ازکرخه تاراین
درباره وبلاگ

خط خطی هایی از کرخه تا راین
آمار سایت
كل بازديدها : 125321 نفر
كل مطالب : 621 عدد
کل نظرات : 0 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 23 مرداد 1397  تاریخ ایجاد بلاگ :یک شنبه 14 خرداد 1396 

#داستان_کوتاه
پادشاهی در خواب دید تمام دندانهایش افتادند!
دنبال تعبیر کنندگان خواب فرستاد...
اولی گفت: تعبیرش این است که مرگ تمام خویشاوندانت را به چشم خواهی دید
پادشاه ناراحت شد و دستور داد او را بکشند...
دومی گفت: تعبیرش این است که عمر پادشاه از تمام خویشاوندانش طولانی تر خواهد بود...
پادشاه خوشحال شد و به او جایزه داد!

هر دو یک مطلب یکسان را بیان کردند اما با دو جمله بندی متفاوت...
نوع بیان یک مطلب، میتواند نظر طرف مقابل را تغییر دهد.



[ یک شنبه 10 تیر 1397  ] [ 3:36 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند.
کمی بعد، زن از سرویس‌دهی ضعیف داروخانه‌ی شهر به همسایه‌ی خود  اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایه‌اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند.

وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشاده‌رویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار ست از شهر آنان خوشش آمده باشد و سريع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد.

زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت.
زن گفت: « فکر می‌کنم تو به او بابت سرویس‌دهی ضعیفش تذکر داده‌ای»

همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمی‌شوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب می‌تواند تنها داروخانه‌ی این شهر را اداره کند.
 به او گفتم که داروخانه‌ی او بهترین داروخانه‌ای هست که تو تا به حال دیده‌ای.»

زن همسایه می‌دانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند.

در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید
 تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد.

این رفتار به آنها نشان می‌دهد که احساساتشان مهم، علایق‌شان محترم و نظراتشان با ارزش است.

 کتاب :چگونه فردی با نفوذ باشیم؟
اثر جان . سی . مکسول
#داستان_کوتاه



[ سه شنبه 28 فروردین 1397  ] [ 10:46 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه 
هوی گوسفند
هی گوساله
 بزغاله

اینها افتخاراتی بود که دیشب از سوی یک راننده ی جوان که ماشین خیلی محترمی داشت، نثارم شد. 

به او گفتم بزن کنار، کارت دارم.
با حالت تهاجمی پیچید جلوی من. 
مثل جومونگ در را باز کرد و هیکل گنده اش را به بیرون پرتاب کرد.

آدرنالینم زده بود بالا. دستانم کمی می لرزدید. 
فقط شانس آوردم که داشتم آدامس می جویدم.
 وقتی آدامس می جوم هم اعتماد به نفسم بیشتر است و هم اضطراب کمتری دارم.
 
با پرخاشگری زد روی سینه ام و گفت: هاااا چیه؟؟

گفتم: ببین داداش. من یه چک از تو بخورم یه ماه دیگه جاش تومور مغزی درمیاد. اصلا تو بروسلی، تو آرنولد، تو مرحوم داداشی. 
 منم وروجک توی استاد ادر. دعوایی ندارم. فقط خواستم یک جمله بگم و برم.

کمی آرام شد و با لاتی گفت: بفرما

گفتم: ببین اخوی؛ من بچه که بودم روستا زیاد میرفتم. 
گاهی هم چوپانی میکردم. باور کن هیچکدام از گوسفندها و گوساله ها رانندگی نمیکردند، و هیچ بزغاله ای هم مثل من سه چهار تا مدرک فوق لیسانس و دکترا نداشت.
 ازینا مهمتر، باور کن هیچ گوسفندی هم به اون یکی نمیگفت که هوی گوسفند، چرا مثلا راهت را کج کرده ای. 


سرش را پایین انداخت.
 گفت: آقا ببخش. این دهن لعنتی به لجن عادت کرده.
 از بچگی توی دهنم فحش بوده. بابا و ننه ام هم همین بودن. عادت شده برام.

گفتم: آقا لامشکل.
 ولی خدایی به کسی فحش نده. حتی به حیوانات هم فحش نده. 
عادت که بشود ترک کردنش سخت است.

وقتی رفت با خودم فکر کردم، حالا فحش دادن، بده درست.
ولی تو چرا باید یه کاری کنی که کسی فحش نثارت کنه؟

 #دکتر_محسن_زندی



[ دوشنبه 27 فروردین 1397  ] [ 9:47 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

رييس يك كارخانه بزرگ معاون خود را احضار و به او مي گويد: «روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالي ديده خواهد شد. نظر به اينكه چنين پديده اي هر 78 سال يكبار تكرار مي شود، به همه كارگران ابلاغ كنيد كه قبل از ساعت 7، با به سر داشتن كلاه ايمني، در حياط كارخانه حضور يابند تا توضيحات لازم داده شود. در صورت بارندگي مشاهده هالي با چشم عريان (غير مسلح) ممكن نيست و به همين خاطر كارگران را به سالن نهارخوري هدايت كنيد تا از طريق نمايش فيلم با اين پديده شگفت آشنا شوند.»

معاون خطاب به مدير توليد مي گويد: «بنا بدستور جناب آقاي رييس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالاي كارخانه طلوع خواهد كرد. در صورت ريزش باران، كليه كارگران را با كلاه ايمني به سالن نهار خوري ببريد تا فيلم مستندي را درباره اين نمايش عجيب كه هر 78 سال يكبار در برابر چشمان عريان اتفاق مي افتد، تماشا كنند.»

مدير توليد خطاب به سرپرست: «بنا به درخواست آقاي معاون، قرار است يك آدم 78 ساله هالو با كلاه ايمني و بدن عريان در نهارخوري كارخانه فيلم مستندي درباره امنيت در روزهاي باراني نمايش دهد.»

سرپرست خطاب به سركارگر: «همه كارگران بايستي روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عريان در حياط كارخانه جمع شوند و با كلاه ايمني به آهنگ بارون بارونه با صداي يك خواننده پاپ به نام هالو گوش كنن.»

سركارگر خطاب به كارگران: «آقاي رييس روز دوشنبه 78 سالش مي شود و قرار است در حياط كارخانه و سالن نهار خوري بزن و بكوب راه بيفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا كنه. هر كس مايل بود ميتونه برهنه بياد ولي كلاه ايمني لازمه.»

پ.ن: حرف مهمی دارید؟ پیغام پسغام ندهید. مستقیم بروید حرفتان را بزنید
#داستان_کوتاه



[ دوشنبه 27 فروردین 1397  ] [ 9:45 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

به دوستی گفتم غمگینم و هرکاری می کنم چپه است و اشتباهی .
دوستم گفت یه روز خیلی دور ما توی خونه مون ناودوون داشتیم ، از همون لوله های بزرگ سفالی که آب رو از سرپشت بوم به حیاط می برن ،کبوترای خنگ سر این ناودوونه لونه درست می کردن و با اولین بارون پاییز ،لونه شون شسته می شد و خودشون می افتن توی ناودون ،فکر کن چقدر می ترسیدن از اون همه سیاهی بی تمام .

پر می زدن وتلاش می کردن و جیغ می کشیدن اما بارون روی سرشون می ریخت و زیرپاشون یه چاه سیاه بود .

دوستم می گفت ما خیلی دلمون واسشون می سوخت می دویدیم توی حیاط اما کاری نمی شد کرد ،مادربزرگمون می گفت صبرکنین ،خسته می شن و راست می گفت خسته می شدن از پر زدن و خودشون رو توی تاریکی رها می کردن و با آب بارون شسته می شدن و عین سنگریزه از توی ناودون بیرون می افتادن .

بعد می دیدیشون که با بال های باز رو به آسمون خوابیدن و دارن بارون رو تماشا می کنن .

دوستم می گفت دست بردار از پر زدن ، همه چی رو رها کن ،شاید تاریکی ببلعدت و دوباره به روشنی برگردی و گمونم من قبول کردم .
#داستان_کوتاه



[ چهارشنبه 27 دی 1396  ] [ 4:31 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
سال‌ها پيش در دهكده‌ ی كوچك دور افتاده‌ای،
خانه‌ای به‌نام هزار آينه مشهور بود.

يك سگ شاد كوچولويي متوجه اين خانه شد
و تصميم گرفت به تماشاي آن‌جا برود.
 وقتي به آن‌جا رسيد، پله‌ها را شادي‌كنان تا دم در بالا پريد.
از دم در با گوش‌هاي رو به بالا و دمش
 كه با سرعت تكان مي‌خورد نگاهي انداخت.

 با تعجب بسيار ديد كه به هزار سگ شاد كوچولويي خيره مانده
كه دمشان به سرعت دم خودش تكان مي‌خورند.

 سگ لبخندي زد و جوابش هزاران لبخند گرم و دوستانه بود.
وقتي خانه را ترك مي‌كرد، با خودش فكر كرد:
«اين خانه جاي جالبي است. گاهي به اين‌جا خواهم آمد».

 در همين دهكده، سگ ديگري كه مانند سگ اول شاد نبود،
تصميم گرفت به اين خانه سري بزند.
آرام پله‌ها را بالا رفت و سرسنگين از دم در نگاه كرد.

 وقتي ديد هزار سگ با سردي به او خيره شده‌اند،
غرغري به آنها كرد و برايش غيرمترقبه بود
كه هزار سگ در جواب به او غرغر مي‌كنند.
وقتي آن‌جا را ترك مي‌كرد با خود فكر كرد:
«چه جاي وحشتناكي، ديگر به اين خانه برنخواهم گشت».

به یاد داشته باش این تو هستی که معنای هر رويدادی را تعيين مي‌كني



[ چهارشنبه 27 دی 1396  ] [ 4:23 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
ﻧﺎﻇﻢ ﺗﻮ ﻣﯿﮑﺮﻭﻓﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﮐﯽ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﯾﻢ :
ﻭﺍﺷﯿنﮕﺘﻮﻥ
ﮔﻔﺖ ﯾﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﮕﯿﻦ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻭﺍﺷﯿﻨﮕﺘﻮﻥ ﺑﺸﻨﻮﻥ. ﻣﺎﻫﻢ ﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺣﻠﻘﻤﻮﻥ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪ.
ﻧﺎﻇﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﯽ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ ﺣﺮﻡ ﺍﻗﺎ ﺍﻣﺎ ﺣﺴﯿﻦ ﮐﺠﺎﺱ؟ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ : ﮐﺮﺑﻼ ﮔﻔﺖ :
ﺣﺎﻻ ﯾﻪ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﻗﺎ ﺗﻮ ﮐﺮﺑﻼ ﺑﺸﻨﻮﻥ
ﻣﺎﻫﻢ ﯾﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ خفه شیم.
ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ، ﺧﯿﻠﯽ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﯿﻢ ﻟﺲ ﺍﻧﺠﻠﺲ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺳﯿﻨﻤﺎﺳﺖ ، ﻧﯿﻮﺍﻭﺭﻟﺌﺎﻥ ﻣﻬﺪ ﻣﻮﺳﯿﻘﯿﻪ ، ﻧﻴﻮﻳﻮﺭﻙ ﻣﻬﺪ ﺩﺭﺱ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ .
ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﻔﺖ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻋﺮﺑﺪﻣﻮﻥ
ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﻮﻥ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻋﺬﺭ ﺑﺨﻮﺍﯾﻢ...
 ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻭ ﻧﺎﮐﺴﯽ ﻧﮕﯿﻢ ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺗﻮ،
ﻭﻟﯽ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺗﻮ ﻭﺍﺷﻨﮕﺘﻦ ﻭ ﮐﺮﺑﻼ آیا ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﻣﻮﻧﻮ؟!

آیا ﻭﺍﺷﻨﮕﺘﻨﯿﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ ﭼﯿﺰﯼ
ﺗﻮ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ١١ﺳﺎﻟﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ؟
ﭼﺮﺍ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﮐﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﯿﻢ:
ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺑﯿﺴﻮﺍﺩﯼ! ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ! ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﮔﺸﻨﮕﯽ! ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯾﻮ
ﺩﺷﻤﻨﯽ !
ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩ : ﻣﺮﮒ..

ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺩﺭﮎ ﻧﮑﺮﺩﻡ ،ﭼﺮﺍ ﮐﺎﻓﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ ،ﺩﭼﺎﺭ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﻟﻬﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ
ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﺩﭼﺎﺭ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﺍﻟﻬﯽ !.. ﻣﺮﺽ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺴﺖ ! ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻔﺎﻭﺕ
ﺩﺭ ﻧﮕﺮﺵ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ

تو کانادا نزدیک عید که میشه همه قیمت ها میاد پایین تا همه بتونن خرید کنن.
غذای شب عیدشون هم بوقلمونه. قیمتش از 20 دلار میاد به 5 دلار تا همه شاد باشن و کسی احساس فقر نکنه.
تو مملکت ما هنوز 4 ماه مونده به عید, قیمت برخی پـ دوبرابر شده. وای به حال شب عید.
کاش ما هم کافر و بی دین بودیم اما انسانیت داشتیم..
مــــرد باشــــے
یا زن
مــــرگ تمامت میکند
انســــان باش
تا جاودانه زندگی کنی ...


برای انسانیتِ مرده در ایران لطفأ یک لحظه سکوت.



[ دوشنبه 18 دی 1396  ] [ 4:34 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
در کالیفرنیا که یکی از سرسبزترین و زیباترین ایالت های امریکاست، دانشمندان از 5 سال پیش خطر خشکسالی را پیش بینی کرده اند.

همه نهادها احساس خطر کردند، کارواش ها و استخر ها دستور داده شده اند که از دستگاه های تصفیه آب استفاده کنند
تا از همان آب مصرفی دوباره استفاده کنند.

شهرداری استاندارد شیرهای دستشویی ها و حمام ها را عوض کرد و همه ساختمان ها موظف شدند از شیرآلاتی استفاده کنند
که حجم کمتری از آب را از خود بیرون می کنند.
آب آپارتمان ها محاسبه هزینه اش بر اساس تعداد نفر شد، خانه هایی که اتومبیل یا چمن زیاد آب می دهند جریمه های سنگین می شدند.

همه دانشگاه ها و ادارات دولتی موظف شدند تا سه سال اینده از چشم های الکترونیک برای شیر دستشویی های خود استفاده کنند
 و حتی استانداردهای حجم سیفون توالت ها هم تغییر کرد.

 شرکت های تحقیقاتی روی شیوه جدید آبیاری کشاورزی کار کردند و میزان آب مصرفی کشاورزی 41 درصد کمتر شد.
 خلاصه همه چیز در جهت صرفه جویی آب.
امروز گفته می شود خطر کم آبی در کالیفرنیا نسبت به دیگر ایالت ها 7 سال عقب تر می افتد.

اما اصل ماجرا، شاهکار کالیفرنیایی ها روی پدیده ای بود به اسم Embodied water ، یا آبی که به چشم نمی آید.

 داستان چه هست؟

شما حجم زیادی برگه در پرینترتان دارید
یا چرک نویس های روزانه.
 آیا می دانید برای تولید هر برگه A4 تا رسیدن به شما،1 لیتر آب مصرف می شود؟
آیا می دانید برای تولید هر کفش چرم زنانه یا مردانه تان 811 لیتر آب مصرف شده؟
آیا می دانید برای تولید یک عدد نان سنگگ که هر روز خانواده می خورند 201 لیتر آب صرف شده؟
و آیا می دانید هر شلوار لی که هر یک از ما می پوشیم برای تولیدش 1000 هزار لیتر آب صرف شده است؟

این ها آب پنهان در زندگی ما هستند.
مصرف آب پنهان ما انسان ها، 91 درصد مصرف آبی است که هر روز مصرف می کنیم.
و بخش زیادی از آن مربوط به محصولات خوراکی و پوشش و لوازم زندگی می شوند.

وقتی یک کشور می گوید با خطر خشکسالی روبروست، معنی اش این است که تاثیرش پشت همه این خوراکی ها و لباس ها و حتی مانیتور و کتاب و یک لیوان شیر روی میز شماست اگر تمام شود، این محصولات هم کم کم دیگر تولید نمی شوند.
 این یک بحران است. به آن توجه کنید.

دفعه بعد که یک کیلو سیب زمینی خریدید، حواس تان باشد در مصرف اش دقت کنید، برای تولید آن یک کیلو 111  لیتر آب از آب ایران کم شده است و آن 111 لیتر به سختی جایگزین می شود!



[ دوشنبه 18 دی 1396  ] [ 4:21 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
از تيمورلنگ سوال کردند كه:
چگونه امنيتی در كشور پهناور خود ايجاد نمودی كه وقتی زنی با طبقی از جواهرات طول كشور را طی می‌كند؛ كسی به او تعرضی نکرده و جسارتی نمی‌كند؟
در جواب، جمله ی كوتاه ولی با تاملی می‌گويد:
در هر شهری که دزدی ديدم، گردن داروغه را زدم!

روزی بهلول را گفتند:
شخصي که دزدی کرده بود را گرفته اند، به نظرت بايد چکارش کنند؟
بهلول گفت: بايد دست حاکم آن شهر را قطع کرد.
همه با تعجب پرسیدند: چرا؟ مگر حاکم دزدی کرده که دستش را قطع کنند؟
بهلول در جواب گفت: گناهکار اصلی حاکم شهر است که مردمش بايد براي امرار معاش دزدی کنند!



[ دوشنبه 18 دی 1396  ] [ 4:21 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
در زمان گذشته مردم برای اینکه نشان دهند نامه یا دست خطی که نوشته اند متعلق به انهاست، انتهای آن را مهر می کردند.

در روی این مهر ها اسم شخص صاحب نامه نوشته شده بود که مثلا اگر شخص حاکم بود در بالای آن لفظ "الملک الله "و شعری که حاکی نام شاه بود بر روی مهر کنده می شد.
مردم عادی و طبقات فرودست فقط نام خود بر روی مهر ذکر می کردند.

در برخی دهاتها مردم آنقدر فقیر بودند که مهر را نه از  آهن یا چوب بلکه از صابون و یا کشک درست می کردند
 و وقتی در انتهای نامه ای چنین مهری بود، معلوم می شد که شخص صاحب نامه فرد معتبری نیست و می گفتند
 :"مهرش کشکی است. "

از همانجا اصطلاح "کشکی حرف می زند "
در میان مردم رایج شد، که منظور آن است حرف های گوینده، آن بی پایه و اساس است و اعتبار چندانی ندارد.



[ دوشنبه 18 دی 1396  ] [ 4:20 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ ‌

اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ می بینمت

 مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست

 نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم .

افسرده و پریشون برگشت به شهر.

در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟!
و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ، لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره

 دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!

و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه : تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی همون بهتره بری گردو بازی کنی !

وقایع و یا سخنان دیگران  به تفسیر ی است که ما  از  آنها می کنیم
و گاهی حقیقت ،غیراز تفسیرماست



[ سه شنبه 5 دی 1396  ] [ 4:43 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
نیمه شبی چند دوست به قایق‌سواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: «چقدر رفته‌ایم؟ تمام شب را پارو زده‌ایم!» اما دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند!

⭐️در اقیانوﺱِ بی‌ پایان هستی، انسانی که قایقش را از این ساحل باز نکرده باشد هر چقدر هم که رنج ببرد، به هیچ کجا نخواهد رسید. شما قایقتان را به کدام ساحل بسته‌اید؟ ساحل افکار منفی، ناامیدی، ترس، زیاده‌خواهی، غرور کاذب، خودبزرگ‌بینی، گذشته یا ...



[ پنج شنبه 23 آذر 1396  ] [ 11:52 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
حکایت

 شبی‌ آغا محمد خان قاجار نتوانست از زوزهٔ شغالان بخوابد.

 صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها مجازاتی حسابی برای شغالان طلب کرد. هر یک مجازاتی سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند.

 اما ا‌و هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو میکرد. دستور داد تمامی‌ شغالانی را که در آن حوالی یافت میشد، را بیابند و زنده به حضورش آورند.

 وقتی‌ شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله‌ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد. طعمه‌ها از صدای زنگوله شغالان می‌گریختند و هیچ یک نتوانستند طعمه‌ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی‌ از گرسنگی مردند.

نشریه: کانون  دوره اول، شهریور ۱۳۵۴ - شماره ۱۸۸



[ پنج شنبه 23 آذر 1396  ] [ 11:51 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
یه زن وشوهر که بیست ساله با هم ازدواج کردن تصمیم گرفتن که تابستون رو کنار دریا بگذرنونن و به همون هتلی برن که بیست سال پیش ماه عسلشونو اونجا گذروندن ولی خانومه مشغله کاری داشت و بهمین دلیل توافق کردن که شوهره زودتر تنهایی بره و زنه دو روز بعد بهش ملحق بشه...

مرده وقتی وارد اتاق هتل شد دید یه کامپیوتر اونجاست که به اینترنت هم وصله. پس تصمیم گرفت که یه ایمیل به خانومش بفرسته و اونو از احوالش مطمئن کنه.بعد از نوشتن متن ، تو نوشتن حروف آدرس ایمیل زنش نا غافل یه اشتباه جزیی کرد و همین اشتباه باعث شد که نامه ش به آدرس شخص دیگه ای بره که از بد حادثه بیوه ای بود که تازه از دفن شوهرش برگشته بود....
خلاصه بیوه هه کامپیوترو که روشن میکنه و میره سراغ ایمیلش تا پیامهای تسلیت رو چک کنه بحالت غش روی زمین میوفته. همزمان پسرش از راه میرسه وسعی میکنه مادرشو به هوش بیاره یه هو چشمش به کامپیوتر میوفته و پیامو میبینه که اینطوری نوشته:
همسر عزیزم....بسلامت رسیدم. و شاید از اینکه از طریق اینترنت باهات ارتباط برقرار کردم شگفت زده بشی چرا که اینجا هم به اینترنت وصل شده و هر کسی میتونه اوضاع و اخبار خودشو روزانه به اطلاع بستگان و دوستاش برسونه.
من الآن یه ساعتی میشه که رسیدم و مطمئن شدم که همه چی رو آماده کردن و دو روز دیگه منتظر رسیدنت به اینجا هستم.....
خیلی مشتاق دیدارتم و امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من سریع رخ بده.
راستی!نیازی به آوردن لباسهای ضخیم نیست چون اینجا جهنمه و هوا خیلی گرمه😐😂



[ پنج شنبه 23 آذر 1396  ] [ 11:38 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
شیخی پای منبر در مورد حلال و حرام صحبت میکرد و می گفت :
روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!!۸
تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!!
بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم کشت!!
شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در۸ غذایش ریخته بود، مُرد!!
الاغ که تنها مانده بود ، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و بهمراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت...
این یعنی مال حلال به صاحبش برمیگردد!!

مردم پای منبر صلواتی بلند فرستادند که، شخصى بلند شد و گفت:
ای شیخ!
تمام دزدا که مردند، پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟؟ خره؟!

بعد از آنروز دیگر کسی شیخ راندید..



[ پنج شنبه 23 آذر 1396  ] [ 11:31 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#تاریخ
#رفاقتانه
چرا #اصفهانی خسیس شد


اصفهانی ها سالیان سال برای مسافران در کاروانسراهای اطراف شهرشون به دستور حاکم شهر آذوقه می گذاشتند و همیشه مسافرانی که از این شهر میگذشتند بصورت رایگان از این امکانات استفاده میکردند و
 این به شکل یک عادت و رسم ثابت در آمده بود تا اینکه اصفهان دچار خشکسالی و قحطی شد و دیگر نتوانست آذوقه رایگان به کاروانسراها بفرستد و حاکم شهر هم دستور لغو این قانون را داد و همین شد که بعد از این مسافران بد عادت و ناسپاس دم از خساست اصفهانیها زدند و این لطف آنان را بعنوان یک وظیفه و حق قانونی برای خود می دانستند و مردم مهمان نواز این شهر را انسانهای خسیس معرفی کردند.

" نیکی چو از حد بگذرد
  نادان خیال بد کند



[ دوشنبه 13 آذر 1396  ] [ 1:19 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به  ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ .
 ﭘﺲ ﺍﺯ ‌ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ در آن تاریکی ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ اﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻣﺮﺩ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ.

 ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﻩ، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:

ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺶ مراد ﯾﮏ ﺷﯿﺮ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ.
 ﻣﺶ مراد با ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ.
 ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ.
 ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻣﺶ ﺗﯿﻤﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ اﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ
 ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ.

در زندگي مشكل وجود ندارد همه چيز مسئله است و قابل حل



[ دوشنبه 13 آذر 1396  ] [ 1:16 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
در یک روستا، خانواده ای چادر نشین در بیابان زندگی می کردند.
 آنها علاوه بر تعدادی گوسفند، یک خروس و یک الاغ و یک سگ داشتند.
 خروس آنها را برای نماز بیدار می کرد؛ الاغ، وسایل زندگی آنها را حمل می کرد؛ و سگ نیز نگهبان آنها بود.

روباهی، خروس آنها را خورد و آنها محزون شدند
 اما مرد فهمیده ای از خانواده آنها گفت: خیر است انشالله!

پس از چند روز، سگ آنها مرد، باز آنها ناراحت شدند
و آن مرد گفت: خیر است انشالله!

طولی نکشید که گرگی الاغ آنها را درید، باز همان تکرار شد.

در همان روزها، آنان  روزی صبح از خواب بیدار شدند، دیدند همه ی چادر نشین های اطراف، مورد غارت دشمن واقع شده و اموالشان به غارت رفته و خودشان اسیر شده اند و در آن بیابان، تنها آنها سالم مانده اند.

مرد نیکوکار گفت: راز آن که ما مانده ایم و آنها رفته اند، این است که چادرنشینان دیگر دارای سگ و خروس و الاغ بودند و به خاطر سر و صدای آنها در سیاهی شب شناخته شده اند و به اسارت در آمده اند، ولی ما چون صدای سگ و خروس و الاغ نداشتیم شناخته نشدیم
 پس خیر ما در هلاک شدن سگ و خروس و الاغ بود.



[ دوشنبه 13 آذر 1396  ] [ 1:09 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
سربازان وارد روستائی شدند و به همه زنان تجاوز کردند به استثناء یک زن که با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد.
پس از برگشت سربازان به پادگانها واقامتگاه ها ، همه زنان نیز از خانه هایشان بیرون آمدند و لباسهای پاره پاره خود را با گریه ای دلسوزانه جمع می کردند به جزء آن زن.
از خانه اش با عزت و افتخار در حالی خارج شد که با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه می کرد و گفت:
تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی کند بدون آنکه بمیرم یا او را بکشم؟!

زنهای روستا به یکدیگر نگاه کردند و تصمیم گرفتند او را بکشند تا مبادا با شرافتش بر آنها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید.

 بنابراین با حمله ای دست جمعی ، او را کشتند.
(شرافت را کشتند تا خفت و ننگ زنده بماند)

هر انسان شریفی را
می کُشند
دروغ می بندند
تا
 فسادشان آشکار نشود



[ دوشنبه 13 آذر 1396  ] [ 1:06 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
 
می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته.
تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده.

بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده.
 در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده.

تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله!...

از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد.

بنابراین «گرسنه» می‌ماند. صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش»‌اش را به هم می‌زند.

 دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. دنبال خودش می‌کند، خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند.

بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست.

 برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله
#ناشناس



[ سه شنبه 9 آبان 1396  ] [ 12:35 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

آخرين مطالب
پیوندها