خبرگزاری دفاع مقدس: از کودکی همدیگر را می شناختیم. پسر همسایه بود. سال 1359 که سید اکبر به اسارت درآمد من 9 ساله بودم. این ها را معصومه ابراهیم پور همسر سید اکبر علم الهدی شیخ الاسلامی در مصاحبه با خبرگزاری دفاع مقدس می گوید و خاطراتش را این چنین ورق می زند.
ادامه مطلب
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:55 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:55 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:54 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
زمانی که شهید حسن اقاربپرست در خطوط نبرد علیه دشمن بعثی بود، همسرش نامهای برای او نوشت و این نامه هیچ گاه به دست شهید نرسید زیرا قبل از ارسال نامه خبر شهادت به خانواده داده شد.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
خبرگزاری دفاع مقدس: محمد جواد فاضلی از آزادگان سرزمین ماست که گذشت زمان بسیاری از موارد را به او ثابت کرده است. زمانی که جنگ آغاز شد محمد جواد هنوز روزهای بهاری عمر را تجربه نکرده بود. دست تقدیر دوران خوش بهارعمر جواد را در اسارت عراق قرار داد.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
دقیقاً هفتههای اول جنگ بود؛ چند روستای سوسنگرد توسط واحدهای لشکر نهم عراق، به فرماندهی سرهنگ طالع داودی، به اشغال کامل درآمد. در یکی از روستاهای اشغال شده که قسمتی از آن ویران شده بود، هنوز عدهای از سکنه حضور داشتند.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
هلی کوپتر احمد برایم پرنده ای آشنا بود ، به گونه ای که هرو قت از آسمان محل سکونتمان به طرف جبهه می رفت ، برایش دعا می کردم و می گفتم " نام خدا "(ماشاالله) این هلی کوپتر احمد است ، خدا نگهدارش باشد.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
حلقه ی مفقوده کار به ذهنم خطور کرد .وقتی زیارتم تموم شد دفترچه نقاشی دخترم رو برداشتم و طرحی رو که به ذهنم رسیده بود کشیدم تا وقتی رسیدم تهران عملی ش کنم."وقتی حسن از مشهد برگشت،سریع دست به کار شدیم و موشک رو ساختیم که به مراتب از مدل روسی،بهتر و پیشرفته تر بود.
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
عامل بازداشت شهید نواب صفوی می گوید: هنگامی که شهید نواب صفوی را دستگیر کردم که او تازه وضو گرفته و به نماز ایستاده بود، به ایشان حتی اجازه ندادم انگشتری که داخل حوض افتاده بود را بردارد .

هر بار که صفحات هشت سال دوران دفاع مقدس را ورق میزنیم، بر دلاورمردی و رشادت رزمندگان ایران اسلامی میبالیم؛ آنان که رفتند تا ایران اسلامی بماند و آنان که ماندند تا چراغ این راه همچنان روشن بماند.
در میان آنان که رفتند ۴ هزار و ۹۰۰ شهید فرهنگی و ۳۶ هزار شهید دانشآموز است؛ آنان که حتی در منطقه جنگی، از یاد دادن دریغ نکردند و از یاد گرفتن غفلت ننمودند.
تصاویر زیر در موزه آموزش و پرورش اصفهان با عنوان امتحان دادن و درس خواندن رزمندگان، در معرض تماشای علاقهمندان قرار دارد.![]()
![]()
ادامه مطلب

بال و پرت به رنگ خاک، دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی بابام رو تو ندیدی
دیدمش از این جا رفت اون بالا بالاها رفت

شادی روح همه باباهای شهید صلوات
ادامه مطلب
ادامه مطلب

احترام به سادات
*****
قبل عملیات کربلای 5 بود. یه شب دیدم کلی جنازه ی عراقی روی هم تلنبار کرده بودن، طوری که آدم واقعا وحشت میکرد. صبح داشتم نماز صبح میخوندم. دیدم اسماعیل اومد و شروع به نماز خوندن کرد. تو حالت سجده بود که دیدم موهاش خیلی براق شده. به سرش دست کشیدم و دیدم سرش خیس بود. تازه متوجه شدم توی اون هوا، نزدیک اون همه جنازه، با اون آب سرد، قبل نماز صبح غسل کرده بود.
از خاطرات دکتر مراد سوری
گر مرد رهی، میان خون باید رفت
در دوران دانشجویی و جوانی و بعد هم جبهه بسیار رشد پیدا کرده و اهل معنویت شده بود.
یکبار که تازه وارد شفیع خانی 1 شده بودیم اسماعیل رو دیدم. اونها قبل از ما اونجا بودند. من طلبه بودم وایشون دانشجوی پزشکی. اونجا نماز جماعتی برگزار می کردیم و بین نماز مغرب و عشاء بنده کمی صحبت می کردم. شهید اسماعیل هم بود. اسماعیل وقار عجیبی داشت و این وقارش آدم رو می گرفت. خیلی متواضع بود. ولی اینقدر ابهت داشت و معنویتش بالا بود که وقتی با ایشون مواجه میشدم احساس حقارت می کردم.
اون موقع که بین نماز می خواستم صحبت کنم پیش خودم می گفتم اگه هادیان نباشه من راحت صحبت می کنم. وقتی ایشون حضور داشت جلسه سنگین می شد و حرف زدن رو برای من مشکل می کرد. اون هم سرش رو پایین می انداخت ولی من سنگینی وجودش رو احساس می کردم.
زمانی رسید که می خواستند ما رو ببرندکردستان که شهر ماووت2 رو فتح کنیم. فرمانده ما سیروس لرستانی بود. اسماعیل جزو گردان ما یعنی گردان محبین نبود. روز جداییمون ما خداحافظی کردیم و رفتیم. مدتی رو در سقز بودیم . بعد به منطقه اعزام شدیم. فردای عملیات بود که شنیدیم چند تن از بچه ها شهید شدند. پرسیدیم چه کسایی شهید شدند؟ اسم بچه ها رو گفتند فهمیدیم اسماعیل هم جزء شهدا بوده.
گفتیم اسماعیل روکه توی شفیع خانی جا گذاشتیم. گفتند اسماعیل که فهمیده قراره عملیات بشه دنبال ما اومده و توی همون عملیات هم شهید شد
حجت الاسلام والمسلمین حاج رضا مبلغی
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

رفته بودیم برای بازدید از موشک های فوق پیشرفته ی روسی. وقتی بازدیدمون تموم شد،حسن رو کرد به کارشناس موشکی روسیه و گفت:"اگه می شه فن آوری این موشک رو در اختیار ما قرار بدید!"ژنرال ها و کارشناسان روسی خندیدند و گفتند:"امکان نداره این فن آوری فقط در اختیار کشور ماست."حسن خیلی جدی و محکم گقت:"ولی ما خودمون این موشک رو می سازیم"و دوباره صدای خنده ی اونا بلند شد.وقتی برگشتیم ایران،خیلی تلاش کردیم نمونه شو بسازیم،ولی نشد.وقتی از ساخت موشک ناامید شدیم ،حسن راهی مشهد الرضا شد.خودش تعریف می کرد،"به امام رضا متوسل شد و سه روز توی حرم موندم.روز سوم بود که عنایت امام رضا رو حس کردم
ادامه مطلب

ادامه مطلب