|
20 لیتر نفت برای سه خانواده!
|

ادامه مطلب
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 8:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
روزی یکی از اقوام رو به شهید ذوالفقار كرد و سؤال كرد، علت شما برای رفتن به جبهه و جنگ چیست؟ چرا شما وارد این جنگ شدید؟
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 8:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 8:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
همسر شهید «محمدرضا ملکی» میگوید: مرسوم بود که زوجهای انقلابی در دوران نامزدی و عقد، بیشتر به اماکن مذهبی، نماز جمعه و مراسم دعا میرفتند، ما هم اولین جایی که باهم رفتیم نماز جمعه بود.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
هدفمان پالایشگاه «الدوره» در محدوده شهر بغداد بود؛ جایی که صدام بیشترین تبلیغات را در مورد امنیت فضای آن، تحت پوشش شبکه دفاعی خود، انجام میداد.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:57 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در دوران اسارت، هر چند روز یک بار، روزنامههای عربی، انگلیسی و فارسی منافقین را میآوردند و بین سولهها توزیع میکردند. در صفحه اول، تمام روزنامهها عکس صدام بود.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:57 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
خبرگزاری دفاع مقدس: شهدا تافته جدا بافته نبودند. با توجه به این نکته به راحتی می توان از رفتارها و کردارهای این گلگون کفنان عاشق درس زندگی گرفت.
شهید سعید لواف، علاوه بر شجاعت و جسارت از نظر شوخ طبعی زبانزد خاص و عام بود. این نوجوان 17ساله، سال 62 به جمع سبکبالان عاشق پیوست.
همواره قبل از شهادت به مادر خود "فاطمه حیدری" می گفت: مادر افقی می روم عمودی می آیم. یک وقت به خود می آیی که سعیدت را شکلات پیچ می آورند. مادر با این کلام سعید می خندید، اما او با شوخ طبعی خبر از شهادت می داد.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:56 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نوحههای اوایل انقلاب بیشتر با اسم او گره خورده است: «ممّد نبودی ببینی»، «ای لشکر صاحب زمان ...»، «با نوای کاروان» و خیلی دیگر از اشعاری که آن موقع خوانده میشد
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:56 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سيدرضا موسوي در گفت و گو با خبرنگار فارس در كرمانشاه اظهار داشت: 6 ماه و 10 روز اسير بودم و عراقي ها اسراي ايراني را به نيروهاي نظامي خود نشان مي دادند.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:56 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
غرض؛ حالا یادم نیست کلاشینکفِ خودم همراهم بود، یا آنجا، گرفتم. همان شبِ اوّل رفتیم به عملیات. شاید دو، سه ساعت طول کشید و این در حالى بود که من جنگیدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تیراندازى کنم. عملیات جنگى اصلاً بلد نبودم. غرض؛ این، یک کار ما بود که در اهواز بود و عبارت بود از تشکیل گروههایى که به اصطلاحِ آن روزها، براى شکار تانک مىرفتند. تانکهاى دشمن تا «دوبههردان» آمده بودند و حدود هفده، هیجده یا پانزده، شانزده کیلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپارههایشان تا اهواز مىآمد. خمپارهى 120 یا کمتر از 120 هم تا اهواز مىآمد.
بههرحال، این تربیت و آموزشهاى جنگ را مرحوم چمران درست کرد. جاهایى را معیّن کرد براى تمرین. خود ایشان، انصافاً به کارهاى چریکى وارد بود. در قضایاى قبل از انقلاب، در فلسطین و مصر تمرین دیده بود. بهخلاف ما که هیچ سابقه نداشتیم، ایشان سابقهى نظامىِ حسابى داشت و از لحاظ جسمانى هم، از من قویتر و کار کشتهتر و زبدهتر بود. لذا، وقتى صحبت شد که «کى فرماندهى این عملیات باشد؟» بىتردید، همه نظر دادیم که مرحوم چمران، فرماندهى این تشکیلات شود. ما هم جزو ابواب جمع آن تشکیلات شدیم.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

...بههرحال، لباس پوشیدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا یادم نیست تفنگ خودم را برده بودم یا نه. همین تفنگى که اینجا توى فیلم دیدید روى دوش من است، کلاشینکف خودم است. الان هم آن را دارم. یعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. کسى یک وقت به من هدیه کرده بود. کلاشینفک مخصوصى است که بر خلاف کلاشینکفهاى دیگر، یک خشاب پنجاه تایى دارد.
ادامه مطلب