فرمانده‌ای که کشور را از لوث وجود ضد انقلاب پاک کرد

در هر کشوری شناخت اسطوره‌های مقاومت برای نسل‌های آینده یک ضرورت است. آشنایی با اسطوره‌های شهادت و مقاومت ایران اسلامی که ویژگی منحصر به فرد ایمان و معنویت را با آمادگی رزمی و دفاعی خود تلفیق کردند برای نوجوانان و جوانان کشورمان، جذاب و مفید است.

به همین منظور باشگاه خبرنگاران، در نظر دارد تا به معرفی مفید و مختصر شهدای شاخص با عنوان "ستارگان آسمان ایران اسلامی" به ترتیب حروف الفبا بپردازد.

اگرچه همه شهدا و جانبازان و آزادگان و ایثارگران مقاوم و سربلند و عزیز، ستارگان آسمان ایران اسلامی هستند و هرکس در هر شغل و مسئولیتی که قرار دارد و نفس می‌کشد، مدیون این فداکاری‌ها و از جان‌ گذشتگی‌ها است.

شهید محمود کاوه در سال ۱۳۴۰ در مشهد مقدس متولد شد و دوران تحصیلات ابتدایی خود را سپری و با علاقه قلبی و مشورت پدر وارد حوزه علمیه شد و همزمان، تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد.

با شروع جریانات انقلاب، در دبیرستان به عنوان محور مبارزه شناخته می‌شد و فعالانه در راهپیمایی‌ها و درگیری‌های زمان انقلاب شرکت داشت.

با پیروزی انقلاب اسلامی شهید کاوه جزو نخستین عناصر مومن و متعهدی بود که به سپاه پاسداران در شهر مقدس مشهد پیوست و پس از گذراندن یک دوره آموزش شش ماهه چریکی، به آموزش‌ نظامی برادران سپاه و بسیج پرداخت.

با شروع غائله کردستان به همراه تعدادی از برادران پاسدار جهت آزادسازی شهر بوکان وارد کردستان شد و دلیل لیاقت‌ها و مهارت‌هایی که داشت در مدت کوتاهی به سمت فرماندهی عملیات سپاه سقز منصوب شد.

شهید کاوه و همرزمانش با عملیات پی در پی، مزدوران استکبار را در منطقه منفعل و مناطق و محورهای متعددی را از اشکال ضد انقلاب آزاد کردند و همزمان با تشکیل تیپ ویژه شهدا به فرماندهی شهید ناصر کاظمی، کاوه نیز به عنوان فرمانده عملیات این تیپ انتخاب شد.

آزادسازی بوکان و جاده ۴۷ کیلومتری آن، آزادسازی جاده صائین دژ به تکاب، پاکسازی منطقه "کیلر واشتوزنگ"، آزادسازی محور استراتژیک پیرانشهر به سردشت که به عنوان مرکزیت و نقطه ثقل ضد انقلاب بی‌شمار می‌آمد و منجر به انهدام مرکز رادیویی آن‌ها و فتح ارتفاعات مهم مرزی منطقه آلواتان و آزادسازی زندان "دوله تو" و کشته‌شدن بیش از ۷۵۰ نفر از ضد انقلاب شد، از جمله نبردهای تهاجمی بود که شهید کاوه و همرزمانش در تیپ ویژه شهدا طرح ریزی و به اجرا گذاشتند.

در تاریخ ۱۳۶۲/۴/۲۹ فرمانده تیپ ویژه شهدا شد و سرانجام دهم شهریور ماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۲ روح او بر بلندای "حاج عمران" به پرواز درآمد و به شهادت رسید.

روحش شاد و یادش پررهرو و گرامی باد
منبع: تسنیم


ادامه مطلب
[ شنبه 15 آذر 1393  ] [ 7:58 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شهدا سلام

[ چهارشنبه 12 آذر 1393  ] [ 1:19 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شهید حاج عبدالله نوریان

شهید "حاج محمود(عبدالله)نوريان" در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۴۰ در محله شمیران تهران به دنیا آمد؛ سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران  در آمد؛ در سال ۶۱ با تأسیس "لشگر سیدالشهدا (ع)" به عنوان فرمانده گردان تخریب مشغول به کار شد. 

"حاج عبدالله نوریان" از چهره های اسطوره ای رزمندگان تهرانی به شمار می رود. او در میان بسیجیان و پاسداران لشگر10 سیدالشهدا(ع)، خصوصا نیروهای "گردان تخریب و مهندسی"  محبوبیت و نفوذ بالایی داشت. روحیات معنوی و صفای روحش، زبانزد همرزمانش بود و سرانجام نیز پاداش خویش را دریافت کرد.

"حاج عبدالله" سرانجام در چهارم اسفند ۶۴ در عملیات "والفجر ۸" مجروح شد و پس از سه روز اغماء، در بيمارستان اهواز به شهادت رسيد. پیکر مطهرش در امامزاده علی‌اکبر "چیذر" (شمیران) به خاک سپرده شد.

عکسی که می بینید، "حاج عبدالله نوریان" را در جبهه خوزستان در حال بازی با توپ نشان می دهد. نتوانستم منبعی پیدا کنیم که نشان بدهد ایشان اشتغال و تعلق خاطر زیادی به  فوتبال داشته است اما عجالتا در این عکس  مشخص است پا به توپ خوبی داشته اند. گرچه امروزه اطلاق لفظ "اسطوره" به فوتبالیست های حرفه ای رایج و مقبول شده است اما بی شک، اسطوره های حقیقی این کشور، مردان بی ادعایی هستند که نام خود را با خون خویش بر تارکِ تاریخ این سرزمین به ثبت رسانده اند.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 2:18 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

پدرجان شما اومدی جبهه که چی بشه آخه؟

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
گفتم پدرجان شما اومدی که چی بشه آخه؟
یه نگاه بهم کرد و گفت:من پدر سه شهید هستم.
تو دیدی یه مرد واقعی پسراش بچه بار بیان؟
گفتم:آخه پدر جان شما که اسلحه هم تو دستت بند نمیشه.
گفت:اسلحه که شاید.اما جواب نوه هامو که فردا بدون پدر بزرگ میشن چی بدم؟
بگم پدراتون شهید شدن تا شما زندگی کنید و خودم نشستم خونه 
نترس پسرم من اینجا دعا میکنم که سلامت باشید
با شنیدن حرفش خنده کوچکی نشست رو لبم
گفت:*من تونستم وسط جهنم یه لبخند بزارم رو لبت*
پس من بهت برای خندیدن کمک کردم. همین یه دنیا ارزش داره.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:50 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

نقطه شروع ناخالصی

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
یه روز قرار شد توی جلسه ای از فرماندهان تقدیر بشه
به شهید شفیع زاده یه تلویزیون دادن ، اما قبول نکرد
بهش گفتن : این هدیه رو به همه ی فرماندهان دادن ، چرا نمی گیری؟
گفت: ناخالصی بودن عمل یه نقطه شروع داره
ممکنه قبول این هدیه نقطه شروع ناخالصی زندگی ام باشه
نمی خواهم ذره ای ناخالصی توی عملم باشه
من با خدا معامله کردم
هدیه ام رو هم از خودش می گیرم...
شهید سردار شفیع زاده


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:49 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

ماجرای نماز پشت به قبله با لباس نجس!

به حبیب گفتم وضع خط خوب نیست گردان را ببر جلو آهسته گفت : بچه ها به خاطر خوردن کنسرو فاسد همه مسموم شدند . . . !
امکان برگرداندن آن ها به عقب نبود و بچه ها با همان حال خراب شش روز در حال دفاع بودند.....
 می خواستم بر گردم پیش همت به حبیب مظاهری گفتم .
حبیب گفت : اگه می تونی یکی از بچه های مجروح را ببر
گفتم صبر کن با بقیه بفرستشون عقب
حبیب اصرار کرد سابقه نداشت تا آن روز حبیب با من بحث کند
گفتم باشه
دیدم با احترام زیاد نوجوانی را صدا زد ترکشی به سبنه اش اصابت کرده بود جای زخم را با دست فشار می داد .
سوار شد تا حرکت کردم صدای اذان از رادیو ماشین بلند شد . تصمیم گرفتم کمی با این نوجوان حرف بزنم گفتم برادر اسمت چیه جواب نداد نگاهش کردم دیدم رنگ به رو نداشت زیر لب چیزهای می گوید فکر کردم لابد اولین بار جبهه آمده و زخمی شده کپ کرده برا همین دیگه سوال نکردم مدتی بعد مودب و شمرده خودش را کامل معرفی کرد .
 گفتم چرا دفعه اول چیزی نگفتی
گفت نماز می خواندمنگاهش کردم از زخمش خون می زد بیرون...
گفتم ما که رو به قبله نیستیم تازه پسرجون بدنت پاک نیست لباست هم که نجسه .
گفت حالا همین نماز را می خونیم تا بعد ببینیم چی میشه و ساکت شد . گفتم نماز عصر را هم خوندی گفت بله گفتم خب صبر می کردی زخمت را ببندند بعد لباست را عوض می کردی ان وقت نماز می خوندی گفت: معلوم نیست چقدر دیگه تو این دنیا باشم فعلا همین نماز را خوندم رد و قبولش با خدا
گفتم : بابا جون تو چیزیت نیست یک جراحت مختصره زود بر می گردی پیش دوستات..
 با خودم فکر کردم یک الف بچه احکام نماز را هم شاید درست بلد نیست والا با بدن خونی و نجس تو ماشین که معلوم نیست قبله کدوم طرفه نماز نمی خونه.در اورژانس پیادش کردم و گفتم باز همدیگر را ببینیم بچه محل!
گفت: تا خدا چی بخواد.با برانکارد آمدند ببرنش گفتم خودش می تونه بیاد زیاد زخمش جدی نیست فقط سریع بهش برسید...
 بیست دقیقه ای آن جا بودم بعد خواستم بروم رفتم پست اورژانس پرسیدم حال مجروح نوجوان چطوره ؟ گفتند شهید شد با آرامش خاصی چشم هایش را روی هم گذاشت و رفت..... تمام وجودم لرزید .
 بعدها نواری از شهید آیت الله دستغیب شنیدم که پاییز 60 در تجلیل از رزمندگان فرموده : آهای بسیجی خوب گوش کن چه می گویم من می خواهم به تو پبشنهاد یک معامله ای بدهم که در این معامله سرت کلاه برود !
من دستغیب حاضرم یک جا ثواب هفتاد سال نمازهای واجب و نوافل و روزه ها و تهجدها و شب زنده داری هایم را بدهم به تو، و در عوض ثواب آن دو رکعت نمازی را که تو در میدان جنگ بدون وضو پشت به قبله با لباس خونی و بدن نجس خوانده ای از تو بگیرم آیا تو حاضر به چنین معامله ای هستی ؟!


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:48 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

تابوت شهید که آمد...

[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:47 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

دعایی که عروس خانم سر سفره عقد کرد

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
مراسم عقدش بود
رو به همسرش کرد و گفت:
میگن دعای عروس هنگامِ عقد مستجاب میشه
بعد یه مکثی کرد و از همسرش خواست که
دعا کنه "شهید " بشه
تو عملیات حماسه ها آفرید و آخرش،
آخرش مثل اربابش لب تشنه به دیدار عشقش رفت
دیگه ازش خبری نشد
طلائیه هنوز که هنوزه رازدارش هست
شهید علی تجلائی رو میگم


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:46 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

قرار نبود به عملیات برود!

راحیل منتظر در گوگل پلاس نوشت:
نه سن و سالی،نه قدی و قامتی و نه هیکلی! انتظاری هم نمیشد داشت از یک بچه 11ساله! 
کسی اسمش را نمی دانست.یعنی خودش نگفته بود که مبادا او را به پشت جبهه منتقل کنند
شب عملیات رسم بود هر دفعه روضه یکی از شهدای کربلا را میخواندند تا بچه های گردان حسابی عاشورایی بشند!آنشب قرعه به نام حضرت قاسم خورده بود! بچه ها فقط به او نگاه میکردند زار زار گریه میکردند!
روضه از این مجسم تر نمیشد!
شب، عملیات شروع شد!
بعد عملیات وقتی بچه های فرماندهی مشغول گرفتن آمار شدند یکی از کسانی که در سرشماری نبود همان بچه ای بود که گفتم!
تمام بچه ها برای پیدا کردنش بسیج شدند، بعد چند مدتی صدای فریاد یکی از بچه ها بلند شد که: بیاین! اینجاست!
وقتی بهش رسیدند آروم خوابیده بود،گلوله مستقیم به گلوش خورده بود،
چیزی از پاهای کوچیکش باقی نمونده بود، شنی های تانک از روشون رد شده بود!
وقتی بچه ها پیراهنش رو باز کردند تا پلاک رو در بیارند و آماده انتقال به عقبش بکنند
 دیدند روی زیر پیرهن تنش با ماژیک و خط بچه گانش نوشته بود:
نام: قاسم!
میخواستم ببینم چه چیزی هست که از عسل شیرین تر است!


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:45 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

برای اویی که هست امّا نیست...

حمید علی آبادیان در وبلاگ "اندر حکایت هر روز" نوشت:
هوا آنچنان سرد بود که نمی‌شد مستقیم رو برو را نگاه کرد، اسماعیل قدش بلند بود، سرش رو پایین انداخته بود؛ کتف‌هایش رو کمی جمع کرده بود و با سرعت به سمت محل کارش در حرکت بود. نزدیک در ورودی، پیرمردی رو دید که روی زمین نشسته و زیر لب، غر و لُند می‌کند.
ـ پدرجان، چرا اینجا نشستی؟
پیرمرد انگار کسی مُهر دلش رو برداشته باشه، شروع کرد به بد و بیراه گفتن و داد و بیداد کردن! اسماعیل آرام دست پیرمرد رو گرفت و گفت:«گوش‌هام اونقدر یخ زده که حرف‌هایت رو نمی‌شنوم؛ بیا بریم داخل کمی گرم بشیم، ببینم مشکلت چیه!؟»
پیرمرد بدون مکث و با لهجه‌ی شیرین لریش گفت:« مرتیکه بی‌همه چیز! سهم پسرم رو بالا کشیده، نمی‌ذاره پسرم یه تیکه زمین کوچیک گیرش بیاد؛ خدایا خودت حق پسرم رو از این علی آبادی فلان فلان شده بگیر.»
تازه دوزاریش افتاد که چی شده. آخه اخیراً به عنوان رئیس هیأت هفت نفره‌ای منصوب شده بود که وظیفه‌شون، تقسیم زمین بین مردم بود؛ که باید بر اساس اولویت‌ها، زمین‌ها رو به مردم واگذار می‌کردن.
حالا زبان پیرمرد تازه فعال شده بود و فحش و ناسزا بود که نثار علی آبادی می‌کرد. وقتی پیرمرد یواش یواش آروم شد، اسماعیل نگاهی بهش کرد و آروم‌تر از دفعات قبل گفت : «بیا بریم داخل، علی آبادی هرجا باشه دیگه باید پیداش بشه؛ نشین اینجا، سرما می‌خوریا...» 
پیرمرد قبول نکرد و گفت:«اینقدر اینجا می‌شینم تا اون مرتیکه پیداش بشه!»
اسماعیل رفت داخل و بدون اینکه به اصل ماجرا اشاره‌ای کنه، به همکارانش گفت:« من زورم به این پیرمرد نرسید! ببینید میتونید راضیش کنید بیاد تو!؟ امروز خیلی سرده...»؛ و بعد وارد اتاقش شد.
دو نفر از همکارانش، جلوی در رفتن و با اصرار از پیرمرد خواستن که بیاد داخل؛ ولی اون با عصبانیت گفت:«تا علی آبادی نیاد و تکلیف منو روشن نکنه، من پامو تو این اداره نمی‌ذارم.»
ـ ولی علی آبادی که توی اداره ست!
پیرمرد با تعجب نگاهی به اون دو نفر کرد و گفت:« ولی من الان دو ساعته که اینجام! کی اومد که من ندیدمش!؟»
با همون ابروهای بالا رفته و تعجب زیاد وارد اداره شد و به سمت اتاقی که بهش نشون دادن حرکت کرد. تا در اتاق رو باز کرد، دید اسماعیل پشت یه میز نشسته و با ورود پیرمرد، یه سلام علیک جانانه باهاش کرد و گفت:« خب خدا رو شکر، بالاخره اومدی !»
پیرمرد خیره به اسماعیل نگاه کرد و گفت:« علی آبادی تویی؟!!»
اسماعیل با نگاهی پر از خنده و آرامش به سمت پیرمرد رفت و اون رو روی یکی از صندلی‌ها نشوند.
ـ خب باباجون، بگو ببینم، مشکل پسرت چیه؟
پیرمرد که دیگه نایی برای حرف زدن نداشت، زیر لب گفت:« می، میگن شما توی تعاونی مسکن، زمینش رو بالا کشیدی!؟»
اسماعیل ابروهاش رو کمی جمع کرد و گفت:« اسم پسرت چیه؟!»
پیرمرد اسم و فامیل پسرش رو گفت و اسماعیل توی دفاتر شروع کرد به گشتن؛ هنوز خیلی نگشته بود که اسم پسر پیرمرد رو پیدا کرد، اون جوون بی‌انصاف چند ماه پیش زمینش رو تحویل گرفته بود و واسه اینکه کسی با خبر نشه! به پدرش گفته بود که علی آبادی زمینم رو نمیده...
اشک توی چشمای پیرمرد جمع شده بود و ... .
برگی از خاطرات شهید سرافراز اسماعیل علی آبادیان


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:44 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

لبیک الهم لبیک...

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
همه لباس احرام پوشیده, لبیک گفته و محرم شده بودیم جز آقا مهدی. گفتم: «آقا مهدی دیر شد زود لبیک بگو.»
با گریه گفت من نمی تونم دروغ بگویم، لبیک باید از تمام وجودم باشه.
نیم ساعت اشک ریخت تا گفت: «لبیک الهم لبیک»
شهید مهدی زارع از شهدای استان فارس  


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:43 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!

واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن. داوطلب زیاد بود... قرعه انداختند. افتاد به نام یه جوون. همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد! گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! "بچه ها از پیرمرد بدشون اومد. دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون. جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار.
بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون. همه رفتن الا پیرمرد. گفتند: " بیا! " گفت " نه! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش! مادرش منتظره.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:43 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

واکنش شهید همت به کاندیداتوری مجلس

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
خداحافظي‌ِ شب‌ عمليات‌ِ بچه‌ها
اولين‌ دوره‌ي‌ نمايندگي‌ مجلس‌ داشت‌ شروع‌ مي‌شد.
بش‌ گفتم:
‌«خودت‌ رو آماده‌ كن‌، مردم‌ مي‌خواهنت‌.»
قبلاً هم‌ به‌ش‌ گفته‌ بودم‌. جوابي‌ نمي‌داد. آن‌ روز گفت:‌ «نمي‌تونم‌.خداحافظي‌ِ شب‌ عمليات‌ِ بچه‌ها رو با هيچي‌ نمي‌تونم‌ عوض‌ كنم‌.»
شهید همت


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:42 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

ماجرای خانواده ای که همگی شهید شدند

دیانوش مهرنفر در گوگل پلاس نوشت:
پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟
گفت: برو عزيزم.
رفت و والفجر مقدماتي شهيد شد!
پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت، من هم برم؟
گفت: برو عزيزم.
رفت و عمليات خيبر شهيد شد!
پدرگفت:
حاج خانم بچه ها رفتند، ما هم بريم تفنگ بچه ها روي زمين نمونه، رفت و کربلاي پنج شهيد شد!
مادر به خدا گفت:
همه دنيام رو قبول کردي، خودم رو هم قبول کن.
رفت و در حج خونين شهيد شد!
 
خانواده شهيدان تلخابي


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:41 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

وقتی مادر شهید شهریاری بغض کرد

محمد صادق احسان بخش در گوگل پلاس نوشت:
اگر به خانه ما زنگ بزنید، روی پیغامگیر صدای مجید را می‌شنوید که می‌گوید پیغام بگذارید. یادگار نگه داشتم. پریشب که نبودیم مادر دکتر زنگ زد. صدای مجید را که شنید گریه‌اش گرفت. ادامه پیغام حاج خانم ضبط شده؛ گفته بود: «سلام عزیزم، می‌خواستم صدای بچه‌ها را بشنوم.» بعد به ترکی گفت فدای صدایت بشوم. دیشب زنگ زدم به حاج خانم. بغض کرده بود. گفت صدای مجید را شنیدم. گفتم برای شما نگهش داشتم، هر وقت دلتان تنگ شد، به شماره ما زنگ بزنید، هفت تا زنگ که بخورد مجید حرف می‌زند.
بخشی از خاطرات همسر شهید مجید شهریاری


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:41 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

خانم! امانتی ‌تون رو بهتون برگردوندم ...

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
باردار بود. همسرش بهش گفت بيا نريم كربلا؛ ممكنه بچه از دست بره.
كربلا رفتند، حالش بد شد و دكتر گفت بچه مرده!
مادر با آرامش تموم گفت: " درست می ‌شه. فقط كارش اينه كه برم كنار ضريح امام حسين (ع)؛ بعد خودشون هوای ‌ما رو دارند. "
كنار ضريح امام حسين (ع) یه مدت گريه كرد.
خواب ديد كه بانویی يه بچه رو توی بغلش گذاشته.
از خواب كه بلند شد دكتر گفت اين بچه همون بچه‌ ایه كه مرده بود نيست؛ معجزه شده!!...
مادر حاج ابراهيم همت وقتی سر بچه اش جدا شد و خواست جنازه بچه اش رو داخل قبر بذاره به حضرت زهرا (س) گفت:
خانم! امانتی ‌تون رو بهتون برگردوندم.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:40 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

من متنفرم از انسان‌های سازشکار و بی‌تفاوت

من متنفر بودم و هستم از انسان های سازشکار و بی تفاوت.
 
و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند.....ای کاش به خود می آمدند!
 
از طرف من به جوان ها بگویید :
 
«چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است ،
به پا خیزید و اسلام را و خود را دریابید ،
نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود.....نه شرقی نه غربی»
 
(شهید والا مقام محمد ابراهیم همّت)
 
«شادی روح امام و شهدا صلوات»


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:40 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

حاجت روا شدن یک زائر کربلا

عکس هایی که می بینید، متعلق است به شهيد "سيد محمد حسن نور الدين" یکی از شیعیان روستای "عربصالیم" در جنوب لبنان. این عکسها احتمالا زمانی گرفته شده که ایشان در حال راهپیمایی جهت انجام زیارت خاصه روز اربعین حسینی بوده اند. یکی از عکسها هم حضور او را در "بین الحرمین" نشان می دهد.

"سيد محمد حسن نور الدين" یکی از رزمندگان "مقاومت اسلامی لبنان" بود که در جنگ برای دفاع از حرمِ عقیله بنی هاشم، "حضرت زینب کبری(س)" شرکت نمود و سال گذشته، در  36 سالگی، شربت شهادت نوشید. در عکسها، تصویری هم از مراسم تشییع پیکر پاک این "مدافع حرم" در روستای زادگاهش دیده می شود. از او، دو فرزند به یادگار مانده است.

این روزها، همزمان با آغاز آیین راهپیمایی برای زیارت خاصه سیدالشهدا(ع) در روز اربعین حسینی، یاد تمامی "شهدای مدافع حرم" را گرامی می داریم.

 
شادی روحشان صلوات

ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:38 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شعر پدر ی که بر مزار پسرش معنا شد

شهید ابتهاج صمیمی خلخالی ۱۱ آذر ۱۳۴۳ در خلخال به دنیا آمد. وی در دوران جنگ تحمیلی به عنوان بسیجی به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل اعزام شد و در ۱۹/۱۱/۶۱ به درجه رفیع شهادت نائل شد و حدود ۱۲ تا ۱۳ سال جاویدالاثر بود. پیکر پاک وی در قطعه ۵۰ گلزار شهداء بهشت زهرا (س) آرام گرفته است.

ادامه دارد ....


ادامه مطلب
[ یک شنبه 9 آذر 1393  ] [ 7:35 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

سخنان منتشر نشده سردار سلیمانی در یک عملیات

عملیات طریق القدس که به آزادسازی بستان، ۷۰ روستا، ۵ پادگان مرزی و نیز تنگه‌ی استراتژیک چزابه منجر شد، سومین عملیاتی است که رزمندگان استان کرمان به صورت سازمان یافته در آن شرکت داشتند.

دوگردان از نیروهای کرمانی که در میان آن‌ها عده‌ای از رزمندگان هرمزگانی نیز حضور داشتند، آبان ماه سال ۱۳۶۰ در پادگان اعزام نیروی امام حسین علیه السلام کرمان تجمع کردند و به فرماندهی حاج قاسم سلیمانی با قطار به اهواز اعزام شدند. این افراد قبل از سفر به سوسنگرد، در پادگان غیور اصلی در منطقه‌ی کریت کم در جاده‌ی ماهشهر استقرار یافتند. همزمان گروهی از رزمندگان کرمانی که قبل از این در عملیات ثامن الائمه علیه السلام شرکت کرده بودند و در آن مقطع زمانی، روزهای پایانی ماموریتشان را در آبادان و در خطوط پدافندی جزیره مینو اروند سپری می‌کردند، برای پیوستن به این دو گردان عازم سوسنگرد شدند تا در عملیات طریق القدس شرکت کنند.

ادامه دارد.......


ادامه مطلب