حرکت حضرت امام رضا (ع) به طرف خراسان

نویسنده : Admin | تاریخ : جمعه 25 تیر 1395 

ارسال شده در : امام رضا (ع)

 

در سال 192 در خراسان انقلاب و اضطرابی پدید آمد و گروهی از مخالفین بنی‌عباس در اطراف نسا و باورد (کلات و درگز) بر علیه هارون قیام کردند. هارون در این هنگام در شهر رقه در کنار فرات به عیش و عشرت مشغول بود پس از اینکه انقلاب خراسان را به هارون گزارش دادند وی سخت از این موضوع ناراحت و تصمیم گرفت برای سرکوبی این گروه خود به خراسان حرکت کند.

 

 

اشاره

در سال دویست و یک هجری مأمون رجاء بن ابی‌ضحاک و یاسر خادم را به مدینه منوره فرستاد تا حضرت رضا علیه‌السلام را به طرف خراسان حرکت دهند، این دو نفر با دعوت‌نامه‌ای که از مأمون در دست داشتند، به مدینه منوره رفتند و پس از گفتگوهای زیادی که در این مورد صورت گرفت، حضرت رضا ناچار شد که به طرف خراسان حرکت کند.
در موضوع دعوت مأمون از حضرت رضا علیه‌السلام و تعیین آن جناب به عنوان ولایت‌عهدی سخن بسیار گفته شده، و مورخین هر یک در این باره چیزی گفته‌اند، و ما اینک برای روشن شدن موضوع حوادث و انقلاباتی که در روزگار مأمون پیش آمد به طور اختصار تا آنجا که با این کتاب تناسب داشته باشد بیان می‌کنیم و جویندگان می‌توانند تفصیل قضایا را در کتب تاریخ و سیر بررسی کنند.


 

اختلاف در میان بنی‌عباس

پس از اینکه طاهر بن الحسین فرمانده لشکر مأمون با جبر و قهر وارد بغداد، و محمدامین برادر مأمون را کشت، سر امین را برای برادرش مأمون به خراسان فرستاد و مأمون امر کرد سر برادرش را در بالای درختی نصب کردند، و مردم دسته دسته می‌آمدند و آن سر را لعنت می‌کردند و دشنام می‌دادند، و بعد از آن دستور داد سر امین را در شهرهای مختلف خراسان بگردانند تا کشته شدن او بر همگان روشن شود.
این عمل مأمون موجب شد که شیوخ بنی‌عباس با وی به مخالفت برخیزند، و بر ضد او دسته‌بندی و توطئه چینی کنند، و در واقع حکومت بنی‌عباس با اختلاف این دو برادر تضعیف شد، و در همه ولایات و قصبات آثار دو دستگی نمایان گردید.
مخالفین و افرادی که از ترس هارون در خانه‌ها نشسته از موقعیت استفاده کرده نقشه‌های انقلاب را طرح می‌کردند و به طور کلی اوضاع عراق، حجاز و یمن درهم ریخت.

 

 

ظهور محمد بن ابراهیم در کوفه

محمد بن ابراهیم معروف به ابن طباطبا در کوفه قیام کرد و خود را به عنوان یکی از رهبران و مخالفین خلافت بنی‌عباس به مردم معرفی کرد.
ابن‌طباطبا مردم را به کتاب و سنت دعوت می‌کرد و می‌گفت: مردم باید یکی از آل محمد علیهم‌السلام را برای خلافت برگزینند و به حکومت و امامت وی رضایت دهند.
مردم کوفه دعوت محمد بن ابراهیم را پذیرفتند و جماعت زیادی با او بیعت کردند.
یکی از کسانی که برای پیشرفت امور ابن طباطبا بسیار فعالیت می‌کرد و همه کارها را تحت‌نظر داشت، ابوالسرایا سری بن منصور بود.
این مرد که بسیار شجاع و دلیر بود فرماندهی جنگ با مخالفین را به عهده داشت، در این وقت جنگهای متعددی بین سری بن منصور، و حسن بن سهل فرمانده لشکر مأمون در عراق پیش آمد و ابوالسرایا همواره پیروز می‌شد و پیش می‌رفت.
حسن بن سهل از پیشروی ابوالسرایا بسیار ناراحت بود و فعالیت می‌کرد که هر چه زودتر او را از پا درآورد، و فتنه و آشوب را بخواباند، از این رو عبدوس بن محمد مرورودی را با چهار هزار نفر فرستاد تا با ابوالسرایا جنگ کنند.
عبدوس طبق فرمان حسن بن سهل در منطقه‌ای به نام «جامع» با او روبرو شد و جنگ شدیدی آغاز گردید، عبدوس در جنگ کشته شد، و همه آن چهار هزار نفر جز چند نفر کشته شدند.
این شکست فاحش موجب شد که مردم دسته دسته به لشکر ابوالسرایا داخل شوند، و از این پس ابن طباطبا شوکت و قدرت و شهرتی به هم رسانید، و در کوفه سکه زد و رسما زمام امور را در دست گرفت.
بعد از این علویان که در اطراف و اکناف عراق، شام و حجاز مخفی بودند هر کدام از ناحیه‌ای قد برافراشتند، و مخالفت خود را با مأمون و خلافت آل عباس آشکار کردند.
در این هنگام ابوالسرایا و علویان در کوفه به منازل بنی‌عباس و طرفداران آنها حمله آوردند، و هر چه در خانه‌ها بود غارت کردند و خانه‌ها را خراب نمودند، و همه ضیاع و عقار و متعلقات آنان را ضبط کرده و همه را از کوفه اخراج کردند.
پس از اینکه کوفه کاملا در اختیار ابن طباطبا قرار گرفت، و حکومتش استقرار پیدا کرد، فعالیت‌های خود را در اطراف آغاز نمود.
نخست لشکریان خود را به طرف بصره فرستاد و آن ناحیه را فتح کرد، و سپس واسط و اطراف آن را متصرف شد.
عباس بن محمد جعفری را به بصره فرستاد و امور آن منطقه را بدو سپرد، و حسن بن حسن را والی مکه نمود، و ایالت فارس را به اسماعیل بن موسی بن جعفر علیهماالسلام واگذار کرد، و اهواز را به زید بن موسی بن جعفر داد، و یمن را به ابراهیم ابن موسی بن جعفر تفویض کرد، و سپس محمد بن سلیمان علوی را مأمور کرد که به مدائن برود و از طرف مشرق به بغداد که مقر عباسیان بود حمله کند.

 

 

قیام ابراهیم بن موسی در یمن

ابراهیم بن موسی بن جعفر علیهماالسلام در یمن قیام کرد، و در این هنگام اسحاق بن موسی عباسی در یمن از طرف مأمون حکومت می‌راند.
ابراهیم بن موسی لشکریانی فراهم آورد و به طرف یمن حمله آورد، هنگامی که نزدیک صنعا رسید اسحاق بن موسی عامل یمن از صنعا فرار کرد و خود را به مکه رسانید، و در «مشاش» لشکریانش را گرد آورد، و جماعتی که از یمن فرار کرده بودند پیرامون وی جمع شدند.
ابراهیم وارد صنعا شد و زمام امور را در دست گرفت، او نخست طرفداران بنی‌عباس را قلع و قمع کرد، و گروهی از آنها را کشت، و اموال مردمان زیادی را ضبط کرد.
ابراهیم در یمن به اندازه‌ای شدت عمل به خرج داد و بر مردم سخت گرفت که او را «جزار» لقب دادند، و در نتیجه اوضاع یمن نیز منقلب شد و از دست وی خارج گردید.

 

 

نهضت زید بن موسی بن جعفر

زید بن موسی بن جعفر علیهماالسلام در بصره قیام کرد و حکومت را از دست عباسیان خارج ساخت، زید بن موسی نیز مانند ابراهیم نخست بنی‌عباس و طرفداران آنها را از بصره بیرون کرد و خانه‌های آنان را آتش زده و ویران ساخت.
هرگاه یکی از سیاه جامگان را در نزد او حاضر می‌کردند دستور می‌داد او را آتش بزنند، و روی هم رفته قیام زید موجبات پریشانی مأمون را فراهم آورده بود.

 

 

قیام نصر بن سیار عقیلی در شام

نصر بن سیار بن شبث عقیلی که در ناحیه «کیسوم» در شمال حلب زندگی می‌کرد در آن منطقه نهضت کرد و علم مخالفت بر علیه مأمون را برافراشت.
نصر بن سیار قبلا با امین بیعت کرده بود، و میل داشت امین بر مأمون پیروز گردد و در ناحیه شام به نفع او فعالیت می‌کرد، پس از اینکه مأمون پیروز شد و امین در بغداد کشته شد ناراحت گردید و مخالفت خود را با مأمون علنی ساخت.
عقیلی در شام جنب و جوش به راه انداخت، و بر شهرهای ناحیه حلب مسلط شد، و گروهی از اعراب پیرامون او گرد آمدند، مردمانی که دارای اغراض دنیوی بودند و برای رسیدن جاه و مقام و ثروت دنیا نظر داشتند پیرامون او جمع شدند.
نصر بن سیار قوی شد و از فرات عبور کرد و در نواحی شرق فرات با طرفداران مأمون به جنگ و ستیز پرداخت.
در اثر این انقلاب و زد و خوردها مأمون مضطرب شد و شهرها و ولایات یکی پس از دیگری از دست او خارج گردید، وی در مرو خراسان در مقر حکومت خود زندگی می‌کرد و همواره در فکر بود که چگونه اوضاع و احوال را ساکت کند و آب از جوی رفته را بار دیگر برگرداند، و در این مورد با وزرا و مشاورین خود موضوعات را مورد مشورت قرار می‌داد.

 

 

رجاء بن ابی الضحاک در مدینه منوره

رجاء و یاسر خادم وارد مدینه شدند و دعوت‌نامه مأمون را خدمت حضرت رضا علیه‌السلام تقدیم کردند، و از آن جناب دعوت کردند که همراه آنها به طرف خراسان حرکت کند.
در مصادر و منابع موجود که در دست نگارنده بوده است، از گفتگوی حضرت رضا علیه‌السلام با فرستادگان مأمون سخنی به میان نیامده، و امام رضا علیه‌السلام با کراهت و عدم میل این پیشنهاد را پذیرفته و آماده مسافرت شده است و یقین داشته که از این مسافرت مراجعت نخواهد کرد و با خاندان خود وداع نمودند.
مخول سجستانی گوید: من در مدینه منوره بودم که مأمورین مأمون وارد شدند، و در نظر داشتند که آن حضرت را به خراسان ببرند، حضرت رضا علیه‌السلام وارد مسجد حضرت رسول صلی الله علیه و آله شدند و با جدش تودیع کردند، و هنگامی که می‌خواستند از مسجد بیرون شوند چند بار به طرف قبر مبارک حضرت رسول اکرم برگشتند و با صدای بلند گریه کردند.
در این هنگام من خدمت آن جناب رسیدم و سلام کردم و حضرت جواب سلام مرا دادند، من او را تسلی دادم.
حضرت رضا علیه‌السلام فرمودند: از من دیدن کنید زیرا من از جوار جدم خارج خواهم شد، و در سرزمین غرب از دنیا خواهم رفت، و در کنار هارون دفن خواهم گردید.

 

 

خروج حضرت رضا از مدینه

مأمون به رجاء بن ابی‌الضحاک دستور داده بود که حضرت رضا علیه‌السلام را از طریق بصره و اهواز و فارس به طرف خراسان حرکت دهد. و از راه بغداد و کوفه و قم و بلاد جبل عبور نکند.
در آن هنگام بصره و فارس و شهرهای خوزستان در دست برادران امام رضا بود، اسماعیل بن موسی بن جعفر بر فارس حکومت می‌کرد و زید بن موسی بر بصره و اهواز مسلط شده بود.
فرزندان موسی بن جعفر علیهماالسلام در آن نواحی قدرتی به دست آورده بودند و مردم طوعا و کرها از آنها پیروی می‌کردند.
شاید مقصود مأمون از آوردن حضرت رضا علیه‌السلام از این نواحی این بود که مردم از اطراف اسماعیل و زید پراکنده شوند.
هنگامی که امام رضا علیه‌السلام تصمیم گرفت از مدینه به طرف خراسان حرکت کند عیالات و اهل‌بیتش را جمع فرمود و فرمان داد تا بر وی گریه کنند و آن حضرت صدای گریه آنها را بشنود.
سپس دوازده هزار دینار در میان آنها تقسیم کرد، و فرمود: من دیگر به طرف شما مراجعت نخواهم کرد.
بعد از آن در حرم جدش حضرت رسول صلی الله علیه و آله حاضر شد و با آن جناب وداع فرمود و گریه کرد، و به طرف خراسان حرکت نمودند.

 

 

حضرت رضا در مکه

امام رضا علیه‌السلام با همراهان خود وارد مکه مکرمه شد و خانه خدا را زیارت کرد و با اهل‌بیت وداع نمود، محمد بن میمون گوید: من در مکه با آن جناب بودم پیش از آنکه به طرف خراسان حرکت کند، عرض کردم: تصمیم دارم به مدینه برگردم نامه‌ای برای فرزندت ابوجعفر بنویس با خود ببرم.
حضرت رضا تبسمی کردند و نامه را نوشتند، من نامه را به مدینه بردم و به حضرت جواد دادم. [3].

 

 

امام رضا در قادسیه

حضرت رضا از مکه معظمه بیرون شدند و از طریق بادیه وارد قادسیه گردیدند قادسیه پانزده میل با کوفه فاصله داشته و آخرین حد عراق به شمار می‌رفت.
احمد بن محمد بن ابی‌نصر بزنطی گوید: در قادسیه به استقبال حضرت رضا رفتم، پس از اینکه خدمتش رسیدم فرمودند: برای من اطاقی اجاره کن که دارای دو در باشد، دری به حیاط باز شود و دری به بیرون تا مراجعه‌کنندگان به آزادی رفت و آمد کنند.
بزنطی گوید: امام رضا علیه‌السلام زنبیلی برای من فرستادند که در آن تعدادی دینار و یک قرآن مجید بود، و خادم آن جناب نزد من می‌آمد و من مایحتاج زندگی او را تهیه می‌کردم و می‌فرستادم.
گوید: در یکی از روزها از آن جناب پرسیدم: قربانت گردم میل دارم مسئله‌ای از تو بپرسم، ولی عظمت و جلال تو مانع از این است که سئوال خود را مطرح کنم، و این سئوال برای من بسیار اهمیت دارد و میل دارم با طرح این موضوع خود را از آتش جهنم نجات دهم.
امام علیه‌السلام به من نگریست در حالی که بسیار اندوهگین بودم.
فرمود: هر چه در نظر گرفته‌ای از من بپرس.
عرض کردم قربانت گردم من از پدرت در همین مکان پرسیدم جانشین تو کیست؟ پدرت تو را به من معرفی کرد، و من اینک دو سال است از تو می‌پرسم امام بعد از تو کیست؟
حضرت رضا علیه‌السلام در این هنگام فرزندش ابوجعفر جواد علیه‌السلام را معرفی کردند. [4].

 

 

حضرت رضا در نباج

کاروان حضرت امام همام علیه‌السلام از قادسیه بیرون شد و از طریق بادیه به طرف بصره حرکت کرد، و پس از چندی به ناحیه «نباج» رسیدند.
نباج بر وزن کتاب نام دهکده‌ای است در کویر بصره که به آن نباج بنی‌عامر بن کریز گویند. و این قریه یکی از منازل حاجیان بصره است.
یاقوت حموی در معجم البلدان گفته: نباج در ده منزلی بصره قرار دارد، و در این ناحیه جنگی بین بکر بن وائل و تمیم روی داد که در آن تمیمیان پیروز شدند، و آب نباج را عبدالله بن عامر بن کریز استخراج کرد، و در آن جا کشت و زرع نمود و نخلستانهائی ایجاد کرد.
ابوحبیب ناجی گوید: در عالم رؤیا دیدم که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به نباج تشریف آورد، و در مسجدی که حجاج فرود می‌آیند وارد شده است، من خدمت آن جناب رسیده و بر آن حضرت سلام کردم و در مقابل او قرار گرفتم.
در این هنگام مشاهده کردم که یک طبق از خرمای مدینه را در جلو آن حضرت گذاشته‌اند، و نبی اکرم یک مشت از آن خرماها را به من دادند و من آنها را شمردم و هیجده دانه بود، پس از اینکه از خواب بیدار شدم خواب را چنین تعبیر کردم که من هیجده سال عمر خواهم کرد.
مدتی از این جریان گذشت، یکی از روزها که در زمین خود به امور کشاورزی و باغداری اشتغال داشتم، یک نفر نزد من آمد و گفت ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیهماالسلام وارد نباج شده‌اند و در مسجد نزول اجلال فرموده‌اند من به طرف مسجد حرکت کردم و دیدم گروه گروه به دیدن آن جناب می‌روند، من خود را به آن حضرت رسانیده و سلام کردم.. [5].

 

 

حضرت رضا در بصره

امام رضا علیه‌السلام با همراهان خود از نباج بیرون شده و پس از چند روز وارد بصره شدند.
ابن‌علوان گوید: در خواب دیدم مردی می‌گفت: حضرت رسول صلی الله علیه و آله به بصره آمده‌اند، پرسیدم در کجا فرود آمده‌اند، گفت در باغ فلان شخص.
راوی گوید: من خود را به آن باغ رسانیدم و دیدم حضرت رسول صلی الله علیه و آله در میان باغ جلوس فرموده و گروهی از یاران او نیز با وی، نشسته‌اند و در مقابل او مقداری رطب گذاشته شده است.
رسول اکرم یک مشت از آن خرما را برداشتند و به من مرحمت فرمودند، من آن خرماها را برداشته و شمردم تعداد آنها هیجده دانه بود، چندی از این جریان گذشت از مردم شنیدم می‌گفتند علی بن موسی الرضا علیهماالسلام در بصره اقامت دارند، پرسیدم در کجا منزل کرده‌اند گفتند در باغ فلان شخص.
من خود را به آن باغ رسانیده مشاهده کردم آن حضرت در جائی قرار گرفته که حضرت رسول صلی الله علیه و آله در آن جا قرار گرفته بود.
در مقابل علی بن موسی الرضا علیهماالسلام چند طبق خرما گذاشته بودند، و آن جناب با دست خود هیجده دانه به من مرحمت فرمودند، عرض کردم یابن رسول الله بیشتر مرحمت فرمائید، فرمودند: اگر جدم بیشتر از این به تو داده بود من هم می‌دادم.

 

 

امام رضا در اهواز

امام علیه‌السلام از بصره بیرون شده و به طرف اهواز حرکت کردند، و پس از چند روز به اهواز رسیدند، اهواز یکی از شهرهای معروف خوزستان است، و در آن ایام این شهر را «سوق الاهواز» می‌گفتند.
ابوالحسن صائغ از عموی خود روایت می‌کند که وی گفت: من همراه حضرت رضا علیه‌السلام به طرف خراسان حرکت کردم، هنگامی که به اهواز رسیدند از مردم آنجا نیشکر طلب کردند، عرض کردند: اینک فصل نیشکر نیست و نیشکر در زمستان به دست می‌آید.
حضرت فرمودند: شما بروید نیشکر پیدا خواهد شد.
اسحاق بن ابراهیم گوید: به خداوند سوگند سید و سرور من هرگز چیزی را که موجود نباشد طلب نمی‌کند، چند نفر را به اطراف و نواحی فرستادند، کارگران اسحاق رسیدند و گفتند ما مقداری نیشکر را به عنوان بذر در منزل نگهداری کرده‌ایم و اینک آن را برای حضرت رضا علیه‌السلام ببرید.
راوی گفت: این یکی از دلالات آن حضرت بود.
ابوهاشم جعفری گوید: من در جائی به نام آبیدج بودم، هنگامی که شنیدم امام رضا (ع) وارد اهواز شده است خود را به این شهر رسانیده و پس از اینکه خود را به مجلس آن جناب رسانیدم خویشتن را به آن حضرت معرفی کردم، و این نخستین ملاقاتی بود که با او انجام دادم.
امام رضا (ع) در این هنگام مریض بودند و هوا نیز بسیار گرم و فصل تابستان بود.
حضرت رضا (ع) فرمودند: برای من طبیبی بیاورید، من طبیبی را به بالین آن جناب بردم، حضرت نام گیاهی را برای طبیب بردند و خواص او را بیان داشتند.
طبیب گفت: من در روی زمین همچو گیاهی را نمی‌شناسم و کسی غیر از شما نام این گیاه را نمی‌داند، تو از کجا این گیاه را می‌شناسی، و این گیاه در این زمان و در این مکان پیدا نمی‌گردد؟ [6].

 

 

حضرت رضا در قنطره اربق

امام رضا (ع) از اهواز بیرون شد و در نزدیک پل اربق نزول اجلال فرمودند.
اربق به ضم باء نام دهی است در نزدیک رامهرمز از نواحی خوزستان که به آن اربک هم می‌گویند.
جعفر بن محمد نوفلی گوید: در پل اربق خدمت حضرت رسیدم و سلام کردم و خدمتش نشستم.
عرض کردم: قربانت گردم گروهی گمان می‌کنند که پدرت زنده است.
فرمود: دروغ می‌گویند خداوند آنان را لعنت کند، و اگر او زنده بود میراث او تقسیم نمی‌شد، و زنانش شوهر نمی‌کردند، به خداوند سوگند پدرم طعم مرگ را چشید همانطور که علی بن ابی‌طالب (ع) چشیدند.

 

 

در یکی از کویرها

حضرت رضا (ع) در سر راه خود به یکی از کویرها رسید، و ممکن است این کویر موردنظر همین «کویر لوت» باشد، زیرا حضرت رضا سلام الله علیه پس از اینکه از رامهرمز گذشتند از طریق اصطخر عازم یزد و از کویر عازم نیشابور گردیدند.
کویر لوت یکی از پهناورترین و در عین حال خطرناکترین کویرهای دنیا است.
اسطخری در کتاب خود گفته: کویر خراسان از طرف شرق به مکران و سیستان و از غرب به ناحیه قومس و ری و کاشان و قم، و از شمال به حدود کرمان و فارس و اصفهان محدود است.
در این کویر قراء و قصبات و آبادی بسیار کم است، و افرادی معدود راه‌های ارتباطی این کویر بزرگ را می‌شناسند.
این کویر همواره مرکز دزدان و عیاران و حرامیان بوده است.
قنبری که یکی از اعقاب قنبر کبیر غلام خاص امیرالمؤمنین (ع) بود می‌گفت: ما در خدمت حضرت رضا (ع) بودیم در حالی که به طرف خراسان می‌رفتند، در هنگام حرمت به سرزمین بی‌آب و علفی رسیدیم، تشنگی سخت همه ما را فراگرفت و نزدیک بود خود و چهارپایان هلاک گردیم.
امام (ع) فرمود: بروید دنبال آب، و با دست خود جائی را نشان دادند، رفتیم و آب را پیدا کردیم، و همه از هلاکت و نابودی نجات یافتیم و خود و چهارپایان از آن آشامیدیم. [7].

 

 

امام رضا در نیشابور

نیشابور یکی از شهرهای باستانی خراسان بوده، و در قدیم آن را ابرشهر می‌گفتند، و در بعضی از کتاب‌ها گفته‌اند یکی از نامهای آن نوشهر بوده است.
نیشابور در زمان حضرت رضا (ع) یکی از مراکز بزرگ علمی و دینی در ایران بود و یکی از شعراء درباره‌ی آن گفته:
و ماذا یضع المرء ببغداد و کوفان
و نیشابور فی الدنیا کالانسان فی الانسان
و شاعر دیگری گوید:
برادر جان خراسان است اینجا
سخن گفتن نه آسان است اینجا
خراسان جا چو نیشابور دارد
که صد پیشی به پیشاوور دارد
نشسته گرد هر جمعی ادیبی
ز انواع فضائل با نصیبی


و انوری ابیوردی گوید:
حبذا شهر نیشابور که در روی زمین
گر بهشت است خود این است و گر نی خود نیست
ابن‌حوقل گوید: نیشابور در یک زمین هموار بنا شده و بنای آن از گل است، شهر نیشابور وسعتش یک فرسخ در یک فرسخ است، و خانه‌ها و عمارات آن به هم متصل می‌باشد، و در خراسان شهری به مانند نیشابور از نظر هوا و فضا و ساختمان‌های بزرگ نیست.
نیشابور از نظر تجارت و کاروان‌های بازرگانی بی‌نظیر است.
دارالاماره‌ی خراسان در زمان قدیم در مرو و بلخ بود، و طاهریان مرکز امارت و حکومت را از مرو به نیشابور منتقل کردند، نیشابور در ایام طاهریان بزرگ و آباد شد و بر شکوه و جلال آن افزوده گشت، اهل علم و ادب و فقه و حدیث در نیشابور متوطن شدند و این شهر مشهور آفاق گردید.
استاد عالیقدر ما شیخ محمدتقی معروف به ادیب نیشابوری مدرس روضه رضویه یکی از روزها که در حوزه درسش بودیم در اطراف نیشابور و فضائل و محاسن آن سخن می‌گفت و از آن جمله این دو بیت را فرمودند:
یا قدس الله نیشابور من بلد
للعلم و الدین و الایمان اوطان
کانها جنة الفردوس اذ وجدت

مؤلف گوید:
اخبار نیشابور و مناقب آن بسیار است و ما انشاءالله در تاریخ بزرگ خراسان بخش نیشابور در این مورد به تفصیل تحقیق و بررسی خواهیم کرد.
حاکم ابوعبدالله نیشابوری در کتاب مفاخر الرضا علیه‌السلام گوید: هنگامی که امام رضا وارد نیشابور شدند، در محله «فور» که اکنون در نزد مردم معروف است در خانه‌ای که آن را «پسندیده» می‌گفتند فرود آمد.
این منزل را از آن جهت پسندیده می‌گفتند که حضرت رضا علیه‌السلام آن را پسندید و در آن جا منزل کرد.
هنگامی که در این خانه نزول فرمودند در گوشه‌ای از حیات این خانه درختی کاشتند این درخت رشد کرد و بزرگ شد، و میوه داد.
این درخت بعد از این مورد توجه مردم قرار گرفت، و بیماران و دردمندان و علیلان و ناتوانان از هر طرف به این خانه روی می‌آوردند و از میوه این درخت استشفا می‌کردند، و جماعتی از برگ این درخت بهبودی یافتند و بسیاری از علیلان شفا پیدا کردند.
شیخ ابوجعفر صدوق رضوان الله علیه گوید: گفته شده که حضرت رضا علیه‌السلام وارد نیشابور شدند در محله‌ای به نام «فروبین» منزل کردند، و در آن منزل حمامی بود که امروز در شهر نیشابور آن را حمام رضا و یا «گرمابه رضا» گویند.
در آن خانه چشمه‌ای بود که آب آن خشک شده و جریان نداشت، حضرت دستور دادند چاه را بار دیگر باز کردند.
آب آن چاه بسیار زیاد شد و مردم حله از آن استفاده می‌کردند، جلو درب منزل حوضی درست کردند و چند پله برای آن ساختند و مردم از آن پله‌ها پائین رفته و از چشمه آب بر می‌داشتند.
حضرت رضا علیه‌السلام در یکی از روزها در این چشمه خود را شستند و در بالای آن نماز خواندند.
مردم نیشابور هنوز از آن حوض آب برمی‌دارند، و در آن محل نماز می‌گذارند.
علی بن عیسی اربلی گوید: در یکی از کتابها که اینک نام آن را به خاطر ندارم چنین نوشته بود: عمادالدین محمد بن ابی‌سعید بن عبدالکریم بن هوازن در محرم سال 596 روایت کرده که حاکم ابوعبدالله نیشابوری در تاریخ نیشابور گفته:
علی بن موسی الرضا علیهماالسلام هنگامی که وارد نیشابور شد در کجاوه‌ای قرار گرفته بود که ساز و برگ آن از طلا و نقره بود.
در این هنگام ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسی که از حافظان بزرگ حدیث و از رجال علم بودند، در وسط بازار جلو مرکب آن حضرت را گرفتند و گفتند: تو را به حق پدرانت و دودمان بزرگوارت چهره‌ی مبارک را برای ما باز کن و از پدرانت برای ما حدیثی نقل کن.
در این هنگام مرکب آن حضرت متوقف شد و سایبان برطرف گردید و دیدگان مسلمانان از جمال مبارک و طلعت روشن او منور گردید.
مردم همگان از جای خود برخاسته و به احترام آن جناب ایستاده بودند.
گروهی از مردم گریه می‌کردند و جماعتی فریاد هلهله و شادی برآورده بودند، و دسته‌ای جامه‌های خود را پاره می‌نمودند، و عده‌ای خود را به خاک افکنده بودند، و بعضی افسار استرش را می‌بوسیدند، و تعدادی سرهای خود را بلند کرده به جای آن جناب می‌نگریستند.
این ازدحام و غوغاء تا هنگام ظهر به طول انجامید، و اشک از دیدگان مردم جاری بود، فریادها خاموش شد.
در این وقت که سکوت همه جا را فراگرفت علماء و اهل فضل فریاد برآوردند: ای گروه مردم بشنوید و گوش فرا دهید و فرزند حضرت رسول را اذیت نکنید.
حضرت رضا (ع) حدیثی را املاء فرمودند، و در حدود بیست و چهار هزار نفر قلم در دست گرفته و حدیث را نوشتند، که از آن جمله ابوذرعه رازی و محمد بن اسلم بودند.
حضرت رضا (ع) فرمود: شنیدم از پدرم موسی بن جعفر، و او گفت: شنیدم از پدرم جعفر بن محمد، و او گفت: شنیدم از پدرم محمد بن علی، و او گفت: شنیدم از پدرم علی بن الحسین، و او گفت: شنیدم از پدرم حسین بن علی، و او گفت: شنیدم از پدرم علی بن ابی‌طالب و او گفت شنیدم از برادرم و پسر عمویم حضرت رسول علیهم‌السلام و او فرمود: شنیدم از جبرئیل و او گفت: شنیدم از حضرت رب العزة جل جلاله که فرمود: کلمه‌ی «لا اله الا الله» سنگر و دژ من است، هر کس در این حصن داخل گردد از عذاب من در آسایش است. [8].
استاد ابوالقاسم قشیری می‌گفت: این حدیث با همین سند برای بعضی از پادشاهان سامانی خوانده شد، و او دستور داد حدیث مزبور را با طلا نوشتند، و سپس وصیت کرد هنگامی که درگذشت این حدیث را در کفن او بگذارند.
هنگامی که آن مرد درگذشت او را در خواب دیدند، از او پرسیدند خداوند با تو چه معامله کرد؟ گفت: خداوند بواسطه تعظیم و تکریم این حدیث مرا آمرزید.
ابن‌جوزی گوید: هنگامی که حضرت رضا (ع) به نیشابور رسید علماء این شهر مانند: یحیی بن یحیی، و اسحاق بن راهویه، و محمد بن رافع، و احمد بن حرب و غیر آنها خدمت آن جناب رسیدند و از وی طلب حدیث کردند تا از روایات او تبرک جویند.
امام رضا (ع) مدتی در نیشابور اقامت نمودند، و سپس مأمون آن حضرت را به مرو فراخواندند.

 

 

حضرت رضا در ده سرخ

امام رضا (ع) از نیشابور برآمد، هنگامی که نزدیک «ده سرخ» رسید گفته شد: یابن رسول الله آفتاب به وسط السماء رسیده آیا نماز نمی‌گذارید؟
حضرت از مرکب فرود آمد و فرمود: برای من آب بیاورید، گفتند: همراه آب نداریم، امام رضا (ع) با دست خود زمین را شکافت، و از زمین آب جوشید و حضرت رضا با همراهان از آن آب وضو گرفتند و آن آب تا این زمان باقی است. [9].

 

 

امام رضا در رباط سعد

ابواحمد عبدالرحمان معروف به صفوان گوید: کاروانی از خراسان به طرف کرمان حرکت کرد، در بین راه دزدان راه را بر آنها بستند، از میان کاروانیان مردی را به گمان اینکه پول زیادی دارد گرفتند و او را مقید ساخته با خود بردند.
این مرد مدتی در دست آن دزدان گرفتار بود و مورد شکنجه و آزار قرار می‌گرفت.
راهزنان او را از این جهت اذیت می‌کردند تا وی محل پولهای خود را ابراز کند و بدین وسیله جان خود را از دست آنان نجات دهد.
دزدان او را در برف حبس کرده و آزارش می‌دادند، یکی از زنان راهزنها بر این مرد ترحم کرد و او را آزاد ساخت، این مرد از آن ناحیه فرار کرد، در اثر زجر و شکنجه لب‌ها و زبانش فاسد شده و از بین رفته بود، و قدرتش را از دست داده و توانائی نداشت سخن بگوید.
شخص مزبور از کرمان به خراسان مراجعه کرد و شنید حضرت رضا (ع) در نیشابور می‌باشد، این مرد در خواب دید که مردی به وی می‌گوید: فرزند رسول خدا اینک در خراسان است، و از وی چاره‌ی درد خود را بخواه، شاید وی داروئی به تو دهد و از این رنج رهائی پیدا کنی.
وی از خواب بیدار شد و فورا خود را به نیشابور رسانید.
هنگام ورود به نیشابور به او گفتند حضرت رضا (ع) از نیشابور بیرون شد، و اینک در رباط سعد است وی از نیشابور خود را به رباط سعد رسانید و خدمت امام رضا (ع) رسید و جریان کار را برای آن جناب شرح داد، و در ضمن از امام (ع) شفاء درد خود را طلب کرد.
حضرت رضا (ع) دستوراتی به او دادند و او عمل کرد و از آن مرض مزمن نجات یافت. [10].

 

 

حضرت رضا در سناباذ

عبدالسلام بن صالح هروی گوید: هنگامی که امام رضا (ع) وارد سناباذ شد به کوهی که از آن سنگ می‌تراشند تکیه کرد و فرمود: خداوندا مردم را از این کوه سود برسان و در غذاهائی که در ظرف‌های سنگی این کوه می‌پزند برکت قرار بده، سپس حضرت رضا (ع) فرمان دادند از این کوه برای آن حضرت نیز دیگ‌هائی بسازند.
برای آن جناب چند دیگ از کوه تراشیدند، و سپس وارد سناباذ شد و در منزل حمید بن قحطبه طائی نازل شد و وارد قبه هارون الرشید گردید.
امام علیه‌السلام با دست خود خطی در نزد قبر هارون کشید. و فرمود: من در این جا دفن خواهم شد، و زود است که شیعیان من در این جا رفت و آمد کنند، سپس روی خود را به طرف قبله کرد و دعائی را قرائت نمودند.
موسی بن سیار گوید: من با حضرت رضا علیه‌السلام بودم در هنگامی که به دیوارهای طوس رسید، من فریادی شنیدم و به طرف آن رفتم، در این هنگام جنازه‌ای را مشاهده کردم، وقتی که جنازه را مشاهده نمودم دیدم مولایم امام رضا پای خود را از رکاب خارج کرده و می‌خواهد از مرکب فرود آید، سپس به طرف جنازه آمدند و او را بلند کردند، و با کمال مهربانی آن جنازه را مشایعت کردند. [11].

 

 

حضرت رضا در سرخس

ابونصر احمد بن حسین گوید: از پدرم شنیدم می‌گفت: از جده‌ام شنیدم که می‌گفت از پدرم شنیدم هنگامی که امام رضا علیه‌السلام در زمان مأمون وارد نیشابور شد من مأمور خدمت‌گزاری و اداره‌ی کارهای او شدم، چون از نیشابور بیرون گردید من تا سرخس از وی مشایعت کردم.
پس از اینکه از سرخس بیرون شد در نظر داشتم تا مرو همراه او باشم، بعد از اینکه یک منزل از سرخس دور شدیم سر خود را از کجاوه بیرون کرد و فرمود: ای بنده خدا برگرد، تو وظائفت را درباره‌ی ما انجام دادی با ما نیکو معاشرت کردی و مشایعت حد معینی ندارد.
راوی گوید: عرض کردم به حق جدت مصطفی و مرتضی و مادرت حضرت زهرا علیهم‌السلام حدیثی برای من بگو تا دلم آرام گیرد، و من از خدمت شما برگردم.
فرمود: از من حدیث طلب می‌کنی در حالی که مرا از کنار قبر جدم رسول صلی الله علیه و آله بیرون آوردند و نمی‌دانم عاقبت کار من چه خواهد شد و این‌ها با من چگونه رفتار خواهند کرد.

 

 

ورود حضرت رضا به مرو

مرو در آن ایام از شهرهای بزرگ خراسان بود، و مرکز ایالت خراسان و دارالاماره مسلمین بود، و به علت اقامت مأمون در آن جا مرکز خلافت هم به شمار می‌رفت، فرمان‌ها از آن شهر به همه اطراف و اکناف صادر می‌شد، رجال سیاست از لشکری و کشوری در این جا مستقر بودند.
ابن‌حوقل در صورة الارض گوید: پس از اینکه مرو به دست مسلمانان گشوده شد مملکت ایران استقلال سیاسی خود را از دست داد، و مسلمانان در آنجا مستقر شدند و این شهر را لشکرگاه قرار دادند، و دولت بنی‌عباس از این شهر آشکار گردید، و در خانه آل ابوالنجم معیطی برای نخستین بار پارچه‌ها را سیاه کردند و پوشیدند.
شهر مرو از شهرستانهای بسیار قدیم است، و او را مرو شاه جهان می‌گفتند.
گفته می‌شود حصار و قلعه آن را طهمورث بنا کرده است، مرو در یک زمین مسطح بنا شده و اطراف آن بیابان و کویر است، و هیچ کوهی از آنجا دیده نمی‌شود.
در مرو سه مسجد هست، نخستین مسجدی که در آن جا ساخته شد همان مسجدی است که اکنون در درون شهر قرار دارد، و در آن نماز جمعه می‌خوانند.
پس از اینکه بر تعداد مسلمین افزوده شد مسجد دیگری که اینک به مسجد کهنه معروف است ساخته شد و در این زمان اهل حدیث در آن نماز می‌خوانند و بعد از این مسجد دیگری در دروازه ماخان ساخته شده.
گفته می‌شود که این مسجد و بازار و دارالامارة از بناهای ابومسلم مروزی است.
مؤلف گوید:
اخبار و فضائل مرو بسیار زیاد است، و ما انشاءالله در تاریخ بزرگ خراسان بخش مرو در این باره به تفصیل سخن می‌گوئیم، و اینک چند سطری که با بحث ما تناسب دارد ذیلاً یادداشت می‌کنیم:
در سال 182 هارون الرشید برای فرزندش مأمون از مردم بیعت گرفت و قرار شد پس از امین او خلیفه باشد، و همه خراسان را در اختیار او قرار داد و او را به حکومت این منطقه بزرگ منصوب کرد، مادر مأمون از باذغیس خراسان بود و او را «مرجم» می‌گفتند.
در سال 192 در خراسان انقلاب و اضطرابی پدید آمد و گروهی از مخالفین بنی‌عباس در اطراف نسا و باورد (کلات و درگز) بر علیه هارون قیام کردند.
هارون در این هنگام در شهر رقه در کنار فرات به عیش و عشرت مشغول بود پس از اینکه انقلاب خراسان را به هارون گزارش دادند وی سخت از این موضوع ناراحت و تصمیم گرفت برای سرکوبی این گروه خود به خراسان حرکت کند.
کارگذاران هارون و مشاورانش او را از سفر خراسان منع کردند، هارون در این ایام مختصر کسالتی هم داشت و از این جهت هم حرکت او را تجویز نمی‌کردند و لیکن او به سخنان مشاوران خود اعتنائی نکرد و عازم خراسان شد.
هارون بیم داشت اگر خود برای سرکوبی مخالفین حرکت نکند ممکن است مأمورین او در خراسان به موضوع چندین توجهی نکنند، و دامن اغتشاشات به سایر اماکن و نواحی برسد، و برای او دردسرهای بزرگی به وجود آورد.
هارون در حالی که مریض بود از رقه بیرون شد، و بدون توقف در بغداد از طریق همدان و ری عزم خراسان کرد.
هارون از ری راه سمنان، دامغان، بسطام، سبزوار، نیشابور به طوس رسید و در این ناحیه مرض او شدت کرد و جان سپرد و در باغ حمید بن قحطبه طائی طوسی به خاک سپرده شد.
پس از مرگ هارون در لشکرگاه برای فرزندش امین که در بغداد بود بیعت گرفتند، رجاء بن خادم رداء و مهر و عصای مخصوص خلافت را که هارون با خود داشت از خراسان برگرفت در مدت دوازده روز از طوس خود را به بغداد رسانید و تسلیم امین کرد.
امین پس از اینکه از مرگ پدر مطلع شد روز جمعه برای مردم بغداد نماز جمعه خواند، و سپس خطبه انشاء کرد و در ضمن آن مرگ پدر خود را به اطلاع آنان رسانید.
اهالی بغداد بار دیگر با وی بیعت کردند، امین مردی عیاش و زن‌باز بود، از آداب و رسوم کشورداری و تدبیر امور بی‌اطلاع بود، و عمر خود را با خوانندگان و نوازندگان گذرانده و علم و دانش و فضل و کمالی نداشت، و برای احراز عنوان خلافت لایق نبود.
امین پس از اینکه بر اریکه خلافت مستقر شد برای برادرش مأمون در خراسان نوشت که باید در خطبه‌ها نام فرزندش موسی را بر خود مقدم دارد.
مأمون از این موضوع برآشفت و به سخنان امین توجهی نکرد قاصد امین از خراسان برگشت و گزارش داد که مأمون پیشنهاد وی را نپذیرفته است.
امین در خشم شد و دستور داد نام مأمون را از ولایت‌عهدی برانداختند، و برای فرزندش موسی که طفلی شیرخوار بود بیعت گرفتند، و مردم هم طوعا و کرها با فرزندش بیعت کردند.
امین فرزند خود را به الناطق بالحق ملقب ساخت، و این نخستین باری بود که یک کودک شیرخوار به عنوان ولایت‌عهدی انتخاب می‌شد.
هنگامی که مأمون از این جریان‌ها اطلاع پیدا کرد و دانست برادرش او را از ولایت‌عهدی عزل کرده است، نام خود را به عنوان امام المؤمنین نوشت، و اختلافات بین این دو برادر آشکار گردید، و جنگ‌های شدیدی آغاز شد.
امین علی بن عیسی بن ماهان را با لشکری مجهز و مکمل به طرف خراسان فرستاد، و به علی بن عیسی فرمانده لشکر خود دستور داد هرگاه مأمون غالب شد او را با قید طلائی مقید ساخته و با خود به بغداد بیاورد.
لشکریان امین با وضع خاصی از بغداد حرکت کردند و راه خراسان را در پیش گرفتند.
مأمون نیز طاهر بن حسین خزاعی یوشنجی را که معروف به «ذوالیمینین» بود با لشکری گران از خراسان به طرف عراق فرستاد تا جلو لشکریان امین را بگیرند.
این دو لشکر در ری به هم رسیدند و جنگ شدیدی میان آنها درگرفت، و در نتیجه لشکر بغداد شکست فاحشی خورد و علی بن عیسی بن ماهان فرمانده آنها در جنگ کشته شد و آن لشکر انبوه از هم پراکنده گشت.
طاهر بن حسین پس از این پیروزی سر علی بن عیسی را از بدن جدا کرده و برای مأمون در خراسان فرستاد، و خود راه بغداد را در پیش گرفت، و بدون هیچ مانعی خود را به بغداد رسانید و شهر را محاصره کرد.
محاصره بغداد مدت پانزده ماه طول کشید، و خرابی زیادی به این شهر بزرگ وارد آمد.
سرانجام با استعمال منجنیق و آتش‌افروزی با نفط بغداد فتح شد.
لشکریان بغداد با قهر و غلبه وارد بغداد شدند، اطرافیان امین از پیرامون او پراکنده شدند، و همه اشراف و بزرگان بغداد به مأمون ملحق شدند و امین با مادر و یارانش از دارالاماره بیرون شد و در شهری که منصور عباسی در نزدیک بغداد ساخته بود مستقر گردید.
سرانجام تمام غلامان و خواص ش او را ترک گفته و خود با تنی چند در قصر منصور محصور شد، و در آن جا نیز دست از هوسبازی بر نمی‌داشت.
طاهر بن حسین امر کرد مدینه منصور را محاصره کردند، پس از مدتی کشمکش آنجا را از دست امین گرفتند.
طاهر دستور داد امین را تعقیب کنند، کارگذاران وی امین را در زورقی زرین که در میان دجله به صید ماهی مشغول بود دستگیر نمودند و در اطاقی او را حبس کردند.
هنگام شب گروهی از لشکریان طاهر به اطاق او وارد شدند و او را با شمشیر قطعه قطعه کردند، و سرش را از تن جدا کرده نزد طاهر بردند.
طاهر فرمان داد سر امین را بالای دیوار یکی از باغها نصب کردند و فریاد زدند این سر امین است، و جسد بی‌سر او را نیز در کوچه و بازار بر روی زمین می‌کشیدند.
سپس طاهر سر امین را با ردا و مهر و چوبدستی خلافت برای مأمون به خراسان فرستاد، و مأمون امر کرد سر او را بالای سر در دارالاماره نصب کردند، تا بر همگان معلوم گردد که وی کشته شده و لشکریانش در عراق پیروز گردیده‌اند.
مأمون امر کرده بود که مردم بیایند و آب دهان خود را بر سر بریده شده امین بریزند و او را لعنت کنند.
پس از قتل امین اوضاع و احوال کشور پهناور هارون درهم ریخت و گردنکشانی در حجاز، عراق، شام، خوزستان و فارس پیدا شدند و از موقعیت روز استفاده کرده و هر کدام ادعائی برای خود داشتند و حکومت بنی‌عباس و مأمون در حال تزلزل بود.
مأمون چاره‌ای نداشت جز اینکه حضرت رضا (ع) را که در آن عصر محبوب‌ترین فرد زمان و مورد توجه جامعه اسلامی بود به خراسان فراخواند و او را به عنوان خلافت و یا ولایتعهدی انتخاب کند، شاید بدین وسیله اوضاع و احوال آرام شده و بتواند مخالفین را سر جای خود بنشاند.
مأمون با مقدماتی که تهیه دیده بود حضرت رضا (ع) را به مرو رسانید، و در هنگام ورود آن جناب استقبال باشکوهی از آن حضرت به عمل آورد، و در تعظیم و تکریم او بسیار کوشید.
در هنگام اقامت آن جناب در مرو حوادثی میان حضرت رضا و مأمون اتفاق افتاد، و مجالس زیادی با متکلمین و ارباب دیانات و اصحاب مقالات تشکیل شد و ما همه این مطالب را در کتب و ابواب مربوطه ذکر کرده‌ایم.

 

 

پی نوشت
[3] این روایت را در کتاب امامت تحت شماره 369 نقل کرده‌ایم.
[4] به کتاب امامت حدیث شماره 221 و 236 مراجعه شود.
[5] به کتاب امامت حدیث شماره‌ی 263 مراجعه شود.
[6] به کتاب امامت حدیث شماره 275 مراجعه شود.
[7] به کتاب امامت حدیث شماره 291 مراجعه شود.
[8] به کتاب توحید حدیث شماره 63 و کتاب امامت حدیث شماره‌ی 340 مراجعه شود.
[9] یعنی زمان صدوق.
[10] به کتاب امامت شماره‌ی 283 مراجعه شود.
[11] به کتاب امامت حدیث شماره‌ی 270 و 339 مراجعه شود.
 

 

منبع : قائمیه اصفهان