مرامِ "یا علی" گویان
حدود سه سال است که جنگی خونین میان مردم سوریه با مزدوران جریان های تکفیری و پیروان فرقه ضاله وهابیت در جریان است. جنگی که چندین ماه است دامنه های آن به کشور عراق نیز گسترانده شده و در لبنان نیز نشانه هایی از خود را بروز داده است.
کمتر کسی در دنیا است که از سبعیت و رفتار ناجوانمردانه تکفیری ها و وهابی ها با طرفهای درگیرشان بی خبر باشد. صدها دقیقه فیلم های تکان دهنده از جنایات این جماعت در شبکه های اجتماعی منتشر شده است. جنایاتی که غالبا علیه اسرای سوری، عراقی و لبنانی که به چنگ این از خدا بی خبران گرفتار شده اند اتفاق افتاده است. سر بریدن ها و مثله کردن ها که قلب هر انسان سالمی را به درد می آورد.

ادامه مطلب
بفرمایید ناهار !!
در توصیف این عکس چه می توان گفت؟ این همه سادگی برای نسل های بعد مانند افسانه است. این ها جوانانی هستند که هم معشوق دارند هم خانمان، هم پدر دارند هم مادر، هم آرزو دارند هم سلامتی. همه را رها کردند و آمدند برای جنگیدن در راه خدا. خیلی هایشان جنگیدند و زیر همین خاک ها گمنام سالها ماندند و خیلی ها برگشتند و روی خاک مردند.
شاید الان خیلی از مدیران پشت میز نشین که هر روز به یمن وجودشان سفره های رنگین برایشان پهن میشود دلشان لک زده باشد برای خوردن یک نوشابه شیشه ای و یک تکه نان در کنار این فرزندان پاک و بی آلایش ایران.

ادامه مطلب
یونسی های امام حسین(ع)
لشگر 14 امام حسین(ع)، یکی از یگان های فعال سپاه در زمینه عملیات های غواصی بود. اساسا حضور عملياتي سپاه پاسداران در ميدان "جنگ دريايي" با عمليات كربلاي ۳ آغاز شد. عملياتي كه اجراي آن را تنها واحدهای زمینی "لشكر ۱۴ امام حسين (ع)" با خط شکنی غواصان این لشگر و هدايت نيروي دريايي سپاه به عهده داشتند. غواصانِ این لشگر، در قالب "گردان حضرت یونس(ع)" وارد معرکه نبرد می شدند. نام این گردان از یکی از پیامبران الهی اقتباس شده بود که با اراده خود به دریا سپرده شد و مدتی طولانی را در شکم ماهی گذراند.
عکسی که می بینید، شهید "حاج حسین خرازی" فرمانده لشگر14 امام حسین(ع) را در حال سخنرانی برای نیروهای گردان حضرت یونس(ع) نشان می دهد. آن شهید عزیز در سخنرانی برای اعضای این گردان می فرماید:
«گردان حضرت یونس(ع)یک گردان موفق و پیروز. یک گردان حماسه و ایثار، الحمدلله سابقه بسیار روشن و چشمگیری را تا به حال از خودش نشان داده است. آیه ای در ابتدای صحبتم قرائت شد که خداوند در آن می فرماید، اگر آیات ما را بر کوه ها نازل کنیم، کوه ها در هم پیچیده شده و فرو می ریزد. و الحمدلله شما مصداق این آیه قرآن هستید و شما مصداق آیات قتال قرآن هستید که می بایستی بر دشمن فرودبیایید و دشمن را به حول و قوه الهی در هم بپیچید».

ادامه مطلب
دستخطی که راضیم کرد فرمانده یگان شوم
محمد جعفر اسدی به تاریخ 3 دی 1336 در روستای نورآباد ممسنی استان فارس متولد شد. اسدی در آغاز جنگ مسئولیت محور آبادان را عهده دار شده و در اغلب عملیاتها نیز حضور داشته است.
وی در طول سالهای خدمتش مسئولیتهای فراوانی از جمله فرماندهی تیپ مستقل 33 المهدی، فرمانده لشکر 19 فجر، فرماندهی نیروی زمینی سپاه را بر عهده داشته و اکنون سمت معاون بازرسی قرارگاه خاتم الانبیاء را عهده دار است.
ادامه مطلب
همسر یک شهید ایرانی: همه مسلمانیم، ایرانی و افغان نداریم
مقالات و کتابها و یادها و نوشتهها و عکسها و تاریخ... نمیتواند حق گزاره «یکی بودن ایرانیها و افغانستانیها» را اینگونه ادا کند: شهدای ایرانی جهاد افغانستان و شهدای افغانستانی جنگ ایران. شاید اگر همه آنچه در تاریخ هزارساله مشترک ایران و افغانستان ذکر شده است یکجا جمع شود نتواند اینچنین عشق و علاقه «یک» ملت را نشان دهد.
از شهدای افغانستانی جنگ ایران زیاد صحبت کردیم، از جانبازانی که امروز در ایران زندگی میکنند و با اینکه بخشی از وجودشان را برای این سرزمین اهدا کردهاند هنوز برای فقط ماندن در اینجا مشکل دارند، اما بخش دیگری از ماجرای جالب تاریخ ما شهدای ایرانی است که در جهاد افغانستان شهید شدهاند.
شهید پارسیپور یکی از این شهداست. با همسر این شهید گفتگو کردهایم. زیاد نیاز به مقدمه ندارد. «اسلام مرز ندارد» و این را همه ملت ایران و افغانستان فهمیدهاند، تا کی برسد که مدیریت بلند فرهنگی، سیاسیون و بوروکراتهای دو کشور هم بفهمند. اما آن روزگار هم میرسد.
خانم پارسی، به عنوان آغاز کلام لطف نموده خود را معرفی کنید و بفرمایید که ماجرای آشنایی شما با شهید احسان پارسی از کجا آغاز شد؟
ادامه مطلب
همسرم با شلوار نظامی می خوابید!
آمده بود خانه. اما شلوار نظامی اش را در نمی آورد. بهش شـک کـرده بودم. خودش گفت: «توی جبهه بـا همـین مـی خوابیـدم. عـادت کـردم. نمی خوام ترک عادت کنم.»
بعدها فهمیدم مجروح شده بوده و نمی خواسته من بفهمم.
برگرفته از کتاب روزگاری جنگی بود (مهدی قزلی)
ادامه مطلب
حفر کانال 350 متری منجر به پیروزی رزمندگان در فتح المبین شد
یکی از یگانهای موفق نیروی زمینی ارتش در سالهای دفاع مقدس لشکر 21 حمزه سید الشهداء بود که کارنامه درخشانی از حضور خود دریکی از یگانهای موفق نیروی زمینی ارتش در سالهای دفاع مقدس لشکر 21 حمزه سید الشهداء بود که کارنامه درخشانی از حضور خود در منطقه غرب درگیری با گروهکها و سرکوب آنها گرفته تا جبهههای جنوب از خود برجای گذاشته است که گواه این مدعا تقدیم شهدای بسیاری از این یگان نامآشنا در دوران دفاع مقدس است. اما تیپ این لشکر در این بین سهم بسزایی را به خود اختصاص داده است. این تیپ که در جبهه غرب مشغول دفاع از خاک کشور بود برابر تدبیر فرماندهی وقت به منطقه جنوب اعزام و در منطقه «پل کرخه» به کار گرفته میشود. در آن زمان در این منطقه یگانهای دیگری نیز حضور داشتند که به لحاظ حساسیت منطقه و حضور دشمن بعثی در آنجا، تیپ1 لشکر 21 باید جهت سروسامان دادن به منطقه در آن قسمت حضور پیدا میکرد.
بنابر این تیپ 1 در سمت چپ محل مأموریت گروهان قبلی که در فاصله 2 تا 3 کیلومتری جلوتر از پل کرخه و در حاشیه رودخانه کرخه بود مستقر میشود. در این قسمت از رودخانه کانال آب به شکل هندلی قرار داشت که از روزهای نخست جنگ تحمیلی تحت اشغال نیروهای بعثی قرار گرفته بود و دشمن از این فرصت استفاده میکرد تا مواضع پدافندی خود را در پشت این کانال احداث کند و به نیروهای ما مسلط باشد. لذا بازپسگیری آن منطقه برای رزمندگان اسلام و خارج کردن دشمن از این منطقه برای ما کار بسیار دشواری بود.
البته ناگفته نماند یک گروهان از لشکر 21 نیز عملیاتهای محدودی را برای بازپسگیری در این منطقه انجام داد و برای مدت کوتاهی نیز موفق به این کار شده بود اما به لحاظ اهمیت داشتن پل کرخه برای دشمن مجدداً این منطقه به دست متجاوزین افتاد.
به هرحال تیپ یکم لشکر 21 حمزه سیدالشهداء به عنوان گروهان احتیاط وارد عمل شد تا دشمن با پاتکهای خود موفق به بازپسگیری منطقه مذکور نشود اما دشمن که نمیخواست به راحتی این منطقه را از دست دهد با افزایش دادن نیروها و تجهیزات خود و همچنین آتشهای شدید دوربرد موفق شد دوباره منطقه را اشغال کند. رزمندگان تلفات زیادی داده بودند تا اینکه فرمانده نیروی زمینی وقت سرلشکر شهید فلاحی به منطقه آمده و دستور عقبنشینی را صادر کرد. حدود 400 متر عقبتر از کانال هندلی در حاشیه رودخانه کرخه در محلی به نام ده حسین آباد که با دشمن بعثی 300 تا 400 متر بیشتر فاصله نداشت، مواضع پدافندی تشکیل میشود تا تدبیری اتخاذ شود و رزمندگان بتوانند با تجدید قوا و طرحی جدید و با کمترین تلفات مجدداً به دشمن حمله برند و مناطق اشغالی را آزاد کنند.
تونل 350 متری زیر پای دشمن
حساسیت منطقه از نظر سوق الجیشی، مسلط بودن دشمن به رزمندگان اسلام از نظر دید کافی، شرایط سخت استقرار در کانال هندلی و. . . از جمله دلایلی بود که دشمن از آنها بهره میبرد تا بتواند رزمندگان را برای باز پسگیری منطقه کرخه ناکام گذارد، دشمن در هر بار موانع عظیمی جهت سد کردن راه نیروهای ما قرار میداد تا اینکه در آخرین مرحله از عملیات بازپسگیری، فرماندهان وقت طرح کندن کانالی زیرزمینی را پیشنهاد کردند. این طرح ابتکاری پس از بررسی مورد تأیید قرار گرفت و برای انجام آن از امام جمعه یزد شهید آیت الله صدوقی کمک گرفته شد. ایشان نیز با فرستادن حاج غلامحسین حجتی که فردی متخصص در حفر کانال و قنات بود، در پیشبرد طرح مؤثر واقع شد و در نهایت حفر کانال با تجربه استاد حجتی و همت کارکنان لشکر 21 حمزه آغاز شد.
اما مختصات کانال به این ترتیب بود:
ارتفاع حدود 170 سانتیمتر که عرض آن به یک متر میرسید و همچنین ضخامت سقف حدود 2 الی 5/2 متر بود. این اعداد و ارقام برابر بررسی عبور و مرور نیروها و حمل تجهیزات و همچنین نوع خاک منطقه به جهت ریزش انجام گرفته بود.
عملیاتی محرمانه
حفر کانال به صورت خیلی محرمانه آغاز شد. در ابتدا فقط عدهای که مستقیما درگیر کار بودند، از آن اطلاع داشتند، ولی به مرور زمان سایر یگانهای همجوار و حتی عدهای از مردم منطقه در سطح شهرهای دزفول و اندیمشک از احداث تونل باخبر شدند، اما کسی از محل دقیق آن اطلاعی نداشت. مسئولان تیپ جهت انحراف افکار عمومی و عدم افشای محل دقیق به تمامی یگانهایی که در منطقه حضور داشتند دستور حفر کانالی را داده بودند تا دشمن از کانال مورد نظر که در مهمترین قسمت منطقه احداث میشد باخبر نشود.
به همین جهت تمامی واحدها در سرتاسر منطقه کانالی را حفر کردند که این کانالها در عملیات فتحالمبین بسیار مورد استفاده رزمندگان نیز قرار گرفتند. با وجود تمامی مشکلات کندن تونل هندلی ادامه یافت، اگرچه در بعضی موارد به علت سستی خاک، سقف تونل ریزش میکرد، اما مکان ریزش به سرعت تعمیر میشد و عملیات حفر به پیش میرفت.
بالاخره با تمام سختیها و کاستیها حفر تونل به عمق 300 تا 350 متر ادامه یافت. فرماندهان تیپ 1 وقتی مسافت آن را روی زمین و نقشه مقایسه کردند به نظرشان رسیده بود که یا از خاکریز دشمن گذشته است یا اینکه به خاکریز (کانال هندلی که دشمن پشت آن استقرار داشت) رسیده است.
اتاقیهایی درون کانال
با تدبیر فرماندهان تیپ 1، اتاقهایی به مساحت 5 الی 6 متر با ابعاد مختلف جهت انبار کردن مهمات و اقدامات اولیه مجروحین و شهدا احداث شده بود، البته ناگفته نماند هرچه تونل بیشتر حفر میشد تاریکی و کمی هوا برای تنفس مشکلساز میشد ولی با حمایت تیم پشتیبانی یک دستگاه موتور برق و یک دستگاه تهویه تهیه و این مشکل رفع شد. ضمن اینکه در انتهای تونل به منظور تسهیل در خارج شدن گروهان به هنگام حمله به صورت سه شاخه تهیه شده بود تا هنگام صدور رمز عملیات بتوانند همزمان با تمامی گروهان و بدون ایجاد هیچگونه ترافیکی خارج شده و به دشمن هجوم ببرند.
گشودن در تونل با شروع عملیات بزرگ و پرافتخار دوران دفاع مقدس همراه بود. در تاریخ 2/1/61 که اکثر مردم کشور عزیزمان در دید و بازدید از روز اول و دوم عید نوروز خود بودند و شادی در کانون خانوادهها موج میزد، به لشکر 21 اطلاع داده شد که استاد غلامحسین یزدی را برای باز کردن در تونل فرا خواندند و این یعنی آغاز عملیاتی ماندگار. حدود ساعت 7 بعد ازظهر حاج غلامحسین خود را به منطقه رساند و از ساعت 8 بعدازظهر شروع به کندن راههای خروجی تونل کرد. وقتی که در اول گشوده شد اشک رزمندگان به جهت گشودن و نابود کردن دشمن جاری میشد. این تونل بنا به تدبیر فرماندهان باید از سه خروجی تشکیل میشد که در دوم را وقتی باز کردند متوجه شدند که در مقابل 10 متری خاکریز دشمن قرار گرفتهاند و میدان مین دشمن نیز در مقابل چشمانشان ظاهر شده بود و به همین جهت منتظر نماندند تا در سوم گشوده شود.
آغاز عملیات فتح المبین
با حفر کانال، گشودن درها و صدها مشکل دیگر بالاخره روز موعود فرا رسید و با اعلام رمز مبارک «یا زهرا (س)» و ابلاغ آن به فرماندهان تیپ، عملیات بزرگ در روز دوم فروردین سال 61 آغاز شد و رزمندگان اسلام با عبور از کانال معروف به هندلی بر دشمن بعثی هجوم آوردند و توانستند علاوه بر بیرون راندن دشمن و پیروزی در عملیات تاریخساز فتحالمبین، دل امام و ملت خود را شاد کنند.
منبع : روزنامه جوان
ادامه مطلب
روایتی از آشپزی اسرا در اردوگاه
جیره ی قند و شکر به ما داده نمی شد. چای را هم که می دادند، شیرین کرده می دادند. با همفکری سایر بچه ها طرحی ریخته شد تا بتوانیم مواد قندی لازم را تهیه کنیم. زمستان ها را برای گرم کردن اتاق هایمان به ما چراغ نفتی می دادند. چای شیرینی را که به ما می دادند، آنقدر روی چراغ می جوشاندیم تا آبش گرفته شود و مواد قندی آن غلیظ و ته نشین شود. مواد به دست آمده شبیه مربا و شیره می شد. (مثلاً یک پارچ چای که حدوداً شش لیوان بود، آنقدر می جوشید تا به یک لیوان تقلیل پیدا می کرد.) ماده ی به جا مانده نه ترش می شد و نه کپک می زد. زیرا از هرگونه آب و یا مواد زاید دیگر تهی شده بود و آن را برای تهیه ی شیرینی کنار می گذاشتیم.
نان هایی که به ما می دادند، وسط شان خمیر بود و غیرقابل خوردن. قسمت خمیر آن را درمی آوردیم و در هوای آزاد پهن می کردیم تا رطوبتش گرفته شود. پس از آنکه خشک می شد با دست مالش می دادیم تا به صورت پودر درآید. پودر حاصل شده را روی چراغ تفت می دادیم و پس از سر شدن درون پاکت می ریختیم تا در موقع لزوم از آن استفاده کنیم.
مواد شیرینی که آماده می شد، مقداری از همان جیره ی جوشیده شده چای را با آرد سوخاری شده ی نان محلوط کرده و روی چراغ می گذاشتیم تا خودش را بگیرد و بعد آن را به صورت قالب شیرینی در می آوردیم. بعضی اوقات هم گوشت غذایمان را با آرد به دست آمده مخلوط کرده حلیم درست می کردیم.
روز به روز تراوش های مغزی در راه شکم زیادتر می شد تا جایی که با همان جیره ی غذایی روزانه مان غذاهایی مثل کتلت و کوفته درست می کردیم. البته این کار تنها در فصل زمستان که چراغ به می دادند میسر بود. برای درست کردن کتلت، برنج پخته شده را می کوبیدیم و مقداری از آرد نان هم به آن می افزودیم و کمی هم از جیره ی گوشت مان که برای هر سه نفر به اندازه ی دو عدد گردو بود، به آن اضافه می کردیم. از مجموع آن ۹ یا ۱۰ کتلت درست می شد.
بچه ها همین قدر که غذا شکل و بوی کتلت داشت راضی بودند. این کارها برای ما دو حُسن داشت. یکی اینکه سرگرم بودیم و گذر زمان را خیلی حس نمی کردیم، دیگر اینکه غذاهایی را که غیرقابل استفاده بود و بچه ها میل زیادی به خوردن آنها از خود نشان نمی دادند، قابل خوردن می کردیم.
منبع: جامع آزادگان

ادامه مطلب
توصیف شهید بروجردی از زبان رهبر
من شهید بروجردی را از اوایل پیروزی انقلاب شناختم. دقیقاً خاطرم نیست که کی بود. اواسط سال 1358 شورای انقلاب مرا مأمور کرد که بروم سپاه و کارهای سپاه را به عهده بگیرم. من در جایگاه فرماندهی سپاه قرار گرفتم و رفتم در سپاه مرکزی مستقر شدم.
برادرانی از آشنایان سپاه - کسانی که در سپاه بودند - به من مراجعه کردند و گفتند خوب است که شهید بروجردی را بگذارید این جا؛ ظاهراً منطقة غرب کشور بود. موافقت کردم و شهید بروجردی را فرستادیم آن جا و از آن وقت با کار ایشان آشنا شدم. در طول دو یا سه سال - دقیقاً یادم نیست - شهید بروجردی را می دیدم که در اشتغالات گوناگون و مأموریت های مختلف سپاه نقش داشت. در قرارگاه حمزه(ع) و تشکیل آن ایشان نقش داشت؛ تشکیل قرارگاه یکی از کارهای بسیار مهم بود. یادم می آید در سال های 1360 و 1361 بود که حضور ضد انقلاب در منطقة غرب کشور یک حضور بسیار فعالی شده بود. از طرف عراق تغذیه می شدند؛ هم تغذیه مالی و هم تغذیه تبلیغاتی و هم تغذیه تسلیحاتی. خیلی شیطنت می کردند؛ حضورشان در منطقه غرب کشور واقعاً مشکلات بزرگی برای مردم آن منطقه بود.
مرحوم شهید بروجردی بسیار فعال بود در این زمینه ها. یک بار در سال 1359 یا اوایل 1360 رفتم منطقه غرب. ایشان آن وقت در باختران بود و از نزدیک شاهد کار او بودم.
اما آن چیزی که من از شهید بروجردی در آن جا احساس کردم و یک احترام عمیقی از او در دل من به وجود آورد این بود که دیدم این برادر - با کمال متانت و با کمال نجابت - به چیزی که فکر می کند مسؤولیت و وظیفه است. برخی با احساسات شخصی و گروهی فکر می کردند یک نفر که با او موافقند او را تقویت کنند و یکی را که با او مخالفند با او مخالفت کنند؛ با کارهایش برخورد کنند؛ به هیچ وجه این طور چیزی نبود. اما شهید بروجردی هیچ گونه حرکتی که از آن حرکت آدم احساس کند که در آن کارشکنی یا مخالفتی هست انجام نمی داد و این علاقة من به این شهید عزیز را خیلی بیشتر کرد. من تصور می کنم روحیه آرامش و نداشتن حالت ستیزه جویی با دوستان و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارض های کاری با او داشتند نشانه آن روح عرفانی شهید بود. معاشرتی که بتوانم جزئیات حالات عرفانی او را به دست بیاورم متأسفانه نداشتم ولی برخوردها و رفتارها نشان دهنده معنویات و روحیات افراد هست.

منبع: خبرگزاری دفاع مقدس
ادامه مطلب
لبیک گفتن در اتاق عمل
جبهههای جنگ تحمیلی وادی مقدسی بودند که شهدای ما موسیگونه نعلین تعلقات خود را از پای دل آزاد کردند تا خطاب هل من ناصر ینصرنی امام خویش را به جان بخرند و پای در وادی خطر گذارند.
آری خاکهای مناطق عملیاتی حریمی بود که کعبه آن حسین (ع) و حاجیانش شهدا بودند. ما نیز برای بهره از دریای خاطرات شهدا هرازگاهی به دیدار با خانوادههایشان میرویم که این دفعه قسمت شد به همراه اعضای شورای مرکزی سازمان بسیج جامعه پزشکی برای دلجویی و دیدار با خانواده شهید دکتر احمد هجرتی، گذری به خانه آنها داشته باشیم. در این دیدار که با حضور مسئول و جمعی از اعضای بسیج جامعه پزشکی صورت گرفت، از صبر همسر و فرزندان شهید هجرتی در دوران دفاع مقدس تقدیر به عمل آمد که گزارش خلاصهای از این دیدار صمیمانه را تقدیم حضورتان میکنیم.
شهیدی که ناظر است
خانه شهید دکتر هجرتی هنوز رنگ و بوی دوران پرحماسه دفاع مقدس را حفظ کرده است. در اینجا ما با خانوادهای روبهرو میشویم که همیشه خود را ناظر و شاهد شهیدشان میدانند. فریده صالحیان همسر شهید هجرتی در این خصوص میگوید: من همیشه وجود همسرم و کمک وی را در زندگی احساس کردهام و تصور میکنم او همچنان بر زندگی و فرزندانش ناظر است. آری شهدا زندهاند و همواره تمامی اعمال ما. در حالی که شهید هجرتی از پس قاب عکس روی دیوار ما را نظاره میکند. همسرش ادامه میدهد: احمد از دوران نوجوانی دارای هوش و ذکاوت بسیاری بود و با عشق و علاقه به درسش ادامه میداد تا در آینده فرد مفیدی باشد برای کشورش باشد. شهید پس از اخذ دیپلم تجربی در نیروی زمینی ارتش استخدام شد و ضمن خدمت در ارتش، در کنکور سراسری شرکت کرده و در رشته پزشکی قبول شد. آن طور که این همسر شهید نقل میکند، در دورانی که شهید هجرتی مشغول تحصیل بود، انقلاب اسلامی به پیروزی میرسد و احمد هجرتی نیز جزو دانشجویان مبارزی به شمار میرفت که در انفجار نور تاثیرگذار بودند. همسر شهید هجرتی در ادامه از دوران هفت سال زندگی مشترکش با شهید به خوبی یاد میکند و میگوید: یک سال پس از ازدواجمان جنگ شروع شد و احمد که آن دوران پزشکی عمومی را به اتمام رسانده بود به صورت داوطلب عازم جبهههای جنگ در منطقه جنگی کرمانشاه شد. همسرم دو سال در بیمارستان صحرایی به مداوای مجروحین جنگی میپرداخت. اما همچنان به فکر ادامه تحصیل در رشته پزشکی بود و دوباره در کنکور شرکت کرد و در گرایش تخصصی جراحی پلاستیک قبول شد. پس از دو سال تحصیل، تخصص خود را در رشته «جراحی پلاستیک» اخذ کرد و در بیمارستان سینای تهران مشغول شد. او علاوه بر آن در دانشگاه پزشکی هم به تدریس میپرداخت.
باز شور عاشقی
همسر شهید در ادامه میگوید: با وجود ارتقای تحصیلی و شغلی، احمد هیچگاه از حضور در جبهههای جنگ غافل نشد. او در هر کسوتی که بود احساس وظیفه میکرد تا دین خود را به کشور اسلامی ادا کند و بنابر این در سال 1365 در حالی که جنگ به اوج خود رسیده بود، احمد در قالب لشکر 58 تکاور ذوالفقار دوباره به جبهههای جنگ رفت. اما باز قانع نشد و پس از مدتی به صورت داوطلبانه به خط مقدم رفت، در بیمارستان صحرایی ارتش در منطقه خطرخیز سومار مشغول به خدمت شد تا به این وسیله بتواند رزمندگان بیشتری را مداوا کند. همسر شهید هجرتی پس از سکوتی لبریز از غم با صدایی لرزان ادامه میدهد: آن زمان من دبیر ریاضی در آموزش و پرورش بودم در راه برگشت از مدرسه خبر بمباران شیمیایی منطقه جنگی سومار را شنیدم و استرس تمام وجودم را گرفت. فهمیدم که باید برای احمد اتفاقی افتاده باشد و همین طور هم بود. . .
آری! دکتر هجرتی، این مهاجر گمنام و مسیحای نفس بریده جگر سوختگان در یازدهم دی ماه سال 65 در منطقه جنگی سومار در بیمارستان صحرایی 528 ارتش به همراه همکارش دکتر علوی مشغول جراحی مجروحان جنگی در اتاق عمل بودند که بعثیها منطقه را بمباران شیمیایی میکنند. پرسنل بیمارستان به پناهگاه میروند اما دکتر هجرتی بنا به وظیفه پزشکیاش اتاق عمل را ترک نمیکند و همچنان مشغول جراحی میشود تا در نهایت بر اثر گازگرفتگی و مسمومیت استشمام گاز خردل به ندای حق لبیک میگوید و به خیل شهدا میپیوندد. یادگارهای شهید احمد هجرتی در زمان شهادت یک پسر چهار ساله به نام «بهمن» بود که یک ماه پس از شهادت، فرزند دومش «شهره» به دنیا میآید. امروز بهمن سال دوم رزیدنت چشمپزشکی بیمارستان فارابی است و شهره سال آخر رشته داروسازی دانشگاه تهران را پشت سر میگذارد.
منبع : روزنامه جوان
ادامه مطلب
هدیه حاج همت به یک نوجوان
پای بزرگ
حاج همت از ساختمان فرماندهی خارج میشود و پوتینهایش را پا میکند. کربلایی هم به دنبال او بیرون میآید. حاج همت در حالی که بند پوتینهایش را میبندد، میگوید: «آقا جان، اگر کاری نداری، چند روز دیگر پیش ما بمان.»
کربلایی میگوید: «مادرت تنهاست. این دفعه زن و بچهات را آوردم به دیدنت، دفعه بعد مادرت را میآورم. حالا که تو نمیتوانی بیایی خانه، ما باید بیاییم جبهه.»
کربلایی در حین حرف زدن متوجه پوتینهای کهنه و رنگ و رفته حاج همت میشود. حاج همت با شرمندگی میگوید: «شرمندهام از اینکه باعث زحمت شما شدم... من یک صحبت کوتاه با بچههای لشکر دارم بعد میآیم بدرقهتان میکنم.»
ادامه مطلب
وقتی که گل پیدا شد
چند وقت بود که شهید پیدا نکرده بودیم و کلافه بودیم، شب شهادت امام موسی کاظم علیه السلام در سنگرِ مقر، سید رضا موسوی دعای توسل خواند و متوسل شدیم به امام موسی کاظم علیه السلام. صبح وقتی رفتیم حدود ساعت ده خیلی خسته بودیم داشتیم برمیگشتیم که نفر دوم از سمت چپ در عکس گفت که از دور یه پاشنه پوتین دیده.
وقتی رسیدیم اولین چیز که از زیر خاک بیرون آمد سر مبارک شهید بود. بدن شهید از گردن تا کمر در بادگیر بود و از کمر تا پوتینها هم جدا بود. وقتی در جیب بادگیر را نگاه کردم یک قرآن کوچولو و کهنه بود. دانه های تسبیح ، یک شیشه عطر خالی، یک مهر نماز که پشتش آیینه بود و یک شانه.
وقتی بادگیر را در آوردم یک پیرهن فرم سپاه تنش بود که روی جیب سمت چپش آرم سپاه بود و رد خون رویش بود و روی جیب سمت راستش عکس امام ، از اینهایی که در پلاستیک پرس میشد و پشت این عکسها هم غالبا عکس حرم امام حسین علیه السلام بود ولی پشت عکس امام این شهید عکس حرم امام موسی کاظم علیه السلام بود. عکس ها را هم شهید تشت زرین گرفت.
راوی:مصطفی عبدالعلی زاده

ادامه مطلب
سفره افطار علمداران
عکسی که می بینید در تیرماه ۱۳۶۲، در حدفاصل عملیات والفجر۳ و عملیات والفجر۴ ، در مقر ریاست جمهوری گرفته شده است. فرماندهان سپاه، پس از برگزاری سمینار فرماندهان، به دیدار رییس جمهور وقت، حضرت "آیت الله خامنه ای" رفته اند و افطار را در خدمت ایشان هستند.
در عکس علاوه بر فرماندهان شهید، حسین خرازی و مهدی باکری، فرمانده فعلی نیروی قدس سپاه"حاج قاسم سلیمانی" و فرمانده وقت سپاه "حاج محسن رضایی" و جانشین فرماندهی سپاه "حاج رحیم صفوی" نیز دیده می شوند

ادامه مطلب
یک خوابِ عاشقانه
عکسی که می بینید، پیکر پاک یکی از شهدای سپاه را احتمالا در سال 1365 نشان می دهد. متاسفانه موفق به شناسایی شهید نشدیم اما پیشانی بندِ زیبای او و آرامشی که در سیمایش موج می زد، کافی بود که چشمان شما را به تماشایش میهمان کنیم. یاد جمله معروف حاج همت افتادم که فرمود:"کربلا رفتن خون می خواهد". دیگر چیزی برای نوشتن باقی نمی ماند. عاشقان کربلا خود حدیث مفصل خواهند خواند.
شادی روح صلوات

ادامه مطلب
اردوگاه هایی که زود جمع شدند
در روزهای نخست از جنگ، هنوز کسی تصوری از آینده جنگ نداشت و البته کمتر کسی هم بود که فکر کند این جنگ، ۸ سال به درازا می انجامد.
اهالی شهرهای جنگزده، اگر آشنایی در شهرهای مجاور داشتند، آن ها پناه می بردند، در غیر این صورت در معبر شهرها و دشت های خارج از شهر، به صورت دلخراشی آواره می شدند.
با گذشت چند هفته از جنگ و کمرنگ شدن افقهای آتش بس،"هلال احمر" دست به کار شد و اردوگاه هایی موقتی برای اسکان جنگزدگان مهیا کرد.این اردوگاهها فضایی غمبار و نامناسب داشتند و هیچ کس هم تصور نمی کرد به مدت طولانی مورد استفاده قرار بگیرند و البته با طولانی شدن جنگ، تمامی این آوارگان به شهرهای مجاور انتقال داده شدند و این قبیل اردوگاه ها جمع آوری شدند.


ادامه مطلب
سند/ نقشه های زخمی
روز دو شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ش، ۱۲ ذیقعده ۱۴۰۰ ق، ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ م، اسکادران های جنگی نیروی هوایی رژیم حاکم بر عراق، چندین فرودگاه اصلی کشورمان را بمباران کردند و ساعتی بعد، بیش از ۱۰ لشگر پیاده و زرهی و مکانیزه نیروی زمینی عراق، از مرزهای جنوبی و غربی کشور گذشتند و رسما، جنگ میان ایران و رژیم حاکم بر عراق آغاز شد.
این جنگ حدود ۷ سال و ۱۰ ماه به طول انجامید و در فرهنگ عمومی مردم ایران از آن با عنوان «دفاع مقدس» یاد می شود.
در طول این مدت، تمامی کشورهای جهان به جز تعدادی انگشت شمار، یا رسما به پشتیبانی و حمایت مادی و معنوی از رژیم صدام پرداختند و یا سکوت حمایت آمیز پیشه کردند.
سازمان ملل متحد نیز، به عنوان تنها مرجع رسمی جهت رسیدگی به مناقشاتی اینچنینی، عملکردی بی تاثیر بر شدت جنگ داشت که در آن شرایط، خواهی نخواهی و یا به سود متجاوز تمام می شد و حتی در برخی مواقع نیز به شکل شرم آوری این سازمان را رسما در جبهه عراق قرار می داد.
تنها سه سال پس از اتمام جنگ بود که سازمان ملل متحد، عراق را به عنوان آغازگر جنگ معرفی نمود و این کشور را مکلف به جبران خسارات وارده بر ایران نمود.
آن چه می بینید، نقشه هایی است از مناطق مرزی جنوبی و غربی کشورمان که در جریان تجاوز عراق، به اشغال درآمدند و شهرهایی را که زیر آتش ارتش عراق قرار داشت را با تفکیک نوع آتش، مشخص کرده است:

ادامه مطلب
برادران سرخموی انقلاب
"سیدعباس صفوی" و همسرش "ملوک آغا" هر دو اصالتا آدربایجانی بودند اما در روستای "همام" (از بخش "باغ بهادران" شهرستان "لنجان") از توابع استان "اصفهان" بود که فرزندان خود، "قهرمان"، "یحیی" و "مهرداد" را به دنیا آوردند. "سید عباس" کشاورز بود و کمبود آب زراعتی و پیشنهادهای اقوام، باعث شد که از روستا به شهر اصفهان مهاجرت کند.
با گذشت زمان و بالیدن فرزندان "سید عباس، آنان در بستر سیاسی پر جوش و خروش اصفهان، به مبارزانی شاخص در میان انقلابیون استان، علیه رژیم پهلوی تبدیل شدند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، هر سه برادر که مانند پدشان، دارای موها و محاسنی سرخ بودند، در تاسیس سپاه پاسداران اصفهان نقش اساسی ایفا کردند. هرچند مدتی بعد، "قهرمان"(که نام "سلمان" را برای خود انتخاب کرده بود) از عرصه های سیاسی و نظامی کناره گیری نمود و به فعالیت های پژوهشی و ادبی روی آورد اما "یحیی" و "مهرداد"، پیوند خویش با سپاه را با گوشت و خون خود تحکیم کردند.
طی دشوارترین روزهای انقلاب، "یحیی" (با مدرک کارشناسی "زمین شناسی" از دانشگاه تبریز) که حالا رزمندگان او را به نام "برادر رحیم" می شناختند و "مهرداد" (دارای مدرک مهندسی راه و ساختمان از دانشگاه اصفهان) که نام "محسن" را برای خود انتخاب کرده بود، در سخت ترین میادین خون و آتش، حضور مستقیم داشتند و سربازانی شایسته برای رهبر خود بودند.
"برادر رحیم" طی سال های جنگ، یکی از پنج فرمانده اصلی سپاه پاسداران بود و مدت ها فرماندهی نیروی زمینی و جانشینی فرماندهی کل سپاه را بر عهده داشت. پس از ۱۰ جنگ نیز، از سال 1374، به مدت 10 سال فرماندهی بر کل سپاه بر عهده اش قرار گرفت. او در حال حاضر به عنوان دستیار و مشاور عالی فرماندهی کل قوا در امور مربوط به نیروهای مسلح فعالیت میکند اما "سید محسن" سرنوشتی متفاوت یافت.
مدتی پس از آغاز جنگ تحمیلی، هیات دولت به منظور پشتیبانی فعال تر از جنگ، طبق مصوبهای، وزارت سپاه را مامور تأسیس قرارگاهی بنام "صراط الستقیم" کرد تا از توان وزارتخانهها در امر جنگ به نحو مطلوب تری استفاده کند. مسئولیت این قرارگاه با حکم وزیرِ وقت سپاه به کوچک ترین پسر "سید عباس" محول گردید و مقدر چنین بود که پس از عملیات کربلای ۵ ، "سید محسن (مهرداد) صفوی" به تاریخ ۱۸ اسفند ماه ۱۳۶۵ شربت شهادت بنوشد.
عکسی که می بینید، دو تن از برادران صفوی را در کنار هم نشان می دهد. نفر نشسته "سید رحیم صفوی" و نفر ایستاده با عینک و لباس سفید شهید "سید محسن صفوی" می باشند:

ادامه مطلب
مزارِ فرزند خاکی پوش امام
عکسی که می بینید، مزارِ امیر "حاج سید علی اکبر هاشمی" را در قطعه ۲۶ بهشت زهرای تهران نشان می دهد. ایشان درست ۴ روز قبل از وفات حضرت امام خمینی(ره)، در منطقه پیرانشهر به شهادت رسیده اند. بیشتر از این اطلاعات دقیقی از این ارتشی دلاور نداریم. بر روی سنگ مزار او، یک بیت شعر از معروف ترین سروده حضرت امام خمینی(ره) حک شده است و پس از آن، نوشته ای خواندنی حک شده است:
اینجا مزار بسیجی عاشقی است که عمری را ابوذروار و بی احساس خستگی برای اسلام کوشید و دشت های جنوب و ارتفاعات غرب، بر فداکاری های این فرزند خاکی پوش امام گواهند.


ادامه مطلب
خواب پدر شهیدی که به حقیقت پیوست
کریم در بسیج جز اولین نیروهای بسیجی پایگاه خود بود و به عنوان پاسدار رسمی پذیرفته و برای خدمت در جبهه به تیپ ویژه شهدا معرفی شد.
شهید درگردان امام علی علیه السلام گروهان کمیل به عنوان تیربارچی خدمت ورشادت های زیادی از خودش نشان داد.

«شهید کریم مرحمت» در تاریخ ۶۱/۳/۱۵ مورد کمین عناصر دوموکرات قرار گرفت وبعد از این که مهمات تیربارش تمام می شود از سلاحش به عنوان چوب استفاده وتا آخرین لحظه حاضر نمی شود اسیر شود و به همین دلیل دشمن آنقدر به سرش می کوبد که سرش متلاشی می شود.


پدر شهید مرحمت قبل از شهادت فرزندش خواب می بیند پسرش از ناحیه سر مورد اصابت آرپی چی قرار گرفته وسر در بدن ندارد که بعد از حمله، دشمن سر وی را له می کند وبعد از انتقال پیکر وی به سرخس نمی خواستند پیکر را به پدرش نشان دهند که پدرش می گوید: من می دانم که فرزندم سر در بدن ندارد واین در حالی بود که وی جنازه فرزندش را ندیده بود.

ادامه مطلب
مزار فرمانده یگان هوایی حزب الله
عکسی که می بینید، مزارِ شهید "حاج حسان اللقیس" را واقع در "بعلبک" در لبنان نشان می دهد. وی فرمانده قوای هوایی حزب الله لبنان بود و مغز متفکر "جنگ الکترونیک" مقاومت نیز به شمار می رفت.
"حسان اللقیس" در 23 مهرماه 1342 در "بعلبک" به دنیا آمد و پس از تشکیل حزب الله لبنان، به آن ملحق شد. فرزند ارشد ایشان، یکی از رزمندگان "حزب الله" بود که در جریان جنگ 33 روزه علیه رژیم صهیونیستی، شربت شهادت نوشید. خودش نیز در 12 آذر 1392 در مقابل منزل شخصی اش در "ضاحیه" توسط رژیم صهیونیستی ترور شد و به شهادت رسید.
سید حسن نصرالله" دبیرکل حزب الله لبنان پس از شهادت "حاج حسان" در مراسم یادبود او گفت:" وی عاشق شهادت بود و یکی از مغزهای بارز و درخشان مقاومت بود.دشمن در سالهای گذشته همواره از جنگ مغزهای متفکر سخن میگفت و یکی از این مغزهای مقاومت شهید اللقیس بود. حسان اللقیس همواره میگفت که جنگ با دشمن تمام نشده است و وی برای همه برادر، دوست و مونس بود."

ادامه مطلب
