آداب الصلوة 1
مقدمه
بسمه تعالى كتاب آداب الصلاة كه تاريخ ختم نگارش آن در تاريخ شنبه دوم ربيع الثانى 1361 ه. ق. (30 فروردين 1321 ه. ش) است، بيان تفصيلى آداب قلبى و اسرار معنوى نماز است. سه سال پيش از تأليف اين كتاب، در يكى از تصانيف گرانقدر حضرت امام (س) به نام سرّ الصّلاة همين معانى به طور موجز و به زبان خواص اهل عرفان به نگارش در آمده بود «1»، لكن آن حضرت به اين منظور كه عده بيشترى از مطالب آن كتاب فايده برند به تأليف كتاب حاضر به زبانى سادهتر پرداختند:
پيش از اين رسالهاى فراهم آوردم كه به قدر ميسور از اسرار صلاة در آن گنجانيدم. و چون آن را با حال عامه تناسبى نيست، در نظر گرفتم كه سطرى از آداب قلبيه اين معراج روحانى را در سلك تحرير در آورم، شايد برادران ايمانى را از آن تذكرى و قلب قاسى خود را تأثرى حاصل آيد.
قبلًا مطاوى كتاب آداب الصلاة با توضيحات و تصرفات، با عنوان پرواز در ملكوت به چاپ رسيد، و پس از آن خود كتاب منتشر گرديد، اما چاپهاى قبلى به عللى، كه شايد يكى از آنها نداشتن نسخه خطى بوده است، به نحو مطلوب صورت نگرفت؛ از اين رو «مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى» با رعايت كمال دقت و امانتدارى، پس از بررسى نسخه بدلها و تطبيق با نسخه اصل كه در اختيار مؤسسه است، به چاپ و نشر اين اثر همت گماشت.
كتاب داراى دو مقدمه است كه حضرت امام در سال 1363 ه. ش نگاشتهاند و در آنها اين اثر را به فرزند گراميشان، حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى و خانم فاطمه طباطبايى (همسر جناب حاج سيد احمد خمينى) اهدا فرمودهاند. متن دستخط اين دو مقدمه نيز در اين كتاب چاپ شده است.
اين چاپ همراه با پاورقيها و توضيحاتى است كه در آنها منابع و مآخذ احاديث و اقوال ذكر گرديده و جملات عربى داخل متن ترجمه شده است؛ همه اين حواشى- بجز معدودى از آنها كه حضرت امام خود مرقوم فرمودهاند و با علامت ستاره (*) مشخص شده- و همچنين فهارس مختلف اين كتاب توسط اين مؤسسه تهيه و تنظيم گرديده است.
مقدمه
بسمه تعالى كتاب آداب الصلاة كه تاريخ ختم نگارش آن در تاريخ شنبه دوم ربيع الثانى 1361 ه. ق. (30 فروردين 1321 ه. ش) است، بيان تفصيلى آداب قلبى و اسرار معنوى نماز است. سه سال پيش از تأليف اين كتاب، در يكى از تصانيف گرانقدر حضرت امام (س) به نام سرّ الصّلاة همين معانى به طور موجز و به زبان خواص اهل عرفان به نگارش در آمده بود «1»، لكن آن حضرت به اين منظور كه عده بيشترى از مطالب آن كتاب فايده برند به تأليف كتاب حاضر به زبانى سادهتر پرداختند:
پيش از اين رسالهاى فراهم آوردم كه به قدر ميسور از اسرار صلاة در آن گنجانيدم. و چون آن را با حال عامه تناسبى نيست، در نظر گرفتم كه سطرى از آداب قلبيه اين معراج روحانى را در سلك تحرير در آورم، شايد برادران ايمانى را از آن تذكرى و قلب قاسى خود را تأثرى حاصل آيد.
قبلًا مطاوى كتاب آداب الصلاة با توضيحات و تصرفات، با عنوان پرواز در ملكوت به چاپ رسيد، و پس از آن خود كتاب منتشر گرديد، اما چاپهاى قبلى به عللى، كه شايد يكى از آنها نداشتن نسخه خطى بوده است، به نحو مطلوب صورت نگرفت؛ از اين رو «مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى» با رعايت كمال دقت و امانتدارى، پس از بررسى نسخه بدلها و تطبيق با نسخه اصل كه در اختيار مؤسسه است، به چاپ و نشر اين اثر همت گماشت.
كتاب داراى دو مقدمه است كه حضرت امام در سال 1363 ه. ش نگاشتهاند و در آنها اين اثر را به فرزند گراميشان، حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى و خانم فاطمه طباطبايى (همسر جناب حاج سيد احمد خمينى) اهدا فرمودهاند. متن دستخط اين دو مقدمه نيز در اين كتاب چاپ شده است.
اين چاپ همراه با پاورقيها و توضيحاتى است كه در آنها منابع و مآخذ احاديث و اقوال ذكر گرديده و جملات عربى داخل متن ترجمه شده است؛ همه اين حواشى- بجز معدودى از آنها كه حضرت امام خود مرقوم فرمودهاند و با علامت ستاره (*) مشخص شده- و همچنين فهارس مختلف اين كتاب توسط اين مؤسسه تهيه و تنظيم گرديده است. «2»
يكهزار جلد از تيراژ نخستين چاپ همراه با تصوير كامل متن نسخه
خطى به منظور استفاده كتابخانهها و علاقمندان آثار خطى امام منتشر گرديده، و در بقيه نمونهاى از دستخط چاپ شده است.
از مسئولان و كاركنان «شركت انتشارات علمى و فرهنگى» كه در كار چاپ اين اثر ياور ما بودهاند صميمانه تشكر مىكنيم.
بر آن حضرت درود مىفرستيم و از خداوند بزرگ مىخواهيم ما را توفيق بيشتر در راه خدمت به اسلام عطا فرمايد.
- مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (س)
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم كتاب آداب الصلاة را، كه خود از آن بهرهاى نبردم جز تأسّف بر قصور و تقصير بر ايّام گذشته كه توانايى بر خودسازى داشتم و حسرت و ندامت در روزگار پيرى كه دستم تهى و بارم سنگين و راهى بس دراز و پايم لنگ و آواى رحيل در گوش است، هديه كردم به فرزند عزيزم «احمد» كه از قدرت جوانى كامياب است؛ شايد او ان شاء اللَّه تعالى از محتويات آن، كه از كتاب كريم و سنّت شريف و افادات بزرگان فراهم شده است، بهرهمند شود و به معراج حقيقى از رهنمايى اهل معرفت راه يابد و دل از اين ظلمتكده بركند و به مقصد اصلى انسانيت، كه انبياء عظام و اولياء كرام- عليهم صلوات اللَّه و سلامه- و اهل اللَّه بر آن راه يافتند و ديگران را دعوت فرمودند، توفيق يابد.
پسرم، خود را كه به فطرت اللَّه تخمير شدهاى درياب و از گرداب ضلالت امواج سهمگين خودبينى و خودخواهى نجات ده و به سفينه نوح كه پرتو ولايت اللَّه است ركوب كن كه مَنْ رَكِبَها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها هَلَك. «1»
فرزندم، كوشش كن كه در صراط مستقيم، كه صراط اللَّه است، و لو لنگان لنگان حركت كنى و حركات و سكنات قلبى و قالبى را رنگ معنويت و الوهيت دهى و خدمت به خلق را براى آنكه خلق خدا هستند بنمايى. انبياء عظام و اولياء خاص خدا در عين حال كه مشابه ديگران اشتغال به كارها داشتهاند، هيچگاه در دنيا وارد نبودهاند؛ چون اشتغالشان بالحق و للحق بوده؛ در عين حال از رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرموده است: لَيُغانُ عَلى قَلبى وَ انّى لَاسْتَغفِرُ اللَّه فى كُلِّ يَومٍ سَبْعينَ مَرَّة «2»- شايد رؤيت حق در كثرت را كدورتْ حساب مىفرمود.
پسرم، خود را مهيا كن كه پس از من بر تو جفاها رود و نگرانيها كه از من دارند به حساب تو گذارند. اگر حساب خود را با خداى خود صاف كنى و پناه به ذكر اللَّه برى، هراسى از خلق به خود راه مده كه حساب خلق زودگذر است و آنچه ازلى است حساب در پيشگاه حق است.
فرزندم، پس از من ممكن است پيشنهاد خدمتى بر تو شود، در صورتى كه قصدت خدمت به جمهورى اسلامى و اسلام عزيز است رد مكن؛ و اگر خداى نخواسته براى هواهاى نفسانى و ارضاى شهوات است، از آن اجتناب كن كه مقامات دنيوى ارزش آن ندارد كه خود را در راه آنها تباه كنى.
بارالها، احمد و تبارش و متعلّقانش، كه از بندگان تو و تبار رسول اكرمند، اينان را در دنيا و آخرت سعادتمند فرما و دست شيطان رجيم را از آسيب به آنها كوتاه فرما.
خداوندا، ما ضعيف و ناتوانيم و عقب افتاده از قافله سالكان، تو خود از ما دستگيرى فرما. رَبَّنا عامِلْنا بِفَضْلِكَ وَ لا تُعامِلْنا بِعَدْلِك. و السلام على عباد اللَّه الصَّالحين.
- 23 ربيع الاول 1405- 25 آذر 1363- روح اللَّه الموسوي الخمينى
بسمه تعالى
افسوس كه عمر در بطالت بگذشت با بار گنه بدون طاعت بگذشت
فردا كه به صحنه مجازات روم گويند كه هنگام ندامت بگذشت
كتاب آداب الصلاة را، كه به دختر عزيزم فاطى «1»، كه خدايش از مصلّين قرار دهد، اعطا مىنمايم، از تاريخ اتمام آن بيش از چهل سال مىگذرد. و قبل از آن- به چند سال- كتاب سرّ الصلاة را اتمام نمودم. و از آن سالها تا كنون بيش از چهل سال مىگذرد و من نه اسرار صلاة را دريافتم، و نه به آداب آن پرداختم، كه يافتن غير از بافتن است و ساختن جدا از پرداختن. و اين كتابها حجتى است از مولى بر اين عبد بىمايه. و به خداى تعالى پناه مىبرم از آنكه مشمول آيه شريفه كمرشكن لِمَ تَقُولُوَن ما لا تَفْعَلُونَ. كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّه انْ تَقْولُوا ما لا تَفْعَلُون «2» باشم، و پناهى جز رحمت واسعهاش ندارم. و تو اى دخترم، اميد است كه توفيق به كار بستن آداب اين معراج بزرگ الهى را داشته باشى و به راهنمائى اين براق الهى از بيت مظلم نفسْ هجرت كنى الى اللَّه. و به خداى بزرگ پناه مىدهم تو را از آنكه مطالعه اين اوراق بر تعلّقات نفسانيهات نيفزايد و تو را چون نويسنده ملعبه شيطان نكند.
دخترم، هر چند در تو بحمد اللَّه لطافت روحى يافتم كه اميد آن است كه هدايت اللَّه شامل حالت شود و با عنايت او جلّ و علا از چاه عميق طبيعت خلاص شوى و به صراط مستقيم انسانيت راه يابى، لكن از كيد شيطان و نفس خطرناكتر از آن غافل مباش و به خداى بزرگ پناهنده شو انَّه رَحيمٌ بِعِبادِه.
دخترم، اگر از مطالعه اين اوراق خداى نخواسته نتيجه حاصل نشود مگر خودنمائى و مجلس آرائى و سر توى سرها آوردن، بهتر است از مطالعه آن صرف نظر بلكه احتراز كنى كه مبادا چون من گرفتار تأسّف شوى. و اگر ان شاء اللَّه خود را مهيّا كنى كه از مطالبى كه از كتاب و سنّت و اخبار اهل بيت عصمت و افادات اهل معرفت اخذ شده است به جان استفاده كنى و استعداد و لطافت قريحهاى را كه خداوند عطا فرموده به كار اندازى، بسم اللَّه، اين گوى و اين ميدان. اميد است در اين معراج انسانى و معجون رحمانى دل از غير خالى كنى و با آب حيات قلب را شستشو دهى و چهار تكبير زده خود را از خودى برهانى تا به دوست برسى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الىَ اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَى اللَّه. «3»
بارالها، ما را مهاجر الى اللَّه و رسوله قرار ده و به فنا برسان؛ و فاطى و احمد را توفيق خدمت عنايت كن و به سعادت برسان.
- و السّلام- 2 صفر المظفّر 1405- روح اللَّه الموسوي الخمينى
متن كتاب آداب الصلوة
[خطبة الكتاب]
بسم اللَّه الرحمن الرحيم الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللَّه عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرينَ وَ لَعْنَةُ اللَّه عَلى أعْدائِهِمْ اجْمَعينَ مِنَ الآنَ الى قِيامِ يَوْمِ الدّين.
خداوندا، قدم سير ما از وصول به بارگاه قدس تو كوتاه است و دست طلب ما از دامن انس تو قاصر، حجابهاى شهوت و غفلتْ بصيرت ما را از جمال جميل تو محجوب كرده، و پردههاى غليظ حبّ دنيا و شيطنتْ قلوب ما را از توجّه به عزّ جلال تو مهجور نموده؛ راه آخرت باريك و طريق انسانيّت حديد، و ما بيچارهها چون عنكبوتان در فكر قديد، متحيّرانى هستيم كه چون كرم ابريشم از سلسلههاى شهوات و آمال بر خود تنيده و يكسره از عالم غيب و محفل انس چشم بريده؛ جز آن كه از بارقه الهيّه چشم دل ما را روشنى بخشى و از جذوه غيبيّه ما را از خود بىخود فرمايى.
الهى هَبْ لِى كَمالَ الانْقِطاعِ الَيْكَ، وَ انِرْ ابْصارَ قلوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها الَيْكَ
حَتّى تَخْرِقَ ابْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ الى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَ تَصِيرَ ارْواحُنا مُعَلَّقةً بِعِزِّ قُدْسِك. «1»
و بعد، ايّامى چند پيش از اين، رسالهاى «2» فراهم آوردم كه به قدر ميسور از اسرار صلاة در آن گنجانيدم، و چون آن را با حال عامّه تناسبى نيست در نظر گرفتم كه شطرى از آداب قلبيّه اين معراج روحانى را در سلك تحرير درآورم، شايد برادران ايمانى را از آن تذكّرى و قلب قاسى خود را تأثّرى حاصل آيد. و به خداى تبارك و تعالى پناه مىبرم از تصرّف شيطان و حصول خذلان انَّهُ وَلىٌّ قَدير. و مرتب نمودم آن را بر يك مقدّمه و چند مقاله و يك خاتمه.
امّا مقدّمه
بدان كه از براى نماز غير از اين صورتْ معنايى است و غير از اين ظاهر باطنى است؛ و چنانچه ظاهر را آدابى است كه مراعات ننمودن آنها يا موجب بطلان نماز صورى يا نقصان آن گردد، همين طور از براى باطن آدابى است قلبيّه باطنيه كه با مراعات ننمودن آنها نماز معنوى را بطلان يا نقصان دست دهد؛ چنانچه با مراعات آنها نماز داراى روح ملكوتى شود. و ممكن است پس از مراقبت و اهتمام به آداب باطنيّه قلبيّه، شخص مصلّى را نصيبى از سرّ الهى نماز اهل معرفت و اصحاب قلوب حاصل شود كه آن قرّة العين اهل
سلوك «3» و حقيقت معراج قرب محبوب است. «4» و آنچه گفته شد كه براى نماز باطن و صورت غيبيّه ملكوتيّه است، علاوه بر آنكه موافق ضربى از برهان و مطابق مشاهدات اصحاب سلوك و رياضت است، آيات و اخبار كثيره عموماً و خصوصاً نيز دلالت بر آن دارد؛ و ما به ذكر بعضى از آن اين اوراق را متبرّك مىكنيم.
از آن جمله قول خداى تعالى است: يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً و ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ انَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعيداً. «5» آيه شريفه دلالت كند كه هر كسى اعمال خوب و بد خود را حاضر مىبيند و صورت باطنيّه غيبيّه آنها را مشاهده كند. چنانچه در آيه شريفه ديگر فرمايد: و وَجَدُوا ما عَمِلوُا حاضِراً. «6» و در آيه ديگر فرمايد: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه ... الخ «7» دلالت كند بر آن كه نفسْ اعمال را معاينه كند.
و اما احاديث شريفه در اين مقام بيشتر از آن است كه در اين صفحات بگنجد و ما به ذكر بعض آن اكتفا مىكنيم.
از آن جمله در وسائل سند به حضرت صادق سلام اللَّه عليه رساند؛ قالَ: مَنْ صَلَّى الصَّلواتِ الْمَفْرُوضاتِ فِى اوَّلِ وَقْتِها وَ أقامَ حُدودَها، رَفَعَهَا الْمَلَكُ الَى السَّماءِ بَيْضاءَ نَقِيَّةً؛ تَقُولُ: حَفَظَكَ اللَّه كَما حَفَظْتَنى اسْتَودَعْتَنى مَلَكاً كَريماً. وَ مَنْ صَلّاها بَعْدَ وَقْتِها مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ وَ لَمْ يُقِمْ حُدودَها، رَفَعَها المَلَكُ سَوْداءَ مُظْلِمَةً؛ وَ هِىَ تَهْتِفُ بِهِ: ضَيَّعْتَنى ضَيَّعَكَ اللَّه كَما ضَيَّعْتَنى وَ لا رَعاكَ اللَّه كَما لَمْ تَرْعَنى. «8»
دلالت كند بر آن كه نماز را ملائكة اللَّه بالا برند به سوى آسمان يا با صورت پاكيزه سفيد. و آن در وقتى است كه در اوّل وقت به جا آورد و ملاحظه آداب آن نمايد؛ و در اين صورت دعاى خير به نمازگزار كند. و يا با صورت تاريك سياه. و آن در وقتى است كه آن را بىعذر تأخير اندازد و اقامه حدود آن نكند؛ و در اين صورت او را نفرين كند. و اين حديث علاوه بر آنكه دلالت بر صور غيبيّه ملكوتيّه كند دلالت بر حيات آنها نيز كند؛ چنانچه برهان نيز قائم است بر آن و آيات و اخبار دلالت بر آن كند. چنانچه حق تعالى فرمايد: وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوان. «9» و به مضمون اين حديث شريف احاديث ديگرى است كه ذكر آنها موجب تطويل است.
و از حضرت صادق سلام اللَّه عليه روايت است كه. «چون بنده مؤمن داخل قبر شود، نماز در جانب راست او و زكات در جانب چپ او است، و خوبى او بر او سايه افكند و صبر در گوشهاى قرار گيرد؛ و چون دو ملكى كه موكّل سؤالند داخل شوند، صبر به نماز و زكات و نيكويى گويد: «با شما باد يارى رفيقتان و اگر شما عاجز شديد من با او هستم». «10» و اين حديث شريف را در كافى شريف به دو طريق نقل فرموده و شيخ صدوق رحمه اللَّه در ثواب الاعمال حديث فرموده. و دلالت آن بر صور غيبيّه برزخيّه و حيات و شعور آنها واضح است. و احاديث تمثّل قرآن به صورت ملكوتيّه و تمثّل نماز بسيار است.
و اما آنچه گفته شد كه از براى نماز و ساير عبادات جز اين آداب صوريّه آداب قلبيهايست كه بدون آن آدابْ نماز ناقص است يا اصلًا مقبول درگاه نيست، در خلال اين اوراق، كه شماره آداب قلبيّه مىشود، مذكور خواهد شد ان شاء اللَّه.
و آنچه در اين مقام بايد دانست آن است كه اكتفا نمودن به صورت نماز و قشر آن و محروم ماندن از بركات و كمالات باطنيّه آن، كه موجب سعادات ابديّه بلكه باعث جوار ربّ العزّة و مرقاة عروج به مقام وصول به وصال محبوب مطلق- كه غايت آمال اولياء و منتهاى آرزوى اصحاب معرفت و ارباب قلوب بلكه قرّة العين سيّد رسل صلّى اللَّه عليه و آله است «11» از اعلا مراتب خسران و زيان كارى است كه پس از خروج از اين نشأه و ورود در محاسبه الهيّه موجب حسرتهايى است كه عقل ما از ادراك آن عاجز است. ما تا در حجاب عالم ملك و خدر طبيعت هستيم از آن عالم نمىتوانيم ادراكى نماييم و دستى از دور بر آتش داريم. كدام حسرت و ندامت و زيان و خسارت بالاتر از آن است كه چيزى كه وسيله كمال و سعادت انسان و دواى درد نقايص قلبيّه است و در حقيقت صورت كماليّه انسانيّه است، ما پس از چهل پنجاه سال تعب در راه آن از آن به هيچ وجه استفاده روحيّه نكرده سهل است مايه كدورت قلبيّه و حجابهاى ظلمانيّه شود، و آنچه قرّة العين رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم است موجب ضعف بصيرت ما گردد يا حَسْرَتى علَى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللَّه. «12»
پس اى عزيز، دامن همّت به كمر زن و دست طلب بگشاى و با هر تعب و زحمتى است حالات خود را اصلاح كن و شرايط روحيّه نماز اهل معرفت را تحصيل كن؛ و از اين معجون الهى كه با كشف تامّ محمدى صلّى اللَّه عليه و آله براى درمان تمام دردها و نقصهاى نفوس فراهم آمده استفاده كن؛ و خود را تا مجال است از اين منزلگاه ظلمت و حسرت و ندامت و چاه عميق بُعد از ساحت مقدس ربوبيّت جلّ و علا كوچ ده و مستخلص كن و به معراج وصال و قرب كمالْ خود را برسان؛ كه اگر اين وسيله از دست رفت وسايل ديگر منقطع است: انْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها؛ وَ إنْ رُدَّتْ رُدَّ ما سِواها «13» و ما آداب باطنيّه اين سلوك روحانى را به مقدار ميسور و مقتضى بيان مىكنيم، شايد يكى از اهل ايمان را نصيبى از آن اتّفاق افتد، و اين خود شايد موجب رحمت الهى و توجّه غيبى شود نسبت به اين بازمانده از طريق سعادت و انسانيّت و مغلول در زندان طبيعت و انانيّت. انّه ولىّ الْفضلِ و العناية.
مقاله اولى در آدابى كه در تمام حالات نماز بلكه در تمام عبادات و مناسك ضرور است و در آن چند فصل است.
فصل اوّل
يكى از آداب قلبيّه در عبادات و وظايف باطنيّه سالك طريق آخرت، توجّه به عزّ ربوبيّت و ذلّ عبوديّت است؛ و آن يكى از منازل مهمّه سالك است؛ كه قوّت سلوك هر كس به مقدار قوّت اين نظر است، بلكه كمال و نقص انسانيّت تابع كمال و نقص اين امر است. و هر چه نظر انّيّت و انانيّت و خودبينى و خودخواهى در انسان غالب باشد، از كمال انسانيّت دور و از مقام قرب ربوبيّت مهجور است. و حجاب خودبينى و خودپرستى از جميع حجب ضخيمتر و ظلمانىتر است، و خرق اين حجاب از تمام حجب مشكلتر و
خرق همه حجب را مقدّمه است، بلكه مفتاح مفاتيح غيب و شهادت و باب الابواب عروج به كمال روحانيّت خرق اين حجاب است. تا انسان را نظر به خويشتن و كمال و جمالِ متوهّم خود است، از جمال مطلق و كمال صرفْ محجوب و مهجور است؛ و اوّل شرط سلوك الى اللَّه خروج از اين منزل است، بلكه ميزان در رياضت حق و باطل همين است. پس هر سالك كه با قدم انانيّت و خودبينى و در حجاب انّيّت و خودخواهى طىّ منزل سلوك كند، رياضتش باطل و سلوكش الى اللَّه نيست، بلكه الى النفس است: «مادر بتها بت نفس شما است». «14»
قَالَ تَعالى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الَى اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللَّه. «15» هجرت صورى و صورت هجرت عبارت است از هجرت به تن از منزل صورى به سوى كعبه يا مشاهد اولياء (ع)؛ و هجرت معنوى خروج از بيت نفس و منزل دنيا است الى اللَّه و رسوله؛ و هجرت به سوى رسول و ولىّ نيز هجرت الى اللَّه است. و ما دام كه نفس را تعلّقى به خويش و توجّهى به انّيّت است مسافر نشده؛ و تا بقاياى انانيّت در نظر سالك است و جدران شهر خودى و اذان اعلام خودخواهى مختفى نشده، در حكم حاضر است نه مسافر و مهاجر.
و در مصباح الشّريعة است: قالّ الصَّادِقُ عليه السّلام: العُبودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ؛ فَما فُقِدَ مِنَ العُبودِيَّةِ وُجِد فِى الرُّبُوبِيَّةِ، وَ ما خَفِىَ مِنَ الرُّبُوبِيَّةِ أُصيبَ فى العُبودِيَّة. «16»
كسى كه با قدم عبوديّت سير كند و داغ ذلّت بندگى را در ناصيه خود مدارج عبوديّتْ است؛ و آنچه در عبوديّت از انّيّت و انانيّت مفقود شود در ظلّ حمايت ربوبيّتْ آن را مىيابد، تا به مقامى رسد كه حق تعالى سمع و بصر و دست و پاى او شود؛ چنانچه در حديث صحيح مشهور بين فريقين وارد است. «17»
چون از تصرّفات خود گذشت و مملكت وجود خود را يكسره تسليم حق كرد و خانه را به صاحب خانه واگذار نمود و فانى در عزّ ربوبيّت شد، صاحب خانه خود متصرّف در امور گردد؛ پس تصرّفات او تصرّف الهى گردد؛ چشم او الهى شود و با چشم حق بنگرد، و گوش او گوش الهى شود و به گوش حقّ بشنود. و هر چه ربوبيّت نفس كامل باشد و عزّ آن منظور خواطر شود، از عزّ ربوبيّت به همان اندازه كسر شود و ناقص گردد، چه كه اين دو مقابل يكديگرند: الدُّنْيا و الآخِرَةُ ضَرَّتان. «18»
پس، سالك الى اللَّه را ضرور است كه به مقام ذلّ خود پىبرد و نصب العين او ذلّت عبوديّت و عزّت ربوبيّت باشد. و هر چه اين نظر قوّت گيرد عبادت روحانىتر شود و روح عبادت قويتر شود، تا اگر به دستگيرى حقّ و اولياى كمّل عليهم السلام توانست به حقيقت عبوديّت و كنه آن واصل شود، از سرّ عبادت لمحهاى درمىيابد. و در جميع عبادات- خصوصاً نماز كه سمت جامعيّت دارد و منزله آن در عبادات منزله انسان كامل است و منزله اسم اعظم بلكه خود اسم اعظم است- اين دو مقام، يعنى مقام عزّ ربوبيّت كه حقيقت است و مقام ذلّ عبوديّت كه رقيقه آن است، مرموز است. و در اعمال مستحبّه «قنوت» و در اعمال واجبه «سجده» را اختصاصى است كه پس از اين ان شاء اللَّه به آن اشاره خواهم كرد.
و بايد دانست كه عبوديّت مطلقه از اعلى مراتب كمال و ارفع مقامات انسانيّت است كه جز اكمل خلق اللَّه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بالاصالة و ديگر اولياى كمّل بالتّبعيّة كسى ديگر را از آن نصيبى نيست، و ديگران را پاى عبوديّت لنگ است و عبادت و عبوديّت آنها معلّل است. و جز با قدم عبوديّت نتوان به معراج حقيقى مطلق رسيد؛ و لهذا در آيه شريفه فرمايد: سُبحانَ الّذى اسْرى بِعَبْدِهِ. «19» قدم عبوديّت و جذبه ربوبيّت سير داد آن ذات مقدّس را به معراج قرب و وصول. و در «تشهّد» نماز كه رجوع از فناى مطلق است، كه در سجده حاصل شده، باز توجّه به عبوديّت قبل از توجّه به رسالت است. و ممكن است اشاره به آن باشد كه مقام رسالت نيز در نتيجه جوهره عبوديّت است. و اين مطلب را دنباله طويلى است كه از وظيفه اين اوراق خارج است.
فصل دوم در مراتب مقامات اهل سلوك
بدان كه اهل سلوك را در اين مقام و ساير مقامات مراتب و مدارجى است بىشمار، و ما به ذكر بعض از آن مراتب به طور كلّى مىپردازيم. و امّا احاطه به جميع جوانب و احصاء همه مراتب آن از عهده اين ناچيز بيرون است: الطُّرُقُ الَى اللَّه بِعَدَدِ انْفاسِ الْخَلائِق. «20»
يكى از آن مراتب مرتبه «علم» است. و آن، چنان است كه به سلوك علمى و برهان فلسفى ثابت نمايد ذلّت عبوديّت و عزّت ربوبيّت را. و اين يكى از لباب معارف است كه در علوم عاليه و حكمت متعاليه به وضوح پيوسته كه جميع دار تحقّق و تمام دايره وجودْ صرف ربط و تعلّق و محض فقر و فاقه است. و عزّت و ملك و سلطنت مختصّ به ذات مقدّس كبريا است و احدى را از حظوظ عزّت و كبريا نصيبى نيست، و ذل عبوديّت و فقر در ناصيه هر يك ثبت و در حاقّ حقيقت آنها ثابت است. و حقيقت عرفان و شهود و نتيجه رياضت و سلوك، رفع حجاب از وجه حقيقت و رؤيت ذلّ عبوديّت و اصل فقر و تدلّى است در خود و در همه موجودات. و دعاى منسوب به سيّد كائنات صلّى اللَّه عليه و آله: اللّهُمَّ ارِنِى الاشياءَ كَما هِى. «21» شايد اشاره به همين مقام باشد؛ يعنى، خواهش مشاهده ذلّ عبوديّت كه مستلزم شهود عزّ ربوبيّت است نموده.
پس، اگر سالك راه حقيقت و مسافر طريق عبوديّت با قدم سلوك علمى و مركب سير فكرى اين منزل را طى كرد، در حجاب علم واقع شود و به مقام اوّل انسانيّت نائل شود، و لكن اين حجاب از حجب غليظه است كه گفتهاند: العِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الْاكْبَر. «22» و بايد سالك در اين حجاب باقى نماند و آن را خرق كند. و شايد به اين مقام اگر قناعت كند و قلب را در اين قيد محبوس نمايد، در استدراج واقع شود. و استدراج در اين مقام آن است كه به تفريعات كثيره علميّه پرداخته و به جولان فكر براى اين مقصد براهين كثيره اقامه كند و از منازل ديگر محروم ماند، و قلبش به اين مقام علاقهمند شود و از نتيجه مطلوبه كه وصول الى فناء اللَّه است غافل شود، و صرف عمر خود را در حجاب برهان و شعب آن نمايد؛ و هر چه كثرت فروع بيشتر شود، حجاب بزرگتر و احتجاب از حقيقت افزون گردد. پس، سالك نبايد گول شيطان را در اين مقام خورده از حق و حقيقت به واسطه كثرت علم و غزارت آن و قوّت برهان محجوب شود و از سير در طلب بازماند؛ و دامن همّت به كمر زند و از جدّيّت در طلب مطلوب حقيقى غفلت نورزد و خود را به مقام ديگر كه مقام دوم است برساند.
و آن، چنان است كه آنچه را عقل با قوّت برهان و سلوك علمى ادراك كرده با قلم عقل به صفحه قلب بنگارد و حقيقت ذلّ عبوديّت و عزّ ربوبيّت را به قلب برساند و از قيود و حجب علميّه فارغ گردد. و ما اشاره به اين مقام در آتيه نزديكى مىنماييم ان شاء اللَّه. پس نتيجه مقام دوم حصول ايمان به حقايق است.
مقام سوّم، مقام «اطمينان و طمأنينه نفس» است كه در حقيقتْ مرتبه كامله ايمان است. قالَ تَعالى مُخاطِباً لِخَليلِه: ا وَ لَم تُؤمِنْ؟ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى. «23» و شايد اشاره به اين مرتبه نيز پس از اين بيايد.
مقام چهارم، مقام «مشاهده» است كه آن نورى است الهى و تجلّىاى است رحمانى كه تَبَع تجلّيات اسمائيّه و صفاتيّه در سرّ سالك ظهور كند و سر تا پاى قلب او را به نور شهودى متنوّر نمايد. و در اين مقام درجاتى است كثيره كه ذكر آنها از حوصله اين اوراق خارج است. و در اين مقام نمونهاى از قرب نوافل (كُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ يَدَه) «24» بروز كند و سالك خود را مستغرق بحر لا يتناهى بيند؛ و پس از آن بحرى است بسيار عميق كه از اسرار «قدر» در آن شمّهاى كشف شود.
و هر يك از اين مقامات را استدراجى است خاصّ به خود كه سالك را در آن هلاكت عظيم است، و سالك بايد در تمام مقامات خود را تخليص از انانيّت و انّيّت كند و خودبين و خودخواه نباشد كه سرچشمه اكثر مفاسد است خصوصاً براى سالك. و پس از اين اشارتى به اين مطلب مىنماييم، ان شاء اللَّه.
فصل سوم در بيان خشوع است
يكى از امورى كه از براى سالك در جميع عبادات خصوصاً نماز كه سرآمد همه عبادات است و مقام جامعيّت دارد لازم است، خشوع است. و حقيقت آن عبارت است از خضوع تامّ ممزوج با حبّ يا خوف. و آن حاصل شود از ادراك عظمت و سطوت و هيبت جمال و جلال. و تفصيل اين اجمال آن است كه قلوب اهل سلوك به حسب جبلّت و فطرت مختلف است:
پارهاى از قلوبْ عشقى و از مظاهر جمالند و به حسب فطرت متوجّه به جمال محبوب هستند؛ و چون در سلوكْ ادراك ظلّ جميل يا مشاهده اصل جمال كنند، عظمت مختفيه در سرّ جمال آنها را محو كند و از خود بىخود نمايد. چون در هر جمالى جلالى مختفى و در هر جلالى جمالى مستور است، چنانچه اشاره به اين ممكن است فرموده باشد حضرت مولى العارفين و امير المؤمنين و السالكين صلوات اللَّه عليه و على آله اجمعين آنجا كه فرمايد: سُبْحانَ مَن اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِاوْلِيائِهِ فِى شِدَّةِ نِقْمَتِهِ وَ اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ لِاعْدائِهِ فى سَعَةِ رَحْمَته. «25» پس، هيبت و عظمت و سطوت جمال آنها را فرو گيرد و حالت خشوع در مقابل جمال محبوب براى آنها دست دهد. و اين حالت در اوائل امر موجب تزلزل قلب و اضطراب شود، و پس از تمكينْ حالت انس رخ دهد و وحشت و اضطراب حاصل از عظمت و سطوت مبدّل به أنس و سكينه شود و حالت طمأنينه دست دهد؛ چنانچه حالت قلب خليل الرحمن عليه السلام چنين بوده.
و پارهاى از قلوبْ خوفى و از مظاهر جلالند. آنها هميشه ادراك عظمت و كبريا و جلال كنند و خشوع آنها خوفى باشد؛ و تجلّيات اسماء قهريّه و جلاليّه بر قلوب آنها شود؛ چنانچه حضرت يحيى على نبيّنا و آله و عليه السلام چنين بوده. پس، خشوع گاهى ممزوج با حبّ است و گاهى ممزوج با خوف و وحشت است، گرچه در هر حبّى وحشتى و در هر خوفى حبّى است.
و مراتب خشوع به حسب مراتب ادراك عظمت و جلال و حسن و جمال است. و چون امثال ماها با اين حال از نور مشاهدات محروميم، ناچار بايد در صدد تحصيل خشوع از طريق علم يا ايمان برآييم. قال تعالى: قَدْ افْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذين هُمْ فى صَلاتِهِمْ خاشِعُون. «26» خشوع در نماز را از حدود و علائم ايمان قرار داده؛ پس، هر كس در نماز خاشع نباشد، به حسب فرموده ذات مقدّس حق از زمره اهل ايمان خارج است. و نمازهاى ماها كه مشفوع با خشوع نيست از نقصان ايمان يا فقدان آن است. و چون اعتقاد و علم غير از ايمان است، از اين جهت اين علمى كه به حق و اسماء و صفات او و ساير معارف الهيّه در ما پيدا مىشود غير از ايمان است. شيطان به شهادت ذات مقدّس حق علم به مبدأ و معاد دارد، مع ذلك كافر است- خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِين «27» گويد، پس حق تعالى و خالقيّت او را مقرّ است؛ انْظِرْنى الى يَوْمِ يُبْعَثُون «28» گويد، پس معاد را معتقد است؛ علم به كتب و رسل و ملائكه دارد، با اين وصف خداوند او را كافر خطاب كرده و از زمره مؤمنين خارج فرموده.
پس، اهل علم و ايمان از هم ممتازند: هر اهل علمى اهل ايمان نيست. پس، بايد پس از سلوك علمى خود را در سلك مؤمنين داخل كند و عظمت و جلال و بهاء و جمال حق جلت عظمته را به قلب برساند تا قلب خاشع شود، و الّا مجرد علم خشوع نمىآورد؛ چنانچه مىبينيد در خودتان كه با اعتقاد به مبدأ و معاد و اعتقاد به عظمت و جلال حقّ قلب شما خاشع نيست.
و اما قول خداى تعالى: ا لَمْ يَاْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا انْ تَخْشَعَ قُلوُبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّه وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَق «29» شايد ايمان صورى، كه همان اعتقاد بما جاء به النّبيّ صلّى اللَّه عليه است، مقصود باشد، و الّا ايمان حقيقى ملازم با يك مرتبه از خشوع است؛ يا آن كه خشوع در آيه شريفه خشوع به مراتب كامله باشد؛ چنانچه عالم را گاهى اطلاق كنند بر كسى كه از حدّ علم به حدّ ايمان رسيده باشد؛ و محتمل است در آيه شريفه انَّما يَخْشَى اللَّه مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء «30» اشاره به آنها باشد. و در لسان كتاب و سنّتْ علم و ايمان و اسلام به مراتب مختلفه اطلاق شده و بيان آنها از وظيفه اين اوراق خارج است.
بالجمله، سالك طريق آخرت- خصوصاً با قدم معراج صلاتى- لازم است قلب خود را با نور علم و ايمان خاشع كند و اين رقيقه الهيّه و بارقه رحمانيّه را در قلب هر اندازه ممكن است متمكّن نمايد بلكه بتواند در تمام نماز حفظ اين حالت را بنمايد. و حالت تمكّن و استقرار در اوّل امر گرچه براى امثال ماها قدرى صعب و مشكل است ولى با قدرى ممارست و ارتياض قلب امرى است بسى ممكن.
عزيزم، تحصيل كمال و زاد آخرتْ طلب و جدّيّت مىخواهد و هر چه مطلوب بزرگتر باشد جدّيّت در راه آن سزاوارتر است؛ البته معراج قرب الهى و مقام تقرّب جوار ربّ العزة با اين حال سستى و فتور و سهل انگارى دست ندهد؛ مردانه بايد قيام كرد تا به مطلوب رسيد. شما كه ايمان به آخرت داريد و آن نشئه را نسبت به اين نشئه طرف قياس نمىدانيد، چه در جانب سعادت و كمال يا در جانب شقاوت و وبال، چه كه آن نشئه عالم ابدى دائمى است كه موت و فنا ناپذير است، سعيدش در راحت و عزّت و نعمت هميشهايست آن هم راحتى كه در اين عالم شبيه ندارد، عزّت و سلطنتى الهى كه در اين نشئه نظير ندارد، نعمتهايى كه در متخيّله كسى خطور ننموده است، و همين طور در جانب شقاوت آن كه عذاب و نقمت و وبالش در اين عالم نظير و مثل ندارد، و راه وصول به سعادت اطاعت ربّ العزّة است، و در بين اطاعات و عبادات هيچ يك به مرتبه اين نماز كه معجونى است جامع الهى كه متكفّل سعادت بشر است و قبولى آن موجب قبولى جميع اعمال است نمىباشد، پس بايد در طلب آن جدّيّت تامّ نماييد و از كوشش مضايقه نكنيد و در راه آن تحمّل مشاقّ نماييد، با آنكه مشقّت هم ندارد بلكه اگر چندى مواظبت كنيد و انس قلبى حاصل شود، در همين عالم از مناجات با حق لذّتها مىبريد كه با هيچ يك از لذّات اين عالم طرف نسبت نيست؛ چنانچه از مطالعه احوال اهل مناجات با حق اين مطلب روشن شود.
بالجمله، خلاصه مذاكره ما در اين فصل آن است كه پس از آن كه عظمت و جمال و جلال حق را انسان به برهان يا بيان انبياء عليهم السلام فهميد، قلب را متذكّر آن بايد نمود، و كم كم با تذكّر و توجّه قلبى و مداومت به ذكر عظمت و جلال حقّ خشوع را در قلب وارد بايد نمود تا نتيجه مطلوبه حاصل آيد. و در هر حال سالك نبايد قناعت كند به آن مقامى كه دارد، كه هر مقام براى امثال ماها حاصل شود در بازار اهل معرفت به پشيزى نيرزد و در سوق اصحاب قلوب با خردلى مقابله نكند. سالك بايد در جميع حالات متذكّر نقص و معايب خود باشد شايد راهى به سعادت از اين طريق باز شود. و الحمد للَّه.
فصل چهارم
و از آداب مهمّه قلبيّه عبادات، خصوصاً عبادات ذكريّه، طمأنينه است. و آن غير از طمأنينهايست كه فقهاء رضوان اللَّه عليهم در خصوص نماز اعتبار كردهاند. و آن عبارت است از آن كه شخص سالك عبادت را از روى سكونت قلب و اطمينان خاطر بجا آورد، زيرا كه اگر عبادت را با حال اضطراب قلب و تزلزل بجا آورد، قلب از آن عبادت منفعل نشود و آثارى از عبادت در ملكوت قلب حاصل نشود و حقيقت عبادتْ صورت باطنيّه قلب نگردد.
و يكى از نكات تكرار عبادات و تكثار اذكار و اوراد آن است كه قلب را از آنها تأثيرى حاصل آيد و انفعالى رخ دهد تا كم كم حقيقت ذكر و عبادت تشكيل باطن ذات سالك را دهد و قلبش با روح عبادت متّحد گردد. و تا قلب را اطمينان و سكونت و طمأنينه و وقار نبود، اذكار و نسك را در آن تأثيرى نيست و از حدّ ظاهر و ملك بدن به ملكوت و باطن نفس سرايت ننمايد و حظوظ قلبى از حقيقت عبادت ادا نشود؛ و اين خود از مطالب واضحه است كه محتاج به بيان نيست و با اندك تأمّل معلوم شود. و اگر عبادتى چنين باشد كه قلب را از آن به هيچ وجه خبرى نبود و از آن آثارى در باطن پيدا نشود، در عوالم ديگر محفوظ نماند و از نشئه ملك به نشئه ملكوت بالا نرود؛ و ممكن است در وقت شدائد مرض موت و سكرات هولناك موت و اهوال و مصيبات پس از موت خداى نخواسته صورت آن بكلّى از صفحه قلب محو و نابود شود و انسان با دست خالى در پيشگاه مقدّس حق برود. مثلًا اگر كسى ذكر شريف لا الهَ الّا اللَّه، مُحَّمدٌ رَسولُ اللَّه (ص) را با سكونت قلب و اطمينان دل بگويد و قلب را به اين ذكر شريف تعليم دهد، كم كم زبان قلب گويا شود و زبان ظاهر تابع زبان قلب شود و اوّلْ قلب ذاكر گردد و پس از آن لسان. و اشاره به اين معنى فرموده جناب صادق عليه السلام به حسب روايت مصباح الشريعة، قال: فَاجْعَلْ قَلْبَكَ قِبْلَةً لِلِسانِكَ، لا تُحَرِّكْهُ الّا بِاشارَةِ الْقَلْبِ وَ مُوافَقَةِ الْعَقْلِ وَ رِضَى الايمان. «31»
در اوّل امر كه زبان قلب گويا نشده، سالك راه آخرت بايد آن را تعليم دهد و با طمأنينه و سكونتْ ذكر را به آن القا كند؛ همين كه زبان قلب باز شد، قلب قبله لسان و ساير اعضاء شود، با ذكر آن همه مملكت وجود انسانى ذاكر گردد. و امّا اگر اين ذكر شريف را بىسكونت قلب و طمأنينه آن و با عجله و اضطراب و اختلال حواسّ گفت، از آن در قلب اثرى حاصل نشود و از حدّ زبان و گوش حيوانى ظاهرى به باطن و سمع انسانى نرسد و حقيقت آن در باطن قلب محقّق نشود و صورت كماليّه قلب نگردد كه ممكن الزّوال نباشد. پس، اگر اهوال و شدائدى دست دهد، خصوصاً مثل اهوال و سكرات موت و شدائد نزع روح انسانى، بكلّى آن ذكر را فراموش كند و از صفحه دلْ آن ذكر شريف محو شود، بلكه اسم حق تعالى و رسول ختمى (ص) و دين شريف اسلام و كتاب مقدّس الهى و ائمّه هدى (ع) و ساير معارف را كه به قلب نرسانده فراموش كند و در وقت سؤال قبر جوابى نتواند دهد؛ تلقين را نيز به حال او فايدهاى نباشد، زيرا كه در خود از حقيقت ربوبيّت و رسالت و ديگر معارف اثرى نمىبيند؛ و آنچه به لقلقه لسان گفته بود و در قلب صورت نگرفته بود از خاطرش محو شود و او را نصيبى از شهادت به ربوبيّت و رسالت و ديگر معارف نخواهد بود.
و در حديث است كه يك طايفه از امّت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را كه وارد جهنّم مىكنند، از هيبت مالك جهنّم اسم پيغمبر را فراموش مىكنند، با آنكه در همان حديث است كه آنها اهل ايمان هستند و قلوب آنها و صورتهاى آنها از نور ايمان درخشان و متلألى است. «32»
جناب محدّث عظيم الشّأن مجلسى رحمه اللَّه در مرآت العقول در شرح حديث شريف كُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَه فرمايد: «كسى كه چشم و گوش و ديگر اعضاى خود را در راه اطاعت حق تعالى صرف نكند، داراى چشم و گوش روحانى نشود و اين چشم و گوش ملكى جسمانى در آن عالم نرود و در عالم قبر و قيامت بىگوش و چشم باشد، و ميزان سؤال و جواب قبرْ آن اعضاء روحانى است.» انتهى حاصل ترجمته. «33»
بالجمله، احاديث شريفه درباره اين نحو از طمأنينه و آثار آن بسيار است. و قرآن شريف امر به ترتيل قرآن فرموده و در احاديث شريفه است كه «كسى كه نسيان كند سورهاى از قرآن را، متمثّل شود آن سوره در بهشت براى او در صورتى كه به آن خوبى صورتى نيست. پس وقتى آن را مىبيند، مىگويد به آن كه «تو چه هستى چقدر نيكوئى كاش تو از من بودى.» جواب مىدهد: «آيا تو مرا نمىشناسى؟ من فلان سوره هستم، اگر مرا فراموش نكرده بودى تو را به اين درجه رفيعه مىرساندم.»»
«34» و در حديث است كه «كسى كه قرآن را در جوانى بخواند، قرآن با گوشت و خونش مختلط شود.» «35» و نكته آن آن است كه در جوانى اشتغال قلب و كدورت آن كمتر است، از اين جهت قلب از آن بيشتر و زودتر متأثر شود و اثر آن نيز بيشتر باقى ماند.
و در اين باب احاديث بسيارى است كه ما در باب «قرائت» يادى از آنها مىكنيم ان شاء اللَّه. و در حديث شريف است كه «هيچ چيز پيش خداى تعالى محبوبتر نيست از عملى كه مداومت بر آن شود گرچه آن عمل كم باشد.» «36» و شايد نكته بزرگ آن آن باشد كه عمل صورت باطنيّه قلب شود؛ چنانچه ذكر شد.
فصل پنجم در بيان محافظت عبادت از تصرف شيطان است
يكى از مهمّات آداب قلبيّه نماز و ساير عبادات كه از امّهات آداب قلبيّه است و قيام به آن از عظائم امور و مشكلات دقايق است، محافظت آن است
از تصرّفات شيطانى؛ و شايد آيه شريفه كه فرمايد در وصف مؤمنين: الَّذينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُون «37» اشاره به جميع مراتب حفظ باشد كه يكى از آن مراتب، بلكه اهمّ مراتب آن، حفظ از تصرّف شيطان است.
و تفصيل اين اجمال آن است كه پيش اصحاب معرفت و ارباب قلوب واضح است كه چنانچه ابدان را غذائى است جسمانى كه بدان تغذّى كنند و بايد آن غذا مناسب حال و موافق نشئه آنها باشد تا بدان تربيت جسمانى و نموّ نباتى دست دهد، همين طور قلوب و ارواح را غذائى است كه هر يك به فراخور حال و مناسب نشئه آنها بايد باشد كه بدان تربيت شوند و تغذّى نمايند و نموّ معنوى و ترقّى باطنى حاصل آيد. و غذاى مناسب با نشئه ارواحْ معارف الهيّه از مبدأ مبادى وجود تا منتهى النهايه نظام هستى است؛ چنانچه در تعريف فلسفه اعاظم ارباب صناعت فرمودند: هِىَ صَيْرُورَةُ اْلِانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنِّى فِى صُورَتِهِ وَ كَمالِه. «38» و اين اشاره است به همين تغذّى معنوى، چنانچه تغذّى قلوب از فضايل نفسانيّه و مناسك الهيّه است.
و بايد دانست كه هر يك از اين غذاها اگر از تصرّف شيطان خالص باشد و با دست ولايت مآبى رسول ختمى و ولىّ اللَّه اعظم صلوات اللَّه عليهما و آلهما فراهم آمده باشد، روح و قلب از آن تغذّى كنند و به كمال لايق انسانيّت و معراج قرب الى اللَّه نائل شوند. و خلوص از تصرّف شيطان، كه مقدمه اخلاص است، به حقيقت حاصل نشود مگر آن كه سالك در سلوكش خداخواه شود و خودخواهى و خودپرستى را، كه منشأ تمام مفاسد و امّ الأمراض باطن است، زير پا نهد؛ و اين به تمام معنى در غير انسان كامل و به تبع او در خلّص أولياء عليهم السلام در ديگر اشخاص ميسور نيست. ولى سالك نبايد مأيوس از الطاف باطنه حق باشد كه يأس از روح اللَّه سرآمد همه سرديها و سستيها است و از اعظم كبائر است؛ و آنچه از براى صنف رعايا نيز ممكن است قرّة العين اهل معرفت است.
پس، بر سالك طريق آخرت لازم و حتم است كه با هر جدّيّتى هست معارف و مناسك خود را از تصرّف شيطان و نفس امّاره تخليص كند و با كمال دقّت و تفتيش در حركات و سكنات و طلب و مطلوب خود غور كند و غايت سير و تحصيل و مبادى حركات باطنيّه و تغذّيات روحيّه را به دست آورد و از حيلههاى نفس و شيطان غفلت نكند و از دامهاى نفس امّاره و ابليس غافل نشود، و در جميع حركات و افعال سوء ظنّ كامل به خود داشته باشد و هيچ گاه آن را سر خود و رها نكند؛ چه بسا باشد كه با اندك مسامحهاى انسان را مغلوب كند و به زمين زند و سوق به هلاكت و فنا دهد؛ زيرا كه اگر غذاهاى روحانى از تصرّف شيطان خالص نباشد و دست او در فراهم آمدن آنها دخيل باشد، علاوه بر آنكه ارواح و قلوب با آنها تربيت نشوند و به كمال لايق خود نرسند، نقصان فاحش براى آنها دست دهد و شايد صاحب خود را در سلك شياطين يا بهائم و سباع منسلك نمايد و آنچه كه مايه سعادت و رأس المال كمال انسانيّت و وصول به مدارج عاليه است نتيجه منعكسه دهد و انسان را به هاويه مظلمه شقاوت سوق دهد؛ چنانچه در بعض اهل عرفان اصطلاحى ديديم اشخاصى را كه اين اصطلاحات و غور در آن آنها را به ضلالت منتهى نموده و قلوب آنها را منكوس و باطن آنها را ظلمانى نموده و ممارست در معارف موجب قوّت انانيّت و انّيّت آنها شده و دعاوى ناشايسته و شطحيّات ناهنجار از آنها صادر گرديده. و نيز در ارباب رياضات و سلوك اشخاصى هستند كه رياضت و اشتغال آنها به تصفيه نفس قلوب آنها را منكدرتر و باطن آنها را ظلمانىتر نموده. و اينها از آن است كه بر سلوك معنوى الهى و مهاجرت الى اللَّه محافظت ننمودند و سلوك علمى و ارتياضى آنها با تصرّف شيطان و نفس به سوى شيطان و نفس بوده. و همين طور در طلّاب علوم نقليّه شرعيّه اشخاصى را ديديم كه علم در آنها تأثير سوء بخشيده و بر مفاسد اخلاقى آنها افزوده، و علم كه موجب فلاح و رستگارى آنها بايد باشد باعث هلاكت آنها شده و آنها را به جهل و ممارات و استطاله و ختل كشانده. و همين طور در بين اهل عبادت و مناسك و مواظبين به آداب و سنن كسانى هستند كه عبادت و نسك، كه سرمايه اصلاح احوال و نفوس است، قلوب آنها را كدر و ظلمانى نموده و آنها را به عجب و خودبينى و كبر و تدلّل و تغمّز و سوء خلق و سوء ظنّ به بندگان خدا وادار نموده. و اينها نيز از عدم مواظبت بر اين معاجين الهيّه است.
البته معجونى كه با دست ديو پليد و تصرّف نفس سركش فراهم آمد، جز خلق شيطانى از آن زاييده نشود؛ و چون قلب در هر حال از آنها تغذّى مىنمايد و آنها صورت باطنيّه نفس شوند، پس بعد از چندى مداومتْ انسان يكى از وليدههاى شيطان شود كه با دستِ تربيت و در تحت تصرّف او نشو و نما نموده، و چون چشم ملكى بسته شود و چشم ملكوتى بازگردد خود را يكى از شياطين مىبيند و در آن حال جز خسران نتيجهاى نبرد و حسرتها و افسوسها به حالش سودى نبخشد.
پس، سالك طريق آخرت در هر رشته از رشتههاى دينى و طريقهاى از طريقههاى الهى هست اوّلًا بايد با كمال مواظبت و دقّت، چون طبيبى با محبت و پرستارى پر شفقت، از حال خود مواظبت نمايد و عيوب سير و سلوك خود را تفتيش و مداقّه كند. و ثانياً در خلال آن از پناه بردن به ذات مقدّس حقّ جلّ و علا در خلوات و تضرّع و زارى به درگاه اقدس ذو الجلال غفلت نورزد.
خداوندا، تو خود حال ضعيف و بيچارگى ما را آگاهى، مىدانى كه ما بىدستگيرى ذات مقدّس تو از دست دشمنى به اين قوّت و قدرت كه طمع به انبياء عظام و كمّل اولياء والا مقام بسته راه گريزى نداريم و اگر بارقه لطف و رحمت تو نباشد، ما را اين دشمن قوى پنجه به خاك هلاكت افكند و به تيه ظلمت و شقاوت گرفتار كند. تو را به خاصان درگاهت و محرمان بارگاهت قسم مىدهم كه از ما متحيّران وادى ضلالت و افتادگان بيابان غوايت دستگيرى فرما و قلوب ما را از غلّ و غشّ و شرك و شكّ پاك فرما، انَّكَ وَلِىُّ الهِدايَة.
فصل ششم در بيان نشاط و بهجت است
و ديگر از آداب قلبيّه نماز، و ساير عبادات، كه موجب نتايج نيكويى است، بلكه باعث فتح بعضى از ابواب و كشف بعضى از اسرار عبادات است، آن است كه سالك جدّيّت كند كه عبادت را از روى نشاط و بهجت قلب و فرح و انبساط خاطر بجا آورد و از كسالت و ادبار نفس در وقت عبادت احتراز شديد كند. پس، وقتى را كه براى عبادت انتخاب مىكند وقتى باشد كه نفس را به عبادت اقبال است و داراى نشاط و تازگى است و خستگى و فتور ندارد، زيرا كه اگر نفس را در اوقات كسالت و خستگى وادار به عبادت كند ممكن است آثار بدى به آن مترتّب شود كه از جمله آنها آن است كه انسان از عبادت منضجر شود و تكلّف و تعسّف آن زياد گردد و كم كم باعث تنفّر طباع نفوس شود. و اين علاوه بر آن كه ممكن است انسان را بكلّى از ذكر حق منصرف كند و روح را از مقام عبوديّت كه منشأ همه سعادات است برنجاند، از چنين عبادتى نورانيّت قلبيّه حاصل نگردد و باطن نفس از آن منفعل نگردد و صورت عبوديّتْ صورت باطن قلب نشود. و پيش از اين ذكر شد كه مطلوب در عبادات آن است كه باطن نفس صورت عبوديّت شود.
و اكنون چنين گوييم كه يكى از اسرار و نتايج عبادات و رياضات آن است كه اراده نفس در ملك بدن نافذ گردد و مملكت يكسره در تحت كبرياءِ نفس منقهر و مضمحلّ گردد و قواى منبثّه و جنود منتشره در ملك بدن از عصيان و سركشى و انانيّت و خودسرى بازمانند و تسليم ملكوت باطن قلب شوند، بلكه كم كم تمام قوا فانى شوند در ملكوت، و امر ملكوت در ملك جارى و نافذ شود و اراده نفس قوّت گيرد و زمام مملكت را از دست شيطان و نفس امّاره بگيرد و جنود نفس از ايمان به تسليم و از تسليم به رضا و از رضا به فنا سوق شوند. و در اين حال شمّهاى از اسرار عبادات را نفس دريابد و از تجلّيات فعليّه شمّهاى حاصل گردد. و آنچه ذكر شد تحقّق پيدا نكند مگر آن كه عبادات از روى نشاط و بهجت بجا آورده شود و از تكلّف و تعسّف و كسالت بكلّى احتراز شود تا حال محبّت و عشق به ذكر حق و مقام عبوديّت رخ دهد و انس و تمكّن حاصل آيد. و انس به حقّ و ذكر او از اعظم مهمّاتى است كه اهل معرفت را به آن عنايت شديد است و اصحاب سير و سلوك براى آن تنافس كنند. و چنانچه اطبّا را عقيده آن است كه اگر غذا را از روى سرور و بهجت ميل كنند زودتر هضم شود، همين طور طبّ روحانى اقتضا مىكند كه اگر انسان غذاهاى روحانى را از روى بهجت و اشتياق تناول كند و از كسالت و تكلّف احتراز كند، آثار آن در قلب زودتر واقع شود و باطن قلب با آن زودتر تصفيه شود.
و اشاره به اين ادب در كتاب كريم الهى و صحيفه قويم ربوبى شده است آن جا كه در تكذيب كفّار و منافقين فرمايد: لا يَأْتُونَ الصَّلوةَ الّا وَ هُمْ كُسالى وَ لا يُنْفِقُونَ الّا وَ هُمْ كارِهُون «39» و آيه شريفه لا تَقْرَبُوا الصَّلوةَ وَ انْتُمْ سُكارى «40» در حديثى به كسالت تفسير شده. و در روايات اشاره به اين ادب نمودهاند و ما به ذكر بعضى از آن اين اوراق را مفتخر مىنماييم:
محمّد بن يعقوب باسناده عن ابى عبد اللَّه عليه السلام قال: لا تُكْرِهُوا الى انْفُسِكُمُ الْعِبادَةَ. «41»
و عن ابى عبد اللَّه (ع) قال: قالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْه و آلِهِ: يا عَلِىُّ، انَّ هذَا الدِّينَ مَتينٌ؛ فَاوْغِلْ فيهِ بِرِفْقٍ وَ لا تُبَغِّضْ الى نَفْسِكَ عِبادَةَ ربِّك. «42» و در حديث است از حضرت عسكرى سلام اللَّه عليه: اذا نَشَطَتِ الْقُلُوبُ فَاوْدِعُوها، وَ اذا نَفَرَتْ فَوَدِّعُوها. «43»
و اين دستور جامعى است كه فرمودهاند كه در هنگام نشاط و بهجتِ قلوب وديعه به آنها بسپاريد، و در وقت نفار و گريز آنها را راحت بگذاريد؛ پس در كسب معارف و علوم نيز اين ادب را بايد منظور داشت و قلوب را با كراهت و تنفر وادار به كسب نكرد.
و از اين احاديث و احاديث ديگر استفاده ادب ديگر شود كه آن نيز از مهمّات باب رياضت است. و آن عبارت از «مراعات» است. و آن، چنان است كه سالك در هر مرتبه كه هست، چه در رياضات و مجاهدات علميّه يا نفسانيّه يا عمليّه، مراعات حال خود را بكند و با رفق و مدارا با نفس رفتار نمايد و زايد بر طاقت و حالت خود تحميل آن نكند؛ خصوصاً براى جوانها و تازه كارها اين مطلب از مهمّات است كه ممكن است اگر جوانها با رفق و مدارا با نفس رفتار نكنند و حظوظ طبيعت را به اندازه احتياج آن از طرق محلّله ادا نكنند، گرفتار خطر عظيمى شوند كه جبران آن را نتوانند كرد؛ و آن خطر آن است كه گاه نفس به واسطه سختگيرى فوق العاده و عنانگيرى بىاندازه عنان گسيخته شود و زمام اختيار را از دست بگيرد و اقتضائات طبيعت كه متراكم شد و آتش تيز شهوت كه در تحت فشار بىاندازه رياضت واقع شود، ناچار محترق شود و مملكت را بسوزاند. و اگر خداى نخواسته سالكى عنان گسيخته شود يا زاهدى بىاختيار شود، چنان در پرتگاه افتد كه روى نجات را هر گز نبيند و به طريق سعادت و رستگارى هيچ گاه عود نكند.
پس، سالك چون طبيب حاذقى بايد نبض خود را در ايّام سلوك بگيرد و از روى اقتضائات احوال و ايّام سلوك با نفس رفتار كند؛ و در ايّام اشتعال شهوت كه غرور جوانى است طبيعت را بكلّى منع از حظوظش ننمايد و با طرق مشروعه آتش شهوت را فرو نشاند كه فرونشاندن شهوت به طريق امر الهى اعانت كامل در سلوك راه حق كند. پس، نكاح و زواج كند كه از سنن بزرگ الهى است كه علاوه بر آن كه مبدأ بقاء نوع انسانى است در سلوك راه آخرت نيز مدخليّت بسزا دارد. و از اين جهت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمودند: «كسى كه تزويج كند، نصف دينش را احراز نموده.» «44» و در حديث ديگر است كه «كسى كه دوست دارد ملاقات كند خدا را پاك و پاكيزه، ملاقات كند او را با زوجه.» «45» و از رسول اكرم نيز منقول است كه «اكثر اهل آتش عزبها هستند.» «46» و در حديث است كه حضرت امير مؤمنان سلام اللَّه عليه فرمودند: «جماعتى از اصحاب بر خود حرام كردند زنها را و افطار در روز و خواب در شب را. امّ سلمه خبر داد به حضرت رسول اكرم. آن سرور تشريف آوردند نزد آنها فرمودند: «آيا شما اعراض مىكنيد از زنها؟ همانا من نزد زنها مىروم و روز تناول مىكنم و شب خواب مىروم، و كسى كه از سنّت من اعراض كند از من نيست و خداى تعالى فرو فرستاد: لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما احَلَّ اللَّه لَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا انَّ اللَّه لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ، وَ كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّه حَلالًا طَيِّباً وَ اتَّقُوا اللَّه الَّذى انْتُمْ بِهِ مُؤمِنُون.»» «47» بالجمله، بر سالك راه آخرت «مراعات» احوال ادبار و اقبال نفس لازم است؛ و چنانچه از حظوظ نبايد مطلقاً جلوگيرى كند كه منشأ مفاسد عظيم است، نبايد در سلوك از جهت عبادات و رياضات عمليّه به نفس سختگيرى كند و آن را در تحت فشار قرار دهد؛ خصوصاً در ايّام جوانى و ابتداء سلوك كه آن نيز منشأ انضجار و تنفّر نفس شود و گاه شود كه انسان را از ذكر حقّ منصرف كند.
و در احاديث شريفه اشاره به اين معنى بسيار است، چنانچه در كافى شريف است كه حضرت صادق فرمودند: «من در ايّام جوانى جدّيّت و اجتهاد در عبادت نمودم، پدرم به من فرمود: «اى فرزند كمتر از اين عمل كن، زيرا كه خداى عزّ و جّل وقتى كه دوست داشته باشد بندهاى را، راضى شود از او به كم.»» «48» و قريب به اين مضمون در حديث ديگر است. «49»
و نيز در روايت كافى است كه حضرت ابى جعفر از حضرت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم حديث كند كه فرمود: «همانا اين دين محكم است؛ داخل آن شويد با رفق و مدارا، و عبادت خدا را مبغوض بندگان خدا نكنيد تا مثل سوار مفرطى باشيد كه نه سفر را قطع مىكند و نه پشت به مركوب خود باقى مىگذارد.» «50» و در حديث ديگر است كه «عبادت پروردگار را مبغوض نفس خود مكن.» «51»
بالجمله، ميزان در باب «مراعات» آن است كه انسان ملتفت احوال نفس باشد و با آن به مناسبت قوّت و ضعف آن سلوك كند؛ چنانچه اگر نفس در عبادات و رياضات قوى است و تاب مقاومت دارد، در عبادت كوشش و جدّيّت كند. و اشخاصى كه ايّام غرور جوانى را طىّ كردهاند و آتش شهوات آنها تا اندازهاى فرو نشسته است، مناسب است قدرى رياضات نفسانيّه را بيشتر كنند و با جدّيّت و كوشش مردانه وارد سلوك و رياضت شوند؛ و هر چه نفس را به رياضات عادت دادند فتح باب ديگر براى او كنند تا آن كه كم كم نفس بر قواى طبيعت چيره شود و قواى طبيعيّه مسخّر در تحت كبرياى نفس گردند. و آنچه در احاديث شريفه وارد است كه جدّيّت و كوشش در عبادت كنيد و مدح شده است از اشخاصى كه اجتهاد و كوشش در عبادت و رياضت مىكنند و در عبادات و رياضات ائمه هدى سلام اللَّه عليهم وارد است، با اين احاديث شريفه كه اقتصاد در عبادت را مدح فرمودهاند، مبنى بر اختلاف اهل سلوك و درجات و احوال نفوس است؛ و ميزان كلّىْ نشاط و قوّت نفس و نفار و ضعف آن است.
فصل هفتم در بيان تفهيم است
يكى از آداب قلبيّه عبادات، خصوصاً عبادات ذكريّه، «تفهيم» است. و آن چنان است كه انسان قلب خود را در ابتداء امر چون طفلى پندارد كه زبان باز نكرده و آن را مىخواهد تعليم دهد؛ پس، هر يك از اذكار و اوراد و حقايق و اسرار عبادات را با كمال دقّت و سعى به آن تعليم دهد و در هر مرتبهاى از كمال هست، آن حقيقتى را كه ادراك نموده به قلب بفهماند. پس، اگر اهل فهم معانى قرآن و اذكار نيست و از اسرار عبادات بىبهره است، همان معناى اجمالى را كه قرآنْ كلام خدا است و اذكارْ يادآورى حق است و عباداتْ اطاعت و فرمانبردارى پروردگار است تعليم قلب كند و به قلب همين معانى اجماليّه را بفهماند. و اگر اهل فهم معانى صوريه قرآن و اذكار است، همان معانى صوريّه را، از قبيل وعد و وعيد و امر و نهى، و از علم مبدأ و معاد به آن مقدار كه ادراك نموده به قلب تعليم دهد. و اگر كشف حقيقتى از حقايق معارف يا سرّى از اسرار عبادات براى او شده، همان را با كمال سعى و كوشش به قلب تعليم كند و آن را تفهيم نمايد. و نتيجه اين تفهيم آن است كه پس از مدّتى مواظبتْ زبان قلب گشوده شود و قلبْ ذاكر و متذكّر گردد. در اول امر، قلب متعلّم بود و زبانْ معلّم و به ذكر زبانْ قلبْ ذاكر مىشد و قلب تابع زبان بود، و پس از گشوده شدن زبان قلبْ عكس گردد: قلب ذاكر گردد و زبان به ذكر آن ذكر گويد و به تبع آن حركت كند. بلكه گاه شود كه در خواب نيز انسان به تبع ذكر قلبى ذكر لسانى گويد، زيرا كه ذكر قلبى مختص به حال بيدارى نيست و اگر قلب متذكّر شود زبان كه تابع آن شده ذكر گويد و از ملكوت قلب به ظاهر سرايت نمايد: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِه. «52»
بالجمله، در اوّل امر بايد انسان اين ادب يعنى «تفهيم» را ملحوظ دارد تا زبان قلب كه مطلوب حقيقى است گشوده گردد. و علامت آن كه زبان قلب گشوده شده آن است كه تعب ذكر و زحمت آن مرتفع شود و نشاط و فرح رخ دهد و خستگى و رنج زايل گردد؛ چنانچه اگر كسى طفلى را كه زبان باز ننموده بخواهد تعليم دهد، تا طفل زبان باز ننموده معلم خسته و ملول شود؛ همين كه طفل زبان گشود و آن كلمه را كه تعليم او مىكرد ادا كرد، خستگى معلّم رفع شود و معلّم به تبع طفل كلمه را ادا كند بىرنج و تعب. قلب نيز در ابتداءِ امر طفلى است زبان نگشوده كه آن را بايد تعليم داد و اذكار و اوراد را بايد به زبان آن گذاشت، و پس از باز شدن زبانِ آن انسان تابع آن گردد و رنج و تعب تعليم و خستگى ذكر مرتفع گردد. و اين ادب براى كسانى كه مبتدى هستند خيلى لازم است.
و بايد دانست كه يكى از نكات تكرار اذكار و ادعيه و دوام ذكر و عبادت همين است كه زبان قلب گشوده و قلب ذاكر و داعى و عابد گردد و تا اين ادب ملحوظ نشود زبان قلب گشوده نشود.
و در احاديث شريفه اشاره به اين معنى شده است؛ چنانچه در كافى شريف از حضرت صادق سلام اللَّه عليه حديث كند كه حضرت امير المؤمنين سلام اللَّه عليه در ضمن بعضى از آداب قرائت فرمودند: وَ لكِنِ اقْرَعُوا بِهِ قُلُوبَكُمُ الْقاسِيَةَ، وَ لا يَكُنْ هَمُّ احَدِكُمْ آخِرَ السُّورَة. «53»
و در حديث كافى است كه حضرت صادق به ابو اسامه فرمود: يا ابا اسامَة، ادْعُوا (ارعوا) قُلُوبَكُمْ ذِكْرَ اللَّه وَ احْذَرُوا النُّكَتْ. «54»
حتى كمّل اولياء عليهم السلام نيز اين ادب را ملحوظ مىداشتند، چنانچه در حديث است كه حضرت صادق سلام اللَّه عليه را حالتى در نماز دست داد كه افتاد غش كرد؛ چون حالت افاقه دست داد، از سببش سؤال شد. فرمود: ما زِلْتُ ارَدِّدُ هذِه الآيَةَ عَلى قَلْبى حَتّى سَمِعْتُها مِنَ الْمُتَكَلِّمِ بِها فَلَمْ يَثْبُتْ جِسْمى لِمُعايَنَةِ قُدْرَتِه. «55»
و از جناب ابو ذر رضى اللَّه عنه نقل شده كه قامَ رسولُ اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ليلةً يُردّدُ قولَه تعالى: انْ تُعَذِّبْهُمْ فَانَّهُمْ عِبادُكَ وَ انْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَانَّكَ انْتَ الْعَزِيْزُ الْحَكيم. «56»
بالجمله، حقيقت ذكر و تذكّرْ ذكر قلبى است و ذكر لسانى بدون آن بىمغز و از درجه اعتبار بكلّى ساقط است. چنانچه در احاديث شريفه به اين معنى بسيار اشاره شده. رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله به ابى ذر فرمود: يا ابا ذَر، رَكْعَتانِ مُقْتَصِدَتانِ فى تَفَكُّرٍ خَيْرٌ مِنْ قِيامِ لَيْلَةٍ والْقَلْبُ لاهٍ. [نسخه: ساهٍ] «57» و هم از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله منقول است كه «خداى تعالى نظر به صورتهاى شما نمىكند، بلكه نظر به قلبهاى شما مىكند.» «58»
و در احاديثِ حضور قلب مىآيد كه نماز به قدر حضور قلب مقبول است و هر چه قلب غفلت داشته باشد به همان اندازه نماز را قبول نمىكنند. و تا اين ادب كه ذكر شد ملحوظ نشود، ذكر قلبى حاصل نگردد و قلب از سهو و غفلت بيرون نيايد.
و در حديث است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: فاجْعَلْ قَلْبَكَ قِبلَةً لِلِسانِكَ لا تُحَرِّكْهُ الّا بِاشارةِ الْقَلْب. «59» و قبله شدن قلب و تبعيّت لسان و ساير اعضاء از آن صورت نگيرد، مگر با ملحوظ داشتن اين ادب. و اگر اتّفاق افتد حصول اين امور بدون اين ادب، از نوادر است و انسان نبايد به آن مغرور شود.
فصل هشتم در بيان حضور قلب است
يكى از مهمّات آدابْ قلبيّه كه شايد كثيرى از آدابْ مقدّمه آن باشد و عبادت را بدون آن روح و روانى نيست و خود مفتاح قفل كمالات و باب الأبواب سعادات است و در احاديث شريفه از كمتر چيزى اين قدر ذكر شده و به كمتر ادبى اين قدر اهمّيّت داده شده، حضور قلب است. و ما گر چه در رساله سرّ الصّلاة «60» و هم در كتاب اربعين «61» از آن مستوفى ياد نموديم و درجات و مراتب آن را بيان نموديم، لكن در اين جا نيز براى تتميم فائده و تحرّز از حواله ذكرى از آن مىنماييم.
چنانچه سابق بر اين ذكر شد، عبادات و مناسك و اذكار و اوراد در وقتى نتيجه كامله دارد كه صورت باطنه قلب شود و باطن ذات انسان به آن مخمّر گردد و دل انسان صورت عبوديّت به خود گيرد و از خودسرى و سركشى بيرون آيد. و نيز مذكور شد كه از اسرار و فوائد عبادات يكى آن است كه اراده نفس قوى شود و نفس بر طبيعت چيره شود و قواى طبيعتْ مسخّرْ تحت قدرت و سلطنت نفس گردد و اراده نفس ملكوتى در ملك بدن نافذ گردد، بطورى كه قوا چون ملائكة اللَّه نسبت به حق تعالى شوند كه «عصيان آن نكنند لمحهاى، و عمل كنند به آنچه فرمان براى آنها صادر مىشود.» «62»
و اكنون گوئيم كه يكى از اسرار عبادات و فوائد مهمّه، كه همه مقدّمه آن است، آن است كه جميع مملكت باطن و ظاهر مسخّر در تحت اراده اللَّه و متحرّك به تحريك اللَّه شود و قواى ملكوتيّه و ملكيّه نفس از جنود اللَّه شوند و همگى نسبت به حق تعالى سمت ملائكة اللَّه را پيدا كنند. و اين خود يكى از مراتب نازله فناى قوا و ارادات است در اراده حق. و كم كم نتايج بزرگ بر اين مترتّب شود و انسان طبيعى الهى گردد و نفس ارتياض بعبادت اللَّه پيدا كند و جنود ابليس يكسره شكست خورده منقرض شوند و قلب و قواى آن تسليم حق شوند و اسلام به بعض مراتب باطنه در آن بروز كند. و نتيجه اين تسليم اراده به حق در دار آخرت آن شود كه حق تعالى اراده او را در عوالم غيب نافذ فرمايد و او را مثل اعلاى خود قرار دهد، و چنانچه خود ذات مقدّس هر چه را بخواهد ايجاد كند به مجرّد اراده موجود شود، اراده اين بنده را هم آن طور قرار دهد؛
چنانچه بعضى از اهل معرفت روايت نمودند از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله راجع به اهل بهشت كه ملكى مىآيد پيش آنها؛ پس از آن كه اذن ورود مىطلبد وارد مىشود و نامهاى از جناب ربوبيّت به آنها مىدهد بعد از آن كه از خداى تعالى به آنها سلام ابلاغ نمايد. و در آن نامه است براى هر انسانى كه مخاطب به آن است:
مِنَ الْحَىِّ القَيُّومِ الَّذى لا يَموُتُ الَى الْحَىِّ القَيُّومِ الَّذى لا يَمُوتُ. امّا بَعْدُ، فَانّى اقُولُ لِلشَّىْءِ كُنْ فَيَكُونُ. وَ قَدْ جَعَلْتُكَ تَقولُ لِلشَّىْءِ كُنْ فَيْكونُ. فقال صلى اللَّه عليه و آله: فلا يَقولُ احَدٌ مِنْ اهْلِ الجَنَّةِ لِلشَّىْءِ كُنْ الّا وَ يَكُون. «63»
و اين سلطنت الهيّهايست كه به بنده دهند از براى ترك اراده خود و ترك سلطنت هواهاى نفسانيّه و اطاعت ابليس و جنود او. و هيچيك از اين نتايج كه ذكر شد حاصل نمىشود مگر با حضور قلب كامل. و اگر قلب در وقت عبادت غافل و ساهى باشد، عبادت او حقيقت پيدا نكند و شبه لهو و بازى است. و البته چنين عبادتى را در نفس به هيچ وجه تأثيرى نيست و عبادت از صورت و ظاهر به باطن و ملكوت بالا نرود- چنانچه به اين معنى در اخبار اشاره شده- و قواى نفس با چنين عبادتى تسليم نفس نشوند و سلطنت نفس بر آنها بروز نكند و همين طور قواى ظاهره و باطنه تسليم اراده اللَّه نگردد و مملكت در تحت كبرياى حق منقهر نشود، چنانچه پر واضح است. و از اين جهت است كه مىبينيد در ما پس از چهل- پنجاه سال عبادت اثرى حاصل نشده، بلكه روز به روز بر ظلمت قلب و تعصّى قوا افزوده مىشود و آن به آن اشتياق ما به طبيعت و اطاعت ما از هواهاى نفسانيّه و وساوس شيطانيّه افزون گردد. اينها نيست جز آن كه عبادات ما بىمغز و شرايط باطنه و آداب قلبيّه آن به عمل نمىآيد، و الّا به نصّ آيه مباركه كتاب الهى: «نماز نهى از فحشاء و منكر مىنمايد.»
«64» و البته اين نهى نهى صورى ظاهرى نيست؛ لا بدّ بايد در دل چراغى روشن شود و در باطن نورى فروزان شود كه انسان را هدايت به عالم غيب كند و زاجر الهى پيدا شود كه انسان را از عصيان و نافرمانى بازدارد.
و ما خود را در زمره نمازگزارها محسوب مىداريم و سالهاى سال است اشتغال به اين عبادت بزرگ داريم و در خود چنين نورى نديديم و در باطن چنين زاجر و مانعى براى ما پيدا نشده؛ پس واى به حال ما آن روزى كه صور اعمال ما و صحيفه افعال ما را در آن عالم به دست ما دهند و گويند خود حساب خود را بكش؛ «65» ببين آيا چنين اعمالى قابل قبول درگاه است و آيا چنين نمازى با اين صورت مشوّه ظلمانى مقرّب بساط حضرت كبريائى است؟ و آيا با اين امانت بزرگ الهى و وصيّت انبياء و اوصياء بايد اين طور سلوك كرد و اين طور دست خيانت شيطان رجيم را، كه عدوّ اللَّه است، به آن راه داد؟ و آيا نمازى كه معراج مؤمن است و قربان متّقين است «66» چرا بايد شما را از ساحت مقدّس تبعيد و از درگاه قرب الهى دور كند؟ آن روز آيا جز حسرت و ندامت و بيچارگى و بدبختى و خجلت و شرمسارى چيزى نصيب ما مىشود؟ حسرت و ندامتى كه در اين عالم شبيه ندارد؛ خجلت و شرمسارى كه نظيرش را تصوّر نمىتوانيم كرد. حسرتهاى اين عالم هر چه باشد مشوب به هزار طور اميدها است، و شرمسارىهاى اينجا سريع الزّوال است، بخلاف آنجا كه روز بُروز حسرت و ندامت است؛ چنانچه حق فرمايد: وَ انْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ اذْ قُضِىَ الامْر. «67» امر گذشته را نتوان جبران نمود و عمر تلف شده را نتوان برگرداند- يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللَّه. «68»
اى عزيز، امروز روز مهلت و عمل است؛ انبياء آمدند و كتابها آوردند و دعوتها نمودند با اين همه تشريفات و اين همه تحمّل رنج و تعب كه ما را از خواب غفلت بيدار و از سكر طبيعت هوشيار كنند و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند و به حيات ابدى و نعمتهاى سرمدى و لذّتهاى جاويدانى رسانند و از هلاك و شقاوت و نار و ظلمت و حسرت و ندامت رهايى دهند؛ تمام اينها براى خود ما بدون اين كه براى آنها نتيجهاى حاصل شود و آن ذوات مقدّسه احتياجى به ايمان و اعمال ما داشته باشند؛ با اين وصف در ما به هيچ وجه اثرى نكرد و شيطان مسامعِ قلب ما را چنان گرفته و سلطنت بر باطن و ظاهر ما همچو پيدا كرده كه هيچ يك از مواعظ آنها را در ما اثرى حاصل نشود، بلكه هيچ يك از آيات و اخبار به گوش قلب ما نرسد و از ظاهر گوش حيوانى تجاوز نكند.
بالجمله، اى قارى محترم كه اين اوراق را مطالعه مىكنى، مثل نويسنده خالى از همه انوار و تهى دست از همه اعمال صالحه و گرفتار هواهاى نفسانيّه مباش؛ تو به حال خود رحمى كن و از عمر خود نتيجهاى حاصل كن؛ دقت در حال انبياء و اولياء كمّل كن و اشتهاهاى كاذب و وعدههاى شيطان را پشت پا زن؛ مغرور گول شيطان مباش و فريب نفس امّاره مخور كه تدليس اينها بسيار دقيق است و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعميه مىكنند و انسان را فريب مىدهند. گاهى به اميد توبه در آخر عمر انسان را به شقاوت مىكشانند، با آن كه توبه در آخر عمر و تراكم ظلمات معاصى و بسيارى مظالم عباد و حقوق اللَّه امرى است بسيار صعب و مشكل. امروز كه اراده انسان قوّت دارد و قواى جوانى برقرار است و درخت معصيت برومند نيست و سلطنت شيطان در نفس مستحكم نشده و نفس جديد العهد به ملكوت و قريب الافق به فطرت اللَّه است و شرايط حصول و قبول توبه سهل است، نمىگذارند انسان قيام به توبه كند و اين درخت سست را ريشه كن و سلطنت غير مستقلّ را منقرض نمايد، وعده ايّام پيرى را مىدهند كه بعكس اين، اراده ضعيف و قوا ناتوان و درخت معاصى گوناگون كهن و برومند و سلطنت ابليس در ظاهر و باطن مستقل و مستقرّ شده و الفت به طبيعت شديد و بُعد از ملكوت زياد و نور فطرت خاموش و منطفى گرديده و شرايط توبه سخت و ناگوار شده است؛ اين نيست جز غرور.
و گاهى به وعده شفاعت شافعين عليهم السلام انسان را از ساحت قدس آنها دور و از شفاعت آنها مهجور مىنمايند، زيرا كه انغمار در گناهان كم كم قلب را سياه و منكوس كند و انسان را به سوء عاقبت منجرّ نمايد. و طمع شيطان از انسان دزديدن ايمان است؛ دخول در گناهان را مقدّمه آن قرار مىدهد تا به نتيجه مطلوبه برسد. انسان اگر طمع شفاعت دارد، بايد در اين عالم با سعى و كوشش رابطه بين خود و شفعاى خود را حفظ كند و قدرى تفكّر در حال شافعان محشر نمايد كه حال آنها در عبادت و رياضت به كجا رسيده بود. فرضاً كه شما با ايمان از دنيا برويد، ولى اگر بار گناهان و مظالم سنگين باشد ممكن است در عذابهاى گوناگون برزخ و قبر از شما شفاعت نشود؛ چنانچه از حضرت صادق منقول است كه «برزخ شما با خودتان است.» «69» و عذابهاى برزخ طرف قياس با عذابهاى اين جا نيست، و طول مدّت برزخ را جز خدا كسى نداند، شايد ميليون ميليونها سال طول كشد. و ممكن است در قيامت نيز پس از مدّتهاى طولانى و عذابهاى گوناگون طاقت فرسا شفاعت نصيب ما شود، چنانچه در احاديث نيز اين معنى وارد است. «70»
پس، غرور شيطان انسان را از عمل صالح بازدارد و انسان را يا بىايمان يا با بارهاى سنگين از دنيا ببرد و به شقاوت و بدبختى گرفتار كند. و گاهى با وعده رحمت واسعه ارحم الرّاحمين دست انسان را از دامن رحمت كوتاه كند؛ غافل از آن كه اين همه بعث رسل و ارسال كتب و فرو فرستادن فرشتگان و وحى و الهام به پيغمبران و راهنمايى طريق حق، از رحمت ارحم الرّاحمين است. عالم را رحمت واسعه حق فرو گرفته و ما در لب چشمه
حيوان از تشنگى به هلاكت مىرسيم.
بزرگتر رحمتهاى الهى قرآن است؛ تو اگر به رحمت ارحم الرّاحمين طمع دارى و آرزوى رحمت واسعه دارى، از اين رحمت واسعه استفاده كن. طريق وصول به سعادت را باز نموده و چاه را از راه روشن فرموده. تو خود به پاى خود در چاه مىافتى و از راه معوج مىشوى، رحمت را چه نقصانى است؟ اگر ممكن بود طريق خير و سعادت را به مردم به طور ديگر نشان بدهند، مىدادند، به موجب وسعت رحمت؛ و اگر ممكن بود اكراهاً مردم را به سعادت برسانند مىرساندند؛ لكن هيهات! راه آخرت راهى است كه جز با قدم اختيار نمىتوان آن را پيمود؛ سعادت با زور حاصل نشود؛ فضيلت و عمل صالح بدون اختيارْ فضيلت نيست و عمل صالح نمىباشد؛ و شايد معنى آيه شريفه لا اكْراهَ فِى الدّين نيز همين باشد.
بلى، آنچه در آن، اعمال اكراه و اجبار مىتوان نمود صورت دين الهى است نه حقيقت آن. انبياء عليهم السلام مأمور بودند كه صورت را با هر طور ممكن است تحميل مردم كنند تا صورت عالم صورت عدل الهى شود و مردم را ارشاد به باطن نمايند تا مردم به قدم خود آن را بپيمايند و به سعادت برسند.
بالجمله، اين نيز از غرور شيطان است كه دست انسان را با طمع رحمت از رحمت كوتاه كند.
فصل نهم در بيان احاديث راجع به حضور قلب
در ذكر شمّهاى از احاديث اهل بيت عصمت و طهارت سلام اللَّه عليهم راجع به ترغيب حضور قلب.
و ما در اين جا به ترجمه متن بعضى از روايات اكتفا مىكنيم:
از حضرت رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله روايت است كه «عبادت
كن خداى تعالى را چنانچه گويا او را مىبينى؛ و اگر تو او را نمىبينى او تو را مىبيند.» «71»
از اين حديث شريف استفاده دو مرتبه از مراتب حضور قلب مىشود:
يكى، آنكه سالك مشاهِد جمال جميل و مستغرق تجلّيات حضرت محبوب باشد به طورى كه جميع مسامع قلب از ديگر موجودات بسته شده و چشم بصيرت به جمال پاك ذى الجلال گشوده گرديده و جز او چيزى مشاهده نكند. بالجمله، مشغولِ حاضر باشد و از حضور و محضر نيز غافل باشد.
و مرتبه ديگر، كه نازلتر از اين مقام است، آن است كه خود را حاضر محضر ببيند و ادب حضور و محضر را ملحوظ دارد. جناب رسول اكرم فرمايد: «اگر مىتوانى از اهل مقام اوّل باشى عبادت خدا را آن طور بجا آور، و الّا از اين معنا غافل مباش كه تو در محضر ربوبيّتى.» و البته محضر حق را ادبى است كه غفلت از آن از مقام عبوديّت دور است. و اشاره به اين فرموده است. در حديثى كه جناب ابو حمزه ثمالى رضي اللَّه عنه نقل مىكند، مىگويد: «ديدم حضرت على بن الحسين سلام اللَّه عليهما را كه نماز مىخواند. عباى آن حضرت از دوشش افتاد. آن را راست و تسويه نفرمود تا آن كه از نماز فارغ شد. سؤال كردم از سببش، فرمود: «واى بر تو، آيا مىدانى در خدمت كى بودم؟»» «72» و نيز از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله منقول است كه «دو نفر از امّت من به نماز مىايستند در صورتى كه ركوع و سجودشان يكى است و حال آن كه ميان نماز آنها مثل ما بين زمين و آسمان است.» «73» و فرمودند: «آيا نمىترسد كسى كه صورت خود را در نماز برمىگرداند صورت او چون روى حمار شود.» «74»
و فرمودند: «كسى كه دو ركعت نماز بجا آورد و در آن به چيزى از دنيا متوجّه نشود، خداى تعالى گناهان او را مىآمرزد.» «75»
و فرمودند: «بعضى از نمازها قبول مىشود نصفش يا ثلثش يا ربعش يا خمسش- تا عشرش. و بعضى از نمازها چون جامه كهنه پيچيده مىشود و به روى صاحبش زده مىشود. و از نماز تو مال تو نيست مگر آن كه به قلبت اقبال به آن كنى.» «76»
و حضرت باقر عليه السلام فرمودند: «رسول خدا فرمود: «وقتى بنده مؤمن به نماز بايستد خداى تعالى نظر به سوى او كند- يا فرمودند خداى تعالى اقبال به او كند- حتى منصرف شود. و رحمت از بالاى سرش سايه بر او افكند و ملائكه فرو گيرند اطراف و جوانب او را تا افق آسمان و خداى تعالى ملكى را موكّل او كند كه بايستد بالاى سر او و بگويد: اى نمازگزار، اگر بدانى كى نظر مىكند به سوى تو و با كى مناجات مىكنى، توجّه به جايى نمىكنى و از موضعت جدا نمىشوى هر گز.»» «77»
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه «جمع نمىشود اشتياق و خوف در دلى مگر آن كه بهشت بر او واجب شود. پس وقتى نماز مىخوانى، اقبال كن به قلب خود به خداى عزّ و جلّ؛ زيرا كه نيست بنده مؤمنى كه اقبال كند به قلبش به خداى تعالى در نماز و دعا مگر آن كه قلوب مؤمنين را خداى تعالى به او اقبال دهد و با دوستى آنها او را تأييد كند او را به بهشت برد.» «78»
و از حضرت باقر و صادق عليهما السلام مروى است كه فرمودند: «نيست از براى تو از نمازت مگر آنچه را كه اقبال قلب داشته باشى در آن؛ پس، اگر به غلط بجا آورد تمام آن را يا غفلت از آداب آن كند، پيچيده شود آن و به روى صاحبش زده شود.» «79»
و از حضرت باقر العلوم عليه السلام روايت شده كه «همانا بالا مىرود از نماز بنده از براى او نصف يا ثلث يا ربع يا خمسش؛ پس، بالا نمىرود براى او مگر آنچه را اقبال به قلب نموده است بر آن. و ما مأمور شديم به نافله تا تتميم شود نقص فرايض به آن.» «80»
و از جناب صادق مروى است كه فرمود: «وقتى احرام بستى در نماز، اقبال كن بر آن، زيرا كه وقتى اقبال نمودى خداوند به تو اقبال فرمايد و اگر اعراض نمايى خداوند از تو اعراض كند. پس گاهى بالا نمىرود از نماز مگر ثلث يا ربع يا سدس آن به آن قدر كه نمازگزار اقبال به نماز نموده و خداوند عطا نمىفرمايد به غافل چيزى.» «81»
و از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روايت است كه به ابى ذر فرمودند: «دو ركعت متوسّط با فكر بهتر است از ايستادن يك شب در صورتى كه قلب غافل باشد.» «82» احاديث در اين باب بسيار است و براى اصحاب اعتبار و قلوب بيدار اين قدر كفايت كند.
فصل دهم در دعوت به تحصيل حضور قلب اكنون كه فضيلت و خواصّ حضور قلب را عقلًا و نقلًا دانستى و ضررهاى ترك آن را فهميدى، علم تنها كفايت نكند بلكه حجّت را تمامتر نمايد؛ دامن همّت به كمر زن و آنچه را دانستى در صدد تحصيل آن باش و علم خود را عملى كن تا استفاده از آن برى و برخوردار از آن شوى. قدرى تفكّر كن كه به حسب رواياتْ اهل بيت عصمت عليهم السلام، كه معادن وحى و تمام فرمايشاتشان و علومشان از وحى الهى و كشف محمّدى صلى اللَّه عليه و آله و سلم است، قبولى نماز شرط قبولى ساير اعمال است؛ و اگر نماز قبول نشود، به اعمال ديگر اصلًا نظر نكنند. «83» و قبولى نماز به اقبال قلب است كه اگر اقبال قلب در نماز نباشد، از درجه اعتبار ساقط و لايق محضر حضرت حق نيست و مورد قبول نمىشود، چنانچه در احاديث سابقه معلوم شد. پس، كليد گنجينه اعمال و باب الأبواب همه سعادات حضور قلب است كه با آن فتح باب سعادت بر انسان مىشود و بدون آن جميع عبادات از درجه اعتبار ساقط مىشود.
الحال قدرى با نظر اعتبار انديشه كن و اهمّيّت مقام و بزرگى موقف را با ديده بصيرت بنگر و با جدّيّت تمام قيام به امر كن. كليد درِ سعادت و درهاى بهشت و كليد درِ شقاوت و درهاى جهنّم در اين دنيا در جيب خود تو است مىتوانى درهاى بهشت و سعادت را به روى خود مفتوح كنى و مىتوانى بخلاف آن باشى. زمام امر در دست تو است، خداى تبارك و تعالى حجّت را تمام و راههاى سعادت و شقاوت را نموده و توفيقات ظاهرى و باطنى را عطا فرموده؛ آنچه از جانب او و اولياى او است تمام است، اكنون نوبت اقدام ما است؛ آنها راهنمايند و ما راهرو. آنها عمل خود را انجام دادند به وجه احسن و عذرى باقى نگذاشتند و لمحهاى كوتاهى نكردند، تو نيز از خواب غفلت برخيز و راه سعادت خود را طى كن و از عمر و توانايى خود استفاده نما كه اگر وقت بگذرد و اين نقد عمر و جوانى و گنج قوّت و توانائى از دستت برود جبران ندارد. اگر جوانى، مگذار به پيرى رسى كه در پيرى مصيبتهايى دارى كه پيرها مىدانند و تو غافلى. اصلاح در حال پيرى و ضعف از امور بسيار مشكل است. و اگر پيرى، مگذار بقيه عمر از دستت برود كه باز هر چه باشد تا در اين عالم هستى راهى به سعادت دارى و درى از سعادت به رويت باز است؛ خدا نكند كه اين در بسته شود و اين راه منسدّ گردد كه آن وقت اختيار از دستت برود و جز حسرت و ندامت و افسوس از گذشتن امر نصيبى ندارى.
پس اى عزيز، اگر ايمان به آنچه ذكر شد كه گفته انبياء عليهم السلام است آوردى و خود را براى تحصيل سعادت و سفر آخرت مهيّا نمودى و لازم دانستى حضور قلب را كه كليد گنج سعادت است تحصيل كنى، راه تحصيل آن آن است كه اوّلًا رفع موانع حضور قلب را نمايى و خارهاى طريق را از سر راه سلوك ريشه كن كنى و پس از آن اقدام به خود آن كنى. امّا مانع حضور قلب در عبادات، تشتّت خاطر و كثرت واردات قلبيّه است. و اين گاهى از امور خارجه و طرق حواسّ ظاهره حاصل مىشود؛ مثل آنكه گوش انسان در حال عبادت چيزى بشنود و خاطر به آن متعلق شده مبدأ تخيّلات و تفكّرات باطنيّه گردد و واهمه و متصرّفه در آن تصرّف نموده از شاخهاى به شاخهاى پرواز كند؛ يا چشم انسان چيزى ببيند و منشأ تشتّت خاطر و تصرّف متصرّفه گردد؛ يا ساير حواسّ انسان چيزى ادراك كند و از آن انتقالات خياليّه حاصل شود.
و طريق علاج اين امور را گرچه فرمودند رفع اين اسباب است، مثل آن كه در بيت تاريكى يا محلّ خلوتى بايستد و چشم خود را در وقت نماز ببندد و در مواضعى كه جلب نظر مىكند نماز نخواند؛ چنانچه مرحوم شهيد سعيد رضوان اللَّه عليه از بعض متعبّدين نقل فرمايد كه در خانه كوچك تاريكى كه وسعت آن به قدر آن باشد كه ممكن باشد در آن نماز خواندن عبادت مىكردند. «84» ولى معلوم است اين، رفع مانع نكند و قلع مادّه ننمايد. زيرا كه عمده تصرّف خيال است كه با منشأ جزئى كار خود را انجام مىدهد؛ بلكه گاه شود كه در خانه تاريك و كوچك و تنها تصرّف واهمه و خيال بيشتر شود و به مبادى ديگر براى دعابه و بازى خود دستآويز شود. پس، قلع مادّه كلّى به اصلاح خيال و وهم است و ما پس از اين اشاره به آن مىكنيم. بلى، گاهى اين طور از علاج هم در بعضى از نفوس بىتأثير و خالى از اعانت نيست، ولى ما دنبال علاج قطعى و قلعِ سبب حقيقى مىگرديم و آن بدين حاصل نشود.
و گاهى تشتّت خاطر و مانع از حضور قلب، از امور باطنه است. و آن به طريق كلّى دو منشأ بزرگ دارد كه عمده امور به آن دو منشأ برگردد:
يكى هرزه گردى و فرّار بودن خود طاير خيال است؛ زيرا كه خيال قوّهاى است بسيار فرّار كه دائماً از شاخهاى به شاخهاى آويزد و از كنگرهاى به كنگرهاى پرواز كند؛ و اين مربوط به حبّ دنيا و توجّه به امور دنيّه و مال و منال دنيوى نيست، بلكه فرّار بودن خيال خود مصيبتى است كه تارك دنيا نيز به آن مبتلا است. و تحصيل سكونت خاطر و طمأنينه نفس و وقوف خيال از امور مهمّهايست كه به اصلاح آن علاج قطعى حاصل شود، و پس از اين به آن اشاره مىكنيم.
منشأ ديگر، حبّ دنيا و تعلّق خاطر به حيثيّات دنيوى است كه رأس خطيئات و امّ الأمراض باطنه است كه خار طريق اهل سلوك و سرچشمه مصيبات است؛ و تا دل متعلّق به آن و منغمر در حبّ آن است، راه اصلاح قلوب منسدّ و درِ جمله سعادات به روى انسان بسته است. و ما در ضمن دو فصل اشاره به رفع اين دو منشأ بزرگ و دو مانع قوى مىنماييم ان شاء اللَّه.
فصل يازدهم در بيان دواى هرزه گردى خيال
در بيان دواء نافع براى علاج هرزه گردى و فرّار بودن خيال كه از آن تحصيل حضور قلب نيز شود.
بدان كه هر يك از قواى ظاهره و باطنه نفس قابل تربيت و تعليم است با ارتياض مخصوص. مثلًا، چشم انسان قادر نيست كه به يك نقطه معيّنه يا در نور شديد، مثل نور عين شمس، مدّتى طولانى نگاه كند بدون بهم خوردن پلكهاى آن؛ ولى اگر انسان چشم را تربيت كند، چنانچه بعضى از اصحاب رياضات باطله براى مقاصدى عمل مىكنند، ممكن است چند ساعت متمادى در قرص آفتاب نظر را بدوزد بدون آن كه چشم بهم خورد يا خستگى پيدا كند و همين طور به نقطه معيّنى نظر را بدوزد چندين ساعت بدون حركت؛ و همين طور ساير قوا حتّى حبس نَفَس كه- على المحكىّ- در اصحاب رياضات باطله كسانى هستند كه حبس نَفَس خود كنند مدّتهاى زائد بر متعارف نوع.
و از قوايى كه قابل تربيت است قوّه خيال و قوّه واهمه است كه قبل از تربيتْ اين قوى چون طايرى سخت فرّار و بىاندازه متحرّك از شاخهاى به شاخهاى و از چيزى به چيزى هستند، به طورى كه انسان اگر يك دقيقه حساب آنها را نگه دارد مىبيند كه چندين انتقال متسلسل با تناسبات بسيار ضعيف ناهنجار پيدا نموده؛ حتّى بسيارى گمان مىكنند كه حفظ طاير خيال و رام نمودن آن از حيّز امكان خارج و ملحق به محالات عاديّه است؛ ولى اين طور نيست و با رياضت و تربيت و صرف وقت آن را مىتوان رام نمود و طاير خيال را مىتوان به دست آورد، به طورى كه در تحت اختيار و اراده حركت كند كه هر وقت بخواهد آن را در مقصدى يا مطلبى حبس كند كه چند ساعت در همان مقصد حبس شود.
و طريق عمده رام نمودن آن عمل نمودن به خلاف است. و آن چنان است كه انسان در وقت نماز خود را مهيّا كند كه حفظ خيال در نماز كند و آن را حبس در عمل نمايد و به مجرّد اين كه بخواهد از چنگ انسان فرار كند آن را استرجاع نمايد؛ و در هر يك از حركات و سكنات و اذكار و اعمال نماز ملتفت حال آن باشد و از حال آن تفتيش نمايد و نگذارد سرخود باشد. و اين در اوّل امر كارى صعب به نظر مىآيد، ولى پس از مدّتى عمل و دقّت و علاج حتماً رام مىشود و ارتياض پيدا مىكند. شما متوقع نباشيد كه در اول امر بتوانيد در تمام نماز حفظ طاير خيال كنيد، البته اين امرى است نشدنى و محال و شايد آنها كه مدّعى استحاله شدند اين توقّع را داشتند؛ ولى اين امر بايد با كمال تدريج و تأنّى و صبر و توانى انجام بگيرد. ممكن است در ابتداى امر در عشر نماز يا كمتر آن حبس خيال شده حضور قلب حاصل شود؛ و كم كم انسان اگر در فكر باشد و خود را محتاج به آن ببيند، نتيجه بيشتر حاصل كند و اندك اندك غلبه بر شيطانِ وهم و طاير خيال پيدا كند كه در بيشتر نماز زمام اختيار آنها را در دست گيرد. و هيچ گاه نبايد انسان مأيوس شود، كه يأس سرچشمه همه سستيها و ناتوانىها است و برق اميد انسان را به كمال سعادت خويش مىرساند.
ولى عمده در اين باب حسّ احتياج است كه آن در ما كمتر است؛ قلب ما باور نكرده كه سرمايه سعادت عالم آخرت و وسيله زندگانى روزگارهاى غير متناهى نماز است. ما نماز را سربار زندگانى خود مىشماريم و تحميل و تكليف مىدانيم. حبّ به شىء از ادراك نتايج آن پيدا مىشود؛ ما كه حبّ به دنيا داريم براى آنست كه نتيجه آن را دريافتيم و قلب به آن ايمان دارد و لهذا در كسب آن محتاج به دعوت خواهى و وعظ و اتّعاظ نمىباشيم. آنهايى كه گمان كردند نبىّ ختمى و رسول هاشمى صلّى اللَّه عليه و آله دعوتش داراى دو جنبه است: دنيائى و آخرتى، و اين را مايه سرافرازى صاحب شريعت و كمال نبوّت فرض كردهاند، از ديانت بىخبر و از دعوت و مقصد نبوّت عارى و برى هستند. دعوت به دنيا از مقصد انبياء عظام بكلّى خارج، و حسّ شهوت و غضب و شيطان باطن و ظاهر براى دعوت به دنيا كفايت مىكنند، محتاج به بعث رسل نيست- اداره شهوت و غضب قرآن و نبىّ لازم ندارد. بلكه انبياء مردم را از دنيا بازدارند و تقييد اطلاق شهوت و غضب كنند و تحديد موارد منافع نمايند، غافل گمان كند دعوت به دنيا كنند. آنها مىفرمايند مال را از هر راه تحصيل نكن و شهوت را با هر طريق فرو ننشان- نكاح بايد باشد، تجارت و صناعت و زراعت بايد باشد- با آن كه در كانون شهوت و غضب اطلاق است. پس، آنها جلوگير اطلاق هستند نه داعى به دنيا. روح دعوت به تجارتْ تقييد و بازدارى از به دست آوردن باطل است؛ و روح دعوت به نكاح تحديد طبيعت و جلوگيرى از فجور و اطلاق قوّه شهوت است. بلى، آنها مخالف مطلق نيستند چه كه آن مخالف نظام اتمّ است.
بالجمله، ما چون حسّ احتياج به دنيا نموديم و آن را سرمايه حيات و سرچشمه لذات دريافتيم، در توجّه به آن حاضر و در تحصيل آن مىكوشيم. اگر ايمان به حيات آخرت پيدا كنيم و حسّ احتياج به زندگانى آنجا نماييم و عبادات و خصوصاً نماز را سرمايه تعيّش آن عالم و سرچشمه سعادت آن نشئه بدانيم، البته در تحصيل آن كوشش مىنماييم، و در اين سعى و كوشش زحمت و رنج و تكلّف در خود نمىيابيم، بلكه با كمال اشتياق و شوق دنبال تحصيل آن مىرويم و شرايط حصول و قبول آن را با جان و دل تحصيل مىكنيم.
اكنون اين سردى و سستى كه در ما است از سردى فروغ ايمان و سستى بنياد آن است، و الّا اگر اين همه اخبار انبياء و اولياء عليهم السلام و برهان حكما و بزرگان عليهم الرضوان در ما ايجاد احتمال كرده بود، بايد بهتر از اين قيام به امر و كوشش در تحصيل كنيم. ولى جاى هزار گونه افسوس است كه شيطان سلطنت بر باطن ما پيدا كرده و مجامع قلب و مسامع باطن ما را تصرّف نموده نمىگذارد فرموده حق و فرستادههاى او و گفتههاى علما و مواعظ كتابهاى الهى به گوش ما برسد. اكنون گوش ما گوش حيوانى دنيوى است و موعظههاى حقّ از حدّ ظاهر و از گوش حيوانى ما به باطن نمىرسد- و ذلِكَ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ اوْ الْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد. «85»
از وظايف بزرگ سالك الى اللَّه و مجاهد فى سبيل اللَّه آن است كه در خلال مجاهده و سلوك از اعتماد به نفس بكلّى دست كشد و جبلّتاً متوجّه به مسبّب الاسباب و فطرتاً متعلّق به مبدأ المبادى گردد، و از آن وجود مقدس عصمت و حفظ طلب كند و به دستگيرىِ آن ذات اقدس اعتماد كند و در
خلوات تضرّع به حضرتش ببرد و اصلاح حالش را با كمال جدّيّت در طلب بخواهد كه جز ذات مقدّس او پناهى نيست. و الحمد للَّه.
فصل دوازدهم در بيان آنكه حبّ دنيا باعث تشتّت خيال است
در اشاره به آن كه حبّ دنيا منشأ تشتت خيال و مانع از حضور قلب است و در بيان علاج آن به قد ميسور.
بايد دانست كه به حسب فطرت و جبلّتْ قلب به هر چه علاقه و محبت پيدا كرد، قبله توجّه آن همان محبوب است. و اگر اشتغال به امرى مانع از تفكّر در حال محبوب و جمال مطلوب شود به مجرّد آنكه آن اشتغال كم شود و آن مانع از ميان برخيزد، فوراً قلب به سوى محبوب خود پرواز نموده متعلّق به دامن آن شود. اهل معارف و صاحبان جذبه الهيّه اگر داراى قوّت قلب باشند و متمكّن در جذبه و حبّ باشند، در هر مرآتى جمال محبوب و در هر موجودى كمال مطلوب را مشاهده نموده و ما رَايْتُ شَيْئاً الّا [و] رَايْتُ اللَّه فيهِ وَ مَعَه «86» گويند. و اگر سرور آنها فرمايد: لَيُغانُ عَلى قَلْبى وَ انّى لَاسْتَغْفِرُ اللَّه فى كُلِّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّة «87» براى آنست كه جمال محبوب را در مرآت، خصوصاً مرائى كدره چون مرآت بوجهلى، ديدنْ خود كدورت براى كمّل است. و اگر قلب آنها قوى نباشد و اشتغال به كثرات مانع از حضور شود، به مجرّد آن كه آن اشتغال كم شود طائر قلوب آنها به آشيانه قدس خود پرواز كند و دستآويز جمال جميل گردد.
و طالبان غير حق، كه در نظر اهل معرفت همه طالب دنيا هستند، نيز هر چه مطلوب آنها است به همان متوجّه و متعلّقند. آنها نيز اگر در حبّ مطلوب خود مفرطند و حبّ دنيا مجامع قلوب آنها را گرفته، هيچگاه از توجّه به آن مسلوب نشوند و در هر حال و هر چيز با جمال محبوب خود بسر برند. و اگر حبّ آنها كمتر باشد، در وقت فراغت قلب آنها به محبوب خود رجوع كند. آنان كه حبّ مال و رياست و شرف در دل آنها است، در خواب نيز مطلوب خود را مىبينند و در بيدارى به فكر محبوب خود بسر مىبرند؛ و مادامى كه در اشتغال به دنيا بسر مىبرند با محبوب خود همآغوشند؛ و چون وقت نماز شود، دل حالت فراغتى مىيابد و فوراً متعلّق به محبوب خود مىشود، گويى تكبيرة الاحرام كليد درِ دكّان يا رافع حجاب بين او و محبوب او است؛ يك وقت به خود مىآيد كه سلام نماز را گفته در صورتى كه هيچ توجّه به آن نداشته و همهاش را با فكر دنيا هم آغوش بوده. اينست كه چهل- پنجاه سال نماز ما را در دل اثرى جز ظلمت و كدورت نيست؛ و آنچه بايد معراج قرب حضرت حق و مايه انس به آن مقام مقدّس باشد، ما را از ساحت قرب مهجور و از عروج به مقام انس فرسنگها دور كرده. اگر نماز ما بويى از عبوديّت داشت، ثمرهاش خاكسارى و تواضع و فروتنى بود، نه عجب و خودفروشى و كبر و افتخار كه هر يك براى هلاكت و شقاوت انسان سببى مستقلّ و موجبى منفرد است.
بالجمله، دل ما چون با حبّ دنيا آميخته شده و مقصد و مقصودى جز تعمير آن ندارد، ناچار اين حبّ مانع از فراغت قلب و حضور آن در محضر قدس شود. و علاج اين مرض مهلك و فساد خانمانسوز با علم و عمل نافع است.
اما علم نافع براى اين مرض، تفكّر در ثمرات و نتايج آن و مقايسه كردن بين آنها و مضارّ و مهالك حاصله از آن است. نويسنده در شرح اربعين شرحى در اين باب نگاشته و به قدر ميسور در بيان آن به تفصيل پرداختهام. در اين مقام نيز به شرح بعض احاديث اهل بيت عصمت اكتفا مىكنم:
فى الكافي عن ابى عبد اللَّه عليه السلام، قال: رَأْسُ كُلِّ خَطيئَةٍ حُبُّ الدُّنْيا. «88» و روايات كثيره ديگر نيز به اين مضمون با اختلاف تعبير وارد است. «89»
و بس است براى انسان بيدار همين حديث شريف؛ و كفايت مىكند براى اين خطيئه بزرگ مهلك همين كه سرچشمه تمام خطاها و ريشه و پايه جميع مفاسد است. با قدرى تأمّل معلوم شود كه تقريباً تمام مفاسد اخلاقى و اعمالى از ثمرات اين شجره خبيثه است. هيچ دين و مذهب باطلى تأسيس در عالم نشده و هيچ فسادى در دنيا رخ نداده مگر به واسطه اين موبقه عظيمه- قتل و غارت و ظلم و تعدّى نتايج اين خطيئه است، فجور و فحشاء و دزدى و ساير فجايع زاييده اين جرثومه فساد است. انسانِ داراى اين حبّ از جميع فضائل معنويّه بركنار است: شجاعت، عفت، سخاوت، عدالت كه مبدأ تمام فضائل نفسانيّه است، با حبّ دنيا جمع نمىشود. معارف الهيّه، توحيد در اسماء و صفات و افعال و ذات، و حقجويى و حقبينى با حبّ دنيا متضادّند؛ طمأنينه نفس و سكونت خاطر و استراحت قلب، كه روح سعادت دو دنيا است، با حبّ دنيا مجتمع نشود. غناى قلب و بزرگوارى و عزّت نفس و حرّيّت و آزاد مردى از لوازم بىاعتنايى به دنيا است؛ چنانچه فقر و ذلّت و طمع و حرص و رقّيّت و چاپلوسى از لوازم حبّ دنيا است. عطوفت، رحمت، مواصلت، مودّت، محبّت، با حبّ دنيا متخالفند. بغض و كينه و جور و قطع رحم و نفاق و ديگر اخلاق فاسده از وليدههاى اين امّ الأمراض است.
و فى مصباح الشّريعة قالَ الصّادِقُ عليه السلام: الدُنْيا بِمَنْزِلَةِ صورَةٍ: رأْسُها الْكِبْرُ، وَ عَيْنُها الْحِرصُ، وَ اذُنُهَا الطَّمَعُ، وَ لِسانُهَا الرِّياءُ، وَ يَدُها الشّهْوَةُ، و
رِجْلُهَا الْعُجْبُ، وَ قَلْبُهَا الغَفْلَةُ، وَ كَوْنُها الفَناءُ، و حاصِلُهَا الزَّوالُ. فَمَنْ احَبَّها، اوْرَثَتْهُ الْكِبْرَ؛ وَ مَنْ اسْتَحْسَنَها، اوْرَثَتْهُ الْحِرْصَ؛ وَ مَنْ طَلَبَها، اوْرَدَتْهُ الَى الطَّمَعِ؛ وَ مَنْ مَدَحَها، الْبَسَتْهُ الرِّياء؛ وَ مَنْ ارادَها، مَكَّنَتْهُ مِن الْعُجْبِ؛ وَ مَنْ اطْمَانَّ [خ ل ركن] الَيْها، اوْلَتْهُ الَغْفَلَةَ؛ وَ مَنْ اعْجَبَهُ مَتاعُها، افْنَتْهُ؛ وَ مَنْ جَمَعَها وَ بَخِلَ بِها، رَدَّتْهُ الى مُسْتَقَرِّها وَ هِىَ النّار. «90»
و ديلمى در ارشاد القلوب از حضرت امير المؤمنين عليه السلام روايت كند كه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «در شب معراج خداى تعالى فرمود: «اى احمد، اگر بندهاى نماز اهل آسمان و زمين را بخواند و روزه اهل آسمان و زمين را بگيرد و چون ملائكه طعام نخورد و جامه عابدان را بپوشد پس از آن در قلب او ببينم ذرّهاى از حبّ دنيا يا سمعه آن يا رياست آن يا اشتهار آن يا زينت آن، با من مجاورت نمىكند در منزلم و از قلب او محبّت خود را بيرون مىكنم و قلب او را تاريك مىكنم تا مرا فراموش كند و نمىچشانم به او شيرينى محبّت خود را.»» «91» پر واضح است كه محبّت دنيا با محبّت خداى تعالى جمع نشود. و احاديث در اين باب بيشتر از آن است كه در اين اوراق بگنجد.
و چون معلوم شد كه حبّ دنيا مبدأ و منشأ تمام مفاسد است، بر انسان عاقل علاقمند به سعادت خود لازم است اين درخت را از دل ريشه كن كند. و طريق علاج عملى آن است كه معامله به ضدّ كند: پس اگر به مال و منال علاقه دارد، با بسط يد و صدقات واجبه و مستحبّه ريشه آن را از دل بكند. و يكى از نكات صدقات همين كم شدن علاقه به دنيا است، و لهذا مستحبّ است كه انسان چيزى را كه دوست مىدارد و مورد علاقهاش هست صدقه دهد، چنانچه در كتاب كريم الهى مىفرمايد: لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون. «92» و اگر علاقه به فخر و تقدّم و رياست و استطالت دارد، اعمال ضدّ آن را بكند و دماغ نفس امّاره را به خاك بمالد تا اصلاح شود.
و بايد انسان بداند كه دنيا طورى است كه هر چه آن را بيشتر تعقيب كند و در صدد تحصيل آن بيشتر باشد، علاقهاش به آن بيشتر شود و تأسّفش از فقدان آن روز افزون گردد، گوئى انسان طالب چيزى است كه به دست او نيست. گمان مىكند طالب فلان حدّ از دنيا است، تا آن را ندارد از آن تعقيب مىكند و در راه آن تحمّل مشاقّ مىكند و خود را به مهالك مىاندازد؛ همين كه آن حدّ از دنيا را به دست آورد، براى او يك امر عادى مىشود و عشق و علاقهاش مربوط مىشود به چيز ديگرى كه بالاتر از آن است و خود را براى آن به زحمت و مشقّت مىاندازد و هيچ گاه عشقش فرو ننشيند، بلكه هر دم روزافزون شود و زحمت و تعبش بيشتر گردد. و اين فطرت و جبلّت را هر گز وقوفى نيست. و اهل معرفت با اين فطرت اثبات بسيارى از معارف كنند كه بيان آن از حوصله اين اوراق خارج است و اشاره به بعض اين مطالب در احاديث شريفه شده؛ چنانچه در كافى شريف از حضرت باقر العلوم (ع) روايت نموده كه «مثَل حريص به دنيا مثَل كرم ابريشم است كه هر چه به دور خود آن را بيشتر مىپيچد از خلاص شدن دورتر شود تا آن كه از اندوه بميرد.» «93»
و از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه «مثَل دنيا مثَل آب دريا است كه هر چه انسان تشنه از آن بخورد تشنهتر گردد تا او را بكشد.» «94»
تتميم در اعراض دادن نفس است از دنيا پس، اى طالب حق و سالك الى اللَّه، چون طائر خيال را رام نمودى و شيطان واهمه را به زنجير كشيدى و خلع نعلين حبّ زن و فرزند و ديگر شئون دنيوى را نمودى و با جذوه نار عشق فطرت اللّهى مأنوس شدى و انّى آنَسْتُ ناراً «95» گفتى و خود را خالى از موانع سير ديدى و اسباب سفر را آماده كردى، از جاى برخيز و از اين بيت مظلمه طبيعت و عبورگاه تنگ و تاريك دنيا هجرت كن و زنجيرها و سلسلههاى زمان را بگسلان و از اين زندان خود را نجات ده و طائر قدس را به محفل انس پرواز ده.
«تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست» «96»
پس، «عزم» خود را قوى كن و اراده خويش را محكم نما كه اوّل شرط سلوك عزم است و بدون آن راهى را نتوان پيمود و به كمالى نتوان رسيد. و شيخ بزرگوار، شاهآبادى، «97» روحى فداه آن را مغز انسانيّت تعبير مىكردند.
بلكه توان گفت كه يكى از نكات بزرگ تقوى و پرهيز از مشتهيات نفسانيّه و ترك هواهاى نفسانيّه و رياضات شرعيّه و عبادات و مناسك الهيّه، تقويت عزم و انقهار قواى ملكيّه در تحت ملكوت نفس است، چنانچه پيش از اين ذكر شد. و ما اكنون اين مقاله را با تحميد و تسبيح ذات مقدّس كبريا جلّ و علا و نعت و ثناى سيّد مصطفى و نبىّ مجتبى و آل اطهارش عليهم سلام اللَّه ختم مىكنيم و از روحانيّت آن ذوات مقدّسه استمداد مىكنيم براى اين سفر روحانى و معراج ايمانى.
مقاله ثانيه در مقدّمات نماز است و ذكر بعض آداب قلبيه آن و در آن چند مقصد است
مقصد اوّل در طهارت است و در آن چند فصل است
فصل اوّل در بيان اجمالى طهور است
چنانچه در سابق اشاره به آن شد، از براى نماز غير از اين صورتْ حقيقتى است و غير از اين ظاهر باطنى است؛ و همان طور كه صورت آن را آداب و شرايط صوريّهايست، باطن آن را نيز آداب و شرايطى است كه شخص سالك بايد آنها را مراعات كند. پس، از براى طهارتْ صورت و آدابِ صورتى است كه بيان آنها از وظيفه اين اوراق خارج است، و فقهاء مذهب جعفرى أعلى اللَّه كَلِمَتَهُم وَ رَفَعَ اللَّه دَرَجَتَهُم بيان آن را فرمودهاند. و امّا آداب باطنيه و طهور باطنى را ما به طور اجمال بيان مىنماييم:
بايد دانست كه چون حقيقت نماز عروج به مقام قرب و وصول به مقام حضور حق جلّ و علا است، براى وصول به اين مقصد بزرگ و غايت قصوى طهاراتى لازم است كه ماوراى اين طهارات است. و خارهاى اين طريق و موانع اين عروج قذاراتى است كه با اتّصاف سالك به يكى از آنها نتواند صعود به اين مرقاة و عروج به اين معراج نمود. و آنچه از قبيل اين قذارات باشد موانع صلاة و رجز شيطان است؛ و آنچه معين سالك است در سير و از آداب حضور است شرايط اين حقيقت است. و بر سالك الى اللَّه لازم است كه در اوّل امر رفع موانع و قذارات كند تا اتّصاف به طهارت و حصول طهور كه از عالم نور است براى او ميسور شود؛ و تا تطهير جميع قذارات ظاهريّه و باطنيّه و علنيّه و سرّيّه نشود، سالك را حظّى از محضر و حضور نخواهد بود.
پس، اوّلين مراتب قذارات، قذارات آلات و قواى ظاهريّه نفس است به لوث معاصى و قذارات نافرمانى حضرت ولىّ النّعم؛ و اين دام صورى ظاهرى ابليس است. و انسان تا در اين دام مبتلا است، از فيض محضر و حصول قرب الهى محروم است. و كسى گمان نكند كه بدون تطهير ظاهر مملكت انسانيّت مىتوان به مقام حقيقت انسانيّت نايل شود يا مىتواند تطهير باطن قلب نمايد، [كه] اين غرورى است شيطانى و از حيلههاى بزرگ ابليس است؛ زيرا كه كدورات و ظلمتهاى قلبى با معاصى، كه غلبه طبيعت بر روحانيّت است، افزوده مىشود؛ و تا سالك فتح مملكت ظاهر نكند، از فتوحات باطنيّه، كه مقصد بزرگ است، بكلّى محروم است و راهى به سعادت براى او گشوده نگردد. پس يكى از موانع بزرگ اين سلوك قذارات معاصى است كه با آب پاك و پاكيزه توبه نصوح بايد آن را تطهير كرد.
و بايد دانست كه تمام قواى ظاهريّه و باطنيّه را كه حقّ تعالى به ما عنايت فرموده و از عالم غيب نازل نموده اماناتى است الهى كه طاهر از جميع قذارات و پاك و پاكيزه بوده بلكه متنوّر به نور فطرت اللّهى، و از ظلمت و كدورت تصرّف ابليس دور بوده؛ و چون در ظلمتكده عالم طبيعت نازل و دست تصرّف شيطان واهمه و خيانت ابليس به آنها دراز شده، از طهارت اصليّه و فطرت اوّليّه بيرون آمده و به انواع قذارات و ارجاس شيطانيّه آلوده گرديده است. پس اگر سالك الى اللَّه با تمسّك به ذيل عنايت ولىّ اللَّه دست تصرّف شيطان را دور نمود و مملكت ظاهر را طاهر كرد و امانات الهيّه را چنانچه تحويل گرفته بود ردّ نمود، خيانت به امانت ننموده؛ و اگر كرده بود، مورد غفران و ستّاريّت شود و از جهت ظاهر آسوده خاطر شود و به تخليه باطن از ارجاس اخلاق فاسده قيام كند. و اين مرتبه دوم از قذارات است كه فسادش بيشتر و علاجش صعبتر است و اهمّيّتش در نزد اصحاب ارتياض بيشتر مىباشد؛ زيرا كه تا خلق باطنى نفس فاسد و قذارات معنوى به آن احاطه نموده، لايق مقام قدس و خلوت انس نشود، بلكه مبدأ فسادِ مملكتِ ظاهرِ نفس اخلاق فاسده و ملكات خبيثه آن است. و تا سالك تبديل ملكات سيّئه را به ملكات حسنه ننمايد، از شرور اعمال مأمون نيست؛ و اگر به توبه موفّق شود، استقامت آن، كه از مهمّات است ميسّر نمىشود. پس، تطهير ظاهر نيز متوقّف به تطهير باطن است؛ علاوه بر آن، كه خود قذارات باطنيّه موجب حرمان از سعادت و منشأ جهنّم اخلاق، كه به گفته اهل معرفت بالاتر و سوزندهتر است از جهنّم اعمال، مىباشد. و اشاره به اين معنى در اخبار اهل بيت عصمت بسيار است.
پس، سالك الى اللَّه را اين طهارت نيز لازم است. و پس از آن كه لوث اخلاق فاسده را با آب طاهر پاكيزه علم نافع و ارتياض شرعى صالح از لوح نفس شست و شو نمود، بايد اشتغال پيدا كند به تطهير قلب، كه امّ القرى و به صلاح آن همه ممالك صالح، و به فساد آن همه فاسد مىشوند. و قذارت عالم قلب مبدأ تمام قذارات است. و آن عبارت از تعلّق به غير حق و توجه به خود و عالم است. و منشأ آن حبّ دنيا، كه بالاترين خطاها است، و حبّ
نفس، كه مادر همه امراض است، مىباشد. و تا ريشه اين محبّت در قلب سالك است، از محبّت اللَّه اثرى در آن حاصل نشود و راهى به سر منزل مقصد و مقصود پيدا نمىكند. و تا سالك را بقايائى از اين محبّت در قلب است، سير او الى اللَّه نيست بلكه الى النّفس و الى الدّنيا و الى الشيطان است. پس، تطهير از حبّ نفس و دنيا اوّل مرتبه تطهير سلوك الى اللَّه است حقيقتاً؛ چون قبل از اين تطهيرْ سلوك الى اللَّه نيست و به مسامحه گفته شود سالك و سلوك.
و پس از اين منزل، منازلى است كه از هفت شهر عشق عطّار پس از آن نمونهاى حاصل؛ و آن قائل سالك در خم يك كوچه خود را ديده، و ما در پشت صورها و حجابهاى ضخيم واقعيم و آن شهرها و شهريارها را جزء بافتهها گمان مىكنيم. من با شيخ عطّار يا ميثم تمّار كار ندارم ولى اصل مقامات را انكار نمىكنم و صاحب آنها را از جان و دل طلبكارم و در اين محبّت اميد فرج دارم، تو خود هر چه خواهى باش و با هر كه خواهى پيوند.
«مدعى خواست كه آيد به تماشاگه دوست دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد» «98»
ولى در اخوّت ايمانى و خلّت روحانى با احبّاء عرفانى خيانت روا ندارم و از نصيحت، كه از حقوق مؤمنين است به يكديگر، خوددارى ننمايم.
بالاترين قذارات معنويّه، كه تطهير آن را با هفت دريا نتوان نمود و انبياء عظام عليهم السلام را عاجز نمود، قذارت جهل مركّب است كه منشأ داء عضال انكار مقامات اهل اللَّه و ارباب معرفت است و مبدأ سوء ظنّ به اصحاب قلوب است. و تا انسان به لوث اين قذارت آلوده است، قدمى به سوى معارف نخواهد برداشت؛ بلكه بسا باشد كه اين كدورت نور فطرت را، كه چراغ راه هدايت است، خاموش كند و آتش عشق را كه براق عروج به مقامات است فرو نشاند و منطفى كند و انسان را در ارض طبيعت مخلّد نمايد.
پس، بر انسان لازم است كه با تفكّر در حال انبياء و اولياى كمّل صلوات اللَّه عليهم و تذكّر مقامات آنها، اين قذارت را از باطن قلب شست و شو دهد؛ و در هر حدّى كه هست به آن حدّ قانع نشود، كه اين وقوف در حدود و قناعت از معارف از تلبيسات بزرگ ابليس و نفس امّاره است، نَعُوذُ باللَّه منهما. و چون اين رساله بر وفق ذوق عامّه نوشته مىشود از تطهيرات ثلاثه اولياء خوددارى نمودم. و الحمد للَّه.
فصل دوم در اشاره به مراتب طهور است
بدان كه انسان تا در عالم طبيعت و منزلگاه مادّه هيولانى است، در تحت تصرّفات جنود الهيّه و جنود ابليسيّه است. و جنود الهيّه جنود رحمت و سلامت و سعادت و نور و طهارت و كمال است؛ و جنود ابليس در مقابل آنها است. و چون جهات ربوبيّه غلبه بر جهات ابليسيّه دارد، در بدو فطرت انسان را نورانيّت و سلامت و سعادتى است فطرى الهى؛ چنانچه در احاديث شريفه صراحتاً و در كتاب شريف الهى اشارتاً بيان آن شده. «99» و تا انسان در اين عالم است با قدم اختيار مىتواند خود را در تحت تصرّف يكى از آن دو قرار دهد. پس، اگر از اوّل فطرت تا آخر ابليس را در آن تصرّفى نبود، انسان الهى لاهوتى است كه سر تا پايش نور و طهارت و سعادت است؛ قلبش نور حقّ است و جز به حقّ توجّه نكند و قواى باطنه و ظاهرهاش نورانى و طاهر است و جز حق در آنها تصرّف نكند؛ ابليس را از آن حظّى نباشد و جنود او را در او تصرّفى نبود. و همچو موجود شريفى طاهر مطلق و نور خالص است و ما تقدّم و ما تأخّر ذنوب او مغفور است، «99» و صاحب فتح مطلق است و داراى مقام عصمت كبرى است بالاصاله و ديگر معصومين به تبعيّت آن ذات مقدّس داراى آن مقامند. و آن حضرت داراى مقام خاتميّت است، كه كمال على الاطلاق است؛ و چون اوصياء او از طينت او منفصل و با فطرت او متّصلند، صاحب عصمت مطلقه به تبعيّت او هستند و آنها را تبعيّت كامله است. و امّا بعضى معصومين از انبياء و اولياء عليهم السلام صاحب عصمت مطلقه نيستند و از تصرّف شيطان خالى نمىباشند؛ چنانچه توجّه آدم عليه السلام به شجره از تصرّفات ابليس بزرگ است كه ابليس الابالسه است؛ با آنكه آن شجره شجره بهشتى الهى بوده، با اين وصف داراى كثرت اسمائى است كه منافى با مقام آدميّت كامله است. و اين يكى از معانى يا يكى از مراتب شجره منهيّه است.
و اگر نور فطرت به قذارات صوريّه و معنويّه آلوده شد، به مقدار آلودگى از بساط قرب و حضرت انس مهجور گردد تا آنجا رسد كه نور فطرت بكلّى منطفى گردد و مملكت يكسره مملكت شيطانى شود و ظاهر و باطن و سرّ و علن او در تصرّف شيطان آيد. پس، شيطان قلب و سمع و بصر و دست و پاى او شود و جميع اعضاى او شيطانى شود. و اگر كسى- و العياذ باللَّه- بدين مقام رسيد، شقىّ مطلق شود و روى سعادت هر گز نبيند. و بين اين دو مرتبه مقامات و مراتبى است كه جز حق تعالى كس نتواند احصاء آنها را كند. و هر كس به افق نبوّت نزديك باشد، از اصحاب يمين است؛ و هر كس به افق شيطنت نزديك است، از اصحاب يسار است.
و بايد دانست كه پس از آلودگى فطرت، تطهير آن ممكن است. و تا انسان در اين نشأه است، خروج از تصرّف شيطان براى او مقدور و ميسور است و وارد شدن در حزب ملائكة اللَّه، كه جنود رحمانى الهى هستند، ميسّر است. و حقيقت جهاد نفس، كه به فرموده حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله
از جهاد اعداء دين افضل است و آن جهاد اكبر است، «100» همان خارج شدن از تصرّف جنود ابليس و وارد شدن در تحت تصرّف جنود اللَّه است.
پس، اوّل مرتبه طهارت متسنّن شدن به سنن الهيّه و مؤتمر شدن به اوامر حقّ است.
و مرتبه دوم، متحلى شدن به فضائل اخلاق و فواضل ملكات است. و مرتبه سوم، طهور قلبى است؛ كه آن عبارت است از تسليم نمودن قلب را به حق. و پس از اين تسليم، قلب نورانى شود، بلكه خود از عالم نور و درجات نور الهى گردد، و نورانيّت قلب به ديگر اعضاء و جوارح و قواى باطنه سرايت كند و تمام مملكت نور و نور على نور شود تا كار به جايى رسد كه قلبْ الهى لاهوتى شود و حضرت لاهوت در تمام مراتب باطن و ظاهر تجلّى كند؛ و در اين حال، عبوديّت بكلّى فانى و مختفى شود و ربوبيّت ظاهر و هويدا شود؛ و در اين حال، قلب سالك را طمأنينه و انسى دست دهد و همه عالم محبوب او شود و جذبات الهيّه برايش دست دهد و خطايا و لغزشها در نظرش مغفور شود و در ظلّ تجلّيات حبّى مستور گردد و بداياى ولايت براى او حاصل شود و لياقت ورود در محضر انس پيدا كند. و پس از اين منازلى است كه ذكر آن مناسب با اين اوراق نيست.
فصل سوم در آداب قلبيّه سالك است هنگام توجّه به آب براى طهارت و در اين باب حديث شريف مصباح الشّريعه را ذكر و ترجمه مىكنيم تا قلوب صافيه اهل ايمان را از آن نورانيّتى حاصل شود.
فى مِصْباح الشَّريعَةِ قالَ الصّادِقُ عليه السلام: اذا اردْتَ الطّهارَةَ وَ الوُضوءَ، فَتَقَدّمْ الى الْماءِ تَقَدُّمَكَ الى رَحْمَةِ اللَّه. فَانَّ اللَّه تَعالى قَدْ جَعَلَ الْماءَ مِفتاحَ قُرْبَتِهِ وَ مُناجاتِهِ وَ دَليلًا الى بِساطِ خِدْمتِهِ. وَ كَما انَّ رَحْمَةَ اللَّه تُطَهِّرُ ذُنُوبَ الْعِباد، كَذلِكَ النَّجاساتِ الظّاهِرَةَ يُطِهِّرُهَا الْماءُ لا غَيْرُ. قالَ اللَّه تَعالى: هُو الَّذى ارْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ وَ انْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهوُراً. وَ قالَ اللَّه تَعالى: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَىْءٍ حَىٍّ، ا فَلا يُؤْمِنونَ. فَكَما احْيا بِهِ كُلَّ شَىْءٍ مِنْ نَعيمِ الدُّنْيا، كَذلكَ بِرَحْمَتِهِ وَ فَضْلِهِ جَعَلَ حَياةَ الْقُلُوبِ الطّاعاتِ. وَ تَفَكَّرْ فى صَفاءِ الْماءِ وَ رِقَّتِهِ وَ طُهْرِهِ وَ بَرَكَتِهِ وَ لَطيفِ امْتِزاجِهِ بِكُلَّ شَىْءٍ. وَ اسْتَعْمِلْهُ فى تَطْهيرِ اْلَاعْضاءِ الَّتى امَرَك اللَّه بِتَطْهيرِها [خ ل: و تعبُّدِك بِادائها]. وَ آتِ بِآدابِها فى فَرائِضِهِ وَ سُنَنِهِ؛ فَانّ تَحْتَ كُلِّ واحِدةٍ مِنْها فَوائِدَ كَثيرَةً؛ فاذا اسْتَعْمَلْتَها بِاْلحُرْمَةِ، انْفَجَرَتْ لَكَ عُيونُ فَوائِدِهِ عَنْ قَريبٍ. ثُمَّ عاشِرْ خَلْقَ اللَّه كَامْتِزاجِ الْماءِ بِاْلَاشْياءِ: يُؤَدّى كُلَّ شَىْءٍ حَقَّهُ وَ لا يَتَغَيَّرُ عَنْ مَعناهُ، مُعْتَبِراً لِقَولِ رَسولِ اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: مَثَلُ المُؤمِنِ المُخْلِص [خ ل: الخاصّ] كَمَثَلِ الماءِ. وَ لْتَكُنْ صَفْوَتُكَ مَعَ اللَّه تَعالى فى جَميعِ طاعَتِكَ كَصَفْوَةِ الْماءِ حينَ انْزَلَهُ مِنَ السَّماءِ وَ سَمّاهُ «طَهوراً». و طَهِّرْ قَلْبَكَ بالتَّقْوى وَ اليَقينِ عَندَ طَهارَةِ جَوارِحِكَ بِاْلماء «101».
در اين حديث شريف لطايف و دقايقى است و اشارات و حقايقى است كه قلوب اهل معرفت را زنده كند و ارواح صافيه اصحاب قلوب را حيات بخشد. فرمايد:
چون اراده طهارت و وضو كردى، متوجّه آب بشو آن سان كه متوجّه رحمت حق شوى، زيرا كه حق تعالى قرار داده آب را كليد تقرّب به خود و مناجات خويش و راهنماى بساط خدمت خود. و چنانچه رحمت خدا پاك مىكند گناهان بندگان را همان طور نجاسات ظاهره را آب پاك مىكند نه غير آن. خداى تعالى فرمايد: «اوست آن كس كه فرستاد بادها را براى بشارت در جلو رحمتش و نازل نموديم از آسمان آب پاكيزه را.» «102» و فرمود خداى تعالى: «و قرار داديم از آب هر چيز زنده را.» «103»
و اين كه در اين حديث آب را به رحمت حق تشبيه، بلكه تأويل، نموده يكى از نكاتش آن است كه آب يكى از مظاهر بزرگ رحمت حق است كه در عالم طبيعت آن را نازل فرموده و مايه حيات موجودات آن را قرار داده؛ بلكه رحمت واسعه الهيّه را كه از سماء رفيع الدّرجات حضرت اسماء و صفات نازل و اراضى تعيّنات اعيان به آن زنده گرديده، اهل معرفت به «آب» تعبير نمودند. و چون در آب ملكى ظاهرى جلوه رحمت واسعه الهيّه از ديگر موجودات دنيائى بيشتر است، حق تعالى آن را براى تطهير از قذارات صوريّه قرار داد و مفتاح باب قرب و مناجات خود مقرّر فرمود و راهنماى بساط خدمت خويش، كه باب الابواب رحمتهاى باطنيّه است، قرار داد. بلكه آبِ رحمتِ حق در هر نشئهاى از نشئات وجود و در هر مشهدى از مشاهد غيب و شهود نزول و ظهور كند، تطهير ذنوب عباد اللَّه نمايد موافق با آن نشئه و مناسب آن عالم؛ پس با آب رحمت نازل از سماء احديّتْ ذنوب غيبت تعيّنات اعيان تطهير شود؛ و با آب رحمت واسعه از سماء واحديّت ذنوب عدميّت مهيّات خارجيّه تطهير شود؛ و در هر مرتبه از مراتب وجود مطابق آن مرتبه. و در مراتب نشئات انسانيّه نيز آب رحمت را ظهوراتى است مختلفه؛ چنانچه از آب نازل از حضرت ذات به تعيّنات جمعيّه برزخيّه ذنوب سرّ وجودى تطهير شود (وجودُك ذَنْبٌ لا يُقاسُ به ذَنْبٌ). «104» و با آب نازل از حضرات اسماء و صفات و حضرت تجلّى فعلى رؤيت صفت و فعل تطهير شود. و با آب نازل از سماء حضرتِ حكمِ عدلْ قذارات خلقيّه باطنيّه تطهير شود. و با آب نازل از سماء غفاريّت ذنوب عباد تطهير شود. و با آب نازل از سماء ملكوت قذارات صوريّه تطهير شود. پس معلوم شد كه حق تعالى آب را مفتاح قرب و دليل بساط رحمت خويش قرار داده. پس از آن، در حديث شريف دستور ديگرى دهد و راه ديگرى براى اهل سلوك و مراقبه مفتوح فرمايد. مىفرمايد:
و تفكّر نما در صفاى آب و رقت و طهارت و بركت آن و لطافت ممزوج شدن آن با هر چيزى. و استعمال كن آن را در تطهير آن اعضائى كه خداوند امر فرموده تو را به پاكيزه نمودن آنها. و ادا كن آداب آنها را در فريضهها و سنّتهاى الهى؛ زيرا كه در تحت هر يك از آنها فايدههايى است بسيار كه چون استعمال نمائى آنها را به احترام، منفجر شود از براى تو- در نزديكى- چشمههاى فايدههاى آن.
اشاره فرموده در اين حديث شريف به مراتب طهارت به طريق كلّى. و چهار مرتبه كلّى آن را بيان فرموده، كه يكى از مراتب آن اين است كه تا اين جاى حديث شريف مذكور است و آن تطهير اعضاء است. و اشاره فرموده به اينكه اهل مراقبه و سلوك الى اللَّه نبايد واقف به صور و ظواهر اشياء شوند، بلكه بايد ظاهر را مرآت باطن قرار دهند و از صورْ حقايق را كشف كنند و به تطهير صورى قناعت نكنند كه آن دام ابليس است. پس، از صفاى آب پى به تصفيه اعضاء برند؛ و آنها را با ادا نمودن فرائض و سنن الهيّه تصفيه كنند و صفا دهند؛ و از رقّت آنها اعضاء را ترقيق كنند و از غلظت تعصّى بيرون آورند و طهور و بركت را در جميع اعضاء سرايت دهند؛ و از لطف امتزاج آب با اشياء كيفيّت امتزاج قواى ملكوتيّه الهيّه را با عالم طبيعت ادراك كنند و نگذارند قذارات طبيعت در آنها اثر كند. و چون اعضاء را به سنن و فرائض الهيّه و آداب آنها متلبّس نمودند، فوائد باطنيه كم كم ظاهر شود و چشمههاى اسرار الهيّه منفجر شود و لمحهاى از اسرار عبادت و طهارت براى او منكشف گردد. و چون از مرتبه اوّل طهارت و دستور آن فراغت حاصل شد، به دستور ثانوى شروع فرمود، و مىفرمايد:
پس از آن معاشرت كن با خلق خدا مثل ممزوج بودن آب با اشياء كه ادا مىكند حقّ هر چيزى را و از معناى خود تغيير نمىكند؛ و تأمّل كن قول رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را كه مىفرمايد مثَل مؤمن خالص [خ ل: خاصّ] مثَل آب است.
دستور اوّل مربوط بود به معامله انسان سالك با قواى داخليّه و اعضاى خود؛ و دستور دوم، كه در اين فقره از حديث شريف است، مربوط است به معامله انسان با خلق خدا. و اين دستور جامعى است كه كيفيّت معاشرت سالك را با مخلوق بيان فرموده؛ و ضمناً از آن، حقيقت خلوت نيز استفاده شود. و آن، چنان است كه سالك الى اللَّه در عين حال كه با هر دسته از مردم معاشرت به معروف كند و حقوق خلقيّه را ردّ نمايد و با هر يك از مردم به طور مناسب حال او مراوده و معامله كند، از حقوق الهيّه نگذرد و معناى خود را كه عبارت از عبوديّت و توجّه به حقّ است از دست ندهد؛ و در عين حال كه در كثرت واقع است در خلوت باشد، و قلب او كه منزلگاه محبوب است خالى از اغيار و فارغ از هر نقشونگار باشد. پس، دستور سوّمى را ذكر فرموده كه آن كيفيّت معامله سالك است با خداى تعالى، مىفرمايد:
بايد صفاى تو با خداى تعالى در همه طاعاتت مثل صفاى آب باشد در وقتى [كه] نازل نمود آن را از آسمان و ناميد آن را «طهور».
يعنى بايد سالك الى اللَّه خالص از تصرّف طبيعت باشد و كدورت و ظلمت آن را در قلب او راهى نباشد، و جميع عبادات او خالى از جميع شركهاى ظاهرى و باطنى باشد. و همان طور كه آب در وقت نزول از آسمان طاهر و پاكيزه است و دست تصرف قذارات به آن دراز نشده، قلب سالك، كه از سماء غيب ملكوت طاهر و پاكيزه نازل شده، نگذارد در تحت تصرّف شيطان و طبيعت واقع شده به قذارات آلوده گردد. و پس از اين دستور، آخرين دستور جامع را براى اهل رياضت و سلوك بيان فرمود، مىفرمايد:
پاكيزه كن دل خويشتن را به پرهيزگارى و يقين در وقت پاكيزه نمودن اعضاء خود را به آب.
و در اين، اشاره به دو مقام شامخ اهل معرفت است: يكى تقوا، كه كمال آن ترك غير حقّ است؛ و ديگرى يقين، كه كمال آن مشاهده حضور محبوب است.
فصل چهارم در طهور است و آن يا آب است، و آن در اين باب اصل است، و يا «ارض» است.
بدان كه انسان سالك را به طريق كلّى دو طريق است براى وصول به مقصد اعلى و مقام قرب ربوبيّت: يكى از آن دو، كه مقام اوّليّت و اصالت دارد، سير الى اللَّه است به توجّه به مقام رحمت مطلقه و خصوصاً رحمت رحيميّه كه رحمتى است كه هر موجودى را به كمال لايق خود مىرساند. و از شعب و مظاهر رحمت رحيميّه بعث انبياء و رسل صلوات اللَّه عليهم است كه هاديان سُبُل و دستگير بازماندگانند؛ بلكه در نظر اهل معرفت و اصحاب قلوب، دار تحقّقْ صورت رحمت الهيّه است، و خلايق دائماً مستغرق بحار رحمت حقّند و از آن استفاده نمىكنند. اين كتاب بزرگ الهى، كه از عالم غيب الهى و قرب ربوبى نازل شده و براى استفاده ما مهجوران و خلاص ما زندانيان سجن طبيعت و مغلولان زنجيرهاى پيچ در پيچ هواى نفس و آمال به صورت لفظ و كلام درآمده، از بزرگترين مظاهر رحمت مطلقه الهيّه است كه ما كور و كرها از آن به هيچ وجه استفاده نكرديم و نمىكنيم. آن رسول ختمى و ولىّ مطلق گرامى كه از محضر قدس ربوبى و محفل قرب و انس الهى به اين سر منزل غربت و وحشت قدم رنجه فرموده و گرفتار معاشرت و مراودت با ابو جهلها و بدتر از آنها گرديده و ناله لَيُغانُ عَلى قَلْبى «105» اش دل اهل معرفت و ولايت را محترق كرده و مىكند، رحمت واسعه و كرامت مطلقه الهيّه است كه آمدن در اين كلبهاش براى رحمت موجودات سكنه عالم اسفل ادنى است و بيرون بردن آنها است از اين دار وحشت و غربت- چون كبوتر مطوّقه كه براى نجات رفقا خود را به دام بلا اندازد. «106»
سالك الى اللَّه بايد تطهير با آب رحمت را صورت استفاده از رحمت نازله الهيّه بداند و تا استفاده از رحمت براى او ميسور است، قيام به امر نمايد؛ و چون دستش از آن به واسطه قصور ذاتى يا تقصير كوتاه شد و فاقد آب رحمت شد، چاره ندارد جز توجّه به ذلّ و مسكنت و فقر و فاقه خود. و چون ذلّت عبوديّت خود را نصب العين نمود و متوجّه به اضطرار و فقر و امكان ذاتى خود شد و از تعزّز و غرور و خودخواهى بيرون آمد، بابى از رحمت به روى او گشاده گردد و ارض طبيعت مبدّل به ارض بيضاء رحمت گردد و تراب احد الطّهورين «106» گردد و مورد ترحّم و تلطّف حق گردد. و هر چه اين نظر، يعنى نظر به ذلّت خود، در انسان قوّت گيرد، مورد رحمت بيشتر گردد. و اگر بخواهد به قدم اعتماد به خود و عمل خود اين راه را طىّ كند، هلاك شود؛ چه كه ممكن است از او دستگيرى نشود؛ چون طفلى كه تا خود به جسارت راه رود و به قدم خود مغرور شود و به قوّت خود اعتماد كند، مورد عنايت پدر نشود و او را به خود واگذار كند. و چون اضطرار و عجز خود را به پيشگاه پدر مهربان عرضه دارد و از اعتماد به خود و قوّت خود يكسره خارج شود، مورد عنايت پدر گردد و او را دستگيرى كند، بلكه او را در آغوش كشد و با قدم خود او را راه برد. پس بهتر آن است كه سالك الى اللَّه پاى سلوك خود را بشكند و از اعتماد به خود و ارتياض و عمل خود يكسره برائت جويد و از خود و قدرت و قوّت خود فانى شود و فنا و اضطرار خود را هميشه در نظر گيرد تا مورد عنايت شود و راه صد ساله را با جذبه ربوبيّت يك شبه طىّ نمايد، و لسان باطن و حالش در محضر قدس ربوبيّت با عجز و نياز عرض كند: امَّنْ يُجيبُ اْلمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوُء. «107»
فصل پنجم در شمهاى از آداب وضو است به حسب باطن و قلب من ذلك ما ورد عن الرّضا عليه السّلام: انَّما امِرَ بالوُضُوءِ لِيَكوُنَ العَبْدُ طاهِراً اذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ وَ عِنْدَ مُناجاتِهِ ايّاهُ، مُطيعاً لَهُ فيما امَرَهُ نَقِيّاً مِنَ الْادْناسِ وَ النَّجاسَةِ؛ مَعَ ما فِيهِ مِنْ ذَهابِ الكَسَلِ وَ طَرْدِ النُّعاسِ وَ تَزْكِيَةِ الْفُؤادِ لِلْقيامِ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ، و انّما وَجَبَ عَلى الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرّأْسِ وَ الرَّجْلَيْنِ، لَانَّ العَبْدَ اذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبَّارِ، فَانّما يَنْكَشِفُ مِنْ جوَارِحِهِ وَ يَظْهَرُ ما وَجَبَ فِيهِ الوُضُوءُ؛ وَ ذلِك انَّهُ بِوَجْهِ يَسْجُدُ وَ يَخْضَعُ، وَ بِيَدِهِ يَسْأَلُ وَ يَرْغَبُ و يَرْهَبُ وَ يَتَبَتَّلُ، وَ بِرَأْسِهِ يَسْتَقْبِلُهُ فى رُكوعِهِ وَ سُجُودِهِ، وَ بِرِجْلَيْهِ يَقُوُم وَ يَقْعُد ... «108» الخبر مىفرمايد: همانا امر شده است به وضوء تا آن كه بنده پاك باشد هنگامى كه مىايستد مقابل خداى جبّار و وقت مناجات نمودن او حق را و براى آن كه مطيع باشد در آنچه او را امر فرموده و پاكيزه باشد از كثافات و نجاست؛ با آن كه در آن است فوائد ديگر از قبيل برطرف شدن كسالت و رفع شدن چرت و پاكيزه شدن دل براى ايستادن در مقابل خداى جبّار.
تا اينجا نكته اصل وضو را بيان فرمود؛ و اهل معرفت و اصحاب سلوك را متنبّه نمود به اين كه در محضر مقدّس حقّ جلّ و علا ايستادن و مناجات با قاضى الحاجات نمودن را آدابى است كه بايد منظور شود؛ حتّى با قذارات صوريّه و كثافات ظاهريّه و كسالت چشم ظاهر نيز نبايد در آن محضر رفت چه جاى آن كه دل معدن كثافات باشد و قلب مبتلاى به قاذورات معنويّه كه اصل همه قذارات است باشد. با آن كه در روايت است كه «خداى تعالى نظر نمىكند به صورتهاى شما بلكه نظر مىفرمايد به قلبهاى شما.» «109» و با آن فصل چهارم در طهور است
و آن يا آب است، و آن در اين باب اصل است، و يا «ارض» است.
بدان كه انسان سالك را به طريق كلّى دو طريق است براى وصول به مقصد اعلى و مقام قرب ربوبيّت: يكى از آن دو، كه مقام اوّليّت و اصالت دارد، سير الى اللَّه است به توجّه به مقام رحمت مطلقه و خصوصاً رحمت رحيميّه كه رحمتى است كه هر موجودى را به كمال لايق خود مىرساند. و از شعب و مظاهر رحمت رحيميّه بعث انبياء و رسل صلوات اللَّه عليهم است كه هاديان سُبُل و دستگير بازماندگانند؛ بلكه در نظر اهل معرفت و اصحاب قلوب، دار تحقّقْ صورت رحمت الهيّه است، و خلايق دائماً مستغرق بحار رحمت حقّند و از آن استفاده نمىكنند. اين كتاب بزرگ الهى، كه از عالم غيب الهى و قرب ربوبى نازل شده و براى استفاده ما مهجوران و خلاص ما زندانيان سجن طبيعت و مغلولان زنجيرهاى پيچ در پيچ هواى نفس و آمال به صورت لفظ و كلام درآمده، از بزرگترين مظاهر رحمت مطلقه الهيّه است كه ما كور و كرها از آن به هيچ وجه استفاده نكرديم و نمىكنيم. آن رسول ختمى و ولىّ مطلق گرامى كه از محضر قدس ربوبى و محفل قرب و انس الهى به اين سر منزل غربت و وحشت قدم رنجه فرموده و گرفتار معاشرت و مراودت با ابو جهلها و بدتر از آنها گرديده و ناله لَيُغانُ عَلى قَلْبى «105» اش دل اهل معرفت و ولايت را محترق كرده و مىكند، رحمت واسعه و كرامت مطلقه الهيّه است كه آمدن در اين كلبهاش براى رحمت موجودات سكنه عالم اسفل ادنى است و بيرون بردن آنها است از اين دار وحشت و غربت- چون كبوتر مطوّقه كه براى نجات رفقا خود را به دام بلا اندازد. «106»
سالك الى اللَّه بايد تطهير با آب رحمت را صورت استفاده از رحمت نازله الهيّه بداند و تا استفاده از رحمت براى او ميسور است، قيام به امر نمايد؛ و چون دستش از آن به واسطه قصور ذاتى يا تقصير كوتاه شد و فاقد آب رحمت شد، چاره ندارد جز توجّه به ذلّ و مسكنت و فقر و فاقه خود. و چون ذلّت عبوديّت خود را نصب العين نمود و متوجّه به اضطرار و فقر و امكان ذاتى خود شد و از تعزّز و غرور و خودخواهى بيرون آمد، بابى از رحمت به روى او گشاده گردد و ارض طبيعت مبدّل به ارض بيضاء رحمت گردد و تراب احد الطّهورين «106» گردد و مورد ترحّم و تلطّف حق گردد. و هر چه اين نظر، يعنى نظر به ذلّت خود، در انسان قوّت گيرد، مورد رحمت بيشتر گردد. و اگر بخواهد به قدم اعتماد به خود و عمل خود اين راه را طىّ كند، هلاك شود؛ چه كه ممكن است از او دستگيرى نشود؛ چون طفلى كه تا خود به جسارت راه رود و به قدم خود مغرور شود و به قوّت خود اعتماد كند، مورد عنايت پدر نشود و او را به خود واگذار كند. و چون اضطرار و عجز خود را به پيشگاه پدر مهربان عرضه دارد و از اعتماد به خود و قوّت خود يكسره خارج شود، مورد عنايت پدر گردد و او را دستگيرى كند، بلكه او را در آغوش كشد و با قدم خود او را راه برد. پس بهتر آن است كه سالك الى اللَّه پاى سلوك خود را بشكند و از اعتماد به خود و ارتياض و عمل خود يكسره برائت جويد و از خود و قدرت و قوّت خود فانى شود و فنا و اضطرار خود را هميشه در نظر گيرد تا مورد عنايت شود و راه صد ساله را با جذبه ربوبيّت يك شبه طىّ نمايد، و لسان باطن و حالش در محضر قدس ربوبيّت با عجز و نياز عرض كند: امَّنْ يُجيبُ اْلمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوُء. «107»
فصل پنجم در شمهاى از آداب وضو است به حسب باطن و قلب من ذلك ما ورد عن الرّضا عليه السّلام: انَّما امِرَ بالوُضُوءِ لِيَكوُنَ العَبْدُ طاهِراً اذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ وَ عِنْدَ مُناجاتِهِ ايّاهُ، مُطيعاً لَهُ فيما امَرَهُ نَقِيّاً مِنَ الْادْناسِ وَ النَّجاسَةِ؛ مَعَ ما فِيهِ مِنْ ذَهابِ الكَسَلِ وَ طَرْدِ النُّعاسِ وَ تَزْكِيَةِ الْفُؤادِ لِلْقيامِ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ، و انّما وَجَبَ عَلى الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرّأْسِ وَ الرَّجْلَيْنِ، لَانَّ العَبْدَ اذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبَّارِ، فَانّما يَنْكَشِفُ مِنْ جوَارِحِهِ وَ يَظْهَرُ ما وَجَبَ فِيهِ الوُضُوءُ؛ وَ ذلِك انَّهُ بِوَجْهِ يَسْجُدُ وَ يَخْضَعُ، وَ بِيَدِهِ يَسْأَلُ وَ يَرْغَبُ و يَرْهَبُ وَ يَتَبَتَّلُ، وَ بِرَأْسِهِ يَسْتَقْبِلُهُ فى رُكوعِهِ وَ سُجُودِهِ، وَ بِرِجْلَيْهِ يَقُوُم وَ يَقْعُد ... «108» الخبر مىفرمايد: همانا امر شده است به وضوء تا آن كه بنده پاك باشد هنگامى كه مىايستد مقابل خداى جبّار و وقت مناجات نمودن او حق را و براى آن كه مطيع باشد در آنچه او را امر فرموده و پاكيزه باشد از كثافات و نجاست؛ با آن كه در آن است فوائد ديگر از قبيل برطرف شدن كسالت و رفع شدن چرت و پاكيزه شدن دل براى ايستادن در مقابل خداى جبّار.
تا اينجا نكته اصل وضو را بيان فرمود؛ و اهل معرفت و اصحاب سلوك را متنبّه نمود به اين كه در محضر مقدّس حقّ جلّ و علا ايستادن و مناجات با قاضى الحاجات نمودن را آدابى است كه بايد منظور شود؛ حتّى با قذارات صوريّه و كثافات ظاهريّه و كسالت چشم ظاهر نيز نبايد در آن محضر رفت چه جاى آن كه دل معدن كثافات باشد و قلب مبتلاى به قاذورات معنويّه كه اصل همه قذارات است باشد. با آن كه در روايت است كه «خداى تعالى نظر نمىكند به صورتهاى شما بلكه نظر مىفرمايد به قلبهاى شما.» «109» و با آن كه با آنچه انسان به حق تعالى توجه مىكند و آنچه كه از عوالم خلقيّه لايق نظر به كبرياى عظمت و جلال است قلب است و ديگر جوارح و اعضاء را از آن حظّ و نصيبى نيست، مع ذلك طهارت صوريّه و نظافت ظاهريّه را نيز اهمال ننمودهاند: صورت طهارت را براى صورت انسان مقرر فرمودند، و باطن آن را براى باطن او. و از آن كه تزكيه قلب را در اين حديث شريف از فوائد وضوء قرار داده، معلوم شود كه براى وضوء باطنى است كه به آن تزكيه باطن شود؛ و نيز رابطه ما بين ظاهر و باطن و شهادت و غيب معلوم شود؛ و نيز استفاده شود كه طهور ظاهرى و وضوء صورى از عبادات است و اطاعت ربّ است، و از اين جهت طهور ظاهر موجب طهور باطن گردد، و از طهارت صورى تزكيه فؤاد حاصل شود. بالجمله، سالك الى اللَّه بايد در وقت وضوء متوجّه شود به اينكه مىخواهد متوجّه محضر مقدّس حضرت كبريا شود؛ و با اين احوالِ قلوب كه او را است، لياقت محضر ندارد، بلكه شايد مطرود از درگاه عزّ ربوبيّت شود؛ پس، دامن همّت به كمر زند كه طهارت ظاهرى را به باطن سرايت دهد و قلب خود را، كه مورد نظر حق، بلكه منزلگاه حضرت قدس است، از غير حقّ تطهير كند و تفرعن خود و خوديّت را، كه اصل اصول قذارات است، از سر بيفكند تا لايق مقام مقدّس شود. و پس از آن، حضرت رضا سلام اللَّه عليه وجه اختصاص اعضاى مخصوصه را در وضو بيان مىفرمايند و مىگويند:
و همانا واجب شد بر رو و دو دست و سر و دو پا، زيرا كه بنده وقتى كه ايستاد در حضور حضرت جبّار، همانا منكشف مىشود از جوارح او و ظاهر گردد آنچه كه وضوء در آن واجب شود؛ زيرا كه با رويش سجده كند و خضوع نمايد، و با دستش سؤال و رغبت و رهبت نمايد و منقطع به حق شود، و با سرش استقبال كند حق را در ركوع و سجودش، و با پاهايش بايستد و بنشيند.
حاصل فرموده آن جناب آن است كه چون اين اعضا را دخالت است در عبوديّت حق و از اين اعضا ظاهر شود آن، از اين جهت تطهير آنها لازم شده است. پس از آن، چيزهايى كه از آنها ظاهر شود بيان فرمودند و راه اعتبار و استفاده را براى اهلش باز نمودند و اهل معارف را به اسرار آن آشنا فرمودند به اين كه آنچه محل ظهور عبوديّت است در محضر مبارك حقّ بايد طاهر و پاكيزه باشد و اعضاء و جوارح ظاهريّه، كه حظّ ناقصى از آن معانى دارند، بىطهارت لايق مقام نيستند؛ با آنكه خضوع از صفات وجه بالحقيقه نيست و سؤال و رغبت و رهبت و تبتّل و استقبال هيچ يك از شئون اعضاى حسّيّه نيستند، ولى چون اين اعضاء مظاهر آنها است تطهير آنها لازم آمد. پس، تطهير قلب كه محل حقيقى عبوديّت و مركز واقعى اين معانى است تطهيرش لازمتر است؛ و بدون تطهير آن اگر با هفت دريا اعضاء صوريّه را شست و شو نمايند، تطهير نشود و لياقت مقام پيدا نكند، بلكه شيطان را در آن تصرّف باشد و از درگاه عزّت مطرود گردد.
وصل: و من ذلك ما عن العِلَلِ بِاسنادِهِ قالَ: جاءَ نَفَرٌ مِنَ اليَهُودِ الى رَسُولِ اللَّه صلى اللَّه و عليه و آله. فَسَأَلُوهُ عَنْ مَسائِلَ؛ وَ كانَ فيما سَأَلوُهُ: اخْبِرْنا، يا مُحَمّدُ (ص)، لِاىِّ عِلَّةٍ تُوَضَّأُ هذِهِ الْجَوارِحُ الارْبَعُ وَ هِىَ انْظَفُ الْمَواضِعِ فى الْجَسَدِ؟ فقال النَّبىُّ صلّى اللَّه عليه و آله: لَمّا انْ وَسْوَسَ الشَّيْطانُ الى آدم (ع) وَ دَنا مِنَ الشَّجَرَةِ، فَنَظَرَ الَيْها، فَذَهَبَ ماءُ وَجْههِ؛ ثُمَّ قامَ وَ مَشى الَيْها، وَ هِىَ اوّلُ قَدَمٍ مَشَتْ الَى الْخَطيئَةِ؛ ثُمَّ تَناوَلَ بِيَدِهِ مِنها ما عَلَيْها وَ اكَلَ، فَتَطايَرَ الحُلِىُّ وَ الْحُلَلُ عَنْ جَسَدِهِ. فَوَضَعَ آدَمُ يَدَهُ عَلى امِّ رَأْسِه و بَكى. فَلَمّا تابَ اللَّه عَلَيْه، فَرَضَ اللَّه عَلَيْه و عَلى ذُرِّيَّتِه تَطْهيرَ هذِهِ الْجَوارِحِ الْارْبَعِ: فَامَرَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ بِغَسْلِ الْوَجْهِ، لِما نَظَرَ الَى الشَّجَرَةِ؛ وَ امَرَهُ بِغَسْلِ الْيَدَيْن الَى الْمُرْفَقَيْنِ، لِما تَناوَلَ بِهِما؛ و امَرَ بِمَسْحِ الرَّأْسِ لِما وَضَعَ يَدَهُ عَلى امِّ رَأْسِهِ؛ وَ امَرَهُ بِمَسْحِ الْقَدَمَيْنِ، لِما مَشى بِهِما الَى الْخَطيئَةِ. «110»
حاصل ترجمه آن كه: يهودان سؤال كردند از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله كه به چه علّت وضوء مختصّ به اين چهار موضع شد، با آن كه اينها
از همه اعضاء بدن نظيفترند. فرمود: چون شيطان وسوسه كرد آدم را و او نزديك آن درخت رفت و نظر به سوى آن كرد، آبرويش ريخت؛ پس برخاست و به سوى آن درخت روان شد- و آن اوّل قدمى بود كه براى گناه برداشته شد. پس از آن با دست خويش آنچه در آن درخت بود چيد و خورد، پس زينت و زيور از جسمش پرواز نمود. و آدم دست خود را بالاى سرش گذاشت و گريه نمود. پس چون خداوند توبه او را قبول فرمود، واجب نمود بر او و بر ذريّهاش پاكيزه نمودن اين چهار عضو را؛ پس، امر فرمود خداى عزّ و جل به شستن روى، براى آن كه نظر نمود به شجره؛ و امر فرمود به شستن دستها تا مرفق، چون با آنها تناول نمود؛ و امر فرمود به مسح سر، چون دست خود را به سر گذاشت؛ و امر نمود به مسح قدمها، چون كه با آنها به سوى گناه رفته بود.
و در باب علّت وجوب صوم نيز در حديث شريف است كه يهودان سؤال نمودند كه به چه علّت واجب نمود خداوند بر امّت تو سى روز روزه در روزها. فرمود: همانا آدم عليه السلام چون از آن درخت خورد باقى ماند در شكمش سى روز؛ پس، واجب فرمود خداوند بر آدم و بر ذريهاش سى روز گرسنگى و تشنگى را؛ و تفضّل فرمود بر آنها به اين كه در شبها اجازه خوردن داد به آنها. «111»
از اين احاديث شريفه اهل اشارات و اصحاب قلوب را استفادههايى باشد كه خطيئه آدم عليه السلام با آن كه از قبيل خطيئات ديگران نبوده، بلكه شايد خطيئه طبيعيّه بوده يا خطيئه توجّه به كثرت كه شجره طبيعت است بوده يا توجّه به كثرت اسمائى پس از جاذبه فناى ذاتى بوده، لكن از مثل آدم عليه السلام، كه صفىّ اللَّه و مخصوص به قرب و فناى ذاتى است، متوقّع نبوده. لهذا به مقتضاى غيرت حبّى ذات مقدّس حق اعلان عصيان و غوايت او را در همه عوالم و در لسان همه انبياء عليهم السلام فرمود. و قال تعالى: وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى. «112» با اين وصف، اين همه تطهير و تنزيه لازم است براى خود و ذريّهاش كه در صلب او مستكنّ بودند و در خطيئه شركت داشتند، بلكه پس از خروج از صلب نيز شركت نمودند.
پس خطيئه آدم و آدمزادگان را چنانچه مراتب و مظاهرى است- چنانچه اوّل مرتبه آن توجه به كثرات اسمائيه و آخر مظهر آن اكل از شجره منهيّه است كه صورت ملكوتى آن درختى است كه در آن انواع اثمار و فواكه است؛ و صورت مُلكىِ آن طبيعت و شئون آن است و حبّ دنيا و نفس كه اكنون در اين ذريّه است از شئون همان ميل به شجره و اكل آن است- همين طور از براى تطهير و تنزيه و طهارت و صلاة و صيام آنها، كه براى خروج از خطيئه پدر كه اصل است مراتب بسيارى است مطابق مراتب خطيئه. و از اين بيان معلوم شد كه جميع انواع معاصى قالبى ابن آدم از شئون اكل شجره است و تطهير آن به طورى است؛ و جميع انواع معاصى قلبيه آنها نيز از شئون آن شجره است؛ و تطهير آن به طورى است. و جميع انواع معاصى روحيّه از آن، و تطهير آن به طورى است.
و تطهير اعضاى ظاهريّه «ظلّ» طهارات قلبيّه و روحيّه است براى كمّل، و دستور و «وسيله» آنها است براى اهل سلوك. و انسان تا در حجاب تعيّن اعضا و طهارات آنها است و در آن حدّ واقف است، از اهل سلوك نيست و در خطيئه باقى مانده؛ و چون اشتغال به مراتب طهارات ظاهريّه و باطنيّه پيدا كرد و طهارات صوريّه قشريّه را وسيله طهارات معنويّه لبّيّه قرار داد و در جميع عبادات و مناسك حظوظ قلبيه آنها را نيز ملحوظ داشت و از آنها برخوردار شد بلكه جهات باطنيّه را بيشتر اهمّيّت داد و مقصد اعلاى مهمّ دانست، داخل در باب سلوك راه انسانيّت شده؛ چنانچه در حديث شريف كتاب مصباح الشريعه به آن اشاره شده آنجا كه فرمايد: و طَهِّرْ قَلْبَكَ بالتَّقْوى وَ الْيَقينِ عِنْدَ طَهارَةِ جَوارِحِكَ بِالْماءِ. «113»
پس، انسان سالك را اوّل سلوك علمى لازم است كه به بركت اهل ذكر سلام اللَّه عليهم مراتب عبادات را تشخيص داده و عبادات صوريّه را نازله عبادات قلبيّه و روحيّه بداند؛ و پس از آن شروع به سلوك عملى، كه حقيقت سلوك است. و غايت اين سلوك تخليه نفس از غير حق است و تحليه آن به تجلّيات اسمائى و ذاتى است. و چون سالك را اين مقام دست دهد، سلوكش به انتهاء رسد و غايت سير كمالى برايش حاصل شود؛ پس به اسرار نسك و عبادات و به لطايف سلوك نائل شود؛ و آن تجلّيات جلاليّه است كه اسرار طهارات است و تجلّيات جماليّه است كه غايت عبادات ديگر است. و تفصيل آن از عهده اين اوراق خارج است.
فصل ششم در غسل است و آداب قلبيّه آن اهل معرفت گويند كه جنابتْ خروج از وطن عبوديّت و دخول در غربت است؛ و اظهار ربوبيّت و دعواى منيّت است و دخول در حدود مولا و اتّصاف به وصف سيادت است. و غسل براى تطهير از اين قذارت و اعتراف به تقصير است. و بعضى از مشايخ يكصد و پنجاه حال در ضمن ده فصل ذكر نموده كه بايد بنده سالك تطهير از آنها نمايد در خلال غسل، كه غالب آنها يا تمام آنها به عزّت و جبروت و كبرياى نفس و خودخواهى و خودبينى برگردد. «114»
نويسنده گويد كه جنابتْ فناى در طبيعت و غفلت از روحانيّت است و غاية القصواى كمال سلطنت حيوانيّت و بهيميّت و دخول در اسفل السّافلين است. و غسل تطهير از اين خطيئه و رجوع از حكم طبيعت است، و دخول در سلطان رحمانيّت و تصرّف الهيّت است به شست و شو نمودن جميع مملكت
نفس را كه فانى در طبيعت شده بود و به غرور شيطان مبتلا شده بود.
پس، آداب قلبيّه آن آن است كه سالك الى اللَّه در وقت غسل وقوف به تطهير ظاهر و غسل بدن، كه قشر ادنى و حظّ دنيا است، نكند و توجّه به جنابت باطنِ قلب و سرّ روح كند و غسل از آن را لازمتر شناسد؛ پس، از غلبه نفس بهيميّه و شأن حيوانى بر نفس انسانيّه و شئون رحمانى بپرهيزد و از رجز شيطان و غرور او توبه كند؛ و باطن روح را، كه نفخه الهيّه است و با نفَس رحمانى در او منفوخ شده، از حظوظ شيطانى، كه توجّه به غير كه اصل شجره منهيّه است [مىباشد] تطهير كند تا لايق جنّت پدرش، آدم عليه السلام گردد؛ و بداند كه اكل از اين شجره طبيعت و اقبال به دنيا و توجّه به كثرتْ اصل اصول جنابت است. و تا طهارت از اين جنابت به انغماس يا تطهير تامّ به آب رحمت حقّ كه از ساق عرش رحمانى جارى است و خالص از تصرّف شيطانى است نكند، لايق صلاة، كه حقيقت معراج قرب است، نشود؛ فانّه لا صَلاةَ الّا بِطَهُور. «115» و اشاره به آنچه ذكر شد فرموده در حديث شريف كه در وسايل از شيخ صدوق رضوان اللَّه عليه نقل نمايد. قال: وَ بِاسنادِهِ قال: جاءَ نَفَرٌ مِنَ الْيَهُودِ الى رَسوُلِ اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم. فَسَأَلَهُ اعْلَمُهُمْ عَنْ مَسائِلَ؛ وَ كانَ فيما سَأَلَهُ انْ قالَ: لِاىِّ شَىْءٍ امَرَ اللَّه تَعالى بالاغْتِسالِ مِنَ الْجَنابَةِ، وَ لَمْ يَأْمُرْ بالغُسل مِنَ الْغائِطِ و الْبُوْلِ. فَقالَ رَسولُ اللَّه (ص): انَّ آدَمَ (ع) لَمَّا اكَلَ مِنْ الشَّجَرَةِ: دَبَّ ذلِكَ فى عُروُقِهِ و شَعْرِهِ وَ بَشَرِهِ. فَاذا جامَعَ الَّرجُلُ اهْلَهُ، خَرَجَ الْماءُ مِنْ كُلِّ عِرْقٍ شَعْرَةٍ فى جَسَدِهِ، فَاوْجَبَ اللَّه عَزَّ و جَلَّ على ذُرِّيَّتِهِ الْاغْتِسالَ مِنَ الْجَنابَةِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ ... «116» الخبر.
و فى روايَةٍ اخرى عَنِ الرّضا عليه السّلام: و انَّما امِرُوا بالْغُسْل مِنَ الْجَنابَةِ: وَ لَمْ يُؤْمَروُا بالْغُسْلِ مِنَ الْخَلَاءِ وَ هُوَ أَنْجَسُ مِنَ الْجَنابَةِ وَ اقْذَرُ، مِن اجْلِ انَّ الْجَنابَةَ مِنَ نَفْسِ الِانْسانِ، وَ هُوَ شَىْءٌ يَخْرُجُ مِنْ جَميعِ جَسَدِهِ؛ وَ الخَلَاءُ لَيْسَ هُوَ مِنْ نَفْسِ الِانْسانِ: انَّما هُوَ غَذاءٌ يَدْخُلُ مِنْ بابٍ وَ يَخْرُجُ مِنْ بابٍ. «117»
گرچه ظاهر اين احاديث نزد اصحاب ظاهر آن است كه چون نطفه از تمام بدن خارج مىشود، غسل جميع بدن لازم شد؛ و اين مطابق با رأى جمعى از اطبّاء و حكماى طبيعى؛ ولى معلّل نمودن آن را به اكل شجره چنانچه در حديث اول است، و نسبت دادن جنابت را به نفس چنانچه در حديث دوّم است براى اهل معرفت و اشارت راهى به معارف باز كند؛ چه كه قضيّه شجره و اكل آدم عليه السلام از آن از اسرار علوم قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است كه بسيارى از معارف در آن مرموز است، و لهذا در احاديث شريفه علّت تشريع بسيارى از عبادات را همان قضيّه آدم و اكل شجره قرار دادهاند. من جمله باب وضوء و نماز و غسل و صوم شهر رمضان و سى روز بودن آن و بسيارى از مناسك حجّ. و نويسنده را سالها در نظر است كه در اين باب رسالهاى تنظيم كنم و اشتغالات ديگر مانع شده؛ از خداى تعالى توفيق و سعادت مىخواهم.
بالجمله، تو آدمزاده كه بذر لقائى و براى معرفتْ مخلوق و خداى تعالى تو را براى خود برگزيده و با دو دست جمال و جلال خود تخمير فرموده و
مسجود ملائكه و محسود ابليس قرار داده، اگر بخواهى از جنابت پدر كه اصل تو است خارج شوى و لايق لقاى حضرت محبوب شوى و استعداد وصول به مقام انس و حضرت قدس پيدا كنى، بايد با آب رحمت حقّ باطن دل را غسل دهى و از اقبال به دنيا، كه از مظاهر شجره منهيّه است، توبه كنى و قلب خود را، كه محفل جناب جميل و جمال جليل است، از حبّ دنيا و شئون خبيثه آن، كه رجز شيطان است، شست و شو دهى كه جنّتِ لقاى حقّ جاى پاكان است- و لا يدْخُلُ الجنَّةَ الا الطَّيِّبُ. «118» «شست و شويى كن و آنگه به خرابات خرام». «119»
فصل هفتم در پارهاى از آداب باطنيّه ازاله نجاست و تطهير از اخباث است بدان كه ازاله حدث- چنانچه گذشت- خروج از انّيّت و انانيّت و فناى از نفسيّت است، بلكه خروج از بيت النّفس است بالكلّية؛ و تا عبد را بقايايى از خويش باقى است، محدث به حدث اكبر است و عابد و معبود در او شيطان و نفس است. و منازل سير اهل طريقت و سلوك اگر براى وصول به مقامات است و حصول معارج و مدارج است، از تصرّف نفس و شيطان خارج نيست و سير و سلوك معلّل است؛ پس سلوك در منازل نفس است و سير در جوف بيت است. و چنين سالكى مسافر و سالك نيست؛ و مهاجر الى اللَّه و رسوله نيست؛ و از حدث اكبر، كه عين عبد است، پاك نشده؛ و چون از اين حدث بكلّى تطهير شود، عابد و معبود حقّ شود و كُنْتُ سَمْعَهُ و بَصَره «120» كه نتيجه قرب نافله است حاصل شود. و از اين جهت در طهارت از حدث غسل جميع بدن لازم است، زيرا كه تا عين عبد به وجهى از وجوه باقى است، حدث مرتفع نشده: فانَّ تَحْتَ كُلِّ شَعْرَةٍ جَنابَةٌ. «121» پس تطهير از حدث تطهير از حدوث است و فناى در بحر قِدم است. و كمال آن، خروج از كثرت اسمائى است كه باطن شجره است؛ و با اين خروج، از خطيئه ساريه آدم، كه اصل ذرّيه است، خارج شود.
پس، حدث از قذارات معنويّه است و تطهير از آن نيز از امور غيبيه باطنيّه است و نور است؛ لكن وضوء نور محدود است و غسل نور مطلق است و اىُّ وُضوءٍ انْقى مِنَ الْغُسْل. «122» و امّا ازاله خَبَث و نجاسات ظاهريّه را اين مكانت نيست، زيرا كه آن تنظيف صورى و تطهير ظاهرى است. و آداب قلبيّه آن آن است كه بنده سالك كه اراده حضور به محضر حق دارد بداند كه با رجز شيطان و رجس آن خبيث در محضر حقّ نتوان راه يافت و تا خروج از امّهات مذامّ اخلاقى كه مبدأ فساد مدينه فاضله انسانيّه است و منشأ خطيئات ظاهريّه و باطنيّه است دست ندهد، راهى به مقصد پيدا نكند و طريقى به مقصود نيابد.
شيطان كه مجاور عالم قدس و در سلك كرّوبين به شمار مىرفت، آخر الأمر به واسطه ملكات خبيثه از مقام مقرّبين درگاه تبعيدش و به نداى: فاخْرُجْ مِنْها فَانَّكَ رَجيم «123» مرجومش نمودند. پس، ما بازماندگان از كاروان عالم غيب و فرو رفتگان در چاه عميق طبيعت و مردودان به اسفل السافلين چطور مىتوانيم با دارا بودن ملكات خبيثه شيطانيّه لايق محضر قدس گرديم و مجاور روحانيّين و رفيق مقرّبين شويم. شيطان خودبينى كرد و ناريّت خود را ديد و انَا خَيْرٌ مِنْه «124» گفت؛ اين اعجاب به نفس موجب خودپرستى و تكبّر شد و از آدم عليه السلام تحقير و توهين كرد و خَلَقْتَهُ مِنْ طين گفت و قياس غلط باطل نمود؛ خوبى آدم و كمال روحانيت او را نديد، و ظاهر آدم و مقام طينيّت و ترابيّت او را ديد، و از خود مقام ناريّت را ديد و از شرك خودخواهى و خودبينى خويش غفلت نمود. حبّ نفس پرده رؤيت نقص و حجاب شهود عيوبش شد، و اين خودبينى و خودخواهى اسباب خودپرستى و تكبّر و خودنمايى و ريا و خود رأيى و عصيان شد و از معراج قدس به تيه ظلمتخانه طبيعت تبعيد شد.
پس، بر سالك الى اللَّه لازم است كه در وقت تطهير از ارجاس صوريّه، از امّهات رذائل و ارجاس باطنيّه شيطانيّه خود را تطهير كند، و با آب رحمت حقّ و ارتياض شرعى مدينه فاضله را شست و شو دهد و تصفيه قلب، كه محلّ تجلّى حقّ است، نمايد و خلع نعلين حبّ جاه و شرف نمايد تا لايق دخول در وادى مقدّس «ايمن» گردد و قابل تجلّى ربّ شود. و تا تطهير از ارجاس خبيثه حاصل نيايد، تطهير از احداث ممكن نشود، زيرا كه تطهيرِ ظاهر مقدّمه تطهير باطن است؛ تا تقواى تامّ ملكى دنيائى بر وفق دستور شريعت مطهّره حاصل نشود، تقواى قلبى رخ ندهد؛ و تا تقواى قلبى از امورى كه شمرده شد حاصل نشود، تقواى روحى سرّى حقيقى پيدا نشود. و تمام مراتب تقوى مقدّمه اين مرتبه است كه آن، ترك غير حقّ است.
تا سالك را بقايائى از انانيت است تجلّى حق بر سرّ او نگردد. بلى، گاهى شود كه به مقتضاى سبق رحمت و غلبه جنبه يلى اللّهى دستگيرى غيبى از سالك شود و با جذبه الهيّه بقايايى اگر از انيّت مانده بسوزد. و شايد در كيفيّت تجلّى حق براى جبل و مندكّ نمودن آن و صعق حضرت موسى اشارتى به آنچه ذكر شد باشد؛ و بين سالك مجذوب و مجذوب سالك نيز اين فرق هست. و اهل حقيقت از آنچه ذكر شد پى مىبرند به يك نكته دانستنى و مطلب مهمّ، كه جهل به آن سر منشأ بسيارى از ضلالتها و غوايتها و بازماندن از راه حق است و بر هيچ طالب حق جهل آن روا نباشد و غفلت از آن جايز نيست، و آن اينست كه شخص سالك و طالب حق بايد خود را از افراط و تفريط بعضى از جهله اهل تصوّف و بعضى غفله أهل ظاهر مبرّا كند تا سير إلى اللَّه براى او ممكن شود، چه كه بعضى از آن طايفه را عقيده بر آنست كه علم و عمل ظاهرى قالبى حشو است و براى جهّال و عوام است؛ و امّا كسانى كه اهل سرّ و حقيقتند و اصحاب قلوبند و ارباب سابقه حسنى هستند احتياج به اين اعمال ندارند. و اعمال قالبيّه براى حصول حقايق قلبيّه و وصول به مقصد است؛ و چون سالك به مقصد خود رسيد، پرداختن به مقدّمات تبعيد است و اشتغال به كثرات حجاب است. و طايفه دوم در مقابل اين دسته قيام نمودند و در جانب تفريط افتادند و انكار كلّيّه مقامات معنويّه و اسرار الهيّه را نمودند و جز محض ظاهر و صورت و قشرْ ديگر امور را بكلّى منكر شدند و به تخيّلات و اوهام نسبت دادند. و بين اين دو طايفه لا زال كشمكش و مجادله و مخاصمه بوده و هر يك ديگرى را بر خلاف شريعت مىدانستند. و حق آن است كه هر دو طايفه قدرى از حدّ تجاوز نمودند و افراط و تفريط كردند. ما در رساله سرّ الصّلاة در اين موضوع اشاره نموديم، و در اين مقام نيز حدّ اعتدال را كه صراط مستقيم است مىنمايانيم.
بايد دانست كه مناسك صوريّه و عبادات قالبيّه نه فقط براى حصول ملكات كامله روحانيّه و حقايق قلبيّه است، بلكه آن يكى از ثمرات آنست. لكن نزد اهل معرفت و اصحاب قلوب كليّه عبادات سرايت دادن معارف الهيّه است از باطن به ظاهر و از سرّ به علن؛ و چنانچه نعمت رحمت رحمانيّه؛ بلكه رحيميّه، منبسط بر تمام نشئات قلبيّه و قالبيّه انسانيّه است، و هر يك از مراتب را حظّى است از نعم جامعه الهيّه، هر يك را حظّ و نصيبى است از ثناى حق و شكر نعمت رحمانى و رحيمى واجب مطلق. و تا از نشئه صوريّه دنياويّه نفس را حظّى است و از حيات ملكى نصيبى است، بساط كثرت بكلّى برچيده نشود و حظوظ طبيعت مرتفع نگردد. و سالك الى اللَّه چنانچه قلب را نبايد به غير حق مشغول كند، صدر و خيال و ملك طبيعت را نبايد در غير حق صرف كند تا توحيد و تقديس را در تمام نشئات قدم راسخ باشد. و اگر جذبه روحى را در ملك طبيعت نتيجهاى جز تعبّد و تواضع براى حق حاصل شود، از انانيّت نفس بقايائى مانده و سير سالك در جوف بيت نفس است نه سير الى اللَّه.
و غايت سير اهل اللَّه آن است كه طبيعت و ملك بدن را منصبغ به صبغة اللَّه كنند. و يكى از مراتب و بواطن حديث شريف كه فرمايد از لسان حق تعالى شأنه: انَا اللَّه؛ و انَا الرَّحْمنُ. خَلَقْتُ الرَّحِمَ وَ شَقَقْتُ لَها اسماء مِنْ اسْمى؛ فَمَنْ وَصَلَها وَصَلْتُهُ، وَ مَنْ قَطَعَها قَطَعْتَه. «125» شايد همين قطع طبيعت، كه امّ الأرواح است، از موطن اصلى باشد، و وصلش ارتياض آن و ارجاع آن به موطن عبوديّت باشد. و فى الحديث عَن ابي عبدِ اللَّه (ع) قال: اسْتَوْصُوا بِعَمَّتِكُمُ النَخْلَةِ خَيْراً؛ فَانَّها خُلِقَتْ مِنْ طينَةِ آدم. «126» و اين حديث شريف اشاره به همان «رَحِميّت» است كه مذكور شد.
بالجمله، اخراج مملكت ظاهر را از موطن عبوديّت و سر خود نمودن آن را، از غايت جهل از مقامات اهل معرفت است؛ و از تسويلات شيطان رجيم است كه هر طايفه را به طريقى از حق تعالى بازدارد؛ چنانچه انكار مقامات و سدّ طريق معارف كه قرّة العين اولياء خدا عليهم السلام، و تحديد نمودن شرايع الهيّه را به ظاهر، كه حظّ دنيا و ملك نفس و مقام حيوانيّت آن است، و غفلت از اسرار و آداب باطنيّه عبادات كه موجب تطهير سرّ و تعمير قلب و ترقّى باطن است، از غايت جهالت و غفلت است. و هر يك از اين دو طايفه از طريق سعادت و صراط مستقيم انسانيّت دور و از مقامات اهل معارف مهجورند. و عارف باللَّه و عالم به مقامات بايد همه حقوق باطنيّه و ظاهريّه را مراعات كند و هر صاحب حقّى را به حقّ و حظّ خود برساند، و از غلوّ و تقصير و افراط و تفريطْ خود را تطهير كند؛ و ازاله قذارتِ انكارِ صورتِ شريعت، كه فى الحقيقه تحديد است، و ازاله خباثتِ انكارِ باطنِ شريعت، كه تقييد است، و هر دو از وساوس شيطانيّه و اخباث آن لعين است، بنمايد تا طريق سير إلى اللَّه و وصول به مقامات معنويّه براى او آسان نشود.
پس، يكى از مراتب ازاله خَبَث، ازاله اخباث اوهام فاسده است كه مانع از قرب الى اللَّه و معراج مؤمنين است. و يكى از معانى و مقامات جامعيّت نبوّت ختميّه، بلكه دلائل بر خاتميّت، آن است كه در جميع مقامات نفسيّه تمام حقوق و حظوظ آن را از جميع شئون شريعت استيفا فرموده؛ و چنانچه در معرفت شئون ربوبيّت جلّت عظمته حق را در علوّ اعلا و دنوّ ادنى به مقام جامعيّت معرفى فرموده وَ هُو الَاوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ و الْباطِنُ «127» و اللَّه نورُ السَمواتِ وَ الارْض ... «128» الخ. وَ لَوْ دُلّيتُمْ بِحَبْلٍ الى الَارَضينَ السُّفْلى لَهَبَطْتُمْ عَلى اللَّه. «129» وَ ايْنَما تُوَلُّوا فَثَّمَ وَجْهُ اللَّه «130» الى غير ذلك فرموده، كه عارف به معارف الهيّه و مجذوب جذبات رحمانيّه را از آنها طرب ملكوتى حاصل و وجد لاهوتى پيدا شود، همين طور توحيد عملى قلبى را تا آخرين مراتب افق طبيعت و ملك بدن سرايت داده و هيچ موجودى را از حظّ معرفت اللَّه محروم نكرده.
بالجمله، اهل تصوّف از حكمت از حكمت عيسويّه، من حيث لا يشعرون، دم ميزنند و اهل ظاهر از حكمت موسويّه؛ و محمّديّون از هر دو اينها به طريق تقييد برى هستند. و تفصيل اين اجمال از عهده اين مقام خارج و درخور اين اوراق نيست.
وصل: عن مِصباحِ الشَّريعَةِ قالَ الصّادِقُ عليه السلام: سُمِّىِ المُسْتَراحُ مُسْتَراحاً لِاسْتراحَةِ النُّفُوسِ مِنْ اثْقالِ النَّجاساتِ وَ اسْتِفراغ الكَثافاتِ وَ القَذَرِ فيها. وَ المُؤْمِنُ يَعْتَبِرُ عِنْدَها انَّ الخالِصَ مِنْ حُطامِ الدُّنْيا كَذلِكَ يَصيرُ عاقِبَتُهُ؛ فَيَستَريحُ بالعُدوُلِ عَنْها وَ تَرْكِها، وَ يُفَرِّغُ نَفْسَهُ وَ قَلْبَهُ عَنْ شُغْلِها، وَ يَسْتَنْكِفُ عَنْ جَمْعِها وَ اخْذِها اسْتِنْكافَهُ عَنِ النَّجاسَةِ وَ الغائِطِ وَ القَذَر. وَ يَتَفَكَّرُ فى نَفْسِهِ المُكَرَّمَةِ فى حالٍ كَيْفَ تَصيرُ ذَليلَةً فى حالٍ؛ وَ يَعْلَمُ انَّ التَّمسُّكَ بالقَناعَةِ و التَّقوى يُورِثُ لَهُ رَاحَةَ الدّارَيْنِ؛ وَ انَّ الرّاحَةَ فى هَوانِ الدُّنْيا وَ الفَراغِ مِنَ التَّمَتُّع بِها وَ فى ازالَةِ النِّجاسةِ مِنَ الحَرامِ وَ الشُّبْهَةِ؛ فَيُغْلِقُ عَنْ نَفْسِهِ بابَ الكِبْرِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ ايّاها، وَ يَفِرُّ مِنَ الذُّنُوبِ، وَ يَفْتَحُ بابَ التَّواضُع وَ النَدَمِ وَ الحَياء؛ وَ يَجْتَهِدُ فى اداءِ اوامِرِهِ و اجْتِنابِ نَواهيهِ طَلَباً لِحُسْنِ المَآبِ وَ طيبِ الزُّلْفى؛ وَ يُسْجِنُ نَفْسَهُ فى سِجْن الْخَوْفِ و الصَّبْرِ وَ الْكَفِّ عَنِ الشَّهِواتِ الى انْ يَتَّصِلَ بِامانِ اللَّه فى دارِ الْقَرارِ، وَ يَذوقَ طَعْمَ رِضاهُ. فَانَّ المُعَوَّلَ ذلِكَ، وَ ما عَداهُ لا شَىءَ. «131» انتهى كلامه الشّريف.
در اين كلام شريف دستور جامعى است براى اهل معرفت و سلوك كه بايد انسانِ بيدارِ سالكِ الى دار الآخرة در هر حالى از حالاتْ حظوظ روحانيّه
را استيفاء نمايد و در هيچ حالى از ذكر مرجع و مآل خود غافل نباشد. و لهذا حكماء فرمودند: النَّبيُّ خادِمُ الْقَضاءِ كَما انَّ الطّبيبَ خادِمُ الْبَدَن. «132» انبياء عظام و اولياء كرام عليهم السلام را چون جز بر قضاى الهى و جنبه يل اللّهى نظرى نيست و ملكوت قضاى الهى بر قلوب آنها حكومت مىكند، جريان جميع امور را به دست ملائكة اللَّه، كه جنود الهيّه مىباشند، مىدانند و مىبينند؛ و طبيب طبيعى چون از اين مرحله دور و از اين وادى مهجور است، جريان امور طبيعيّه را به قواى طبيعيّه نسبت مىدهد.
بالجمله، انسان سالك در جميع احوال و از همه امور حظوظ سلوكى خود را بايد استفاده كند. پس، چون حطام دنيا و لذائذ عالم ملك را رو به زوال و تغيّر ديد و عواقب امر آنها را فساد و افول ديد، به راحتى قلب از آنها اعراض كند و از اشتغال و جمع آنها قلب خود را فارغ كند و مستنكف شود از آنها چنانچه از قذارات استنكاف كند. باطنِ عالم طبيعت قذارت است؛ و تعبير كثافت و قذارت در نوم- كه بابى از مكاشفه است- دنيا و مال است؛ و در مكاشفه علويّه عليه السلام دنيا جيفه و مردار است. «133» پس مؤمن همان طور كه از اثقال و فضولات طبيعت خود را فارغ كند و مدينه طبيعيّه را از اذيّت آن راحت كند، قلب را از تعلّق و اشتغال به آن مستريح كند و ثقل حبّ دنيا و جاه را از دل بردارد و مدينه فاضله روحانيّه را از آن فارغ و راحت كند. و تفكر كند در اين كه اشتغال به دنيا نفس شريف را چگونه پس از چند ساعت ذليل و خوار كند و او را محتاج به بدترين و فضيحترين حالات كند، بفهمد كه اشتغال قلبى به عالم پس از چندى كه پرده ملك برداشته شد و حجاب طبيعت مرتفع گرديد، انسان را ذليل و خوار كند و به حساب و عقاب گرفتار كند. و بداند كه تمسّك به تقوى و قناعت موجب راحتىِ دو دنيا است؛ و راحتى در آن است كه دنيا را خوار و ناچيز شمارد و از آن لذّت و تمتّع نبرد؛ و چنانچه خود را از نجاسات صوريّه پاكيزه كرد، از نجاسات حرام و شبهه نيز پاكيزه نمايد؛ و چون خود را شناخت و ذلّ احتياج خود را دريافت، باب كبر و بزرگى را بر خود فرو بندد و از سركشى و گناه فرار نمايد، و بر خود درِ فروتنى و ندامت و خجلت را مفتوح كند و جدّ و جهد در فرمانبردارى حق و دورى از نافرمانى كند تا با نيكوئى و خوبى به حق رجوع كند و با پاكيزگى و صفاى نفسْ متقرّب به مقام قدس شود؛ و خود به نفس خود خويش را در زندان خوف و صبر و نگاهدارى از خواهشهاى نفسانى مسجون كند تا از زندان عذاب الهى در امان باشد و به دار قرار حق در پناه ذات مقدّسش ملحق گردد، و در اين حال طعم رضاى حق را بچشد. و اين غايت آمال اهل سلوك است و غير آن را ارزشى نيست.
مقصد دوم در شمّهاى از آداب لباس است و در آن دو مقام است مقام اوّل در آداب مطلق لباس است بدان كه نفس ناطقه انسانيّه حقيقتى است كه در عين وحدت و كمال بساطت داراى نشئاتى است كه عمده آن به طريق كلّى سه نشئه است: اوّل، نشئه ملكيّه دنياويّه ظاهره، كه مظهر آن حواسّ ظاهره، و قشر ادناى آن بدن مُلكيّه است.
دوم، نشئه برزخيّه متوسّطه، كه مظهر آن، حواسّ باطنه و بدن برزخى و قالب مثالى است.
سوّم، نشئه غيبيّه باطنيّه است كه مظهر آن، قلب و شئون قلبيّه است.
و نسبت هر يك از اين مراتب به ديگرى نسبت ظاهريّت و باطنيّت و جلوه و متجلّى است؛ و از اين جهت است كه آثار و خواصّ و انفعالات هر مرتبهاى به مرتبه ديگر سرايت مىكند؛ چنانچه اگر مثلًا حاسّه بصرى چيزى را ادراك كند، از آن اثرى در حسّ بصر برزخى واقع شود به مناسبت آن نشئه؛ و از آن اثرى در بصر قلبىِ باطنى واقع شود به مناسبت آن نشئه. و همين طور آثار قلبيّه در دو نشئه ديگر نيز ظاهر گردد. و اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان قوىّ متين است مطابق با وجدان نيز هست. و از اين جهت است كه جميع آداب صوريّه شرعيّه را در باطن اثر بلكه آثارى است؛ و هر يك از اخلاق جميله را، كه از حظوظ مقام برزخيّت نفس است، نيز در ظاهر و باطن آثارى است؛ و هر يك از معارف الهيّه و عقايد حقّه را در دو نشئه برزخيّه و ظاهره آثارى است. مثلًا، ايمان به اين كه متصرّف در مملكت وجود و عوالم غيب و شهود حق تعالى است و ديگر موجودات را تصرّفى نيست مگر تصرّف اذنى ظلّى، موجب بسيارى از كمالات نفسانيّه و اخلاق فاضله انسانيّه گردد، مثل توكّل و اعتماد به حق و قطع طمع از مخلوق كه امّ الكمالات است؛ و موجب بسيارى از اعمال صالحه و افعال حسنه و ترك بسيارى از قبايح شود. و همين طور ساير معارف كه تعداد هر يك و تأثيرات آن از حوصله اين اوراق و قلم شكسته نويسنده خارج است، و محتاج به تحرير كتابى ضخيم است كه از قلم تواناى اهل معرفتى يا از نفس گرم اهل حالى فراهم شود: «دست ما كوتاه و خرما بر نخيل». «134»
و همين طور مثلًا خُلق رضا، كه يكى از اخلاق كماليّه انسانيّه است، در تصفيه و تجليه نفس تأثيرات بسيارى دارد كه قلب را مورد تجلّيات خاصّه الهيّه قرار مىدهد و ايمان را به كمال ايمان، و كمال ايمان را به طمأنينه، و طمأنينه را به كمال آن، و كمال آن را به مشاهده، و آن را به كمال مشاهده، و كمال آن را به معاشقه، و معاشقه را به كمال آن، و كمال آن را به مراوده، و مراوده را به كمال آن، و كمال آن را به مواصله، و مواصله را به كمال آن، و آنچه در وهم من و تو نايد ترقّى دهد؛ و در ملك بدن و آثار و افعال صوريّه كه شاخ و برگ است تأثيرات غريبى دارد: سمع و بصر و ديگر قوى و اعضا را الهى كند و سرّ كُنْتُ سَمْعَهُ و بَصَرَهُ «135» را تا اندازهاى ظاهر گرداند. و چنانچه آن مراتب را در ظاهر تأثير بلكه تأثيرات است، هيأت ظاهر و جميع حركات و سكنات عاديّه و غير عاديّه و تمام تروك و افعال را در آنها نيز تأثيراتى است بس عجيب، كه گاه شود كه با يك نظر از روى حقارت به يكى از بندگان خدا سالك را از اوج اعلى به اسفل سافلين پرتاب كند و جبران آن را به سالهاى دراز نتواند بنمايد.
و چون قلبهاى بيچاره ما ضعيف و ناتوان است و چون بيد مجنون از نسيم ملايمى به لرزه در آيد و حال سكونت خود را از دست بدهد، پس لازم است كه حتّى در امور عاديّه، كه يكى از آنها اتّخاذ لباس است، ملاحظه حالات قلبيّه نموده نگاهدارى قلب را بكنيم. و چون نفس و شيطان را دامهايى بس محكم و تسويلاتى بس دقيق است كه احاطه به آن از طاقت ما خارج است، ناچار تا اندازه قدرت و نطاق وسع خود در مقابل آنها قيام و از حق تعالى در همه حالات طلب توفيق و تأييد نماييم.
پس، گوييم كه پس از آن كه واضح شد كه باطن را در ظاهر و ظاهر را در باطن تأثير است، انسان طالب حق و ترقّى روحانى بايد در انتخاب مادّه و هيأت لباس آنچه را كه در روح تأثير بد دارد و قلب را از استقامت خارج و از حق غافل مىكند و وجهه روح را دنيايى مىنمايد احتراز كند. و گمان نشود كه تسويل شيطان و تدليس نفس امّاره فقط در لباس فاخر زيبا و تجمّل و تزيّن است، بلكه گاه شود كه انسان را به واسطه لباس مندرس و بىارزش از درجه اعتبار ساقط نمايد؛ و از اين جهت انسان بايد از لباس شهرت، بلكه مطلق مشى بر خلاف معمول و متعارف، احتراز نمايد. چنانچه از لباسهاى فاخر كه مادّه و جنس آن سنگين قيمت و هيأت و برش آن جالب توجّه و انگشت نما است بايد احتراز كند؛ زيرا قلب ما بسيار ضعيف و سخت بىثبات است، به مجرّد فى الجمله امتياز و تعيّنى مىلغزد و از اعتدال منحرف مىشود. چه بسا باشد انسان بيچاره ضعيفى كه از تمام مراحل شرف و انسانيّت و عزّت نفس و كمال آدميّت عارى و برى است به واسطه دو سه زرع پارچه ابريشمى و يا پشمى كه در برش و دوخت آن تقليد از اجانب كرده يا آنكه با چندين ننگ و شرف فروشى آن را تحصيل نموده بر بندگان خدا به نظر حقارت و كبر و ناز نگاه و هيچ موجودى را به چيزى نشمرد؛ و اين نيست جز از كمال ضعف نفس و كوچكى ظرفيّت كه فضلات كرم و لباس گوسفند را مايه اعتبار و شرف خود پندارد.
اى بيچاره انسان، چقدر مخلوق ضعيف بىمايهاى هستى؛ تو بايد فخر عالم امكان و خلاصه كون و مكان باشى؛ تو آدم زادهاى، بايد معلّم اسماء و صفات باشى؛ تو خليفهزادهاى، بايد از از آيات باهرات باشى- «تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير». «135» بدبخت ناخلف، يك مشت فضلات و ملبوسات حيوانات بيچاره را غصب نمودى و با آن افتخار فروشى مىكنى؛ اين افتخار از كرم ابريشم و گوسفند و شتر و سنجاب و روباه است، چرا با لباس ديگران فخريّه مىكنى و با افتخار ديگران ناز و تكبّر مىنمائى.
بالجمله، همان طور كه مادّه و جنس لباس و پر قيمت و پر زينت بودن آن را در نفوس تأثير است، از اين جهت حضرت امير فرموده- چنانچه قطب راوندى عليه الرّحمة روايت كرده-: «كسى كه لباس عالى بپوشد لا بدّ است از تكبّر و لا بدّ است براى متكبّر آتش.» «136» در هيأت و طرز برش و دوخت آن آثارى است؛ كه گاه شود كه انسان به واسطه آن كه لباس خود را شبيه به اجانب نموده، عصبيّت جاهلانه پيدا كند نسبت به آنها و از دوستان خدا و رسول منضجر و متنفّر گردد و دشمنان آنها محبوب او گردد. و از اين جهت است كه به حسب روايت، كه از حضرت صادق وارد است، خداى تبارك و تعالى به يكى از انبياء وحى فرموده كه «به مؤمنين بگو نپوشيد لباس اعداى مرا، و نخوريد همچون دشمنان من، و مشى نكنيد همچون دشمنان من، تا دشمن من شويد چنانچه آنها دشمن منند.» «137»
و همان طور كه لباسهاى خيلى فاخر را در نفوس تأثير است، لباسهاى خيلى پست را چه در مادّه و جنس و چه در هيئت و شكل در نفوس تأثير است؛ و چه بسا باشد كه فساد اين به مراتب بالاتر از آن لباسهاى فاخر باشد؛ زيرا كه نفس را مكايدى است بسيار دقيق، همين كه خود را از نوع ممتاز ديد به اينكه خود لباس خشن و كرباس پوشيده و ديگران لباسهاى نرم و لطيف پوشيدند، از معايب خود به واسطه حبّ به خود غفلت مىكند؛ و اين امر عرضى غير مربوط به خود را مايه افتخار شمارد؛ و بسا باشد كه به خود اعجاب كند و تكبّر بر بندگان خدا كند و سايرين را از ساحت قدس حق دور داند و خود را از مقرّبين و خلّص عباد اللَّه داند؛ و چه بسا مبتلا به ريا و ديگر مفاسد بزرگ شود. بيچاره از همه مراتب معرفت و تقوى و كمالات نفسانيّه به لباس خشن و ژندهپوشى قناعت نموده، و از هزاران عيب خود كه بزرگترين آنها همين است كه از سوء تأثير اين لباس پيدا شده غافل است، و خود را كه از اولياى شيطان است اهل اللَّه محسوب دارد و بندگان خدا را ناچيز و بىارزش داند. و همين طور بسا باشد كه هيئت و طرز لباس انسان را مبتلا به مفاسد كند، چنانچه طورى لباس را ترتيب دهد كه به زهد و قدس مشهور شود.
بالجمله، لباس شهرت، چه در جانب افراط يا در جانب تفريط، از امورى است كه قلوب ضعيفه را متزلزل و از مكارم اخلاق منخلع مىنمايد و موجب عجب و ريا و كبر و افتخار شود كه هر يك از آنها از امّهات رذائل نفسانيّه بلكه موجب ركون به دنيا و دلبستگى به آن گردد كه آن رأس كلّ خطيئات و سرچشمه جميع قبايح است. و در احاديث نيز اشاره به بسيارى از امور مذكوره گرديده؛ چنانچه در كافى شريف از حضرت صادق نقل كند كه فرمود: «خداى تعالى خشمناك مىباشد به شهرت لباس.» «138»
و هم از آن حضرت نقل نموده كه فرمود: «شهرت، خوب و بدش، در آتش است.» «139»
و هم از آن حضرت منقول است كه «خداوند از دو شهرت خشمناك مىشود: يكى شهرت لباس، و يكى شهرت نماز.» «140»
و از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حديث شده كه فرمود: «كسى كه در دنيا لباس شهرت بپوشد، خداوند در آخرت لباس ذلّت به او مىپوشاند.» «141»
مقام دوم در پارهاى از آداب لباس مصلّى است و در آن دو باب است
باب اوّل در سرّ طهارت لباس است
بدان كه نماز مقام عروج به مقام قرب و حضور در محضر انس است؛ و سالك را مراعات آداب حضور در محضر مقدّس ملك الملوك لازم است. و چون از ادنى مراتب و مراحل ظهور نفس، كه قشر قشر و بدن صورى ملكى آن است، تا اعلى مقامات و حقايق آن، كه لبّ لباب و مقام سرّ قلب است، در محضر مقدّس حق چنانچه حاضر است، سالك نيز بايد استحضار كند و جميع جنود باطنه و ظاهره ممالك سرّ و علن را به محضر حق جلّ و علا بايد ارائه دهد؛ و اماناتى را كه ذات مقدّسش با كمال طهارت و صفا و بدون تصرّف احدى از موجودات به يد قدرت جمال و جلال به او مرحمت فرموده بايد تقديم محضر مقدّس كند و ردّ امانات را چنانچه به او لطف شده بنمايد.
پس، در ادب حضور بسى خطرات است كه سالك نبايد از آن لحظهاى غفلت كند. و طهارت لباس را، كه ساتر قشر بلكه قشر قشر است، بايد وسيله طهارت لباسهاى باطنى قرار دهد؛ و بداند كه چنانچه اين لباس صورى ساتر و لباسِ بدنِ مُلكى است، خود بدن ساترِ بدن برزخى [است]؛ و بدن برزخى الآن موجود است ولى در ستر و حجاب بدن دنيائى است و اين بدن ساتر او است؛ و بدن برزخى ساتر و لباس و حجاب نفس است؛ و آن ساترِ قلب است؛ و قلب ساترِ روح است؛ و روح ساترِ سرّ است؛ و آن ساترِ لطيفه خفيّه است، الى غير ذلك از مراتب. هر مرتبه نازله ساتر مرتبه عاليه است. و جميع اين مراتب گرچه در خلّص اهل اللَّه موجود و ديگران از آنها محرومند، ولى بعضى از آن مراتب را چون همه دارند لهذا اشاره به همان مىشود.
پس، بايد دانست كه چنانچه صورت نماز به طهارت لباس و بدن محقق نشود و قذارت كه رجز شيطان و مبعِّد محضر رحمان است از موانع ورود در محضر است و مصلّى را با لباس و بدن آلوده به رجز شيطان از محضر قدس تبعيد و به مقام انس بار ندهند، قذارات معاصى و نافرمانى حق كه از تصرّفات شيطان و از رجز و قاذورات آن پليد است از موانع ورود در محضر است. پس متلبّس به معاصى، تنجيس ساتر بدن برزخى نموده و با اين قذارت نتواند به محضر حق وارد شود؛ و تطهير اين لباس از شرايط تحقّق و صحت نماز باطنى است و انسان تا در در حجاب دنيا است، از آن بدن غيبى و طهارت و قذارت لباس آن و شرطيّت طهارت و مانعيّت قذارت در آن اطّلاعى ندارد؛ روزى كه از اين حجاب بيرون آمد و سلطنت باطن و يوم الجمعْ بساط تفرقه ظاهر را در هم پيچيد و شمس حقيقت از وراء حجب مظلمه دنيائى طالع گرديد و چشم باطن ملكوتى باز و چشم حيوانى ملكى بسته شد، با عين بصيرت دريابد كه تا آخر امر نماز او طهارت نداشته و مبتلاى به هزاران موانع بوده كه هر يك از آنها براى تبعيد از محضر مقدّس حق، سببى مستقلّ بودند. و هزاران افسوس كه در آن روز راهى براى جبران و حيلهاى براى انسان نيست و فقط چيزى كه مىماند حسرتها و ندامتها است- ندامتهايى كه آخر ندارد، حسرتهايى كه پايانش نيست: وَ انْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ اذْ قُضِىَ الْامْر. «142»
و چون لباس بدن باطنى را طهارت حاصل شد، طهارت خود بدن ملكوتى از رجز شيطان نيز لازم است. و آن تطهير از ارجاس اخلاق ذميمه است، كه هر يك تلويث باطن كند و انسان را از محضر دور و از بساط قرب حق مهجور نمايد؛ و آنها نيز از رجس شيطان بعيد از رحمت است. و اصول و مبادى همه ذمائمْ خودبينى و خودخواهى و خودفروشى و خودنمايى و خودرأيى است كه هر يك از آنها مبدأ بسيارى از ذمائم اخلاقيّه و رأس كثيرى از خطيئات است.
و چون كه سالك از اين طهارت فارغ شد و لباس تقوى را به آب توبه نصوح و رياضت شرعى تطهير كرد، لازم است كه اشتغال پيدا كند به تطهير قلب كه ساتر حقيقى است و تصرّف شيطان در آن بيشتر است و قذارت آن سارى به ساير لباسها و ساترها است، و تا تطهير آن نشود طهارات ديگر ميسور نگردد. و از براى تطهير آن مراتبى است كه به بعضى از آن به مناسبت اين اوراق اشاره مىشود.
يكى، تطهير از حبّ دنيا است، كه رأس كلّ خطيئات و منشأ تمام مفاسد است؛ و تا انسان را اين محبّت در قلب است، ورود در محضر حق برايش ميسّر نشود و محبّت الهيّه، كه امّ الطّهارات است، با اين قذارت صورت نگيرد. و شايد در كتاب خدا و وصيّتهاى انبياء و اولياء عليهم السلام، و خصوصاً حضرت امير المؤمنين سلام اللَّه عليه به كمتر چيزى مثل ترك دنيا و زهد در آن و پرهيز از آن، كه از حقايق تقوى است، اهميّت داده باشند. و اين
مرتبه از تطهير حاصل نشود جز به علم نافع و رياضات قويّه قلبيّه و صرف همّت در تفكّر در مبدأ و معاد و مشغول نمودن قلب به اعتبار در افول و خراب دنيا و كرامت و سعادت عوالم غيبيّه: رَحِمَ اللَّه امْرَأً عَلِمَ مِنْ ايْنَ وَ فِى ايْنَ وَ الى ايْنَ. «143»
و ديگر تطهير از اعتماد به خلق است كه آن شرك خفىّ، بلكه نزد اهل معرفت شرك جلىّ است. و آن تطهير حاصل شود به توحيد فعلى حق جلّ و علا كه سرچشمه جميع طهارات قلبيّه است. و بايد دانست كه مجرد علم برهانى و قدم تفكّرى در باب توحيد فعلى نتيجه مطلوبه ندارد، بلكه گاه شود كه كثرت اشتغال به علوم برهانيّه سبب ظلمت و كدورت قلب شود و انسان را از مقصد اعلى از دارد؛ و در اين مقام گفتهاند: العِلْمُ هُوَ الحِجابُ الْاكْبَر. «144» به عقيده نويسنده جميع علومْ عملى است حتى علم توحيد. شايد از كلمه «توحيد» كه «تفعيل» است عملى بودن آن نيز استفاده شود؛ چه كه به حسب مناسبتِ اشتقاق، توحيد از كثرت رو به وحدت رفتن و جهات كثرت را در عينِ جمعْ مستهلك و مضمحلّ نمودن است؛ و اين معنى با برهان حاصل نيايد، بلكه به رياضات قلبيّه و توجّه غريزى به مالك القلوب بايد قلب را از آنچه برهان افاده نموده آگاه نمود تا حقيقت توحيد حاصل شود. بلى، برهان به ما مىگويد: لا مُؤَثِّرَ فى الوُجُودِ الَّا اللَّه. «145» و اين يكى از مهانى لا اله الّا اللَّه است، و به بركت اين برهان دست تصرّف موجودات را از ساحت كبرياى وجود كوتاه مىكنيم و ملكوت و ملك عوالم را به صاحبش ردّ مىكنيم و حقيقت لَهُ ما فىِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ «146» وَ بيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىءٍ «147»
وَ هُوَ الَّذى فى السَّماءِ الهٌ وَ فى الْارْضِ الهٌ «148» را اظهار مىكنيم، ولى تا اين مطلب برهانى به قلب نرسيده و صورت باطنى قلب نشده، ما از حدّ علم به حدّ ايمان نرسيديم و از نور ايمان كه مملكت باطن و ظاهر را نورانى كند بهره و نصيبى نداريم. و از اين جهت است كه با داشتن برهان بر اين مطلب شامخ الهى، باز در تكثير واقعيم و از توحيد، كه قرّة العين اهل اللَّه است، بىخبريم؛ كوس لا مُؤثِّرَ فى الوجود الّا اللَّه مىزنيم و چشم طمع و دست طلب پيش هر كس و ناكس داريم:
«پاى استدلاليان چوبين بود پاى چوبين سخت بىتمكين بود» «149»
و اين تطهيرْ از مقامات بزرگ سالكين است. و پس از اين مقام مقامات ديگرى است كه از حدّ ما خارج است؛ و شايد در خلال اين اوراق به مناسبت ان شاء اللَّه ذكرى از آن پيش آيد.
باب دوم در اعتبارات قلبيّه ستر عورت است
چون سالك الى اللَّه خود را حاضر در محضر مقدّس حق جلّ و علا ديد، بلكه باطن و ظاهر و سرّ و علن خود را عين حضور يافت، چنانچه از كافى و توحيد روايت شده كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَاشَدُّ اتّصالًا بِرُوحِ اللَّه مِنْ اتّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بِها. «150» بلكه به برهان قوى متين در علوم عاليه پيوسته است كه جميع دائره وجود از اعلى مراتب غيب تا ادنى منازل شهود عين تعلق و ربط و محض تدلّى و فقر است به قيّوم مطلق جلّت عظمته، و شايد اشاره به اين معنى باشد آيه مباركه يا ايُّها النّاسُ انْتُمُ الْفُقَراءُ الَى اللَّه وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِى الْحَميد. «151» چه اگر موجودى از موجودات در حالى از حالات و آنى از آنات و حيثيّتى از حيثيّات تعلّق به عزّ قدس ربوبى نداشته باشد از بقعه امكان ذاتى و فقر خارج و در حريم وجوب ذاتى و غنا داخل گردد. و عارف باللَّه و سالك إلى اللَّه بايد اين مطلب حقّ برهانى و اين لطيفه الهيّه عرفانيّه را به واسطه رياضات قلبيّه از حدّ عقل و برهان در لوح قلب نگاشته به سرحدّ عرفان رساند تا آن كه حقيقت ايمان و نور آن در دلش جلوه كند. و اصحاب قلوب و اهل اللَّه از حدّ ايمان به منزل كشف و شهود قدم گذارند. و آن با شدّت مجاهده و خلوت مع اللَّه و عشق باللَّه حاصل شود؛ چنانچه در مصباح الشريعة گويد كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: الْعارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَّه. لَوْ سَهى قَلْبُهُ عَنِ اللَّه طَرْفَةَ عَيْنٍ، لَماتَ شَوْقاً الَيْهِ. وَ الْعارِفُ امينُ وَدائِعِ اللَّه وَ كَنْزُ اسْرارِهِ، وَ مَعدِنُ نُورِهِ، وَ دَليلُ رَحْمَتِهِ عَلى خَلْقِهِ، وَ مَطيَّةُ عُلومِهِ، وَ مِيزانُ فَضْلِهِ قَدْ غَنِىَ عَنِ الخَلْقِ وَ المُرادِ وَ الدُّنْيا؛ و لا مُونِسَ لَهُ سِوَى اللَّه؛ وَ لا نُطْقَ وَ لا اشارَةَ وَ لا نَفسَ الّا باللَّه وَ للَّه وَ مِنَ اللَّه وَ مَعَ اللَّه. «152»
بالجمله، سالك چون خود را به جميع شئون عين حضور ديد، ستر جميع عورات. ظاهريّه و باطنيّه كند براى حفظ محضر و ادب حضور. و چون دريافت كه كشف عورات باطنه در محضر حق قباحت و فضاحتش بيشتر از كشف عورات ظاهره است به مقتضاى حديث انَّ اللَّه لا يَنْظُرُ الى صُورِكُمْ، وَ لكِنْ يَنْظُرُ الى قُلوبِكُم. «153» و عورات باطنه ذمايم اخلاق و خبائث عادات و احوال رديه خلقيّه است كه انسان را از لياقت محضر و ادب حضور ساقط مىكند. و اين اوّل مرتبه از هتك ستور و كشف عورات است.
و بايد دانست كه اگر با پرده ستّاريّت و غفّاريّت حق جلّ و علا انسان خود را مستوا نكند و در تحت اسم «ستّار» و «غفّار» با طلب غفّاريّت و ستّاريت واقع نشود، چه بسا شود كه پرده ملك كه برچيده شد و حجاب دنيا كه برافكنده شد هتك ستور او در محضر ملائكه مقرّبين و انبياء مرسلين عليهم السلام گردد؛ و خدا مىداند كه آن عورات باطنيّه كه مكشوف شود قباحت و فضاحت و گند و رسوائيش چقدر است.
اى عزيز، اوضاع عالم آخرت را با اين عالم قياس مكن كه اين عالم را گنجايش ظهور يكى از نعمتها و نقمتهاى آن عالم نيست. اين عالم با همه پهناورى آسمانها و عوالمش گنجايش ظهور پردهاى از پردههاى ملكوت سفلى، كه عالم قبر هم از همان است، ندارد، چه رسد به ملكوت اعلى كه عالم قيامت نمونه آن است. و در حديث مفصّلى كه شيخ شهيد ثانى رضوان اللَّه عليه در منية المريد از حضرت صدّيقه كبرى سلام اللَّه عليها نقل مىفرمايد وارد است كه فرمود: «رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «همانا علماى شيعيان ما محشور مىشوند؛ و بر آنها خلعت مىپوشند از خلعتهاى كرامت به قدر كثرت علومشان و جدّيّت كردن آنها در ارشاد بندگان خدا؛ حتّى آنكه به بعضى آنها هزار هزار خلعت از نور داده شود- تا آنكه مىفرمايد- يك رشته از آن خلعتها افضل است از آنچه شمس بر آن طلوع مىكند هزار هزار مرتبه».» «154» اين راجع به نعيمش. و امّا راجع به عذابش، جناب فيض رحمه اللَّه در علم اليقين از مرحوم صدوق حديث كند كه به اسناد خود از حضرت صادق سلام اللَّه عليه روايت كند در ضمن حديثى كه جبرئيل به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله عرض كرد كه «اگر يك حلقه از آن سلسلهاى كه طولش هفتاد ذراع است بر دنيا نهاده شود، همانا دنيا ذوب شود از حرارت آن. و اگر قطرهاى از زقّوم و ضريع آن بچكد در آبهاى اهل دنيا، مىميرند اهل آن از گند آن.» «155» نعوذ باللَّه من غضب الرّحمن.
پس، سالك الى اللَّه را لازم است كه اوصاف خبيثه و اخلاق سيّئه خود را تبديل به اوصاف كامله و فانى در بحر متلاطم بىپايان اوصاف كماليّه حق، و ارض مظلمه طبيعيه شيطانيّه را تبديل به ارض بيضاء مشرقه نمايد، و اشْرَقَتِ اْلَارْضُ بِنُورِ رَبِهّا «156» را در خود دريابد، و مقام اسماء جمال و جلال ذات مقدّس را در مملكت وجود خود متحقّق نمايد؛ و در اين مقام در ستر جمال و جلال واقع شود و تخلّق به اخلاق اللَّه پيدا كند و مقابح تعيّنات نفسيّه و ظلمات وهميّه بكلى مستور گردد. و اگر بدين مقام متحقّق شد، مورد عنايات خاصّه حق جلّ جلاله واقع گردد و بالطف خفىّ خاص خود از او دستگيرى فرمايد و در تحت پرده كبرياى خود او را به طورى مستور گرداند كه جز خودش او را كسى نشناسد و او نيز جز حق كسى را نشناسد: انَّ اوْليائى تَحْتَ قِبابى لا يَعرِفُهُمْ غَيْرى. «157» و در كتاب مقدّس الهى براى اهلش اشارات بسيار در اين خصوص دارد؛ چنانچه فرمايد: اللَّه وَلِىُّ الَّذينَ آمَنوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الىَ النُّور. «158» اهل معرفت و اصحاب سابقه حسنى مىدانند كه جميع تعيّنات خلقيّه و كثرات عينيّه ظلمات و نور مطلق حاصل نشود مگر به اسقاط اضافات و شكستن تعيّنها كه بتهاى طريق سالك است. و چون ظلمات كثرات فعليّه و وصفيّه مضمحل و منطمس در عين جمع شد، ستر جميع عورات گرديده و حضور مطلق و وصول تامّ تحقّق يافته، و مصلّى در اين مقام چنانچه مستور به حق است، مصلّى به صلاة حق است. و شايد صلاة معراج ختم رسل صلّى اللَّه عليه و آله بدين طريق بوده در بعض مقامات و مدارج. و اللَّه العالم.
وصل: عن مصباح الشّريعة، قال الصادق عليه السلام: ازْيَنُ اللِّباسِ لِلْمُؤمِنينَ لِباسُ التَّقْوى؛ وَ انْعَمُهُ الايمانُ. قالَ اللَّه عَزَّ وَ جلَّ: «وَ لباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ.» وَ امّا اللِّباسُ الظّاهِرُ، فَنِعْمَةٌ مِنَ اللَّه؛ يَسْتُرُ عَوْراتِ بَنى آدَمَ. وَ هِىَ كَرامَةٌ اكْرَمَ اللَّه بِها عِبادَهُ ذُرِّيَّةَ آدَمَ (ع) لَم يُكْرِمْ غَيْرَهُمْ. وَ هِىَ لِلْمؤمِنينَ آلَةٌ لِاداءِ مَا افْتَرَض اللَّه عَلَيْهِمْ. وَ خَيْر لِباسِك مَا لا يَشْغَلُك عَنِ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ، بَلْ يُقَرَّبُكَ مِنْ شُكْرِهِ وَ ذِكْرِهِ وَ طاعَتِهِ، وَ لا يَحْمِلُكَ فيها الى العُجْبِ وَ الرِّئاءِ وَ التَّزَيُّنِ وَ المُفاخَرَ وَ الخُيَلاءِ؛ فَانَّها مَنْ آفاتِ الدّينِ، وَ مُورِثَةُ القَسْوَةِ فِى الْقلْبِ. فَاذا لَبِسْتَ ثَوْبَكَ، فَاذْكُرْ سَتْرَ اللَّه تعالى عَلَيْكَ ذُنوبَكَ بِرَحْمَتِهِ. وَ البِسْ باطِنَكَ بِالصِّدْقِ، كما الْبَسْتَ ظاهِرَكَ بِثَوْبِكَ. وَ لْيَكُنْ باطِنَكَ فى سِتْرِ الرَّهْبَةِ وَ ظاهِرُك فى سِتْر الطّاعَةِ. وَ اعْتَبِرْ بِفَضْلِ اللَّه عَزّ وَ جَلّ حَيْثُ خَلَقَ اسْبابَ اللّباسِ لِتَسْتُرِ العَوْرات الظّاهِرَةَ، وَ فَتَحَ ابوابَ التْوَبَهِ وَ الْانابَةِ لِتَسْتُرَ بِها عَوْراتِ الباطِنِ مِن الذُنوبِ وَ اخْلاقِ السُّوءِ. وَ لا تَفْضَحْ احَداً حَيْثُ سَتَرَ اللَّه عَلَيْكَ اعظَمَ مَنْهُ. وَ اشْتَغِلْ بِعَيْب نَفْسِكَ، وَ اصْفَحْ عَمّا لا يُعينُكَ حالُهُ وَ امْرُهُ. وَ احْذَرْ انْ تُفْنِىَ عُمْرَكَ لِعَمَلِ غَيْرِكَ، وَ يَتَّجِرَ بِرَأْسِ مالِكَ غَيْرُكَ وَ تُهْلِكَ نَفْسَكَ. فَانَّ نسيانَ الذُّنُوبِ مِنْ اعْظَمِ عُقوبَةِ اللَّه تعالى فى الْعاجِلِ، وَ اوْفَرِ اسْبابِ الْعُقُوبَةِ فى الآجِلِ و ما دامَ الْعَبْدُ مُشْتَغِلًا بِطاعةِ اللَّه تعالى وَ مِعْرِفَةِ عُيوبِ نَفْسِهِ وَ تَرْكِ ما يُشينُ فى دينِ اللَّه، فَهُوَ بِمَعْزِلٍ عَنِ الآفاتِ خائِضٌ فى بَحْرِ رَحمَةِ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ، يفوزُ بِجَواهِرِ الفَوائِدِ مِنَ الحِكْمَةِ وَ الْبَيانِ. وَ ما دامَ ناسِياً لِذُنُوِبِه جاهلًا لِعُيوبِهِ راجِعاً الى حَوْلِهِ وَ قُوَّتِهِ، لا يَفْلَحُ اذاً ابَداً. «159» اگر چه از مراجعه به بيانات سابقه تا اندازهاى مقاصد حديث شريف روشن گردد، ولى به عنوان شبه ترجمه اشارت به بعضى اشارات آن نمودن موجب صفاى قلوب است. مىفرمايد:
مزيّنترين لباسها براى مؤمنين لباس تقوى است؛ و نرمترين لباس براى آنها لباس ايمان است؛ چنانچه خداى تعالى فرمايد: «لباس تقوى بهترين لباس است.»
«160» و اما لباس ظاهر، از نعمتهاى خداست كه ستر عورت بنى آدم كند. و اين كرامت خاص ذرّيه آدم عليه السلام [است] و به ديگر موجودات عطا نفرموده؛ ولى مؤمنين نيز اين نعمت را صرف اداء واجبات الهيه نمايند. و نيكوترين لباس تو آن است كه تو را از ياد خدا غافل نكند و مشغول به غير ننمايد، بلكه به شكر و ذكر و طاعتش نزديك كند. پس بايد در ماده و هيئت لباس از آنچه موجب غفلت و بُعد از ساحت قدس حق است احتراز كنى؛ و بدانى كه در لباسها بلكه در كلّيه امور عاديّه امورى است كه انسان را از حق غافل و به دنيا مشغول كند و در قلب ضعيف تو تأثيرات بدى نمايد و به عجب و ريا و تزيّن و فخريّه و كبر مبتلا كند كه همه آفات دين است و باعث قساوت قلب است.
و چون لباس ظاهر را پوشيدى، به ياد بياور كه حق تعالى با پرده رحمت خود گناهان تو را ستر فرموده. و چنانچه ظاهرت را به لباس ظاهر ملبّس نمودى، از لباسهاى باطنى غفلت مكن و باطن خود را به لباس راستى ملبّس نما. و بايد باطن خويش را در ستر خوف و رهبت و ظاهر خود را در ستر طاعت قرار دهى؛ و از فضل حقّ تعالى عبرتگيرى كه لباس ظاهر را لطف فرموده كه عيوب ظاهره خود را به آن مستور كنى، و ابواب توبه و انابه را به روى تو مفتوح فرموده تا عورتهاى باطنيّه را كه گناهان و خلقهاى بد است به آن بپوشانى. و رسوا مكن احدى را، چنانچه حق تو را رسوا نفرموده در چيزهايى كه اعظم است. و اشتغال به عيب خود پيدا كن تا درِ اصلاح به تو باز شود؛ و صرف نظر كن از چيزهايى كه اعانت نكند تو را. و بر حذر باش از اينكه عمر خود را فانى كنى براى عمل ديگران، و نتيجه اعمال تو به دفتر ديگران نوشته شود، و با رأس المال تو ديگران تجارت نمايند، و خود را به هلاكتانداز؛ زيرا كه فراموشى گناه خويش از بزرگترين عقوباتى است كه حق تعالى در دنيا انسان را مبتلا كند، چه كه به اصلاح نفس قيام نكند؛ و از وافرتر اسباب عذاب است در آخرت. و مادامى كه بنده اشتغال به طاعت حق جلّ و علا دارد و مشغول به شناختن عيبهاى خويش است و تارك چيزهايى است كه عيب است در دين خدا، از آفات بركنار است و در درياى رحمت حقّ غوطهور است، و فائز شود به گوهرهاى حكمت و بيان. و مادامى كه فراموش كند گناهان خود را و عيوب خود را نداند و به حول و قوّه خود اعتماد كند، رستگارى براى او هر گز حاصل نشود.
مقصد سوم در آداب قلبيه مكان مصلّى است و در آن دو فصل است
فصل اوّل در معرفت مكان است
بدان كه سالك إلى اللَّه را به حسب نشئات وجوديّه مكانهايى است كه از براى هر يك از آنها آداب مخصوصه ايست كه تا سالك بدانها محقق نشود به صلاة اهل معرفت نائل نگردد.
اوّل، نشئه طبيعيّه و مرتبه ظاهره دنياويّه است كه مكان آن ارض طبيعت است. قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: جُعِلَتْ لِىَ اْلَارْضُ مَسْجِداً وَ طَهوراً. «161» سالك را در اين مرتبه ادب آنست كه به قلب خود بفهماند كه نزول او از نشئه غيبيه و هبوط نفس از محلّ اعلاى ارفع به ارض سفلاى طبيعت و ردّ او به أسفل سافلين از احسن تقويم براى سلوك اختيارى الى اللَّه و عروج به معراج قرب و وصول به فناء اللَّه و جناب ربوبيّت است، كه غايت خلقت و نهايت مقصد اهل اللَّه است، مىباشد- رَحِمَ اللَّه امْرَأً عَلِمَ مِنْ ايْنَ وَ فى ايْنَ وَ الى ايْنَ. «162»
سالك بايد بداند از دار كرامت اللَّه آمده و در دار عبادت اللَّه واقع است و به دار جزاء اللَّه خواهد رفت. عارف گويد: مِنَ اللَّه و فى اللَّه و الَى اللَّه. پس، سالك بايد به خود بفهماند و به ذائقه روح بچشاند كه دار طبيعت مسجد عبادت حق است و او براى همين مقصد در اين نشئه آمده، چنانچه حق تعالى جلّت عظمته فرمايد: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الانْسَ الّا لِيَعْبُدون. «163» و چون دار طبيعت را مسجد عبادت يافت و خود را معتكف در آن دانست، بايد به آداب آن قيام و از غير تذكّر حق صائم شود؛ و از مسجد عبوديّت خارج نشود مگر به قدر حاجت؛ و چون قضاى حاجت شد، عود كند و با غير حق انس نگيرد و دلبستگى به غير پيدا نكند كه اينها خلاف آداب عكوف بباب اللَّه است. و عارف باللَّه را در اين مقام حالاتى است كه به نوشتن درست نيايد. و چون نويسنده خارج از فطرت انسانيّت و مستغرق در بحر مسجور ظلمانى طبيعت و عارى از حق و حقيقت از همه مقامات سالكان و عارفان عارى است، بهتر آن است كه بيش از اين خود را در محضر حق جلّت قدرته و خاصّان او مفتضح نكند و از اين مقام بگذرد، و شكواى نفس امّاره را به درگاه مقدّس ذى الجلال برد، شايد به لطف عميم و رحمت شامله دستگيرى از او شود و بقيه عمر جبران ما سبق گردد. رَبَّنا ظَلَمْنا انْفُسَنا وَ انْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكوُنَنَّ مِنَ الْخاسِرين. «164»
مقام دوم، مرتبه قواى ظاهره و باطنه كه جنود ملكيّه و ملكوتيّه نفس است كه محل آنها ارض طبيعت انسان است كه اين بنيه و كالبد باشد. و سالك را در اين مقام ادب آن است كه به باطن قلب بفهماند كه ارض طبيعت خود مسجد ربوبيّت است و سجدهگاه جنود رحمانيّه است؛ پس، مسجد را به قاذورات تصرّف ابليس پليد ننمايد و جنود الهيّه را در تحت تصرّف ابليسْ قرار ندهد تا ارض طبيعت به شروق نور ربّ روشن گردد و از ظلمت و كدورت بُعد از ساحت ربوبيّت بيرون آيد. پس، قواى ملكيّه و ملكوتيّه خود را معتكف در مسجد بدن داند؛ و با بدن به نظر مسجديّت معامله كند، و با قوا به نظر عكوف بفناء اللَّه رفتار نمايد. و در اين مقام تكليف سالك بيشتر است، زيرا كه تنظيف مسجد و طهارت آن نيز به عهده خودش است، چنانچه آداب معتكفان در اين مسجد را نيز خود متكفّل است.
و مقام سوّم، نشئه غيبيّه قلبيه سالك است كه محلّ آن، بدن برزخى غيبى نفس است كه به انشاء و خلّاقيّت خود نفس پيدا شود. و سالك را در اين مقام ادب آن است كه به خود بچشاند كه اين مقام با مقامات ديگر بسيار متفاوت است و حفظ اين مقام از مهمّات سلوك است، زيرا كه قلبْ امام معتكفان درگاه است و با فساد او همه آنها فاسد شوند- اذا فَسَدَ الْعالِمُ فَسَدَ الْعالَم. «165» قلب عالِمْ عالَم صغير است، و عالِمْ قلب عالَم كبير است. و در اين مقام تكليف سالك بيشتر گردد از آن دو مقام؛ زيرا كه بناى مسجد نيز به خودش تكليف شده، و ممكن است خداى نخواسته مسجدش مسجد ضرار و كفر و تفريق بين مسلمين باشد؛ و در چنين مسجد عبادت حق جايز نباشد و تخريب آن لازم باشد. و چون سالك مسجد ملكوتى الهى را با دست تصرّف رحمانى و يد ولايت مآبى تأسيس كرد و خود آن مسجد را از جميع قذارات و تصرّفات شيطانى تطهير نمود و در آن معتكف گرديد، بايد مجاهده كند كه خود را از عكوف به مسجد خارج كند و عكوف به فناء صاحب مسجد پيدا كند. و چون از علاقه به خود پاك شد و از قيد خودى بيرون رفت، خود منزلگاه حق شود، بلكه مسجد ربوبيّت گردد و حق به تجلّيات فعليّه، ثمّ اسمائيّه، ثمّ ذاتيّه در آن مسجد از خود ثنا كند؛ و اين ثنا نماز ربّ است؛ يقول: سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوُح. «166»
و سالك الى اللَّه را در همه مقامات سلوكْ مهمّ ديگر است كه غفلت از آن به هيچ وجه روا نباشد بلكه غايت سلوكْ و لبّ لباب آن همين مهمّ است، و آن آن است كه در جميع حالات و مقامات از ذكر حق غافل نشود، و از جميع مناسك و عبادات معرفة اللَّه را طلب كند و در همه مظاهر خداجو باشد و نعمت و كرامتْ او را از صحبت و خلوت بازندارد كه اين يك نوع استدراج است.
بالجمله، روح و باطن عبادات و مناسك را معرفت اللَّه داند و در آنها جستجوى محبوب كند تا بلكه علقه مُحبّيّت و محبوبيّت در قلبش مستحكم گردد و مورد عنايات خفيّه و مراودات سرّيّه گردد.
وصل: فى مصباح الشريعة، قالَ الصّادِقُ عليه السلام: اذا بَلَغْتَ باب المَسْجِدِ، فَاعْلَمْ انَّكَ قَدْ قَصَدْتَ بابَ مَلِكٍ عَظيم، لا يَطَأُ بِساطَهُ الّا المُطَهَّروُنَ، وَ لا يَؤْذَنُ لِمُجالَسَتِهِ الّا الصِّدِيقُونَ. فَهَبِ الْقُدومَ الى بِساطِ خِدْمَةِ المَلِكِ هَيْبَةً؛ فَانَّكَ عَلى خَطَرِ عَظيمٍ انْ غَفَلْتَ. فاعْلَمْ، انَّهُ قادِرٌ عَلى ما يَشاءُ مِنَ الْعَدْلِ وَ الفَضْلِ مَعَكَ و بِكَ: فَانْ عَطَفَ عَلَيْكَ بِرَحْمتِهِ و فَضْلِهِ، قَبِلَ مِنْكَ يَسيرَ الطّاعَةِ و اجْزَلَ لَكَ عَلَيْها ثَواباً كَثيراً؛ وَ انْ طالَبَكَ بِاسْتِحْقاقِ الصّدْقِ وَ الْاخْلاصِ عَدْلًا بِكَ، حَجَلَكَ وَ رَدَّ طاعَتَكَ وَ انْ كُثَرْت؛ وَ هُوَ فَعّالٌ لِما يُريدُ. وَ اعْتَرفْ بِعَجْزِكَ وَ تَقْصيرِكَ وَ انْكِسارِكَ وَ فَقْرِكَ بَيْنَ يَدَيْهِ. فَانَّكَ قْد تَوَجَّهْتَ لِلْعِبادَةِ وَ الْمُؤانَسَةِ بِهِ، وَ اعْرِضْ اسْرارَكَ عَلَيْهِ؛ وَ لْتَعْلَمْ انَّهُ لا يَخْفى عَلَيْهِ اسْرارُ الْخَلْقِ اجْمَعينَ وَ عَلانِيتُهُمْ. وَ كُنْ كَافْقَرِ عِبادِهِ بَيْنَ يَدَيْهِ. وَ اخْلُ قَلْبَكَ عَنْ كُلِّ شاغِلٍ يَحْجُبُكَ عَنْ رَبِّكَ؛ فَانِّهُ لا يَقْبَلُ الّا الْاطْهَرَ وَ الْاخْلَصَ. وَ انْظُرْ مِن اِّى ديوانٍ يَخْرُجُ اسْمُكَ. فَانْ ذُقْتَ حَلاوَةَ مُناجاتِهِ وَ لَذيذَ مُخاطَباتِهِ وَ شَرِبْتَ بِكَأْسِ رَحْمَتِهِ وَ كَراماتِهِ مِنْ حُسْنِ اقبالِهِ عَلَيْكَ وَ اجابَتِهِ، فَقَدْ صَلُحْتَ لِخِدْمَتِهِ؛ فَادْخُلْ، فَلَكَ الاذْنُ وَ الامانُ؛ وَ الّا فَقِفْ وُقوفَ مَن انْقَطَعَ عَنْهُ الْحِيَلُ وَ قَصُرَ عَنْهُ الْامَلُ وَ قُضِىَ عَلَيْهِ الْاجلُ. فَانْ عَلِمَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَلْبِكَ صِدْقَ الْالْتِجاءِ الَيْهِ، نَظَرَ الَيْكَ بِعَيْنِ الرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ اللُّطْفِ، وَ وَفَّقَكَ لِما يُحِبُّ وَ يَرْضى؛ فَانَّه كَرِيمٌ يُحِبُّ الكَرامَةَ لِعَبادِهِ المُضْطَرِّينَ الَيْهِ المُحْتِرقينَ عَلى بابِهِ لِطَلَبِ مَرْضاتِهِ. قالَ تَعالى: «امَّنْ يُجيُب المُضْطرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء.» «167»
و چون اين كلام شريف دستورى جامع است براى اصحاب معرفت و ارباب سلوك الى اللَّه، بتمامه نقل نمودم تا از تدبّر در آن حالى حاصل آيد.
محصلِ فرموده آن است كه چون به درِ مسجد رسيدى، به خود آى كه در چه بارگاهى رسيدى و قصد چه درگاهى نمودى. بدان كه در درگاه سلطان عظيم الشّأنى رسيدى كه به بساط قرب او كسى پاى نگذارد مگر آن كه از ارجاس عالم طبيعت و اخباث شيطانيّه پاك و پاكيزه باشد؛ و اذن مجالست با او را ندهند مگر به كسانى [كه] از روى صدق و صفا و خلوص از جميع انواع شرك ظاهر و باطن با او قدم زده باشند. پس، عظمت موقف و هيبت و عزّت جلال الهى را در نظر آور، سپس قدم به بارگاه قدس و بساط انسش گذار كه در مخاطره بزرگى واقعى «با خبر باش كه سر مىشكند ديوارش». «168» در بارگاهى وارد شدى كه قادر مطلق است و هر چه بخواهد در مملكتش اجرا مىكند: يا به عدالت با تو رفتار مىكند و مناقشه در حساب فرمايد و مطالبه صدق و اخلاص نمايد، محجوب درگاه شوى و طاعاتت هر چه بسيار باشد ردّ شود؛ و اگر عطف توجّهى فرمايد به فضل و رحمتش، طاعت ناچيز بىقيمت تو را قبول فرمايد و ثواب بزرگ مرحمت كند.
پس، اكنون كه عظمت موقف را دانستى، اعتراف كن به عجز و تقصير و فقر خويش. و اكنون كه متوجّه عبادت او شدى و خيال مؤانست با او دارى، قلب خود را از اشتغال به غير كه تو را از جمال جميل محجوب مىكند فارغ كن، كه اين اشتغال به غير قذارت و شرك است و حق تعالى قبول نفرمايد مگر قلب پاكيزه خالص را. و اگر در خود يافتى حلاوت مناجات حق را و شيرينى ذكر خدا را چشيدى و از جام رحمت و كراماتش نوشيدى و حسن اقبال و اجابتش را در خود ديدى، بدان كه سزاوار خدمت مقدّسش شدى؛ پس داخل شو كه مأذونى و در امانى. و اگر در خود اين حالات را نديدى، به درگاه رحمتش وقوف كن همچون مضطرّى كه تمام چارهها از او منقطع است و از آرزوها دور و به اجل نزديك است. و چون عرض ذلت و مسكنت خود را كردى و به باب او التجاء پيدا نمودى و از تو صدق و صفا ديد، به چشم رحمت و رأفت به تو نظر كند و از تو دستگيرى فرمايد و تو را موفّق به تحصيل رضاى خويش فرمايد؛ زيرا كه آن ذات مقدّسْ كريم است و كرامت را به بندگان بيچارهاش دوست دارد؛ چنانچه فرمايد: امَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء.
بنیاد اندیشه اسلامی
