علی(علیهالسّلام) در کربلا
روایتی است از علی(علیهالسّلام) که وقتی پیغمبر راجع به قتلۀ امامحسین سخن میگوید، ایشان میفرمایند: چهطور ممکن است؟ در روایت است که علی(علیهالسّلام) میگوید: میشود به من نشان بدهید؟ پیامبر دستشان را تکان میدهند و یک مشت خاک بر میدارند و به دست علی(علیهالسّلام) میدهند و میگویند: بگیر! این هم خاکش. علی(علیهالسّلام) وقتی میخواست به جنگ برود، در زمین کربلا نشست و های های گریه کرد. گفت: این خاک بوی همان خاکی را میدهد که پیغمبر به دست من داد. التماس دعا!
علیاکبر، رشیدِ حسین(علیهالسّلام)
امشب میخواهم توسّلی پیدا کنم، تا إنشاءالله! امامحسین به ما نظر خاصّی پیدا کند! میگویند: حسین(علیهالسّلام) دید همه اصحاب رفتهاند و شهید شدهاند. کسی باقی نمانده است جز بنیهاشم. یکوقت نگاه کرد و دید پسرش علیاکبر آمد و اجازه میدان خواست. در مقاتل مینویسند: حسین(علیهالسّلام) هیچ تأمّل نکرد و بلافاصله به او اجازه داد. حتّی در بعضی روایات دارد، حسین(علیهالسّلام) با دست خودش علیاکبر را مهیّا و آراستۀ میدان کرد. زره تنش نمود و کلاه سرش گذاشت. بعد صدا زد که: بیبیها بیایید و با علی خداحافظی کنید! «اِجتَمَعَت النِّساء حُولَه کالحَلقَۀ»؛ بیبیها آمدند و اطراف علی را حلقهوار گرفتند. حالا چه به علی میگویند و چهطور علی از حلقۀ بیبیها توانست خارج شود، بماند.
در غمِ شبیهِ رسول خدا
علی وقتی که بیرون آمد به سمت میدان رفت و امامحسین شروع کرد به نگاه کردن. سر به سوی آسمان بلند کرد، دو دستش را زیر محاسن شریفش برد و فرمود: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)»؛ خدایا! تو شاهد باش، جوانی را که شبیهترین خلق خدا به پیغمبر است به میدان فرستادم. بعد مینویسند: «ثُمَ نَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ آيِسٍ مِنْهُ»؛ نگاه مأیوسانهای به قد و بالای پسر کرد. علی رفت امّا طولی نکشید که دید صدای پسرش میآید. داد میزند و میگوید: «يَا أَبَتِ الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِي»؛ پدر! تشنگی مرا کشت، «وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ قَدْ أَجْهَدَنِي»...
--------------
مرحوم آیت الله آقا مجتبی تهرانی(ره)
ادامه مطلب
