دو پرده از نمایش کربلا
دو صحنه در کربلا واقعاً تکان دهنده است که این دو صحنه شبیه هم هستند. یک؛ صحنهای که علیاصغر را آورد و فرزند شیرخوارهاش را بر روی دست کشتند. خیلی خباثت میخواهد. آنها از درندههای بیابان بدتر بودند. صحنۀ دوم نظیر همین است، که او هم بچّه و در دامن امامحسین است. امامحسین بر روی زمین افتاده. یکوقت دید که برادرزادهاش، بچّۀ ده، دوازده ساله از خیمهها بیرون زده است و به سمت گودال قتلگاه میآید. وقتی چشمش افتاد، صدا زد: «احْبِسِيهِ يَا أُخْتِي»؛ خواهرم! بگیرش و نگذار جلو بیاید. مینویسند: حضرتزینب آمد. هر چه کرد، نشد. گفت: «وَ اللَّهِ لَا أُفَارِقُ عَمِّي»؛ به خدا قسم از عمویم جدا نمیشوم. خودش را از دست حضرت زینب جدا کرد. امّا موقعی رسید که دید آن خبیث شمشیر را بالا آورده است و میخواهد به سمت امامحسین بیاورد. وقتی چشمش به این صحنه افتاد گفت: «وَيْلَكَ يَا ابْنَ الْخَبِيثَةِ أَ تَقْتُلُ عَمِّي؟»؛ ای خبیث! میخواهی عمویم را بکشی؟ دو دست کوچکش را سپر قرار داد. آن خبیث شمشیر را فرود آورد و دست این بچّه را قطع کرد. صدایش بلند شد، «يَا أُمَّتَاهْ»...
مرحوم آیت الله آقا مجتبی تهرانی(ره)
ادامه مطلب
