دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

خبرگزاری دفاع مقدس: مسأله ی کردستان از جمله مشکلاتی بوده که همواره پس از سلسله ی قاجار ذهن حاکمان وقت کشور را درگیر خود نمود. ماجرای خود مختاری خواهی در کردستان از همان اوائل دوره ی پهلوی اول آغاز شد. رضاخان با تبعید عده ای به دیگر نقاط کشور سعی در آرام نگاه داشتن این بخش حساس نمود؛ ولی این راه حل تنها نوعی مسکن قلمداد می شد، نه درمان قطعی برای این بیماری که ویروس آن از طریق سرویس های اطلاعاتی بریتانیا در منطقه پخش شده بود.

 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

یک سیر استخوان و چند لیتر خون
حسین در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد، ادامه داد:«ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم». بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد.

 
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، حسین اسکندلو به سال 1341 در جنوب تهران متولد شد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انفلاب اسلامی پیوست و زمانی که در اردیبهشت 1365 در منطقه ی عملیاتی «فکه»، بال در بال ملائک گشود، فرماندهی گردان حضرت علی اصغر (از «لشکر10 سیدالشهدا(صلوات الله علیه)») را بر عهده داشتن چه خواهید خواند، خاطره ای است از آن شهید بزرگوار که توسط یکی از همرزمانش، جناب «باقریان» روایت شده :


شهید «حاج حسین اسکندرلو» فرمانده ی گردان حضرت علی اصغر(علیه السلام) 
(نفری که دست روی سینه گذاشته) - شهید «حاج عباس کریمی قهرودی» هم 
در تصویر دیده می شود(نفری که می خندد)

 
بعد از عملیات «خیبر»، در بین یگان های تابعه ی «سپاه منطقه ی 10 تهران» اعتراضاتی نسبت به استراتژی رزمی سپاه در جبهه ی جنوب شکل گرفت که فرماندهی سپاه را تحت فشارهایی قرار داد. کانون این اعتراضات «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)» بود. «حسین اسکندرلو» یکی از نفرات اصلی این ماجرا بود. مدتی قبل از عملیات «بدر»، امام خمینی، رزمندگان را به کنار گذاشتن اعتراضات و تبعیت از فرماندهی کل سپاه امر کردند. 
یادم می آید، بعد از اعلام نظر حضرت امام، روزی در مقر «لشکر10 سیدالشهدا (صلوات الله علیه)»، بعد از نماز ظهر، برای صرف نهار، به غذا خوری رفته بودیم. بچه ها، دیس های غذا را بر می داشتند و می رفتند داخل صفِ دریافت غذا. «حسین اسکندلو» و [...] جلوی من بودند. این دو نفر خیلی با هم رفیق بودند. [...] داشت به حسین حرف هایی می زد که من هم آن ها را شنیدم و متوجه شدم موضوع صحب همان اعتراضات است. [...] به حسین سرکوفت می زد که چرا ملجرا را پی گیری نمی کند و می گفت چی شده حسین؟ چرا دیگه صدات درنمیاد؟ الان باید پای قضیه وایسیم؟ نباید پشت بچه ها را خالی کنی. نکنه ترسیدی؟ وجود نداری؟ پس اون جیگرت کجا رفته؟ از چی می ترسی پسر؟ آخرش مگه غیر از اینه که فرماندهی رو ازت می گیرن؟ پس اون همه ادعاهات چی شد و ... 
این بنده ی خدا یک ریز حرف های سنگین بارِ حسین می کرد و ایشان هم لام تا کام حرفی نمی زد. غذاهایمان را گرفتیم و رفتیم سر میزها. من هم که ماجرا برایم جالب شده بود، پشت سر حسین و [...] رفتم و کنار آن ها نشستم. [...] و حسین، روبروی هم نشستند و [...] همین طور حرف های سرزنش آمیز می زد که یک دفعه حسین بلند شد. ایشان آدم بسیار با اخلاقی بود اما لحن صحبت هایشان  داش مشتی بود و خیلی که می خواست به کسی عتاب و خطاب کند، از عبارت «ازگل» استفاده می کرد. حسین اول دستش را گذاشت زیر چانه ی رفیقش و سرش را بالا آورد و بعد با همان لهجه ی جنوب شهری و  تحکم آمیز در حالی که با دستش، به سینه ی او می زد، گفت: « ازگل! امام گفته تمومش کنید! من هم خفه شدم! تو هم خفه شو! تمام» بعد در حالی که همان طور با دست به سینه ی [...] می زد، ادامه داد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم». بعد نشست و به خوردن غذا مشغول شد. [...] هم دیگر حرفی نزد. این ماجرا در ذهن من ماند تا سال 1365 که در جریان عملیات، حسین و گردانش جلو رفتند و خبر دادند که حسین را زدند. آمبولانسی فرستادیم برای انتقال حسین به عقبه. آمبولانس، حسین را برداشت و راه افتاد اما در میانه ی راه، گلوله خورد و منفجر شد. اوضاع که کمی آرام تر شد. بچه ها رفتند سراغ آمبولانس تا بقایای جنازه ها را جمع کنند. وقتی دیدم بچه های تعاون، از «حسین اسکندلو»، تنها یکی - دو مشت خاکستر را توانسته اند جمع کنند. یاد همان حرفی افتادم که حسین در سال 63 به آن رفیقش زد: «ببین! یک سیر استخون داریم و چند لیتر خونِ نجس، که اگه خدا بخواد، می خوایم بدیم و بریم».

روحمان با یادش شاد

 


ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:49 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، محسن رضایی یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در طول 8 سال دفاع مقدس می باشد که ارتباط مستمر وی با فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی(ره) یکی از خصوصیات بارز او و همرزمانش می باشد، متن زیر ذکر خاطره ای است از وی که در پیچیدگی های عملیات فتح المبین اتفاق افتاده است.

 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ماجرای کاشتن آرم جمهوری اسلامی ایران در باغچه اسارتگاه عراقی‌ها
روزها یکی پس از دیگری سپری شد و گل‌ها و سبزی‌ها به سرعت در حال رشد و نمو بودند تا این که صبح یکی از روزهای زیبای تابستان که بچه‌ها برای هواخوری به بیرون از اسارتگاه رفته بودند با صحنه عجیبی روبرو شدند. 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، آزاده بودند و اسارت هم نتوانسته بود آنها را به بند بکشد؛ بندگی را در اسارت به ظهور ‌کشیدند و نگهبانان اسارتگاه را به اسارت ‌بردند؛ سرهنگ آزاده «حسین یاسینی» یکی از همین آزاده‌هاست؛ روایت او از آخرین روزهای اسارت در ادامه می‌آید: 

                                                           ***

با قبول تمام پیشنهادات دولت جمهوری اسلامی ایران مبنی بر بازگرداندن اسرا و همچنین قبول قرارداد الجزایر از طرف رژیم بعث عراق، شور و شوق وصف ناشدنی در اردوگاه به وجود آمد. اسرا هر روز و هر ساعت، اخبار منتشره از تلویزیون و روزنامه‌ها دنبال می‌کردند و بی‌صبرانه در انتظار مراجعت به آغوش گرم ملت عزیز ایران بودند. من نیز یکی از اسرای اردوگاه 19 تکریت بودم که باید تا چند روز دیگر به همراه دیگران به خاک میهن اسلامی بازمی‌گشتم.

در یکی از روزها که به اتفاق دوستم شیبانی، در گوشه‌ای از حیاط نشسته و مشغول صحبت بودیم با یکدیگر قرار گذاشتیم تا در واپسین روزهای اسارت یک یادگاری از خود در اردوگاه به جای بگذاریم. لذا تصمیم گرفتیم مقداری از تخم گل‌ها و سبزی‌هایی که در اختیار داشتیم را در باغچه اسارتگاه بکاریم تا بعد از بازگشت ما، سربازان عراقی از آنها استفاده کنند و به یاد ما باشند!

همان روز جریان را با سایر بچه‌ها در میان گذاشتیم اما هیچ یک از آنها حاضر به همکاری با ما نشدند. حتی چند نفر ما را شدیداً انتقاد کردند. یکی از بچه‌ها که به شدت به این کار ما مخالف بود، می‌گفت: «بابا دست مریزاد، در طول دوران اسارت همه نوع شکنجه و آزار و اذیت دشمن را تحمل کردیم اما تن به ذلت‌شان ندادیم، حالا شما می‌خواهید این کار را انجام بدهید!».

پاسخ بقیه اسرا همین بود اما من و شیبانی دست بردار نبودم. آن روز مقدمات کار را فراهم کرده و دست به کار شدیم اما برای شروع کار می‌بایست از جناب سروان فلاح‌دوست که در طراحی از ذوق و سلیقه سرشاری برخوردار بود، کمک می‌گرفتیم؛ خوشبختانه او هم موافقت کرد.

روزهای اول، بچه‌ها با نگاه خشم‌آلودی نظاره‌گر ما بودند. مرتب هم به من و دوستم طعنه می‌زدند به طوری که این مسئله تعجب نگهبانان اردوگاه را نیز برانگیخته بود اما هیچ‌کدام از ما گوش‌مان به این حرف‌ها بدهکار نبود و همچنان به کار خود ادامه می‌دادیم.

هر روز صبح هنگامی که در آسایشگاه‌ها به روی اسرا باز شد، من و یکی از دوستانم به نام سرهنگ سلاجقه کنار باغچه می‌رفتیم و حسابی آن را آبیاری می‌کردیم. بعد همان‌جا کنار باغچه می‌نشستیم تا ساعت راحت‌باش تمام شود. یکی از روزها که ساعت راحت‌باش تمام شده بود و به طرف آسایشگاه حرکت می‌کردیم، در بین راه نزد یکی از نگهبان‌ها به نام «احمد سارق‌الحجر» رفتم و گفتم: «ببین، من و دوستانم همه این زحمت‌ها را برای شما می‌کشیم. این گل‌ها و سبزی‌ها هم برای شماست اما چون شب‌ها در آسایشگاه قفل است ما نمی‌توانیم آنها را آبیاری کنیم. از این به بعد، شب‌ها شما آنها را آب بدهید».

نگهبان همان طور که در محوطه قدم می‌زد سری به علامت رضایت تکان داد و ظاهراً بدون هیچ گونه اعتراضی قبول کرد. بعد هم هر شب یک نفر را به عنوان مسئول آبیاری باغچه تعیین کرد.

روزها یکی پس از دیگری سپری شد و گل‌ها و سبزی‌ها به سرعت در حال رشد و نمو بودند تا این که صبح یک از روزهای زیبای تابستان که بچه‌ها برای هواخوری به بیرون از اسارتگاه رفته بودند با صحنه عجیبی روبرو شدند. تعداد زیادی از گل‌های زرد و سفید شیپوری شکفته شده و سبزی‌ها هم سطح باغچه را کاملاً سبز کرده بودند اما آن چیزی که تعجب بچه‌ها را برانگیخته بود، آرم مقدس جمهوری اسلامی بود که در میان باغچه خودنمایی می‌کرد.

بچه‌ها با مشاهده این صحنه بسیار خوشحال شدند. عده‌ای از آنها نزد من و دوستم آمدند و به خاطر این کار از ما تشکر کردند اما بعضی دیگر از اینکه جریان را از ابتدا برایشان نگفته بودیم اظهار نارضایتی می‌کردند.

خوشبختانه در طول آن چند روز، سربازان بعثی متوجه موضوع نشدند و همچنان به آبیاری گل‌ها ادامه دادند تا این که زمان آزادی فرا رسید. در راه بازگشت به ایران هنگامی که داخل اتوبوس نشسته بودیم، ناگهان به یاد باغچه و یادگاری که برای سربازان بعثی به جای گذاشته بودیم افتادم. در همان لحظه به یکی از بچه‌ها که کنارم نشسته بود رو کردم و گفتم: «خدا می‌داند که فرمانده اردوگاه با مشاهده آرم مقدس جمهوری اسلامی، چه بلایی بر سر نگهبان‌ها خواهد آورد».

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:1:43

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

برای پیاده شدن در خاک وطن، لحظه‌شماری می‌کردیم. از اتوبوس پیاده شدیم، ولی همه مات و مبهوت ماندیم؛ خدایا! این‌جا کجاست؟! چه‌قدر شبیه اردوگاه است. پس محل تبادل اسرا کجاست؟ 


 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

هلی‌کوپتر شیرودی رسید بالای سرمان. دوری زد و چراغش را روشن کرد. تشکر کردم، با تکان دادن دست و ایستادم به تماشایش. او هم دست برام تکان داد، چراغشرا روشن و خاموش کرد، و رفت. 


شهید شیرودی از مبرزترین خلبانان هوانیروز بود که در طول جنگ تحمیلی عملیات‌های بزرگی علیه رژیم بعثی عراق انجام داد و در همین راه نیز به شهادت رسید. مطلبی در این زمینه می خوانیم. 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نیروگاهی که با آب انار راه انداخته شد
باطری رادیوی‌مان تمام شده بود. از این مسئله بسیار نگران شده بودیم؛ از اینکه مدتی بود از اخبار و اطلاعات درون ایران هیچ خبری نداشتیم. تا اینکه یک روز یکی از بچه‌ها در حال مطالعه روزنامه به مطلبی برخورد کرد که از میوه‌ها و پوست آنها می‌توان «الکتریسیته» تهیه کرد. 
آزادگان در اسارتگاه بعث عراق زیر شکنجه ها علاوه بر مقاومت به کارهای خاصی دست می زدند؛ از بخیه زدن زخمهای مجروحان با کمترین امکانات تا شیرینی پزی و گلدوزی و سایر کارهای هنری. یکی از همین کارها مربوط می شود به ساخت نیروگاهی از آب انار که روایت آن را به نقل از خلبان آزاده تیمسار «محمدیوسف احمدبیگی» در ادامه می خوانیم.

باطری رادیوی مان تمام شده بود. از این مسئله بسیار نگران شده بودیم. از اینکه مدتی بود از اخبار و اطلاعات درون ایران هیچ خبری نداشتیم، بچه ها کسل و ناراحت شده بودند، تا اینکه یک روز یکی از بچه ها در حال مطالعه روزنامه انگلیسی زبان «بغداد ابزرور» به مطلبی برخورد کرد و آن این بود که از میوه ها و پوست آنها می توان «الکتریسیته» تهیه کرد. موضوع را مورد بررسی قرار دادیم و تصمیم گرفتیم این کار را انجام دهیم.

ابتدا خواستیم از پوست «پرتقال» الکتریسیته لازم را به دست آوریم که جواب منفی بود. در آن زمان تعدادی «انار» به ما داده بودند. مقداری از آن ها را دانه کرده و به صورت سرکه درآوردیم. برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردیم، لامپ کوچکی هم به دست آوردیم و به دو سه قطب ها وصل کردیم.

ناگهان لامپ روشن شد! اما استفاده از این باطری کار بسیار مشکلی بود، چرا که باید در نگهداری و پنهان کردن وسایل مربوطه که زیاد هم بزرگ بودند، دقت فراوانی می کردیم و این کار با آن محیط کوچک، مشکلات زیادی برایمان داشت.

رفته رفته و با مطالعات بیشتر آن را کوچک کردیم تا حدی که به اندازه ی یک باطری ماشین درآمده بود. حالا دیگر از دانه انار هم به پوستش رسیده بودیم. بدین صورت که پوست انار را در آب خیس می کردیم و برای مدتی آن را نگه می داشتیم تا حالت اسیدی به خود بگیرد. سپس از آن برق می گرفتیم.

جالب این که خداوند انگار چشم و گوش نگهبان ها را بسته و احمق شان کرده بود. وقتی می پرسیدند که با این پوست های انار چه کار می کنید؟ می گفتیم: «با آن ها لباس رنگ می کنیم.» چند تا زیر پیراهن هم رنگ کرده بودیم. لذا آنها باور کرده بودند. جواب دیگرمان این بود که چون شما به ما مداد نمی دهید، ما از این محلول رنگی به عنوان مرکب استفاده می کنیم.

وقتی نیروگاه «آب اناری» درست شد، مدت زمان بیشتری می توانستیم از رادیو استفاده کنیم. علاوه بر اخبار، سخنرانی ها را هم گوش می دادیم، ولی کاغذ کافی برای نوشتن نداشتیم. برای نوشتن از حاشیه سفید روزنامه ها و کاغذهای پاکت سیمان استفاده می کردیم.

ما ابتدا پاکت های سیمان را می شستیم، سپس خشک کرده، صحافی می کردیم و در نهایت آن ها را به صورت دفترچه درمی آوردیم. ولی نگهداری این دفترچه ها برایمان کار دشواری بود، زیرا هر وقت بازدید می کردند، آنها را پیدا کرده با خود می بردند.

روزی تصمیم گرفتیم کتابخانه درست کنیم و این دفترچه ها را در معرض دید نگهبان ها قرار دهیم تا شاید گمان کنند، چیز مهمی نیست و زیاد حساسیت به خرج ندهند. اتفاقاً این کار موثر افتاد. محتوای دفترچه ها اخبار و سخنرانی نبود؛ بلکه تفسیر قرآن بود که از رادیو یادداشت کرده بودیم و در دسترس همگان قرار می دادیم.

وقتی از ما سوال می کردند که «این دفترچه ها چیست؟» می گفتیم: «اینها معانی قرآن است که ترجمه می کنیم و در اختیار برادران مان قرار می دهیم. تا خود را سرگرم کنند. شما که به ما نوشت افزار نمی دهید، لذا ما مجبوریم از این کاغذها استفاده کنیم». از آن روز به بعد آنها  چیزی نمی گفتند و کاری با دفترچه های ما نداشتند.

نگارنده : admin2 در 1392/5/26 17:4:20

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

با رفتن پرستارها، دکتر به سربازان عراقی دستور داد تا دستهای آن برادر مجروح را بگیرند. بعد با خونسردی کامل، آمپول‌ هوا را در رگ آن برادر تزریق کرد. یک دقیقه بعد، بدن برادر مجروح به شدت به لرزه در آمد. 


 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اگرچه معمار زمان خشت روي خشت سن و سالش گذاشته، اما هم چنان چابک و پردغدغه، کار مي کند و مي آموزد و مي آموزاند. فاطمه ناهيدي نخستين بانوي آزاده ايراني است که با مدرک مامايي به خط مقدم جبهه رفت و در مهر ماه ۵۹ اسير شد.

 

 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

20 لیتر نفت برای سه خانواده!
وقتی نوبت توزیع نفت به خانواده خودمان رسید 20لیتر نفت به ماداد. به او گفتم ما سه خانواده هستیم، گفت: اشکالی ندارد با مهربانی کنار هم این 20 لیتر را مصرف کنید. 

شهید "مجید لواف" سال 61 فارغ التحصیل دانشگاه شهادت شد. دیپلم خود را در زمان طاغوت گرفت به مادرو پدرش گفت من در زمان حکومت پهلوی به خدمت نمی روم و نرفت.

"فاطمه حیدری" مادر شهید از مسئولیت پذیری و رعایت حقوق دیگران توسط فرزند شهیدش اینگونه می گوید: در آن دوران مسئولیت توزیع نفت در محله را بر عهده گرفت، خدا می داند که با چه دقتی نفت را در میان مردم توزیع می کرد. قرار بر این بود که به هر خانواده 20 لیتر نفت داده شود تا با آن خانه خود را گرم کنند.

آن موقع ما سه خانواده در یک خانه زندگی می کردیم وقتی که نوبت توزیع نفت به خانواده خودمان رسید فقط 20 لیتر نفت به ما داد. به او گفتم ما سه خانواده هستیم. گفت: اشکالی نداردبا مهربانی کنار هم این 20 لیتر را مصرف کنید.

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/27 10:16:20
 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 8:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 90 ] [ 91 ] [ 92 ] [ 93 ] [ 94 ] [ 95 ] [ 96 ] [ 97 ] [ 98 ] [ 99 ] [ > ]