ازکرخه تاراین
درباره وبلاگ

خط خطی هایی از کرخه تا راین
آمار سایت
كل بازديدها : 125340 نفر
كل مطالب : 621 عدد
کل نظرات : 0 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 23 مرداد 1397  تاریخ ایجاد بلاگ :یک شنبه 14 خرداد 1396 

موشک باران دبستان #هشت_سال
۲۰ دی‌ سال ۱۳۶۵
۶۸دانش‌آموز #ﺑﺮوﺟﺮدی، بر اثر #موشک‌باران هواپیماهای رژﯾﻢ بعثی در دبستان ﺑﻪ شهادت رسيدند



[ سه شنبه 28 فروردین 1397  ] [ 10:52 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#هشت_سال
یکی از کارمندان شهرداری اورمیه میگفت:
تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار میگشتم.
از پله های شهرداری میرفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟
تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.


یه کاغذ از جیبش درآورد و یه امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.
رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی میخوای؟
گفتم: کار.
گفت: فردا بیا سرکار!
باورم نمیشد!
فردا رفتم مشغول شدم.
بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد شهردار بود.
چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشسته شده بود من جای اون مشغول شدم.

شش ماه بعد جناب شهردار استعفاء کرد و رفت جبهه.
بعد از اینکه در جبهه شهید شد یکی از همکاران گفت: توی اون مدتی که کارآموز بودی و منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم، حقوقت از حقوق جناب شهردار کسر و پرداخت میشد. یعنی از حقوق شهید باکری
این درخواست خودشان بود
روحش شاد و یادش گرامی باد 🙏❤️



[ پنج شنبه 23 آذر 1396  ] [ 12:06 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#هشت_سال
هر وقت میخواهيم با سيد برويم توي شهر قدمي بزنيم
 يکي دو نفر جلوتر مي روند تا اگر بوي کباب شنيدند خبرش کنند.

حساسيت دارد به بوي کباب ،خيلي حالش بد مي شود!

يک بار خيلي اصرار کرديم که بگوید چرا؟
گفت:
«اگر در ميدان مين بودي
و به خاطر اشتباه تو
 مين فسفري عمل مي کرد
و بهترین دوستت برای اينکه معبر و عمليات لو نرود
 آن را مي گرفت زير شکمش و ذره ذره آب مي شد
و در ان شرایط وحشتناک حتي داد و فریاد هم نمي زد
و از اين ماجرا فقط بوی بدن کباب شده توی فضا می ماند

تو به اين بو حساس نمي شدی؟!

یادشان در خاطره ها و روحشان شاد
 دلیر مردانی که شجاع و جان برکف برای این خاک  جنگیدند.



[ چهارشنبه 10 آبان 1396  ] [ 3:44 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#هشت_سال 
مامور سرشماری: سلام. خوبی حاج خانم؟ تو خونه چند نفرید؟ شناسنامه هاشونو بیار برا سرشماری..
پیرزن لای در را بیشتر باز می کند. سر و گردنش را بیرون میدهد و به سر و ته کوچه نگاهی می اندازد.بعد با چشم پر از اشک میگه :
این خونه رو بزار برا فردا سرشماری کن پسرم. میشه؟!
مامور: مادر آخه چه فرقی داره.فردا هم مثل امروز.فردا کم و زیاد میشید؟
مادر: آره، شایدم شدیم.پسرم 31 ساله رفته برنگشته.شاید تا فردا بیاد بشیم 2 نفر...
کلید خونشو داد به مغازه ی سرکوچه.
مغازه دار میگفت :بیست و نه ساله هر وقت میره از خونه بیرون کلیدشو میده به من میگه شاید پسرم وقتی بر میگرده من نباشم کلید رو بده بره استراحت کنه،آخه تازه از راه رسیده خسته اس.....
بیست و نه ساله بچش توی کانال کمیل رفته و برنگشته...
درود برآنهایی ک قامت راست کردند تا قامت ما خم نشود و به نفس افتادند تا ما از نفس نیوفتیم.





[ جمعه 19 خرداد 1396  ] [ 11:31 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آخرين مطالب
پیوندها