دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که با یک موتور گازی می‌آمد، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او دربارهٔ خروس‌ها پرسیدم، جواب داد که این خروس‌ها استثنایی‌اند و تخم می‌گذارند!

 

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 7:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ابراهیم همه ی مجروحان را آرام کرد
برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.هیچ مجروحی ناله نمی کرد.همه چیز ردیف و مرتب شده بود.به هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد.قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد.همه آرام شده بودند. 
خاطره ای از شهید ابراهیم هادی را از کتاب سلام بر ابراهیم میخوانیم:

در فتح المبین وقتی ابراهیم مجروح شد سریع او را به دزفول منتقل کردیم.در سالنی که مربوط به بهداری ارتش بود قرار دادیم.مجروحین زیادی آنجا بستری بودند.
سالن بسیار شلوغ بود.
مجروحین آه و ناله می کردند.هیچ کس آرامش نداشت.بالاخره یک گوشه ای را پیدا کردیم.ابراهیم را روی زمین خواباندیم.

پرستارها زخم گردن و پای ابراهیم را پانسمان کردند. در آن شرایط اعصاب همه به هم ریخته بود. سر و صدای مجروحین بسیار زیاد بود.

ناگهان ابراهیم با صدایی رسا شروع به خواندن کرد.

شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا_سلام الله علیها_ که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود.برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.هیچ مجروحی ناله نمی کرد.همه چیز ردیف و مرتب شده بود.به هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد.قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد.همه آرام شده بودند.
خواندن ابراهیم تمام شد. یکی از خانم دکترها که مسن تر از بقیه بود و حجاب درستی هم نداشت جلو آمد.خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود.آهسته گفت: تو هم مثل پسرمی! فدای شما جوان ها!

منبع : فرهنگ نیوز
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/30 11:55:35

ادامه مطلب

[ جمعه 12 تیر 1394  ] [ 7:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
مهمان حضرت زهرا سلام الله علیها...
صبح یک روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت تپه، مآمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را دیدم که با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته تراشیده بود. 
 
کنارم نشست.گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم، عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!... تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟ شهید ملاح دستش را روی شانه‌هایم کرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی...گفتم: من! این یعنی چی؟ خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نکنه جرعة شهادت را تو خواب نوشیدی!گفت: برو بالاتر سید، اصلا یادت هست من همیشه بهت می‌گم که به شکل غریبانه‌ای شهید می‌شم،ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم. خندیم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینة گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشة چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)... حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

 

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود. بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم، این بشارت بود.
سید جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم، می‌دونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد... ان‌شالله.
بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانة آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصت‌وپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، به‌یاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن. طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند. در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

راوی:غلام علی نسا ئی

منبع:ماهنامه امتدادشماره 62،فروردین

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:38:9

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
اقتدا به زینب- سلام الله علیها-
در اوایل جنگ برای شناسایی به منطقه ی چنانه رفته بودیم. روزها استتار می کردیم وشب ها راه می رفتیم.   
 


ما در حقیقت میان نیروهای دشمن بودیم. خوراکی هم خیلی کم داشتیم. یک نفر هم طلبه با ما بود. بعد از سه شبانه روز خوراکی هایمان تمام شد.آب وغذا نداشتیم از ریشه ی گیاهان استفاده می کردیم. آن طلبه ای که با ما بود، بریده بود و عقب می ماند. یک روز گفت: « من دچار شک و تردیدم!».(سردار) شهید(عبدالحسین) برونسی گفت: «اگر من این حرف را بزنم اعتراضی نیست، اما تو که چند سال نان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را خورده ای چرا این حرف را می زنی؟»آن طلبه متاثر شد وگفت: « من باید خودم را بسازم». روزهای بعد دیدیم خیلی سرحال است. گفتم: چی شده؟ سرحال شدی؟ گفت: « نگفتم خودم را درست می کنم؟» گفتم: «چی شد؟» گفت: دیشب وقتی استتار کرده بودیم، دیدم آقایی بالای سرم ایستاده که صورتش آفتاب را منعکس می کرد. به من گفت: پاشو! مگر فرزند اسلام و شهید انقلاب به تو نگفت تو که نان امام زمان را خورده ای چرا باید تردید به خود راه دهی؟ سخن او حجت است!بلند شدم وگفتم: آقا! عاقبت ما چی می شود؟ فرمود: پیروزی با شماست و شکست با دشمن است؛ ولی اگر پیروزی واقعی را می خواهی برای فرج من دعا کنید. گفتم: آقا! شهید می شوم؟ فرمود: اگر بخواهی. گفتم: چگونه؟ گفت: تو در همین مسیر شناسایی،  شهید می شوی؛ به این نشانی که از سینه به بالا چیزی از بدنت باقی نمی ماند.

نشانه ی دیگر این که وقتی آمدی خواهر و مادرت برای زیارت به مشهد رفته بودند، به برونسی بگو جنازه ات را بیرد قم که آن ها منتظرند.دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و ما را به گلوله بست و ایشان از سینه به بالا چیزی از بدنش باقی نماند و من با شهید برونسی جنازه اش را به قم بردیم. در قم خواهرش آمد سر تابوت تا جنازه را ببیند، مانع شدیم.گفت: من دیشب خواب دیدم صدّام سر برادرم را بریده. من از زینب کمتر نیستم. من وقتی برادرم به جبهه رفت، مشهد بودم و او را ندیدم حالا باید او را ببینم.و واقعاً زینب وار برخورد کرد. سینه ی سوخته ی برادر را بوسید بعد بدن را بلند کرد و صدا زد: خدایا! این قربانی را از انقلاب اسلامی قبول کن!


منبع:« ستاره ها/ص26

راوی : حجة الاسلام محمد قاسمی».


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:36:59

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

صاحب پوتین
خاطره ای کوتاه از شهید محمد نصر الهی
 

وقتی همه از مسجد آمدند بیرون، فقط یک جفت پوتین پشت در مانده بود که آن‌ها هم برای محمد نبود. هرچه اصرار کردیم و دلیل آوردیم که همان پوتین‌ها را بپوشد، قبول نکرد. گفت: "می‌‌ترسم این‌ها را بپوشم و نتوانم صاحبش را پیدا کنم." اون روز فاصله‌ی مسجد تا مقر رو پابرهنه آمد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:39:7

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

وقتی آمدند شهر ما هم حال هوایی دیگر داشت روز وصال فرا رسیده بود. بزرگمردانی که کتاب، درس ،مشق،مدرسه و بازی‌های کودکانه را رها کردند رفتند و یحیی کمالی‌پور یکی از آن بزرگمردان است که هم اکنون 44 سال سن دارد و در زمان اسارت فقط 13 سال داشت. یعنی دو سال بعد از اسارت به سن تکلیف رسید. 


 
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به گزارش فارس، در هشت سال دفاع مقدس حوادثی رخ داده است که بسیاری از آن لحظه‌ها برای همیشه در تاریخ محبوس خواهد شد و کسی نمی‌تواند از آن با خبر شود. چرا که اغلب افرادی که در حین ماجرا حضور داشته‌اند یا شهید شدند و یا به نوعی از دنیا رفته‌اند. اما وقایع دیگری هم هست که در دل رزمندگانی است که هنوز به لطف خدا در قید حیات هستند و می‌توان در مورد جنگ از آنها پرسید. افرادی که رسالت‌شان ثبت آن دوره طلایی ملت ایران و ایثار فرزندانی است که در گمنامی به خون خود غلتیدند تا ذره ای از خاک کشورشان را به دشمن ندهند.

 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
مادر شهیدان سیبی از مهمانی فرزندان می گوید:
بهشت زهرا که می آیم آرام می شوم/ از وقتی که رفت جبهه و برگشت صورتش نورانی تر شد 

من تا دوسال قبل دوشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها بهشت زهرا بودم. الان فقط پنج شنبه ها می آیم بهشت زهرا. اینجا که می آیم آرام هستم، فکر می کنم به منزل فرزندانم آمده ام.

خبرگزاری دفاع مقدس: آن گاه که زینب (س) در دهم محرم 61 هجری، دو فرزندش محمد وعون را تقدیم اسلام و آرمان راه برادرش حسین (ع) کرد، به زنان جامعه اسلامی درسی آموخت که باعث شد مسیر تاریخ همواره گواه بر ایثارگری ها و فداکاری های مادران اقتدا کننده به آن بانوی صبر و استقامت باشد.

مادرانی که با تاسی از بانوی دریا دل کربلا، در 8 سال دفاع عاشقانه، لبیک گفتند به ندای یاری پیر خمین و به همه جهانیان فهماندند که راه، همان راه حسین است و زینب (س) الگوی تمام زنان...


در گلزار شهدای بهشت زهرا(س)، اینبار چه زیبا خداوند، همصحبتی با مادر دو شهید را، در سبد رزق روزانه مان قرار داد. تا عصر پنجشنبه ای، به طعم میوه های بهشتی نصیب روح بی قرارمان باشد. مادر شهیدان مجید و خسرو سیبی که با تقدیم دو فرزند برومندش در راه دین خدا، ثابت کرد درس آموخته مکتب زینب (س) است و ادامه دهنده راهش...

مجید در مجنون وخسرودرماووت شهید شد
 
پسر اولم در جزیره مجنون سال 64 شهید شد؛ اما پسر دومم در سال 66 در ماووت به شهادت رسید.
 
از وقتی که رفت جبهه وبرگشت صورتش نورانی تر شد
 
مجید تازه دیپلم گرفته بود. گفته بودند اول برود سربازی بعد برود دانشگاه. 6 ماه رفت سربازی و بعد در دانشگاه ثبت نام کرد، اما خسرو رفت بسیج، از مالک اشتر اعزام شد. از 7 سالگی می رفتند هیات، مجید بچه ای بود که زیاد بیرون نمی رفت. از 8 شب منزل بود. می گفت دوستان من خانواده من هستند. هر جا می رفتیم هر مسافرتی می رفتیم با خانواده بود. مجید که شهید شد همسایه ها نمی دانستند که پسر من است از وقتی رفت جبهه و برگشت خیلی تغییر کرد، چه اخلاقی، چه ظاهری انگار صورتش نورانی تر شده بود.
 
می روم حلالم کنید
 
آن شبی که شهید شد پدرش شب خواب دیده بود. گفت: من فردا سر کار نمی روم یک جوری هستم، مجید پنج شنبه ساعت 12 به ما زنگ زد، گفت: من به ماموریت می روم، حلالم کنید و در جمعه ساعت 12 شهید شد.

اگر خدا بخواهد بر می گردم
 
به پدرش گفته بود اگر من شهید شدم، نگذارید مامان داد و بیداد کند، گریه کند، اما عمه اش داشت دق می کرد. چون پسر نداشت و مجید می رفت خانه ی عمه اش و مدام و به او سر می زد. خسرو 15 سالش بود که شهید شد.
 
بعد از اینکه مجید شهید شد خسرو وقتی می خواست برود جبهه، ما اجازه نمی دادیم، می گفت نه من باید بروم. اگر خدا خواست بر می گردم اگر خدا نخواست بر نمی گردم. امام خواسته پس باید برویم.
 
بهشت زهرا که می آیم آرام می شوم

شهادت مجید خیلی اذیتم کرد. داغ مجید چون اولش بود خیلی بر من اثر گذاشت. آن موقع اصلا کسی را نمی شناختم. 15 روز بعد از اینکه مجید شهید شد، ما را بردند پیش امام. خیلی بهتر شدم، من تا دو سال قبل دوشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها به بهشت زهرا می آمدم. الان فقط پنج شنبه ها می آیم، اینجا که می آیم آرام هستم. فکر می کنم به خانه ی فرزندانم آمده ام.

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:43:24
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

عزمی که برای اهدای قلب به امام جزم شد
پیمودن مسافت 1500 کیلومتری برای اهدای قلب به امام (ره)
 
 

وقتی مادر، پسرش را جلوی در خانه دید، با تعجب از او پرسید برای چه به کشور باز گشته ای، تو که لبنان را رها نمی کردی؟ در پاسخ به مادر گفت: آمدم تا قلبم را به امامم هدیه کنم.
خبرگزاری دفاع مقدس: شهدا رفتند و ما ماندیم. این جمله را بارها شنیده ایم. اما بی تفاوت از کنار آن رد شده ایم. بیایید لحظه ای بیندیشیم و بگوییم شهدا رفتند اما چه به یادگار گذاشتند که ما می توانیم از آن بهره بگیریم  و همچون این سبکبالان عاشق، عاشقانه زندگی کنیم. گذری بر زندگی شهید "ابراهیم حاتمی کاسوایی" نشان از عشق او به مقام ولایت دارد.

اواز جمله همرزمان شهید چمران در جنگ های نامنظم بود. حدود 10 ماه از حضور فعالش در لبنان می گذشت که خبر بستری شدن امام(ره) در بیمارستان را شنید. قلبش به درد آمد و برای اهدای قلب به پیر جماران راهی تهران شد.

وقتی مادرش "سیدة لیلا نورمحمدیان " او را جلوی در خانه دید، با تعجب از او پرسید برای چه به کشور باز گشته ای تو که لبنان را رها نمی کردی؟ در پاسخ به مادر گفت: آمدم تا قلبم را به امامم هدیه کنم.

مادر خندید و گفت: فقط میان این جمعیت قلب تو کم بود! ابراهیم به روی خود نیاورد و دست به دعا منتظر ماند تا وضعیت امام (ره) رو به بهبود رفت. آنگاه دوباره به لبنان بازگشت.

هنوز شش ماه از بازگشتش به لبنان نگذشته بود که دوباره به کشور آمد. بازهم مادر با دیدن روی فرزندش متعجب شد. سوال قبل خود را تکرار کرد و این بار ابراهیم با پرسیدن سوال مگر شما رادیو گوش نمی کنید؟  سوالش را پاسخ داد. مادر گفت: مگر اتفاق جدیدی رخ داده که من از آن بی خبرم. ابراهیم که در پوست خود نمی گنجید به مادر گفت: امامم فرمان بسیج داده است. آمده ام تا عضو بسیج شوم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/2 11:44:47

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:03 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

چند روزی از سالروز بازگشت شکوهمند آزادگان غیور به میهن اسلامی می‌گذرد. یاد فداکاری‌ها و از جان‌گذشتگی‌های آنها، هرگز در ذهن مردم قدرشناس ایران کهنه و قدیمی نمی‌شود. هرچند در سال‌های اخیر و پس از تاکیدات فراوان رهبر معظم انقلاب مبنی بر زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا و ایثارگران، شاهد کارهای ارزشمندی بخصوص در حوزه خاطره‌نگاری و ادبیات داستانی هستیم، اما خلأ این آثار به ویژه برای ارائه به نسل جوان کشور همچنان مشاهده می‌شود. و از این روست که محدود کردن دلاوری‌ها و رادمردی‌های آزادگان عزیز، به روز و هفته خاصی از سال، کوتاهی در ادای حق این بزرگمردان است. با این رویکرد، خبرنگار کیهان در آبادان گفت‌وگویی با یکی از آزادگان سرافراز کشورمان که با گمنامی و صبوری، در زادگاهش روزگار می‌گذراند انجام داده است که با خواندن آن، با قطره‌ای از دریای صبوری و اخلاص آنها در برابر مصائب و سختی‌های طاقت‌فرسای دوران اسارت آشنا می‌شویم. حبیب‌الله ابراهیمی عسکری، آزاده سرافراز آبادانی است که با روی گشاده و صمیمیت و خونگرمی آبادانی‌اش در این گفت‌وگوی کوتاه شرکت کرده است.


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 3:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 90 ] [ 91 ] [ 92 ] [ 93 ] [ 94 ] [ 95 ] [ 96 ] [ 97 ] [ 98 ] [ 99 ] [ > ]