آداب الصلوة 2
فصل دوم در بعض آداب اباحه مكان است
سالك الى اللَّه چون مراتب مكان را به حسب مقامات و نشئات وجوديه خود فهميد، در آداب قلبيّه اباحه آنها بايد بكوشد تا نماز او از تصرّفات غاصبانه ابليس پليد خارج شود. پس، در مرتبه اولى به آداب صوريّه عبوديّت و بندگى قيام كند و وفا به عهود سابقه عالم ذرّ و يوم الميثاق بنمايد و دست
تصرّف ابليس را از ملك طبيعت خود دور كند تا با صاحب بيت مراوده و محابّه پيدا نمايد و تصرّفاتش در عالم طبيعت غاصبانه نباشد. بعضى از اهل ذوق گويد كه معنى آيه شريفه يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اوْفُوا بِالعُقُودِ احِلَّتْ لَكُمْ بَهيمَةُ الْانْعام. «170» به حسب باطن، آن است كه حلّيّت بهيمه انعام موقوف به وفاء به عهد ولايت است. و در احاديث شريفه وارد است كه جميع ارض از امام است و غير شيعيان غاصب آن هستند. «171» و اهل معرفت ولىّ امر را مالك جميع ممالك وجود و مدارج غيب و شهود دانند و تصرّف كسى را در آن بىاذن امام روا ندارند.
فصل دوم در بعض آداب اباحه مكان است
سالك الى اللَّه چون مراتب مكان را به حسب مقامات و نشئات وجوديه خود فهميد، در آداب قلبيّه اباحه آنها بايد بكوشد تا نماز او از تصرّفات غاصبانه ابليس پليد خارج شود. پس، در مرتبه اولى به آداب صوريّه عبوديّت و بندگى قيام كند و وفا به عهود سابقه عالم ذرّ و يوم الميثاق بنمايد و دست
تصرّف ابليس را از ملك طبيعت خود دور كند تا با صاحب بيت مراوده و محابّه پيدا نمايد و تصرّفاتش در عالم طبيعت غاصبانه نباشد. بعضى از اهل ذوق گويد كه معنى آيه شريفه يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اوْفُوا بِالعُقُودِ احِلَّتْ لَكُمْ بَهيمَةُ الْانْعام. «170» به حسب باطن، آن است كه حلّيّت بهيمه انعام موقوف به وفاء به عهد ولايت است. و در احاديث شريفه وارد است كه جميع ارض از امام است و غير شيعيان غاصب آن هستند. «171» و اهل معرفت ولىّ امر را مالك جميع ممالك وجود و مدارج غيب و شهود دانند و تصرّف كسى را در آن بىاذن امام روا ندارند.
نويسنده گويد: ابليس لعين عدوّ اللَّه است و تصرّفات او و هر تصرّف ابليسى در عالم طبيعت جائرانه و غاصبانه است؛ پس، سالك الى اللَّه اگر خود را از تحت تصرّفات آن پليد بيرون كرد، تصرّفش رحمانى گردد و مكان و ملبس و مطعم و منكح او مباح و پاكيزه شود. و به هر اندازه كه در تحت تصرّف ابليس واقع شود، از حلّيّت بيفتد و شرك شيطان در آن دست يابد: پس اگر اعضاء ظاهره انسان در تصرّف ابليس واقع شد، اعضاء ابليسيّه شود و غاصب مملكت حق شود؛ چنانچه عكوف قواى ملكوتيّه در مسجد بدن وقتى مباح و عادلانه است كه آن قوا از جنود رحمانى باشد، و الّا جنود ابليس را حقِّ تصرّف در مملكت بدن انسانى، كه ملك حق تعالى است، نمىباشد. و چون دست تصرّف شيطان را از مملكت قلب، كه منزلگاه خاص حق است، كوتاه نمود و قلب خود را خالص براى تجلّيات حق نمود و غير حق را كه ابليس راه است در آن راه نداد، مساجد ظاهره و باطنه و امكنه ملكيّه و ملكوتيّه مباح براى او گردد و صلاة او صلاة اهل معرفت گردد. و بدين وِزانْ طهارت مسجد نيز معلوم گردد.
مقصد چهارم در آداب قلبيه وقت است و در آن دو فصل است
فصل اوّل
بدان كه اهل معرفت و اصحاب مراقبه را به قدر قوت معرفت آنها به مقام مقدّس ربوبيّت و اشتياق آنها به مناجات حضرت بارى عزّ اسمه، از اوقات صلوات، كه ميقات مناجات و ميعاد ملاقات با حق است، مراقبت و مواظبت بوده و هست.
آنان كه مجذوب جمال جميل و عاشق و دلباخته حسن ازلند و از جام محبّت سرمست و از پيمانه الستْ بيخودند، از هر دو جهان رسته و چشم از اقاليم وجود بسته و به عزّ قدس جمال اللَّه پيوستهاند؛ براى آنها دوام حضور است و لحظهاى از ذكر و فكر و مشاهدت و مراقبت مهجور نيستند.
و آنان كه اصحاب معارف و ارباب فضائل و فواضلند و شريف النّفس و كريم الطّينةاند، چيزى را به مناجات حق اختيار نكنند و از خلوت و مناجات حقْ خود او را طالبند و عزّ و شرف و فضيلت و معرفت را همه در تذكّر و مناجات با حق دانند. اينان اگر توجّه به عالم كنند و نظر به كونين اندازند، نظر آنها عارفانه باشد، و در عالم حقجو و حق طلبند و تمام موجودات را جلوه حق و جمال جميل دانند- «عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.» «172» اينان اوقات صلوات را به جان و دل مواظبت كنند و از وقت مناجات با حق انتظار كشند، و خود را براى ميقاتگاه حق حاضر و مهيّا كنند. دل آنها حاضر است و از محضرْ حاضر را طلبند و احترام محضر را براى حاضر كنند، و عبوديّت را مراودت و معاشرت با كامل مطلق دانند و اشتياق آنها براى عبادت از اين باب است.
و آنان كه مؤمن به غيب و عالم آخرت و شيفته كرامات حضرت حق جلّ جلالهاند و نعمتهاى ابدى بهشتى و لذّتها و بهجتهاى دائمى سرمدى را با حظوظ داثره دنياويّه و لذائذ ناقصه موقّته مشوبه مبادله نكنند، نيز در وقت عبادات كه بذر نعم اخرويّه است قلوب خود را حاضر نمايند و از روى دلچسبى و اشتياق قيام به امر كنند، و از اوقات صلوات، كه وقت حصول نتايج و كسب ذخاير است، انتظار كشند، و چيزى را به نعم جاويدان اختيار نكنند. اينان نيز چون قلب آنها از عالم غيب با خبر است و ايمان قلبى به نعم هميشگى و لذّات دائمه عالم آخرت آوردند، اوقات خود را غنيمت شمارند و تضييع اوقات خود نكنند. اولئكَ اصْحابُ الجَنَّةِ و اربابُ النِعْمِةِ هُمْ فيها خالِدُون.
اين طوايف كه ذكر شد، و بعض ديگر كه ذكر نشد، خود عبادات نيز براى آنها لذّاتى است به حسب مراتب آنها و معارف آنان؛ و كلفت تكليف براى آنها به هيچ وجه نيست. ولى ما بيچارههاى گرفتار آمال و امانى و بسته
زنجيرهاى هوى و هوس و فرورفتگان در بحر مسجور ظلمانى عالم طبيعت كه نه بويى از محبّت و عشق به شامّه روحمان رسيده و نه لذّتى از عرفان و فضيلت را ذائقه قلبمان چشيده، نه اصحاب عرفان و عيانيم و نه ارباب ايمان و اطمينان. عبادات الهيّه را تكليف و كلفت دانيم و مناجات با قاضى الحاجات را سربار و تكلّف شماريم. جز دنيا، كه معلف حيوانات است، ركون به چيزى نداريم و جز به دار طبيعت، كه معتكف ظالمان است، تعلّقى نداريم. چشم بصيرت قلبمان از جمال جميل كور و ذائقه روح از ذوق عرفان مهجور است.
بلى، سرحلقه اهل معرفت و خلاصه اصحاب محبّت و حقيقت ابيتُ عِنْدَ رَبّى يُطْعِمُنى وَ يَسْقينى «173» فرمايد. خدايا، اين چه بيتوته است كه در دار الخلوتِ انسْ محمّد (ص) را با تو بوده. و اين چه طعام و شراب است كه با دست خود اين موجود شريف را چشاندى و از همه عوالم وارهاندى. آن سرور را رسد كه فرمايد: لى مَعَ اللَّه وَقْتٌ لا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبىٌّ مُرْسَل. «174» آيا اين وقت از اوقات عالم دنيا و آخرت است؟ يا وقت خلوتگاه «قاب قوسين» و طرح الكونين است؟ چهل روز موسى كليم صوم موسوى گرفت و به ميقات حق نايل شد و خدا فرمود: تَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ اربَعينَ لَيْلَةً. «175» با اين وصف به ميقات محمّدى نرسد و با وقت احمدى تناسب پيدا نكند. به موسى عليه السلام در ميعادگاه فَاخْلَعْ نَعْلَيْك «176» خطاب رسيد، و آن را به «محبت اهل» تفسير كردند، و به رسول ختمى امر به حبّ على شد. در قلب از اين سرّ جذوهاى است كه دم از او نزنم؛ تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل.
فصل دوم در مواظبت از وقت
اى عزيز، تو نيز به قدر ميسور و مقدار مقدورْ اين وقت مناجات را غنيمت شمار و به آداب قلبيّه آن قيام كن؛ و به قلب خود بفهمان كه مايه حيات ابدى اخروى و سرچشمه فضائل نفسانيّه و رأس المال كرامات غير متناهيه به مراودت و مؤانست با حق است و مناجات با او؛ خصوصاً نماز كه معجون روحانى ساختهشده با دست جمال و جلال حق است و از جميع عبادات جامعتر و كاملتر است. پس، از اوقات آن حتّى الامكان محافظت كن. و اوقات فضيلت آن را انتخاب كن كه در آن نورانيّتى است كه در ديگر اوقات نيست. و اشتغالات قلبيّه خود را در آن اوقات كم كن بله قطع كن. و اين حاصل شود به اينكه اوقات خود را موظّف و معيّن كنى و براى نماز، كه متكفّل حيات ابدى تو است، وقتى خاصّ تعيين كنى كه در آن وقت كارهاى ديگرى نداشته باشى و قلب را تعلّقاتى نباشد؛ و نماز را با امور ديگر مزاحم قرار مده تا بتوانى قلب را راحت و حاضر كنى.
اكنون احاديث وارده در احوال معصومين عليهم السلام را به قدر اقتضا ذكر مىكنم تا آن كه به تدبّر در حالات آن بزرگواران بلكه تنبّهى حاصل آيد؛ و شايد عظمت موقف و اهمّيّت و خطر مقام را قلب ادراك كند و از خواب غفلت برخيزد.
از بعضى از زنهاى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با ما صحبت مىكرد و ما با او صحبت مىكرديم؛ چون وقت نماز حاضر مىشد، گويى او ما را نمىشناخت و ما او را نمىشناختيم، براى اشتغالى كه به خدا پيدا مىكرد از هر چيز. «177» و از حضرت امير صلوات اللَّه عليه روايت شده كه چون وقت نماز مىشد، به خود مىپيچيد و متزلزل مىشد. عرض كردند به آن حضرت اين چه حالى است تو را يا امير المؤمنين. مىفرمود: «آمد وقت امانتى كه خداى تعالى عرضه داشت آن را بر آسمانها و زمينها و ابا كردند از حمل آن و ترسيدند از آن. «178» و سيّد بن طاوس [قدّس سرّه] در فلاح السّائل نقل فرموده كه حضرت امام حسين عليه السلام وقتى وضو مىگرفت رنگش تغيير مىكرد و مفاصلش مىلرزيد. سبب از آن حضرت پرسيدند، فرمود: «سزاوار است براى كسى كه وقوف كرد بين دو دست صاحب عرش اين كه رنگش زرد شود و مفاصلش بلرزد.» «179» و از حضرت امام حسن عليه السلام همين طور منقول است. «180» و از حضرت امام سجاد عليه السلام روايت شده كه وقتى وقت وضو مىشد، رنگش زرد مىشد. گفته شد اين چه حال است كه عارض شما مىشود وقت وضو مىفرمود: «نمىدانيد بين دو دست كى ايستادهام؟» «181» ما نيز اگر قدرى تفكّر كنيم، و به قلب محجوب مهجور خود بفهمانيم كه اوقات صلوات اوقات حضور در بارگاه قدس حضرت ذى الجلال است، اوقاتى است كه حق تعالى كه مالك الملوك و عظيم مطلق است بنده ضعيف ناچيز را به مناجات خود دعوت فرموده و به دار الكرامه خود اذن دخول داده تا فوز به سعادتهاى ابدى و سرور و بهجتهاى دائمى پيدا كند، از دخول وقت صلاة به مقدار معرفت خود بهجت و سرور داشتيم. و اگر قلب استشعار عظمت و خطر مقام كند به مقدار فهم عظمت، خوف و خشيت حاصل مىشود. و چون قلوب اولياءْ مختلف و حالات آنها متفاوت است به حسب تجلّيات لطفيّه و قهريّه و استشعار عظمت و رحمت، گاهى اشتياق ملاقات و استشعار رحمت و جمال آنها را به سرور بهجت وادار كند و ارِحْنا يا بِلال «182» گويند. و گاهى تجلّيات به عظمت و قهر و سلطنت آنها را از خود بيخود كند و رعشه و رعده براى آنها دست دهد.
بالجمله، اى ضعيف، آداب قلبيّه اوقات آن است كه خود را مهيّا كنى براى ورود به حضور مالك دنيا و آخرت و مخاطبه و مكالمه با حضرت حق جلّ و علا؛ پس، با نظرى توجّه به ضعف و بيچارگى و ذلّت و بىنوائى خود كن و عظمت و بزرگى و جلال و كبرياى ذات مقدّس جلّت عظمته كه انبياء مرسلين و ملائكه مقرّبين در بارگاه عظمتش از خود بيخود شوند و اعتراف به عجز و مسكنت و ذلّت كنند؛ و چون اين نظر را كردى و به دل فهماندى، دل استشعار خوف كند و خود و عبادات خود را ناچيز شمارد. و با نظرى توجّه به سعه رحمت و كمال عطوفت و احاطه رحمانيت آن ذات مقدّس كن كه بنده ضعيفى را به بارگاه قدس خود با همه آلودگى و بيچارگى كه دارد بار داده، و او را با همه تشريفاتِ فرو فرستادن فرشتگان و نازل نمودن كتابهاى آسمانى و فرستادن انبياء مرسلين عليهم السلام دعوت به مجلس انس خود فرموده بدون آن كه سابقه استعدادى از براى ممكن بيچاره باشد، يا در اين دعوت و حضور براى حضرتش- نَعوذُ باللَّه- يا ملائكة اللَّه و انبياء عليهم السلام سودى تصوّر بشود. البته قلب را با اين توجّه انسى حاصل شود و استشعار رجاء و اميدوارى مىكند. پس، با قدم خوف و رجاء و رغبت و رهبت خود را مهيّاى حضور كن؛ و عِدّه و عُدّه حضور را مهيّا كن؛ كه عمده آن آنست كه با قلب خجل و دل وجِل و استشعار انكسار و ذلّت و ضعف و بيچارگى وارد محضر شوى، و خود را به هيچ وجه لايق محضر ندانى و لايق عبادت و عبوديّت نشمارى، و اذن دخول در عبادت و عبوديّت را فقط از شمول رحمت و عميم لطف حضرت احديّت جلّت قدرته بدانى؛ كه اگر ذلّت خود را نصب عين خود كردى و به جان و دل تواضع براى ذات مقدّس حقى نمودى و خود و عبوديّت خود را ناچيز و بىارزش دانستى، حق تعالى با تو تلطّف فرمايد و تو را مرتفع كند و به كرامات خود مخلّع فرمايد.
مقصد پنجم در بعض آداب استقبال است و در آن دو فصل است
فصل اوّل در سرّ جملى استقبال است
بدان كه ظاهر استقبال متقوّم از دو امر است:
يكى، مقدّمى. و آن صرف وجه ظاهر است از جميع جهات متشتّته.
و ديگر، نَفْسى. و آن استقبال به وجه است به كعبه كه امّ القرى و مركز بسط ارض است.
و اين صورت را باطن را سرّى بلكه اسرارى است. و صاحبان اسرار غيبيّه باطن روح را از جهات متشتّته كثرات غيب و شهادت منصرف كنند، و وجهه سرّ روح را احدىّ التّعلّق كنند و جميع كثرات را فانى در سرّ
احديّت جمع نمايند. و اين سرّ روحى در قلب كه تنزّل كرد، حق به ظهور اسم اعظم، كه مقام جمع اسمائى است، در قلب ظهور كند و كثرات اسمائى در اسم اعظم فانى و مضمحلّ گردد، و وجهه قلب در اين مقام به حضرت اسم اعظم شود؛ و از باطن قلب كه به ظاهر ملك ظهور نمود، نقشه افناء غيرْ انصراف از غرب و شرق عالم ملك است، و نقشه توجّه به حضرت جمعْ توجّه به مركز بسط ارض- كه يد اللَّه است در ارض- مىباشد.
و اما براى سالك الى اللَّه، كه از ظاهر به باطن سير مىكند و از علن به سرّ ترقّى مىنمايد، بايد اين توجّه صورى را به مركز بركات ارضيّه، و ترك جهات متشتّته متفرّقه را وسيله حالات قلبيّه قرار دهد و به صورت بىمعنى قناعت نكند؛ ودل را، كه مركز توجّه حضرت حقّ است، از جهات متشتّته متفرقه، كه بتهاى حقيقى است، منصرف كرده متوجّه قبله حقيقت، كه اصل اصول بركات سموات و ارض است، نمايد؛ و راه و رسم غير و غيريّت را از بين بردارد تا به سرّ وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الارْض «183» تا اندازهاى برسد؛ و از تجليات و بوارق عالم غيب اسمائى در قلبش نمونهاى حاصل آيد و جهات متشتّته و كثرات متفرّقه با بارقه الهيّه سوخته شود، و حق تعالى از او دستگيرى فرمايد؛ و از باطن قلب بتهاى اصغر و اعظم به دست ولايت مآبى ريخته شود. و اين داستان پايان ندارد، بگذارم و بگذرم.
فصل دوم در بعضى از آداب قلبيه استقبال است
بدان اى سالك الى اللَّه كه چون وجه ظاهرت را از جهات متشتّته عالم طبيعت منصرف كردى و به نقطه واحده متوجّه نمودى، ادّعاى دو فطرت از فطرتهاى الهيّه را، كه به يد غيب در خميره ذات تو پنهان است و حق تعالى با دست جلال و جمالْ طينت تو را بدان مخمّر فرموده، نمودى؛ و اين دو حالت فطرى را به صورت ظاهر دنيائى ظاهر و مشهود كردى، و براى محتجب نبودن از نور آن دو فطرت الهّيه اقامه بيّنه نمودى به صَرف ظاهر از غير و توجّه به قبله كه محلّ ظهور يد اللَّه و قدرت اللَّه مىباشد. و آن دو فطرت الهيّه يكى تنفّر از نقص و ناقص است؛ و دوم عشق به كمال و كامل است. و اين دو، كه يكى اصلى ذاتى و ديگرى تبعى ظلّى است، از فطرتهايى است كه تمام عائله بشرى بدون استثناى احدى بدان مخمّرند؛ و در جميع سلسله بشر، با اختلاف عقايد و اخلاق و طبايع و امزجه و امكنه و عادات در بدوى و حضرى و وحشى و متمدّن و عالم و جاهل و الهى و طبيعى، اين دو فطرت مخمّر است؛ گرچه خود آنها از آن محجوب باشند و در تشخيص كمال و نقص و كامل و ناقص مختلف باشند. آن وحشى خونخوار آدم كش كمال را به آن داند كه غلبه پيدا كند به جان و عرض مردم؛ و خونخوارى و آدمكشى را كمال تشخيص داده و بدان صرف عمر كند. و آن دنيا طلب جاه و مال خواه كمال را به مال و جاه داند و عشق به آن دارد. بالجمله، صاحب هر مقصدى مقصد خويش را كمال و صاحب آن مقصد را كامل داند، و عشق به آن دارد و از غير آن متنفر است. انبياء عليهم السلام و علماء باللَّه و اصحاب معرفت آمدند تا مردم را از احتجاب بيرون آورند و نور فطرت آنها را از ظلمات جهل خلاصى دهند و به آنها كامل و كمال را بفهمانند. و پس از تشخيص كمال و كامل، توجّه به آن و ترك غير محتاج به دعوت نيست، بلكه نور فطرت خود بزرگترين راهنماهاى الهى است كه در تمام سلسله بشر موجود است.
در اين معجون الهى يعنى نماز، كه معراج قرب الهى است، استقبال به قبله و توجّه به نقطه مركزيّه و دست كشيدن و رو برگرداندن از جهات متفرّقه، دعوى بيدار شدن فطرت است و خارج شدن نور فطرت از احتجابات است؛ و اين براى كمّل و اصحاب معرفت حقيقت دارد. و براى ما، اصحاب حجاب، ادبش آنست كه به دل بفهمانيم كه در جميع دار تحقّق كمال و كاملى
نيست جز ذات مقدّس كامل على الاطلاق كه آن ذات مقدّس كمالى است بىنقص، و جمالى است بىعيب، و فعليّتى است بىشوب، قوّه و خيريّتى است بىاختلاط به شرّيّت، و نورى است بىشوب ظلمت. و در تمام دار تحقّق هر چه كمال و جمال و خير و عزّت و عظمت و نوريّت و فعليّت و سعادت يافت شود، از نور جمال آن ذات مقدّس است؛ و احدى را در كمال ذاتى با آن ذات مقدّس شركت نيست؛ و موجودى را جمال و كمال و نور و بهاء نيست جز به جمال و كمال و نور و بهاى آن ذات مقدّس. بالجمله، جلوه نور جمال مقدّس او عالم را نورانى فرموده و حيات و علم و قدرت بخشوده، و الّا همه دار تحقق در ظلمت عدم و كُمون نيستى و بطون بطلان بودند؛ بلكه كسى كه به نور معرفت دلش روشن باشد، جز نور جمال جميل همه چيز را باطل و ناچيز و معدوم داند ازلًا و ابداً. در حديث است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چون اين شعر لبيد را استماع فرمود كه
أَلا كُلُّ شَىءٍ ما خَلَا اللَّهَ باطِلٌ وَ كُلُّ نَعيمٍ لا مَحالَةَ زائِلٌ «184»
فرمود: «اين شعر راستترين شعرها است كه عرب گفته.» «185»
و چون به قلب خود فهماندى بطلان همهدار تحقّق و كمال ذات مقدس را، در توجّه قلب به قبله حقيقى و عشق به جمال جميل على الاطلاق و تنفّر از جميع دار تحقّق جز جلوه ذات مقدّس محتاج به اعمال رويّه نيست، بلكه خود فطرة اللَّه انسان را دعوت جبلّى فطرى به آن مىنمايد و وَجّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الارْض «186» لسان ذات و قلب و حال انسان شود؛ و انّى لا احِبُّ الْآفِلين «187»
لسان فطرى انسان گردد.
پس اى فقير، بدان كه عالم به وجهه سوائيّت زائل و داثر و فانى و باطل است؛ هيچ يك از موجودات را از خود چيزى نيست و در ذات خود جمال و بهائى و نور و سنائى نمىباشد، و جمال و بهاء منحصر به ذات حق است. و آن ذات مقدّس چنانچه متفرّد در الوهيّت و وجوب وجود است، متفرّد به جمال و بهاء و كمال، بلكه متفرّد به وجود است؛ و در ناصيه ديگران ذلّ عدم ذاتى و بطلان ثبت است. پس، دل را كه مركز نور فطرت اللَّه است، از جهات متشتّته اباطيل و اعدام و نواقص منصرف كن و به مركز جمال و كمال متوجّه نما؛ و در ضمير صافى خود لسان فطرتت اين باشد كه عارف شيراز مىفرمايد:
«در ضمير ما نمىگنجد به غير از دوست كس هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس»
وصل: عن الصادق عليه السّلام: اذا اسْتَقْبَلْتَ الْقِبْلَةَ، فَآيِسْ مِنَ الدُّنْيا وَ ما فيها وَ الخَلْقِ وَ ما هُمْ فيهِ؛ وَ اسْتَفْرِغْ قَلْبَكَ عَنْ كُلّ شاغِلٍ يَشْغَلُكَ عَنِ اللَّه تعالى؛ وَ عايِنْ بِسِرِّكَ عَظَمَةَ اللَّه تعالى؛ وَ اذْكُرْ وُقُوفَكَ بَيْنَ يَدَيْهِ يَوْمَ «تَبْلوُ كُلُّ نَفْسٍ ما اسْلَفَتْ وَ رّدوا الَى اللَّه مَوْليهُمُ الْحَقَّ.» و قِفْ عَلى قَدَمِ الْخَوْفِ وَ الرَّجاء. «188»
و اين دستور شريف دستورى است براى امثال ما محجوبين كه نمىتوانيم حالات قلبيّه خود را دائماً حفظ كنيم و جمع بين وحدت و كثرت و توجّه به حقّ و خلق نماييم. پس، در اين صورت هنگام توجه به حق و استقبال قبله، از دنيا و آنچه در او است بايد مأيوس گرديم، و از خلق و شئون آنها طمع خود را ببريم، و مشاغل قلبيّه و شواغل روحيّه را از جان و دل بيرون كنيم، تا آن كه لايق حضور حضرت گرديم و جلوهاى از جلوههاى عظمت در سرّ روح ما تجلّى كند. و چون نور عظمت را به مقدار استعداد خود دريافتيم، متذكّر شويم رجوع خود را به حق و وقوف خويش را در محضر مقدّسش در روزى كه «ظاهر شود اعمال هر كس در نزدش و به مولاى خود كه حق است همه رجوع كنند» «189» و خط بطلان بر همه هواهاى نفسانيّه و معبودهاى باطله كشند.
پس، در محضر چنين عظيم الشأنى كه تمام دار تحقّق جلوهاى از جلوات فعل او است چون تو و من مسكينى بايد به قدم خوف و رجاء تردّد كنيم و بايستيم. چون ضعف و فتور و بيچارگى و فقر و ذلت خود و عظمت و حشمت و جلال و كبرياى ذات مقدس را ديديم، از خطر مقام در خوف و خشيت باشيم؛ و چون رحمت و عطوفت و الطاف غير متناهيه و كرامات بىپايان را دريافتيم، اميدوار گرديم.
مقاله ثالثه در مقارنات نماز است و در آن چند باب است
باب اول در بعض آداب اذان و اقامه است و در آن پنج فصل است
فصل اوّل در سرّ جملى و آداب اجماليّه آنها است
بدان كه سالك إلى اللَّه در اذان بايد قلب، كه سلطان قواى ملكوتيّه و ملكيّه است، و ديگر جنود منتشره در جهات متشتّته ملك و ملكوت را اعلان
حضور در محضر دهد. و چون وقت حضور و ملاقات نزديك گرديده، آنها را مهيّا نمايد تا اگر از مشتاقان و عاشقان است به جلوه ناگهانى دامن از دست ندهد؛ و اگر از محجوبان است، بىتهيّه اسباب و آداب وارد محضر مقدس نگردد. پس، سرّ اجمالى اذان اعلان قواى ملكوتيّه و ملكيّه و جيوش الهيّه براى حضور است. و ادب اجمالى آن تنبّه به بزرگى مقام و خطر آن و عظمت محضر و حاضر؛ و تذلّل و فقر و فاقه و نقص و عجز ممكن از قيام به امر و قابليّت حضور در محضر است اگر لطف و رحمت حقّ حقّ جلّ و علا دستگيرى نكند و جبر نقص نفرمايد.
و «اقامه» بپاداشتن قواى ملكوتيّه و ملكيّه است در محضر، و حاضر نمودن آنها است در حضور. و ادب آن، خوف و خشيت و حيا و خجلت و رجاء واثق به رحمت غير متناهيه است. و سالك بايد در جميع فصول اذان و اقامه به قلبْ عظمت محضر و حضور و حاضر را بفهماند؛ و ذلّ و عجز و قصور خود را نصب العين قرار دهد تا خوف و خشيّت حاصل آيد؛ و از طرفى رحمت واسعه و الطاف كريمانه را به قلب وانمود كند تا رجاء و شوق حاصل آيد.
پس، قلوب عشقيّه شوق و جذبه بر آنها غالب آيد و با قدم حبّ و عشقْ قدم در محضر انس گذارند؛ و قلوب آنها بدان جذبه غيبيّه تا آخر نماز به عشق محضر و حاضر با ذكر و فكر حقّ معاشقه و معانقه كند.
و فى الحديث عن على بن ابى طالِبٍ عليه السلام، قال: افْضَلُ النّاس مَنْ عَشِقَ العِبادَةَ وَ عانَقَها وَ احَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشَرَها بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها؛ فَهُوَ لا يُبالى عَلى ما اصْبَحَ مِنَ الدُّنْيا عَلى يُسْرٍ امْ عَلى عُسْر. «190»
و قلوب خوفيّه سلطان عظمت بر آنها تجلى كند و جذبه قهّاريّت بر آنها غلبه نمايد و آنها را از خود بيخود نمايد و خوف و خشيت قلوب آنها را ذوب نمايد، و قصور ذاتى خود و استشعار به ذلت و عجز خويش آنها را از هر چيز بازدارد.
و فى الحديث عن موسى بن جعفر عليهما السلام، قال: قالَ اميرُ المؤمنين عليه السلام: انَّ للَّه عِباداً كَسَرَتْ قُلوبَهُمْ خَشْيَتُهُ، فَاسْكَتَتْهُمْ عَنِ المَنْطِق ... الحديث «191» و براى اولياى كمّل حق تعالى گاه به تجلّى لطفى تجلّى فرمايد، و عشق و جذبه حبّيّه رهنمون آنها گردد؛ چنانچه در حديث است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم انتظار وقت نماز را مىكشيدند و عشق و شوقشان اشتداد پيدا مىكرد و به بلال مؤذّن مىفرمودند: ارِحْنا يا بلال. «192» و گاه به تجلّى عظمت و سلطنت تجلّى فرمايد، و خوف و خشيت در آنها حاصل آيد؛ چنانچه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و از ائمه هدى عليهم السلام حالات خوفيّه منقول است. و گاه به تجلّى جمعى احدى تجلّى فرمايد به حسب طاقت قلوب و بزرگى وعاء آن. و ما محجوبان مشتغل به دنيا و محبوسان به سجن طبيعت و زنجيرهاى شهوات و آرزوها و محرومان از سعادات عقليّه الهيّه، كه سكر طبيعت ما را تا صبح ازل به خود نياورد و از خواب گران بر نينگيزاند، از حساب اين تقسيمات خارج و از نطاق اين بيان مستثنى هستيم. پس، براى ما آداب حضور طور ديگرى است و قيام به وظايف قلبيه به شكل ديگر. ولى مقدم بر همه چيز آن است كه يأس از روح اللَّه و قنوط از رحمت اللَّه را، كه از جنود بزرگ ابليس و از القائات شياطين انسى و جنّى است، از قلب بيرون كنيم؛ و گمان نكنيم كه اين مقاماتى است به قامت اشخاص خاصى بريده شده و دست آمال ما از آن كوتاه و پاى سير بشر از آن راجل است؛ پس يكسره دست از پا خطا نكنيم و با سردى و سستى مخلّد در ارض طبيعت بمانيم. نه، چنين نيست كه توهّم شده است. بلى، من نيز گويم كه مقام خاص كمّل اهل اللَّه براى احدى ميسور نيست؛ ولى از براى مقامات معنويّه و معارف الهيّه مدارجى بىپايان و مراتبى فراوان است كه بسيارى از آن مقامات و معارف و حالات و مدارج را براى نوع ميسّر است اگر سردى و سستى خود آنها بگذارد و عناد و تعصب اهل جهل و عناد دست از قلوب بندگان خدا بردارد و شيطان راه سلوك آنها نگردد.
پس، ادب حضور براى ما آن است كه در اول امر چون از مرتبه حسّ و ظاهر تجاوز ننموديم و جز عظمت و جلالت دنيايى چيزى در نظر نداريم و از عظمتهاى غيبيّه الهيّه بىخبر هستيم، محضر حق را بايد چون محضر سلطانى عظيم الشّأن كه قلبْ عظمت او را ادراك كرده بدانيم؛ و به قلب خود بفهمانيم كه همه عظمتها و جلال و كبرياها جلوهاى از عظمت عالم ملكوت است كه تنزّل كرده در اين عالم، و عالم ملكوت در جنب عوالم غيبيّه قدر محسوسى ندارد. پس به قلب بفهمانيم كه عالمْ محضر مقدّس حق است و حق تعالى حاضر در جميع امكنه و احياز است؛ و خصوصاً نماز كه اذن خاصّ حضور است و ميعاد مخصوص ملاقات و مراوده با حضرت احديّت است. پس، چون قلب را مستشعر به عظمت و حضور كرديم و لو اينكه در اول امر با تكلّف باشد، ولى كم كم قلب انس مىگيرد و اين مجاز حقيقت پيدا مىكند. پس، چون به آداب صوريّه معامله با مالك الملوك و سلطان السّلاطين قيام نموديم و ادبهاى حضور ظاهرى را به جا آورديم، در دل نيز تأثير حاصل شود و قلب استشعار عظمت نمايد و كم كم به نتايج مطلوبه انسان برسد. و همين طور راجع به اثاره حبّ و عشق كه آن نيز با تحصيل و رياضت حاصل شود.
پس، در اول امرْ رحمتهاى صوريّه و الطاف حسّيّه حق تعالى را به قلب وانمود بايد كرد و مقام رحمانيت و رحيميّت و منعميّت را به قلب رساند تا كم كم قلب انس گيرد و از ظاهر به باطن اثر حاصل آيد و مملكت باطن از آثار جمالْ نورانى گردد و نتايج مطلوبه حاصل شود. و انسان اگر قيام به امر كند و
جهاد در راه خدا نمايد، حق تعالى از او دستگير فرمايد و او را از ظلمات عالم طبيعت به يد غيبى نجات دهد، و ارض مظلمه قلب او را به نور جمال خود روشن فرمايد و او را مبدل به سماوات روحيه فرمايد. و مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً انّ اللَّه غَفُورٌ شَكُور. «192»
فصل دوم در بعضى از آداب و اسرار تكبيرات اذان و اقامه است
بدان كه چون اذان اعلام حضور قواى ظاهره و باطنه نفس است در محضر ربوبيّت براى ثناى ذات مقدّس به حسب جميع اسماء و صفات و شئون و آيات زيرا كه نماز، چنانچه اشاره به آن شد، ثناى جامع است و مورد اين ثناء ذات مقدس است به حسب جلوه به اسم اعظم كه مقام احديّت جمع اسماء است در حضرت واحديت، و مقام تجلّى به جمع و تفريق و ظهور و بطون است در حضرات اعيان و اسماء عينيّه، پس، سالك در اول امر متوجه به كبرياى ذات مقدس شود به حسب اين شأن جامع؛ پس، اعلان عظمت و كبرياى آن را كند اوّلًا به قواى ملكوتيّه و ملكيّه مملكت خود؛ و ثانياً به ملائكة اللَّه موكّله به ملكوت قواى منتشره در مملكت نفس؛ و ثالثاً به موجودات عوالم غيب و شهادت؛ و رابعاً به ملائكة اللَّه موكّله به ملكوت سموات و ارضين. پس، به حسب چهار تكبير، كبرياى اسم اعظم را به جميع سكنه عوالم غيب و شهادت مملكت داخلى و خارجى اعلان كند؛ و اين خود، اعلان عجز خود از قيام به ثناى ذات مقدس است و اعلام قصور خود از اقامه نماز است؛ و اين خود از امور شامله سلوك و آداب محيطه ثنا و عبادت است كه در تمام احوالِ نماز نصب العين سالك بايد باشد. و از اين جهت در اذان و اقامه مكرر ذكر شود و در نماز دائماً تكرار شود؛ در انتقال از هر حالى به حال ديگر اعاده آن شود كه در قلب سالك قصور ذاتىِ خود و عظمت و كبرياى ذات مقدس تمكين پيدا كند.
و از اين جا ادب آن نيز معلوم شود كه بايد سالك در هر تكبيرى قلب و قواى خود را متذكر كند به عجز خود و كبرياى حق. و به وجه ديگر ممكن است كه اين تكبيرات اوّليّه اذان هر يك اشاره به مقامى باشد: پس اول، اشاره باشد به تكبير از توصيف ذاتاً. و دوم، به تكبير از توصيف وصفاً. و سوم، به تكبير از توصيف اسماً. و چهارم، تكبير از توصيف فعلًا. پس گويى كه سالك گويد: اللَّه اكبر از توصيف ذات يا تجليّات ذاتيّه و از توصيف صفات و اسماء و افعال يا تجلّيات به حسب آنها.
و فى حديث طويلٍ عن امير المؤمنين عليه السلام انَّه قال: و الوَجْهُ الآخَرُ «اللَّه اكبَرُ» فيهِ نَفْىُ كَيْفِيَّتِهِ؛ كَانَّهُ يقولُ (اى المُؤَذّنُ): اللَّه اجلُّ مِنْ ان يُدْرِكَ الْواصِفُونَ قَدْرَ صِفَتِهَ الَّذى هُوَ مَوْصُوفٌ بِهِ؛ و انّما يَصِفُهُ الْواصِفوُنَ صِفَتَهُ عَلى قَدْرِهِمْ لا قَدْرِ عَظَمَتِهِ وَ جَلالِهِ. تَعالىَ اللَّه عَنْ ان يُدرِكَ الْواصِفوُنَ صِفَتَهُ عُلُوّاً كبيراً ...
الحديث «193» و از آداب مهمّه تكبيرات آن است كه سالك مجاهده نمايد و با رياضات قلبيّه قلب را محلّ كبرياى حق جلّ جلاله قرار دهد؛ و كِبَر شأن و عظمت و سلطان و جلال را به ذات مقدّس حقّ جلّ و علا منحصر كند و سلب كبريا از ديگر موجودات نمايد؛ و اگر در دل از كبرياى احدى اثرى باشد كه آن را پرتو كبرياى حق نبيند و نداند، قلبش مريض و معلل است و مورد تصرف شيطان است؛ و چه بسا باشد كه تصرّفات شيطانيّه سبب شود كه غيرِ حق را در قلبْ سلطانِ كبريا از حق بيشتر شود و قلبْ او را اكبر از حق شناسد، و در اين صورت انسان در زمره منافقان محسوب گردد. و علامت اين مرض مهلك آن است كه انسان رضاى مخلوق را مقدم بر رضاى حق دارد و براى خوشنودى مخلوق خالق را به سخط آورد.
و فى الحديث، قال الصّادقُ عليه السلام: اذا كَبَّرْتَ، فَاسْتَصْغِرْ ما بَيْنَ السَّمَاوَاتِ الْعُلا وَ الثَّرى دُونَ كِبْرِيائِهِ؛ فَانَّ اللَّه اذا اطَّلَعَ عَلى قَلْبِ الْعَبْدِ وَ هُوَ يُكَبِّرُ وَ فى قَلْبِهِ عارِضٌ عَنْ حَقيقةِ تَكْبيرِهِ، قالَ: يا كاذِبُ، ا تَخْدَعُنى؟ وَ عِزَّتى وَ جَلالى لَاحْرِمَنَّكَ حَلاوَةَ ذِكْرى وَ لَاحْجُبَنَّكَ عَنْ قُربى وَ الْمُسارَّةِ بِمُناجاتى. «194»
مىفرمايد: چون تكبير گفتى، كوچك شمار در محضر كبرياى آن ذات مقدس از عرش تا فرش را؛ زيرا كه خداوند تبارك و تعالى اگر بندهاى را ببيند كه تكبير گويد ولى در قلبش علتى است از حقيقت تكبير، يعنى آنچه به زبان آورده قلب موافقت نكند، فرمايد: «اى دروغگو، با من خدعه مىكنى؟ به عزت و جلالم قسم است كه از شيرينى ذكر خود تو را محروم مىكنم و از قرب خود تو را محجوب نمايم و از سرور به مناجات خويش تو را محتجب كنم.»
اى عزيز، اين كه قلوب بيچاره ما از حلاوت ذكر حق تعالى محروم است و لذّت مناجات آن ذات مقدس در ذائقه روح ما وارد نشده و از وصول به قرب درگاه محتجب و از تجليات جمال و جلال محروميم، براى آن است كه قلوب ما معلّل و مريض است و توجّه به دنيا و اخلاد به ارض و احتجاب به حجب مظلمه طبيعت ما را از معرفت كبرياى حق و انوار جمال و جلال محجوب نموده. تا نظر ما به موجودات نظر ابليسى استقلالى است، از شراب وصل نخواهيم چشيد و به لذت مناجات نائل نخواهيم شد. تا در عالم وجودْ عزّت و كبريا و عظمت و جلال براى كسى مىبينيم و در حجاب بتهاى
تعيّنات خلقيّه هستيم، سلطان كبرياى حقّ جلّ جلاله در قلب ما تجلّى نكند.
پس، از آداب تكبير آن است كه سالكْ واقف در صورت آن نشود و به لفظ تنها و لقلقه لسان اكتفا نكند؛ بلكه در اوّل امر، به قوّت برهان و نور علوم الهيّه قلب را از كبرياى حقّ و قصر عظمت و جلال به ذات مقدّس جلّت عظمته و به فقر و ذلّت و مسكنت كافّه سكنه امكانى و قاطبه موجودات جسمانى و روحانى با خبر كند؛ و پس از آن، به قوّت رياضت و كثرت مراودت و انس تامّ قلب را زنده به اين لطيفه الهيّه نمايد و سعادت و حيات عقلى روحانى بخشد. و چون فقر و ذلّت ممكن و عظمت و كبرياى حق جلّت قدرته نصب العين سالك شد و تفكّر و تذكّر به حدّ نصاب رسيد و قلب را انس و سكونت حاصل شد، در همه موجودات آثار كبريا و جلال حق را به عين بصيرت مشاهده كند و علل و امراض قلبيّه علاج شود؛ پس، لذت مناجات و حلاوت ذكر اللَّه را دريابد و قلب مقرّ سلطان كبرياى حق جلّ جلاله شود، و در ظاهر و باطن مملكت آثار كبريا ظاهر گردد و قلب و لسان و سرّ و علن با هم موافق شوند؛ پس، تمام قواى باطن و ظاهر و ملك و ملكوت تكبير گويند و يكى از حجب غليظه مرتفع شود، و يك مرحله به حقيقت نماز كه معراج قرب است نزديك شود.
و اشاره به بعض از آنچه ذكر شد نموده در حديثى كه از علل منقول است از حضرت صادق سلام اللَّه عليه در حديث طويلى كه در آن حديثْ وصف معراج را فرموده:
قال: انْزَلَ اللَّه الْعَزيزُ الْجَبّارُ عَلَيهِ مَحْمِلًا مِنْ نُورٍ، فيه ارْبَعُونَ نَوْعًا مِنْ انْواعِ النُّوِر كانَتْ مُحْدِقَةً حَوْلَ الْعَرْشِ؛ عَرْشُهُ تَبارَكَ وَ تَعالى تَغْشى ابْصارَ الّناظرين. امّا واحٌد مِنْها فَاصْفَرُ؛ فَمِنْ اجْلِ ذلِكَ اصْفَرَّتِ الصُّفْرَةُ. وَ واحِدٌ مِنْها احْمَرُ؛ فَمِنْ اجْل ذلِكَ احْمَرَّتِ الْحُمْرَةُ. الى انْ قالَ: فَجَلَسَ فيهِ ثُمَّ عَرَجَ بِهِ الَى السَّماءِ الدُّنْيا. فَنَفَرتِ الْمَلائِكَةُ الى اطراف السَّماءِ؛ الى انْ قالَ: فَجَلَسَ فيهِ ثُمَّ عَرَجَ بِهِ الىَ السَّماءِ؛ ثُمَّ خَرَّتْ سُجَّداً، فَقالْت: سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنا وَ رَبُّ الْمَلائِكةِ وَ الرُّوحِ؛ ما اشْبَهَ هذَا النُّورُ بِنُورِ رَبِّنا فَقال جِبْرَئيلُ: اللَّه اكْبَرُ، اللَّه اكْبَرُ. فَسَكَتَ الْمَلائِكةُ، وَ فُتِحَتِ السَّماءُ، وَ اجْتَمَعَت الْمَلائِكةُ؛ ثُمَّ جاءَتْ وَ سَلَّمَتْ عَلَيْهِ صلَّى اللَّه عَليه و آله و آله افواجاً ... الحديث. «195»
و در اين حديث شريف اسرارى بزرگ است كه دست آمال ما از آن كوتاه است. و آنچه ذكر كردنى است اكنون از مقصد ما خارج است، مثل سرّ تنزل محمل از نور، و سرّ كثرت انوار، و سرّ كثرت نوعيّه، و سرّ عدد اربعين، و سرّ تنزيل خدا آن را، و سرّ احاطه آنها حول عرش، و حقيقت عرش در اين مقام، و سرّ اصفرار صفره و احمرار حمره به واسطه آنها، و سرّ نفور فرشتگان، و سجده كردن آنها و تسبيح و تقديس آنها، و تشبيه كردن آنها آن را به نور پروردگار، الى غير ذلك كه بيان در اطراف هر يك طولانى است. و آنچه تناسب با اين مقام دارد و شهادت بر مطلب ما مىدهد، آن است كه ملائكة اللَّه به واسطه تكبير جبرئيل ساكت و مطمئن شدند، و اجتماع بر گرد شمع جمع ولىّ مطلق كردند؛ و به واسطه تكبير فتح آسمان اول گرديد و يكى از حجب، كه بين راه عروج الى اللَّه بود، خرق گرديد. و بايد دانست كه اين حجب كه در اذان خرق و رفع شود غير از حجبى است كه در تكبيرات افتتاحيه است؛ و شايد پس از اين اشاره به اين معنى بيايد ان شاء اللَّه.
و شايد اين كه در اقامه دو تكبير وارد است، براى آن است كه سالك قواى خود را در محضر اقامه نموده و از كثرت تا اندازهاى رو به وحدت رفته تكبير ذات و اسماء و يا اسماء و صفات كند؛ و شايد در تكبيرِ ذات و اسماء تكبيرِ صفات و افعال منطوى باشد.
فصل سوم در بعض آداب شهادت به الوهيت است و بيان ارتباط آن با اذان و نماز
بدان كه از براى الوهيّت مقاماتى است كه به حسب جمع به دو مقام تعبير شود: يكى، مقام الوهيّت ذاتيّه؛ و ديگر، مقام الوهيّت فعليّه است. و اگر مقصود از شهادت بر قصر الوهيّت در حقْ الوهيّت ذاتيّه باشد، حقيقت آن با تكبير قريب به هم مىشود اگر مشتق از «الهَ فى الشَّىءِ» اى، تَحَيَّرَ فيه باشد، يا مشتق از «لاهَ» به معناى «ارْتَفَعَ» باشد، يا مشتق از «لاهَ، يَلُوهُ» به معناى «احْتَجَبَ» باشد. و در اين صورت، ربط آن به اذان و صلاة معلوم شود پس از مراجعه به باب تكبير، و ادب آن نيز معلوم گردد. و اعاده آن گرچه خالى از بعض فوائد نيست ولى منافى با اختصار است. و اگر از «الهَ» به معنى «عَبَدَ» باشد و مراد «مألوه» به معناى «معبود» باشد، پس سالك بايد شهادت صورى به قصرِ معبوديّت را به حق تعالى جلّت عظمته منطبق كند به شهادت قلبى باطنى؛ و بداند كه اگر در قلبْ معبود ديگرى باشد، در اين شهادت منافق است.
پس، با هر رياضتى است شهادت به الوهيّت را به قلب برساند، و از كعبه دل بتهاى بزرگ و كوچك را كه به دست تصرّف شيطان و نفس امّاره تراشيده شده درهم شكند و فرو ريزد تا لايق حضور حضرت قدس گردد. و تا بتهاى حب دنيا و شئون دنيويّه در كعبه دل است، سالك را راه به مقصد نيست. پس، شهادت به الوهيت براى اعلان به قواى ملكيّه و ملكوتيّه است كه معبودهاى باطله و مقصودهاى معوجه را زير پا نهند تا بتوانند به معراج قرب عروج كنند.
و اگر مقصود از قصرِ الوهيّت الوهيّت فعليّه باشد، كه عبارت اخراى تصرّف و تدبير و تأثير است، پس چنين شود معنى شهادت كه شهادت مىدهم كه متصرّفى در دار تحقق و مؤثرى در غيب و شهادت نيست جز ذات مقدس حق جلّ و علا. و اگر در قلب سالك اعتماد به موجودى از موجودات و اطمينان به احدى از آحاد باشد، قلبش معلّل و شهادتش زور و مختلق است.
پس، سالك بايد حقيقت لا مؤثّرَ فى الوجود الّا اللَّه را اوّل با برهان حكمى مستحكم كند؛ و از معارف الهيّه، كه غايت بعثت انبياء است، فرار نكند، و از تذكّر حق و شئون ذاتيّه و صفاتيّه اعراض نكند كه سرچشمه تمام سعادتها تذكّر حق است: وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَهُ مَعيْشَةً ضَنْكاً. «196» و پس از آن كه به حقيقت اين لطيفه الهيّه كه سرچشمه معارف الهيّه و باب الابواب حقايق غيبيّه است با قدم تفكّر و برهان رسيد، به قدم تذكر و رياضتْ قلب را با آن مأنوس كند تا قلب ايمان آورد به آن. و اين اول مرتبه صدق مقاله او است؛ و علامت آن، انقطاع به حق و چشم طمع و اميد از جميع موجودات پوشيدن است؛ و نتيجه آن توحيد فعلى است كه از مقامات بزرگ اهل معرفت است. و چون سالك الى اللَّه قصر جميع تأثيرات را در حق كرد و چشم طمع را از جميع موجودات جز ذات مقدّسش بست، لايق محضر مقدّس شود، بلكه قلبش فطرتاً و ذاتاً متوجّه به آن محضر شود. و شايد تكرار شهادت براى تمكين باشد و مقصود از شهادت يكى از دو شهادت باشد. و شايد تكرار نباشد و يكى اشاره به الوهيّت ذاتيّه، و ديگر اشاره به الوهيّت فعليّه باشد؛ در اين صورت ممكن است اعاده آن در آخر براى تمكين باشد، و از اين جهت به لفظ شهادت آنجا ذكر نشده.
تنبيه عرفانى
بدان كه از براى شهادت مراتبى است كه ما به بعض مراتب آن اكتفا مىكنيم به حسب مناسبت اين اوراق.
اول، شهادت قوليّه است. و آن معلوم است. و اين شهادت قوليّه اگر مشفوع با شهادت قلبيه نشود، و لو به بعض مراتب نازله آن، شهادت نخواهد
بود، بلكه خدعه و نفاق خواهد بود؛ چنانچه در باب تكبير از حضرت صادق حديث شد. «197»
دوم، شهادت فعليّه است. و آن چنان است كه انسان به حسب عملهاى جوارحى شهادت دهد؛ مثلًا، در طرز اعمال و جريان افعال خود حقيقت لا مُؤَثِّرَ فى الوجودِ الَّا اللَّه را داخل كند؛ و چنانچه لازمه شهادت قوليّهاش آن است كه كسى را مؤثّر نداند، نقشه اعمالش نيز چنان باشد؛ پس، دست احتياج خود را جز در محضر مقدس حق جلّ و علا دراز نكند و چشم اميد خود را به موجودى از موجودات باز ننمايد، و پيش بندگان ضعيف اظهار غنا و استغنا كند و از ضعف و ذلت و عجز كناره گيرد. و اين مطلب در احاديث شريفه بسيار است؛ چنانچه در روايت كافى شريف است كه «عزّ مؤمن استغناء اوست از مردم.» «198» و اظهار نعمت و غنى نمودن خود يكى از مستحبّات شرعيّه است و طلب حوائج از مردم از مكروهات است. بالجمله، انسان بايد لطيفه الهيّه لا مُؤثّرَ فى الْوجودِ الَّا اللَّه را در مملكت ظاهر خود اجرا كند.
سوم، شهادت قلبيّه است. و آن سرچشمه شهادات افعاليّه و اقواليّه است؛ و تا آن نباشد، اينها صورت نگيرد و حقيقت پيدا نكند. و آن، چنان است كه توحيد فعلى حق در قلب تجلّى كند و قلب به سرّ باطنى خود دريابد حقيقت اين لطيفه را و از ديگر موجودات منقطع و منفصل شود. و عمده اخبارى كه از اهل بيت عصمت راجع به ترك طمع از دست مردم و يأس از بندگان و ثقه و اعتماد به خداى تبارك و تعالى وارد شده، راجع به اين مقام است.
عن الكافي باسناده عن على بن الحسين عليهما السلام، قال: رَايْتُ الخَيْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فى قَطْعِ الطَّمَعِ عَمّا فى أَيْدىِ النّاسِ؛ وَ مَن لَمْ يَرْجُ النّاسَ فى شَىءٍ وَ رَدَّ امْرَهُ الى اللَّه تَعالى فى جَميعِ امُورِهِ، استَجابَ اللَّه تَعالى لَهُ فى كُلِ
شَىء. «199» و از اين قبيل احاديث بسيار است.
چهارم، شهادت ذاتيه است؛ و مقصود شهادت وجوديّه است. و آن در كمّل اولياء تحقق يابد. و در نظر اولياء در جميع موجودات به يك معنى اين شهادت هست. و شايد آيه شريفه شَهِدَ اللَّه انّهُ لا الهَ الّا هُوَ و الْمَلائِكةُ و اولوا الْعِلْم. «200» اشاره به شهادت ذاتيّه باشد؛ زيرا كه حق تعالى در مقام احديّتِ جمع شهادت ذاتيّه به وحدانيّت خود دهد، زيرا كه صرفِ وجودْ احديّت ذاتيّه دارد و در طلوع يوم القيمة ظهور به وحدانيّت تامّه كند. و اين احديّتْ اول در مرآت جمع، و پس از آن در مرآت تفصيل ظهور كند؛ و لهذا فرموده: وَ المَلائِكَةُ و اولُوا الْعِلْم. و در اينجا مقاماتى از معارف است كه از عهده اين اوراق خارج است.
وصل: عن محمد بن مسعود العياشى فى تفسيره عن عبد الصمد بن بشير، قال: ذُكِرَ عند ابى عبد اللَّه بَدْءُ الْاذانِ الى ان قال: انَّ رَسولَ اللَّه صلّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ كانَ نائِماً فى ظِلِّ الْكَعْبَةِ؛ فاتَاهُ جَبْرَئيلُ، وَ مَعَهُ طاسٌ فيهِ ماءٌ مِنَ الْجَنَّةِ؛ فَايْقَظَهُ وَ امرَهُ انْ يَغْتَسِلَ بِهِ. ثُمَّ وُضِعَ فى مَحْمِل لَهُ الْفُ الْفِ لَوْنٍ مِنْ نورٍ؛ ثُمَّ صُعِدَ بِهِ حَتَّى انْتَهى الى ابْوابِ السَّماءِ. فَلَمّا رَاتْهُ الْمَلائِكَةُ، نَفَرَتْ عَنْ ابْواب السَّماءِ وَ قالَتْ: الهَيْنِ: الهٌ فىِ الْارضِ وَ الهٌ فىِ السَّماءِ. فَامَرَ اللَّه جَبْرَئيلَ، فَقالَ: اللَّه اكْبَرُ، اللَّه اكْبَرُ. فَتَراجَعَتِ الْمَلائِكةُ نَحْوَ ابْوابِ السَّماءِ؛ فَفُتِحَتِ الْبابُ، فَدَخَلَ حَتَّى انْتَهَى الى السَّمَاءِ الثّانِيَةِ؛ فَنَفَرَتِ الْمَلائِكَةُ عَنْ ابْوابِ الَّسماءِ، فَقالَ: اشْهَدُ انْ لا الَه الَّا اللَّه، اشْهَدُ انْ لا الَه الَّا اللَّه فَتَراجَعَتِ الْمَلائِكة، وَ عَلِمَتِ انّهُ مَخْلوُقُ؛ ثُمَّ فُتِحَ الْبابُ، فَدَخَل ... الحديث «201»
و در حديث علل نيز قريب به اين مضمون وارد است. «202» و از اين حديثها معلوم شود كه شهادت به الوهيّت موجب فتح ابواب سماء و خرق حجاب است، و باعث اجتماع ملائكة اللَّه مىباشد. و اين حجاب كه به واسطه شهادت به الوهيّت و قصر آن در ذات مقدّس خرق مىشود، از حجب غليظه ظلمانيّه است كه تا سالك در آن حجاب است، راهى به حضور محضر ندارد؛ و تا فتح اين باب بر او نشده، طريقى بر سلوك نخواهد داشت. و آن، حجاب كثرت افعالى است، و وقوع در احتجابِ تكثيرى است كه نتيجه آن رؤيت فاعليّت و مؤثّريّت موجودات است، كه ثمره آن رؤيت استقلال آنها است در فاعليّت، و تفويض محال و شرك اعظم است؛ چنانچه نتيجه شهادت به الوهيّت و حصر آن در حق تعالى، توحيد افعالى و افناء كثرات در فعل حق و نفى تأثير و فاعليّت از غير و طرد استقلال از غير حق تعالى است؛ و از اين جهت ملكوتيّين از حجاب كثرت الهٌ فىِ السَّماءِ و الهٌ فىِ الْارْضِ بيرون آمدند به واسطه اين شهادت؛ و از نفور و تفرقه به انس و اجتماع برگشتند و فتح ابواب آسمان گرديد. پس، سالك نيز بايد با اين شهادت خرق حجاب ظلمانى خويش نمايد و ابواب آسمان را به روى خود مفتوح كند، و از حجاب بزرگ استقلال قدمى بردارد تا راه عروج به معراج قرب نزديك شود. و اين حقيقت با لقلقه لسان و ذكر قولى حاصل نشود؛ و از اين جهت، عبادات ما از حدّ صورت و دنيا تجاوز نكند و فتح باب و رفع حجاب به روى ما نكند.
فصل چهارم در بعض آداب شهادت به رسالت است و در آن اشاره به شهادت به ولايت است
بدان كه طى اين سفر روحانى و معراج ايمانى را با اين پاى شكسته و عنانِ گسسته و چشم كور و قلب بىنور نتوان نمود: وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّه لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور. «203» پس، در سلوك اين طريق روحانى و عروج اين معراج عرفانى تمسّك به مقام روحانيت هاديان طرق معرفت و انوار راه هدايت، كه واصلان الى اللَّه و عاكفان على اللَّهاند، حتم و لازم است؛ و اگر كسى با قدم انانيّت خود بىتمسّك به ولايت آنان بخواهد اين راه را طى كند، سلوك او الى الشّيطان و الهاوية است. و به بيان علمى، چنانچه در ربط حادث به قديم و متغيّر به ثابت، محتاج به واسطه و رابطهاى است كه وجهه ثبات و تغيّر و قدم و حدوث داشته باشد كه اگر آن واسطه نباشد فيض قديمِ ثابت عبور به متغيرِ حادث در سنّت الهيّه نكند رابطه كونيّه وجوديّه حاصل نشود- و در رابط بين اين دو، انظارِ علمىِ ارباب علوم برهانى مختلف است، چنانچه ذوق عرفانى را اقتضاى ديگرى است كه تفصيل آن از عهده اين اوراق خارج است، و در ذوق عرفانى رابطْ فيض مقدّس و وجود منبسط است كه مقام برزخيّت كبرى و وسطيّت عظمى را دارد و آن بعينه مقام روحانيت و ولايت رسول ختمى كه متّحد با مقام ولايت مطلقه علويّه است مىباشد و تفصيل آن در رساله مصباح الهداية «204» نويسنده داده شده- همين طور، در رابطه روحانيّه عروجيّه، كه عكس رابطه كونيّه نزوليّه است و بعبارة اخرى قبض وجود و رجوع الى ما بدء است، محتاج به واسطه است كه بدون آن واسطه صورت نگيرد، و ارتباط قلوب ناقصه مقيده و ارواح نازله محدوده به تامّ فوق التّمام و مطلق من جميع الجهات بىواسطههاى روحانى و رابطههاى غيبى تحقق پيدا نكند.
و اگر كسى گمان كند كه حق تعالى با هر موجودى قيّوم و به هر يك از اكوان محيط است بىواسطه وسايط، چنانچه اشاره به آن شده در آيه شريفه ما مِنْ دابَّةٍ الّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيتَها، «205» اختلاط بين مقامات و اشتباه بين اعتبارات نموده و مقام كثرتِ مراتبِ وجود را با فناى تعيّنات به هم خلط نموده. و اين بحث را بدين رساله چندان ارتباطى نيست و اين قدر نيز از طغيان قلم واقع شد.
بالجمله، تمسّك به اولياء نعم كه خودْ راه عروج به معارج را يافته و سير الى اللَّه را به اتمام رساندهاند از لوازم سير الى اللَّه است؛ چنانچه در احاديث شريفه به آن بسيار اشاره شده و در وسائل بابى منعقد فرموده در بطلان عبادت بدون ولايت ائمه و اعتقاد امامت آنان. و از كافى شريف حديث نموده به سند خود از محمد بن مسلم كه گفت: «شنيدم حضرت باقر العلوم عليه السلام مىفرمود: «بدان اى محمد، همانا امامان جور و اتباع آنها از دين خداوند معزولند و گمراهند و گمراه كنند؛ پس، اعمالى كه مىكنند مثل خاكسترى است كه در روز طوفانى باد سخت به او وزد و او را متفرق كند».» «206»
و در روايت ديگر است كه حضرت باقر عليه السلام فرمود: «اگر كسى شبها را به عبادت قيام كند و روزها را روزه بگيرد و تمام مالش را تصدّق دهد و در تمام عمرْ حج به جا آورد و نشناسد ولايت ولىّ اللَّه را تا موالات او كند جميع اعمالش به دلالت او باشد، براى او پيش خداوند ثوابى نيست و نيست او از اهل ايمان.» «207»
و شيخ صدوق به سند خود از ابو حمزه ثمالى حديث كند كه گفت: «حضرت على بن الحسين عليهما السلام به ما فرمود: «كدام يك از بقعهها افضل است؟» گفتيم: «خداوند و رسول او و پسر رسول او بهتر مىدانند.» فرمود: «افضل بقعهها براى ما، بين ركن و مقام است. اگر كسى عمر كند چندان كه نوح عمر كرد در قومش هزار سال، الّا پنجاه سال روزه بگيرد روز را و شبها به عبادت بايستد در آن مكان، پس از آن ملاقات كند خدا را بىولايت ما، نفع نرساند او را چيزى از آن.»» «208»
و اخبار در اين باب بيش از اين است كه در اين مختصر بگنجد.
و اما آداب شهادت به رسالت آن است كه شهادت به رسالت از حق را به قلب برساند و عظمت مقام رسالت؛ خصوصاً رسالت ختميّه را كه تمام دائره وجود از عوالم غيب و شهود تكويناً و تشريعاً وجوداً و هدايتاً ريزهخوار خوان نعمت آن سرور هستند؛ و آن بزرگوار واسطه فيض حق و رابطه بين حق و خلق است. و اگر مقام روحانيّت و ولايت مطلقه او نبود، احدى از موجودات لايق استفاده از مقام غيب احدى نبود و فيض حق عبور به موجودى از موجودات نمىكرد و نور هدايت در هيچ يك از عوالم ظاهر و باطن نمىتابيد.
و آن سرور نورى است كه در آيه نور وارد است كه اللَّه نورُ السَّمواتِ وَ الارْض. «209»
و چون عظمت مشرّع دين و رسول ربّ العالمين در قلب انسان وارد شد، اهمّيّت و عظمت احكام و سنن او در قلب وارد شود؛ و چون قلب عظمت آن را ادراك كرد، ساير قواى ملكيّه و ملكوتيه خاضع آن شود و شريعت مقدّسه در جميع مملكت انسانى نافذ گرد. و علامت صدق شهادت آن است كه در جميع قواى غيبيّه و ظاهره آثار آن ظاهر گردد و تخلف از آن نكنند؛ چنانچه اشاره به آن در سابق شده است.
و از آنچه تا كنون ذكر شد ارتباط شهادت به رسالت به اذان و اقامه و نماز معلوم گرديد؛ چه كه سالك در اين طريق روحانى محتاج به تمسّك به آن وجود مقدس است تا به وسيله مصاحبت و دستگيرى او اين عروج روحانى را بنمايد.
و وجه ديگر آنكه در اين شهادت اعلان به قواى ملكيّه و ملكوتيّه است كه نماز، كه حقيقت معراج مؤمنين و سرچشمه معارف اصحاب عرفان و ارباب ايقان است، نتيجه كشف تامّ محمّدى صلّى اللَّه عليه و آله است كه خود به سلوك روحانى و جذبات الهيّه و جذوات رحمانيّه به وصول به مقام «قاب قوسين او أَدنى» «210» كشف حقيقت آن را به تبع تجلّيات ذاتيّه و اسمائيّه و صفاتيّه و الهامات انسيّه در حضرت غيب احدى فرموده. و فى الحقيقة اين سوغات و رهآوردى است كه از اين سفر معنوى روحانى براى امّت خود، كه خير امم است، آورده و آنها را قرين منّت و مستغرق نعمت فرموده. و چون اين عقيدت در قلب مستقرّ شد و به تكرار متمكّن گرديد، البته سالك عظمت مقام و بزرگى محل را ادراك مىكند و با قدم خوف و رجاء طىّ اين مرحله را مىنمايد. و اميد است ان شاء اللَّه اگر به مقدار مقدور قيام به امر كند، آن سرور دستگيرى از او بنمايد و او را به مقام قرب احدى كه مقصد اصلى و مقصود فطرى است برساند. و در علوم الهيّه به ثبوت پيوسته كه معاد همه موجودات به توسّط انسان كامل تحقق پيدا كند: كَما بَدَاكُمْ تَعُودُون «211» بِكُمْ فَتَحَ اللَّه و بِكُمْ يَخْتِمُ وَ ايابُ الْخَلقِ الَيْكُم. «212»
نكته عرفانية
در حديث شريف علل، كه صلاة معراج را تفصيل مىدهد و توصيف مىكند، وارد است كه پس از آن كه رسول خدا با محمل نورى كه از جانب ربّ العزة نازل شده بود به مصاحبت جبرئيل عروج كردند و به آسمان سوم رسيدند، ملائكه فرار كردند و سجده نمودند و تسبيح گفتند و جبرئيل گفت: اشْهَدُ انّ محمّداً رَسُولُ اللَّه، اشهَدَ انّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه. ملائكه مجتمع شدند و سلام بر رسول خدا كردند، و از حال حضرت امير المؤمنين سؤال كردند. و درهاى آسمان گشوده شد و حضرت عروج به آسمان چهارم فرمودند، و در آنجا ملائكة اللَّه چيزى نگفتند. پس، ابواب آسمان گشوده شد و ملائكه مجتمع شدند و جبرئيل بقيه اقامه را گفت ... الحديث. «213»
و از تفسير عياشى نيز قريب به اين مضمون وارد شده. و از اين حديث معلوم شود كه ملائكه هيچ يك از آسمانها طاقت مشاهده جمال احمدى ندارند، و به رؤيت آن نور مقدّس به سجده بيفتند و متفرّق شوند و توهّم نور حق مطلق كنند؛ و با فصول اذان و اقامه به انس رجوع كنند، و ابواب سماوات مفتوح گردد و رفع حجب شود.
پس، سالك بايد به واسطه اين شهادات از احتجابات بيرون آيد، و در شهادت به رسالت از احتجاب تعيّن خلقى بكلى خارج شود؛ چه كه مقام رسالت را كه براى اشرف الخلقيه ثابت نمود، مقام فناى مطلق و لا استقلالى تامّ است؛ زيرا كه رسالت مطلقه ختميّه خلافت كبراى الهيّه برزخيه است؛ و اين خلافتْ خلافت در ظهور و تجلّى و تكوين و تشريع است؛ و خليفه را از خود به هيچ وجه استقلالى و تعيّنى نبايد باشد و الّا خلافت به اصالت برگردد، و اين براى احدى از موجودات امكان ندارد.
پس، سالك الى اللَّه بايد مقام خلافت كبراى احمديّه را به باطن قلب و روح برساند؛ و به واسطه آن، كشف حجاب و خرق ستور نمايد و از حجب تعيّن خلقى بكلّى خارج شود؛ پس، ابواب جميع سماوات براى او مفتوح شود و به مقصد خود بىحجاب نائل گردد.
فَرْعٌ فِقْهىٌّ واصلٌ عِرْفانىٌ
در بعض از روايات غير معتبره وارد شده است كه پس از شهادت به رسالت در اذان بگويند: اشْهَدُ انّ عَليّاً ولِىُّ اللَّه. مرَّتَيْنِ. و در بعضى از روايات است كه اشْهَدُ انَّ عَليّاً امير الْمؤمِنين حقّاً مرَّتَيْنِ. و در بعض ديگر است: مُحمَّدٌ و آلُ مُحمَّدٍ خَيْرُ اْلبَريّة. و شيخ صدوق رحمه اللَّه اين روايات را از موضوعات مفوضّه قرار دادند و تكذيب آنها را كردند. «214» و مشهور بين علما رضوان اللَّه عليهم عدم اعتماد به اين روايات است. و بعضى از محدّثين آن را جزء مستحبّى قرار دادند به واسطه تسامح در ادلّه سنن. و اين قولْ بعيد از صواب نيست؛ گرچه به قصد قربت مطلقه گفتن اولى و احوط است، زيرا پس از شهادت به رسالت، مستحب است شهادت به ولايت و امارت مؤمنين. چنانچه در حديث «احتجاج» وارد است كه قاسم بن معاويه گفت كه به حضرت صادق عرض كردم كه اهل سنت حديثى در معراج نقل كنند كه چون رسول خدا را به معراج بردند، ديد بر عرش لا اله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، ابو بكرُ الصديق. فرمود: «سبحان اللَّه، تغيير دادند هر چيز را حتى اين را» گفت: آرى. فرمود: «خداى عزّ و جلّ چون خلق فرمود عرش را، نوشت بر او لا اله الّا اللَّه، محمّدٌ رسولُ اللَّه، عَلىٌّ اميرُ المؤمنين. پس ذكر فرمود كتابت اين كلمات را بر آب و كرسى و لوح و جبهه اسرافيل و دو جناح جبرائيل و اكتاف آسمانها و زمينها و سر كوهها و بر شمس و قمر.» پس فرمود: «وقتى يكى از شما گفت: لا اله الّا اللَّه، محّمدٌ رَسولُ اللَّه، بگويد: عَلِىٌّ اميرُ الْمُؤمنين.» «215»
بالجمله، اين ذكر شريف مطلقاً پس از شهادت به رسالت مستحب است؛ و در فصول اذان، بالخصوص، بعيد نيست كه مستحب باشد، گرچه به واسطه تكذيب علماء اعلام اين روايات را احتياط اقتضا كند كه به قصد قربت مطلقه گويند نه خصوصيّت در اذان.
و اما نكته عرفانيّه براى «نوشتن اين كلمات بر جميع موجودات از عرش اعلا تا منتهاى ارضين» آن است كه حقيقت خلافت و ولايتْ ظهور الوهيّت است؛ و آن اصل وجود و كمال آن است. و هر موجودى كه حظّى از وجود دارد، از حقيقت الوهيّت و ظهور آن كه حقيقت خلافت و ولايت است حظّى دارد؛ و لطيفه الهيّه در سرتاسر كائنات از عوالم غيب تا منتهاى عالم شهادت بر ناصيه همه ثبت است. و آن لطيفه الهيّه حقيقت «وجود منبسط» و «نفَس الرحمن» و «حقّ مَخْلوقٌ بِه» است كه بعينه باطن خلافت ختميّه و ولايت مطلقه علويّه است. و از اين جهت است كه شيخ عارف شاهآبادى دام ظلّه مىفرمود كه شهادت به ولايت در شهادت به رسالت منطوى است، زيرا كه ولايت باطن رسالت است. و نويسنده گويد كه در شهادت به الوهيّتْ شهادتين منطوى است جمعاً، و در شهادت به رسالتْ آن دو شهادت نيز منطوى است؛ چنانچه در شهادت به ولايتْ آن دو شهادت ديگر منطوى است. و الحمد للَّه اوّلًا و آخراً.
فصل پنجم در بعضى از آداب «حيعلات» است
و چون سالك الى اللَّه با تكبيرات اعلان عظمت حق تعالى را از توصيف نمود و با شهادت به الوهيت قصر توصيف و تحميد بلكه هر تأثير را در حق نمود و خود را از لياقت قيام به امر انداخت و با شهادت به رسالت و ولايت اختيار رفيق و مصاحب كرد و تمسّك به مقام قدس خلافت و ولايت پيدا نمود- كما قيل: الرّفيقُ ثُمَّ الطَّريق «216»- پس از آن، بايد به صراحت لهجه قواى ملكيّه و ملكوتيّه را مهيّا نمايد براى نماز و اعلان حضور را به آنها بدهد بقوله: حَىَّ عَلى الصَّلاة. و تكرار آن براى تنبيه كامل و ايقاظ تام است؛ يا يكى به قواى مملكت داخل است، و ديگر به قواى مملكت خارج است؛ چه كه آنها نيز در اين سفر با انسان سالكند، چنانچه اشاره به آن گرديد و بيايد.
و در اين مقام ادب سالك آن است كه قلب و قواى خود را تفهيم كند و به باطن قلب بفهماند قرب حضور را تا خود را مهيا كند براى آن، و آداب صوريّه و معنويّه را كاملًا مراقبت نمايد. پس از آن، سرّ صلاة و نتيجه آن را اجمالًا اعلان كند بقوله: حَىَّ عَلى الفَلاح و حَىَّ عَلى خَيْرِ العَمَل تا فطرت را بيدار نمايد؛ زيرا كه فلاح و رستگارى سعادت مطلقه است، و فطرت همه بشر عاشق سعادت مطلقه است، زيرا كه فطرتْ كمال طلب و راحت طلب است و حقيقتِ سعادتْ كمال مطلق و راحت مطلق است. و آن در نماز كه خير الاعمال است قلباً و قالباً و ظهوراً و بطوناً حاصل آيد، زيرا كه صلاة به حسب صورت و ظاهر، ذكر كبير و جامع است و ثناى به اسم اعظم است كه مستجمع جميعِ شئون الهيّه است، و از اين جهت اذان و اقامه مفتتح است به «اللَّه» و مختتم است به آن؛ و اللَّه اكبر در جميع حالات و انتقالات نماز تكرار شود و توحيدات ثلاثه، كه قرة العين اولياء است، در نماز حاصل شود؛ و صورت فناء مطلق و رجوع تام در آن آميخته است. و به حسب باطن و حقيقت، معراج قرب حق است و حقيقت وصول به جمال جميل مطلق است و فناى در آن ذات مقدس است، كه فطرت بر آن عاشق است؛ و طمأنينه تامّه و راحت مطلقه و سعادت عقليّه تامّه به آن حاصل آيد- الا بِذِكْرِ اللَّه تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب. «217»
پس، كمال مطلق، كه وصول بفناء اللَّه و اتصال به بحر غير متناهى وجوبى است و شهود جمال ازل و استغراق در درياى نور مطلق است، در نماز حاصل شود؛ و راحتى مطلق و استراحت تامّ و طمأنينه كامله نيز در آن پيدا شود؛ و دو ركن سعادت حاصل آيد. پس، نماز فلاح مطلق است، و آن خير الاعمال است. و سالك بايد اين لطيفه الهيّه را با تكرار و تذكّر تامّ به قلب بفهماند و فطرت را بيدار كند؛ و پس از ورود به قلب، فطرت از جهت كمال و سعادتطلبى به آن اهميت دهد و از آن محافظت و مراقبت نمايد. و در تكرار آنها نيز همان نكته است كه گفته شد.
و چون سالك بدين مقام رسيد، اعلان حضور دهد فقَدْ قامَتِ الصَّلوة. پس، بايد خود را در حضور مالك الملوك عوالم وجود و سلطان السّلاطين و عظيم مطلق ببيند؛ و به قلب خود خطرهاى حضور را كه همهاش به قصور و تقصير امكانى رجوع كند، بفهماند، و با كمال شرمندگى و خجلت از عدم قيام به امر و قدم خوف و رجا وارد شود؛ و وفود به كريم كند و خود را داراى زاد و راحله نبيند و قلب خود را از سلامت تهى بيند و عمل خويش را از حسنات نداند و به پشيزى نشمرد. و اگر اين حال در قلبش مستحكم شد، اميد است كه مورد عنايت گردد: امَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء. «218»
وَصْلٌ و تَتْميمٌ
محمد بن يعقوب، باسناده عن ابى عبد اللَّه عليه السلام، قال: اذا اذَّنْتَ و اقَمْتَ، صَلّى خَلْفَكَ صَفّانِ مِنَ الْمَلائِكةِ؛ و اذا اقَمْتَ، صَلّى خَلْفَكَ صَفُّ مِنَ الْمَلائِكةِ. «219» و احاديث به اين مضمون زياد است. و در بعض اخبار است كه حد صفْ بين مشرق و مغرب است. «220»
و در ثواب الاعمال است كه حضرت صادق فرمود: «كسى كه نماز كند با اذان و اقامه، دو صف از ملائكه پشت سرش نماز كند؛ و كسى كه نماز كند با اقامه بدون اذان، پشت سرش يك صف از ملائكه نماز كند.» راوى سؤال مىكند كه مقدار هر صفى چقدر است. فرمود: «اقلش ما بين مشرق و مغرب است، و اكثرش ما بين آسمان و زمين است.» «221» و در بعضى روايات است كه اگر اقامه به غير اذان گفت، از طرف راست او يك ملك و از طرف چپش يك ملك بايستد «222»- الى غير ذلك من الاخبار. و اختلاف اخبار شايد به واسطه اختلاق معارف و خلوص نمازگزاران باشد؛ چنانچه از بعضى روايات باب استفاده شود؛ مثل روايتى كه وارد شده راجع به نماز با اذان و اقامه در بيابان يا ارض قفراء. «223»
بالجمله، چون سالك خود را پيشواى ملائكة اللَّه ديد و قلب خود را پيشواى قواى ملكيّه و ملكوتيّه ديد و به اذان و اقامه مجتمع كرد قواى ملكيّه و ملكوتيّه خود را و بر او اجتماع نمودند ملائكة اللَّه، قلب را كه افضل قواى ظاهر و باطن است و شفيع قواى ديگر است امام بايد قرار دهد. و چون قلب ضامن قرائت مأمومين است و وزر ديگران به عهده او است، بايد محافظه تامّه و مراقبه جميله از آن كند كه حفظ حضرت و حضور نمايد و به ادب مقام مقدّس قيام كند، و اين اجتماع مقدس را غنيمت شمارد، و توجه ملائكة اللَّه و تأييد آنها را بزرگ داند و از نعم ولى نعمت حقيقى شناسد و عجز و قصور خود را از شكر اين نعم بزرگ تقديم مقام مقدس نمايد. انّهُ وَلِىُّ النِّعَم.
باب دوم در قيام است و در آن دو فصل است
فصل اول در سرّ جملى قيام است
بدان كه اهل معرفت قيام را اشاره به توحيد افعال دانند؛ چنانچه ركوع را به توحيد صفات، و سجود را به توحيد ذات اشاره دانند. و بيان اين دو در محل خود بيايد. و اما بيان آن كه قيام اشاره به توحيد فعلى است آن است كه در خود قيام وضعاً، و قرائت لفظاً، اشارت به آن مقام است:
اما اين كه قيام وضعاً اشارت به آن است اين است كه در آن اشارت به قيام عبد به حق و مقام قيّوميّت حق است كه آن تجلّى به فيض مقدس و تجلّى فعلى است؛ و در اين تجلّى مقام فاعليّت حق ظاهر شود و همه موجودات مستهلك در تجلّى فعلى و مضمحلّ در تحت كبرياى ظهورى شود. و ادب عرفانى سالك در اين مقام آن است كه اين لطيفه الهيه را به ياد قلب آورد و ترك تعيّنات نفسيّه را هر چه بتواند بكند و حقيقت فيض مقدّس را به قلب تذكّر دهد و نسبت قيّوميّت حق و تقوّم خلق به حق را به باطن قلب برساند. و چون اين حقيقت در قلب سالك متمكّن شد، قرائت او به لسان حق واقع شود و ذاكر و مذكورْ خود حق گردد، و بعضى از اسرار قدر بر قلب عارف كشف گردد و انْتَ كَما اثْنَيْتَ عَلى نَفْسِك «224» و وَ اعُوذُ بِكَ مِنْك «225» به بعض مراتب براى او مكشوف شود و بعضى از اسرار صلاة را قلب عارف دريابد؛ چنانچه در نظر نمودن به محل سجود، كه تراب است و نشئه اصليّه است، و در خاضع نمودن رقبه و سر به زير انداختن كه لازمه آن است، اشاره به ذُلّ و فقر امكانى و فناى تحت عزّ و سلطان كبريا است- يا ايُّهَا النّاسُ انْتُمُ الْفُقَراءُ الىَ اللَّه وَ اللَّه هُوَ الْغَنِىُّ الْحَميد. «226»
و اما آنكه در قرائتْ لفظاً اشارت به مقام توحيد فعلى است، در تفسير سوره مباركه حمد تفصيل آن بيايد ان شاء اللَّه.
فصل دوم در آداب قيام است
و آن، چنان است كه سالك خود را حاضر در محضر حقّ ببيند و عالم را محضر ربوبيّت بداند و خود را از حضار مجلس و مقيم بين يدى اللَّه محسوب كند، و عظمت حاضر و محضر را به قلب برساند و اهمّيّت مناجات با حق تعالى و خطر آن را به قلب بفهماند؛ و با تفكّر و تدبّر، قبل از ورود در صلاة، قلب را حاضر كند و به او بزرگى مطلب را بفهماند و آن را ملتزم كند به خضوع و خشوع و طمأنينه و خشيت و خوف و رجا و ذلّ و مسكنت تا آخر نماز. و با قلب مشارطه كند كه از اين امور مراقبت و محافظت كند، و تفكّر و تدبّر در احوال بزرگان دين و هاديان سبل كند كه براى آنها چه حالاتى دست مىداده و آنها چه معاملهاى با مالك الملوك مىكردند؛ و از احوال ائمّه هدى سرمشق اتخاذ كند و تأسى به آن بزرگواران كند و از تاريخ بزرگان دين و ائمّه معصومين اكتفا به سال و روز وفات و تولّد و مقدار عمر شريف و امثال اين امور، كه چندان فايده بزرگى ندارد، نكند؛ بلكه عمده سير او در سير و سلوك ايمانى و عرفانى آنها باشد، كه معاملات آنها در عبوديّت چه بوده و در سير الى اللَّه چه مشيى داشتند و مقامات عرفانى آنها، كه از كلمات معجز آيات آنها به دست مىآيد، چه اندازه بوده.
افسوس كه ما اهل غفلت و سكر طبيعت و مغروران بىمايه در تمام امور دست نشانده شيطان پليد هستيم و هيچ گاه از خواب گران و نسيان بىپايان بيرون نمىآييم؛ و استفادت ما از مقامات و معارف ائمّه هدى عليهم السلام به قدرى كم و ناچيز است كه به حساب درست نيايد؛ و از تاريخ حيات آنها به قشر و صورت اكتفا كرديم و از آنچه غايت بعثت انبياء عليهم السلام است بكلّى صرف نظر كرده و در حقيقت مشمول مثل معروف اسْتَسْمَنَ ذا وَرَمٍ. «226» هستيم. و ما اكنون در اين مقام بعضى از رواياتى كه در اين باب وارد است ذكر مىكنيم شايد بعض از اخوان مؤمنين را تذكّرى حاصل آيد. و الحمد للَّه و له الشّكر.
عن محمد بن يعقوب باسناده عن ابى عبد اللَّه عليه السلام، قال: كانَ عَلىُّ بْنُ الْحُسينِ عليهما السلام اذا قامَ الى الصَّلاةِ، تَغَيَّرَ لَونُهُ. فِاذا سجَدَ لَمْ يَرفَعْ رَأْسَهُ حتّى يَرْفَضَ عَرَقاً. «227»
و باسناده عنه عليه السلام، قال: كانَ ابى يقولُ كانَ عَلىُّ بنُ الحُسَينِ اذا قامَ الى الصَّلاةِ، كَأَنَّهُ ساقُ شَجَرٍ لا يَتَحَرَّكُ مِنْهُ شَىْءٌ الّا ما حَرَّكَتِ الرّيحُ مِنْه. «228»
و عن محمد بن على بن الحسين فى العلل باسناده عن ابان بن تَغْلِبَ قالَ: قُلْتُ لِابى عبد اللَّه عليه السلام: انّى رَايْتُ عَلى بنَ الحُسينِ اذا قامَ الى الصَّلوةِ، غَشِىَ لَوْنَهُ لَوْنٌ آخَرُ. فقال لى: و اللَّه انَّ عَلى بنَ الْحُسينِ كانَ يَعْرِفُ الِّذى يَقومُ بَيْنَ يَدَيْه. «229»
و عن السّيّد عَلّى بن طاوُسَ فى فَلاح السائل فى حديثٍ، فَقالَ ابو عَبْدِ اللَّه عليه السلام: لا تَتِمُّ الصَّلاةُ الّا لِذى طُهْرٍ سابغٍ وَ تَمامٍ بالغٍ غيرِ نازغٍ و لا زائِغ، عَرَفَ فَوَقَفَ، و اخْبَتَ فَثَبَتَ؛ فَهُوَ واقِفٌ بَيْنَ الْيَأْسِ وَ الطَّمَعِ وَ الصَّبْرِ وَ الجَزَعِ كَأَنَّ الْوَعْدَ لَهُ صُنِعَ وَ الوَعيدَ بِهِ وَقَعَ؛ يُذِلُّ عِرْضَهُ وَ يُمَثِّل عَرْضَهُ؛ وَ بَذَلَ فى اللَّه المُهْجَةَ، وَ تَنَكَّبَ الَيْه الْمَحَجَّةَ غَيرَ مُرْتَغِمٍ بِارْتغامٍ؛ يقْطَعُ علائِقَ الْاهتِمامِ بِعَيْنِ مَنْ لَهُ قَصَدَ، وَ الَيهِ وَفَدَ وَ مِنْهُ استَرْفَدَ. فِاذا اتى بذلِكَ، كانَتْ هِى الصَّلاةُ الَّتى بها امِرَ و عَنها اخْبِرَ. و انَّها هَى الصَّلاةُ الَّتى تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ المُنْكَرِ ... الحديث. «230»
و عن محمد بن يعقوب باسناده الى مولانا زَيْنِ العابِدين عليه السلام انَّهُ قال: وَ امّا حُقُوقُ الصَّلاةِ، فَأَنْ تَعْلَمَ انّها وِفَادَةٌ الى اللَّه وَ انَّكَ فيها قائِمٌ بَيْنَ يَدَىِ اللَّه. فَاذا عَلِمْتَ ذلِكَ، كُنْتَ خَليقًا انْ تَقوُمَ فيها مَقامَ الْعَبْدِ الذَّليلِ الرّاغِبِ الرّاهِبِ الخائِفِ الرّاجِىِ الْمِسْكينِ المُتَضَرَّعِ المُعْظِمِ مَقام مَنْ يَقومُ بَيْنَ يَدَيْهِ بالسُّكونِ و الْوَقارِ وَ خُشوعِ الاطْراف وَ لِينِ الْجَناحِ و حُسْنِ المُناجاتِ لَهُ فىِ نَفْسِهِ وَ الَّطَلبِ اليهِ فى فكاكِ رَقَبَتِهِ الَّتى احاطت به خطيئته و استهلكتها ذنوبه، و لا قوة الا باللَّه. «231»
و عن النّبى صلى اللَّه عليه و آله: اعْبُدْ رَبَّكَ كَانَّكَ تَراهُ؛ فان لَمْ تَكُنْ تَراهُ، فَانّهُ يَرْاك. «232»
و عن فِقْهِ الرضا عليه السلام: فَاذا ارَدْتَ انْ تَقُومَ الى الصَّلاةِ، فَلا تَقُمْ الَيها مُتَكاسِلًا وَ لا مُتَناعِساً وَ لا مُسْتْعجِلًا وَ لا مُتَلاهياً؛ وَ لكِنْ تأْتيها عَلى السُّكوُنِ وَ الوَقارِ وَ التُّؤَدَةِ. وَ عَلَيْكَ بالخُشوعِ وَ الخُضوع مُتَواضِعاً للَّه عَزَّ وَ جَلَّ مُتَخاشِعاً؛ عَلَيْكَ الخَشْيَةَ وَ سيماءَ الخَوْفِ راجِياً خائِفًا بِالطُّمَأْنِينَةِ عَلى الْوَجَلِ والْحَذَرِ؛ فَقِفْ بَيْنَ يَدَيهِ كالْعَبدِ الْآبِقِ المُذْنِبِ بَيْنَ يَدَىْ مَوْلاهُ. فَصِفْ قَدَمَيْكَ، وَ انْصَبْ نَفْسَكَ؛ وَ لا تَلْتَفِتْ يَميناً و شِمالًا؛ وَ تَحْسَبْ كَانَّكَ تَراهُ؛ فَانْ لَمْ تَكُنْ تَراهُ، فَانَّهُ يَراك ... الحديث. «233»
و فى عُدّة الداعى: رُوِىَ انّ ابراهيمَ عليه السلام كانَ يُسْمَعُ تَأَوُّهُهُ عَلى حَدِّ ميلٍ، حَتّى مَدَحَهُ اللَّه بِقَوْلِهِ: «انّ ابراهيمَ لَحَليمٌ اوّاهٌ مُنيبٌ.» وَ كانَ فى صَلاتِهِ يُسْمَعُ لَهُ ازيْر كَازيرِ الْمِرْجَلِ. وَ كَذلِكَ يُسْمَعُ مِنْ صَدْرِ سيدِنا رَسولِ اللَّه صلى اللَّه عليه و آله مِثْلُ ذلِكَ. وَ كانَتْ فاطِمةُ عليها السَّلامُ تَنْهَجُ فى الصَّلاةِ مِنْ خيفَةِ اللَّه. «234» الى غَيرِ ذلِكَ مِن الاخبار.
و در اين موضوعات اخبار شريفه بيش از اين است كه در اين مختصر بگنجد. و تفكر در همين چند حديث نيز براى اهل تذكر و تفكر كفايت مىكند- هم راجع به آداب صوريه و هم راجع به آداب قلبيه و معنويه و كيفيت قيام بين يدى اللَّه.
قدرى تفكر كن در حالات علىّ بن الحسين، و مناجات آن بزرگوار با حضرت حق، و دعاهاى لطيف آن سرور كه كيفيت آداب عبوديّت را به بندگان خدا تعليم مىكند. من نمىگويم مناجات آن بزرگواران براى تعليم عِباد است، زيرا كه اين كلام بىمغز باطلى است كه صادر شده از جهل به مقام ربوبيّت و معارف اهل البيت؛ خوف و خشيت آنها از همه كس بيشتر بوده و عظمت و جلال حق در قلب آنها از هر كس بيشتر تجلّى نموده؛ لكن مىگويم بايد بندگان خدا از آنها كيفيت عبوديّت و سلوك الى اللَّه را تعلّم كنند، وقتى ادعيه و مناجاتهاى آنها را مىخوانند لقلقه لسان نباشد، بلكه تفكر كنند در چگونگى معامله آنها با حق و اظهار تذلّل و عجز و نياز نمودن آنها با ذات مقدس.
و لَعَمْرِ الحبيبِ كه جناب علىّ بن الحسين از بزرگترين نعمتهايى است كه ذات مقدّس حق بر بندگان خود به وجودش منّت گزارده و آن سرور را از عالم قرب و قدس نازل فرموده براى فهماندن طرق عبوديّت به بندگان خود و لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيم. «235» و اگر از ما سؤال شود كه قدر اين نعمت را چرا ندانستيد و استفادت از اين بزرگوار چرا نكرديد، جوابى نداريم جز آنكه سر خجلت به پيش افكنيم و به نار پشيمانى و تأسّف بسوزيم؛ و در آن وقت پشيمانى نتيجه ندارد.
در موعظهاى حسنه
اى عزيز، اكنون كه فرصت است و سرمايه عمر عزيز در دست است و طريق سلوك الى اللَّه مفتوح است و درهاى رحمت حق باز است و سلامتى و قوت اعضاء و قوا برقرار است و دار الزّرع عالم ملك برپا است، همتى كن و قدر اين نِعَم الهيّه را بفهم و از آنها استفاده نما و كمالات روحانيّه و سعادات ازليّه ابديّه را تحصيل كن، و از اين همه معارف كه قرآن شريف آسمانى و اهل بيت عصمت عليهم السلام در بسيط ارض طبيعت مظلمه بسط دادن و عالم را به انوار ساطعه الهيه روشن فرمودند تو نيز بهرهاى بردار، و ارض طبيعت مظلمه خود را به نور الهى روشن كن و چشم و گوش و لسان و ديگر قواى ظاهره و باطنه را به نور حق تعالى منوّر كن و تبديل اين ارض ظلمانى را به ارض نورانى بلكه آسمان عقلانى كن: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْارْضُ غَيْرَ اْلَارْضِ «236» و اشْرَقَتِ اْلَارْضُ بِنُورِ رَبِّها. «237» در آن روز اگر ارض تو غير ارض نشده باشد و به نور رب نورانى نگرديده باشد، ظلمتها و سختيها و وحشتها و فشارها و ذلّتها و عذابها دارى.
اكنون قواى ظاهره و باطنه ما مظلمه به ظلمتهاى شيطانى است؛ و از آن ترسم كه اگر با اين حال باقى بمانيم، كم كم ارض هيولانىِ داراى نور فطرتْ متبدّل شود به ارض سجّينى مظلمه خالى از نور فطرت و محجوب از همه احكام فطرت اللّهى. و اين شقاوتى است كه سعادت در دنبالش نيست و ظلمتى است كه نورانيت در عقب ندارد و وحشتى است كه روى اطمينان نبيند و عذابى است كه راحت در پى آن نيايد. فَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّه لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور. «238» پناه مىبرم به خداى تعالى از غرورهاى شيطانى و نفس امّاره بالسّوء.
عمده مقصد و مقصود انبياء عظام و تشريع شرايع و تأسيس احكام و نزول كتابهاى آسمانى، خصوصاً قرآن شريف جامع كه صاحب و مكاشفِ آن نورِ مطهّرْ رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله است، نشر توحيد و معارف الهيه و قطع ريشه كفر و شرك و دوبينى و دوپرستى بوده، و سرّ توحيد و تجريد در جميع عبادات قلبيّه و قالبيّه سارى و جارى است. بلكه شيخ عارف كامل، شاهآبادى، روحى فداه مىفرمودند: عبادات اجراء توحيد است در ملك بدن از باطن قلب. بالجمله، نتيجه مطلوبه از عبادات تحصيل معارف و تمكين توحيد و ديگر معارف است در قلب. و اين مقصد حاصل نشود مگر آنكه حظوظ قلبيّه عبادات را سالك استيفاء كند، و از صورت و قالب به حقيقت و لبّ عبور نمايد، و واقف نشود در دنيا و قشر كه وقوف در اين امور خار راه سلوك انسانيت است. و كسانى كه دعوت به صورت محض مىكنند و مردم را از آداب باطنيّه بازمىدارند و گويند شريعت را جز اين صورت و قشر معنى و حقيقتى نيست، شياطين طريق الى اللَّه و خارهاى راه انسانيّتند، و از شرّ آنها بايد به خداى تعالى پناه برد كه نور فطرت اللَّه را كه نور معرفت و توحيد و ولايت و ديگر معارف است در انسان منطفى مىكنند و حجابهاى تقليد و جهالت و عادت و اوهام را به روى آن مىكشند، و بندگان خداى تعالى را از عكوف به درگاه او و وصول به جمال جميل او بازمىدارند و سدّ طريق معارف مىنمايند، و قلوب صافى بىآلايش بندگان خدا را كه حق تعالى با دست جمال و جلال خود تخم معرفت در خميره آنها پنهان فرموده و انبياء عظام و كتب آسمانى را فرستاده براى تربيت و تنميه آن، به دنيا و زخارف آن و جهات مادّى و جسمانى و عوارض آن متوجه مىكنند و از روحانيّات و سعادات عقليه منصرف مىكنند، و حصر عوالم غيب و جنتهاى موعوده را مىنمايند به همان مأكولات حيوانيّه و مشروبات و منكوحات و ديگر از مشتهيات حيوانى.
اينها گمان كنند كه حق تعالى اين همه بسط بساط رحمت فرموده و با اين همه تشريفات كتابها نازل فرموده و ملائكة اللَّه معظم فرو فرستاده و انبياء عظام مأمور فرموده براى اداره كردن بطن و فرج، غايت معارفشان اين است كه بطن و فرج را در دنيا حفظ كن تا به شهوات آن در آخرت برسى. آن قدرى كه اهميت به جماع پانصد ساله مىدهند به توحيد و نبوّات نمىدهند؛ و تمام معارف را مقدّمه تعمير بطن و فرج مىدانند. و اگر حكيمى الهى يا عارفى ربّانى به روى بندگان خدا بخواهد درى از رحمت باز كند و ورقى از حكمت الهى بخواند، از هيچ نسبت و بدگويى و فحش و تكفيرى به او خوددارى نمىكنند. اينها به طورى منغمر در دنيا شدند و به شهوات بطن و فرج اهميت مىدهند- مِن حيثُ لا يَشعُرون- كه ميل ندارند سعادت ديگرى در دار تحقّق موجود باشد جز شهوات حيوانى، با آن كه اگر سعادت عقليّه هم در عالم باشد به بطن و فرج آنها ضررى نمىرساند.
امثال ماها كه از حدّ حيوانيّت تجاوز نكرديم، جز بهشت جسمانى و اداره بطن و فرج چيز ديگر نداريم، و به آن هم با تفضل خداى تعالى اميد است برسيم؛ لكن گمان نكنيم كه سعادت منحصر به آن است و بهشت حق تعالى محصور به همين بهشت حيوانى است؛ بلكه براى حق تعالى عوالمى است كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و خطور در قلب هيچ كس نكرده. و اهل محبّت الهيه و معرفت اللَّه را اعتنائى به هيچ يك از بهشتها نيست و توجّهى به عالم غيب و شهادت نمىباشد، و براى آنها جنّت لقاء است.
و اگر آيات قرآنيّه و احاديث وارده از اهل بيت عصمت را بخواهم در اين باب ذكر كنم، مخالف با وضع اين اوراق است؛ و اين مقدار نيز از طغيان قلم ذكر شد. و مقصود عمده ما توجّه دادن قلوب بندگان خدا است به آنچه براى آن خلق شدند كه آن معرفت اللَّه است كه از همه سعادات بالاتر است و هيچ چيز جز مقدّمه آن نيست. و مقصود ما از كسانى كه خار راه سلوكند علماء بزرگ اسلام و فقهاء كرام مذهب جعفرى عليهم رضوان اللَّه نيست، بلكه بعضى از اهل جهل و منتحلين به علم از راه قصور و جهل، نه تقصير و عناد، راهزن بندگان خدا شدند. و به خداى تعالى پناه مىبرم از شرّ طغيان قلم و نيّت فاسده و مقصود باطل و الحَمدُ للَّه اوّلًا وَ آخِراً و ظاهِراً وَ باطِناً.
باب سوم در سرّ نيّت و آداب آن است و در آن پنج فصل است
فصل اول در حقيقت نيّت است در عبادات
بدان كه نيت عبارت است از تصميم عزم به اتيان شىء و اجماع نفس بر آوردن آن پس از تصور آن و تصديق به فائده آن و حكم به لزوم اتيان آن. و آن حالتى است نفسانى وجدانى كه پس از اين امور پيدا شود، كه از آن تعبير به همت و تصميم عزم و اراده و قصد مىكنيم. و اين در جميع افعال اختيارى موجود است و هيچ فعل اختيارىْ ممكن التّخلّف از آن نيست. و اين امر در تمام عمل حقيقتاً موجود است بدون شائبه مجاز. و لازم نيست در اثناء آن يا در اوّل آن تفصيلًا در ذهن حاصل باشد، يا اين قصد و تصميم را تفصيلًا تصور نمايد فاعل؛ بلكه گاه شود كه انسان به همان تصميمِ عزمْ اتيان مىكند عمل را در صورتى كه از صورت تفصيليّه عمل و تصميم بكلّى ذاهل و غافل است، ولى آن حقيقت موجود است و عمل به تحريك آن در خارج موجود شود؛ چنانچه در افعال اختياريّه وجداناً اين امر واضح است.
بالجمله، اين تصميمِ عزم، كه عبارت از نيّت است در لسان فقها رضوان اللَّه عليهم در هر عملى موجود است بدون تخلّف، كه اگر كسى بخواهد عمل اختيارى را بدون آن ايجاد كند امكان ندارد. با اين وصف وسوسه شيطان پليد و دعابه واهمه عقل را محكوم خود مىكند و امر ضرورى را بر انسان بيچاره تعميه مىكند؛ و به جاى آن كه انسان عمر گران بهاى خود را صرف در تجويد و تخليص عمل كند و آن را از مفاسد باطنيّه تخليص كند و به جاى آن كه آن را صرف در معارف توحيد و حقشناسى و حق طلبى كند، ابليس پليد او را وسوسه كند و نصف عمر را صرف در امرى ضرورى و شيئى واجب الحصول كند. شيطان را دامها و مكايد بسيار است: يكى را به ترك اصل عمل وادار كند؛ و ديگرى را كه مأيوس شود از آن كه ترك عمل كند، به ريا و عجب و ديگر مفسدات وادار كند؛ و اگر به اين امر موفق نشد، عملش را از راه مقدّس مآبى باطل كند- عبادات همه مردم را در نظر انسان خوار كند و مردم را نسبت به عدم مبالات دهد؛ آن وقت وادار كند كه در نيّت مثلًا، كه امرى است ملازم با عمل، يا تكبير يا قرائت، كه از امورى است عادى و بىمايه، جميع عمر را صرف كند. و بالأخره راضى نشود از انسان مگر آن كه عملش را به يكى از اين طرق باطل كند.
وسواس را شئون بسيار و طرق بىشمار است كه اكنون نتوان در جميع آن بحث كرد و تمام شئون آن را استقصا نمود؛ ولى در بين همه، وسوسه در نيّت شايد از همه مضحكتر و عجيبتر باشد؛ زيرا كه اگر كسى بخواهد با تمام قوا قيام كند در همه عمر به اتيان يك امر اختيارى بدون نيّت، ممكن نيست از عهده برآيد؛ مع ذلك، يك نفر بيچاره مريض النّفسِ ضعيف العقل را مىبينى كه در هر نماز مدتهاى مديد خود را معطل مىكند كه نمازش با نيّت و عزم موجود شود. و اين شخص به آن ماند كه مدتها تفكر كند كه براى بازار رفتن يا نهار خوردن نيّت و عزم تهيه كند. بيچارهاى كه بايد نمازْ معراج قرب و مفتاح سعادت او باشد و با تأدّب به آداب قلبيّه و اطّلاع بر اسرار اين لطيفه الهيّه تكميل ذات و تأمين نشئه حيات خود كند، از همه اين امور غفلت كرده، بلكه اين امور را لازم نداند سهل است، همه را باطل شمارد و سرمايه عزيز خود را صرف در خدمت شيطان و اطاعت وسواس خنّاس كند و عقل خدا داد را كه نور هدايت است محكوم حكم ابليس كند.
عبد اللَّه بن سنان گفت: «ذكر كردم پيش حضرت صادق مردى را كه مبتلا بود به وضوء و نماز (يعنى وسواسى بود) و گفتم: «او مرد عاقلى است.» فرمود: «چه عقلى دارد، با آنكه اطاعت شيطان مىكند». گفتم: «چگونه اطاعت شيطان مىكند؟» فرمود: «سؤال كن از او اين كه مىآيد او را از چه چيز است، مىگويد از عمل شيطان است.»» «239»
بالجمله، قطع اين ريشه را انسان بايد با هر رياضت و زحمتى است بكند، كه از همه سعادات و خيرات انسان را بازمىدارد. ممكن است چهل سال انسان جميع عباداتش حتى به حسب صورت نيز صحيح به جا نيايد و اجزاى صورى فقهى هم نداشته باشد، فضلًا از آداب باطنيّه و شرعيّه. مضحكتر آنكه بعضى از اين اشخاص وسواسى عمل جميع مردم را باطل مىدانند و تمام مردم را بىمبالات به دين محسوب مىكنند. با آنكه خود اگر مقلّد است، مرجع تقليدش نيز چون متعارف مردم مىباشد؛ و اگر اهل فضل است، به اخبار رجوع كند ببيند رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و ائمّه هدى عليهم السلام نيز در اين امور متعارف بودند. فقط در تمام مردم اين طايفه وسواسيّه هستند كه به خلاف رسول خدا و ائمّه معصومين عليهم السلام و فقهاء مذهب و علماء ملت عمل مىكنند، و اعمال همه را ناچيز مىشمارند و عمل خود را موافق با احتياط و خود را مبالى به دين مىدانند. مثلًا، در باب وضو اخبارى كه وضوى رسول خدا را بيان كردهاند متواتر است. على الظاهر، حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله يك مشت [آب] به صورت مىزدند و يك مشت به دست راست و يك مشت به دست چپ. «240» و اجماع فقهاء اماميّه قائم است على التّحقيق كه اين وضوء صحيح است. و ظاهر كتاب خدا نيز همين است. در شستن دوم، بلكه غرفه دوم، بعضى اشكال كردند؛ ولى غرفه دوم، بلكه شستن دوم نيز، ضرر ندارد، گرچه در استحبابش كلامى است. و ليكن شستن سوم بدعت و مبطل وضوء است بلا اشكال روايتاً و فتوىً. اكنون عمل وسواسى بيچاره را ببين كه به بيست غرفه كه هر يك از آن غرفهها فرا مىگيرد تمام دست را و غَسله تامّه محسوب مىشود اكتفا نمىكند؛ در اين صورت وضويش بىاشكال باطل است. اين بدبخت ضعيف العقل اين عمل را كه از اطاعت شيطان و وسوسه او بجا آورده صحيح مىداند و موافق احتياط، آن وقت عمل سايرين را باطل مىشمارد. اكنون وجه صدق حديث شريف كه او را بىعقل شمرده است معلوم مىشود. كسى كه عمل مخالف با عمل رسول خدا را صحيح بداند و عمل موافق با آن حضرت را باطل بداند، يا از دين خدا خارج است يا بىعقل. و چون اين بيچاره از دين خارج نيست، پس بىعقل است و مطيع شيطان و مخالف رحمان.
و براى علاج اين مصيبت و داء عضال چارهاى نيست جز آن كه قدرى تفكّر كند در اين امور كه ذكر شد و مقايسه كند عمل خود را با عمل نوع متديّنين و علماء وَ فقهاء رضوان اللَّه عليهم؛ و اگر خود را مخالف با آنها ديد ارغامِ انفِ شيطان كند و بىاعتنائى به آن پليد نمايد. و چند مرتبه كه شيطان وسوسه كرد كه عملت باطل است، جواب دهد كه اگر عمل همه فقهاء امّت باطل شد، عمل من نيز باطل باشد. اميد است چندى كه مخالفت شيطان نمود و در ضمن به حق تعالى با عجز و نياز از شرّ او پناه برد، اين مرض رفع شود و شيطان چشم طمعش از او بريده گردد؛ چنانچه براى دفع كثرت شك، كه آن نيز از القائات شيطان است، در روايات شريفه همين دستور را دادند:
در كافى شريف سند به حضرت باقر العلوم عليه السلام رساند كه گفت: «وقتى كه زياد شد شكّت در نماز، ممضى دار نماز را، يعنى اعتنا به آن مكن، اميد است كه رها كند تو را؛ همانا اين نيست مگر از شيطان.» «241»
و در روايت ديگر است كه حضرت باقر يا حضرت صادق عليهما السلام مىفرمايند: «عادت ندهيد شيطان را به خودتان به شكستن نماز، پس به طمع بيندازيد او را؛ زيرا كه شيطان پليد است معتاد است به آنچه عادت داده شد.»
زراره گويد كه فرمود: «همانا مىخواهد آن خبيث كه اطاعت شود، پس وقتى كه عصيان شد، عود نمىكند به كسى از شماها.» «242»
و اين از معالجات مهمّه است در جميع امورى كه از القائات شيطان است و از دعابههاى واهمه شيطانيّه است. و در احاديث شريفه ادعيه نيز دستور دادهاند، هر كس خواهد به وسائل و مستدرك آن در اواخر كتاب خلل رجوع كند.
فصل دوم
يكى از مهمّات آداب نيّت، كه از مهمّات جميع عبادات است و از دستورات كلّيه شامله است، «اخلاص» است. و حقيقت آن، تصفيه نمودن عمل است از شائبه غير خدا، و صافى نمودن سرّ است از رؤيت غير حق تعالى در جميع اعمال صوريّه و لُبّيّه و ظاهريّه و باطنيّه. و كمال آن، ترك غير است مطلقاً و پا نهادن بر انّيّت و انانيّت و غير و غيريّت است يكسره. قال تعالى: الا للَّه الدّينُ الْخالِص. «243» (خداى تعالى اختيار فرموده براى خويش دين خالص را.) و اگر يكى از حظوظ نفسانيّه و شيطانيّه در دين باشد، خالص نخواهد بود؛ و آنچه خالص نيست، حق تعالى اختيار نفرموده؛ و آنچه شائبه غيريّت و نفسانيّت دارد از حدود دين حق خارج است.
و قال تعالى: وَ ما امِرُوا الّا لِيَعْبُدُوا اللَّه مُخلِصينَ لَهُ الدّين. «244»
و قال تعالى: مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِى الْآخِرَةِ مِنْ نَصيبٍ. «245»
و قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله- على ما نُقِل: انَّما لِكُلّ امْرِئ ما نَوى: فَمَنْ كان هِجْرَتُهُ الى اللَّه وَ رَسُولِهِ، فَهِجْرَتُهُ الى اللَّه وَ رَسُولِهِ؛ وَ مَنْ كان هِجْرَتُهُ الى دُنيا يُصيبُها اوْ امْرَأَةٍ يَنْكَحُها، فَهِجْرَتُهُ الى ما هاجَرَ الَيه. «246»
و قال تعالى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الَى اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَى اللَّه. «247» و اين آيه شريفه ممكن است متكفّل جميع مراتب اخلاص باشد: يكى هجرت صورى كه به بدن واقع شود. و اين هجرت اگر خالص براى خدا و رسول نباشد، بلكه براى حظوظ نفسانى باشد، هجرت إلى اللَّه و رسوله نيست. و اين مرتبه اخلاص صورى فقهى است.
و ديگر، هجرت معنوى و مسافرت باطنى است كه مبدأ آن، بيت مظلمه نفس است؛ و غايت آن، خداى تعالى و رسول او است كه آن هم به حق برگردد، زيرا كه رسول بما هو رسول استقلال ندارد، بلكه آيت و مرآت و نماينده است؛ پس هجرت به او هجرت به حق است (حبّ خاصان خدا حبّ خدا است.) «248»
پس، محصّل معناى آيه شريفه، به حسب اين احتمال، آن است كه كسى كه به مهاجرت معنوى و سفر قلبى عرفانى از بيت نفس و منزل انانيّت خارج شد و مهاجرت الى اللَّه كرد بدون ديدن خود و نفسانيّت و حيثيّت خود، جزاى او با حق تعالى است. و اگر سالك در سلوك الى اللَّه يكى از حظوظ نفسانيّه را طالب باشد، و لو وصول به مقامات بلكه گرچه وصول به قرب حق كه براى رسيدن خود به قرب حق باشد، اين سلوك الى اللَّه نيست؛ بلكه سالك خارج از بيت نشده، بلكه مسافر در جوف بيت است از گوشهاى به گوشهاى و از زاويهاى به زاويهاى.
پس، سفر اگر در مراتب نفس شد و براى رسيدن به كمالات نفسانيّه، سفر الى اللَّه نيست بلكه من النّفس الى النّفس است؛ ولى سالك را براى سفر الى اللَّه اين سفرْ ناچار پيش آمد كند. و جز كمّل از اولياء عليهم السلام نتواند كسى سفر ربّانى بىسفر نفسانى كند؛ فقط اين شأن براى كمّل است؛ و شايد آيه شريفه سَلامٌ هِىَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْر «249» اشاره به اين سلامت از تصرّفات شيطانى و نفسانى باشد در جميع مراتب سير در ليالى مظلمه طبيعت، كه براى كمّل ليلة القدر است تا طلوع فجر يوم القيمة، كه براى كمّل رؤيت جمال احديّت است. و امّا غير آنها، در جميع مراتب سير به سلامت نيستند، بلكه در اوائل امر هيچ سالكى از تصرّفات شيطانيّه خارج نيست.
پس، معلوم شد كه اين مرتبه از اخلاص- كه سلامت از اول مرتبه سير الى اللَّه تا آخر مراتب آن كه حصول موت حقيقى است بلكه تا پس از حيات
ثانوى حقّانى كه صحو بعد المحو است- براى اهل السّلوك و متعارف از اصحاب معرفت و رياضت دست ندهد. و علامت اين نحو از خلوص آن است كه غوايت شيطان را در آنها راهى نيست و طمع شيطان از آنها يكسره بريده است؛ چنانچه در آيه شريفه فرمايد از قول آن پليد: فَبِعِزَّتِكَ لُاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ الّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخلَصين. «249» و در اينجا اخلاص به عين عبد نسبت داده شده نه به فعل عبد؛ و اين مقامى است بالاتر از اخلاص در عمل. و شايد حديث معروف نبوى كه مىفرمايد: مَنْ اخْلَصَ للَّه ارْبَعينَ صَباحاً جَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ على لِسانِهِ. «250» مراد جميع مراتب اخلاص باشد؛ يعنى، اخلاص عملى و صفتى و ذاتى. و شايد هم ظهور در اخلاص ذاتى داشته باشد كه مراتب اخلاص ديگر از لوازم او است.
و شرح اين حديث شريف و بيان مقصود از «ينابيع الحكمة» و كيفيّت جريان آن از قلب به لسان، و مدخليّت خلوص در اين جريان، و خصوصيّت «اربعين صباح»، از نطاق بيان در اين رساله خارج است و محتاج به رسالهاى جداگانه است. و رساله معروف به تحفة الملوك فى السّير و السلوك منسوب به عارف باللَّه مرحوم بحر العلوم است كه عمده نظرش شرح اين حديث شريف است. و آن رساله لطيفهاى است، گرچه خالى از بعض مناقشات نيست؛ و لهذا بعضى آن را از آن بزرگوار نمىدانند؛ بعيد هم نيست.
فصل سوم در بيان بعضى مراتب اخلاص است
به طريق اجمال به طورى كه مناسب با وضع اين اوراق است يكى از مراتب آن، تصفيه عمل است- چه عمل قلبى يا قالبى- از شائبه رضاى مخلوق و جلب قلوب آنها، چه براى محمدت يا براى منفعت يا براى غير آن. و در مقابل اين، اتيان عمل است ريائاً. و اين رياء فقهى، و از همه مراتب ريا پستتر و صاحب آن از همه مرائىها بىارزشتر و خسيستر است.
مرتبه دوم، تصفيه عمل است از حصول مقصودهاى دنيوى و مآرب زائله فانيه، گرچه داعى آن باشد كه خداى تعالى به واسطه اين عمل عنايت كند؛ مثل، خواندن نماز شب براى توسعه روزى، و اتيان صلاة اوّل ماه مثلًا براى سلامت از آفات آن ماه، و دادن صدقات براى سلامتى، و ديگر مقصدهاى دنيوى. و اين مرتبه از اخلاص را بعضى از فقهاء عليهم الرحمة شرط صحت عبادات شمردهاند در صورتى كه اتيان عمل براى رسيدن به آن مقصود باشد. و اين، خلاف تحقيق است به حسب قواعد فقهيّه؛ گرچه پيش اهل معرفتْ اين نماز را به هيچ وجه ارزشى نيست و مثل ساير كسبهاى مشروعه است، بلكه شايد از آن نيز كمتر باشد.
مرتبه سوّم، تصفيه آن است از رسيدن به جنّات جسمانيّه و حور و قصور و امثال آن از لذات جسمانيّه. و مقابل آن، عبادت اجيران است؛ چنانچه در روايات شريفه است. و اين نيز در نظر اهل اللَّه چون ساير كسبها است، الّا آن كه عمل اين كاسب اجرتش بيشتر و بالاتر است در صورتى كه قيام به امر كند و از مفسدات صوريّه عمل را تخليص كند.
مرتبه چهارم، آن است كه عمل را تصفيه كند از خوف عقاب و عذابها [ى] جسمانى موعود. و مقابل آن، عبادت عبيد است؛ چنانچه در روايات است. «251» و اين عبادت نيز در نظر اصحاب قلوب قيمتى ندارد و از نطاق عبوديّت اللَّه خارج است. و در نظر اهل معرفت فرق نكند كه انسان عملى را بكند از خوف حدود و تعزيرات در دنيا، يا خوف عقاب و عذاب آخرتى، يا براى رسيدن به زنهاى دنيائى، يا براى رسيدن به زنهاى بهشتى، در اين كه هيچ يك براى خدا نيست، و داعى بر داعى امرى است كه مطابق قواعد فقهيّه عمل را از بطلان صورى خارج كند؛ ولى در بازار اهل معرفت اين متاع را ارزشى نباشد.
مرتبه پنجم، تصفيه عمل است از رسيدن به سعادات عقليّه و لذّات روحانيّه دائمه ازليّه ابديّه و منسلك شدن در سلك كروبيّين و منخرط شدن در جرگه عقول قادسه و ملائكه مقرّبين. و در مقابل آن، عمل نمودن براى اين مقصد است. و اين درجه گرچه درجه بزرگ و مقصد عالى مهمى است، و حكماء و محقّقين به اين مرتبه از سعادت خيلى اهمّيّت دادند و براى او ارزش قائل شدند، ولى در مسلك اهل اللَّه اين مرتبه نيز از نقصان سلوك و سالك آن نيز كاسب و از اجيران به شمار مىرود، گرچه در متجر و مكسب با سايرين فرقها دارد.
و در ازاء اين مرتبه كه مرتبه ششم است تصفيه آن است از خوف عدم وصول به اين لذّات و حرمان از اين سعادات. و در مقابل، عمل براى اين مرتبه از خوف است. و اين نيز گرچه مرتبه عاليهاى است و از حدّ اشتهاى امثال نويسنده خارج است، ولى در نظر اهل اللَّه اين نيز عبادت عبيد است و عبادت معلّل است.
مرتبه هفتم، تصفيه آن است از وصول به لذّات جمال الهى و رسيدن به بهجتهاى انوار سبحات غير متناهى كه عبارت از جنّت لقاء است. و اين مرتبه، يعنى جنّت لقاء از مهمّات مقاصد اهل معرفت و اصحاب قلوب است و دست آمال نوع از آن كوتاه است، و اوحدى از اهل معرفت به سعادت اين شرف مشرّفند، و اهل حبّ و جذبه از كمّل اهل اللَّه و اصفياء اللَّه هستند؛ و لكن اين كمال مرتبه كمّل اهل اللَّه نيست، بلكه از مقامات معمولى سرشار آنها است. و اين كه در ادعيه، مثل مناجات شعبانيّه، حضرت امير المؤمنين و اولاد طاهرينش اين مرتبه را خواسته يا اشاره به داشتن آن نموده، نه آن كه مقامات آنها منحصر به همين مرتبه است؛ چنانچه مرتبه هشتم كه در ازاء اين مرتبه است و آن عبارت است از تصفيه عمل از خوف فراق نيز از كمال مقامات كمّل نيست، و اين كه جناب امير المؤمنين كَيْفَ اصْبِرُ عَلى فِراقِكَ «252» گويد از مقامات معمولى سرشار او و مثل او است.
بالجمله، تصفيه عمل از اين دو مرتبه نيز در نزد اهل اللَّه لازم است، و عمل با آن معلّل و از حظوظ نفسانيّه خارج نيست؛ و اين كمال خلوص است. و پس از اين، مراتب ديگرى است كه از حدود خلوص خارج و در تحت ميزان توحيد و تجريد و ولايت است كه بيان آن اينجا مناسب نيست.
بنیاد اندیشه اسلامی
