دیگر آن علی روزهای اول ازدواج نبود. همه چیزش عوض شده بود. دیگر از جنس ما نبود. برایم غریب بود. این شد که رفت و من جا ماندم و ایمان آوردم که بهشت را به بها دهند نه به بهانه.
ادامه مطلب
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:18 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سید محمد رحمان نظام اسلامی مجری نامآشنای تلویزیون ایران یکی از این دلباختگان جبهه است که با گزارشهای هیجان انگیز خود خبر از سلامتی و پیروزی جبهه را از طریق امواج در خانههای مردم نجوا می کرد.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:18 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
از سفر به لبنان که برگشته بود رحیم صفوی صدایش زده بود و مسئولیت تأسیس تیپ موشکی ایران را گذاشته بود روی دوش حسن آقا. از اتاق رحیم صفوی در حالی بیرون آمده بود که دیگر تنها حسن مقدم ِ توپخانه نبود، حسن مقدم ِ موشکی هم شده بود.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:13 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
بعضی چنان عصبانی بودند که به من اعتراض و توهین میکردند. یکی با صدای بلند گفت: «ناخدا! 33 روز است که هر روز میگویی کمک میآید که هنوز هم خبری از کمک نیست. حالا پس از دادن این همه شهید میگویی باید عقبنشینی کنیم...
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:12 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
صادقی، جانباز دفاع مقدس گفت: شبهای عملیاتی که مصادف میشد با ماه محرم و صفر شاهد انجام رسم و رسومات زیبایی از سوی رزمندگان بودیم
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:12 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تمام صورت من کمتر از مشتاش بود. با همان مشت به صورتم کوبید. سرم خورد به دیوار و همان جا بیهوش شدم و افتادم. ضربهی بعدی را با همان مشت به شکمم زد که باعث شد مچاله بشوم...
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
چون مربی تخریب بود یک جدولی تهیه کرده بود و برای تهیه این جدول زحمت زیادی کشید و بارها و بارها شمارههایش را عوض کرد. آن جدول پر از فرمول بود که در جبهه خیلی به دردش میخورد که در چه زمانی و چه چیزی این انفجار صورت بگیرد.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید دریا قلی سورانی یک اوراقچی ساده در آبادان بود که چند روز پس از آغاز جنگ تحمیلی از سوی رژیم بعث عراق متوجه عبور غافلگیرانه عراقیها از رودخانه بهمنشیر شد و مسافت ۹ کیلومتری را از گورستانِ اتومبیلهای فرسوده در «کوی ذوالفقاری» تا نیروهای خودی را با دوچرخه میپیماید و مدافعان شهر را از حمله عراقیها آگاه میسازد.
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
«دلهره عجیبی پیدا کردم چون آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن شما را میدیدم و مرتب متوسل به به حضرت زهرا (س) میشدم که عملیات لو نرود.»
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 10:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
امید صبحها دیر به مدرسه می آمد. یکبار علت دیر آمدنش را پرسیدم. در جواب، دستهایش را نشانم داد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب