ازکرخه تاراین
درباره وبلاگ

خط خطی هایی از کرخه تا راین
آمار سایت
كل بازديدها : 125378 نفر
كل مطالب : 621 عدد
کل نظرات : 0 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 23 مرداد 1397  تاریخ ایجاد بلاگ :یک شنبه 14 خرداد 1396 

#داستان_کوتاه
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘایشان ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ .
ﻣﻼ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞﺳﮑﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ .
ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎو ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻬﺮ ﺯﺣﻤﺘﯽ  ﻧﻔﺮﯼ ﭘﻨﺞ ﺳﮑﻪ ﻓﺮﺍﻫﻢﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻭﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ .

ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﻣﻼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺳﮑﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﺻﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻣﻨﺒﺮ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺧﺮﻭﺝ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺟﻠﻮ ﻭ ﭘﻮﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ .

ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﻼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼﮔﻨﮓ ﻭ ﮔﯿﺞﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﻣﻼ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ مراميست  ! ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟


ﻣﻼﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪي ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : من به اين سكه ها نيازي ندارم چون كارشان را كردند !!
و ﺩﻭ ﻧﮑﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪﺍﺳﺖ .

_اﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﯾﺪ.چون برايش بهايي پرداخت كرده بوديد

_ﺩﻭﻡ اينكه من  ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺻﺤﺒﺖ  كردم
چون در جيبم پول بود

در دنیای امروز
فقر آتشی است که خوبیها را می سوزاند.
و ثروت پرده ایست که بدیها را می پوشاند.



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 4:08 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه

دیوانه تر از خودش ندیده

در ولایتی دیوانه ای بود که با حرکات خویش موجب آزار و اذیت مردم می شد، به خصوص، زمانی که دیوانه به حمام می رفت، رفتارهای غیر معقول خود را، بیش از پیش از خود نشان می داد و مردم از ترس او، مادامی که او در صحن حمام بود، وارد حمام نمی شدند.

روزی بر طبق عادت، دیوانه حمام را قرق کرده بود، مرد تازه واردی که چیزی در مورد دیوانه نمی دانست، خواست وارد حمام شود، استاد حمامی رو به تازه وارد می کند و می گوید :
"برادر اکنون به حمام نرو، دیوانه ای در صحن حمام است." تازه وارد به حرف حمامی گوش نمی کند و وارد حمام می شود و در همان بدو ورود لنگی را با آب حمام خیس می کند و آنرا به در و دیوار حمام و پشت دیوانه می زند و آنچنان رفتارهای دیوانه واری از خود نشان می دهد که، باعث وحشت دیوانه اصلی می شود
 و دیوانه از حمام فرار می کند و در حین فرار به استاد حمامی می گوید :"مبادا به حمام بروی، دیوانه ی داخل حمام هست! "

استاد حمامی که شگفت زده شده است، رو به تازه وارد می کند و می گوید: چه کار کردی؟
تازه وارد مي گوید :"دیوانه ی شما، تا به حال دیوانه تر از خودش ندیده بود! "این کنایه برای کسانی به کار می رود که می خواهند هر چه خودشان می گویند همان باشد، وبا رفتارهای غیر منطقی خود باعث رنجش دیگران می شوند
 اما وقتی کسی رفتار زشت خودشان را به رویشان می آورد و متوجه ماهیت کار خویش می شوند، این مثل به کار می رود که :"دیوانه ترا از خودش ندیده بود! "



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 4:02 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
💎کشیش کلیسا بعد از مدتی دید کسانی‌ که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون، معمولا خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنن... برای همین اعلام میکنه: از این به بعد هر کی‌ می‌خواد بیاد به خیانت به همسرش اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای بکار بردن "خیانت کردم" بگه "زمین خوردم".

ازاین موضوع سالها می‌گذره و کشیش پیر می‌شه و میمیره. کشیش بعدی که میاد بعد از مدتی میره سراغ خانم شهردار و بهش میگه: من فکر کنم شما باید فکری به حال تعمیر خیابونهای محل بکنین... من از هر ۱۰۰تا اعترافی که می شنوم، ۹۰ تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.

شهردار هم که ماجرا رو می دونست متوجه میشه که هیچ کس جریانو به کشیش جدید نگفته از خنده روده بر میشه.

کشیش یک کم نگاهش میکنه و بعد میگه: ‌حالا هی‌ بخند ولی‌ همین شوهرخودتون هفته‌ای نیست که دست کم ۳ بار زمین نخوره!



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 4:01 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
💎روزی از یک دکتر دعوت کردند تا در جمع معتادان به الکل سخنرانی کند. دکتر قصد داشت عملا به افراد حاضر در آن جمع نشان دهد که نوشیدن الکل برای سلامتی بسیار مضر و خطرناک است .
او دو لیوان برداشت. در یکی از لیوان ها آب مقطر و در لیوان دومی الکل ریخت.

 سپس یک کرم خاکی را در لیوان آب مقطر انداخت. کرم آرام آرام شنا کرد و خود را به سطح آب رساند. آنگاه یک کرم خاکی دیگر داخل لیوان محتوی الکل خالص انداخت. کرم پیش روی همه تکه تکه شد .

دکتر رو به جمعیت کرد و پرسید چه نتیجه‌ای می‌توانند از این آزمایش بگیرند. یکی از حضار جواب داد: «اگه الکل بخورید، کرم وارد معده شما نمی‌شود!»

هنگامی که چیزی را، چه خوب و چه بد، باور داریم، سعی می‌کنیم به همه چیز از همان منظر نگاه کنیم.
ما همان حرفی را می‌شنویم که خواهان شنیدنش هستیم و بر همان اساس نیز استنباط می‌کنیم، تا اینکه شکل عادت به خود بگیرد.
مهم آن است که برای اتخاذ تصمیم عاقلانه، بر تمامی زوایای یک رخداد دقیق شویم.
گاهی هم حرف زدن با آدمی که خودش نمیخواهد بفهمد واقعا فایده ای ندارد



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 4:01 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#عاشقانه
از این تنهایی هزارساله
خسته‌ام...
از این که صدای تو را بشنوم
خیال کنم وهم بوده
این که هرچی بخواهم بخرم
می گویم حالا نه
صبر می کنم وقتی آمدی
از این اجاق خاموش
این قابلمه ها، ماهیتابه ها
این شراب که هنوز بازش نکرده ام
گیلاس های خاک گرفته
بشقاب های دلمرده
این فیلم که قرار بود با هم ببینیم
متکایی که سرت را می گذاشتی
خودم که بهانه‌جو شده
از انتظار خسته ام
همینجا نشسته ام
و فکر می کنم
چه خوب! که زمین گرد است
عشق من !
می روی آنقدر می روی که باز
آنسوی زمین می رسی به من..



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 3:59 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
خیلی فوق العاده بود


"مجلس ترحیم خودم"

آمدم مجلس ترحیم خودم
همه را می دیدم
همه آنهایی که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر،
راستی این همه اقوام و رفیق!
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم
همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان،
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
یک نفر گفت: چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است!

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
و ثوابی که نیامد بر من

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،من کنارش رفتم
اشک در چشم، عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت
چه غریب است مرا

آن مَلِک آمد باز
آن عزیزی که  به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا
می توان برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا و
می توانم برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد

باز واعظ آهسته بگفت
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم
زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر بشتاب
مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد، خبر فرمایید
سوگواری بکنیم

عهد ما نیست
به دیدار کسی، کو زنده است
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است"!!

واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

مَلِک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز

من که در حیرتم از کرده ی این مردم نیز ... !!!
کاش باور بکنیم، کاش بیدار شویم ، خوب اندیشه کنیم، معنی واقعی امدن و رفتن چیست ؟
کاش دلی شاد کنیم تا هنوز در بر ماست



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 3:54 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
مدیری(که به دلایلی بجز لیاقت ؛مدیر شده بود)
نمی توانست خود را با موقعیت جدید تطبیق دهد ؛
 روزی در دفترش بصدا در آمد و این مدیر برای اینکه نشان دهد چقدر مهم و قوی و پر مشغله است ؛ تلفن را برداشت و از ملاقات کننده اش درخواست کرد که وارد شود. ملاقات کننده در حالی که نشسته بود منتظرمدیر بود


آقای مدیر خودش را سرگرم صحبت با تلفن نشان داد و مرتب با تکبر و غرور می گفت :
«برای من  مشکلی نیست و من راحت میتوانم این مسئله را حل کنم »
وپس از چند دقیقه گوشی تلفن  را گذاشت و از ملاقات کننده پرسید : چه کاری میتوانم برای شما انجام دهم ؟

مرد ملاقات کننده مودبانه گفت :
«من برای وصل کردن تلفن شما آمده ام ؛ زیرا تلفن شما قطع است»



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 3:54 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
بهترين و بدترين آدمها را در بين دينداران ديدم
 بهترين آنها کساني بودند که ميخواستن خودشان به بهشت
بروند و چقدر بي آلايش و پاک بودن، سرشان به کار
خودشان بود و بي آزار بودن و بهترين مشوق من به دين
بودند
و بدترين آنها کساني بودند که ميخواستند غير از خودشان
بقيه را هم به بهشت ببرند، چقدر وحشتناک بود برخورد با
آنها، تظاهر و ريا و خشونت و‌توحش در بين آنها موج
ميزد.



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 3:53 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
دکتر الهی قمشه ای چقد زیبا گفته

وقتی دعا میکنی
دعای تو از این جهان خارج میشود و به جایی میرود که هیچ زمانی نیست.
دعایت به قبل از پیدایش عالم میرود.
دعایت به آنجا که دارند تقدیرت را مینویسند میرود.
و تقدیر نویس مهربان عالم
 تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد
 مولانا میگوید :
گر در طلب گوهر کانی، کانی
گر در هوس لقمه نانی، نانی  
این نکته رمز اگر بدانی، دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 3:53 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

ازکرخه تا راین,
#داستان_کوتاه
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.

این را بگفت و روانه شد.

خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.

از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی

از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی.

خواجه عبدالله انصاری



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 3:52 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

- چرا فاصله ریل های قطار 143.5 سانتیمتر است؟
چون در آغاز واگن های قطار توسط کسانی ساخته شد که قبلاً سازندگان تراموا و کالسکه بودند بنابر این از همان معیارهایی برای ساخت محور واگن ها استفاده کردند که در ساخت محور تراموا و کالسکه به کار می رفت.

- چرا فاصله چرخ های کالسکه این قدر بود؟
چون خیابان های قدیم (کالسکه رو) مطابق با این فاصله ساخته شده بود.

- چه کسی تعیین کرده عرض خیابان این قدر باشد؟
رومی ها ٬نخستین مهندسان راهساز در اروپا ٬این طور تصمیم گرفته بودند.

- دلیلش چه بود؟
ارابه های جنگی را دو اسب می رانند و وقتی دو اسب را از نژادی که آن زمان به کار می رفت٬ کنار هم بگذاریم٬ فضایی معادل ۱۴۳.۵ سانتیمتر را اشغال می کند.


بدین ترتیب رومی های باستان فاصله ی ریل های قطار امروز را تعیین کرده اند٬ ریل هایی که برای مدرن ترین قطارهای سریع السیر هم به کار می رود و وقتی مهاجران اروپایی به ایلات متحده رفتند و شروع کردند به کشیدن خط آهن٬ فکر نکردند شاید بهتر باشد این فاصله را تغییر دهند و همان نسبت را رعایت کردند.

اين موضوع بر ساخت سفینه های فضايی هم تاثير گذاشت؛ زیرا مهندسان امريکايی میخواستند مخازن سوخت را بزرگتر بسازند، اما اين مخازن در ايالت یوتا ساخته می شد و بايد آن ها را با قطار به مرکز فضايی فلوريدا می رساندند ، و تونل ها گنجايش شيئی به اندازه ی بزرگ تر را نداشت ؛ در نتيجه ، مجبور شدند تسليم نظر روميان درباره ی فاصله ی مناسب بين دو ريل بشوند.


و اینگونه فاصله بین دو اسب از نژاد رایج در زمان رومیان بر نحوه ساخت سفینه ای فضایی در قرن 20 تاثیر گذاشت.


باور کنید هر تصمیمی که در زندگی میگیرید
 یک روزی در یک زمانی و در جایی از کائنات تاثیر خواهد گذاشت.

سرنوشت تمام عالم هرچند اندک هرچند بینهایت ناچیز ،به تصمیم امروز تو بستگی دارد.



[ شنبه 10 تیر 1396  ] [ 3:18 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0


پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...
راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:
'این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه'
بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
' اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اونوقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم؛
 وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!'


شش؛ پنج؛ چهار ...
دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:
سارا! بیا داره سبز می شه!

سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالیکه داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:'
این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم یه ذره پول دربیاره'

دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند.

راننده ی مبهوت شروع به حرکت کرد.

خدا ،خدای همه ست



[ چهارشنبه 7 تیر 1396  ] [ 4:58 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0


در قانون انیشتین داریم :
 E=mc2
 یعنی انرژی از بین نمیرود، تبدیل میشود.

راستی انرژی ما به چی تبدیل میشود!؟
به اخم کردن
به تحقیر دیگری
به عصبانیت
به حسادت
به افکار منفی ؟

یا
انرژی‌مون تبدیل میشه
به لبخند
به تشویق
به خندیدن
به افکار مثبت
به همکاری
به هم نوع دوستی
به امید
به اعتماد به نفس
کدام یک ؟


این ما هستیم که تصمیم میگیریم انرژی‌مان را به منفی یا به مثبت تبدیل كنيم



[ چهارشنبه 7 تیر 1396  ] [ 4:56 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0


کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم،احمق نیست. کریم و جوانمرد است.

كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بددهني نمي كند،احمق نيست. مودب و باشخصيت است.

کسی که از معایب و کاستی های دیگران، درمی گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد،احمق نیست. شریف است.

کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف و شعور دارند،
احمق نیست، مناعت طبع دارد.

کسی که برای شنیدن حرف ها و شعرها و قصه ها و اثار هنری یک جوان بی تجربه وقت می گذارد و حوصله به خرج می دهد،
احمق نیست، انسان است.

کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد
احمق نیست، منظم و محترم است.

کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را سر سفرۀ خود می نشاند و به خانه اش راه می دهد یا به محفل دوستانه و چای و قهوه ای دعوت می کند و صمیمانه و دوستانه رفتار میکند،احمق نیست، متواضع و مهربان است.

کسیکه شما مدام ازش مطلب و حاصل زحمتاشو میدزدین ولی به روتون نمیاره احمق نیست، انسانه.


انسان بودن هزينه سنگيني دارد.



[ چهارشنبه 7 تیر 1396  ] [ 4:51 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

ازکرخه تا راین
#داستان_کوتاه
💎عقاب میتواند 70 سال زندگی کند ولی..

عمر عقاب 70 سال است ولی به 40 که رسید چنگال هایش بلند شده وانعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کندو بلند و خمیده میشود و شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پر به سینه میچسبد وپرواز برایش دشواراست.
آنگاه عقاب است و دوراهی: بمیرد یا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟!!
عقاب به قله ای بلند میرود نوک خود را آنقدر بر صخره ها میکوبد تا کنده شودو منتظر میماند تا نوکی جدید بروید. بانوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای میکند تا چنگال نو درآید. و بعد شروع به کندن پرهای کهنه میکند.
این روند دردناک 150 روز طول میکشد ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد میشود که میتواند 30 سال دیگر زندگی کند.
برای زیستن باید تغییر کرد.
درد کشید و خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته را رها کرد..
برای اینکه در زندگی موفق باشید:
باید تغییر کنید و درد بکشید
و از آنچه که دوست دارید بگذرید
باید پر و بالتان را حرص کنید وگرنه میمیرید



[ چهارشنبه 7 تیر 1396  ] [ 4:42 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

ازکرخه تا راین,
#داستان_کوتاه
سالیان سال،شهر مونتری در کالیفرنیا بهشت پلیکان ها بود.این شهر محل بسیاری از کارخانجات کنسرو ماهی بود.در واقع خیابانی به نام راسته کنسروسازی در این شهر هست.

پلیکان ها به این علت این شهر را دوست داشتند که ماهیگیران صیدشان را تمیز می کردند و پس مانده ها را دور می ریختند و پلیکان ها می توانستند با آن ها دلی از غذا درآورند.در شهر مونتری هر پلیکانی می توانست بی هیچ تلاشی حسابی غذا بخورد.

اما به مرور زمان میزان ماهیان سواحل کالیفرنیا کاهش یافت و کارخانجات کنسروسازی یکی یکی بسته شدند.اینجا بود که پلیکان ها دچار مشکل بزرگی شدند.

آن ها سال های سال ماهی نگرفته بودند و چاق و تنبل شده بودند. حالا که غذای سهل الوصولشان از بین رفته بود، عملاً دچار قحطی شدند.

طرفداران محیط زیست منطقه به مغزشان فشار آوردند تا راهی برای کمک به پلیکان ها پیدا کنند، و سرانجام راه حل را یافتند.پلیکان هایی را از منطقه ای دیگر وارد کردند که عادت داشتند هر روز به صید ماهی بروند، و آن ها را با پلیکان های محلی درآمیختند.

تازه واردها فوراً شروع به صید غذای خودشان کردند و مدتی طول نکشید که پرندگان بومی گرسنه هم به آن هاپیوستند و بار دیگر  شروع به ماهیگیری کردند.


نتیجه:
افراد تنبل و خوشگذران را از زندگیتان کم کم حذف کنید و با افرادی هم نشین شوید که فعال،موفق و پرتلاش هستند.
آن ها شما را خود به خودبا خودشان همراه خواهند کرد



[ چهارشنبه 7 تیر 1396  ] [ 4:40 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

آخرين مطالب
پیوندها