آیت الله مهدوی کنی در کنار رزمندگان

[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:46 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

آیت الله مهدوی کنی در کنار رزمندگان

[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:45 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

آیت الله مهدوی کنی در کنار رزمندگان

[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:45 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

آیت الله مهدوی کنی در کنار رزمندگان

[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:44 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

تعبیر خواب سوختن لباس های امام

به گزارش رزمندگان شمال، نقشه ترور روحانی شهید سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد از درون سازمان منافقین طرح ریزی گردید. امیر یغمائی، معاون اطلاعات سازمان مذکور اظهار کرده بود که «چون طبسی در حال حاضر در مکه است و هاشمی‌نژاد فرد اول مشهد است، اگر او را ترور کنیم، کمر سیستم و رژیم می‌شکند.» در پنجم مهرماه ۱۳۶۰ زنگ تلفن به صدا درآمد و سید به مرگی سرخ تهدید شد. وی آن را پیغام شهادت تلقی کرد و به یاد رؤیای چند روز پیش خود افتاد: « با نزدیک شدن شعله‌های آتش به امام خمینی، تلاش سید برای خاموشی آتش فایده نبخشید. تمام لباسهای امام سوخت، اما جان امام سالم ماند.» او خطاب به برادرش با تعبیری عاشقانه گفت: «همه یاران امام که چون لباس وجود امام عزیز همچنان می‌تابد.» آقای سید حسن ابطحی ضمن مصاحبه‌ای بیان داشته بود که حضرت امام نیز قبلاً به او وعده شهادت داده بودند: «من با اجل طبیعی از این دنیا می‌روم، تو به فکر خودت باش.» در کتاب ویژه نامه جوانمرد فاضل صفحه ۱۱ نیز آمده است که شهید بهشتی در رؤیایی صادق به دیدار حجه‌الاسلام و‌المسلمین واعظ طبسی آمد و هاشمی‌نژاد را به ملاقات خصوصی دعوت کرد: «شهید مظلوم وارد مشهد شد و در صحن امام نشست با آقای هاشمی‌نژاد خیلی گرم و خصوصی مشغول صحبت گردید. وقتی آقای طبسی وارد شد تا با این دو به عنوان مهمان صحبت کند، ‌ناگاه شهید مظلوم بهشتی با همان حالت تواضع و فروتنی و چهره باش جلو آمد و گفت: شما فعلاً تشریف داشته باشید. با شما کاری نداریم، بلکه با آقای هاشمی‌نژاد کمی کار خصوصی داریم».

سید شهید، عروج خونین خود را امری محتوم می‌دانست و با رسیدگی به وضع زندگی خصوصی، خود را آماده می‌ساخت تا به گفته خویش در لحظه مرگ، گرفتاری شخصی نداشته باشد.

در روز هفتم مهرماه همزمان با شهادت حضرت جوادالائمه علیه‌السلام، سید عبدالکریم رأس ساعت ۷ صبح به مکان حزب جمهوری اسلامی آمد و در کلاسی که دانش پژوهان انتظار او را می‌کشیدند، حضور یافت. ساعت ۸ صبح هنگامی که در حال خروج از کلاس بود، یکی از منافقین در حالی که ضامن نارنجک را کشیده بود، سید را از پشت در بغل گرفت و نارنجک را جلوی شکم او قرار داد و با شدت به صورت روی زمین خوابانید چند ثانیه بعد نارنجک منفجر گردید و شهید سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد با بدنی پاره پاره و دستهای قطع شده به خیل شهدا پیوست و پیکر پاکش در «دارالزهد» حرم مطهر حضرت علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام به خاک سپرده شد و سه روز عزای عمومی در خراسان اعلام گردید.


تعبیر خواب
[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:41 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

گروه 1+6 آسمانی

به گزارش رزمندگان شمال، پاسدار شهید علی اکبر میرزایی؛ فرمانده قرارگاه عملیاتی «بدر»سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سیستان وبلوچستان، در دوزادهم خرداد سال 1336 در جوار امامزادگان روستای شیرداری بهشهر و قلب طبیعت پاک دیده به جهان گشود. این فرزند صحرا و طبیعت در دل کوههای البرز چون گل محمدی روئید و شکوفا شد و بوی خوش وجودش مشام روزگار را معطر ساخت.

لینک تصاویر سردار بدر

چوپان صحرا سردار بدر شد

علی اکبر دوران هفت سال اولیه کودکی را در زادگاهش روستای شیرداری گذراند سپس خانواده اش به دلیل فقر مالی و سختیهای روز گار به روستای التپه بهشهر عزیمت و برای اداره زندگی به کارگری مشغول گردیدند و علی اکبر میرزایی نیز از هفت تا نوزده سالگی به شغل و پیشه چوپانی مشغول شد تا صبوری ، مدیریت ، مقاومت و ایستادگی را در دل صحرا و بیابان تجربه کند.

او از کسب تحصیل به دلیل فقر خانوادگی محروم ماند و سوادخواندن و نوشتن نداشت و خاطره ای از مکتب خانه ، دبستان و دانشگاه ندارد و باید بیشترین خاطرات او را در کسب معرفت در مساجد و تکایا جستجو کرد. در 19 سالگی به خدمت سربازی اعزام شد و خواندن و نوشتن را در نهضت سواد آموزی فرا گرفت.  پس از خدمت برای مدت کوتاهی در پادگان نظامی شهید هاشمی نژاد شهرستان بهشهر ( عباس آباد ) به کارگری مشغول شد.

 

گروه 1+6 آسمانی

علی اکبر میرزایی از آنجا که با محرومیت رشد کرده و آن را با تن و جان احساس نموده بود مشتاق خدمت در مناطق محروم ، به ویژه استان «سیستان و بلوچستان» بود به همین دلیل به همراه شش نفر از همرزمانش که بعدها یک نفر در جنگ تحمیلی اسیر و بقیه به شهادت رسیدند، به این منطقه مهاجرت کرد و مشغول خدمت گردید.

او در ابتدای ورود به سپاه برای کسب مهارت های نظامی و آشنایی با اصول جنگ های چریکی و پارتیزانی به مراکز آموزش اعزام و به مدت شش ماه به فراگیری علوم نظامی پرداخت و پس از اتمام دوره های آموزشی به سیستان و بلوچستان برگشت و در مراکز آموزش سپاه و بسیج ، پادگان های نظامی، ستادهای نواحی و پایگاههای مقاومت به آموزش نیروهای نظامی و مردمی در رشته های مختلف، تاکتیک ، تکنیک، تخریب پرداخت.

 

پا به پای حاج قاسم سلیمانی

علی اکبر را تنها آموزش و تربیت نیروهای نظامی قانع نکرد و پس از فراغت از این دوره عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل در مناطق عملیاتی خوزستان و کردستان شد و در لشکر 41 ثاراله کرمان به مدت چهار سال به خدمت مشغول گردید و در معیت فرماندهی محترم لشکر وقت سردار سرلشگر حاج قاسم سلیمانی فرمانده فعلی سپاه قدس ایفای وظیفه نمود و پیشرفت های فراوانی را بدست آورد.

سردار میرزایی در مسئولیت های مختلف مانند مسئول اعزام نیرو ، فرماندهی توپخانه لشکر و فرمانده بسیج لشگر ، مدت کوتاهی مسئول ستاد لشکر ثاراله انجام وظیفه کرد و زمان دیگر به دلیل حساسیت منطقه و تحولات و رویدادهای سیاسی، نظامی، امنیتی با پیشنهاد فرماندهی وقت لشکر بعنوان فرمانده سپاه جالق از توابع شهرستان سراوان انتخاب شد و با کسب تجارب نظامی و رشد کم نظیر در تاریخ 10/4/65 بعنوان فرمانده قرارگاه عملیاتی بدر مستقر در منطقه پشت کوه  از توابع شهرستان خاش تعیین گردید.

 

با قدرت، اشرار را در منطقه ادب خواهیم کرد

با توجه به کسب تجارب نظامی و رشد کم نظیر، در تاریخ دهم تیر ماه 1365 به عنوان فرمانده قرار گاه عملیاتی« بدر» مستقر در منطقه پشت کوه از توابع شهرستان «خاش» تعیین شد. او شبانه روز دوشادوش عشایر غیور بلوچ این منطقه و سایر همرزمانش در این قرار گاه در راه حفظ امنیت و استقلال کشور در برابر تجاوز اشرار و عوامل ضد انقلاب مسلح مبارزه نمود.

او در سخنرانی های خود فریاد می زد که این خاک از جغرافیای ایران است و حضور ما در این سامان دفاع از مرزهای اسلامی و اعتقادی ماست و ما با قدرت اشرار را در منطقه ادب خواهیم کرد اما دشمن تاب و تحمل شنیدن این فریاد را نداشت لذا با گلوله های سربی گلوی این بلبل نغمه خوان سیستان و سردار نامی بلوچستان را دریدند و با تیر و ترکش از چشمانش خون جاری ساختند .

 

نامه نگاری با سرکرده اشرار

در سیستان و بلوچستان دو گروه حق و باطل مشتمل بر رزمندگان و اشرار در مقابل هم صف آرایی کرده بودند و اشرار با انواع خشونت ها منطقه را نا امن کرده بودند. بین سردار نامدار علی اکبر میرزایی و فرمانده اشرار منطقه به نام کریم حکم شهنوازی نامه ها و پیغام های فراوانی رد و بدل شد.

سردار میرزایی ، فرمانده اشرار و نیروهای تحت امر آنان را به صلح و آشتی و تسلیم در مقابل نیروهای انقلاب دعوت می کرد و کریم حکم شهنوازی ایشان را تهدید به مرگ و گاهی تطمیع می کرد که با هر تقاضایی دست از عقیده خود بردارد ولی سردار میرزایی به آنان پاسخ رد و منفی می داد و به آنان پیام داد که دو راه در پیش است یا شما را به هلاکت می رسانم و یا خود به شهادت می رسم که در هر دو حال به وظیفه دینی و انقلابی خود عمل کرده و پیروزم.

 

رستگاری علی اکیر در نماز همچون مولایش علی(ع)

سردار میرزایی به قصد ضربه زدن به اشرار به همراه دوستانشان وارد منطقه عملیات شد. وقت نماز فرا رسید و تصمیم گرفتند که نماز را در داخل دره و عمق شیاری به جای آوردند. آنان از حضور ضد انقلاب و اشرار در آن منطقه بی اطلاع و غافل بودند که هنگام نماز از هر سوء مورد تعرض اشرار و شلیک موشک های آر پی جی هفت و تیر بار دشمن قرار گرفتند و علی اکبر میرزایی از ناحیه چشم مورد اصابت تک تیر اندازان دشمن قرار گرفت و در تاریخ 10/7/65 به جوار خدای حق تعالی و همسنگران شهیدش آرام گرفت.

 

پایکوبی اشرار در شهادت سردار

خبر شهادت ایشان به اشرار رسید و از سر شوق به وجد آمدند و پایکوبی و شادمانی کردند و به زعم و گمان خود پنداشتند که با شهادت ایشان قادرند در دشت کویر و کوههای این دیار آسوده بگردند و بدرند و اموال و هستی مردم را غارت کنند و دیگر از این فرمانده نام آشنا خبری نیست و قامت این پاسدار نامدار به زمین افتاد و چهره در نقاب خاک کشید و منطقه بی فرمانده شد آنها دوباره می توانند از شکاف کوهها و غارها به میدان بیایند و نمایش قدرت دهند و دوباره فرصت تجدید حیات و یا  درندگی خود را بیابند.

 

هلاکت فرمانده اشرار

پس از شهادت شهید میرزایی، نیروهای اطلاعات و عملیات فرمانده اشرار را تحت تعقیب ویژه قرار دادند لذا او از ترس برای چند روز خود را از دید پاسداران پنهان کرد. وی با استفاده از اصل فریب از دشت ها و کوهها خارج و وارد شهر زاهدان شد و در منزل خواهرش مخفی گردید که توسط نیروهای گردان ضربت سپاه محل اختفاء ایشان شناسایی و محاصره شد و درگیری سخت و سنگین بین دو طرف آغاز گردید در این عملیات 3 نفر از برادران سپاه به شهادت رسیدند و فرمانده اشرار و قاتل سردار میرزایی که دستی دراز در آدمکشی و رذالت داشت ، به دست رزمندگان اسلام به هلاکت رسید و سیستان و بلوچستان از لوث وجود آن جنایتکار پاک و تطهیر گردید.

اینک بردیوارهای سرزمین کرمان و سیستان و بلوچستان تصویر زیبای شهید میرزایی و شهدای انقلاب چون خورشید می درخشد و ما از سرزمین شمال طلوع و جلوه های معنوی آن شهید را در دشت کویر نظاره می کنیم.

 

معراج حنظله وار، 35 روز بعد از ازدواج

سردار شهید میرزایی با توجه به حجم و تراکم بالای کار و عشق و فداکاری نسبت به آرمانهای انقلاب اسلامی، تا 29 سالگی توفیق ازدواج و تشکیل خانواده را نیافت تا اینکه در شهریور ماه سال 1365 با بانو شیوا قنبر زاده از خانواده ای مذهبی ازدواج کرد و بیش از 35 روز از ایام ازدواجش نگذشته بود که حنظله وار در تاریخ 10 مهر ماه 1365 در یک در گیری ناجوانمردانه، اشرار و عوامل استکبار جهانی در منطقه پشت کوه از توابع شهرستان خاش او را به در جه رفیع شهادت نائل آوردند و پیکر مطهرش در تاریخ 15/7/1365 در بهشت فاطمه بهشهر آرام گرفت. حاصل زندگی این سردار نامدار خطه سبز و کویر خشک یک فرزند به نام علی اکبر میرزایی همنام پدر انقلابی و قهرمان است که با نگاه توحیدی خود بار سنگین شهادت و مسئولیت پدر را بر دوش می کشد.

وصیت سردار شهید علی اکبر میرزائی:

بزرگ ترین پیام ما این است که دست از ماه تابان برندارید

بنام اله پاسدار حرمت خون شهیدان

شهید همچون قلبی که به بدن خون می دهد، به جامعه خون میدهد.

ای امت شهید پرور ایران آگاه باشید که فرزندان پاک شما باید راه حسین را بروند و همچون زینب پیام آور  باشند. می دانم که اگر شهید شدم درخت اسلام را پایدار تر کرده ام  و به گفته حسین (ع) با عزت زندگی  کرده ام ولی این افتخار نصیب هر کسی نمی شود، باید پاک بود. پس پاک باشید تا به افتخار ابدی برسید.

از شما دوستان و برادران می خواهم که همیشه  راه حق روید ،حق گوئید و با ناحق ستیز کنید که چنین است راه و رسم آزاد مردان.

از ما شهیدان به شما این نصیحت باد و بزرگ ترین پیام ما این است که دست از این ماه تابان  (امام) بر مدارید که روزنه امیدتان است و پیوسته  با اتحاد و انسجام تان در نماز جمعه و در مساجد و در کارهای خیر راه ما را ادامه دهید و از خون ما پاسداری کنید و به حرمت این همه شهید کارها و عبادتهایتان خالصانه باشد.

یک شعری برای خودسازی بیشتر برای شما بگویم:

تا توانی بگریز از یار بد

یار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها فقط بر جان زند

یار بد هم جان و هم ایمان زند

هرگز فراموش نکنید تا خود را نسازیم و تغییر ندهیم جامعه ای ساخته نخواهد شد.


6+1
[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:39 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

من می مانم و خاطرات، قرآن، آینه و شمعدان و یک گل یاس

به گزارش رزمندگان شمال، آنچه میخوانید روایت عاشورایی بانو شیوا قنبر زاده از زندگی 35 روزه اش با پاسدار شهید علی اکبر میرزایی است که در پاسداشت سالگرد شهادت سردار بدر تقدیم میشود:

حیاط را جارو می زنم و پیچک های گل یاس ،خانه را مزین کرده و عطر آن ،فضا را معطر.

صدای در را می شنوم .در آستانه در او را می بینم که به دستی قرآن دارد و در دست دیگر آیینه شمعدان و پیشانی اش را با سر بند «یا صاحب الزمان (عج) » مزین کرده است... از حیاط می گذرد، زیر پیچک های یاس می ایستد، گل سفیدی می چیند و اینگونه زندگی را در خانه ای که سایه بانش صمیمیت ،فرشش غرور قناعت و حصارش تکرار صفا است، آغاز می کنیم...

به حیاط می روم، گل یاس را آب می دهم. سر بلند می کنم، او را می بینم، با لباس سبز پاسداری صدایش می زنم. علی اکبر به طرفم بر می گردد و قبل از اینکه حرفی بزنم، گل سفیدی را که در دست دارد، به طرفم دراز می کند. آن را می گیرم ، می بویم و در سینی می گذارم که محتویات آن قرآن مجید، کاسه ای آب و برگ سبزی است که تا دم در بدرقه اش می کنم. به خود جرات می دهم، می خواهم بگویم: فکر نمی کنی خیلی زود است؟ فقط یک ماه است که عروسی کرده ایم.

اما گویی او سوالم را از چشمانم خوانده. قبل از این که لب باز کنم به من می نگرد و می گوید: راه رفتنی را باید رفت، چه دیر و چه زود. گمشده ای دارم باید به دنبال او بروم ...

و می رود و من می مانم و خاطرات، قرآن و آینه و شمعدان،گل یاس و برگ سبز.

به اتاق می روم، در چهره آینه، سیمای اورا می بینم. به قرآن می نگرم، صوت او را می شنوم. به یاسی که در حیاط است خیره می شوم، صمیمیت او را درک می کنم. پشت پنجره به انتظار می ایستم ...و ثانیه ها را که مثل بچه های نو پا دنبال هم می دوند نگاه می کنم. هر روز یاسها را به امید او آب می دهم تا بیاید و گلی برایم بچیند.

به بیمارستان می روم، برای گرفتن نتیجه آزمایش. وارد بیمارستان که می شوم، بوی گل یاس به مشامم می رسد، می ایستم نه اشتباه نمی کنم بوی اکبر را حس می کنم.

اما ...مگر می شود؟ او اکنون در خط در خط مقدم است.

جواب آزمایش را که می گیرم نوید طفلی را می دهد که در راه است. باز هم می گردم ،در دلم غوغایی بر پاست. به خانه می رسم، وارد حیاط می شوم، پیچک های یاس توجهم را جلب می کند. خدای من چرا همه یاسها روی زمین پهن شده اند؟!

می روم به طرف اتاق. در آینه نگاه می کنم ، علی اکبر را نمی بینم ،یکی قرآن می خواند ولی صوت قرآن علی اکبر نیست. باز می گردم، اطرافم را می نگرم ، مادرم زاری می کند، پدرم سیاه پوشیده و برادرم زمزمه «عند ربهم یرزقون» را سرداده.

به تقویم که نگاه می کنم 53 روز از ازدواجمان می گذرد و تنش در همان بیمارستان بود که من ساعتی پیش بوی عطر یاس علی اکبر را آنجا حس کرده ام.

حیاط را جارو می کنم، صدای باز کردن در را می شنوم. خودش است، چقدر شبیه پدرش شده. صدایش می زنم : علی اکبر! مادر جان ، تو نیز مثل پدرت به دنبال گمشده ات خواهی رفت؟

با سر حرفم را تایید کرد. گل سفیدی می چینم و تقدیمش می کنم با همان صمیمیت خالصانه ای که پدرش به من تقدیم کرده بود ...

و از خدا می خوهم پسرم را توفیق دهد ،برای پیروی از راه پدرش.


می مانم
[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:37 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

راز عدد 7 و بوسه بر لبان مادر در نماز

به گزارش رزمندگان شمال، آرزو ولی پور دختر شهید علی ولی پور؛ اولين شهيد فرهنگي مازندران در ارتباط با راز عدد هفت در زندگی پدر شهیدش می گوید: پدرم 7 سال خواستار ازدواج با مادرم بود و با وساطت ریش سفیدان با او ازدواج کرد. هفت سال با مادرم زندگی کرد و 7 ماه پیکر مطهرش در کوی ذوالفقاریه آبادان ماند و براستی راز عدد 7 چیست که او از عشقی زمینی به عشقی آسمانی رسید. در آخرین دیدارش به مادر گفت: من هرگز آن پیرزن آبادانی را فراموش نمی کنم که بعثیون با تانک دنبالش میکردند و پیرزن می دوید... و من چگونه آرام گیرم؟

بر اساس این گزارش، ملیحه حاجیان؛ همسر معلم شهید علی ولی پور در نقل آخرين اعزام همسرش روایت می کند: همسرم براي عزيمت به جبهه ها آرام و قرار نداشت و روزي كه مي خواست برای آخرین بار به جبهه برود براي خدا حافظي نزد مادرش رفت و مادر مهربانش كه در حال اقامه نماز بود، آن شهيد بر لبانش كه استغاثه خداوند را به جاي مي آورد بوسه زد.

شب اعزام شام در منزل يكي از نزديكانمان دعوت بوديم. بعد از شام همه دعا ميكردند و يكي از مهمانان گفت: خدا كند علي آقا هم سالم از جبهه بر گردد كه در اين هنگام شهيد دست بر سفره گذاشت و سوگند خورد كه به صاحب اين سفره قسم، رفتنم برگشت ندارد و شهادت نصيب من خواهد شد، در اين هنگام مهر سكوت بر لبان همه زده شده بود كسي سخني نگفت.

چون هر دوي مان در آموزش وپرورش خدمت گذار جامعه بوديم در آخرین اعزام اش، برای اولین بار مرا به مدرسه محل خدمتم رساند و موقع خداحافظي دستانم را فشرد كه همان موقع لرزشي بر قلب و اندامم مستولي شد و از نگاه متفاوتش احساس آخرين ديدار را با وي داشتم.

همسرم از من سوال كرد: اگر روزي بر نگشتم و شهادت نصيبم شد چه مي كني؟ پاسخ دادم لباس رزم تورا مي پوشم و به جبهه مي آيم، رويي برگرداند و نيم نگاهي كرد و در جوابم گفت: تو مسئوليتي مهمتری داري. آموزش تو در مدرسه مهمتر از تفنگ در دست گرفتن است. سرپرستی دو میوه ی قلبم را به عهده بگیر،  آرزو و امید را طوری تربیت کن که وفادار امام و انقلاب باشند.

مطالب مرت


راز عدد7
[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:36 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

ماجرای ملاقات حضرت عباس با شهید خلعتبری

به گزارش رزمندگان شمال ، سرتیپ دوم خلبان سیاوش مشیری از همرزمان  شهيد حسين خلعتبري نقل می کند: او از امراي بزرگ و افرادي بود كه همواره مي‌گفت: «مادامي كه نيروهاي دشمن در خاك كشور من هستند، استراحت و گوشه‌نشيني را بر خود حرام مي‌دانم و اگر ذره‌اي از خاك كشورم به پوتين سرباز دشمن چسبيده باشد، آن را با خونم در وطنم مي‌شويم و نمي‌گذارم كه حتي ذره‌اي از خاك پاك وطنم را با خود ببرند.»
من با حسين خلعتبري در يك ساختمان همسايه بوديم. انساني بشاش بود و از دوستان شهيد عباس دوران. چند روزي مي‌شد كه حسين حال غريبي داشت، گرفته بود. از او پرسيدم، حسين جان چيزي شده‌؟ در حالي كه بغض كرده بود، با شعر گفت: «ياران همه رفتند و...»
من هم گفتم: «ياران همه هستند، چرا مي‌گويي همه رفتند‌؟» او از دوستاني كه شهيد شده بودند، چون شهيد عباس دوران، شهيد مفتخري و... نام برد.  گفتم: «حسين جان بعضي‌ها مي‌روند و بعضي‌ها مي‌مانند، مهم عهدي است كه با خدايمان بسته‌ايم و ايستادگي بر عهد است.» حسين گفت: «من كه عهد بستم هيچ، عهدم را صد قفله هم كرده‌ام. خيلي اصرار دارم بر عهد خودم.»
 خيلي با شور و احساس بود. هميشه هم مي‌گفت: «‌كاش من در عاشورا بودم و در ركاب امام حسين(ع)‌ شهيد مي‌شدم.»   هميشه هم مي‌گفت: «اگر روزي شهيد شدم من را روي مرتفع‌ترين قله‌ها دفن كنيد تا چشمي باشم براي مراقبت از مرزهاي كشورم.»
يك روز يكي از دوستان به من گفت: «حسين ديشب سه سوار را خواب ديده كه يكي از آنها حضرت ابالفضل(ع)‌ بوده و به ايشان اشاره كرده است كه بيا!»
حسين حال واحوال عجيبي داشت. خيلي بي‌تاب شده بود. دو هفته بعد مجدد همان خواب را مي‌بيند.  در آخرين عملياتش، در نبرد هوايي با دو فروند هواپيماي ميگ 23، يكي از ميگ‌ها را مورد هدف قرار داده و منهدم مي‌كند و نهايتاً مورد هدف ميگ ديگر قرار مي‌گيرد و با اصابت موشك به شهادت مي‌رسد.
وقتي حسين از هواپيما پرتاب شد و پيكرش را ديدم، سر در بدن نداشت.
پيكر شهيد حسين خلعتبري با شور و حال خاصي در پايگاه شكاري همدان تشييع شد و براي خاك‌سپاري به تنكابل فرستاده شد.
دو هفته بعد از شهادتش، از سنقر كليايي كردستان به ما اطلاع دادند، تكه‌اي از هواپيماي شهيد خلعتبري در محل در‌گيري هوايي پيدا شده است. ما خودمان را به آنجا رسانديم. صحنه‌اي عجيب بود. آنچه پيدا شده بود كلاه شهيد حسين خلعتبري بود كه سر ايشان داخل كلاه قرار داشت. آري سر در داخل كلاه بود.
استفتا كرديم و به ما گفته شد تا سر را به پيكر ملحق كنيم. اما وقتي خواستيم سر را بگيريم، مردم آنجا اجازه ندادند و گفتند: ‌اين سر بايد در همين جا دفن بشود.  براي همين بارگاهي برايش درست كردند. در حال حاضر شهيد حسين خلعتبري دو مزار دارد؛ يكي در سنقر كردستان و ديگري در تنكابل.  حسين همانطور كه همواره حسرت مي‌خورد و آرزو داشت به شهادت رسيد و چون اربابش حسين (ع) بي‌سر به محضر معبودش پرگشود.


شهیدمازنی
[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:34 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

امروزهمان یزید وهمان حسین درمقابل چشم شماست؛انتخاب کنید

حسین جان اگر تو هم ام لیلائی و رقیه ای و زینبی در پشت سر داشتی، امروز من هم ام لیلائی رنج کشیده و زینبی که یک عمر ستم کشیده و طفل سه ساله ای در پشت سر دارم که می تواند با خطبه های خویش کاخ ستمگران را زیرورو کند.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:33 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

به گزارش رزمندگان شمال، سردار شهید صادق مکتبی فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا علیه‎السلام لشکر ویژه 25 کربلا ، ساعاتی قبل از آغاز عملیات والفجر ده که به شهات او منجر شد، در سخنانی در حسینیه فاو، نیروهای تحت امر خود را برای حضور در این عملیات آماده کرد.

سخنانی حماسی که شب عاشورای امام حسین علیه‎السلام را تداعی می‎کرد و به نوعی عهد و پیمان گرفتن از یاران خود بود که با اشک و شعار رزمندگان اسلام همراه شد.

متن و دانلود سخنرانی عاشورایی فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا تقدیم می شود:

*یا حسین عزیزان تو امروز روانه ی کربلای ایران می شوند


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 آبان 1393  ] [ 1:32 PM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

سید مرتضی آوینی

[ دوشنبه 19 آبان 1393  ] [ 10:07 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

سرهای بریده مسلمانان روی سرنیزه سربازان فرانسوی

"انقلاب الجزایر" که در منابع انگلیسی‌زبان، بیش‌تر با نام "جنگ الجزایر" شناخته شده است، تلاش مردمی مظلوم در کشوری مستعمره برای آزادی و رهایی از استعمار فرانسه بود. ملت الجزایر در این انقلاب که از سال 1954 تا سال 1962 یعنی مدت 8 سال طول کشید، یک میلیون قربانی داد و در تاریخ کشورهای عرب و شمال آفریقا، به عنوان "ارض میلیون شهید" به معنای "سرزمین یک میلیون شهید" مشهور شد.


 
دانلود عکس,مردم,الجزایر,فرانسه,استعمار,انقلاب الجزایر,مسلمانان,سرباز,فرانسوی,قتل و عام
سربازان فرانسوی، سر آزادی‌خواهان الجزایری رو روی نیزه زده و با آن‌ها عکس می‌گیرند

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 آبان 1393  ] [ 10:06 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

روایتی از همسرداری شهدا

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
قبل از تولد بچه بود.
پرسید : ناراحت می شی برم جبهه 
گفتم : آره اما نمی خوام مزاحمت بشم 
رفت و دو روز بعد بچه به دتیا آمد بعد که برگشت بوسیدش 
و اسمش را گذاشت هادی 
پرسیدم : دوستش داری 
 گفت : مادرش را بیشتر دوست دارم ....
 شهید عبدالله میثمی 


شهدا
[ دوشنبه 19 آبان 1393  ] [ 8:17 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

آخرين هدیه برای پدر

"سید حسین قاسم شکر" از فرماندهان نیروهای مقاومت اسلامی لبنان(شاخه نظامی حزب الله) بود که در خرداد ماه 1393 در جبهه نبرد برای دفاع از حرم "حضرت زینب(س)" شربت شهادت نوشید.

"سید حسین" از اهالی شهر "نبی شیث" در منطقه "دره بقاع" بود (از توابع بعلبک). این شهر محل تولد شهید "سید عباس موسوی" دومین دبیرکل حزب الله لبنان و مدفن آن بزرگوار است. شهدای این شهر، همگی از سادات هستند و در جوار مرقد "سید عباس موسوی" دفن می شوند.

عکسی که می بینید، همسر و فرزند "سید حسین" را درون مزاری خالی نشان می دهد که در گلزار شهدای "نبی شیث" برای دفن پیکر آن شهید آماده شده است. همسر و فرزند شهید، لحظاتی پیش از تدفین آن بزرگوار، در حال قرائت قرآن درون مزار خالی اش هستند.

شادی روحش صلوات

پدر
[ دوشنبه 19 آبان 1393  ] [ 8:15 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

دلاوران عزیزک

با آغاز جنگ تحمیلی فرزندان حضرت امام(ره) از هر جایی به فرمان ایشان لبیک گفتند و خود را به جبهه رساندند. دلاورانی که خانمان را رها کردند و به میدان نبرد پا گذاشتند. از جمله این عزیزان و مردان مرد اهالی روستای عزیزک بودند. «عزیزک» نام روستایی است از توابع بابلسر در مازندارن که به تنهایی در سالهای جنگ بیست و هشت شهید داده است.


عزیزک
[ دوشنبه 19 آبان 1393  ] [ 8:14 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

لیلای زمانه

عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
هنگامی که سید غلامعلی، عازم به جبهه بود ، مادرش در گوشه ای از محوطه ساختمان بسیج ، غلامعلی را به سینه اش فشرد و در زیر چادر مشکی اش در گوش غلامعلی چند جمله ی کوتاه زمزمه کرد که فقط غلامعلی و چند تن از نزدیکان آن را شنیدند:
«پسرم! تو را مثل علی اکبر امام حسین(ع) به میدان می فرستم ، مثل علی اکبر (ع) با دشمن جنگ کنید ، شهید بشوید ولی اسیر نه».
شهید سید غلامعلی شجاعی جانشین فرمانده گردان علی اکبر(س) لشکر عاشورا  


لیلا
[ شنبه 17 آبان 1393  ] [ 9:30 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

شادی سردار سلیمانی

تصویری در فضای مجازی منتشر شد که از آن با عنوان شادی آزادسازی جرف الصخر به سبک سردار سلیمانی یاد کرده‌اند. «لمون» یکی از کابران فعال شبکه اجتماعی توئیتر در این باره نوشت: سردار «قاسم سلیمانی» فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در شادی آزادسازی منطقه "جرف الصخر" «هادی العامری» فرمانده سپاه بدر عراق، را در آغوش گرفت.


شادی
[ شنبه 17 آبان 1393  ] [ 9:28 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]
[ نظرات0 ]

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 16 ﺳﺎﻝ هنوز ﺟﻨﺎﺯﻩ‌ﺍﺵ سالم بود

محدثه ربانی در گوگل پلاس نوشت:
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 16 ﺳﺎﻝ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
عملیات کرﺑﻼﯼ 4 ﺑﺎ ﺑﺪﻥ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﺍﺳﯿﺮ ﺷﺪ. ﺑﺮﺩﻩ بودند ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻐﺪﺍﺩ . ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﻟﺐ ﺗﺸﻨﻪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ. ﺳﺮ، ﺻﻮﺭﺕ و ﻣﺤﺎﺳﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮ.
 
شبهای جبهه ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻻﻣﭗ ﺳﻨﮕﺮ ﺭﻭ ﺷﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ به خوندن : ‏«ﺣﺴﯿﻨﻢ ﻭﺍ ﺣﺴﯿﻨﺎ. ‏»
ﻣﯽ ﺷﺪ ﺑﺎﻧﯽ ﺭﻭﺿﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ .
ﺁﺧﺮ ﻣﺠﻠﺲ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭼﻔﯿﻪ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻟﯿﺪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ.
ﺩﻟﯿﻞ ﺗﺎﺯﮔﯽ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﻣﺤﺎﺳﻨﺶ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 16 ﺳﺎﻝ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﺛﺮ ﺍﺷﮏ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ .
ﺷﻬﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺷﻔﯿﻌﯽ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻟﺸﮑﺮ 17 ﻋﻠﯽ ﺍﺑﻦ ﺍﺑﯽ ﻃﺎﻟﺐ ﺗﻮﻟﺪ: 1346 ﻗﻢ- ﻣﺠﺮﻭﺣﯿﺖ ﻭ
ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺩﺭ ﮐﺮﺑﻼﯼ -4
ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻐﺪﺍﺩ: 10/4/1365
ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﭘﯿﮑﺮ : 14/5/1381 -
ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ: ﮔﻠﺰﺍﺭ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﻋﻠﯽ ﺍﺑﻦ ﺟﻌﻔﺮ ﻗﻢ ﻗﻄﻌﻪ 2 ﺭﺩﯾﻒ 14.


نور خدا
[ شنبه 17 آبان 1393  ] [ 9:27 AM ] [ شهید جاوید الاثر اکبر محمدی خالد ]