملیات هستی، قاطری از كوره راه های ارتفاعات گرد رش به پایین پرتاب می شود. صدای انفجار زیاد است ، گردان ها به خط زده اند... به ناگاه دلت شور می افتد.از سعید بی خبری ، قدری خودت را آرامش می دهی، گردان علی اصغر عمل نكرده ، پس سعید ، هنوز ایلام و در پادگان حضور دارد.

پیگیر می شوی ، می گویند: گردان علی اصغر به خط زده ، تعجب می كنی !!!...قرار نبود... به هرجا كه ممكن است او را بیابی، سركشی می كنی،مجیدافقهی رامی بینی و بعد، دوستان سعید را، می پرسی ،گریه تحویلت می دهند ... سعید چه شده !!؟؟ می گویند: او شهید شده ...می مانی چه كنی ...

چطور هوای امانت دوستت رضا، را داشتی؟چند روز بعد ، توی مسجد نشسته ای و داری قرآن می خوانی ، شرم داری توی صورت رضا نگاه كنی ،اما رضا با رویی گشاده برخورد می كند...

هنوز دوستی ات با رضا برقرار است .

هنوز دوستش داری.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:26:39.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهادت فقط برای 6 ساعت
در سال 1360 برای اولین بار به جبهه اعزام شدم و در «عملیات طریق‌القدس» در «تپه‌های الله‌اکبر» شهر «بستان» مسئول خط بودم. در اول شب که وارد خط شدیم و خط مقدم دشمن را تصرف کردیم، همان اول خط، تیر به پایم اصابت كرد و مجروح شدم و از نیروها عقب ماندم. نیروها رفتند و...

آنچه اکنون مشاهده می کنید خاطره‌ی یكی از جانبازان قطع نخاعی دوران دفاع‌مقدس از مجروحیت و زنده ماندنش است. سردار غلامحسین صفایی دراین باره گفت: در سال 1360 برای اولین بار به جبهه اعزام شدم و در «عملیات طریق‌القدس» در «تپه‌های الله‌اکبر» شهر «بستان» مسئول خط بودم. در اول شب که وارد خط شدیم و خط مقدم دشمن را تصرف کردیم، همان اول خط، تیر به پایم اصابت كرد و مجروح شدم و از نیروها عقب ماندم. نیروها رفتند و من تنها ماندم. برای اینكه حركت كنم تا حدودی جلوی خونریزی پایم را گرفتم و با همین مجروحیت عملیات را ادامه دادم. آخر عملیات با یکی از دوستانم رفتیم و به جایی رسیدیم که عراقی‌ها سنگرهای محکمی ساخته بودند و از داخل آن سنگرها به نیروهای ما تیراندازی می‌كردند.

من و دوستم هر کدام از یک طرف به سمت سنگر عراقی‌ها حمله و آن را تسخیر کردیم. نیروهای دشمن تسلیم شدند. در همان نزدیکی دیدم دوستم روی زمین افتاده است. او را برگرداندم و دیدم شهید شده است. بوسیدمش و چفیه‌ام را بر رویش انداختم و با او خداحافظی کردم. در کنار دوستم بودم که درد پایم را احساس ‌کردم. غروب بود و نزدیک اذان مغرب. گفتند با خودروی حمل مجروحان بروم.

پنج تا شش ساعت از مجروحیتم می‌گذشت. زمانی که می‌خواستند شهدا را به اصطلاح بسته‌بندی کنند و عطر و گلاب بزنند و به شهر منتقل کنند فردی که این کار را انجام می‌داده است، می‌گوید: دیدم شکل و روی شما با بقیه شهدا فرق می‌كند بنابراین به بقیه گفتم که تو زنده‌ای. متأسفانه مرا از کاروان شهدا جدا و به بیمارستان منتقل كرده بودند

سپاه زیاد رغبت نداشت من به جبهه برگردم به آنها گفتم خواهش می‌کنم اجازه دهید برگردم چرا که اگر مشغول می‌شدم اجازه بازگشت نمی‌دادند. به هر شکلی که بود اجازه برگشت گرفتم.

سردار غلامحسین صفایی

روز 17 بهمن‌ماه سال 60 بود. می‌دانستیم عراق در حال حمله به «چزابه» است. شب قبل آن روز در سنگر نماز خواندم و به همراه بچه‌ها دعای توسل طبق روال شب‌های قبل قرائت شد. ساعت 11 روز چند گلوله پی در پی از ناحیه چپ گردنم رد شد و من از بالای سنگر پایین افتادم و قطع نخاع شدم. در ابتدا فکر کردند که من شهید شده‌ام. شهید «مردانی» گفته بود جنازه صفایی را ببرید تا بچه‌ها نبینند چون روحیه آنها خراب می‌شود. مرا به همراه شهدا به حسینیه شهدا منتقل کرده بودند.

پنج تا شش ساعت از مجروحیتم می‌گذشت. زمانی که می‌خواستند شهدا را به اصطلاح بسته‌بندی کنند و عطر و گلاب بزنند و به شهر منتقل کنند فردی که این کار را انجام می‌داده است، می‌گوید: دیدم شکل و روی شما با بقیه شهدا فرق می‌كند بنابراین به بقیه گفتم که تو زنده‌ای. متأسفانه مرا از کاروان شهدا جدا و به بیمارستان منتقل كرده بودند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:27:42.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

حاج آقا نارنجک می‌خوری؟!
تعجب کردم با خودم گفت نارنجک که خوردنی نیست، حتما یک منظوری دارد تا این جور گفت؛ کم نیاوردم و گفتم: «چرا نمی‌خورم!؟»

«حاج بیوک آسایش جاوید» از دلاوران تبریزی برای رزمندگان لشکر 31 عاشورا نامی آشناست. حاج بیوک اولین بار در سال 59 به جبهه سوسنگرد رفت. توانایی های رزمی خویش را توام با نفس گرم و صدای حزینش به خدمت گرفت. «شهید علی آسایش جاوید» فرزند حاج بیوک در عملیات نصر 7 به شهادت رسید و فرزند دیگرش ابراهیم تا پایان جنگ در جبهه ماند. آنچه پیش روی شماست گزیده ای از خاطرات مداح لشکر 31 عاشورا حاج بیوک آسایش است که خواندن آن در ایام محرم و صفر دلچسب تر خواهد بود.

حسن نوجوان و شلوغ بود. بعد از شهادت برادرش- حسین- عضو سپاه تبریز شد و بلافاصله هم به جبهه آمد، حالا هم خبر شهادتش را می‌دادند. گفتیم خدا به مادرش صبر بدهد. خبرهای ناگوار یکی دو تا که نبود هر لحظه نام یکی را می‌گفتند که شهید شده، آن شب تا خود صبح خوابم نبرد؛ به اصغر قصاب، حسن شهری و ... فکر می‌کردم.

حسن موقع رفتن به عملیات فرم سپاه به تن کرده بود و ژست خاصی داشت. با خوشحالی می‌گفت با این لباس شهید خواهم شد!

صبح محمد بالاپور آمد پیش‌ام. توی چادر بودم. گفت: «حاجی مشتلق بده، اصغر قصاب و حسن شهری هر دو زنده‌اند؛ اما زخمی.»

خیلی خوشحال شدم، پرسیدم: «دیروز گفتی شهید شده‌اند، امروز می‌گویی زنده‌اند، لابد فردا...»

گفت: ماجراش مفصل است. اما همین قدر بگویم دیشب، صادق آذری، من و پدر آقا سید رضا مظاهری با آمبولانس رفتیم جلو که جنازه‌های شهدا را از منطقه عملیاتی جمع کنیم بیاوریم. آن جا بود که پیکرهای زخمی اصغر و حسن را پیدا کردیم. منتقل شدند به پشت جبهه.

گذشت ...

شب دوم یا سوم عملیات، سید مهدوی - مسئول تعاون تیپ - خودش را به من رساند و گفت: «جنازه‌های شهدا و زخمی‌ها را کسی نیست برود از صحنه درگیری بیاورد. بچه‌های تعاون روحیه کار ندارند، به نظر شما چه کار کنیم؟

توی دلم گفتم: «یا ابا عبدالله خودت کمک کن.»

برگشتم به سید مهدوی گفتم: «برو برای امشب مراسم و دعای توسل ترتیب بده، همه نیروهای تعاون را جمع کن من هم می‌آیم.»

پیش از نماز مغرب و عشا رفتم در جمع نیروهای تعاون که در یک سوله بزرگی دور و بر سه راه حفاری جمع شده بودند. نماز که خوانده شد، همه‌ی نگاه‌ها به سمت من برگشت و من هم روی دل به سمت حضرت اباعبدالله (ع) گرفتم. می‌دانستم حل این مشکل فقط به دست خود آن حضرت میسر است. شروع کردم: «السلام علیک یا ابا عبدالله...»

شعله فانوس‌ها را پایین کشیدند و نور کم جانی می‌تابید. حدود صد نفر نیروی تعاون کارشان آوردن زخمی‌ها و شهدا از صحنه جنگ بود، باس از آن پیشروی نیروهای اسلامی می‌رفتند جنازه‌های شهدا و زخمی‌ها را با خودشان می‌آوردند. هر چه می‌خواندم همان جا به ذهن‌ام خطور می‌کرد.

شروع کردم: «السلام علیک یا ابا عبدالله...» شعله فانوس‌ها را پایین کشیدند و نور کم جانی می‌تابید. حدود صد نفر نیروی تعاون کارشان وردن زخمی‌ها و شهدا از صحنه جنگ بود، گفتم: «برادران! کاری که شما این جا می‌کنید، این وظیفه سنگین و با ارزش در روز عاشورا بر عهده خود حضرت اباعبدالله بود. روز عاشورا، ن حضرت پس از شهادت تک تک یارانش، به بالین نها می‌رفت و جنازه‌هایشان را به خیمه‌ها می‌ورد. حالا این وظیفه در کربلای ایران بر عهده شما گذاشته شده، پس ارزش کار خود را بدانید.»

گفتم: «برادران! کاری که شما این جا می‌کنید، یعنی شهدا را از صحنه جنگ به عقب منتقل می‌کنید این وظیفه سنگین و با ارزش در روز عاشورا بر عهده خود حضرت اباعبدالله بود. روز عاشورا، آن حضرت پس از شهادت تک تک یارانش، به بالین آنها می‌رفت و جنازه‌هایشان را به خیمه‌ها می‌آورد. حالا این وظیفه در کربلای ایران بر عهده شما گذاشته شده، پس ارزش کار خود را بدانید.»

حس کردم مجلس آمادگی ادامه عزاداری را دارد. با عنایات خود آقا، ادامه دادم: «همه شهدا را امام حسین (ع) خودشان از صحنه جنگ به خیمه‌ها آورد به جز جنازه علمدار کربلا حضرت ابوالفضل (ع)».

در آن جمع چشمی نبود که گریه نکند. عزا خانه ما آن شب واقعا تماشایی بود. یک روایت می‌گوید حضرت ابوالفضل (ع) خودش وصیت کرد مرا به خیمه‌‌ها نبرید... خدا شاهد است اختیار روضه دست من نبود، بی‌اختیار می‌خواندم.

اما چرا چنین وصیتی کرد؛‌دو نقل قول است، اول این که حضرت ابوالفضل (ع) نمی‌خواست امام (ع) به زحمت بیفتد. بردن نعش برادر سخت است آن هم برادری مثل قمر بنی‌هاشم. نقل قول دیگر این است که حضرت ابوالفضل (ع) به امام علیه‌السلام گفتند: سیدی، هنوز خیل عظیم لشکر یزید از پا افتادنم را نمی‌دانند، اگر بفهمند شهید شده‌ام، بر تو جری‌تر می‌شوند.

نیروهای تعاون‌ها‌ی گریه می‌کردند و بر سر و سینه می‌زدند. نوحه‌ها روان می‌آمد و می‌خواندم. ادامه داد: «این روایت‌ها وارد شده؛ اما روایت دیگری هم هست که دل سنگ را آتش می‌زند. نوشته‌اند امام بر بالین حضرت ابوالفضل (ع) آمد و با برادرش گفت‌وگو کرد. بعد بلند شد که جنازه را بر روی ذوالجناح بگذارد؛ اما دیگر توان این کار را نداشت. افسار ذوالجناج را در دست گرفت و با قدم‌های سنگین به سوی خیمه‌ها رفت... یا اباعبدالله هیچ روزی مثل روز تو نمی‌شود.

حال و هوای مجلس چیز دیگری بود. در این جا یک بیت از نوحه‌های ساده و قدیمی یادم افتاد:

یامان اولار ایکی قارداش قوشا گئده سفره / بیری اوله؛ اما بیری اونون آتین گتیره

(سخت می‌شود دو برادر با هم سفر کنند. اما از آن سخت‌تر این است که یکی بمیرد (شهید شود) دیگری اسب بی‌سوار او را بیاورد)

نوحه دیگری را از مرحوم ذهنی‌زاده خواندم.

امام ایسته دی قتلایه نعشینی آپارا / مزین ایلیه بوگل همان گلستانی

هزار حیف اوتک باغبان گلشن عشق / یغانمادی اوگل برگ برگ خندانی

(امام حسین (ع) خواست جنازه - حضرت ابوالفضل - را به خیمه ببرد تا همچون گل به گلستان شهدا زینت دهد. اما هزار حیف که باغبان گلشن عشق - امام حسین (ع) - نتوانست آن گل پر پر شده (پیکر قطعه قطعه شده) را جمع کنید)

حاج آقا نارنجک می‌خوری؟!

امام به سمت خیمه‌ها می‌رفت اما دل جدا شدن از برادرش را نداشت. از هر چند قدم بر می‌گشت عباس را نگاه می‌کرد. یا ابا عبدالله! خودت یاری کن این روضه را تمام کن. این سوله امشب عزاخانه شده عنایت کنید. امام از هر چند قدم بر می‌گشت عباس را می‌دید. یا اباعبدا... یک دفعه برگشت دید، سر بریده عباس بر بالای نیزه‌ها...

شبی چنان عاشورایی در عمرم ندیده‌ام. شاید هم قرابتی که وجود داشت بین وظیفه امام حسین (ع) در روز عاشورا و وظیفه برادران تعاون باعث شده بود مجلس آنقدر گرم و دلنشین باشد.

حالا این روضه‌ها برایم خاطره شده، آن شب نمی‌دانستم روزی اینها را بازگو خواهم کرد. انگار عالم دیگری را روایت می‌کنم. سر پا و چشم بسته روضه می‌خواندم و خودم نیز منقلب شده بودم.

گه گاه که چشم باز می‌کردم، حس می‌کردم از تعداد عزاداران کم می‌شود. ابتدا زیاد توجه نکردم؛ اما دیدم انگار قضیه جدی است و برادران تعاون پشت سر هم از مجلس بیرون می‌روند. گفتم شاید مجلس طولانی شد و بچه‌ها را خسته کردم. حدود ده پانزده نفر در داخل سوله مانده بودند که روضه را جمع و جور کردم و بدم المظلوم ... در حال دعا بقیه هم یک به یک رفتند.

به خودم نهیب زدم که زیاد خواندی، خسته شدند و رفتند.

دعا که تمام شد یکی از نیروهای تعاون آمد پیش‌ام و گفت: «حاج آقا نیروهای تعاون بیرون سوله منتظر شما هستند.»

از سوله زدم بیرون. سید مهدوی گفت: «روضه امام حسین (ع) کار خودش را کرد، اجر تو هم با امام حسین (ع) تویوتا پر نیرو آماده رفتن به منطقه عملیاتی هستند. می‌گویند هر طور شده امشب جنازه‌های شهدا را با خودمان می‌آوریم.»

دیدم حدس‌ام اشتباه بوده، فکر می‌کردم خسته شده و رفته‌اند داخل چادرهایشان بخوابند اما با عشق امام حسین (ع) می‌رفتند پیکرهای خونین یارانشان را از صحنه جنگ بیاورند. همه‌شان شعار می‌دادند: «حسن حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست.»

صدایشان در دشت می‌پیچید. روضه آن شب تاثیرش را در همه بچه‌های گذاشته بود. برگشتم چادر و مقداری استراحت کردم. موقع نماز صبح خبر رسید نیروهای تعاون با دست پر برگشته‌اند. هر چه زخمی و شهید بوده آورده‌اند. خبر خوشحال کننده‌ای بود و از برکت توسل به حضرت ابا عبدالله آن شب فراموش نمی‌شود.

مدتی گذشت...

دیگر عملیات از آن شدت و حدت افتاده بود که راهی تبریز شدم. صبح خودم را به محله‌مان رساندم. هوای پاییزی تبریز تا حدودی سرد بود.

گه گاه که چشم باز می‌کردم، حس می‌کردم از تعداد عزاداران کم می‌شود. ابتدا زیاد توجه نکردم؛ اما دیدم انگار قضیه جدی است و برادران تعاون پشت سر هم از مجلس بیرون می‌روند. گفتم شاید مجلس طولانی شد و بچه‌ها را خسته کردم. حدود ده پانزده نفر در داخل سوله مانده بودند که روضه را جمع و جور کردم و بدم المظلوم ... در حال دعا بقیه هم یک به یک رفتند

روی دیوار مسجد میرآقا اعلامیه شهید چسبانده بودند؛ مجلس ترحیم شهید حمید دادفرمان. خدایا چقدر این اسم برای من آشناست. به مغزم فشار آوردم و یک لحظه یادم ‌آمد؛ منطقه عملیاتی مسلم بن عقیل، سان واپا، هنگام بردن آب به خط مقدم برای رزمندگان، سعید فقیه گفت پیکر یک شهید اینجا مانده موقع برگشت با خود ببرید جنازه را پیچیده در پتو آوردند، گذاشتیم پشت تویوتا و راه عقبه را در پیش گرفتیم. نمی‌دانستیم چه ساعتی از شب است. از کنار سنگرهای عراقی که تازه تصرف شده بودند، می‌گذشتیم که نشانه‌های صبح پدیدار شد. رحیم داشت توضیح می‌داد که این سنگرها چه طور تصرف شده، گفتم: «وقت نماز صبح نگذرد، اینجا می‌توانیم نماز بخوانیم؟»

ماشین را نگه داشت، از سنگرهای عراقی آب پیدا کردیم؛ وضو.... نماز ... دیگر عجله‌ای برای برگشتن نداشتیم. هوا روشن شد و می‌خواستیم برگردیم. ناگهان حسی مرا به سمت جنازه شهیدی کشاند که پشت تویوتا آرمیده بود.

پتو را از صورتش کنار زدم. لباس بسیجی به تن داشت و سر و رویش خونی بود. از روی اتیکت نامش را خواندم. «حمید دادفرمان» اعزامی از تبریز. شاید اولین فاتحه را برای این شهید من خواندم.هوا روشن شده بود که راه افتادیم و بردیم جنازه را تحویل معراج شهدا دادیم. ... پس من با این شهید هم محله بودم و نمی‌دانستم. حمید فرزند حاج ایوب آقا بوده... چرا آن جا نشناختمش؟

از حال و روز زخمی‌های عملیات بی‌خبر بودم. پرس و جو کردم، گفتند حسن شهری هنوز گرفتار تخت بیمارستان است. رفتم بیمارستان توی راه بیمارستان به حسن و شوخی‌هایش فکر می‌کردم. در شوخی‌هایش از اصطلاحاتی استفاده می‌کرد که مخصوص خودش بود. یکبار در جبهه دور هم نشسته بودیم که گفت: «حاج آقا! نارنجک می‌خوری؟!»

از حال و روز زخمی‌های عملیات بی‌خبر بودم. پرس و جو کردم، گفتند حسن شهری هنوز گرفتار تخت بیمارستان است. رفتم بیمارستان توی راه بیمارستان به حسن و شوخی‌هایش فکر می‌کردم. در شوخی‌هایش از اصطلاحاتی استفاده می‌کرد که مخصوص خودش بود. یکبار در جبهه دور هم نشسته بودیم که گفت: «حاج آقا! نارنجک می‌خوری؟!» ...

تعجب کردم با خودم گفت نارنجک که خوردنی نیست، حتما یک منظوری دارد تا این جور گفت؛ کم نیاوردم و گفتم: «چرا نمی‌خوردم!»

رفت چند لحظه بعد چند تا انار آورد. خنده‌ام گرفت، گفت: «جاجی مواظب ترکش‌هایش باش، اصابت نکند!»

در بیمارستان ایستادم کنار تختش خواستم یک جورایی غافلگیرش کنم مثل خودش چشمانش را باز کرد و احوالپرسی کردیم، گفتم: «حسن آقا، نارنجک می‌خوری؟» پقی خندید. از شدت خنده و درد زخمهایش پهلوهایش را با دست گرفت.

تبریز هنوز در ماتم شهدای عملیات مسلم بن عقیل عزادار بود.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:29:13.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 4:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

من، سید و بلم
...سكان را به سمت راست كشید وبا گرفتن نی ها در دستانش ، بلم را به داخل نیزار،كشید.من نیز در ادامه، با استفاده از نی ها كمك كردم بلم تا استتار كامل به درون نی ها فرو برود.آرام به هم نگاه كردیم.گشتی های عراقی در قایقی ، از یك قدمی ما رد می شدند. ...امروز ، دومین روزی بود كه راه را گم كرده ایم و در آبراه ها به دنبال نیروهای خودی می گردیم

...سكان را به سمت راست كشید وبا گرفتن نی ها در دستانش ، بلم را به داخل نیزار،كشید.من نیز در ادامه، با استفاده از نی ها كمك كردم بلم تا استتار كامل به درون نی ها فرو برود.آرام به هم نگاه كردیم.گشتی های عراقی در قایقی ، از یك قدمی ما رد می شدند.

...امروز ، دومین روزی بود كه راه را گم كرده ایم و در آبراه ها به دنبال نیروهای خودی می گردیم.

چقدر این آب راه ها به هم شبیهند.

گرسنگی امانمان را بریده است. چیزی نمانده تا خستگی از پا درمان بیاورد. از همه بد تر، اینكه با كوچكترین صدای صحبت ،یا صدای قایق موتوری ، باید با سرعت بین نی ها استتار شویم تا دیده نشویم.

تشنگی بر ما غلبه كرده بود.آب جزیره ، بوی بدی می داد و تا عمق نیم متری گرم ؛ قوطی كنسروی را كه در بلم داشتیم ، با كف دست ، مسدود كردیم و تا حد ممكن در آب فرو بردیم ووقتی از آب پر شد، باز دربش رو گرفته و برای خوردن ،بالا می آوردیم. وقت خوردن، باید یك نفس می نوشیدیم ؛ نفس آخر، گر چه با اشمئزاز بود اما تشنگی را از بین برده بودیم...

سید گفت: نمازمونو بخونیم بعد...ناهار

گفتم: امروز غذای مخصوص سر آشپز...چولان با سالاد فصل.

نی های نازك را مثل موز پوست گرفتیم و نرمی وسط آن كه كمی شیرین بود را با مرارت  خوردیم.

آفتاب وسط آسمون به ما می خندید...

نماز عجیبی بود توسلی به بی بی فاطمه ی زهرا (س) كردیم ...گفتم : بیا نذر كنیم تا اگه راهو پیدا كردیم،هزار تا آیت الكرسی بخونیم...

...سید گفت: ناهار چی میل دارید قربان؟؟

من، سید و بلم

گفتم : بی زحمت كوبیده با یه برگ اضافه...ببخشید ، گوجه هم بزارین.

سید گفت: نوشابه ، چی میل دارین؟ گفتم : من با لیموناد بیشتر حال می كنم...

خندیدیم . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : ناهارو بخوریم؟

و پریدم لای نی ها داخل آب، از وسط نی ها،نی های تازه رسته ای را جدا كردم و تعدادی از آنها را به داخل بلم انداختم.

گفتم: امروز غذای مخصوص سر آشپز...چولان با سالاد فصل.

نی های نازك را مثل موز پوست گرفتیم و نرمی وسط آن كه كمی شیرین بود را با مرارت  خوردیم.

آفتاب وسط آسمون به ما می خندید...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/03 11:31:24.

ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 12:34 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد. ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم و...


ادامه مطلب

[ یک شنبه 3 مرداد 1395  ] [ 12:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 80 ] [ 81 ] [ 82 ] [ 83 ] [ 84 ] [ 85 ] [ 86 ] [ 87 ] [ 88 ] [ 89 ] [ > ]