ساعت یک نصفه شب دیدم بچهها با شلوارهای تا سر زانو خیس و پر از شُل و گل، وسایلشان را گذاشتهاند روی کول و یکییکی میآیند. مقر. آب، به جای رفتن به سمت عراقیها آمده بود توی سنگرهایشان و مجبور شده بودند برگردند!
ادامه مطلب
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:31 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سال 1361 پیکر شهیدی در شهریار استان تهران به خاک سپرده شد،غافل از اینکه چند سال بعد کسی که به عنوان شهید دفن شده،از اسارت عراق رها میشود. محسن فلاح اگر چه سالهاست از اسارت برگشته است اما میگوید که آن شهید همیشه همراهش است.با او درد دل میکند،مسافرت میرود و...
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:30 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
این پستچیها مسئولیت جا به جایی نامه هایی را دارند که قرار است چشمهایی را که از نگرانی به انتظار نشسته اند را از راه بردارند.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:24 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
روزهایی است که در اکثر خانه های تهران، تلفن وجود نداشت و گاهی ده ها نفر از رزمندگان در یک محل، به تلفن یک خانه یا مغازه زنگ می زدند.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:23 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
این دو نیروی نخبه اطلاعات شهیدان سیدناصر سید نور و محمد سالمی بودند و دلیل انتخاب این دو عزیز سفر کرده، اول عرب زبان بودن آنها بود و دوم آگاهی و شناخت کامل به عشیره های عراق و آداب و رسوم مردم و همچنین مسیرها و شهرهای عراق و سوم، نبوغ و استعداد بیمانند آنها در کار مهم و خطیر شناسایی.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:23 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تصویری که پیش رو دارید، در نتیجه تورقی در آلبوم عکس یکی از رزمنده گان دفاع مقدس به دست آمد. این نما شرح خاصی ندارد.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:22 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
یک روز که صلیب سرخ آمد، حسین گاردی وسایل را نشان داد و از آنها خواست دندانپزشکی بیاورند، آنان از این ابتکار بچه ها در درمان دندان درد تعجب کردند. صلیب ار کار حسین تعریف و آن را تایید کرد...
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:21 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
حماسه "سارات سومار " پیش از هر چیزی به نوعی عاشورا را به یاد میآورد چرا که قهرمان این حماسه فرزند خردسالش را همراه آورده بود و میگفت: اگر امشب با حسین و اصغرش تجدید پیمان نکنیم سینهزنیهایمان چه فایدهای داشته است.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:21 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فامیل کیپ تا کیپ دور منزل عروس نشسته بودند ساعت حوالی ۹ بود و همه آمده بودند الّا آقای داماد، تا ساعت۱۲. وقتی هم که آمد هیچ توضیحی برای دیرآمدنش نداد و صرفاً عذرخواهی کرد برای همین هم پدر عروس اخم کرد و مجلس بلهبرون ِ آن شب ملغی شد.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:20 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
چشمم به جنازه محمد انصاری افتاد که همراه پسرش بود. روز قبلش به او گفته بودم چرا ماندید شهر؟ گفت: میخواستم بروم اما توی کوچه پسرت محمد را دیدم خجالت کشیدم و گفتم انصاف نیست که این بچه ها بمانند و من شهر را ترک کنم. آن روز پدر و پسر را توی آن دو تا قبری که دیروز آماده کرده بودیم، دفن کردیم.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب