محمدم زودتر بیا بیا ببین خونه رو تمیز کردم ، شیشه ها رو دستمال کشیدم . رفتم خرید کردم ، تنهایی ...شکلات و مشگل گشا خریدم تا تو هر وقت از جبهه اومدی به پات بریزم . دستا و موهامو حنا کردم . می خوام موهای سفیدی که در اومده رو نبینی . از وقتی رفتی خیلی خونه سوت و کوره . خواهرات که سرگرم شوهرا و بچه هاشونن .


ادامه مطلب

 

و من اکنون، در کویر تنهایی دلم که در عمق تشنه است به دنبال قطره آبی می گردم، آب حیات. و می دانم که این کویر در عمق خویش تشنه است اما سراچه دل شما رزمندگان در عمقش تشنه نیست و شما به آب رسیده اید ، و به حیات. و ما هنوز راه دشواری در پیش داریم. آری شما به آبی رسیدید که از کنارش لب خشک ما را نیز تر کردیدهمچون عاشقی عاشقی هستم که بدنبال معشوق حاضر است خود را به هر آب و آتشی بزند.خیلی دوستت دارم .ولی به قول بعضی ها اشکال من است که خدایت را بیشتر از تو طالبم


 

ورودی شهر شوش آرام است . از دور مناره سفید دانیال نبی دیده می شود . یک ستون از سربازان بی حال و خسته در یک ردیف در سمت چپ خیابان به سمت شوش جلو می روند .

در ورودی شهر مردم زیادی جمع شده اند .

می گوین چرا فرار کردید ؟

جوابی نداریم . ساکت می شویم و مادربزرگم را نشانشان میدهیم و آنها را جلو می اندازیم .

هنوز قانع نشده اند.

می گوییم :

– خمپاره می زنند. سرشان را تکان می دهند .

میگوییم :

– توپ و خمسه خمسه می زنند و همه به دیوار می چسبند .

باز هم سرشان را تکان می دهند

 


 

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است

 


 

 

منطقه مرزی باچهار عمليات: والفـــــجر مقدماتي( بهمن 61 ، والفـــــجر يک، فروردين 62 )، ظــــــفر چهار(تير 63 )، و عاشوراي سه( مرداد 63 ) که اکثرا به شکســـــــــت انجامــــيد. اين روايت ساده و مخـتصري از منــــــــطقه فکه، که يا رفتي يا قرار است بروي و ببيني.

بسيجي ها هشـت تا چهارده کيلومتر، باپاي پيــاده از ميان رمل و مـــاسه هاي روان فـــــکه گذشـــتند، وزن تقـريــبي تجهيزاتي که در دست داشتند دوازده کيــــلو بود، تازه بعضي ها هم مجبـــور بودند قطعات چهل کيلــــــويي پل را حمل کنند. اين پل ها قرار بود روي کانال ها تعبيه شود تا عبور رزمنــــــدگان هــــمراه با مشکل نباشد. حالا مي رســــــــيم به موانع... اصلا والفجر مقدماتي را به همين خاطر مي گفتند عمليات موانع. هدف بسيـــجي ها خط دشــــــمن بود که در اين راه، يک دفعه روبرو مي شدند با مجموعه هايي از سيــم خاردار، کانال هــا و ميدان مين ها که گاهـــي عمـــق آنها به چهار کيلومتر مي رسيد. از موانع معروف فکه کانال هايي هــســــــتند به عرض سه تا نه متر و عمــق دو تا سه متر که همگي پر بودند از سيم هاي خاردار، مين والمر و شبکه هاي مواد آتش زا. دشـمن با هوشـــياري مين ها را در زير رمل و ماسه ها کار گذاشته بود و چون بيشـتر عمليات ها در شب انجام مـي گرفت، تا چند نفر روي مين پرپر نمي شدند، بقيه از وجود ميدان با خبر نمي شدند.
چرا فکه را« قتلگاه » مي گويند؟؟! يک سرزمـين پهنـــــاور از رمل و ماســـه، با چند تا تپه ماهـــور. نيروها بيــــن دو تپه پناه گرفته بودنـــتـد که دشمن محاصره شــــان کرد. شيار پر از مــين والـمر بود و آتش دشمـــن هم تمامـي نداشـــت. بچــه ها سه روز مقاومت کردند، بدون آب در بدترين وضعيت تشنگي. و سر انجام قتل عام شدند.
ناگفته هاي فکه زياد است و يکي از آنها، نحوه شــهادت اسرا و مجروحين است. گروه تفـــــحص در فکه به سيم هاي تلفني رسيدند که از خاک بـــــيرون زده بود. رد سيــم ها به يک دســــــته از شهدا مي رسد که که دســت و پايشان با همين سيم ها بســـته شده بود، و ما چه مي دانــيم در حال احــــتزار زنده به گور شدن چه معني دارد... اين دسته از شهدا زنده به گور شده بودند.
اجساد مطهري هم کشـــف شد که معلوم بود قبل از شهادت آنها را آتـــــش زده اند... قبل از شـهادت آنها را آتش زده اند...
از گردان حنظله مي داني؟؟؟ اگر آري چقدر ؟ سيـــــصد نفر در داخل يکي از کانال ها محـــاصره شدند وبا تشـــــــنگي مفرط، با آتش مستقيم دشــمن به شهادت رســــــيدند. در آن موقعيت عراقي ها با بلندگو از بچه ها مي خواستند که تسليم شوند، ولي در جواب با آخرين رمق صداي «الله اکبر» مي شنيدند.


در يادداشت هاي باقي مانده از يکي از شهيدان گردان حنظله مي خوانيم:
امروز روز پنجم است که در محاصره هستيم. آب را جـــيره بندي کرده ايم. نان را جيره بنــــــدي کرده ايم. عطــش همه را هلاک کرده است، هـــمه را جز شهدا، که حالا کنارهم در انتــــــهاي کانال خوابيده اند. ديگر شــــهدا تشنه نيستند. فداي لب تشنه ات پسر فاطمه(س)


 

ما چه بدبختیم و از قافله دور و با این قافله فرسنگ ها فاصله داریم قافله ای که قافله سالارش سید الشهدا (علیه السلام) است و عزیزانش علی اکبر و قاسمها و........ می دانیم که این کاروان به سوی الله می رود و بسیار عزایزان را به میهمانی و همراهی می طلبد. خونین شهرمان را به یاد می آورم که خرم شده از خون این عزیزان. خرم خون را می گویم و می دانم جنگ دراز مدتی است و باید که شما عزیزان، پاسداران آن خاکهای تربت گشته مان باشید، نمی دانم دیگر چه بگویم جز اینکه : جنگ جنگ تا پیروزی


 

چشم هایش همچنان خیره به چشمان زیبای او دوخته بود بنگر که با شبیه ترین افراد به رسول خدا چه کردند . خدایا این دیو صفتان چه کردند. خدایا جوانم ، سپه سالارم ،موذنم ، آیا این علی اکبر من است ، با این بدن چاک چاک . دستانی که می لرزد و سر پسر را نوازش می کند ، نگاه پدر به آسمان دوخته شده ، امروز آسمان با خون پاک تو رنگ آمیزی شده.

گویی آسمان هم با تو هم ناله شده ، دست پدر با خون پسر رنگین شد چقدر این خون گرم است و با آن دستان ، خون پسر را به آسمان پاشد تا رنگین تر شود . خدایا راضیم به رضای تو تسلیمم در برابر امر تو .نگاه پدر همچنان به چشمان پسر دوخته شده آخر به کدامین گناه پسرم تو را اینگونه با بدنی چاک چاک رها کردند .

 قلب پدر یارای دیدن صورت نازنینش را ندارد . پاهایش توان بلند کردن جوانش را ندارد ، جوانان بنی هاشم کجایید ، بیایید علی اکبر را به سمت خیمه ها ببرید . صدای گریه های زنان بلند می شود ، جوون من علی اکبر ، با فرات سیرابت نکردند ، و با نیزه ها و شمشیر های از بدن زیبایت استقبال کردند ، و بعد با جنازه ات کاری کردند که قلبم آتش گرفت .

مبارکت باشد شهادتت و ورود بر بهشت برین و سیراب شدن از آبی که رسول خدا بر تو نوشاند . و رسیدن به آرامش ابدی . آسمان و زمین هم با ناله ها هم نوا شدند ، زمین و آسمان ،عاشقانه جسم و روحت را در بر گرفته  و بر تو گوارا باد لبیک گویی به ندای حق آنجا که جانانه جنگیدی و به شیرین ترین طعم دست یافتی ، شهادت شیرین تر از عسل .


 

"لیلا ، لیلا بیا دیگر پدرت هر وقت بیاید می توانی به استقبالش بروی " دخترک با عجله گفت: آمدم و زیر لب زمزمه کرد "آخر پدر گفت که می آید " ولی هوا تاریک شده بود و خبر از این می داد که امروز هم نمی آید . او شنیده بود پدرش به جنگ گروهی در کربلا رفته است پدر به او قول داده بود از این جنگ هدیه زیبایی برایش بیاورد.


ادامه مطلب

 


صفحات وبلاگ
تعداد صفحات :3   1 2 3