یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که با یک موتور گازی میآمد، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او دربارهٔ خروسها پرسیدم، جواب داد که این خروسها استثناییاند و تخم میگذارند!
ادامه مطلب
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ جمعه 12 تیر 1394 ] [ 7:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
آنقدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود. بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم، این بشارت بود.
راوی:غلام علی نسا ئی
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نشانه ی دیگر این که وقتی آمدی خواهر و مادرت برای زیارت به مشهد رفته بودند، به برونسی بگو جنازه ات را بیرد قم که آن ها منتظرند.دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و ما را به گلوله بست و ایشان از سینه به بالا چیزی از بدنش باقی نماند و من با شهید برونسی جنازه اش را به قم بردیم. در قم خواهرش آمد سر تابوت تا جنازه را ببیند، مانع شدیم.گفت: من دیشب خواب دیدم صدّام سر برادرم را بریده. من از زینب کمتر نیستم. من وقتی برادرم به جبهه رفت، مشهد بودم و او را ندیدم حالا باید او را ببینم.و واقعاً زینب وار برخورد کرد. سینه ی سوخته ی برادر را بوسید بعد بدن را بلند کرد و صدا زد: خدایا! این قربانی را از انقلاب اسلامی قبول کن!
منبع:« ستاره ها/ص26
راوی : حجة الاسلام محمد قاسمی».
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی همه از مسجد آمدند بیرون، فقط یک جفت پوتین پشت در مانده بود که آنها هم برای محمد نبود. هرچه اصرار کردیم و دلیل آوردیم که همان پوتینها را بپوشد، قبول نکرد. گفت: "میترسم اینها را بپوشم و نتوانم صاحبش را پیدا کنم." اون روز فاصلهی مسجد تا مقر رو پابرهنه آمد.
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی آمدند شهر ما هم حال هوایی دیگر داشت روز وصال فرا رسیده بود. بزرگمردانی که کتاب، درس ،مشق،مدرسه و بازیهای کودکانه را رها کردند رفتند و یحیی کمالیپور یکی از آن بزرگمردان است که هم اکنون 44 سال سن دارد و در زمان اسارت فقط 13 سال داشت. یعنی دو سال بعد از اسارت به سن تکلیف رسید.
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش فارس، در هشت سال دفاع مقدس حوادثی رخ داده است که بسیاری از آن لحظهها برای همیشه در تاریخ محبوس خواهد شد و کسی نمیتواند از آن با خبر شود. چرا که اغلب افرادی که در حین ماجرا حضور داشتهاند یا شهید شدند و یا به نوعی از دنیا رفتهاند. اما وقایع دیگری هم هست که در دل رزمندگانی است که هنوز به لطف خدا در قید حیات هستند و میتوان در مورد جنگ از آنها پرسید. افرادی که رسالتشان ثبت آن دوره طلایی ملت ایران و ایثار فرزندانی است که در گمنامی به خون خود غلتیدند تا ذره ای از خاک کشورشان را به دشمن ندهند.
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
خبرگزاری دفاع مقدس: آن گاه که زینب (س) در دهم محرم 61 هجری، دو فرزندش محمد وعون را تقدیم اسلام و آرمان راه برادرش حسین (ع) کرد، به زنان جامعه اسلامی درسی آموخت که باعث شد مسیر تاریخ همواره گواه بر ایثارگری ها و فداکاری های مادران اقتدا کننده به آن بانوی صبر و استقامت باشد.
مادرانی که با تاسی از بانوی دریا دل کربلا، در 8 سال دفاع عاشقانه، لبیک گفتند به ندای یاری پیر خمین و به همه جهانیان فهماندند که راه، همان راه حسین است و زینب (س) الگوی تمام زنان...
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اواز جمله همرزمان شهید چمران در جنگ های نامنظم بود. حدود 10 ماه از حضور فعالش در لبنان می گذشت که خبر بستری شدن امام(ره) در بیمارستان را شنید. قلبش به درد آمد و برای اهدای قلب به پیر جماران راهی تهران شد.
وقتی مادرش "سیدة لیلا نورمحمدیان " او را جلوی در خانه دید، با تعجب از او پرسید برای چه به کشور باز گشته ای تو که لبنان را رها نمی کردی؟ در پاسخ به مادر گفت: آمدم تا قلبم را به امامم هدیه کنم.
مادر خندید و گفت: فقط میان این جمعیت قلب تو کم بود! ابراهیم به روی خود نیاورد و دست به دعا منتظر ماند تا وضعیت امام (ره) رو به بهبود رفت. آنگاه دوباره به لبنان بازگشت.
هنوز شش ماه از بازگشتش به لبنان نگذشته بود که دوباره به کشور آمد. بازهم مادر با دیدن روی فرزندش متعجب شد. سوال قبل خود را تکرار کرد و این بار ابراهیم با پرسیدن سوال مگر شما رادیو گوش نمی کنید؟ سوالش را پاسخ داد. مادر گفت: مگر اتفاق جدیدی رخ داده که من از آن بی خبرم. ابراهیم که در پوست خود نمی گنجید به مادر گفت: امامم فرمان بسیج داده است. آمده ام تا عضو بسیج شوم.
[ پنج شنبه 11 تیر 1394 ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
چند روزی از سالروز بازگشت شکوهمند آزادگان غیور به میهن اسلامی میگذرد. یاد فداکاریها و از جانگذشتگیهای آنها، هرگز در ذهن مردم قدرشناس ایران کهنه و قدیمی نمیشود. هرچند در سالهای اخیر و پس از تاکیدات فراوان رهبر معظم انقلاب مبنی بر زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا و ایثارگران، شاهد کارهای ارزشمندی بخصوص در حوزه خاطرهنگاری و ادبیات داستانی هستیم، اما خلأ این آثار به ویژه برای ارائه به نسل جوان کشور همچنان مشاهده میشود. و از این روست که محدود کردن دلاوریها و رادمردیهای آزادگان عزیز، به روز و هفته خاصی از سال، کوتاهی در ادای حق این بزرگمردان است. با این رویکرد، خبرنگار کیهان در آبادان گفتوگویی با یکی از آزادگان سرافراز کشورمان که با گمنامی و صبوری، در زادگاهش روزگار میگذراند انجام داده است که با خواندن آن، با قطرهای از دریای صبوری و اخلاص آنها در برابر مصائب و سختیهای طاقتفرسای دوران اسارت آشنا میشویم. حبیبالله ابراهیمی عسکری، آزاده سرافراز آبادانی است که با روی گشاده و صمیمیت و خونگرمی آبادانیاش در این گفتوگوی کوتاه شرکت کرده است.

منبع : فرهنگ نیوز
ادامه مطلب

سید جون! مدتهاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید میشم، بشارتش رو گرفتم، میدونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانهای هم شهید خواهم شد... انشالله.بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و اینها نشانة آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصتوپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، بهیاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون میایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن. طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانهای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازهاش باقی نماند. در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

در گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، اینبار چه زیبا خداوند، همصحبتی با مادر دو شهید را، در سبد رزق روزانه مان قرار داد. تا عصر پنجشنبه ای، به طعم میوه های بهشتی نصیب روح بی قرارمان باشد. مادر شهیدان مجید و خسرو سیبی که با تقدیم دو فرزند برومندش در راه دین خدا، ثابت کرد درس آموخته مکتب زینب (س) است و ادامه دهنده راهش...
اگر خدا بخواهد بر می گردم
شهادت مجید خیلی اذیتم کرد. داغ مجید چون اولش بود خیلی بر من اثر گذاشت. آن موقع اصلا کسی را نمی شناختم. 15 روز بعد از اینکه مجید شهید شد، ما را بردند پیش امام. خیلی بهتر شدم، من تا دو سال قبل دوشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها به بهشت زهرا می آمدم. الان فقط پنج شنبه ها می آیم، اینجا که می آیم آرام هستم. فکر می کنم به خانه ی فرزندانم آمده ام.
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب