عکس یادگاری حاج قاسم سلیمانی با جانشینش
"تیپ ثارالله" از نخستین سال های دفاع مقدس تشکیل شد تا رزمندگان کرمانی و سیستان و بلوچستانی یگان ویژه خود را داشته باشند و از همان ابتدا فرماندهی اش بر عهده "قاسم سلیمانی" گذاشته شد. این فرمانده جوان توانست جایگاه یگان تحت امرش را تا سطح لشگر ارتقا ببخشد و در میان رزمندگان محبوبیت خاصی بدست بیاورد.
یکی از دلایل موفقیت "حاج قاسم سلیمانی" در فرماندهی "لشگر ثارالله" وجود شخصیتی مانند "قاسم میرحسینی" به عنوان "قائم مقام فرماندهی" بود. "میرحسینی" متولد سال 1342 در روستای "میربک" (زابل) بود اما با خلق و خویی که بسیار پخته تر از سن و سالِ کمش بود، در مقامِ نفر دوم لشگر، تحسین فرماندهان و همرزمانش را برمی انگیخت. "قاسم میر حسینی" در مدت کمی به نقطه ثقلی غیر قابل جایگزین در لشگر تبدیل شد و حکمِ دست راست "حاج قاسم" را پیدا کرد.
"قاسم میرحسینی" در عملیات کربلای5 به شهادت رسید اما فقدانش همواره برای همرزمانش ملموس بود و "حاج قاسم سلیمانی" سال ها پس از شهادت او گفت:"سیدالشهدای همه شهدای استان سیستان و بلوچستان و بزرگ لشکر ثارالله که واقعا من امروز در هر ماموریتی جای او را خالی می بینم شهید میرحسینی است."
عکسی که می بینید، "حاج قاسم سلیمانی" را در کنار قائم مقامش "شهید قاسم میرحسینی" نشان می دهد.
شادی روحش صلوات

یادگاری
زندگینامه شهید علمدار
خلاصه كوتاهي از زندگينامه شهيد علمدار
سید مجتبی علمدار در سحرگاه 11دی ماه 1345 در خانواده ای مذهبی و عاشق اهل بیت در شهرستان ساری دیده به جهان گشود.
دوران تحصیلش را در ساری طی نمود و برای اولین بار در حالی که تنها 17 سال داشت به عضویت بسیج درآمد و در اواخر سال 1362 به کردستان رفت.
سید برای اولین بار در عملیات کربلای یک شرکت کرد و مدتی پس از آن وارد گردان مسلم بن عقیل در لشکر25 کربلا شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند.
او در عملیات کربلای 4و5 حضور داشت، در کربلای 8 مجروح شد و مدتی بعد به جبهه بازگشت و در عملیات کربلای10 در جبهه شمالی محور سلیمانیه- ماووت شرکت نمود.
سید مجتبی علمدار در سال 1366 مسئوولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل - از گردانهای خط شکن لشکر25کربلا- را برعهده گرفت و در عملیات والفجر10نقش آفرینی موثری داشت.
شهید علمدار در سه راهی خرمال،سید صادق، دوجیله در منطقه کردستان عراق رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بشدت مجروح شد.
او که مردانه در مقابل دشمن می جنگید. چندین باردیگر هم مجروح شد و از همه مهمتر اینکه او در دیماه 1364، در عملیات والفجر 8، به شدت شیمیایی شد.
سید مجتبی بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر ۲۵ کربلا در ساری مشغول خدمت شد و در دی ماه سال ۱۳۷۰ ازدواج کرد که ثمره آن دختری به نام زهرا بود.
سید علاوه بر مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشکر بعنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام (ره) هم ایفای وظیفه می کرد. او مداح اهل بیت بود، همیشه مراسم را با نام حضرت مهدی (عج) شروع می کرد و در حالیکه به امام حسین (ع) ارادت خاصی داشت. مظلومیت آن خاندان را صدا می زد.
بیت الزهرا مسجد جامع، امام زاده یحیی، مصلی امام خمینی، هیأت عاشقان کربلا و منازل شهدا همیشه با نفس گرم حاج سید مجتبی معطر می شد و بچه ها نیزبا صوت داوودیش مداحی را می آموختند.
او که بعد از جنگ، با یاد و خاطره همرزمان شهیدش زندگی می کرد از دوری آنان سخت آزرده خاطربود و در همه مداحی ها آرزوی وصال آن راه یافتگان شهید را داشت.
حاج سید مجتبی علمدار در اوایل دی ماه سال ۱۳۷۵ به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب روز یازدهم دی ماه نماز عشق را با اذان ملکوتیان قامت بست و به یاران شهیدش پیوست.
علمدار
شرط بندی حلال
جمعه ها در مسجد امام حسن مجتبی (ع) دعای ندبه توسط آقا سیّد با آن صدای زیبایش برقرار بود بیشتر جمعه ها بعد از خواندن دعا برای فوتبال به محله ی بخش 8 می رفتیم و آقا سیّد با اینکه از درد پایش در ناحیه ی زانو رنج می برد ، امّا با علاقه و خیلی جدّی فوتبال بازی می کرد.
در یکی از روزها پیش از بازی فوتبال ، سیّد بچّه ها راجمع کرد و گفت : که بازی خشک و خالی صفایی ندارد، حتما" باید شرط بندی باشد . یکی از بچّه ها گفت:"آقاسیّدشرط بندی؟!از شما دیگر انتظار نداشتیم ." آقا سیّد خنده ای کرد و گفت: "شرط بندی حلال! " بعد آقا سیّد فرمودند:" هر تیمی که بازنده شد برای تیم برنده باید نفری صد تا صلوات بفرستد ."و از آن پس هرگاه بازی برگزار می شد ، یا صلوات دهنده بودیم یا صلوات گیرنده.
شرط بندی
مشکل از من است

یکبار یکی از بچه های هیأت آمد و به سید گفت: تو مراسمها و روضه اهل بیت(ع) اصلاً گریه ام نمی گیرد و نمی توانم گریه کنم! سید گفت: اینجا هم که من خواندم گریه ات نگرفت؟!
گفت: نه! سید گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گریه ات نمی گیرد! این شخص با تعجب می گفت: عجب حرفی! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داری برو مشکلت را حل کن،گریه ات می گیرد!اما این سید می گوید مشکل از من است! بعدها می دیدم که او جزء اولین گریه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود.
تواضع
معجزه در شب اول محرم
از قدیمیهای محله سیمتری جی تهران است. خانه کوچک و با صفایش فاصله چندانی با مسجد جوادالائمه ندارد مسجد محل که به ازای هر یک مترش، یک شهید تقدیم اسلام کرده است. پسر پیرزن «مهرداد رحیمی» و دامادش «اصغر بهفر» از همین شهدا هستند شهدایی که دل مسجد این روزها در فراقشان خیلی تنگ شده است درست مثل دل پیرزن سر همین دلتنگیها بود که لابد پیرزن آن شب قلبش از تپش ایستاد بود جوری احساس عطش میکرد. اما او را نه یارای این بود که قدم از قدم بردارد. فقط نالهای سرداد و بعد افتاد چشمانش سیاهی رفت و دیگر هیچ ندید خوب شد والا اگر نه از درد، به یقین از نحوه درمان دق میکرد و میمرد. قصه چیست؟
هیچ! جنگ روزگار و خون دل خوردن، بیمعرفتی دیدن و دم بر نیاوردن زجر کشیدن و لب فرو بستن، با سکوت فریاد برآوردن اصلا میدانی! باید پای صحبتهای رضا- فرزند دیگر پیرزن- نشست تا متوجه شد ماجرا از چه قرار است؛ مادرمان را بردیم بیمارستان حضرت رسول. خدا خیرش بدهد. یکی از پزشکان آنجا بعد از اکوی قلب یک طوری که ناراحت نشوم به من گفت: اگر میخواهی مادرت تمام نکند عجله کن و او را ببر بیمارستان خاتمالانبیاء تا اسم این بیمارستان را شنیدم خوشحال شدم. گفتم: فقط کافی است کارت بنیاد شهید را نشان بدهم و آنها هم مادرمان را عمل کردند. چه خیال خامی، یارو تا چشمش به کارت بنیاد شهید افتاد گفت: جا نداریم. این در حالی بود که از طریق همان پزشک بیمارستان حضرت رسول مطمئن بودیم جا دارند. حالا فکر میکنم اگر کارت بنیاد را نشان نمیدادم شاید کارمان را راه انداخته بودند. به طرف گفتم مگر مدعی نیستید که این بیمارستان بیشتر در خدمت خانواده شهداست؟ پس اگر برای مادر شهید جا نداشته باشد برای چه کسی جا دارد؟
گفت: همین که هست، هیچکاری هم نمیتوانی بکنی. گفتم: من که میدانم شما جا دارید. مریض ما هم وضعش اورژانسی است بپذیرید. نترسید! پولش را میدهم. با طعنه گفت: بر فرض هم که جا داشته باشیم. جا مال مریضهایی است که نیازهای خاص دارند! دیگر عصبانی شده بودم؛ شده بودم حاج کاظم آژانس شیشهای با این فرق که اگر موجی میشدم، مادرم روی دستم میماند. چه کار باید میکردم زنگ زدم به اورژانس و هفتاد هشتاد هزار تومان پیاده شدم و مادرم را بردم بیمارستان باهنر، هیچ امیدی هم نداشتم. وقتی مسوولین خاتمالانبیا آنجور ما را جواب کردند از یک بیمارستان خصوصی چه انتظاری میشد داشت... اما باز صد رحمت به اینها لااقل با پول میشد راضیشان کرد و تختشان اختصاص به مریضهای خاص!!! نداشت. در اینجا مادرم را خیلی زود بستری کردند ولی چه فایده بعد از چهار روز هنوز مادرم در کما بود؛ نه حرکتی، نه حرفی، نه تپش قلبی- دیگر قطع امید کرده بودم از معصومین هم دیگر کسی نمانده بود که دست به دامانش بشوم. خواهرم اما هنوز امید داشت. رفت مشهد و متوسل شد به حضرت رضا(ع)، یک کمی هم با برادرم درددل کرد:« پس چی میگن دست شهدا اون دنیا خیلی بازه؟ هان مهرداد! نمیبینی مادرت در چه وضعی است بیوفا! نمیگویی مادرت چقدر دوست داشت محرم امسال را هم ببینه؟ نمیخوای واسه حسین(ع) عزاداری کنه؟ دوست نداری واسه غریبی زینب سینه بزنه؟» ...
به طرف گفتم مگر مدعی نیستید که این بیمارستان بیشتر در خدمت خانواده شهداست؟ پس اگر برای مادر شهید جا نداشته باشد برای چه کسی جا دارد؟
سرتان را چه درد بدهم، خواهرم در مشهد همینطور داشت با برادرم درددل میکرد که اینجا مادر یکهو از تحت بلند شد و شفا پیدا کرد. پزشکان وقتی بدن مادرم را چک کردند با تعجب دیدند هیچطورش نیست. سالم سالم است. از فرط خوشحالی همینطور اشکی بود که داشت از چشمهایم سرازیر میشد. داشتم گریه میکردم که مادر از من پرسید؛ رضا! امروز چند شنبه است؟ من که در آن چند روز حسابی بهم ریخته بودم، روزها از دست در رفته بود. یکی از پرستاران گفت:حاج خانم، شب جمعه است؛ شب اول محرم!
محرم
آخرین خداحافظی با پدر
|
آخرین ملاقاتهای فرزندان دهه ۵۰ و دهه۶۰ با پدران شهیدشان اگرچه در ۸ سال دفاع مقدس که هر روزخبر شهادت رزمندهای و پیکر غرق به خون شهیدی به شهر میآمد طبیعی جلوه میکرد. اما لازم است برای مرور رشادتها به تصاویر معصومانهشان رجوع شود. |
|
آخرین ملاقاتهای فرزندان دهه ۵۰ و دهه۶۰ با پدران شهیدشان اگرچه در ۸ سال دفاع مقدس که هر روز خبر شهادت رزمندهای و پیکر غرق به خون شهیدی به شهر میآمد طبیعی جلوه میکرد. اما در واقع با هر خبر، در خانهای فرزندانی کوچک، تمرین استقامت میکردند. شاید امروز نیاز است برای مرور رشادتهایی که خانوادههای شهدا هم در آن نقش داشتند باز به این تصاویر و وداعهای تامل برانگیز رجوع شود.
تصاویر زیر مربوط به مراسم تشییع پیکر مطهر سردار شهید جعفر جنگروی قائم مقام لشگر ۱۰ سید الشهدا(ع) است که در سال ۶۴ به شهادت رسید. فرزندان کوچک شهید در این روز که جمع کثیری برای بدرقه این فرمانده سلحشور آمده بودند، در میان همه ازدحامها گرد عکسها، یادبودها و تابوت پدر میچرخیده و بازی میکردند. دختر و پسر کوچک شهید حین آخرین وداع کودکانه خود با پدر هستند که با معصومیت خود پیام مقاومت را برای دنیا مخابره میکنند.
شهید جعفر جنگروی نخستین فرمانده سپاه خرمشهر بود و همراه شهید جهانآرا و تنی چند به ساماندهی سپاه پاسداران و تأمین امنیت خرمشهر پرداخت.او از اوایل سال ۱۳۶۰ مدتی به عنوان مسئول طرح و برنامه عملیات تهران منصوب شده و منشأ خدمات ارزندهای در این واحد میشود. جنگروی به عنوان «قائم مقام قرارگاه رمضان» در شمال غرب کردستان خدمات شایستهای را ارائه میدهد و در تشکیل تیپ «بدر» نقش اساسی ایفا مینماید. قائم مقام لشگر ۱۰ سید الشهدا سر انجام در عملیات والفجر ۸ بهمن ۱۳۶۴ بعد از آزادسازی شهر استراتژیک فاو به شهادت میرسد.
شهید جنگروی
روایت شهید آوینی از رحلت حضرت روح الله
سوگ امت در فقدان امام، خبری است که شرح آن در بیان نمیگنجد
به گزارش خادم الشهداء ، "فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت" نام مستندی است از مجموعه آثار شهید سید مرتضی آوینی که به همراه گروه روایت فتح به مناسبت ارتحال حضرت امام خمینی(ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران تهیه شده است.
سوگ امت در فقدان امام، خبری است که شرح آن در بیان نمیگنجد و تصاویر، گنگتر از آنند که در محشر عظیم رحلت خمینی کبیر، حرفی بگویند که جامع آن واقعه بزرگ و حکایت کننده آن ثمله بی تسلی باشد.
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت در دو قسمت، قصه حیرانی آدمیانی است که نمیدانند در مقابل زلزله عظیم و ساعت فراق، چه بگویند. شرح حال و حسب ایامی است که عجز را در بیان، وصف میکند.
در میان انبوه عزادارن، اینک فرزندان و خانواده شهیدان، درد و دریغی دیگر دارند. آنان قدر امام را بهتر میدانند و گویی با رفتن او، تنهاتر از دیگران شدهاند. گفتار متن فراق یار با صدای تازهای است. صدایی که خبر حماسهها را به مردم باز میگفت سوگ خمینی حماسه تجلی عاطفههای آتش گرفته است.
مصاحبهها در این برنامه، الکن از بیان حادثهاند. مردم فقط با چهره حرف میزنند و با چشمها به یاری قلب آمدهاند.
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
با این بیت ازغزل حافظ شیرازی، غزل بدرقه امت، آغاز میشود و عزادارن خورشید، باران زده و ابر آلود، تا رویت دیگر باره شمس حقیقت، به انتظار نشستهاند. تصاویر درشت و دقیق از چهرهها، حالی را به مخاطب منتقل میکند که مخصوص این دو برنامه است.
عزاداران امام نوحه میخوانند. همه از جام وحدت سیرابند هم جام الست.
هستیام بودی رفتی از دستم
تو چرا رفتی من چرا هستم
ای خمینی جان ای خمینی جان
ای خمینی جان ای خمینی جان
روح الله
نظر شهید همت درباره نشستن در پشت میز مذاکره با دشمن

متنی که در ادامه میآید بخشی از سخنرانی سردار شهید محمدابراهیم همت برای یگانهای تحت امر سپاه ۱۱ قدر، چهار روز پیش از آغاز عملیات والفجر مقدماتی است که از کتاب بـه روایـت هـمّـت «درس ـ گفتـارهای مـــــعلّـم بسیـجی شهید محمّدابراهیم همّت ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲» با پژوهش و نگارش حسین بهزاد و گلعلی بابایی برداشته شده است و به مناسبت تقارن زمانی حماسه ۱۳ آبان و حماسه عاشورای حسینی منتشر میشود.
ادامه مطلب
دو اسطوره ای که حماسه شان در تاریخ ثبت شد
به گزارش خبرنگار خادم الشهداء ، یکی از مدافعان دلاور خرمشهر در نقل خاطرات خود بیان کرد: روز 8 ابان ماه سال 59 در حال دفاع از خرمشهر بودیم و رزمندگان اسلام با نیرو های دشمن سخت در حال درگیری بودند و با تمام توان نمی گذاشتند که شهر سقوط کند.
انفجار گلوله های دشمن در نزدیکیمان ، بوی دود باروت و صدای شدید انفجار ها و هم زمان صدای تانک های دشمن که به صورت ستونی هر لحظه به ما نزدیک تر میشدند ؛ همه ی رزمندگان در منطقه ی درگیری متوجه شده بودند که در محاصره کامل نیرو های عراقی قرارگرفته اند.

ادامه مطلب
علمدار "امام حسین(ع)" و دلاور "قمر بنیهاشم(ع)
در سالهای دفاع مقدس، لشگر امام حسین(ع) ویژه بسیجیان و پاسداران اصفهانی و "تیپ مستقل ۴۴ قمر بنی هاشم(ع)" مختص رزمندگان استان "چهارمحال و بختیاری" بود. مجاورت این دو استان با هم، باعث شده بود که این دو یگان ارتباط نزدیکی با هم داشته باشند و گاهی تبادل نیرو های بسیجی و حتی کادر لشگر نیز با هم انجام می دادند. برای مثال سردار "علی زاهدی" در کارنامه خود هم فرماندهی لشگر امام حسین(ع) را دارد و در مقطعی نیز فرماندهی "تیپ قمر بنی هاشم(ع)" را بر عهده داشته است (این یگان در اواسط جنگ، به لشگر ارتقا پیدا کرد). یا سردار "علی مسجدیان" در هر دوی یگان های مزبور، سابقه فرماندهی گردان دارد.
عکسی که می بینید، سه تن از فرماندهان امام حسینی و قمر بنی هاشمی را در کنار هم نشان می دهد. افراد حاضر در عکس از سمت راست عبارتند از:
سردار جانباز "کریم نصر اصفهانی" از کادر فرماندهی لشگر امام حسین(ع)
شهید "حاج حسین خرازی" فرمانده وقت لشگر امام حسین(ع)
شهید "محمدعلی شاهمرادی" قائم مقام فرماندهی لشگر قمر بنی هاشم(ع)
جالب این که، دو سردار شهیدی که در عکس می بینید، علاوه بر این که نام یگان هایشان با هم قرابت دارند، هر دو نیز در یک عملیات به نام کربلا (کربلای۵) شربت شهادت نوشیدند.
علمدار
من عاجزم از گفتن و خلق از شنیدنش!
عمار ذابحی نوشت:
در سن ۱۷-۱۸ سالگی فرمانده یک گردان تخریب است که به بزرگی و توانمندی لشکر عاشورا
با علی اکبر جوادی تا حدی رابطه ام خوب بود. آن دوران جوادی،هم فرماندهی گردان تخریب را بر عهده داشت و هم آموزش نظامی لشکر را. عملیات بدر نزدیک بود، یک روز گفتم :"
برادر جوادی!احتمال می دهی چه کسانی در این عملیات شهید شوند؟"
گفتند:"برو از آقا مهدی بپرس!
رفتم پیش آقا مهدی و گفتم:"من همچنین سوالی از برادر جوادی کردم و ایشان هم گفت که از شما بپرسم."
آقا مهدی در جوابم گفتند:"شما از برادر جوادی بپرسید،او جوابش را می داند."
برگشتم پیش جوادی و گفتم :"آقا مهدی هم محول کردند به شما!حال جواب سوالم را می دهید؟"
کمی سکوت کردند و سپس با آرامش خاص گفتند:"من عاجزم از گفتن و خلق از شنیدنش!"
با خود فکر کردم که اکبر جوادی و آقا مهدی باکری چقدر همدیگر را خوب شناخته اند.
شهید علی اکبر جوادی

شهید جوادی
علمداران ِقمر بنی هاشم(ع)
"تیپ 44 قمر بنی هاشم(ع)" در طول سال های دفاع مقدس، جایگاه تجلی دلاوری های پاسداران و بسیجیان استان "چهارمحال و بختیاری" بود. این یگان در سال های جنگ، تا سطح لشگر نیز ارتقاء پیدا کرد و پیروزی های درخشانی را در کارنامه عملیاتی خود به ثبت رساند. حضور سرداری چون "محمدعلی شاهمرادی" در جایگاه قائم مقام فرماندهی این یگان، به تنهایی یکی از افتخارات آن به شمار می رود. سردار بی بدیلی که پس از شهادتش، فرماندهی کل سپاه در وصف او گفت:" مرگ در میادین نبرد، از دست شاهمرادی می گریخت و به گوشه ای می خزید".
عکسی که می بینید، سه تن از فرماندهان لشگر 44 قمر بنی هاشم را در کنار هم نشان می دهد(احتمالا در عملیات والفجر8). از راست:
نفری که چفیه بر گردن دارد، شهید محمدعلی شاهمرادی، قائم مقام فرماندهی لشگر
نفر وسط با کلاه پشمی سبز، سردار "علی زاهدی" فرماندهی وقت لشگر
نفر اول از چپ با بادگیر سبز، شهید "کمال فاضل دهکردی" فرمانده "گردان یا زهرا(س)" از "لشگر قمر بنی هاشم(ع)"

علمدار
نماند تا دکتر شود
عکسی که می بینید و حال و هوای ماه محرم دارد، متعلق است به "محمد علیم عباسی". جوانی از اهالی "کوهدشت". گمانم اسمش "شهرام" بود اما مثل خیلی از جوان ها مثل او، در بعد از انقلاب و یا در جبهه ها نام خود را عوض کردند.
"محمد علیم" در سال 1343 به دنیا آمد و 18 سال بعد در رشته پزشکی در دانشگاه قبول شد. اسم نوشت و سر کلاس هم رفت اما جنگ که شروع شد، دیگر "دکتر" ، "دکتر" کردن های فامیل و رفقا، کاری از پیش نبرد و "دکتر شهرام" لباس رزم پوشید و همه چیزش شد سپاه و سربازی امامش "خمینی". دانشگاه هم می رفت اما پابند نمی شد. هرچه گفتند "آقای دکتر" نیا توی خط. شما برو بیمارستان صحرایی. جای شما آن جا است. اما دلِ "شهرام" طاقت نمی آورد.
بالاخره "محمد علیم(شهرام) عباسی گراوند" در عملیات "کربلای5" در حالی که مشغول وضو گرفتن بود، با اصابت ترکش، شربت شهادت نوشید.

دکتر
مجموعه ای از جملات قصار شهید آوینی
لطفا قدر این جملات آسمانی رو بدونید و از این جملات مي تونيد برای امور فرهنگی استفاده کنید.

1-پندار ما این است که ما مانده ایم وشهدا رفته اند،اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
2-مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند ولاغیر...صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است
3-اگرانسانهایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ هستند از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند،دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد.
4-دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند، وگرنه در هنگام راحت و فراغت و صلح چه بسیارند اهل دین.
5-عالم محضر شهداست، اما کو محرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلاء ظاهری خود را نبازد... زمان میگذرد و مکانها فرو میشکنند اما حقایق باقی است...
6-غایت خلقت جهان،پرورش انسانهایی است که دربرابر شدائد بر هرچه ترس و شک وتردید وتعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.
7-حلقوم ها را میتوان بریداما فریاد ها را هرگز، فریادی که از حلقوم بریده بر می آید جاودانه میماند.
8-وطن پرستو بهاراست واگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند، پرستویی که مقصد را در کوچ میبیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد.اگرمقصدپرواز است پس قفس ویران بهتر.
9-او (شیطان)ازاهل عشق نبود... تا با امری خلاف عقل خویش مواجه شد،گردن از طاعت معبودپیچید وحکم عقل گرایی خویش را گردن نهاد. و پیروان شیطان نیز هم چنین اند.
10-تخصص حقیقی در سایه تعهداسلامی بدست می آید ولا غیر
11-قرنهاست زمین انتظار مردانی اینچنین را میکشد تا بیایندوکربلای ایران را عاشقانه بسازند و زمینه ساز ظهور باشند...آن مردان آمدند و رفتند، فقط من وتو ماندیم واز جریان چیزی نفهمیدیم...
12-ماندن در صف عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق بدست میآید.
13-آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست. پس برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبورترین انسانها باشي.
14-شهدا،اصحاب آخرالزمانی سیدالشهداعلیه السلام هستند و پیام آنها عشق و اطاعت است و وفاداری.
15-کجا از مرگ هراس دارد آنکه به جاودانگی روح در جوار رحمت حق آگاه است؟
16-گمنامی برای شهوت پرستها دردآور است، اگرنه همه اجرها در گمنامی است؛ تاآنجا که فرمودهاند:آنگونه در راه خدا انفاق کن که آن دست دیگرت هم با خبر نشود.
17-زمان بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند وتمامی آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است.
18-یاران شتاب کنید...گویند قافله ای در راه است که گنه کاران را در آن راهی نیست، آری گنه کاران را راهی نیست ،اما پشیمانان را میپذیرند.
19-بسیجی عاشق کربلاست وکربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها، نه؛ کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین علیه السلام راهی به سوی حقیقت نیست. کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر....
20-با بهاران روزی نو میرسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو. اکنون که جهان وجهانیان مردهاند، آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سررسد؟ ویحی الارض بعدموتها...
21-... اما با این همه، غربت سیدالشهدا عجب جانسوز است!دیگر جایی برای این ای کاشها و اگرها نیست... کاروان کربلا در راه است و اگر تو را هوس کرببلاست ،بسم الله
22-جاذبه خاک به ماندن میخواند وآن عهدباطنی به رفتن،عقل به ماندن میخواند و عشق به رفتن...واین هر دو را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی وحیرت میان عقل و عشق معنا شود.
23-هیچ شنیدهای که مرغی اسیر، قفس را هم بر دارد وباخود ببرد؟
24-هم الان اگر ملکوت الموت سررسد و تو را به عالم باقی فراخواند، هرچند با شهادت، آماده ای؟
25-یاران ؛پای در راه نهیم که این راه رفتنی است ونه گفتنی...
26- راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...
27- زندگی زیباست اما شهادت از آن زیبا تر است ، سلامت تن زیباست اما پرنده عشق تن را قفسی میبیند که در باغ نهاده باشند ...
28- بعضی ها ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا ؛ آنها نمی دانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم ، نه یک بار نه دو بار ... به تعداد شهدایمان
29- زندگی به خون وابسته است و پیکر تاریخ بی خون خدا مرده ای بیش نیست و سر مبارک امام شهید بر فراز نی رمزی است میان خدا و عشاق ؛ یعنی که این است بهای دیندار
30- ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد ،آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟
شهید آوینی
شهید بهشتی

در جامعه ای که عبور از چراغ قرمز منع می شود چگونه با عبور از خط عفاف برخورد نمی شود؟
شهید بهشتی
جامعه اسلامی، جامعه آدمهای فضول است نه بره ها.
شهید بهشتی
تلخی برخورد صادقانه را بر شیرینی برخورد منافقانه ترجیح می دهم.
شهید مظلوم، سید محمد حسینی بهشتی
بهشتی
کمبود وقت...

در بعضی عملیات ها به دلیل کمبود وقت , یک نفر به حالت دراز کش روی سیم های
خاردارقرار می گرفت تا سایر رزمنده ها از روی جسم او بگذرند. گردان تا بخواهد ازروی او رد شود، فرد بر اثر جراحات فراوان شهید می شد ...
وصيتنامه شهدا سند ايمان آنهاست ..
خداوند روح تمامی شهدا را قرین رحمت کند...
وقت ...
راه رفتن ما وآن ها...
گذرگاه خون کدام شهید است...

کوچه هایمان را به نامشان کردیم ، که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم
بدانیم
گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم
کوچه






