دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

یادآور شدم اگر دشمن بتواند ازکرخه عبور کند، تمام راه‌های تهران - خوزستان را، اعم از خطوط راه‌آهن و راه آسفالته، تصرف خواهد کرد و در نتیجه‌ اندیمشک، دزفول و در پی آن انبارهای مهمات منطقه نیز به تصرف دشمن درخواهد آمد.

 
 
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

برخورد احمد با منافقین و اعضا و هواداران این سازمان ارشادی بود. ساعت‌ها وقت می‌گذاشت و با زندانیان بحث و مناظره می‌کرد. خیلی از زندانیان در همین مناظره‌ها می‌بریدند و اطلاعات خود را به احمد می‌دادند... 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 در منطقه دربندی‌خان مجروح شدم. سه ماه و نیم نمی‌توانستم راه بروم. شبی خیلی گریه کردم، دیگر خسته شده بودم. امام زمان‌(عج) را به مادرش قسم دادم. دلم برای جبهه پر می‌زد. صبح زود همین که از خواب برخاستم 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مقاومت در سلول 20
خاطره ای از شهید رجایی از سالهای زندان حضرت آیت الله خامنه ای 
آن سال که من کمیته(ضد خرابکاری ساواک) را مى گذراندم (سال 53)، واقعا جهنمى بود. در تمام کمیته، شبها تا صبح، فریاد آه و ناله بود. صبح هم تا شب همین طور، آن آیه (ثم لایموت فیها و لایحیى ) تصدیق مى شد.

افرادى که آن جا بودند، نه مرده بودند و نه زنده؛ براى این که آنها را آن قدر مى زدند تا دم مرگ و باز دو مرتبه مى زدند، و مقدارى رسیدگى مى کردند تا حال شخص نسبتا بهبود مى یافت و دو مرتبه همان برنامه اجرا مى شد.

سلولى که من بودم و از آن جا به دادگاه مى رفتم، سلول 18 بود. در سلول 20 آقاى خامنه اى زندانى بود.

من در سلول مورس زدن را یاد گرفته بودم، اکثرا با سلولهاى مجاورم، از طریق زدن مورس، اخبار را مى دادیم و مى گفتیم. اخبار را به سلول پهلویى مى دادم و آن هم مى داد به آقاى خامنه اى.

خاطرم هست که براى تحقیر، سیلى به صورت آقاى خامنه اى زده بودند. ولی ایشان هم مقاوم و محکم، بلوز زندان را به صورت عمامه به سرشان مى بستند و با شادى و شعف رفت و آمد مى کردند. 

منبع: کتاب جرعه نوش کوثر صفحه 97


نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 9:28:40

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

بچه ها من کربلا را می بینم! آقا ابا عبدالله را می بینم ...!
شهید علی اصغر خنکدار موقع وداع٬ شهید بلباسی را سخت در آغوش کشید و رها نمی کرد. با این که همه ی بچه ها مشغول خداحافظی بودند اما وداع آن دو از همه تماشایی تر بود. 

عملیات که می خواست آغاز شود، اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ما به سمت فاو حرکت کرد با این که آب خروشان اروند آن را به تلاطم واداشته بود اما اصغر نا گهان از جا برخاست و شروع کرد به صحبت. در آن تاریکی او حرف هایی زد که مو بر تنمان سیخ شد. می گفت: "بچه ها من کربلا را می بینم ... آقا ابا عبدالله را می بینم.."

از حرف هایش بهت زده بودم. جملاتش را که ادا کرد، تیری آمد و درست نشست روی پیشانیش. آرام زانو زد و افتاد توی بغلم. خشکم زده بود. دست انداختم تو موهایش. سرش را بالا گرفتم و به صورتش خیره شدم. چهره اش مثل قرص ماه می درخشید. خون موهایش را خضاب کرده بود.

خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/6/6 9:7:32

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!
یکی از همسایه‌ها گفت: «برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!» وقتی به عبدالحسین گفتم، گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را خیلی دوست دارم اما جبهه واجب‌تره». 
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، احساس وظیفه کرده بودند، کاری با حرف‌‌های دور از منطق مردم نداشتند که درباره‌شان چه فکری می‌کنند؛ چون هدفشان را با معرفت دنبال می‌کردند. شهید «عبدالحسینن برونسی» نمونه‌ای از همین افراد بود که احساس وظیفه کرد و با داشتن خانواده‌‌‌ای نسبتاً پرجمعیت به فکر مردمی که بود در مرزها امنیت نداشتند.

«معصومه سبک‌خیر» همسر این شهید در آن ایام علاوه بر دوری از مرد زندگی‌اش حرف‌های مردم را هم تحمل می‌کرد، که خاطره او را در این رابطه می‌خوانیم.

                                                              *** 

تا بعد از شهادتش هیچ وقت نفهمیدم توی جبهه مسئولیت مهمی دارد؛ خیلی از فامیل و در و همسایه هم نفهمیدند؛ گاهی که صحبت منطقه رفتن او پیش می‌آمد، بعضی از آشناها می‌گفتند: «این شوهر تو از جبهه چی می‌خواد که این قدر می‌ره؟».

یک بار توی همسایه‌ها صحبت همین حرف‌ها بود؛ یکی از زن‌ها گفت: «من که می‌گم آقای برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده که می‌ره جبهه و پیش اونا نمی‌مونه». هیچ کس تحویلش نگرفت، تا دست و پای بیشتری بزند اما ادامه داد: «آخه آدم اگه از زن و زندگیش محبت ببینه، بالاخره ملاحظه اونا را هم حتماً می‌کنه، دیگه».

حرفش به دلم سنگینی کرد؛ نمی‌دانم غرض داشت یا مرض یا هر دو را باهم؟! هر چه بود چیزی نگفتم؛ سرم را انداختم پایین و با ناراحتی آمدم خانه.

همان موقع عبدالحسین در مرخصی بود؛ حرف آن زن را به‌اش گفتم؛ فهمید که خیلی ناراحت شده‌ام؛ شاید برای طبیعی جلوه دادن موضوع، خندید و گفت: «می‌دونی من باید چه کار کنم؟» گفتم: «نه» گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم اما جبهه واجب‌تره».

خنده از لبش رفت؛ توی چشم‌هام نگاه کرد؛ پی حرفش را گرفت و گفت: «اون خانمی که این حرف رو به تو زده، لابد نمی‌دونه زن و بچه من در اینجا در امن و امان هستند؛ ولی توی مرزها خیلی‌ها هستن که خونه و همه چیزشون از بین رفته و اصلاً امنیت ندارند».

نگارنده : admin2 در 1392/6/7 9:9:1

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

از‌‌ همان کودکی بیماری صرع داشت و بسیار می‌شد که آن حالت خاص به سراغش بیاید و او را اذیت کند و تا پایان عمرش هم این بیماری سخت و طاقت‌فرسا با او بود. چند بار نیز در جبهه ‌دچار حمله شده بود، ولی این بیماری هرگز نتوانست بین او و جبهه‌ها فاصله بیندازد.

 

 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

برادر شهید آرامی‌گفت: مجید یکی از دوستانش را پیش مادر آورد و او گفت: من دو شب پیش خواب دیدم توی مسجد امام حسن (ع)محل ما روی یک کاشیکاری نوشته شده «شهید مجید آرامی»، بعد مجید هم این را به عنوان برگه عبور از مادر گرفت.

 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

هر شهید نماد و اسوه ای بزرگ و افتخاری برای همه است. اسم بردن از هر شهید، اونهایی که اهل دل هستن رو یاد یک چیز میاره، اما قصه شهید مجید شهریاری با بقیه فرق داره، چون تا واژه فیزیک و یا هسته‌ای رو می‌شنوی، ناخودآگاه به یاد شهید شهریاری می‌افتی و غمگین از غم شهادتش، افتخار می‌کنی که همشهری این شهید بزرگوار هستی.

 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اعلامیه هایی که با پوتین به جزیره کیش رفتند!
پخش اعلامیه در جزیره کیش از جمله فعالیت های شهید جاویدالاثر "غلامرضا حاتمی کاسوایی" در دوران شکل گیری انقلاب بوده است. 

نهال انقلاب نیازمند آبیاری است و به برکت خون شهیدان هم اکنون از این نهال به نام درختی تنومند یاد می کنند. شهید جاویدالاثر"غلامرضا حاتمی کاسوایی" همچون دیگر برادران و خواهران دینی اش برای به ثمر نشاندن بذر انقلاب تلاش بسیار کرد. از جمله فعالیت های او می توان به پخش اعلامیه در جزیره کیش اشاره کرد.

 در دوران شکل گیری انقلاب غلامرضا برای خدمت وظیفه سربازی به این جزیره اعزام شد. "سید لیلا نورمحمدیان"، مادراین شهید می گوید: با وجود ممنوعیت حمل و نگه داشتن اعلامیه، پسرم غلامرضا  وقت رفتن اعلامیه های امام روح الله را در داخل پوتین خود جاسازی کرد و به آن جزیره برد تا دیگر سربازان عاشق از کلام امام و رهنمود هایش بهره مند شوند.

نظم و مقررات در امور سرلوحه کارش بود. این مورد را به گونه ای رعایت می کرد که پس از اتمام کشیک کاری وقتی یکی از افسران وقت به او دستور داد تا او را به محل مورد نظرش برساند، زیر بار نرفت و گفت: من وظیفه ام را انجام داده ام و الان ساعت کاری من نیست.


خبرگزاری دفاع مقدس
 

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 11 تیر 1394  ] [ 2:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 90 ] [ 91 ] [ 92 ] [ 93 ] [ 94 ] [ 95 ] [ 96 ] [ 97 ] [ 98 ] [ 99 ] [ > ]