وقایع بین حضرت امام رضا (ع) و مأمون
نویسنده : Admin | تاریخ : جمعه 25 تیر 1395
ارسال شده در : امام رضا (ع)
1- یاسر خادم و ریان بن الصلت گویند: پس از اینکه مأمون بر اوضاع و احوال مسلط شد و برادرش امین کشته گردید نامهای برای حضرت رضا (ع) نوشت و از آن جناب دعوت کرد که به خراسان تشریففرما شوند، حضرت رضا (ع) به جهات و عللی از این پیشنهاد استقبال نکردند.
مأمون بار دیگر درخواست خود را تکرار کرد و اصرار نمود که باید به طرف خراسان حرکت کند، حضرت رضا چون اصرار مأمون را در این مورد مشاهده کرد دانست که وی دست بردار نیست، و ناچار درخواست او را اجابت کرد و عازم سفر خراسان گردید.
مأمون از آن جناب خواست که از طریق بصره و اهواز و فارس به خراسان بیایند و از طرق کوفه و بغداد و قم عبور نکنند.
حضرت رضا (ع) پس از اینکه وارد مرو شد مأمون پیشنهاد کرد که خلافت را بپذیرد امام رضا به شدت با این تقاضا مخالفت نمود.
مأمون گفت: پس ولایتعهدی را قبول کن، حضرت فرمود با شروطی این را میپذیرم.
مأمون گفت: شروط شما چیست؟
امام رضا فرمود: شرط من این است که در هیچ امری از امور سیاستی و حکومتی مداخله نکنم، و در عزل و نصب حکام و فرمانداران دخالتی نداشته باشم و از اوامر و نواهی برکنار باشم.
مأمون شروط را پذیرفت.
یاسر گوید: در یکی از اعیاد مأمون به امام رضا (ع) گفت: اینک روز عید است، سوار شوید و امامت نماز عید را به عهده گیرید، و برای مردم خطبه عید را بخوانید.
حضرت رضا در جواب مأمون فرمود خود میدانی که من پیشنهاد شما را با شروطی پذیرفتم و یکی از آن شرطها عدم شرکت در این گونه مراسم است.
مأمون بار دیگر پیام فرستاد من در نظر دارم مردم مطمئن گردند و دل آنان به تو مایل شده و فضل تو را بشناسند.
مأمون با سماجت تمام انجام این عمل را از آن جناب خواستار شدند، حضرت فرمود من دوست دارم که مرا از این کار معذور بدارید و اگر چنانچه اصرار داری من مانند جد خود رسول خدا (ص) نماز عید را خواهم خواند.
مأمون گفت: هر طور که در نظر داری انجام بده.
یاسر گوید: هنگامی که اعلام شد حضرت رضا برای نماز عید به مصلی تشریف میبرند، مردم مرو در کنار راهها نشستند و منتظر تشریف فرمائی آن جناب شدند.
زنان و کودکان پشت بامها در انتظار مقدم او بودند، تمام فرماندهان لشکر و رجال کشور از هر صنف و طبقه درب منزل امام علیهالسلام اجتماع کردند و انتظار بیرون شدن آن جناب را داشتند.
هنگامی که آفتاب روز عید طلوع کرد حضرت رضا علیهالسلام غسل کرد و عمامه سفیدی بر سر مبارک گذاشت یک طرف آن را روی سینه و طرف دیگر را پشت سر افکند، و جامههای خود را تا زانو بالا زد، سپس به همه غلامان و کارگزاران و خدمتکاران خود فرمان داد تا آنان نیز چنین کنند.
پس از این عصای مخصوصی به دست گرفت و از منزل خارج شد.
یاسر گوید: هنگامی که حضرت حرکت کرد ما هم دنبال او به راه افتادیم، امام علیهالسلام سر مبارک خود را به طرف آسمان بلند کرد و چهار مرتبه تکبیر گفت، ما خیال کردیم که آسمانها و در و دیوارها در جواب او تکبیر میگویند.
همه فرماندهان لشکر و افسران و رجال و طبقات مختلف کشور و شخصیتهای مقیم مرو با ساز و برگهای خود در کمال آرامش و زینت ایستاده بودند.
هنگامی که حضرت رضا علیهالسلام و همراهان او با این هیئت مخصوص وارد میدان مقابل منزل شدند، اندکی درب منزل توقف کردند چهار مرتبه گفتند: «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام و الحمد لله علی ما أبلانا».
همه همراهان این ذکر را با صدای بلند قرائت کردند.
یاسر گوید: در این هنگام چنان ضجه و شیونی از مردم بلند شد، که گویا در و دیوار شهر مرو تکان میخورد، و مردم از دیدن آن حضرت هم چنان فریاد بر میآوردند.
رجال مملکت و بزرگان لشکر چون مشاهده کردند حضرت رضا پابرهنه حرکت میکند، آنان نیز از مراکب خود پائین آمده و کفشهای خود را به دور افکندند و پای برهنه به راه خود ادامه دادند.
حضرت رضا علیهالسلام هر ده قدم که حرکت میکردند یک بار توقف میکردند و سه مرتبه تکبیر میگفتند، و ما چنان میپنداشتیم که زمین و آسمان و در و دیوار با وی همآواز میشوند، و فریاد شیون و ناله از شهر مرو برآمد، جریان امر به مأمون گزارش شد و او از اوضاع و احوال مطلع گردید.
فضل بن سهل ذوالریاستین به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین اگر علی بن موسی الرضا با همین وضع و هیئت خود را به مصلی برساند مردم مفتون و شیفته او میگردند، صلاح در این است که از وی بخواهی تا از رفتن به مصلی خودداری کند.
مأمون فرستاد و از آن حضرت درخواست کرد به منزل برگردد، امام رضا نیز لباسها و کفش خود را پوشید و سوار شد و به اقامتگاه خود بازگشت.
2- یاسر خادم گوید: هنگامی که مأمون از خراسان خارج شد و به طرف بغداد حرکت کرد، فضل بن سهل را نیز با خود داشت، و ما هم به اتفاق حضرت رضا علیهالسلام همراه آنها بودیم.
نامه از حسن بن سهل برای برادرش فضل بن سهل رسید، وی در نامه خود نوشته بود که من حوادث سال جاری را از نظر علم نجوم مورد بررسی قرار دادم، و دریافتم که در یکی از ماههای سال جاری حرارت آهن و آتش شما را فراخواهد گرفت.
صلاح در این است که تو و امیرالمؤمنین و علی بن موسی الرضا همین امروز وارد حمام شوید و حجامت کنید و خون بدست خود بریزید تا از نحوستی که در انتظار تو هست نجات پیدا کنی.
فضل بن سهل این موضوع را برای مأمون نوشت و از وی درخواست کرد که این جریان را از حضرت رضا علیهالسلام نیز بپرسد، و اطمینان حاصل کند، مأمون قضیه را از آن حضرت پرسید.
امام رضا علیهالسلام برای مأمون نوشت: که شما و فضل بن سهل فردا وارد حمام نشوید.
مأمون بار دیگر نامه را برای امام علیهالسلام فرستاد، و حضرت بار دیگر تأکید کردند که شما وارد حمام نشوید، من شب گذشته جدم رسول خدا صلی الله علیه و اله را در خواب دیدم فرمودند: فردا وارد حمام نگردید و نظرم این است که شما و فضل هم از رفتن به حمام خودداری کنید.
مأمون برای حضرت رضا علیهالسلام نوشت: به راستی سخن گفتی و جدت نیز درست فرموده است، من فردا وارد حمام نخواهم شد، و لیکن فضل بن سهل خود داناتر است.
یاسر گفت: هنگامی که آفتاب غروب کرد و شب همه جا را فراگرفت، حضرت رضا فرمودند: بگوئید به خداوند پناه میبریم از شر و فسادی که در این شب نازل خواهد شد، و ما نیز این ذکر را ادامه دادیم.
هنگام صبح پس از اینکه امام رضا نماز بامداد را خواندند. فرمودند: پشت بام بروید ببینید چه خبر است.
یاسر گوید: من پشت بام رفتم صدای شیونی شنیدم، مدتی گوش فرا دادم مشاهده کردم مأمون از در مخصوصی که منزل او را به منزل حضرت رضا ارتباط میداد وارد شد و خود را به امام علیهالسلام رسانید، و گفت: ای سید من مرگ فضل بن سهل را به تو تسلیت میگویم.
فضل به سخنان ما توجهی نکرد و داخل حمام شد، گروهی با شمشیرهای برهنه بر او وارد شدند، و او را کشتند و سه نفر از کشندگان او را که یکی از آنها پسر خاله فضل بن ذیالقلمین است بازداشت نمودهاند.
راوی گوید: فرماندهان لشکر با افراد تحتنظر خود و همچنین طرفداران فضل بن سهل درب خانه مأمون اجتماع کردند و فریاد زدند مأمون وی را فریب داده و دستور داده ناگهان بر او بریزند و وی را بکشند، ما اینک آمدهایم انتقام او را از مأمون بگیریم.
این جماعت در نظر داشتند خانه مأمون را آتش بزنند.
مأمون به حضرت رضا علیهالسلام گفتند: ای سید من از این مردم بخواه از در خانه من متفرق شوند.
یاسر گفت: ابوالحسن رضا خود سوار شد و به من فرمودند شما هم سوار شوید ما سوار شدیم به اتفاق آن حضرت از منزل خارج شدیم، پس از اینکه در مقابل مردم قرار گرفت خطاب به انبوه جمعیت فرمود: متفرق شوید، یاسر گوید: آن جمعیت بلافاصله متفرق شدند.
3- ابوالصلت هروی گوید: مأمون به حضرت رضا علیهالسلام گفت: ای فرزند رسول خدا من علم و دانش و فضل و زهد و ورع و عبادت تو را میدانم و تو را برای خلافت از همگان شایستهتر میدانم.
حضرت رضا سلام الله علیه فرمود: من به عبادت و پرستش پروردگار افتخار میکنم. و با زهد در دنیا امیدوارم خداوند مرا از شرور دنیا نجات دهد، و با ورع و پرهیزکاری و دوری از محرمات امید رستگاری دارم، و با تواضع و فروتنی آرزوی مقام بلند در نزد خداوند را دارم.
مأمون گفت: من در نظر دارم خود را از خلافت خلع کرده و تو را به جای خود بگذارم.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: اگر این خلافت حق تو است و خداوند آن را برای تو مقرر کرده است، بنابراین جایز نیست خود را از آن خلع کنی و لباسی که خداوند بر بدن تو پوشانیده از خود دور کنی و در بدن دیگری بپوشانی و اگر چنانچه خلافت حق تو نیست. حق نداری آن را به دیگری واگذار کنی.
مأمون گفت: ای فرزند رسول خدا باید پیشنهاد مرا قبول کنی.
امام رضا علیهالسلام فرمود: من با طوع و رغبت قبول نخواهم کرد، مأمون چند روز سخنان خود را تکرار کرد، هنگامی که مأمون متوجه شد حضرت رضا پیشنهاد خلافت را نمیپذیرد و کاملا مأیوس شد، گفت: پس اکنون ولایتعهدی مرا بپذیر، و مقام خلافت بعد از من به تو تعلق گیرد.
حضرت رضا فرمود: به خداوند سوگند پدرم از پدرانش از امیرالمؤمنین علیهمالسلام و او از حضرت رسول صلی الله علیه وآله روایت میکند که من قبل از تو مسموم و مقتول میگردم و از دنیا میروم، فرشتگان آسمان و زمین بر من گریه خواهند کرد و من در کنار هارون در زمین غربت دفن خواهم شد.
مأمون از شنیدن این سخنان گریه کرد و گفت: یابن رسول الله کدام کس تو را خواهد کشت و تا من زنده هستم هیچ کس قدرت ندارد به تو اسائه ادب کند، و یا زیانی برساند.
امام علیهالسلام فرمود: اگر بخواهم میتوانم بگویم کدام شخص مرا خواهد کشت.
مأمون گفت: یابن رسول الله تو با این سخنان میخواهی شانه از زیر بار مسئولیت خالی کنی و پیشنهاد مرا نپذیری، تا مردم بگویند علی بن موسی زاهد است و طالب دنیا و مقام آن نیست؟!!
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: به خداوند سوگند از هنگامی که خداوند مرا آفریده است دروغ نگفتهام، و من برای رسیدن به دنیا در دنیا زهد نورزیدهام، و من میدانم تو از این پیشنهاد چه نظری داری.
مأمون گفت: چه نظری دارم، حضرت فرمود: آیا امان دارم حقیقت را بگویم و نیتت را فاش کنم، مأمون گفت: هر چه میخواهی بگو من تو را امان دادم.
امام رضا علیهالسلام فرمود: مقصودت این است که مردم بگویند علی بن موسی در دنیا به حقیقت زهدی نداشته بلکه چون دنیا از وی روگردان بوده او هم خود را زاهد نشان میداده است، و اینک مشاهده میکنید چگونه ولایتعهدی را پذیرفته و میخواهد راه وصول به خلافت را برای خود هموار سازد.
مأمون در خشم شد و گفت تو با این سخنان مرا همواره ناراحت میکنی، و اگر پیشنهاد مرا نپذیری گردنت را خواهم زد.
حضرت رضا (ع) فرمود: خداوند مرا نهی کرده تا خود را در مهلکه و خطر اندازم، و اگر چنین است هر کاری میخواهی انجام بده، و من این پیشنهاد را قبول میکنم مشروط بر اینکه در عزل و نصب امرا و حکام دخالتی نداشته باشم و قانونی را نقض نکرده و سنتی را از بین نبرم و همواره به عنوان مشاور باشم.
مأمون راضی شد و آن حضرت را به عنوان ولایتعهدی برگزید در صورتی که امام از این جریان کراهت داشت.
4- محمد بن عرفه گوید: به حضرت رضا (ع) عرض کردم: یابن رسول الله چه چیز تو را واداشت که ولایتعهدی مأمون را قبول کنی. فرمود: چه چیز جدم را واداشت تا در شورائی که عمر تشکیل داده بود شرکت کند؟
5- عبدالسلام بن صلاح هروی گوید: به خداوند سوگند علی بن موسی الرضا علیهماالسلام با میل و رغبت قبول ولایتعهدی نکرد، و او را با جبر و اکراه از مدینه بیرون کردند و از طریق بصره و فارس به مرو بردند.
6- موسی بن سلمه گوید: با محمد بن جعفر در خراسان بودیم، شنیدم فضل بن سهل ذوالریاستین در یکی از روزها که از منزل مأمون خارج میشد میگفت: من امروز چیز شگفتی به نظرم رسید، از من بپرسید چه دیدم؟
گفتند بگو چه دیدی؟
گفت: دیدم امیرالمؤمنین به علی بن موسی الرضا میگفت: تصمیم دارم امارت مسلمین را در اختیار تو بگذارم، و اختیارات خود را به تو تفویض کنم، و دیدم علی بن موسی پیشنهاد او را قبول نمیکرد و میگفت تو را به خدا دست از من بدار و من طاقت و قوت این کار را ندارم، چطور این خلافت ضایع شده و به جائی رسیده که به همدیگر تعارف میکنند.
7- هارون فروی گوید: هنگامی که بیعت مأمون به حضرت رضا (ع) به عنوان ولایتعهدی به مدینه رسید، عبدالجبار بن سعید مساحقی برای مردم خطبه خواند و در ضمن خطبه گفت: آیا میدانید ولیعهد شما کیست؟ گفتند: نمیدانیم.
گفت: علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام به عنوان ولایتعهدی انتخاب شد و سپس گفت:
سبعة آباءهم ماهم؟
هم خیر من یشرب صوب الغمام
8- ابراهیم بن عباس گوید: هنگامی که مأمون برای حضرت رضا (ع) بیعت گرفت، امام رضا به او گفت: نصیحت و راهنمائی و ارشاد تو بر من واجب است، و مکر و خیانت و غش برای مؤمن جایز و روا نیست، عموم مردم از این عمل تو راضی نیستند، و خواص یاران تو از کارهائی که در مورد فضل بن سهل انجام دادهای رضایت ندارند، نظر من این است که ما را از دستگاه خود دور کنی تا کارهای تو بر وفق مرادت پیش رود.
ابراهیم گوید: به خداوند سوگند همین نصیحت و اندرز موجب شهادت آن جناب شد.
9- ابن عبدون از پدرش روایت میکند: هنگامی که مأمون با حضرت رضا (ع) بیعت کرد، او را در کنار خود نشانید، عباس خطیب برخاست و خطبه خواند و بسیار فصیح و نیکو سخن گفت، و در پایان سخنان خود این بیت را انشاد کرد:
لابد للناس من شمس و من قمر
فانت شمس و هذا ذلک القمر
10- محمد بن اسحاق گوید: چون بیعت امام رضا (ع) انجام گرفت، مردم پیرامون آن جناب اجتماع کردند و تبریک گفتند، حضرت رضا به آن جماعت اشاره کردند سکوت کنید، پس از اینکه مردم سکوت کردند و همه در جای خود آرام گرفتند فرمود:
به نام خداوند بخشنده مهربان، ستایش مخصوص خداوندی است که هر چه اراده فرماید انجام میدهد، کسی نمیتواند از فرمان او سرپیچی کند، و حکم او را رد نماید، خداوندی که خیانت دیدگان را مشاهده میکند، و اسرار دلها را میداند، رحمت پروردگار و تحیات خداوند بر محمد و آل پاک و پاکیزه او باد.
من که علی بن موسی بن جعفر هستم میگویم: امیرالمؤمنین مأمون که خداوند او را به رستگاری توفیق دهد، و به راه خیر و سعادت ارشاد فرماید حقوق ما را که دیگران نشناخته بودند شناخت، پیوندهای خویشاوندی را که دیگران قطع کرده بودند بار دیگر به هم پیوست، و افرادی را که از ترس جان ناراحت بودند در امن و آسایش قرار داد، بلکه آنان را زنده ساخت در حالی که تلف شده بودند، و گروهی را که فقیر شده بودند بینیاز نمود.
مأمون این کارها را برای طلب خشنودی خداوند انجام داد، و از خداوند پاداش میخواهد، و پروردگار جزا و پاداش شاکرین را میدهد و اجر نیکوکاران را از بین نمیبرد، وی ولایتعهدی و خلافت را در اختیار من قرار داده که اگر پس از وی زنده باشم خلافت و امارت حق من خواهد بود.
هر آن کسی که پیمانها را از هم متلاشی کند و رشتههای محبت و مودت و پیوندها را از هم بگسلد احترامات خود را از بین برده و حقوق خود را که بر گردن دیگران داشته ضایع کرده است.
هر کسی که بر امام خود ستم روا بدارد، و احترام اسلام را از بین ببرد، خودبخود موقعیتهای اجتماعی خویشتن را در معرض هلاکت قرار داده است، گذشتهها بر همین منوال بوده و مسلمانان احترام امام خود را نگهداشته و عهد و پیمانهای خود را نقض نمیکردند.
و اگر چنانچه از امام گاهی لغزشی سر بزند باید صبر داشته باشند، و اگر ضرری از او برای آنها پدید آمد اعتراضی به او نداشته باشند.
زیرا اگر صبر و شکیبائی نباشد و برای اندک لغزشی با امام مخالفت گردد در جامعه مسلمین پراکندگی و دو دستگی پدید خواهد آمد، و رشتههای مودت در بین مسلمانان گسسته و یا پاره میگردد، هنوز ریشههای عصر جاهلیت از بین نرفته، و منافقین در انتظار فرصت هستند و مترصدند که نقطه ضعفی بدست آورند و بر جامعه اسلامی حمله آورند.
من نمیدانم بعد از این بر سر من و شما چه خواهد آمد فرمان در دست خداوند است و او است که به حق حکم میکند و بین حق و باطل را با بهترین وجهی از هم جدا میسازد.
11- حسن بن جهم گوید: از پدرم شنیدم میگفت: هنگامی که مأمون با حضرت رضا (ع) به عنوان ولایتعهدی بیعت کرد بالای منبر قرار گرفت و گفت: ای مردم شما با علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام بیعت کردید، به خداوند سوگند اگر این نامها بر افراد کر خوانده شود گوش آنان شنوا خواهد شد و به اذن خداوند بهبودی حاصل خواهد کرد.
12- عبیدالله بن عبدالله بن طاهر گوید: فضل بن سهل مأمون را وادار کرد تا برای تقرب به خداوند متعال و صله رحم با علی بن موسی الرضا بیعت کند و او را به عنوان ولایتعهدی انتخاب نماید، تا بدین وسیله گناه پدرش رشید را که دربارهی پدرش مرتکب شده بود بزداید.
مأمون رجاء بن ابیالضحاک و یاسر خادم را به حجاز فرستاد تا محمد بن جعفر و علی بن موسی الرضا را از مدینه به خراسان بیاورند و این قضیه در سال دویست هجری اتفاق افتاد.
هنگامی که علی بن موسی به مرو رسید، مأمون او را به عنوان ولایتعهدی برگزید و حقوق یکساله لشکریان را پرداخت، و موضوع ولیعهدی او را به همه اطراف و اکناف نوشت، و او را به «رضا» نامگذاری کرد.
مأمون امر کرد نام علی بن موسی را در درهم و دینار سکه زدند، و مردم لباس سیاه را ترک گفته و جامهی سبز بپوشند. وی دختر خود امحبیب را به حضرت رضا و دختر دیگرش را به فرزندش محمد بن علی تزویج کرد.
مأمون پوران دختر حسن بن سهل را توسط فضل بن سهل تزویج کرد.
تمام این امور در یک روز انجام گرفت، و مأمون نمیخواست بیعت او با حضرت رضا سرانجامی بگیرد، و آن جناب بعد از او به عنوان خلافت جای او قرار گیرد.
صولی گوید: این حدیث از چند جهت مورد قبول است و من صحت آن را تصدیق میکنم، و عون بن محمد نیز این حدیث را از فضل بن سهل نوبختی و همچنین از برادرش نقل کرده است.
صولی گوید: هنگامی که مأمون بیعت با علی بن موسی را انجام داد، گفتم: من اکنون باطن مأمون را آزمایش میکنم تا بدانم وی از این موضوع تا چه اندازه راضی است، آیا واقعا او میخواهد بیعت به آخر برسد و علی بن موسی به خلافت برسد، و یا تظاهر و فریبکاری دارد.
صولی نامهای برای مأمون نوشت و به وسیله یکی از نزدیکان مأمون که با صولی ارتباط نزدیک داشت و همواره از اسرار مأمون وی را مطلع میداشت برای او فرستاد.
صولی در نامه خود به مأمون نوشت که: ساعت و روزی که فضل بن سهل برای اخذ بیعت انتخاب کرده از نظر علم نجوم چندان مبارک نیست، و ممکن است این ساعت برای علی بن موسی عواقب خوشی نداشته باشد، و من لازم دانستم که امیرالمؤمنین از این موضوع مطلع باشند.
مأمون در جواب صولی نوشت: هرگاه نامه مرا خواندی آن را به من برگردان، به جان خودت باید این نامه را به کسی نشان ندهی، و نباید فضل بن سهل از نظر خود برگردد، و اگر چنانچه وی از نظر خود عدول کرد معلوم میگردد تو او را از این موضوع باز داشتهای و گناه متوجه تو خواهد شد، و تو را عقوبت خواهم کرد.
صولی گوید: دنیا در نظرم تنگ شد و آرزو کردم کاش این نامه را برای او نمینوشتم، بعد از این جریان دریافتم که فضل بن سهل از موضوع مطلع شده و تصمیم گرفته است ساعت و روز معین را تغییر دهد، فضل از علم نجوم و ستارهشناسی اطلاع فوقالعادهای داشت.
صولی گوید: من از این تصمیم فضل ناراحت شدم و به جان خود از مأمون ترسیدم: سوار شدم و نزد فضل بن سهل رفتم، و گفتم: میدانی که در آسمان ستارهای مبارکتر از مشتری نیست؟
گفت چنین است که میگوئی.
گفتم پس از تصمیم خود منصرف نشوید، او هم از عقیده خود برنگشت و بیعت همان طور که مأمون در نظر داشت انجام گرفت و از ترس او نتوانستیم وقت آن را تغییر دهیم.
13- ابراهیم بن هاشم گوید: یاسر خادم هنگامی که با مأمون از خراسان برگشت تمام اخبار حضرت رضا علیهالسلام را با مأمون از آغاز ورود به خراسان تا هنگام شهادت برایم نقل کرد.
14- ریان بن صلت و محمد بن عرفه و صلاح بن سعید راشدی که همه حاملان اخبار حضرت رضا علیهالسلام بودند گفتند: پس از اینکه امین کشته شد و مأمون بر اوضاع و احوال مسلط شد برای حضرت رضا نوشت و او را به خراسان فراخواند.
امام رضا علیهالسلام به عللی پیشنهاد او را نپذیرفت، مأمون با اصرار و لجاجت دعوت خود را تکرار میکرد، پس از اینکه امام متوجه شد مأمون دست از او برنمیدارد از مدینه منوره بیرون شد، و در این هنگام فرزندش ابوجعفر جواد هفت سال داشت.
مأمون برای آن جناب نوشت از طریق کوفه و قم مسافرت نکند و از طریق بصره و اهواز و فارس به مرو بیاید.
هنگامی که امام علیهالسلام وارد مرو شد مأمون گفت: باید خلافت را قبول کنی، حضرت رضا علیهالسلام از پذیرفتن خلافت خودداری کرد، و در این موضوع میان آنان گفتوگوهائی شد.
و این مباحثات و مذاکرات مدت دو ماه طول کشید از مأمون اصرار و از امام رضا انکار بود، پس از اینکه خلافت مورد پذیرش واقع نشد پیشنهاد پذیرش ولایتعهدی را نمود و حضرت با شروطی پذیرفت.
راویان گویند: علی بن موسی نوشت: من ولیعهدی را میپذیرم مشروط بر اینکه امر و نهیی نداشته باشم و قانونی را تغییر نداده و در امور قضائی مشارکت نکنم.
مأمون درخواستهای آن جناب را پذیرفت، و سپس والیان و قاضیان و فرماندهان لشکر و گارد مخصوص او و همچنین فرزندان و اولاد عباس با آن حضرت بیعت کردند.
گروهی از رجال حکومت در این مورد با مأمون مخالفت کردند، و مأمون با دادن اموال زیاد آنها را راضی کرد و فقط سه نفر از فرماندهان لشکر از مخالفت خود دست برنداشتند، و آنان عبارت بودند از:
عیسی جلودی، و علی بن ابیعمران. و ابویونس. این سه نفر با حضرت رضا علیهالسلام بیعت نکردند و مأمون آنها را حبس کرد.
هنگامی که بیعت امام رضا علیهالسلام پایان پذیرفت، مأمون این موضوع را به همه شهرها و ولایات اطلاع داد، و نام آن جناب را در درهم و دینار سکه زد، و در منابر به نام او خطبه خواندند، و مأمون اموال زیادی را بین مردم انفاق کرد.
در یکی از اعیاد مأمون دنبال حضرت رضا علیهالسلام فرستاد و از آن حضرت درخواست کرد سوار شود و به مصلی برود و برای مردم نماز عید بخواند تا دلهای مردم از موضوع ولایتعهدی آن جناب اطمینان حاصل کند و فضل و کمال و علم و دانش او بر همگان مسلم شود.
امام رضا علیهالسلام در جواب مأمون فرمود من با تو پیمان بستم که در هیچ امری از امور شرکت نکنم.
مأمون گفت: مقصودم از این پیشنهاد این است، که دل مردم و لشکریان و سربازان مخصوصم مطمئن شود و آنها مقام و موقعیت تو را درک کنند، و فضیلتی را که خداوند به تو عطاء کرده است بشناسند.
مأمون همواره سخن خود را تکرار میکرد و در قبول پیشنهادش اصرار میورزید.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: اگر از این موضوع درنگذری نماز عید را مانند جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و جدم امیرالمؤمنین انجام خواهم داد.
مأمون گفت: هر طور که نظر داری انجام بده و به هر طریقی که دوست داری به طرف مصلی حرکت کن، وی دستور داد تا فرماندهان لشگر و رجال دولت و ارکان مملکت و طبقات مختلف مردم هنگام صبح در خانه حضرت رضا علیهالسلام اجتماع کنند.
مردم مرو سر راههائی که به مصلی میرسید و همچنین پشت بامها جمع شدند و منتظر قدم امام علیهالسلام بودند.
هنگام طلوع آفتاب حضرت رضا ابتداء غسل کرده، و عمامه سفیدی بر سر گذاردند، یک طرف آن را روی سینه و طرف دیگرش را پشت سر انداختند و دامن پیراهن و جامه خود را تا زانو بالا زدند، و به همه کارگزاران و خدمتکاران خود دستور دادند مانند او رفتار کنند، و عصائی در دست گرفته از منزل بیرون شدند.
راوی گوید: ما همراه آن حضرت از منزل بیرون شدیم، هنگامی که از در خارج شد سر خود را به طرف آسمان بلند کرد و چهار تکبیر گفت.
چنان به نظر رسید که آسمان و در و دیوارها با آن سخن میگویند، فرماندهان لشکر و رجال کشور هر یک در جای خود قرار گرفته و با لباسهای جنگی و ساز و برگ خود حاضر شده بودند، و همه آنها بهترین لباسهای خود را پوشیده و با نیکوترین هیئتی در جای خود قرار داشتند.
پس از اینکه با این هیئت صورت در مقابل مردم قرار گرفتیم، حضرت رضا (ع) اندکی توقف کردند و فرمودند: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدانا، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام، و الحمدلله علی ما ابلانا.
امام (ع) هنگامی که این دعا را میخواندند صدای خود را بلند میکردند.
در این هنگام فریاد ناله و شیون از شهر مرو بلند شد و زنان و مردان گریه میکردند حضرت رضا دعای مذکور را سه بار قرائت کردند.
چون چشم رجال لشکری و کشوری به امام رضا افتاد از مراکب خود پیاده شده و کفشهای خود را به دور انداختند و با پای برهنه به حرکت خود ادامه دادند.
مردمان مرو هنگام دیدن این جریان به گریه افتادند، حضرت رضا (ع) به سیر خود به طرف مصلی ادامه دادند، در هر ده قدم یک بار توقف میکردند و چهار مرتبه تکبیر میگفتند و چنان مینمود که در و دیوار با آن حضرت همزبان هستند.
مأمون از اوضاع و احوال مطلع شد و دانست که حضرت رضا در چه موقعیت بزرگ قرار گرفته است.
فضل بن سهل گفت: یا امیرالمؤمنین اگر علی بن موسی با این هیئت به مصلی برسد، مردم مفتون او میشوند، صلاح شما در این است که از وی درخواست کنی تا بازگردد.
مأمون فرستاد و حضرت رضا را از بین راه باز گرداندند و امام رضا (ع) کفش و لباس خود را پوشیدند و مراجعت کردند.
15- ریان بن الصلت گوید: اکثر مردم و رجال لشکر مأمون عقیده داشتند که فضل بن سهل مأمون را وادار کرد تا حضرت رضا (ع) را به عنوان ولیعهدی انتخاب کند.
مأمون از این شایعه مطلع شد و مرا در نیمه شبی احضار کرد هنگامی که نزد او حاضر شدم گفت: ای ریان شنیدهام که مردم میگویند: بیعت علی بن موسی از نقشههای فضل بن سهل بوده است، گفتم: مردم چنین میگویند.
مأمون گفت: چه میگویی ای ریان، آیا کسی جرأت و جسارت این را دارد که در نزد خلیفه فرزند خلیفه حاضر شود و به او پیشنهاد کند که دست از خلافت بردارد و آن را به دیگری واگذار کند، آیا عقلی این را باور میکند؟
گفتم: نه به خداوند سوگند، کسی این جرأت را ندارد.
مأمون گفت: نه به خداوند سوگند این طور نیست که مردم میگویند، من اینک علت آن را برای شما بیان میکنم، هنگامی که برادرم محمد برایم نوشت تا از خراسان حرکت کنم و به بغداد بروم، من از این پیشنهاد خودداری کردم و به بغداد نرفتم.
برادرم علی بن عیسی بن ماهان را با لشکری به طرف خراسان فرستاد و او را فرمان داد مرا مقید ساخته و پالهنگ در گردنم گذارد.
من از این موضوع مطلع شدم، هرثمة بن اعین را به طرف سیستان و کرمان فرستادم، او را بر آن نواحی امارت دادم، هرثمه برخلاف من عمل کردو آن نواحی را درهم شورانید، صاحب تخت خروج کرد و بر اطراف بلاد خراسان مستولی شد.
تمام این حوادث در یک هفته انجام گرفت، و من دیگر نیروئی نداشتم که با این حوادث مقابله کنم، و نمیدانستم در این مورد چه اقدامی بکنم، و از کجا نیرو تهیه کنم.
از طرف دیگر مشاهده کردم فرماندهان لشکرم همه را ترس و وحشت فراگرفته و قدرت جنگیدن از آنها سلب شده است، در نظر گرفتم به پادشاه کابل ملحق شوم، فکر کردم پادشاه کابل کافر است و ممکن است برادرم به او اموالی بدهد و او هم مرا دستگیر کرده تحویل او بنماید، و من در تنگنا گیر کرده و نمیدانستم از کجا چارهجوئی کنم.
تصمیم گرفتم که از گناهان خود توبه کنم و در خانه خدا بروم، و از پروردگار در مشکلات یاری بجویم، و به او پناه ببرم، دستور دادم یکی از اطاقها را پاک کردند پس از اینکه غسل کرده دو جامه سفید را پوشیدم، و چهار رکعت نماز گذاردم و آیاتی از قرآن مجید را قرائت کردم. و به خداوند پناه بردم. سپس با خود عهد بستم و با نیتی پاک با خداوند پیمان نهادم که اگر بر برادرم پیروز گردم و خلافت بدست من برسد، او را در محل خود قرار دهم.
اینک خداوند مرا پیروز کرد و خلافت در اختیار من گذاشته شد، من هم به عهد و پیمان خود عمل کرده و خلافت را در جای خود گذاشته و به صاحبش برگرداندهام.
بعد از این پیمان دلم قوی شد و طاهر را به طرف علی بن عیسی بن ماهان فرستادم و کار او همانطور که معلوم است انجام گرفت، و هرثمة بن اعین را بسوی رافع فرستادم بر وی پیروز شد و رافع را کشت، و صاحب تخت را با دادن مال از خود راضی کردم.
از آن روز همچنان کارم بالا گرفت و نیرومند شدم، برادرم از بین رفت و خلافت در اختیار من قرار گرفت، و چون خداوند به عهد خود وفا کرد من هم تصمیم گرفتم به عهد و پیمان خود وفا کنم، من امروز کسی را شایستهتر و سزاوارتر از ابوالحسن علی بن موسی الرضا برای خلافت نمیبینم، و اینک خلافت را به او واگذار کردم، و او قبول نکرد همان طور که تو میدانی، این است سبب و علت انتخاب او.
گوید: گفتم: خداوند امیرالمؤمنین را توفیق دهد.
مأمون گفت: ای ریان فردا هنگامی که مردم اجتماع کردند، در میان فرماندهان و رجال کشور بنشین و از فضائل و مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام برای آنها سخن بگو.
ریان گفت: یا امیرالمؤمنین بهترین حدیث در این مورد را از تو شنیدهام، مأمون گفت: سبحان الله من کسی را ندیدم که مرا در این مورد کمک کند، تصمیم گرفتهام اهل قم را به رازداری خود انتخاب کنم.
ریان گوید: گفتم: یا امیرالمؤمنین من در این مورد فقط اخباری را که از تو شنیدهام نقل میکنم، گفت: مانعی ندارد نقل کنید.
روز بعد در میان رجال و بزرگان قرار گرفتم و گفتم: حدیث کرد مرا امیرالمؤمنین مأمون، از پدرش و او از پدرانش که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه، و نیز فرمود: علی منی بمنزلة هارون من موسی، و بعضی اخبار را به همدیگر داخل میکردم و حدیث خیبر را با سایر اخبار مشهوره خواندم. عبدالله بن مالک خزاعی گفت: خداوند علی را رحمت کند او مردی صالح بود، مأمون یکی از غلامانش را فرستاده بود تا سخنان ما را بشنود و به مأمون برساند.
ریان گوید: مأمون دنبال من فرستاد و من نزد او رفتم، هنگامی که مرا دید گفت: ای ریان اخبار را نیکو حفظ کردهای، سپس گفت: میدانی این یهودی عبدالله بن مالک دربارهی علی (ع) چه گفت، به خداوند سوگند او را خواهم کشت.
16- هشام بن ابراهیم راشدی همدانی یکی از خواص حضرت رضا علیهالسلام بود، وی مردی دانشمند و ادیب و عاقل بود، کارهای حضرت رضا علیهالسلام بدست او انجام میگرفت، و اموال از بلاد مختلف برای او میرسید.
بعد از اینکه امام رضا را از مدینه به خراسان بردند، وی امام علیهالسلام را ترک گفت، و از خواص و یاران فضل بن سهل شد.
هشام بن ابراهیم اخبار داخلی امام رضا را برای مأمون و فضل بن سهل میفرستاد و از این جهت نزد آنها مقرب شد، و آن دو نفر از همه اخبار داخل خانه آن جناب مطلع میشدند.
مأمون هشام بن ابراهیم را به پیشکاری امام علیهالسلام انتخاب کرد، و او مانع میشد از اینکه افراد بتوانند با حضرت رضا ملاقات کنند، و فقط افرادی را که دوست داشت اجازه ملاقات میداد، و دوستان امام نمیتوانستند خود را به او برسانند.
هر سخنی که در خانه امام رضا گفته میشد هشام آن را به مأمون و فضل گزارش میکرد، مأمون فرزندش عباس را در نزد هشام گذاشته بود تا وی را علم و دانش بیاموزد، و از این جهت او را هشام عباسی هم میگفتند.
راوی گوید: فضل بن سهل چون دید مأمون علی بن موسی را بر وی ترجیح و برتری میدهد، عداوت آن جناب را در دل گرفت.
نخستین عداوتی که از فضل بن سهل نسبت به حضرت رضا علیهالسلام ظاهر شد این بود که مأمون و یکی از دختر عمویش یکدیگر را دوست داشتند، دختر عموی مأمون در اطاقش را به طرف مجلس مأمون باز میکرد، وی از علاقهمندان امام رضا هم بود و همواره از فضل بن سهل بدگوئی میکرد.
هنگامی که فضل شنید که دختر عموی مأمون در اتاق خود را به طرف مجلس باز میکند به مأمون گفت: نباید در اتاق زنها به طرف مجلس باز باشد.
مأمون دستور داد آن درب را بستند، معمول چنین بود که یک روز حضرت رضا نزد مأمون میآمد، و یک روز مأمون نزد آن جناب میرفت، در یکی از روزها که حضرت رضا نزد مأمون آمده بود، مشاهده کرد که درب بسته است. فرمود: چرا این در بسته است؟ مأمون گفت: فضل بن سهل صلاح ندید درب اطاق زنها به طرف مجلس ما باز باشد.
حضرت رضا در این هنگام کلمه استرجاع بر زبان جاری کردند و فرمودند: به فضل چه مربوط است که در کارهای خصوصی تو دخالت کند و در امور خانوادگی تو اظهارنظر نماید، فرمود: اینک درب را باز کنید و به سخنهای فضل توجهی نداشته باشید، مأمون امر کرد بار دیگر آن درب را باز کردند.
فضل هنگامی که این خبر را شنید بسیار اندوهگین شد.
17- شیخ صدوق - رضوان الله علیه - گوید: در یکی از کتابها نسخه کتاب «حباء و شرط» حضرت رضا علیهالسلام را دربارهی فضل بن سهل و برادرش حسن به کارگذاران صادر شده است دیدم، و من این کتاب را از هیچ کس روایت نمیکنم و طریق آن به حضرت را در سلسله اخبار مشاهده نکردم، متن این نامه چنین است:
اما بعد: ستایش مخصوص خداوندی است که کائنات را ایجاد کرد، خدای بلند جایگاه که بر همه چیز قدرت دارد و بر همگان غالب است، پروردگاری که مراقب بندگان خود بوده و آنها را روزی میدهد، تمام اشیاء در نزد او سر نیاز فرود آورده و همه در برابر عزت او خوار و ناتوان هستند، و در مقابل نیروی لایزال او تسلیم گردیدهاند.
خداوندی که همه کائنات در تحت سلطنت او قرار گرفته و سر تعظیم و تواضع فرود آوردهاند. پروردگاری که علم و دانش او به همه احاطه پیدا کرده و شمارش همه اشیاء را میداند، و هیچ بزرگ و کوچکی از نظر او پنهان نیست.
دیدهی بینندگان او را درنیابد، و تعریف کنندگان نمیتوانند او را وصف کنند، عالم ارواح و اجسام در اختیار اوست و مثل اعلی در آسمان و زمین است و خداوند قادر و دانا و غالب میباشد.
ستایش مخصوص خداوندی است که شریعت مقدس اسلام را دین خود قرار داد، و او را بزرگ شمرد و بر همه ادیان برتری داد، و او را دینی پایدار و ثابت مقرر ساخت و جز دین اسلام دین دیگری را قبول نمیکند.
اسلام همان صراط مستقیم است که هر کسی در آن پای نهاد گمراه نمیگردد، و هر کس از آن منحرف شد راه وصول به حق را پیدا نمیکند.
در شریعت اسلام روشنائی و چراغ هدایت نهاده، و اسلام را شفاء درماندگان و برهان گمراهان قرار داد و بیان هر چیزی را در دین مقدس اسلام گذاشته است، خداوند یکی از فرشتگان برگزیدهاش را به یکی از بندگان مخصوصش مبعوث کرد و او را به رسالت برگزید، و این انتخاب پیامبر در تمام زمانها و در میان همه امتها انجام گرفت.
سرانجام خداوند رسالت خود را در اختیار محمد مصطفی صلی الله علیه و آله گذاشت، و با رسالت آن جناب دفتر پیامبران ختم شد و آثار انبیاء با بعثت آن حضرت تکمیل گردید، خداوند او را برای مردمان جهان وسیلهی رحمت قرار داد. حضرت رسول اهل ایمان و تصدیق کنندگان به رسالت خود را به بهشت و رسیدن به جوار حق را مژده داد و کفار و مکذبین را به عذاب و دخول در دوزخ ترسانید.
خداوند متعال بوسیلهی آن حضرت حجت خود را بر مردم تمام کرد، پس از این راه بهشت از دوزخ تمیز داده شد و ثواب و عقاب روشن گردید، و خداوند به همه چیز دانا و شنواست.
ستایش مخصوص خداوندی است که به اهلبیت آن حضرت مواریث نبوت را عطا کرد و به آنان علم و دانش و حکمت بخشید، و امامت و خلافت را در خانه آنها قرار داد، و ولایت آنان را بر همه مسلمانان واجب گردانید و مقام و منزلت آنان را بازگو کرد.
پروردگار متعال به رسول خود امر کرد تا از مردم محبت و مودت اهلبیت را مسألت کند، و فرمود: «قل لا أسألکم علیه اجرا الا المودة فی القربی» و خداوند در قرآن مجید اهلبیت را وصف کرده و فرموده من پلیدیها را از شما رفع کرده و شما را پاک و پاکیزه قرار دادم و فرمود: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا».
همانا مأمون به رسول خدا نیکی کرد و اهلبیت او را مورد احترام و تکریم قرار داد، دوستی خود را بار دیگر با آنها برقرار کرد، و آنان را از پراکندگی و دربدری نجات داد، شکافی که بین اهلبیت مأمون و پدرانش پیدا شده بود پر کرد، و نفاق و شقاق و کینه و حسد را مبدل به وحدت و انفاق نمود، محبت و دوستی و رفت و آمد جایگزین تفرقه و دشمنی شد و بار دیگر ارتباط برقرار گردید.
اینک از برکت و یمن این بیعت بار دیگر ارحام قطع شده به یکدیگر پیوستند و وحدت آنها عملی گردید، و سخن آنها متحد شد، و نظریات و امیال آنان با هم مربوط شد.
مأمون مراعات حقوق اهلبیت را کرد و مواریث را در جای خود صرف نمود، و نیکی نیکوکاران را پاداش داد، و گرفتاری گرفتاران را محفوظ نگهداشت و مردم را به خاطر دین به خود نزدیک و یا دور ساخت.
مأمون کسانی را که در مساعی جمیله اقدام کرده بودند فضیلت و برتری داد و آنان را بر دیگران مقدم داشت و بر مقام و منزلت آنها افزود و به خود نزدیک گردانید و از این افراد ذوالریاستین فضل بن سهل بود، مأمون او را کمککار و مساعد خود یافت و دید او حقوقش را مراعات میکند و اوضاع و احوال او را بر وفق مراد اداره مینماید و کارگذاران را نیکو مراقبت داشته است.
فضل بن سهل فرمانده سواران مأمون، و نقشهکش میدانهای جنگ، و گرداننده امور رعیت و ملت بوده است، فضل مردم را به طرف مأمون دعوت کرد و کسانی را که دعوت او را پذیرفتند پاداش داده و افرادی را که از وی عدول کردند بدور انداخت.
فضل از مأمون یاری کرد و مرض دلها و دردهای نهانی را مداوا نمود.
وی از تهیدستی هرگز خود را از کارها کنار نکشید، و بدون داشتن کمک هدفهای خود را دنبال کرد و با بصیرت و نیتی که داشت عمل نمود.
هنگامی که همه از اوضاع و احوال واهمه داشتند، و فریاد مخالفت و دشمنی از هر طرف بلند بود، و مخالفین و معاندین از هر طرف سر بلند کرده و محیط را تیره و تار ساخته بودند، فضل بن سهل با همه سختیها دست از مأمون برنداشت و در راه او جانفشانی کرد و خلافت را برای او تثبیت نمود.
فضل بن سهل تیرهای ضلالت را درهم شکست و شمشیرهای بران را کند ساخت، و ناخنهای مخالفین را بشکست و قطع نمود، و شوکت و قدرت دشمنان مأمون را برطرف ساخت و آنان را مانند ملحدین بر زمین کوبید.
کسانی که با مأمون نقض عهد کرده و فرمان او را نقض نموده و او را سبک شمرده و از خشم و غضب او خود را در امان داشته بودند مورد مؤاخذه قرار داد و همه آنها را مجازات کرد.
فضل بن سهل علاوه بر این کارها با مشرکین و کفار نیز به محاربه و جهاد کرده و حدود و ثغور مسلمین را حفظ نموده است.
ذوالریاستین حقوق مأمون را حفظ کرده و همواره در اجرای فرمانهای او قیام داشته است، و در راه او از ریختن خون خود دریغ نورزیده است، و برادرش حسن بن سهل نیز سیاستش پسندیده و روشش نیکو بوده است.
مأمون فضل بن سهل را در برابر اعمالش پاداش نیکو داد، و اموال زیادی به او بخشید، و لیکن همه این اموال و جواهر کفاف خرج او را نمیدهد، و درخور مقام او نیست، فضل بن سهل بواسطه علو همتش از دست زدن به مال و منال دنیا خودداری میکرد و دنیا را کوچک میشمرد و به آخرت رغبت نشان میداد.
از اینرو، ما و مأمون به او علاقهمند شدیم و موقعیت وی در نزد ما افزایش پیدا کرده زیرا فضل همواره در راه دین کوشش میکرد و در جهاد با مشرکین جدیت نشان میداد، و با قدرت و تسلط تمام امور مملکت را اداره مینمود.
تدبیر او در اصلاح امور و نیت درست وی و پاکی طینت و طرفداری و مساعدت او از حق، و تقوی و نیکوکاری فضل بن سهل واضح و روشن است.
امیرالمؤمنین مأمون به فضل اعتماد کرد و ما هم به او اعتماد میکنیم، چون شایستگی او در امور دین و دنیا بر ما مسلم گردید، درخواست او را اجابت کردیم و کتاب «حباء و شرط» را برای او نوشتیم، ما خداوند را در این مورد گواه گرفتیم و کسانی که از اهلبیت ما در مجلس حاضر بودند، و همچنین فرماندهان لشکر و رجال کشور و دوستان، و قاضیان و فقهاء و خواص امت و همه مردم را بر این مطلب شاهد آوردم.
مأمون دستور داد این نامه را به همه بلاد و ولایات بفرستند، و در همه جا منتشر کنند، و در منابر خوانده شود تا همگان از مفاد این کتاب اطلاع پیدا کنند.
مأمون از من پرسید تا این نامه را بنویسم، و معانی آن را برای مردم توضیح دهم و این نامه در سه باب نوشته شد.
باب اول در بیان آثار و افعال فضل بن سهل است که به خاطر انجام آن کارها حق او بر ما و همه مسلمین واجب شده است.
باب دوم در بیان مقام و موقعیت اجتماعی اوست، کارهائی که وی تاکنون انجام داده و تصمیماتی که اتخاذ کرده مورد رضایت میباشد و اشکالی بر او وارد نیست و اگر کارهائی انجام نداده و یا صلاح ندانسته بعضی امور را انجام دهد بر وی ایرادی نیست.
فضل بن سهل و برادرش حسن حق دارند هر کسی نسبت به آنها و ما ظلمی و ستمی روا دارد از او انتقام بگیرند، تا کسی در تعدی به آنها طمع نورزند و از آنان نافرمانی نکند، و بین ما و آنها با مکر و حیله فاصله ایجاد ننماید.
باب سوم در بیان بخشش ما به اوست از هر چه که دوست دارد، چون فضل ابن سهل طالب ثواب آخرت بود ما اموالی به او عطا کردیم، تا کسانی که در مورد او به شک افتاده بودند موقعیت او را دریابند.
لازم بود که ما او را معزز و گرامی بداریم، و او را با برادرش از هر گزندی باز بداریم همانطور که خود را نگاه میداریم، و احتیاط در هر امری از امور دین و دنیا لازم است.
و این است نسخه کتاب «حباء و شرط» که عبدالله مأمون امیرالمؤمنین و ولیعهدش علی بن موسی الرضا برای ذوالریاستین فضل بن سهل نوشتند، و این نامه روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 نوشته شد، و در همین روز خداوند دولت امیرالمؤمنین مأمون را با انتخاب علی بن موسی به عنوان ولیعهدی تمام کرد، و مردم لباس سبز پوشیدند و مأمون بر دشمنانش غالب شد و به آرزوی خود رسید.
ما خواستیم اعمال تو را پاداش دهیم و چون حق خدا و رسول و حق امیرالمؤمنین و ولیعهدش را اداء کردی و به بنیهاشم خدمت نمودی از این رو اعمال و افعالت را تقدیر میکنیم.
تو کاری کردی که صلاح دین و سلامتی مسلمین در آن بود، در اثر فعالیت و کوششهای تو نعمتها بر ما و همه مسلمانان ثابت شد، و در اثر مساعدت و کمکهای تو امیرالمؤمنین مأمون پیروز شد.
استقامت دین و پایداری سنت در اثر مجاهدتهای تو پایدار ماند و سرکوبی مشرکین و شکستن بتها و کشته شدن سرکشان و طاغیان بوسیله تو انجام یافت، و در اثر تدبیر و سیاست تو بود که امین کشته شد، و ابوالسرایا از بین رفت، و محمد بن جعفر طالبی معروف به «مهدی» و ترکان خرسخی سر جای خود نشانده شدند.
تو با بندار بن هرمز بن تروین پادشاه طبرستان، و با مهمورس پادشاه دیلمان، و با هرموس پادشاه کابل و با اسپهبد و پادشاهان غور و غرجستان و خاقان چین در خراسان و صاحب تبت و تغز غز و ارمنستان و حجاز، و صاحب تخت، و امیر خزر و در بلاد غرب جنگها نمودی و همه را سر جای خود نشاندی.
همه این حوادث و جنگها در دفاتر حکومتی و دواوین دولتی ثبت شده است.
ما اینک صد میلیون درهم و ده میلیون غله جز آنچه که قبلا به تو عطا کرده بودیم به تو بخشیدیم، و به اندازه صد میلیون درهم نیز جواهر به تو دادیم، و تو را در گرفتن این همه اموال سزاوار میدانیم.
قبلا امین همین اندازه از مال را به تو پیشنهاد کرده بود تو از وی نپذیرفتی و دین خود را به او نفروختی، و حق مأمون را فراموش نکردی، و از ولیعهد او پشتیبانی کردی.
تو همه این اموال را در اختیار مسلمانان قرار دادی و دارائی خود را به آنان بخشیدی، و به ما فهمانیدی که تو اهل مال و منال دنیا نیستی، و میخواهی مانند زاهدان رفتار کنی.
با بخشش اموالت ثابت کردی که به دنیا علاقه نداری و برای آخرت کوشش میکنی، و لیکن بدان افرادی مانند تو هرگز نمیتوانند بدون مال و ثروت زندگی کنند، و یا از خواسته چشم بپوشند.
ما اگر خواستههای تو را آن طور که مطلوب هست انجام میدادیم، مردم خیال میکردند که کمک شما به ما جهت منافع دنیوی بوده و آخرت را در نظرت نگرفتهاید و ما اینک سؤالات شما را پاسخ گفتیم، و با شما عهد و پیمان بستیم و در میثاق ما تغییر و تصرفی نخواهد بود.
ما کارها را به خودت واگذار کردیم، و در اموری که دوست نداری شرکت نکن.
در هر صورت و در هر حال از تو دفاع میکنیم همان طور که از خودمان دفاع میکنیم، و هرگاه میل داری میتوانی از کارها کناره کنی و بدن خود را در آسایش و راحتی قرار دهی، ما در زندگی شما تغییری نخواهیم داد و هر چه امروز داری فردا هم خواهی داشت.
ما برای حسن بن سهل نیز مقرر میداریم مثل آن چه برای تو قرار دادیم.
حسن بن سهل دو بار عراق را فتح کرد و با سرکشان جهاد و پیکار نمود، و لشکریان را با دست خود متفرق ساخت، تا آنگاه که دنیا قوی و نیرومند شد و آتش جنگ فرونشست.
وی ما را از سمهای کشنده نگهداری کرد و خود را با خویشاوندش و طرفداران حق در راه ما فدا ساخت، ما اینک خداوند و فرشتگان و بهترین مخلوقات او را با همه کسانی که با ما بیعت کردهاند بر این عهد و پیمان گواه میگیریم.
خداوند ما را بر خودمان کفیل قرار داد، و بر ما واجب کرد که به عهد و شرط خود وفا کنیم، و در نهان و آشکار بر علیه همدیگر کارشکنی ننمائیم، و اهل ایمان باید در شرط و عهد خود استوار باشند، وفاداری به پیمانها از واجبات است و خداوند از آن پرسش میکند.
شایستهترین مردم به وفاء عهد آن کسی است که از مردم طلب وفا کند، مخصوصا آن کسی که توانائی داشته باشد.
خداوند متعال میفرماید: هرگاه عهدی بستی به آن وفا کنید، و سوگندهای خود را هرگز نشکنید، پروردگار شما را بر خودتان کفیل قرار داده، و او میداند شما چه میکنید.
حسن بن سهل در توقیع مأمون نوشت: امیرالمؤمنین مأمون متعهد شد تمام مضمون این عهدنامه را عمل کند و خداوند را گواه گرفت که از مندرجات این نامه تخطی ننماید، و این نامه در صفر سال 202 به امضاء وی رسید.
حضرت علیهالسلام نیز مرقوم داشتند: علی بن موسی الرضا خود را ملزم میداند مادامی که زنده است به مضمون عهدنامه عمل کند، و خداوند را بر این مطلب گواه میگیرد، و در صفر سال 202 نامه را امضاء کرد.
مؤلف گوید:
این حدیث را همان طور که شیخ صدوق رضوان الله علیه در عیون الاخبار روایت کرده ذکر نمودیم، و صحت این عهدنامه و صدور آن از حضرت رضا (ع) بسیار بعید است زیرا امام علیهالسلام با مأمون شرط کرده بود که در این گونه امور مداخله نکند.
احتمال زیادی میرود که این عهدنامه را که متضمن تعریف و توصیف فضل بن سهل است طرفداران نوبختیها ساخته باشند و العلم عند الله.
18- یاسر خادم گوید: حضرت رضا علیهالسلام هنگامی که در خلوت جلوس میکرد تمام خدمتکاران و کارگزاران خود را از بزرگ و کوچک جمع نزد خود فرامیخواند، و با آنها ملاطفت و صحبت میفرمود و هرگاه روی سفره قرار میگرفت تمام اهل خانه حتی مهتر اسب و دلاک را هم دعوت میکرد تا با وی غذا بخورند.
یاسر گوید: در یکی از روزها که خدمت آن حضرت بودیم، ناگهان زنگی که از خانه مأمون به منزل حضرت رضا کشیده شده بود به صدا آمد.
امام علیهالسلام فرمود: برخیزید متفرق شوید، ما از جای خود برخاستیم، در این هنگام مأمون وارد شد و با خود نامه مفصلی داشت، امام رضا خواست از جای خود بلند شود. مأمون او را به حق جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله سوگند داد که از جایش حرکت نکند.
بعد آمد خود را در بغل حضرت رضا علیهالسلام افکند و پیشانی او را بوسید و در مقابل آن جناب بر روی تشکی نشست، و آن نامه را برای او خواند، در نامه از فتح یکی از دهات کابل گزارش شده بود و مأمون از این فتح و پیروزی بسیار خوشحال و شادمان بود.
امام رضا فرمود: آیا از فتح یکی از دهات شرک خوشحال هستی؟ مأمون گفت: مگر این فتح خوشحالی ندارد؟
امام رضا علیهالسلام فرمود: از خدا بترس و امت محمد صلی الله علیه و آله را نیکو سرپرستی کن، اکنون که خلافت در دست شما قرار گرفته و خداوند امور مسلمین را در اختیار تو گذاشته در نظر داشته باش حقوق مسلمانها را ضایع نکنی.
تو اینک کارهای مسلمین را در اختیار دیگران قرار دادهای، و آنها برخلاف حکم خداوند در میان مسلمانان حکم میکنند.
ای مأمون تو دارالهجرة و مهبط وحی را ترک کردهای، و در این بلاد بعید مسکن گزیدهای، اولاد مهاجر و انصار را مورد ظلم و ستم قرار میدهند و تو اطلاع نداری، مظلوم خود را به مشقت میاندازد و روزهائی این طرف و آن طرف میرود کسی به دادش نمیرسد، و به شکایت او رسیدگی نمیکنند، و دستش هم به تو نمیرسد.
اینک از خداوند بترس و به درد مسلمانان رسیدگی کن، و به مهبط وحی و نبوت برگرد، و از مهاجر و انصار یاری کن، مگر نمیدانی که والی مسلمانان مانند ستون است و همواره باید در وسط جمعیت باشد و هر کس بخواهد بتواند او را ملاقات کند. و دردهای خود را به او بگوید.
مأمون گفت: ای سید من نظر تو چیست؟ فرمود: صلاح میدانم از این سرزمین خارج گردید، و در منطقه پدران و اجدادت منزل کنید، و به امور مسلمانها رسیدگی نمائید، و آنها را به دیگران واگذار ننمائید.
خداوند متعال از تو بازخواست میکند که چرا به وظائفت عمل نکردی.
مأمون گفت نظر خوبی دادی، مطلب درست همین است. که تو فرمودی، وی بلافاصله بیرون شد و دستور داد تا پیشقراولان حرکت کنند و خود آماده حرکت گردید که از مرو بیرون شود.
در این هنگام فضل بن سهل از قضیه مطلع شد و بسیار اندوهگین گردید، فضل همه کارها را در اختیار گرفته بود و مأمون در مقابل نظر او نظری نداشت، و نمیتوانست نظر خود را در امور بیان کند.
مأمون به سخنان حضرت رضا علیهالسلام دلش قوی شد، و تصمیم گرفت به سخنان فضل توجهی نکند، فضل نزد مأمون آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین این چه تصمیمی است گرفتهای.
گفت: سیدم ابوالحسن مرا به این نظر واداشته است، و حق هم همین است.
گفت: یا امیرالمؤمنین این نظر درست نیست، تو دیروز برادرت را کشتی، و خلافت را از وی گرفتی، خویشاوندان پدرت با تو دشمن هستند و اهل عراق و بنیعباس و همه قبائل عرب بر علیه تو میباشند.
پس از این علی بن موسی را به عنوان ولیعهدی انتخاب کردی و خلافت را از خاندان خود خارج نمودی، اینک عموم مردم و فقهاء و علماء و فرزندان عباس از تو ناراضی هستند.
اکنون دلهای آنها از تو رمیده است، صلاح در این است که در خراسان اقامت داشته باشی، تا دلهای مردم تسکین پیدا کند، و از جریان امین و کشته شدن او فراموشی حاصل شود، در خراسان رجال و شخصیتهائی میباشند که به رشید خدمت کردهاند، و حقوق شما را شناختهاند، اکنون با آنها مشورت کن هرچه آنها نظر دادند انجام بده.
مأمون گفت: این اشخاص را معرفی کنید، گفت: مانند علی بن عمران، ابویونس، و جلودی، این سه نفر با بیعت ولیعهدی علی بن موسی مخالفت کردند، و رضایت ندادند، و تو اینک آنان را به زندان افکندهای.
مأمون گفت: مانعی ندارد آنها را حاضر کنید تا در این مورد مشورت گردد.
روز بعد حضرت رضا علیهالسلام در مجلس مأمون حاضر شد، و فرمود: در مورد حرکت از خراسان چه تصمیمی گرفتهای؟
مأمون آنچه که بین او و فضل بن سهل رد و بدل شده بود بیان کرد، پس از این مأمون دستور داد آن سه نفر را از زندان بیاورند.
نخستین کسی که در مجلس حاضر شد علی بن ابیعمران بود.
هنگامی که چشم او بر حضرت رضا علیهالسلام افتاد و دید آن جناب در کنار مأمون نشسته است، گفت: یا امیرالمؤمنین به خداوند پناه ببرید و خلافت را از خانه خود خارج نکنید، و آن را در دست دشمنان خود قرار ندهید، پدران تو اینها را میکشتند و در شهرها پراکنده میساختند.
مأمون گفت: ای فرزند زن بدکار هنوز از این حرفها میزنی، ای جلاد گردن این را بزن، فورا گردنش را زدند.
بعد از آن ابویونس را وارد کردند، هنگامی که چشمش به حضرت رضا افتاد، گفت: یا امیرالمؤمنین این شخصی که در پهلوی تو نشسته است بتی است که او را میپرستند.
مأمون گفت: ای فرزند زن بدکار هنوز دست از این سخنان برنمیداری.
مأمون اشاره به میرغضب کرد و گفت: گردن این را هم بزن، جلاد فورا گردن او را هم زد.
بعد از این جلودی را وارد کردند، جلودی در هنگام خلافت رشید وقتی که محمد بن جعفر در مدینه خروج کرده بود وارد مدینه شد، رشید به جلودی امر کرده بود اگر محمد بن جعفر را دریابد گردن او را بزند، و سپس منازل آل ابیطالب را غارت کرده و لباس زنها را نیز از بدن آنها بیرون آورد، و جز یک جامه در بدن آنها نگه ندارد.
جلودی دستورات هارون را اجرا کرد.
در این هنگام حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام از دنیا رفته بود، جلودی خود را به درب منزل حضرت رضا علیهالسلام رسانید، و خواست با سواران خود به منزل وارد شود.
هنگامی که حضرت رضا مشاهده کرد جلودی میخواهد وارد منزل گردد، همه زنان را در یک اطاق جمع کرد و خود درب اطاق توقف نمود.
جلودی گفت: من باید طبق فرمان امیرالمؤمنین وارد شوم و لباسها را از بدن آنها درآورم.
حضرت رضا علیهالسلام گفت: من خود لباس زنها را بیرون خواهم آورد، و سوگند یاد کرد که نظر او را انجام خواهد داد.
جلودی پس از مدتی کشمکش قانع شد که حضرت رضا خودش لباس زنها را بیرون کرده برای او بیاورد.
امام رضا تمام لباسها و زیورآلات زنها را بیرون کرد و برای جلودی آورد.
هنگامی که جلودی را در نزد مأمون حاضر کردند، حضرت رضا علیهالسلام روی خود را به طرف مأمون کردند و فرمودند:
این پیرمرد را به من ببخشید، مأمون گفت: این همان شخصی است که دختران حضرت رسول صلی الله علیه و آله را برهنه کرد و آن همه جنایات را مرتکب شد.
جلودی هنگامی که متوجه شد حضرت رضا با مأمون سخن میگوید خیال کرد از وی بدگوئی میکند.
جلودی گفت: یا امیرالمؤمنین سخنهای این مرد را دربارهی من قبول نکنید و خدمت مرا دربارهی رشید در نظر داشته باشید.
مأمون گفت: یا ابالحسن اینک به گفته خودش عمل میکنم و سخن تو را در بارهی او قبول نمینمایم.
مأمون گفت: نه به خداوند سوگند گفتههای او را قبول نخواهم کرد، سپس دستور داد او را به دو نفر دیگر ملحق گردانند.
جلاد او را نیز گردن زد و فضل نزد پدرش سهل مراجعت کرد.
هنگامی که مأمون این چند نفر را کشت فضل بن سهل دریافت که وی تصمیم گرفته است از خراسان برود.
امام رضا علیهالسلام گفت: آیا پیشقراولان را فرستادهای، مأمون گفت: دستور دهید حرکت کنند، راوی گوید: حضرت علی بن موسی فریاد زدند پیشقراولان حرکت کنند، در این هنگام جنب و جوشی در میان مردم پیدا شد و مقدمة الجیش مأمون حرکت کرد.
در این هنگام فضل بن سهل در منزل خود نشسته بود، مأمون دنبال او فرستاد و فضل خود را به مأمون رسانید.
گفت: چرا در خانه خود قرار گرفتهای؟
فضل گفت: یا امیرالمؤمنین گناه من بزرگ است، و خویشاوندانت از من ناراضی هستند، عموم مردم مرا در کشتن برادرت سرزنش میکنند و بیعت علی بن موسی را به عنوان ولیعهدی از طرف من میدانند، و من بیم دارم که سعایت کنندگان و حسودان بر من گزندی وارد کنند، و اینک بگذارید در خراسان باشم.
مأمون گفت: از وجود تو ما را بینیازی نیست و اما اینکه گفتی از تو سعایت خواهند کرد و برایت توطئه خواهند چید، مطلب قابل توجهی نبوده و ما تو را مردی امین و درستکار میدانیم، و اینک ضماننامه بنویس و هر چه دلت میخواهد در آن یادداشت کن، ما آن عهدنامه را امضاء میکنیم و به تو اطمینان میدهیم که هیچ گزندی به تو نرسد، و بدخواهان و حسودان نتوانند برایت توطئهچینی کنند.
فضل بن سهل در این مورد عهدنامه را تهیه کرد و آن را به امضای علماء و رجال مملکت رسانید، و به نزد مأمون آورد و برای او خواند.
مأمون مضمون نامه را تصدیق کرد و با خط آن را امضاء نمود، و اموال زیادی به او بخشید، و بر قدرت و ثروت او افزود.
فضل گفت: دوست دارم ولیعهد تو هم این عهدنامه را امضاء کند و مضمون آن را تصدیق نماید.
مأمون گفت: تو خود میدانی که ابوالحسن با ما شرط کرده بود که در اینگونه امور دخالت نکند، و چیزی را که دوست ندارد از وی نپرسیم، اینک تو خود از وی این موضوع را طلب کن، و او از درخواست تو ابا و امتناعی نخواهد داشت.
فضل درب منزل حضرت رضا علیهالسلام آمد و اذن دخول خواست.
یاسر گوید: حضرت اجازه دادند فضل وارد شود و به ما فرمودند: شما بروید، سپس وی وارد اتاق شد.
حضرت فرمود: ای فضل تو چه میخواهی، گفت: ای سید من این اماننامهای است که مأمون برای تو نوشته و امیدوارم که شما هم مانند این را به من بدهی زیرا تو نیز ولیعهد مسلمانان هستی.
امام رضا علیهالسلام فرمود: آن را بخوان، فضل نامه را در یک جلد بزرگ گذاشته بود، وی سرپا ایستاد و نامه را خواند، هنگامی که از قرائت آن فارغ شد. امام علیهالسلام فرمود: ما این عهدنامه را قبول میکنیم مادامی که از خداوند بترسی.
یاسر خادم گوید: با این کلمه گفتههای او را نقض کرد، در این هنگام فضل از نزد آن حضرت بیرون شد و مأمون هم از مجلس بیرون رفت و ما هم به اتفاق امام رضا آنجا را ترک کردیم.
چند روز از این قضیه گذشت و ما در یکی از منازل فرود آمده بودیم، نامهای از حسن بن سهل برادر فضل رسید و او در نامهاش تذکر داده بود که در علم نجوم یافتم که تو روز چهارشنبه یکی از ماهها به حرارت آهن و آتش مبتلا خواهی شد.
اکنون صلاح میدانم که تو و امیرالمؤمنین مأمون و علی بن موسی الرضا وارد حمام شوید و حجامت کنید و خونها را به بدن خود بپاشید تا از نحوست در امان باشید.
فضل بن سهل این موضوع را برای مأمون نوشت و گفت: با هم داخل حمام شوند، و از حضرت رضا علیهالسلام نیز همین مطلب را خواست.
مأمون این موضوع را از حضرت رضا علیهالسلام پرسید.
امام در جواب او نوشت: شما فردا وارد حمام نشوید، من هم به حمام نخواهم رفت، و فضل هم حمام نروند.
مأمون بار دیگر نامه را برای آن جناب فرستاد، و حضرت سخنان خود را تکرار کرد و فرمود: من امشب جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم فرمودند: شما و فضل و مأمون وارد حمام نگردید.
مأمون در جواب نوشت شما و جدت رسول خدا درست میگوئید من وارد حمام نمیشوم و فضل هم خود میداند.
یاسر گوید: چون شب فرا رسید و آفتاب از نظرها ناپدید گردید، حضرت رضا فرمودند: از شر و فسادی که امشب پدید خواهد آمد به خداوند پناه برید، و ما همواره ناراحت بودیم و منتظر حادثه بودیم.
هنگامی که صبح شد و امام رضا نماز خود را خواندند فرمودند از حوادثی که امروز پیش خواهد آمد به خداوند پناه ببرید.
هنگام طلوع خورشید فرمودند: بالای بام بروید و گوش فرا دهید شاید چیزی بشنوید.
من بالای بام رفتم و فریاد ضجه و ناله شنیدم، در این هنگام مشاهده کردم مأمون از در مخصوصی که خانه او را به منزل امام رضا علیهالسلام ارتباط میداد وارد شد و گفت: یا سیدی یا ابالحسن خداوند در مرگ فضل به شما صبر و اجر دهد، فضل بدون توجه وارد حمام شد و گروهی با شمشیر بر او وارد شدند و وی را از پا درآوردند، و سه نفر از کشندگان او را دستگیر کردند.
یکی از آن سه نفر پسر خاله فضل ذوالقلمین بود.
راوی گوید: فرماندهان لشکر با نفرات خود و طرفداران فضل بن سهل درب منزل مأمون اجتماع کردند و گفتند تو او را فریب دادی و دستور دادی ناگهان او را بکشند، ما اینک آمدهایم تا خون او را از تو بگیریم.
مأمون به حضرت رضا گفت: شما بیرون روید و این مردم را متفرق کنید.
حضرت امام رضا علیهالسلام سوار شدند و من هم به اتفاق آن جناب سوار شدم، هنگامی که از منزل بیرون شدیم انبوه جمعیت را مقابل خود دیدیم. آن جماعت با خود آتش آورده بودند تا درب منزل مأمون را آتش بزنند.
امام رضا به آن جماعت اشاره کردند متفرق شوند یاسر گوید به خداوند سوگند که همه آن مردم متفرق شدند، و از شتابی که داشتند روی همدیگر میریختند و کسی در آنجا نماند.
19- محمد بن ابیعباد گوید: هنگامی که فضل بن سهل کشته شد مأمون بر حضرت رضا علیهالسلام وارد شد در حالی که گریه میکرد، گفت: یا ابالحسن اینک وقت آن رسیده که به من مساعدت و راهنمائی کنی، و مرا از این گرفتاری نجات دهی
حضرت امام رضا علیهالسلام فرمود: تو اوضاع و احوال را با تدبیر و سیاست خود آرام ساز، ما هم از خداوند میخواهیم تا کارها اصلاح شود.
راوی گوید: پس از اینکه مأمون از منزل حضرت رضا علیهالسلام خارج شد، به آن جناب عرض کردم چرا درخواست مأمون را اجابت نکردی، و پیشنهادات او را نپذیرفتی؟
فرمود: وای بر تو ای ابوالحسن، شما از این قضایا اطلاع نداری و نمیدانی کار از چه قرار است، و موضوع چگونه بوده است.
راوی گفت: حضرت رضا مشاهده کردند من از سخنان او اندوهگین شدم.
فرمودند: تو را با این کارها چیست؟ اگر امورات همان طور که میگوئی انجام پذیرد، و تو اکنون با من همان طور هستی که با او میباشی، روزی تو همواره در آستینت بود، و تو مانند یکی از افراد مردم بودی.
20- محمد بن ابیالموج رازی گوید: از پدرم شنیدم میگفت: یکی از افرادی که در خدمت حضرت رضا علیهالسلام بود برای من نقل کرد که آن حضرت میفرمود:
ستایش میکنم خداوندی را که آثار ما را حفظ کرد، در صورتی که مردم آنها را ضایع ساختند، و آنچه را که مردم درباره ما جعل کردند خداوند آنرا از ما دفع کرد، ما مدت هشتاد سال در منابر لعن شدیم، و فضائل و مناقب ما از محیط اسلامی فراموش شد.
دشمنان ما اموال زیادی خرج کردند و دروغ بر ما بستند، ولیکن خداوند متعال در برابر همه این دشمنان و مخالفین، فضائل ما را آشکار کرد و نام ما را بالا برد خداوند متعال در برابر همه این لطف و احسان که دربارهی ما انجام داده است به جهت قرابت ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است.
21- احمد بن عیسی بن زید گوید: مأمون به کشتن یک مردی فرمان داد، آن مرد گفت: مرا نکش که از تو شکرگزار خواهم بود.
مأمون گفت: تو کیستی و شکرت چیست؟
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: ای مأمون از شکرگزاری هیچ کس خود را بینیاز مدان اگر چه آن شکر اندک باشد، زیرا خداوند متعال بندگان خود را به شکرگذاری امر کرده، بندگان هم او را شکر کردند و خداوند نیز از آنان درگذشت.
22- راوی مذکور گوید: گروهی نقل میکنند که فضل بن سهل مأمون را وادار کرد که علی بن موسی الرضا علیهالسلام را ولیعهد خود قرار دهد.
ابوعلی سلامی در کتاب اخبار خراسان گفته: فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر و مدبر امور مأمون بود و کارهای او را اداره میکرد، وی نخست مذهب مجوس داشت، و بر دست یحیی بن خالد برمکی مسلمان شد، بلکه بعضی گفتهاند که سهل پدر او نخست اسلام اختیار کرد.
یحیی بن خالد برمکی او را برای خدمتکاری مأمون برگزید، فضل با سیاست و کیاست بر مأمون غلبه کرد و کارها را در اختیار خود گرفت.
فضل را از این جهت ذوالریاستین میگفتند که وزارت و ریاست لشکر را به عهده داشت.
فضل در یکی از روزها گفت: من مانند ابومسلم رفتار کردم، یکی از حاضران گفت: کار تو با کار مسلم ارتباطی ندارد، او خلافت را از یک قبیله به قبیله دیگری برگردانید، و تو از یک برادر به برادر دیگری دادی.
فضل گفت: من هم از یک قبیله به قبیله دیگری تحویل میدهم، سپس اشاره کرد تا مأمون علی بن موسی الرضا علیهالسلام را به عنوان ولیعهدی برگزیند، و بیعت برادرش مؤتمن را لغو کند.
علی بن موسی الرضا در سال دویست هجری در خراسان نزد مأمون آمد، رجاء بن ابیالضحاک او را از طریق بصره به خراسان برد، پس از اینکه وارد مرو شد مأمون دخترش را به او تزویج کرد.
هنگامی که خبر ولایتعهدی علی بن موسی به بغداد رسید بنیعباس در خشم شدند، و ابراهیم بن مهدی را به عنوان خلافت انتخاب کردند. دعبل بن علی خزاعی شاعر در این مورد گفته:
یا معشر الاجناد لا تقنطوا
خذوا عطایاکم و لا تسخطوا
فسوف یعطیکم حنینیة
یلذها الاثرد و الا شمط
و المعبدات لقوادکم
لا تدخل الکیس و لا تربط
و هکذا یرزق اصحابه
خلیفة مضجعها البربط
ابراهیم بن مهدی همواره عود مینواخت و در این باره بسیار حریص بود، وی شراب هم مینوشید و همواره با خوانندگان و نوازندگان و عیاشان و میگساران روزگار میگذرانید.
هنگامی که مأمون این خبر را شنید دانست که فضل بن سهل وی را فریب داده و در انتخاب علی بن موسی الرضا علیهماالسلام خطا کرده است.
مأمون از مرو بیرون شد و به طرف عراق حرکت کرد، با حیله و فریب در حمام سرخس فضل بن سهل را کشت، و غالب دائی مأمون با گروهی ناگهان به حمام ریختند و او را از پا درآوردند، و این حادثه در شعبان سال 203 روی داد.
و هنگام ورود به سناباد علی بن موسی الرضا را مسموم کرد و در کنار قبر پدرش او را مدفون ساخت، و این واقعه در ماه صفر سال 203 حادث شد و در این هنگام پنجاه و دو سال از عمر آن جناب گذشته بود، و گفته شده که پنجاه و پنج سال داشته است.
شیخ صدوق - رضوان الله علیه - میفرماید: این گفته ابوعلی حسین بن احمد سلامی بود که ما در این جا نقل کردیم، و لیکن مطلب درست این است که مأمون به جهت نذری که منعقد کرده بود امام رضا علیهالسلام را به ولیعهدی انتخاب کرد.
فضل بن سهل همواره با آن حضرت دشمن بود و از ولایتعهدی او رضایت نداشت و فضل بن سهل از ساختههای آل برمک بوده است.
حضرت رضا در هنگام شهادت چهل و نه سال داشت و در سال 203 به شهادت رسید.
23- معمر بن خلاد گوید: حضرت رضا علیهالسلام روزی به من گفت: در یکی از روزها مأمون به من گفت: یا ابالحسن بنگر مرد مورد اعتمادی را پیدا کنیم و او را در یکی از شهرهائی که بر علیه ما شورش کردهاند حکومت دهیم.
به او گفتم: تو به شرط خود وفا کن تا من هم به پیمان خود عمل کنم، من ولایتعهدی را به این شرط پذیرفتم که در این گونه امور دخالت نکنم، و در عزل و نصب حکام شرکتی نداشته باشم تا از جهان بروم.
به خداوند سوگند من هرگز در یاد خلافت هم نبودم، و هیچ روزی از خواطر م هوس خلافت هم نگذشت، من در مدینه به مرکب خود سوار میشدم و در کوچههای آن عبور میکردم، مردمان مدینه و سایر ولایتها حوائج و نیازمندیهای خود را از من میخواستند، و من هم احتیاجات آنها را رفع میکردم، و مردم همه مانند اعمام بودند.
نامههای من در شهرها رفت و آمد میکرد و همه به گفتههای من گوش میدادند، و هر نعمتی که به من ارزانی داری آن از خداوند است.
مأمون گفت: اینک به پیمان خود عمل میکنم و تو را آزاد میگذارم.
24- و نیز معمر بن خلاد گوید: فضل بن سهل با هشام بن ابراهیم حضور حضرت رضا علیهالسلام رسیدند، فضل گفت:
یابن رسول الله آمدهام مطلبی را به شما بگویم، مجلس را خلوت کنید تا سخن خود را اظهار نمایم.
فضل یک سوگند نامهای را بیرون آورد و در آن نوشته بود همه غلامان و کنیزان و زنانم مطلقه و آزاد باشند اگر در این سخن خلافی در نظر گرفته باشم و هر چه میگویم از راه حق و صواب است.
ما میدانیم که خلافت و حکومت حق شما هست، و حقیقت و واقعیت در خانه شما میباشد، اکنون آن چه را به زبان میآوریم در دل خود هم به آن اعتقاد داریم، ما اینک در نظر گرفتهایم مأمون را بکشیم و خلافت را که حق شما است در دست شما قرار دهیم، و در نظر داریم که حق بار دیگر به جای خود برگردد.
حضرت رضا علیهالسلام به سخنان آنها توجهی نکرد و آنان را فحش و ناسزا گفت، و از خود دور کرد، و فرمود: شما کفران نعمت میکنید، و سلامتی خود را از دست میدهید، و جان خود را در خطر انداختهاید، و من هرگز به این پیشنهاد رضایت ندارم.
هنگامی که فضل و هشام این سخن را شنیدند دانستند که در نقشه خود خطا کردهاند. به حضرت رضا علیهالسلام گفتند: ما در نظر داشتیم که تو را آزمایش کنیم.
امام علیهالسلام فرمود: شما دروغ میگوئید، دل شما همان طور است که برای من گفتید، و لیکن چون مرا با خود موافق ندیدید این سخنان را بر زبان جاری میکنید.
فضل و هشام نزد مأمون رفتند و جریان را با مأمون در میان نهادند، و گفتند: ما در نظر داشتیم وی را امتحان کنیم و نیت او را بدانیم.
مأمون آنها را تمجید کرد و آن دو از نزد او بیرون شدند، پس از خروج آنها حضرت رضا علیهالسلام نزد مأمون آمد، و با او در خلوت نشست و سخنان آن دو را برای او بازگو کرد، و فرمود: پس از این خود را حفظ کنید. هنگامی که مأمون موضوع را شنید فهمید که آن جناب سخن به حق گفته است.
25- علی بن محمد بن سیار از پدرش و او از حضرت امام حسن عسکری و او از پدرش از حضرت جواد سلام الله علیهم اجمعین روایت میکند که در هنگام ولایتعهدی حضرت رضا علیهالسلام مدتی باران نیامد.
گروهی از حاشیهنشینان مأمون و مخالفین امام رضا گفتند: از هنگامی که علی ابن موسی وارد این جا شد و ولیعهد ما گردید خداوند باران را از ما قطع کرد.
این سخنان به مأمون رسید و بسیار ناراحت شد، به حضرت رضا علیهالسلام گفت: مدتی است باران نیامده و مردم ناراحت هستند، از خداوند بخواهید برای مردم باران رحمت بفرستد.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: مانعی ندارد، گفت: چه وقت آن را انجام میدهی؟ فرمود: روز دوشنبه، زیرا دیشب حضرت رسول صلی الله علیه و آله را با علی بن ابیطالب علیهالسلام در خواب دیدم، فرمودند: روز دوشنبه بیابان بروید و طلب باران کنید خداوند متعال در اثر دعاء تو باران میفرستد و فضل و مقام و موقعیت تو را به مردم نشان میدهد.
روز دوشنبه که فرا رسید حضرت رضا علیهالسلام بامداد به طرف صحرا حرکت کردند، مردم از خانه و منازل خود بیرون شدند و به هیئت آن جناب نگاه میکردند.
حضرت رضا علیهالسلام منبر رفتند و پس از حمد خدا و ثناء پروردگار فرمودند: بارخدایا تو ما اهل بیت را بزرگ داشتی و ما را مورد احترام عموم قرار دادی، آنان به ما توسل میجویند و از طریق ما فضل و رحمت تو را طلب میکنند، و منتظر نعمت و احسان تو هستند.
خداوندا اکنون باران رحمت خود را بر این مردم نازل گردان و آنها را از نعمت خود بهرهمند گردان، باران خود را در هنگامی که مردم به منازل خود برگشتهاند فرو فرست.
راوی گوید: سوگند به خدائی که محمد صلی الله علیه و آله را براستی برانگیخت، پس از دعاء آن حضرت بادها پدید آمدند و ابرها را به هم پیوند دادند، و رعد و برق پدید آمد، مردم از جای خود حرکت کردند، مانند افرادی که از باران فرار میکنند به طرف منازل خود روان شدند.
امام علیهالسلام فرمود: از جای خود حرکت نکنید، این ابرها باران خود را در جائی دیگر خواهند ریخت.
ابرها گذشتند، و پس از آن ابر دیگری پدیدار شد، و رعد و برق در فضا بلند گردید و محیط را روشن کرد مردم بار دیگر آماده حرکت شدند.
حضرت فرمود: این ابرها نیز باران خود را در شهر شما نخواهند ریخت، و همین طور چند بار این موضوع تکرار شد و امام آنها را از حرکت بازداشت، چند لحظه گذشت ابری دیگر پیدا شد فرمود: این ابرها را خداوند برای شما فرستاده و اینک خداوند را سپاسگزار باشید.
ای مردم اکنون حرکت کنید و به طرف منازل خود بروید تا شما به منازل خود نرسیدهاید، باران نخواهد بارید و پس از رسیدن شما باران مفصلی خواهد بارید و از فضل و رحمت خداوند برکتهائی به شما خواهد رسید.
در این هنگام امام رضا علیهالسلام از منبر فرود آمد و مردم بسوی شهر حرکت کردند، هنگامی که جمعیت به خانههای خود رسیدند باران شروع شد.
باران شدیدی در مرو نازل شد، رودخانهها و گودالها و بیابانها از آب باران پر شد.
مردم میگفتند: کرامتهای خداوند بر فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله گوارا باد، پس از آن حضرت رضا علیهالسلام در جلو مردم آشکار شدند و گروهی پیرامون آن جناب اجتماع کردند، پس از اینکه مردم جمع شدند حضرت رضا علیهالسلام فرمود:
ای مردم از خداوند بترسید و نعمتهای او را کفران نکنید و گرد معاصی نگردید، همواره شکر نعمت خداوند را به جای آرید و به طاعت و فرمانبرداری او مشغول باشید.
ای مردم بدانید که بعد از ایمان به خداوند متعال و اعتراف به حقوق دوستان خدا که آل محمد صلوات الله علیهم باشند چیزی برتر از مساعدت و معاونت برادران ایمانی نیست، و بدانید که این دنیا پلی است که باید از آن گذشت و به بهشت پروردگار رسید، و هر کسی دارای این فضیلت باشد از اولیاء خداوند محسوب میگردد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اگر خداوند متعال به بندهای فضل و عنایتی کرد آن بنده باید دنبال آن برود، و سزاوار نیست زهد بورزد و آن فضل و عنایت را نادیده بگیرد.
گفته شد: یا رسول الله فلان شخصی که مرتکب گناه شد هلاک گردید، حضرت رسول فرمود: خداوند گناه آن شخص را آمرزید و عاقبت او را به نیکی پایان داد و پروردگار گناهان او را تبدیل به نیکی نمود.
آن مرد مورد نظر یکی از روزها در راهی میگذشت، وی در بین راه مشاهده کرد مؤمنی به خواب رفته و عورتش بدون اینکه متوجه باشد ظاهر گردیده است، وی عورت آن مرد مؤمن را پوشانید و او را برای اینکه خجالت نکشد مطلع نساخت.
پس از آن مرد مؤمن از این جریان اطلاع پیدا کرد، و به او گفت: خداوند ثواب تو را افزون کند، و جای نیکوئی در آخرت تو را ارزانی نماید، و در هنگام حساب بر تو آسان گیرد.
پروردگار دعای آن مرد را دربارهی وی مستجاب کرد و پایان زندگی او را به نیکی ختم نمود.
گفتهی حضرت رسول صلی الله علیه و آله به این مرد رسید، و او توبه کرد و از گناهان خود پشیمان شد، و مشغول طاعت و عبادت گردید.
چند روزی از این جریان گذشت گروهی از مشرکین به طرف مدینه حمله آوردند و مشغول قتل و غارت شدند، حضرت رسول یاران خود را به جنگ آنان فرستاد که این مرد یکی از آنها بود، و او در جنگ به شهادت رسید.
حضرت جواد علیهالسلام فرمود: خداوند به برکت دعاء حضرت رضا صلوات الله علیه برکت خود را در شهرها نازل فرمود، در اطراف مأمون چند نفری بودند که میخواستند ولیعهد او باشند و از این رو با حضرت رضا دشمنی میکردند، و عدهای روی حسد با وی مخالفت داشتند.
بعضی از این مخالفین و حساد به مأمون گفتند: از خداوند بترسید و به او پناه ببرید، و خلافت را از خاندان خود خارج نکنید و به فرزندان علی ندهید.
تو این جادوگر فرزند جادوگر را این جا آوردی، وی مردی گوشهگیر بود تو او را ظاهر کردی و به مردم معرفی نمودی او مردی عادی بود تو او را بالا بردی و مقام به او دادی، وی فراموش شده بود تو وجود او را به یاد مردم آوردی.
وی اینک به جهت نزول باران موقعیتی پیدا کرده و او را عنوان تفاخر و مباهات قرار داده است.
اکنون ما میترسیم این مرد خلافت را از خاندان عباس خارج کند، بلکه احتمال میرود که با سحر خود نعمت تو را نیز زائل کند و موقعیت تو را از بین ببرد، و بر کشور تو تسلط پیدا نماید، آیا کسی مانند تو این همه جنایت کرده و با دست خود اساس حکومت و خلافت خود را متزلزل ساخته، و راه را برای دیگران باز کرده است.
اکنون باید در این مورد چارهاندیشی کرده و جلو او را بگیری.
مأمون گفت: فعالیت این مرد از ما پوشیده بود و او مردم را به طرف خود دعوت میکرد، ما تصمیم گرفتیم او را ولیعهد خود قرار دهیم، تا همواره به نفع ما باشد، و اعتقاد به خلافت و سلطنت ما پیدا کند، و کسانی که شیفته او شدهاند دریابند که وی اهل دنیا بوده و هرگز از دنیا روگردان نبوده است.
ما ترسیدیم اگر او را به حال خود، واگذاریم، بر ضد ما فعالیت کند و ما را از میدان بیرون سازد و ما نتوانیم جلو او را بگیریم.
ما اینک دربارهی او انجام دادیم آنچه را که میخواستیم، و اگر در این باره خطا کردهایم این هم گذشته است، و اگر با انتخاب او به ولیعهدی خود را به هلاکت نزدیک کردهایم از این هم چارهای نیست، و اکنون نباید ما دربارهی او سهلانگاری کنیم، بلکه باید اندک اندک از مقام و منزلتش کاهش دهیم، و به مردم بفهمانیم که او شایستگی این امر را ندارد، پس از آن تصمیم قطعی را دربارهی او اتخاذ کنیم و خود را از او نجات دهیم.
مرد ساعی به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین مرا واگذار با او مجادله کنم، من او و یارانش را مجاب خواهم کرد و از قدر و منزلت او خواهم کاست، و اگر از ترس تو نبود من او را از مقامش پائین میآوردم، و برای مردم روشن میکردم که وی چیزی در دست ندارد و شایستگی این مقام را نداشته است.
مأمون گفت: من چیزی را از این دوستتر ندارم، تو اینک هر نظری در این مورد داری اجرا کن، وی گفت: امر کن همه بزرگان مملکت و رجال کشوری و لشکری و فقهاء و قضاة در مجلسی گرد هم آیند، و من در حضور آنان با او مجادله کنم و او را مجاب سازم، تا موقعیتی را که تو برای او فراهم کردهای و مقام و منزلتی که برای وی انتخاب نمودهای متزلزل گردد و عدم لیاقت او بر همگان مسلم شود.
راوی گوید: همه بزرگان و رجال علم و دین و سیاست را گرد آورد، و خود در جای خویشتن قرار گرفت، و حضرت رضا علیهالسلام را نیز در جای خود قرار داد.
پس از این که همه در جای خود قرار گرفتند و مجلس آرام یافت آن مرد آمد و با حضرت رضا آغاز سخن کرد، و گفت: مردم از تو قصهها و داستانهائی نقل میکنند و در وصف و مدح تو زیادهروی مینمایند و اگر تو خود این سخنان را بشنوی از آن برائت حاصل میکنی.
در مورد بارانی که چند روز پیش آمد، مردم گفتگوهائی دارند، و میگویند در اثر دعای تو آن باران نازل شده است، در صورتی که اکنون فصل باران است و باران بطور طبیعی آمده و هیچ معجزهای هم روی نداده است.
مردم چنان پنداشتهاند که تو امروز در جهان نظیر نداری، و اینک امیرالمؤمنین مأمون که از همگان برتر و بهتر است، و تو را به این مقام برگزیده است، جایز نیست که تو اجازه دهی که دروغگویان این سخنان را دربارهی تو انتشار دهند.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: من مردم را از گفتگو دربارهی نعمتهای پروردگار منع نمیکنم، و هرگز دنبال هوا و هوس نبودهام.
و اما اینکه گفتی مأمون مرا عزت و قدرت بخشیده و مرا به این مقام برگزیده است، این همان مقامی است که پادشاه مصر به یوسف صدیق داد و حال آن دو را نیز تو خود دانی.
حاجب از این سخنان در غضب شد و گفت: ای فرزند موسی تو از حد خود تجاوز کردهای و از مقامت بالا رفتهای، اینک بارانی که در فصل خود باریده وسیله قرار دادهای و او را برای خود معجزه فرض کرده و با آن قدرت و شوکتی برای خود فراهم ساختهای، گویا مانند ابراهیم خلیل معجزه کرده و پرندگان را زنده ساختهای و آنها را پس از کشتن بار دیگر به پرواز در آوردهای.
اکنون اگر در ادعای خود راستگو هستی این دو شیر پرده را زنده کن و بر من مسلط گردان، در این صورت معجزهی تو ثابت خواهد شد، و در مورد باران که در فصل خود باریده ادعای تو قابل قبول نیست، و این کاملا یک امر طبیعی و معمولی بوده است.
حاجب اشاره کرد به صورت دو شیر که در متکای مأمون نقش شده بودند، و مأمون به آنها تکیه داده بود و حضرت رضا و حاجب هر دو مقابل او بودند.
در این هنگام حضرت رضا علیهالسلام در غضب شد و آثار خشم و ناراحتی در چهرهاش نمایان گردیده و به دو شیر پرده اشاره فرمودند: این فاجر را دریابید.
آن دو شیر ناگهان بر آن حمله آوردند و او را پاره پاره کردند، و گوشت و استخوان او را چنان خوردند که اثری از او در زمین دیده نشد.
مردم حاضر در جلسه از این موضوع حیران و متعجب شدند، پس از اینکه شیرها آن مرد را خوردند نزد حضرت رضا علیهالسلام آمدند و گفتند: اجازه دهید این مرد (مأمون) را نیز از هم پاره کنیم.
مأمون در این هنگام از خود رفته بود.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: در جای خود توقف کنید، آن دو شیر در جای خود ایستادند، حضرت رضا علیهالسلام فرمود: آبهای خوشبو بر مأمون بریزند.
پس از این بار دیگر آن دو شیر گفتند: اجازه دهید این را هم به رفیقش ملحق کنیم.
فرمود: خداوند دربارهی او نظرهائی دارد که بعد از این عمل خواهد کرد، گفتند: پس ما چه کنیم؟ فرمود: بار دیگر به جای خود برگردید همان طور که قبلا بودید.
مأمون گفت: ستایش میکنم خداوندی را که شر حمید بن مهران همان مردی که شیرها او را خوردند از من دفع کرد، بعد از این متوجه حضرت رضا شد و گفت: خلافت حق جد شما رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشد و اگر چنانچه میل داشته باشی خود را از آن خلع کرده و به شما تسلیم میکنم.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: اگر بخواهم با تو مناظره میکنم، و از تو چیزی نمیپرسم، خداوند متعال به من نیروئی داده که بدان وسیله مخلوقات خود را مطیع ما ساخته است.
اکنون به چشم خود دیدی که شیرهای پرده چه کاری انجام دادند، فقط جهال مردم هستند که به این گونه امور توجهی ندارند، مردم در این مورد زیان کردهاند و حقوق ما را نشناختهاند و خود را از این فیض بیبهره کردهاند.
خداوند مقدرات و تدبیراتی دارد، و مرا فرمان داده است تا با تو در مورد خلافت مناظره نکنم. و ما با تو در ظاهر روی موافق نشان دادیم، و پیشنهاد تو را پذیرفتیم، همان طور که یوسف با فرعون مصر همکاری کرد و در ظاهر با وی کار میکرد.
مأمون پس از این همواره گرفتار و ناراحت و محزون بود، تا آن گاه که حضرت رضا علیهالسلام دیده از جهان فروبست.
26- عبدالله بن محمد هاشمی گوید: بر مأمون وارد شدم مرا پهلوی خود نشانید و کسانی که در نزد او بودند همه را بیرون کرد، پس از آن دستور داد غذا آوردند و ما با او غذا خوردیم، سپس امر کرد عطر آوردند و خود را خوشبو ساختیم بعد از این پردهای زدند، و عدهای در پشت پرده اجتماع کردند.
مأمون به یکی از افراد پشت پرده دستور داد که دربارهی کسی که در طوس دفن شده مرثیه بخوانند، در این هنگام فریاد زنی را از پشت پرده شنیدم که میگفت:
سقیا لطوس و من أضحی بها قطنا
من عترة المصطفی أبقا لنا حزنا
راوی گفت: مأمون در این هنگام گریه کرد و گفت: ای عبدالله خاندان من و تو مرا سرزنش میکنند که علی بن موسی را به عنوان ولایتعهدی انتخاب کردم.
به خداوند سوگند اینک حدیثی را برایت میخوانم که از آن تعجب خواهی کرد.
در یکی از روزها به او گفتم: جان من فدایت باد پدرانت موسی بن جعفر، جعفر بن محمد، محمد بن علی، و علی بن الحسین از آینده و گذشته مطلع بودند، تو نیز فرزند آنها هستی اینک حاجت مرا روا کن.
فرمود: حاجتت چیست؟ گفتم یکی از زیباترین کنیزان من که بسیار او را دوست دارم، چند مرتبه از من حامله شده و کودک خود را سقط کرده است، و اکنون نیز حامله است، اگر داروئی برای او داری دستور دهید وی را معالجه کنیم.
فرمود: از سقط آن ناراحت نباش، در این بار پسری آورد که به مادرش بیش از همه شبیهتر است، و یک انگشت زائد هم در دست او خواهد بود.
با خود گفتم: گواهی میدهم که خداوند بر همه چیز قادر است - جاریه زاهریه پسری به دنیا آورد که به مادرش بیش از همه شبیه بود و در دست راست او هم انگشتی زائد دیده میشد همان طور که حضرت رضا علیهالسلام فرموده بود، اینک چرا سرزنش میکنند که من او را به عنوان ولایتعهدی برگزیدم.
شیخ صدوق میفرماید: این حدیث زیاد است و ما آن را خلاصه کردیم.
27- محمد بن ابیعباد گوید: یکی از روزها مأمون به حضرت رضا علیهالسلام گفت: ما وارد بغداد خواهیم شد و چنان و چنین خواهیم کرد.
امام رضا به او فرمود: تو داخل بغداد خواهی شد، هنگامی که مجلس خلوت شد گفتم: از تو سخنی شنیدم که مرا اندوهگین ساخت.
گفت: مرا با بغداد چه کار است، من بغداد را نخواهم دید، و بغداد هم مرا مشاهده نخواهد کرد.
28- شیخ مفید در امالی خود روایت کرده هنگامی که مأمون با حضرت رضا علیهالسلام در خراسان حرکت میکردند مأمون گفت:
یا ابالحسن فکری برایم پیدا شده و راه صواب آن را میخواهم بدانم، با خود فکر میکنم که نسب ما و شما یکی است و همه از یک ریشه هستیم و هدف ما و شما هم مشترک است، پس چرا طرفداران ما با هم نزاع و اختلاف دارند و هر کدام در مورد یکی از ما تعصب میورزند.
حضرت رضا علیهالسلام فرمود: این سؤال پاسخی دارد اگر میل داری جواب دهم و اگر میخواهی سکوت کنم.
مأمون گفت: مقصودم این بود که جواب دهی، امام رضا فرمودند: تو را به خداوند سوگند میدهم اگر خداوند پیغمبر خود را اکنون مبعوث کند و از گوشه این بیابان ظاهر شود و دخترت را خطبه کند، آیا حاضری دختر خود را به او تزویج کنی؟
مأمون گفت: سبحان الله مگر کسی از دختر دادن به پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله اعراض میکند.
حضرت رضا صلوات الله علیه فرمود: آیا آن حضرت میتواند دختر مرا خطبه کند، مأمون اندکی سکوت کرد و پس از آن گفت: به خداوند سوگند شما نزدیکتر به آن حضرت هستید.
29- ابن شهرآشوب گوید: فضل بن سهل بیرون شد و مردم را از رأی مأمون دربارهی حضرت رضا علیهالسلام مطلع ساخت.
فضل گفت: مأمون او را به عنوان ولایتعهدی انتخاب کرده و فرمان داده است مردم لباس سبز بپوشند و روز پنجشنبه مردم جمع شوند و بیعت کنند، و روزی یک سال خود را نیز بگیرند.
روز پنجشنبه که فرا رسید مأمون و حضرت رضا علیهالسلام در حالی که لباس سبز پوشیده بودند در مجلس حاضر شدند.
مأمون نخست فرزندش عباس را امر کرد تا با امام رضا بیعت کند، حضرت پشت دست خود را به طرف خود و باطن آن را به طرف مردم متوجه ساختند.
مأمون گفت: دست خود را برای بیعت باز کن، فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین بیعت میگرفتند.
مردم همین طور با آن جناب بیعت میکردند و دست بالای دست مردم بود، در این هنگام بدرههای طلا و نقره را حاضر کردند و به مردم تقسیم نمودند.
ابوعباد علویان و عباسیان را یک یک دعوت میکرد، و جوائز خود را دریافت مینمودند.
عبدالجبار بن سعید در این سال در منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه منوره خطبه خواند و در عهد دعای خود گفت: علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب ولیعهد مسلمین گردید:
ستة آبائهم من هم
أفضل من یشرب صوب الغمام
مأمون فرمان داد در دراهم و دنانیر به نام آن جناب سکه زدند، حضرت رضا علیهالسلام مشاهده کردند یکی از دوستان و علاقهمندانش بسیار از این جریان خوشحالی میکند، به طرف او اشاره فرمودند که نزدیک من بیا.
وی خود را در کنار حضرت رضا جای داد، امام علیهالسلام آهسته به او گفتند: دل خود را با این حرفها مشغول نساز و اظهار شادمانی مکن، و بدان که این موضوع به آخر نخواهد رسید.
در این هنگام حضرت رضا علیهالسلام دست خود را به طرف آسمان برداشت و فرمود:
خداوندا تو خود میدانی که با اکراه و عدم رضایت این امر را پذیرفتم، و اضطرار مرا وادار ساخت که خود را در این جریان وارد سازم، خداوند مرا مؤاخذه مکن همانطور که بنده و پیامبرت یوسف را مؤاخذه نکردی در آن هنگام که او را والی مصر کردند.
30- ریان بن صلت گوید: هنگامی که مأمون خواست برای خود به عنوان خلافت، و حضرت رضا علیهالسلام به عنوان ولایتعهد، و جهت فضل بن سهل به عنوان وزارت از مردم بیعت گیرد، دستور داد مردم وارد شوند و بیعت کنند.
مردم دسته دسته وارد شدند و بیعت کردند، طرز بیعت چنین بود که دست راست خود را تا انگشت در دست راست آنها میگذاشتند.
در آخرین ساعت جوانی از اولاد انصار رسید و دست راست خود را از انگشت کوچک تا بالای ابهام در دست راست آنها قرار داد و به این طریق بیعت کرد.
در این هنگام حضرت رضا علیهالسلام تبسم کرد و به مأمون فرمود: کسانی که امروز با ما بیعت کردند از روی حقیقت و عقیده نبود، جز این جوان انصاری که از روی ایمان با ما بیعت نمود.
مأمون گفت: جریان از چه قرار است و فسخ و عقد بیعت چیست.
امام رضا علیهالسلام فرمود: عقد بیعت از آخر انگشت کوچک است تا ابهام و فسخ بیعت از ابهام تا انگشت کوچک است.
مأمون دستور داد مردم بار دیگر حاضر شوند و همان طور که حضرت رضا علیهالسلام فرمودند بیعت کنند.
مردم گفتند: چگونه کسی سزاوار امامت میباشد که از عقد بیعت اطلاع ندارد، البته کسی که میداند بهتر است از کسی که نمیداند.
31- علی بن عیسی اربلی گوید: در سال 670 یکی از کارگزاران مشهد مقدس حضرت رضا علیهالسلام نزد ما آمد، و عهدنامه مأمون را که با خط خود نوشته بود و در آن خط حضرت رضا علیهالسلام نیز دیده میشد با خود آورده بود.
من جای قلم آن جناب را بوسیدم و در کلمات مبارکات حضرت رضا غور کردم و این را یکی از موفقیتهای خود دانستم، و آن عهدنامه را تا آخر نقل نمودم و آن این است:
«به نام خداوند بخشندهی مهربان، این نامهای است که عبدالله بن هارون الرشید أمیرالمؤمنین برای ولیعهد خود علی بن موسی بن جعفر نوشته است.
اما بعد خداوند عزوجل اسلام را دین خود اختیار کرد، و از میان بندگان خود پیامبرانی انتخاب نمود، این پیامبران مردم را به طرف خداوند راهنمائی کرده و ارشاد فرمودند، نخستین آنها به آخرین فرد مژده داد و آخرین پیامبران نخستین آنان را تصدیق کرد.
این بعثت پیامبران همچنان ادامه داشت تا آنگاه که نوبت پیامبری به حضرت رسول صلی الله علیه و آله رسید.
حضرت رسول در هنگامی که علم و دانش کهنه شده و ارتباط وحی قطع گردیده و آمد و شد پیامبران و سفیران پروردگار قطع شده و قیامت نزدیک گردیده بود، به پیامبری برگزیده شد، خداوند متعال او را شاهد پیامبران و سرور آنان قرار داد.
خداوند متعال کتاب عزیز خود را که همه حق و حقیقت است و هرگز باطل به آن راه ندارد، بر او نازل فرمود، در قرآن کریم، از حلال و حرام، و عذاب و عقاب و تحذیر و انذار، و امر و نهی سخن گفت، تا حجت بالغه خود را بر مردم تمام کرد.
و پس از این هر کسی طریق حق را اتخاذ کند از روی برهان اتخاذ میکند، و هر کسی راه ضلالت را در پیش گیرد آن هم از روی برهان باشد، یعنی بعد از بعثت رسول خدا راه بهشت و دوزخ از هم تمیز داده شده است.
رسالت خداوند را به مردم ابلاغ کرد، و جامعه را با سخنان حکمتآمیز و پندهای نیکو به راه خداوند دعوت فرمود، و با مجادلههای نیک مردم را به طرق معرفت و خداشناسی کشانید.
پس از موعظه و مجادله با جنگ و جهاد دین خدا را ترویج کرد، تا آنگاه که پروردگار او را به جوار رحمت خود کشانید، و او را در جوار خود جای داد.
هنگامی که دورهی نبوت تمام شد و خداوند پیغمبر خود را به عنوان خاتمیت مبعوث فرمود، و وحی و رسالت منقضی شد، نظام امور مسلمین و پایداری دین را در خلافت قرار داد.
عزت دین و قیام به حقوق خداوند و حفظ آداب و احکام شریعت و حدود و سنن دین مقدس اسلام و جهاد با دشمنان و کفار، در زیر لوای خلافت و امامت انجام میپذیرد.
پس بنابراین خلفاء باید از خداوند اطاعت کنند، و آن چه به آنان ودیعه گذاشته شده مراعات نمایند، و در حفظ آثار دین بکوشند، و حقوق بندگان خدا را حفظ کنند، مسلمانان نیز باید از خلفاء خود تبعیت نمایند و به آنان مساعدت و معاونت داشته باشند.
خلفاء راهها را امن میکنند، و موجبات آسایش مردم را فراهم میسازند، و از خونریزی و قتل و غارت جلوگیری نموده و وحدت را در جامعه اسلامی پدید میآورند، در صورتی که خلیفهای نباشد وحدت جامعه متلاشی شده و اختلاف کلمه در میان آنها پدید میآید.
اگر مسلمانان خلیفه نداشته باشند مقهور میگردند و دشمنان بر آنها مسلط میگردند، و در نتیجه از هم پراکنده شده و زیان دنیا و آخرت را خواهند دید.
اکنون کسی که در روی زمین خلیفه شده و امین خلق خدا قرار گرفته، باید در راه خداوند جان خود را به مشقت اندازد. و برای رضایت خدا و اطاعت از وی ایثار نماید، و باید خود را در برابر سؤالات خداوند آماده سازد، و با عدل و داد در میان جامعهای که حکومت میکند رفتار نماید.
پروردگار به بنده و پیامبرش داود علیهالسلام میفرماید:
ای داود ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم، بین مردم به حق حکم کن و دنبال هوی نرو که تو را از راه خدا باز میدارد، و کسانی که راه خداوند را گم کنند برای آنها عذاب دردناکی آماده است، زیرا این گونه مردم حساب روز قیامت را فراموش کردهاند.
خداوند متعال میفرماید: ای محمد به پروردگارت سوگند از این مردم از آنچه که انجام دادهاند خواهیم پرسید، سنیها نقل کردهاند که عمر بن خطاب گفت: اگر یک بچه شتری در کنار فرات تلف شود میترسم خداوند او را از من بازخواست کند.
به خداوند سوگند کسی که مسئول اعمال خود بوده و کارهائی که بین او و خدایش انجام گرفته در خطر عظیم است تا چه رسد به آن کسی که مسئول جامعه بوده و امور امت و مملکت را در اختیار داشته است.
ما اینک به خداوند پناه میبریم و از او توفیق و عصمت میخواهیم، و از پروردگار هدایت و راهنمائی و رسیدن به رضوان و رستگاری را خواستاریم.
بیناترین امت و ناصحترین آنها در میان بندگان آن کسی است که به طاعت خداوند مشغول باشد و کتاب خدا را در نظر داشته باشد و به سنت رسول صلی الله علیه و آله عمل کند، و در مدت عمرش همواره خداوند را در نظر بگیرد.
خلیفه مسلمین باید در نظریه خود همواره کوشش داشته باشد و از روی بصیرت و دقت به امور جاریه بنگرد، و در مورد ولیعهد خود دقت کند و بداند که برای امامت مسلمانان چه شخصی را برمیگزیند.
او باید شخصی را برای خلافت انتخاب کند که بتواند جامعه اسلامی را حفظ کرده و وحدت آنان را نگهداشته و از خونریزی جلوگیری نموده و اختلافات آنها را برطرف کند و آنان را از شیطان و مکر او نگهدارد.
خداوند عزوجل ولایتعهدی را بعد از خلافت از کمال اسلام قرار داده و آن را موجب عزت و صلاح امت نموده است، و به خلفاء الهام فرموده تا کسی که برای ولایتعهدی شایستگی دارد انتخاب کنند، و با اختیار ولیعهد نعمتها فراوان و عافیت همهجا را فرا میگیرد.
خداوند به وسیله او مکر دشمنان و کید مخالفان را از بین برده و تفرقه را به وحدت تبدیل میکند.
امیرالمؤمنین مأمون از روزی که خلافت به او منتقل شده عظمت و بزرگی و سختی این مقام را دریافته است، و متوجه گردیده که خلافت دشواریها و مسئولیتهایی دربر دارد، و واجب است بر کسی که بر کرسی خلافت تکیه زده همواره طاعت و فرمانبرداری پروردگار را در پیش گرفته، و مراقب اوضاع و احوال مسلمانان باشد.
مأمون بدن خود را به سختی انداخت، شبها خواب در دیدگانش راه نیافت و همواره متفکر بود، که تا موجبات عزت دین و سرکوبی مشرکین را فراهم سازد و امت را به طرف صلاح و شایستگی و عدل و داد را در اجتماع اسلامی پدید آورد، و احکام قرآن مجید و سنت رسول صلی الله علیه و آله را زنده نگاه دارد. و عوامل رفاه و آسایش را در جامعه فراهم کند، و مردم را با اندرز و نصیحت و راهنمائی به خداوند آشنا سازد، و خداوند را از خود راضی نماید.
مأمون تصمیم گرفته است که پس از خود کسی را برای خلافت انتخاب کند، که قدرت داشته باشد موجبات آسایش ملت را فراهم کند. و در دین خود ورع و تقوی داشته باشد.
جانشین او باید به اوامر خداوند عمل کند و در تمام شب و روز همواره خداوند را در نظر بگیرد و موجبات خشنودی پروردگار را در خدمت به خلق و به کار بستن احکام قرآن برای خود فراهم سازد.
مأمون در میان اولاد عباس و علی بن ابیطالب مطالعه و تحقیق کرد تا مرد شایستهای را به عنوان ولایتعهدی برگزیند، و مردی که از هر جهت به امور مذهبی و علمی علاقهمند باشد اختیار کند، و در این باره بسیار کوشش کرد و همه خاندان خود را مورد بررسی قرار داد تا فرد مورد نظر را پیدا کند، و حال او را معاینه و محل تحقیق قرار دهد، و نیات او را درک نماید.
پس از مدتی تحقیق و طلب خیر از خداوند و کوششی که در این باره انجام داد، بهترین شخص مورد نظر را که در دو خاندان عباسی و علوی از همگان شریفتر و داناتر علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب بود که برای ولایتعهدی در نظر گرفته شد.
علی بن موسی کسی است که همه زبانها به فضل او گویا و همه مردم به لیاقت او اجماع دارند و او را سزاوار این مقام میدانند.
مأمون خود او را به خوبی میشناسد، از هنگام کودکی و جوانی تا اکنون که مردی کامل است در نظر وی بوده است.
اینک او را ولیعهد خود انتخاب کرده و برای او از مردم به این عنوان بیعت گرفته است، تا پس از او خلیفه مسلمین باشد، و او اطمینان دارد که خداوند به انتخاب وی راضی است، زیرا خداوند میداند که مأمون برای رضای او علی بن موسی را به ولایتعهدی برگزیده است.
مأمون برای پیشرفت اسلام و مسلمین و سلامتی جامعه، و ثبات و دوام حق و اتمام حجت او را اختیار کرده امیدوار است خداوند او را در روز قیامت که همه مردم در پیشگاهش حاضر میشوند نجات دهد، و از اهوال آن روز او را برهاند.
مأمون فرزندان و خویشاوندان و اصحاب و یاران، و کارگذاران و کارمندان خود را امر کرد تا با او بیعت کنند، و بدانند که وی برای فرمانبرداری از خداوند از حق خود گذشته و فرزندان خود را کنار نهاده است.
مأمون فرزندان و ارحام خود را کنار زد و خویشاوندان خود را از خلافت محروم ساخت، علی بن موسی الرضا را ملقب به «رضا» نمود، زیرا آن جناب را از میان مردم برگزید و به خلافت او رضایت داد.
تمام خویشان و اهل بیت او و کسانی که در مرکز حکومت و خلافت بودند با علی بن موسی بیعت کردند زیرا وی مردی عابد و دیندار بود، و شایستگی این مقام را داشت.
شما با رضایت با او بیعت کردید، و دلهای شما از این حسن انتخاب باز شد و شادمان گردید، و دانستید که مأمون با انتخاب او منظورش چه بوده است.
وی در برابر طاعت پروردگار از خود گذشت نشان داد، و شما باید خدا را سپاسگزار باشید که به امیرالمؤمنین مأمون الهام کرد تا حقوق او را در برابر شما رعایت کند.
مأمون حریص بود که شما هدایت شوید و تفرقه شما به وحدت انجام پذیرد.
مأمون با انتخاب علی بن موسی مقصودش این است که از خونریزی جلوگیری شود، و پراکندگیها به وحدت تبدیل گردد. و مرزهای شما استوار و قوی شود، و دین شما رونق پذیرد، و دشمن شما نابود گردد، و کارهای شما مستقیم شود.
ای مردم اکنون به اطاعت خدا و امیرالمؤمنین بشتابید و آنها را از خود راضی سازید، و سپاسگزار باشید این نامه را با دست خود در هفتم ماه رمضان سال 201 نوشت.
در پشت عهدنامه به خط حضرت رضا علیهالسلام چنین آمده بود: به نام خداوند بخشایندهی مهربان.
ستایش مخصوص خداوندی است که آنچه بخواهد انجام میدهد، کسی از فرمان او نمیتواند سرپیچی کند، وحکم او را رد نماید خیانتهای چشم و آن چه در دلها باشد میداند، درود بر حضرت رسالت و آل علیهمالسلام باد.
میگویم من که علی بن موسی بن جعفر هستم: امیرالمؤمنین مأمون که خداوند او را به پایداری استوار بدارد، و به طریق رشاد و هدایت موفق گرداند، حق ما را که دیگران نشناخته بودند شناخت، و پیوندهای خویشاوندی را که قطع شده بود بار دیگر به هم پیوست، و جانهای ترسان را آسایش بخشید و آنان را زنده کرد، و پس از فقر و ناداری آنها را بینیاز ساخت.
مأمون این کارها را برای رضای خداوند جهانیان انجام داد، و از دیگری پاداش نمیخواست، زود است خداوند جزای نیکوکاران بدهد، و اجر آنها را ضایع نمیگرداند.
مأمون ولایتعهدی و خلافت را در اختیار من قرار داد، اگر بعد از او زنده بمانم این منصب متعلق به من است، هر کسی پیمانی را بشکند، و عهدی را نقض کند احترام خود را از بین برده و موقعیت خود را از دست داده است.
زیرا همچه شخص بر امام خود ستم روا داشته و حرمت اسلام را مورد تجاوز قرار داده است، و به همین روش در گذشته عمل شده و عهد و پیمانها حفظ شده است.
اگر چنانچه از امامی لغزشی دیده شد و یا اشتباهی در وی مشاهده گردید، باید او را نصیحت کرد و با او مخالفت ننمود، و در غیر این صورت در جامعه اسلامی اختلاف و تشتت پدید میآید و رشتههای حکومت اسلامی مضطرب میگردد، مخصوصا که هنوز مردم به زمان جاهلیت نزدیک هستند، و دشمنان در پی فرصت میباشند.
با خدای خود عهد بستهام که امور مسلمین را به خوبی انجام دهم، و اینک که خلافت را به گردن من افکنده است، در میان مسلمین عموما و بنیعباس خصوصا با عدالت رفتار کنم، و از خدا و رسولش اطاعت نمایم.
و اینکه خون حرامی را نریزم، و جان و مال و ناموس مردم را حفظ کنم، مگر آن کسی که حدود خداوند را مراعات نکرده و به واجبات خدا تجاوز کرده باشد که این چنین شخص باید مجازات شود.
من به اندازه کفایت و توانائی خود کوشش خواهم کرد، و با نفس خود پیمان بستم که حدود و ثغور را حفظ کرده و از آنچه که خداوند بر من واجب گردانیده و بازخواست خواهد کرد فروگذار نکنم.
پروردگار در قرآن مجید فرموده: به پیمانها وفا کنید که خداوند از پیمانها بازخواست میکند.
اگر چنانچه بدعتی ایجاد کردم و یا در احکام تغییری دادم و یا در قوانین شرع مقدس دست بردم، مستحق عقوبت و تعرض دیگران هستم. از خشم و غضب خداوند به او پناه میبرم، و از پروردگار توفیق اطاعت و خدمتگزاری را خواستارم، و خداوند بین من و معصیت خود حائل شده و به من و همه مسلمانان عافیت دهد.
در صورتی که جفر و جامعه برخلاف این کار حکم میکنند، و نمیدانم بر سر من چه خواهد آمد و بر شما چه خواهد گذشت فرمان فقط در دست خداوند است و او به حق حکم کرده و حق و باطل را از هم جدا میکند.
من امتثال امیرالمؤمنین مأمون را کرده و خشنودی او را پذیرفتم، خداوند مرا و او را حفظ کرده و از هر گزندی نگهداری فرماید و خداوند را بر این امر گواه گرفتم، و خداوند بهترین گواهان است.
من این مطالب را با خط خود در حضور امیرالمؤمنین، و فضل بن سهل و سهل بن فضل، و یحیی بن اکثم، و عبدالله بن طاهر و ثمامة بن اشرس و بشر بن المعتمر و حماد بن نعمان در ماه رمضان سال 201 نوشتم.
گواهان طرف راست: یحیی بن اکثم به مندرجات این نامه که در دو طرف نوشته شده گواهی میدهند، و از خداوند متعال مسئلت دارد که امیرالمؤمنین و همه مسلمانان از برکت این عهدنامه به بزرگی و عظمت برسند، و عبدالله بن طاهر نیز در تاریخ معین در متن به مندرجات آن گواهی داد، و همچنین حماد بن نعمان و بشر بن معتمر مضمون آن را در تاریخ معین گواهی میکنند.
گواهان طرف چپ نیز همچنین عهدنامه را تأیید میکنند، این صحیفه عهد و پیمان را که در دو طرف نامه نوشته شده در حرم حضرت رسول الله (ص) بین قبر و منبر خواندند، و بنیهاشم و فرماندهان لشکر و رجال بزرگ و عموم مردم آن را تأیید کردند و به همه شایعات خاتمه دادند.
فضل بن سهل به فرمان مأمون تاریخ صدور عهدنامه را گواهی کردند.
یعقوبی گوید:
مأمون رجاء بن ابیالضحاک را که از خویشاوندان فضل بن سهل بود، به مدینه منوره فرستاد و او را امر کرد تا علی بن موسی بن جعفر علیهمالسلام را به خراسان بیاورد، وی وارد مدینه شد و حضرت رضا را با خود برداشت و به بغداد آورد، و سپس از طریق بصره او را به مرو رسانید.
مأمون به ولایتعهدی با او بیعت کرد، و این حادثه در سال 201 در ماه رمضان اتفاق افتاد.
مأمون دستور داد مردم لباس سبز بپوشند، و سپس به ولایات و شهرها نوشت و از مردم بیعت گرفتند، و در منابر به نام امام رضا علیهالسلام خطبه خواندند، و نام او را در درهم و دینار سکه زدند، همه اطرافیان مأمون لباس سبز پوشیدند جز اسماعیل ابن جعفر بن سلیمان هاشمی که از پوشیدن لباس سبز خودداری کرد.
اسماعیل بن جعفر از طرف مأمون حاکم بصره بود، و با مأمون و حکم او در تغییر رنگ لباس مخالفت کرد، و گفت: این موضوع مخالف روش گذشتگان است و ما پیمانشکنی نخواهیم کرد.
اسماعیل مأمون را از خلافت خلع کرد، مأمون پس از شنیدن این خبر عیسی ابن یزید جلودی را به جنگ او فرستاد.
هنگامی که جلودی نزدیک بصره رسید اسماعیل بدون اینکه با وی جنگ کند از بصره فرار کرد. جلودی وارد بصره شد و در آن جا مقیم گردید.
اسماعیل بن جعفر به طرف حسن بن سهل رفت، حسن او را به زندان افکند و جریان را برای مأمون نوشت.
مأمون دستور داد او را به طرف مرو بفرستند، هنگامی که اسماعیل را نزدیک مرو رسانیدند، مأمون بار دیگر فرمان داد او را به جرجان (گنبد کاووس امروز) ببرند و در آن جا زندانی کنند.
وی مدتی در جرجان زندانی بود و پس از مدتی درگذشت.
مأمون حکم بیعت حضرت رضا علیهالسلام را با جلودی به مکه فرستاد، و ابراهیم بن موسی بن جعفر در این هنگام در مکه بود، و مکه را در اختیار داشت و لیکن مردم را به طرف مأمون دعوت میکرد.
جلودی وارد مکه شد در حالی که لباس سبز پوشیده بود، ابراهیم بن موسی از وی استقبال کرد، و مردم مکه با حضرت رضا بیعت کردند و لباس سبز را پوشیدند.
مؤلف گوید:
ما در باب مسیر آن حضرت به طرف خراسان ذکر نمودیم که آن جناب داخل بغداد نشد، و از قادسیه راه بیابان بصره را در پیش گرفت، و از طریق نباج وارد بصره شد و هرگز کوفه و بغداد را ندید.
ورود آن حضرت را به بغداد تنها یعقوبی نقل کرده است، و کسی دیگر از مورخین و محدثین این موضوع را نقل نکرده و تأیید ننموده است.
طبری گوید:
در سال 200 مأمون رجاء بن ابیالضحاک را با فرناس خادم به مدینه فرستاد تا علی بن موسی بن جعفر و محمد بن جعفر را به خراسان بیاورند.
و نیز در حوادث سال 201 نوشته: در این سال مأمون علی بن موسی بن جعفر را به عنوان ولایتعهدی مسلمین و خلیفه بعد از خود انتخاب کرد، و او را ملقب به «رضا» نمود، و فرمان داد لشکریانش لباس سیاه را دور انداخته و لباس سبز بپوشند، و این موضوع را به همه ولایات نوشت.
و نیز طبری گوید: عیسی بن محمد بن خالد هنگامیکه لشکریانش را در لشکرگاه مرتب کرد وارد بغداد شده در این هنگام نامهای از حسن بن سهل برای او رسید و در آن نامه نوشته بود:
امیرالمؤمنین مامون علی بن موسی بن جعفر بن محمد را به عنوان ولایت عهدی و خلافت بعد از خود انتخاب کرده است، وی در میان اولاد عباس و علی لایقتر و فاضلتر از او کسی را ندیده است، و همچنین دستور داده لباسهای سیاه را دور انداخته و لباس سبز بپوشند.
موضوع ولایتعهدی او در شب دوم ماه رمضان سال 201 برگزار شد، مأمون امر کرد تمام بنیهاشم و یاران و اطرافیان و فرماندهان لشگر و رجال کشورش با او بیعت کنند، و لباسهای سبز را دربر نمایند، و در کلاهها و سراپردهها و پرچمها علامت سبز را نصب کنند، و از مردم بغداد نیز بیعت بگیرند.
هنگامی که عیسی از این خبر مطلع شد مردم بغداد را دعوت کرد و موضوع را با آنان در میان نهاد، و گفت: هر کسی زودتر بیعت کند حقوق یک ماهش را دریافت میکند و باقی را هنگام رسیدن غله خواهند گرفت.
گروهی از مردم بغداد گفتند: بیعت میکنیم و لباس سبز را دربر میکنیم.
بعضی گفتند: بیعت نخواهیم کرد و لباس سبز را نخواهیم پوشید، و خلافت را از فرزندان عباس نخواهیم گرفت.
مخالفین گفتند: این نیرنگی است که فضل بن سهل درآورده است، مردم چند روز در این باره توقف کردند. خاندان بنیعباس که در بغداد بودند ناراحت شدند، و با همدیگر در این باره به مشورت پرداختند.
گفتند: یکی از خودمان را به عنوان خلافت انتخاب میکنیم و مأمون را خلع مینمائیم، سخنگوی آنان در این باره و گردانندگان مخالفین مأمون ابراهیم و منصور فرزندان مهدی بودند.
ابناثیر گوید:
مأمون علی بن موسی بن جعفر را به ولایتعهدی مسلمانان و خلیفه بعد از خود انتخاب کرد و او را به «رضا» از آل محمد علیهمالسلام ملقب ساخت، و فرمان داد لشکریانش لباسهای سیاه را دور انداخته و لباس سبز بپوشند، و به مردم ولایات نیز دستور داد تا با علی بن موسی بیعت کنند، و لباس سبز بپوشند.
حسن بن سهل برای عیسی بن محمد بن ابیخالد نوشت (بعد از اینکه وارد بغداد شد): مأمون علی بن موسی الرضا را به عنوان ولایتعهدی انتخاب کرده است وی در میان فرزندان عباس و علی کسی را شایستهتر از او ندید و او را از همگان داناتر و بهتر دانسته، و او را به «رضا» ملقب ساخته است.
مأمون فرمان داده مردم لباسهای سیاه را دور انداخته و لباس سبز دربر کنند.
موضوع ولایتعهدی در روز دوم شهر رمضان سال 201 برگزار شد، و امر کردم تا لشکریان و بنیهاشم به علی بن موسی بیعت کنند، و لباسهای سبز بپوشند، و باید اهل بغداد همه با وی بیعت نمایند.
عیسی بن محمد مردم بغداد را دعوت کرد، گروهی موافقت کردند و جماعتی مخالفت نمودند، و گفتند: ما خلافت را از اولاد عباس خارج نمیکنیم، و این فتنه را فضل بن سهل درست کرده است، و ما اینک مأمون را خلع میکنیم.
ابناثیر گوید: علی بن موسی الرضا به مأمون اطلاع داد که از هنگام کشته شدن امین مردم گرفتار هستند، و همواره جنگ و خونریزی جریان دارد، و فضل ابن سهل نمیگذارد اخبار و حوادث به اطلاع مأمون برسد.
اهل بیت مأمون و همه بنیعباس از مأمون ناراحت شدهاند و میگویند: او دیوانه شده است، مردم بغداد با ابراهیم بن مهدی به عنوان خلافت بیعت کردهاند.
مأمون گفت: با ابراهیم بن مهدی به عنوان خلافت بیعت نکردهاند، بلکه او را به عنوان امیر برای خود برگزیدهاند تا امور آنها را اداره کند.
فضل موضوع ابراهیم بن مهدی را این چنین برای من تعریف کرده است.
علی بن موسی به مأمون یادآوری کرد که فضل در این مورد دروغ گفته است و هماکنون جنگ بین حسن بن سهل و ابراهیم جریان دارد، و مردم از اینکه فضل و برادرش بر تو مسلط شدهاند ناراحت هستند، و همچنین از بیعتی که برای من گرفتهای راضی نیستند.
مأمون گفت: کدام اشخاص از این جریان اطلاع دارند، حضرت رضا علیهالسلام فرمود: یحیی بن معاذ و عبدالعزیز بن عمران و گروهی دیگر از فرماندهان لشکر.
مأمون دستور داد آنها را حاضر کردند، و موضوع را از آنها پرسید، آنها به شرطی که از فضل بن سهل در امان باشند حاضر شدند مأمون را از حوادث مطلع کنند.
مأمون قول داد آنها را از شر فضل نگهداری کند، و اماننامهای به خط خود نوشت.
این چند نفر تمام اوضاع و احوال عراق و بغداد را برای مأمون تعریف کردند و گفتند: اهل بغداد با ابراهیم بن مهدی به عنوان خلافت بیعت کرده و آن را خلیفه بزرگ نامگذاری نمودهاند، و مأمون را متهم میکنند که مذهب رفض را قبول کرده و خلافت را به علی بن موسی داده است.
عبدالعزیز بن عمران و همراهانش به مأمون گفتند: که مردم از وی راضی نیستند، و مأمون با اشاره فضل بن سهل هرثمه را کشته است.
هرثمه آمده بود که شما را نصیحت کند و فضل وسیله کشتن او را فراهم آورد و اگر چنانچه مأمون تأخیر کند و اقدام لازم را به عمل نیاورد خلافت از دستش خارج خواهد شد.
طاهر بن حسین که آن همه در راه مأمون فداکاری کرد و جان خود را در معرض هلاک قرار داد، اینک از همه کارها دستش قطع شده و در یک گوشه شهر رقه اقامت گزیده و هیچ کاری نمیتواند انجام دهد.
وی به اندازهای ضعیف شده که لشگریانش بر او غلبه کردهاند، و اگر چنانچه او در بغداد میبود اوضاع و احوال را اداره میکرد و کسی قدرت نداشت در بغداد قیام کند.
اینک در همه جا بر ضد تو قیام کردهاند و اوضاع و احوال را بر تو شوریدهاند شما باید به طرف بغداد حرکت کنید، و اگر مردم بغداد شما را مشاهده کنند، از تو اطاعت خواهند کرد.
هنگامی که مأمون این سخنان را شنید دستور داد حرکت کنند، فضل بن سهل از جریان مطلع شد دستور داد کسانی که این گزارشها را به مأمون دادهاند دستگیر شوند.
فضل چند نفر را زندانی کرد و چند نفر را معذب ساخت، حضرت رضا در این مورد با مأمون سخن گفت: مأمون گفت: اکنون با او مدارا میکنیم.
شهابالدین نویری گوید:
گفته شده که مردی را نزد مأمون آوردند، وی امر کرد آن مرد را بکشند، در این هنگام علی بن موسی در مجلس نشسته بود.
مأمون به آن جناب گفت: شما در این مورد چه نظر دارید؟ حضرت رضا فرمود: خداوند با درگذشت از این شخص تو را عزت دهد.
مأمون از گناه او درگذشت.
مأمون همواره از مجرمین گذشت میکرد و این گذشت برای او یک خصلت شده بود.
مأمون میگفت: من از عفو بسیار خوشم میآید، تا آنگاه که گمان میکنم در آن افراط کرده و از ثواب عفو محروم شوم.
مرد گناهکاری را نزد مأمون بردند او گفت: تو همان شخصی هستی که مرتکب فلان کار شدهای، و باید مجازات شوی.
آن مرد گفت: شما درست میگوئید، من کسی هستم که از حد خود تجاوز کرده و بر خود ستم نمودم و لیکن با امیدواری به گذشت تو آن جرم را مرتکب شدم.
مأمون از وی درگذشت.
سیوطی گوید:
در سال 201 مأمون برادرش مؤتمن را از خلافت و ولایتعهدی خلع کرد و علی بن موسی بن جعفر صادق را به عنوان ولیعهدی انتخاب نمود، وی این کار را برای افراطی که در مذهب تشیع داشت انجام داد، حتی گفته شده وی تصمیم گرفت خود را از خلافت کنار بکشد، و در اختیار علی بن موسی الرضا قرار دهد.
مأمون علی را به «رضا» ملقب کرد و نام او را در درهم و دینار سکه زد، و دخترش را به او تزویج نمود.
مأمون موضوع ولایتعهدی علی بن موسی را به ولایات و شهرها ابلاغ کرد و امر نمود تا از مردم بیعت بگیرند و لباس سیاه ترک کرده و لباس سبز بپوشند.
این حادثه برای بنیعباس بسیار گران تمام شد، و آنان سخت ناراحت گردیدند، خاندان عباس بر علیه مأمون قیام کردند و ابراهیم بن مهدی ملقب به مبارک را به عنوان خلیفه انتخاب نمودند.
مأمون از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد و لشکر مجهزی برای سرکوبی او فرستاد، بین مأمون و ابراهیم جنگ درگرفت و حوادثی پدید آمد.
مأمون از خراسان به طرف عراق حرکت کرد، و در بین راه علی بن موسی درگذشت.
مأمون برای مردم بغداد نوشت: شما به جهت علی بن موسی با من مخالفت کردید، و اینک او از دنیا رفت.
مردم بغداد جواب بسیار درشت و سختی برای او نوشتند، مأمون عازم بغداد شد.
ابراهیم بن مهدی شنید مردم از اطراف او پراکنده شدهاند، وی در ذی حجه سال 203 مخفی شد.
وی مدت دو سال خلافت کرد و هشت سال نیز در مخفیگاه به سر برد.
مأمون در ماه صفر سال 304 وارد بغداد شد، خاندان عباس از وی درخواست کردند که لباس سبز را ترک گوید، مأمون ابتداء نپذیرفت و لیکن بعد از مدتی لباس سبز را ترک گفت.
صولی گوید: بعضی از خویشاوندان مأمون به او گفتند: تو فرزندان علی بن ابیطالب را از خویشاوندانت بیشتر دوست داری، در صورتی که اکنون خلافت در اختیار تو میباشد و باید به فرزندان عباس بیشتر رسیدگی کنی.
مأمون گفت: من از روی مطالعه و انصاف این کار را کردهام.
هنگامی که ابوبکر به خلافت رسید یک نفر از بنیهاشم را حکومت نداد، پس از آن عمر و عثمان وارد عمل شدند و آنها نیز به بنیهاشم توجهی نکردند، علی بن ابیطالب چون به خلافت رسیدند عبدالله بن عباس را حکومت بصره، و عبیدالله بن عباس را حاکم یمن، و معبد را حاکم مکه و قثم را در بحرین امارت دادند.
وی همه فرزندان عباس را حکومت داد، و او را بر گردن ما حقی بود، من با نصب فرزندان او در شهرها خواستم نیکیهای او را جبران کنم.
ابنجوزی گوید:
صولی گفته: هنگامی که مأمون با علی بن موسی بیعت کرد او را در کنار خود نشانید، عباس خطیب به پا خواست و پس از خطابه گفت:
لابد للناس من شمس و من قمر
فانت شمس و هذا ذلک القمر
علماء سیر گویند: هنگامی که مأمون نظر خود را درباره ولایتعهدی انجام داد، بنیعباس با او دشمنی آغاز کردند و از خلافت خلعش نمودند، و ابراهیم بن مهدی را به عنوان خلافت به جای او نشاندند، طرفداران خاندان عباس از مأمون روگردان شدند.
علی بن موسی الرضا به مأمون گفت: غش و مکر و فریبکاری برای مؤمن جایز نیست، و باید تو را از اوضاع و احوال مطلع ساخت، حقیقت این است که عموم مردم از ولایتعهدی من ناراضی هستند و خواص و یارانت از فضل بن سهل رضایت ندارند، نظر ما این است که ما را از خود دور سازی، تا عوام و خواص پیرامون تو را بگیرند و کارها مستقیم شوند.
مأمون پس از شنیدن این مطلب از خراسان عازم بغداد شد و در ماه صفر سال 204 وارد این شهر شد. لباس مأمون و یارانش در هنگام ورود به بغداد سبز بود، و همچنین پرچمهای آنها هم سبز بود.
مأمون قبلا حسن بن سهل را به بغداد فرستاد و او اطرافیان ابراهیم بن مهدی را پراکنده کرد، و ابراهیم خود مخفی شد و مأمون پس از ورود به بغداد در قصر الرصافه منزل کرد.
صولی گوید: بنیعباس نزد زینب دختر سلیمان بن علی بن عبدالله بن عباس آمدند، زینب در میان خاندان عباسیان بسیار معظم و محترم بود، و او را مانند ابوجعفر منصور احترام میکردند.
بنیعباس به زینب گفتند: از مأمون بخواهد لباس سبز را ترک گوید: و بار دیگر لباس سیاه را که شعار عباسیان بود دربر کند.
مأمون تصمیم گرفته بود محمد بن علی بن موسی را به عنوان ولیعهدی انتخاب کند، و لیکن از ترس عباسیان اقدام نمیکرد.
مأمون در این باره اصرار داشت تا آنگاه که زینب بر او وارد شد، مأمون برخاست و به او احترام کرد.
زینب گفت: تو دربارهی فرزندان علی بن ابیطالب بیش از خاندانت نیکی میکنی در صورتی که خلافت در دست و در اختیار تو هست و میتوانی بیشتر به آنها برسی و اگر خلافت را از دست دادی کسی به آنها توجه نمیکند، اکنون لباس سبز را از خود دور کن و لباس خاندانت را بپوش، و کسی را در خلافت شریک نکن.
مأمون از سخنان او در شگفت آمد و گفت: ای عمه هیچ کس مانند تو با من سخن نگفته، و حرفهای تو در دل من جای گرفت، و من اینک در این مورد با شما محاکمه میکنم.
زینب گفت: مقصودت چیست؟
مأمون گفت: ابوبکر و عمر و عثمان به خلافت رسیدند و بنیهاشم را از شرکت در کارها منع کردند، و هیچ کدام را حکومت ندادند، و لیکن علی بن ابیطالب چون به خلافت رسید فرزندان عباس را در بصره، مکه، یمن و بحرین حاکم کرد، و حق او در گردن ما بود، من اینک جبران میکنم و به فرزندان او حکومت میدهم.
زینب گفت: کارهای خوبی انجام دادهای، و مصلحت تو را دربارهی بنیاعمام و فرزندان ابوطالب تأیید میکنم، و لیکن باید گفتههای مرا هم در نظر بگیری.
مأمون گفت: آنچه مورد نظر شما هست انجام خواهد گرفت.
مأمون بار دیگر با خود فکر کرد و از تصمیم ولایتعهدی محمد بن علی بن موسی منصرف شد، او از این جهت انصراف حاصل کرد که مبادا خلافت از دست عباسیان و علویان خارج شود.
مأمون درک کرد که هنوز در روی زمین گروهی از بنیامیه حکومت میکنند، و ممکن است از این تفرقه استفاده کرده موجبات ناراحتی او را فراهم کنند، و فتنه انگیزی نمایند.
وی در مجلس خود نشسته و بنیعباس را جمع کرد و در حضور آنها لباسهای سبز را از بدن خود خارج نمود و لباس سیاه پوشید، و همه اطرافیان و یاران او نیز لباسهای خود را عوض کردند، و مأمون فقط هشت روز در بغداد با لباس سبز بسر برد.
حافظ قندزی گوید:
ابنمسکویه در کتاب ندیم الفرید گفته: مأمون برای بنیعباس نامهای نوشت و مضمون نامه از این قرار بود.
امیرالمؤمنین از مندرجات نامه شما اطلاع حاصل کرد، خداوند متعال محمد (ص) را پس از مدتی که در میان مردم پیامبری نبود مبعوث فرمود، نخستین کسی که به او ایمان آورد دختر خویلد بود، پس از آن علی بن ابیطالب در حالی که هفت سال داشت و هرگز به خداوند کافر نشده بود ایمان آورد.
پدرش ابوطالب از رسول خدا سرپرستی کرد، و همواره او را از دشمنانش نگهداری نمود و نگذاشت به او آزاری برسد.
پس از اینکه ابوطالب درگذشت مشرکین اجتماع کردند و تصمیم گرفتند او را بکشند، حضرت رسول به مدینه مهاجرت کرد و انصار از او پذیرائی کردند، هیچ کسی مانند علی بن ابیطالب در راه او فداکاری نکرد.
وی در جای رسول خدا خوابید و جان خود را فدای او کرد، پیغمبر هرگاه لشکری تجهیز میکرد او را امیر لشکر قرار میداد، و احدی را بر او امارت و ریاست نبخشید.
علی بن ابیطالب از همگان بیشتر با مشرکین جهاد کرد و در راه خداوند به جنگ و قتال پرداخت، و احکام دین را از همه بیشتر و بهتر میفهمید.
رسول الله او را در غدیرخم به عنوان ولایت و خلافت به مردم معرفی کرد، و او همان است که خیبر را فتح کرد و عمرو بن عبدود را از پای درآورد.
حضرت رسول (ص) هنگامی که بین اصحاب خود عقد برادری بست، او را برادر خود معرفی کرد.
علی (ع) کسی است که آیه «یطعمون الطعام» دربارهی او نازل شده، و او فرزند رسول خدا قرار گرفت در وقتی که او را به خانه خود آورد و کفالت و تربیت وی را قبول کرد.
و او همان کسی است که در روز مباهله مانند نفس پیغمبر معرفی شد، خداوند میفرماید: آیا سقایت حاج و تعمیر مسجدالحرام را مانند کسی که به خداوند و روز جزا ایمان آورده و در راه او کوشش کرده مساوی قرار میدهید؟ و خداوند همه مناقب و فضائل را در او تمام کرده است.
ما و فرزندان علی با هم متحد و متفق بودیم، تا آنگاه که خلافت در دست ما قرار گرفت، ما بر آنها سخت گرفتیم، و جهان را برای آنان تنگ ساختیم و بیش از بنیامیه از فرزندان علی را کشتیم، و گروهی از آنان را از پا درآوردیم.
هر کسی اندکی کار بد هم مرتکب شود جزای آن را خواهد دید، فقط شمشیر میتواند شما را سر جای خود بنشاند، و انتقام آنها را از شما بگیرد.
آن مرد حسینی که برای خونخواهی مظلومان قیام میکند شما را از روی زمین پاک میکند، و نسل شما را قطع میسازد، و مهدی قائم خواهد آمد و سفیانی را از بن میکند.
من اینک اراده دارم که علی بن موسی الرضا را به ولایتعهدی انتخاب کنم، و به دین وسیله خون شما را حفظ کنم، و بار دیگر پیوند دوستی و محبت را ارتباط دهم، و امیدوارم از صراط قیامت به آسانی عبور کرده و از هول و عذاب قیامت آسوده گردم.
من اکنون عمل شایسته و پاکی بهتر از بیعت علی بن موسی نمیدانم، و اینکه شما مرا متهم کردهاید که پدران خود را به گمراهی و ظلم و ستم نسبت دادهام و آنها را زیانکار معرفی کردهام، مشرکین قریش نیز همین سخن را به حضرت رسول میگفتند.
مگر مشرکین نمیگفتند: ما پدران خود را به همین طریق و روش مشاهده کردیم و عقیده آنان را ترک نمیکنیم.
وای بر شما دین از پدران اخذ نمیگردد، بلکه از افراد امین و خداشناس باید دین را یاد گرفت.
به جان خودم سوگند مجوسی مسلمان از مسلمان مرتد بهتر است، و اینک امیرالمؤمنین از خداوند قوه و نیرو میخواهد و در امور خود از او یاری جسته و بر او توکل میکند.
مسعودی گوید:
مأمون در زمان خود تشیع را ظاهر کرد، و با مردم در این مورد مناظره نمود، و جامعه را به طرف دین سوق داد، و خلافت را به علی بن موسی الرضا منتقل ساخت.
مأمون برای او نوشت و وی را به خراسان دعوت کرد تا خلافت را به او واگذار کند، علی بن موسی از آمدن امتناع کرد، و لیکن مأمون با مکاتبه او را به خراسان کشانید و ولایتعهدی را به او داد.
روایت شده که مأمون از علی بن موسی استقبال کرد، و او را تعظیم و تکریم نمود، و فضل و جلالت و بزرگی مقام او را به مردم شناسانید، و در مورد نظریه خود با مردم گفتگو کرد.
علی بن موسی فرمود: موضوع خلافت در خاندان ما قرار نخواهد گرفت تا آنگاه که بیست نفر قبل از خروج سفیانی حکومت کنند، مأمون اصرار کرد و او امتناع پس از مدت گفتگو قرار شد که خلافت بعد از مأمون در اختیار او قرار گیرد.
کمالالدین بن طلحه گوید:
ما قبلا دربارهی امیرالمؤمنین علی و زینالعابدین بحث کردیم، و اینک علی الرضا سومین علی از اهلبیت میباشد، هر کسی دربارهی این علی دقت کند و نیک بیندیشد درمییابد که او وارث آن دو علی بوده است.
این علی دارای ایمانی ریشهدار و مقامی بلند و موقعیتی عظیم، و شخصیتی عالیقدر بود، به جهت کثرت اعوان و انصار و علم و فضلش مأمون او را گرامی داشت و مقام خلافت را که بالاترین شرف و فضیلت بود به او عطا کرد.
مأمون علی بن موسی الرضا را در سلطنت و حکومت خود شرکت داد، و علنا در حضور رجال مملکت و بزرگان ملت به نام او خطبه خواندند و از مردم بیعت گرفتند وی علاوه بر این دختر خود را نیز به آن جناب تزویج نمود.
علی بن موسی دارای مناقبی بلند و صفاتی برجسته و فضائلی آسمانی بود، ریشههای خانوادگی و پیوند هاشمی و خوی و خصلت عربی آن جناب بر همگان واضح و روشن بود.
هر چه از اخلاق پسندیده و مناقب عالیهی وی گفتگو شود باز شطری از عظمت و بزرگی او را نتوان تحریر کرد، یکی از فضائل و مناقب مخصوص آن حضرت که حاکی از مقام بلند و ارجدار او در جامعه اسلامی است این است که مأمون وی را به عنوان ولایتعهدی برگزید و خلافت را بعد از خود به او واگذار کرد.
گروهی که در حاشیه مأمون بودند ترسیدند که مبادا خلافت از خاندان بنیعباس خارج شده و در دست بنیفاطمه قرار گیرد، از این رو با رضا دشمنی آغاز کردند.
خلیفة بن خیاط گوید:
در سال 201 مأمون با علی بن موسی الرضا به عنوان خلافت بیعت کرد، و برادرش قاسم بن هارون را از ولایتعهدی خلع نمود، فرمان داد لباسهای سیاه را ترک گویند و لباس سبز را بپوشند و در همان سال مردم بغداد حسن بن سهل را از بغداد بیرون کردند و با ابراهیم بن مهدی بیعت نمودند.
کوفه و همه عراق به تصرف ابراهیم بن مهدی درآمد.
ابنکثیر دمشقی گوید:
در سال 201 مأمون با علی بن موسی بن جعفر به عنوان ولایتعهد بیعت کرد، و خلافت را بعد از خود به او واگذاشت و او را به «رضا» ملقب ساخت، لباسهای سیاه را بدور انداخت، و لباس سبز دربر کرد، به همه شهرها و ولایات نوشت که مردم از وی تبعیت کنند.
این بیعت در ماه رمضان سال 201 در روز سهشنبه واقع شد، علت این بود که مأمون در میان فرزندان عباس و اهلبیت کسی مانند او واجد شرائط پیدا نکرد از این رو خلافت را به وی واگذاشت.
و نیز مسعودی گفته:
ابوالحسن علی بن موسی الرضا در مرو نزد مأمون آمد، مأمون او را بسیار گرامی داشت و در بهترین منزل جای داد، سپس خواص دوستان و یاران خود را جمع کرد و گفت: من در فرزندان عباس و علی نظر کردم و کسی را مانند علی بن موسی برای خلافت شایسته ندیدم.
مأمون با وی بیعت کرد و نام او را در درهم و دینار سکه زد و دخترش امالفضل را به محمد بن علی تزویج کرد، سپس امر نمود لباسهای سیاه را براندازند و به جای آن از لباسهای سبز استفاده کنند.
ابنحجر گوید:
علی بن موسی بن جعفر ابوالحسن الرضا از پدرش و عبیدالله بن ارطاة بن منذر روایت میکند و او از پسرش و ابوعثمان مازنی نحوی، و علی بن علی دعبلی، و ایوب بن منصور نیشابوری و ابوالصلت عبدالسلام بن صالح هروی و مأمون بن رشید و علی بن مهدی بن صدقه و ابواحمد داود بن سلیمان غازی قزوینی و عامر بن سلیمان طائی و ابوجعفر محمد بن محمد بن جان و گروهی دیگر روایت کردهاند.
ابوالحسن یحیی بن جعفر نسابه علوی گوید: مأمون با وی به عنوان ولیعهدی بیعت کرد و مردم را وادار کرد تا لباس سبز بپوشند.
مبرد از ابوعثمان مازنی روایت میکند از علی بن موسی الرضا پرسیدند: آیا خداوند بندگان خود را به آنچه نمیتوانند انجام دهند امر میکند.
فرمود: خداوند عادل تر از این است که این چنین حکم و فرمانی را بکند؟
سائل بار دیگر پرسید: آیا بندگان خدا قدرت و استطاعت دارند آنچه را خداوند بخواهد انجام دهند؟ فرمود: بندگان خداوند عاجز و ناتوانتر از این هستند که آنچه خداوند بخواهد عمل نمایند.
علی بن موسی الرضا در حدود سال 203 جهان را وداع گفت.
از حاکم نیشابوری رؤیت شده که گفت: مأمون علی بن موسی را از مدینه به بصره و از آنجا از طریق اهواز و فارس و نیشابور به مرو فراخواند، تا آخر.
خلیفة بن خیاط گوید: علی بن موسی از پدرش و همچنین از اعمام خود اسماعیل، عبدالله، اسحاق، علی بن جعفر، عبدالرحمان بن ابی الموالی و غیر آنان حدیث نقل میکند.
وی در مسجد رسول خدا (ص) جلوس میکرد در حالی که بیست و اندی سال از عمرش نمیگذشت، و برای مردم احکام و مسائل دین را بیان میکرد.
پیشوایان اهل حدیث مانند: آدم بن ابی ایاس و نصر بن علی جهضی و محمد بن رافع قیثری و غیر از آنها از او روایت دارند، علی بن موسی الرضا در سناباد طوس به شهادت رسید.
این حادثه در شب جمعه … از ماه رمضان سال 203 واقع شد، در حالی که چهل و نه سال و شش ماه از عمر او میگذشت، سپس از طریق دیگری نقل کرده است که آن حضرت در ماه صفر از جهان رفت.
و نیز گوید: از ابوبکر محمد بن مومل شنیدم میگفت: با امام اهل حدیث ابوبکر بن خزیمه و رفیقش ابوعلی ثقفی و گروهی دیگر از محدثین و مشایخ بزرگ برای زیارت علی بن موسی الرضا به طوس رفتیم.
راوی گوید: مشاهده کردم ابوبکر بن خزیمة به آن قبر مبارک بسیار تعظیم و احترام میکرد، و در کنار آن به تضرع و زاری مشغول بود، به طوری که ما از آن هیئت و حالت متحیر شدیم.
ابوزکریا موصلی گوید:
علی بن موسی الرضا وارد مرو شد و مأمون او را گرامی داشت و گفت: من در فرزندان عباس و علی نظر کردم و کسی را لایقتر و شایستهتر از علی بن موسی ندیدم.
وی پس از مدتی او را به عنوان ولایتعهدی برگزید، و به «رضا» ملقب نمود، سپس دستور داد مردم لباسهای سیاه را دور افکنده و لباس سبز دربر کنند، و حقوق یکسال لشکریانش را نیز در یکجا پرداخت کرد.
و این حادثه در ماه رمضان سال 201 واقع شد.
ابنوردی در تاریخ خود گفته:
مأمون علی بن موسی الرضا را ولیعهد مسلمین کرد، و او را به «رضا» ملقب ساخت، و فرمان داد مردم لباسهای سیاه را دور اندازند و لباس سبز دربر کنند.
ابنخلکان گوید:
ابوالحسن علی الرضا یکی از ائمه دوازدهگانه بر اعتقاد امامیه میباشد، مأمون او را ولیعهد خود قرار داد و دخترش امحبیبه را به او تزویج کرد، و نام او را در درهم و دینار سکه زد.
علت انتخاب او به ولیعهدی این بود که مأمون آماری از فرزندان عباس را خواست، پس از شمارش در حدود سی و سه هزار نفر زن و مرد و کوچک و بزرگ برآورد شد.
سپس گفت: من در میان اولاد عباس و علی بن ابیطالب در این زمان شخصی سزاوارتر و شایستهتر از علی بن موسی الرضا برای خلافت سراغ ندارم.
مأمون با وی بیعت کرد و دستور داد علامت سیاه را از پرچمها و لباسها براندازند، و این واقعه در پنجم محرم سال 202 و یا 203 پایان پذیرفت.
ابنتغری بروی گوید:
مأمون ولایتعهدی و خلافت را بعد از خود به علی بن موسی الرضا علوی داد، و برادرش قاسم را از ولایتعهدی خلع کرد، و لباس سیاه را ترک گفته و لباس سبز را دربر کرد.
وی همچنین غالب شعار بنیعباس را منسوخ نمود، اعمال و افعال او بر بنیعباس و فرماندهان لشکر سخت آمد و آنان را ناراحت ساخت.
ابنطقطقی گوید:
مأمون در امر خلافت مدتی فکر میکرد، او در نظر داشت خلافت را در اختیار مردی که صلاحیت آن را دارد قرار دهد تا ذمه خود را مشغول نسازد - مأمون همینطور پنداشته بود.
وی میگفت من در میان بزرگان دو خاندان عباس و علی در این مورد مطالعه کردهام، و کسی را شایستهتر و داناتر که جامع همه شرائط باشد از علی بن موسی الرضا ندیدهام.
مأمون در این باره عهدنامهای تهیه کرد و با خط خود آن را امضاء نمود، و علی بن موسی الرضا را وادار کرد تا پیشنهاد او را قبول کند.
حضرت رضا (ع) ابتداء امتناع کرد و سپس قبول فرمود، و در پشت نامه مأمون با خط خود عهدنامه را امضاء فرمود و نوشت من برای امتثال امر مأمون پذیرفتم در صورتی که جفر و جامعه برخلاف این حکم میکنند.
فضل بن سهل وزیر مأمون مقدمات امر ولایتعهدی را فراهم آورد، و او بود که خوبیهای این امر را برای مأمون بازگو کرد.
مردم با علی بن موسی بیعت کردند که پس از مأمون خلیفه باشد، مأمون او را ملقب به «رضا» از آل محمد علیهمالسلام نمود، و دستور داد مردم لباسهای سیاه را از بدن درآورده و لباس سبز بپوشند.
این جریان در خراسان انجام گرفت، هنگامی که عباسیان در بغداد از موضوع مطلع شدند، و دانستند که مأمون این عمل را انجام داده و خلافت را از عباسیان به علویان منتقل کرده و دست از لباس و شعار پدران خود برداشته ناراحت شدند و او را از خلافت خلع کردند.
ابوالفرج اصفهانی گوید:
گروهی از محدثین برای من نقل کردند: مأمون گروهی از اولاد ابیطالب را از مدینه فراخواند و در میان آنها علی بن موسی الرضا بود. فرستادگان مأمون آنها را از طریق بصره به مرو بردند.
آورنده آنها به خراسان مردی از اهل خراسان بود که او را جلودی میگفتند، وی علی بن موسی الرضا را نزد مأمون برد، و مأمون فرمان داد تا یک منزل در اختیار او قرار دادند.
مأمون به فضل بن سهل پیغام فرستاد و او را از جریان مطلع ساخت و گفت: من تصمیم دارم علی بن موسی را به عنوان خلافت انتخاب کنم و دستور داد تا فضل همراه برادرش حسن در مجلس حاضر گردند و در این مورد گفتگو کنند.
آن دو برادر نزد او حاضر شدند، حسن بن سهل مأمون را از این نظر بازداشت، و به او گفت: اگر این کار را بکنی خلافت را از خاندانت خارج میکنی و عباسیان را با خود دشمن مینمائی.
مأمون گفت: من با خداوند عهد کردهام که اگر بر امین پیروز شدم خلافت را در دست بهترین فرد از آل ابوطالب قرار دهم، و اینک کسی را فاضلتر از او نمیدانم.
فضل بن سهل و برادرش نظر او را تأیید کردند و علی بن موسی الرضا را حاضر نمودند و پیشنهاد خود را بر آن جناب عرضه داشتند.
علی بن موسی سخنان آنها را قبول نکرد و لیکن آن دو نفر بر اصرار خود افزودند، گفتند: اگر پیشنهاد ما را قبول نکنی نظر خود را اعمال میکنیم، سپس یکی از آن دو گفت: اگر قبول نفرمائی گردن شما را خواهیم زد.
بعد از این مأمون آن حضرت را طلب کرد و او را مورد خطاب قرار داده و خواستههای خود را مطرح ساخت.
علی بن موسی گفتههای مأمون را نیز نپذیرفت، مأمون در این باره سخنان تهدیدآمیز بر زبان جاری کرد، و گفت: عمر شورای خلافت تشکیل داد و جد شما را هم در آن وارد کرد و سپس گفت: هر کسی مخالفت نمود گردنش را بزنید، و اکنون باید پیشنهاد مرا قبول کنید.
علی بن موسی با شرایط مخصوصی قبول کرد.
مأمون روز پنجشنبه جلوس کرد، فضل بن سهل مردم را از تصمیم مأمون آگاه ساخت و گفت: مأمون در نظر گرفته علی بن موسی را ولیعهد خود گرداند، و فرمان داده است مردم لباس سبز پوشیده و روز پنجشنبه دیگر برای بیعت حاضر شوند، و حقوق یکساله خود را نیز یکجا بگیرند.
روز موعود که فرا رسید فرماندهان لشکر و رجال کشور همگان سوار شدند و لباس سبز دربر کردند و در دارالاماره جمع گردیدند، مأمون در جای خود جلوس کرد و برای حضرت رضا (ع) متکای مخصوصی گذاشتند.
امام رضا (ع) در حالی که لباس سبز پوشیده، عمامه سفیدی بر سر نهاده و شمشیری بسته بود در کنار مأمون جلوس فرمودند.
مأمون ابتداء امر کرد فرزندش عباس با او بیعت کند، حضرت رضا دست خود را بلند کرده پشت دست را به طرف خود و کف دست را به سوی چهرههای مردم قرار دادند.
مأمون گفت: دست خود را برای بیعت به طرف مردم دراز کنید.
امام رضا فرمود: حضرت رسول صلی الله علیه و آله این چنین بیعت میکردند، مردم بیعت کردند، کیسههای درهم و دینار آوردند و به مردم تقسیم نمودند، خطباء، خطبه خوانده و شعراء شعر خواندند، و در فضائل و مناقب امام رضا سخن گفتند.
در این هنگام ابوعباد عباس بن مأمون را طلبید، وی نزدیک پدرش آمد و دست او را بوسید و پدرش اجازه جلوس دادند.
بعد از این فضل بن سهل محمد بن جعفر را طلبید و گفت: برخیزید، محمد از جای خود حرکت کرد و نزدیک مأمون رفت و دست او را نبوسید و جائزهی خود را گرفت.
مأمون فریاد زد ای اباجعفر در جای خود بنشین، او هم برگشت و در جای خود قرار گرفت، در این هنگام ابوعباد علویان و عباسیان را دعوت میکرد و جوائز آنها را میداد، تا کیسههای درهم و دینار خالی گشت.
در این وقت به حضرت رضا (ع) گفت: اینک خطبه بخوانید.
حضرت رضا (ع) برخاست و خطبه خواند و بعد از ستایش و سپاس خداوند متعال فرمود: ما به خاطر حضرت رسول صلی الله علیه و آله حقی بر شما داریم، و شما هم بر گردن ما حقی دارید، هرگاه شما حقوق ما را در نظر گرفتید و حق ما را ادا کردید ما هم حقوق شما را ادا میکنیم.
حضرت جز این سخنی نگفت، و در جای خود بار دیگر جلوس فرمود.
مأمون فرمان داد تا نام او را در درهم و دینار سکه زدند، و به نام آن جناب در شهرها و قصبات خطبه خواندند، و او را به عنوان ولیعهد معرفی کردند.
عبدالجبار بن سعید در این سال در منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت رضا را دعا کردند و برای علی بن موسی بن جعفر ولیعهد مسلمین توفیق و سلامتی خواستند و گفتند:
ستة آباءهم ما هم؟
هم خیر من یشرب صوب الغمام
یافعی گوید:
امام بزرگوار معظم سلاله خاندان عزت و شرافت ابوالحسن علی بن موسی ابن جعفر یکی از امامان دوازدهگانه، و دارای مناقب و فضائل بسیاری است که امامیه خود را به آنان پیوند داده و مذهب خود را بر آراء آنها گذاشتهاند و از آنها پیروی میکنند.
مأمون دختر خود را به او تزویج کرد، و او را ولیعهد خود نمود، و نام او را در درهم و دینار سکه زد.
مأمون اولاد عباس را که تعداد آنها سی و سه هزار بود شمارش کرد، و علی بن موسی را از مدینه به مرو خراسان طلب کرد و گفت: من در میان فرزندان عباس و علی کسی را شایستهتر و سزاوارتر از این برای خلافت و امامت نمیدانم، سپس خود با او به عنوان ولیعهدی و خلافت بعد از او بیعت کرد و امر کرد همه با او بیعت کنند.
ابنعماد حنبلی گوید:
علی بن موسی الرضا امام ابوالحسن حسینی، صاحب مشهد بزرگ در طوس است، که مردم به زیارت او میروند، وی از پدرش موسی بن جعفر و از جدش جعفر بن محمد روایت میکند، و یکی از ائمه دوازدهگانه میباشد که امامیه اعتقاد به آن دارند.
وی در سال 153 در مدینه متولد شد، و در طوس درگذشت و مأمون بر او نماز گذارد و در کنار قبر پدرش دفن کرد.
مرگ او با تب و گفته شده با سم از دنیا رفت.
منبع : قائمیه اصفهان
آخرین مطالب
» مکارم اخلاق و خصوصیات حضرت امام رضا (ع)
» اولاد حضرت امام رضا (ع)
» وقایع بین حضرت امام رضا (ع) و مأمون
» امامت حضرت امام رضا (ع)
» تولد حضرت امام رضا (ع) و حالات مادر آن حضرت
» نماز امام حسن علیه السلام
» زیارتنامه امام حسن مجتبی(ع)
» سیره قرآنی امام حسن مجتبى علیه السلام
» صلح امام حسن مجتبى (ع) ۲۵ ربیع الاول
» قرآن در سخن امام حسن مجتبی (علیه السلام)
» اهل بیت در کلام امام حسن (علیه السلام)
» نگاهى به شخصیّت و فضایل امام حسن مجتبى (ع) در منابع اهل سنّت
» امام حسن (ع) و آموزه هاى تربیتى

