ازکرخه تاراین
درباره وبلاگ

خط خطی هایی از کرخه تا راین
آمار سایت
كل بازديدها : 125360 نفر
كل مطالب : 621 عدد
کل نظرات : 0 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 23 مرداد 1397  تاریخ ایجاد بلاگ :یک شنبه 14 خرداد 1396 

#داستان_کوتاه
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد
حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت.

روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰
 دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.

 با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.

قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.

صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد.

پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید.

گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.
این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئلیو

نتیجه اخلاقی:  مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
 چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.



[ سه شنبه 9 آبان 1396  ] [ 12:21 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
ﻋﺠﯿﺒﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻳﻤﻦ

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻱ ﺑﻨﺎﻡ ﺣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻫﻞ ﻳﻤﻦ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺵ
ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺑﻨﺎﻡ ‏(ﻏﺎﻟﺐ‏) ﭘﯿﺶ ﺍﻭ آﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﺳﻨﺖ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻨﺪ!
 ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﻨﻢ.

ﺣﯿﺰﺍﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﯿﺪﻫﻢ
ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻣﯿﺮﻭﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ!

ﮔﻔﺖ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻗﺎﺿﯽ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ
ﺣﯿﺰﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ آﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﺰﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺣﺎﻻ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺣﯿزﺍﻥ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ.

ﺩﺭ ﺍﺧﺮ ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﺩﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﺩ.

ﺟﻠﺴﻪ ﺑﻌﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺣﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.

ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ؛ ﺣﯿﺰﺍﻥ ﭼﻨﺪﯾﻦ
ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻻﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ
ﺩﺍﺭﺩ...

ﭘﯿﺶ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺑﺎﺷﻢ.

ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺭﺍﯼ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺣﯿﺰﺍﻥ ﺍﻧﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺸﺪﺕ ﻣﯿﮕﺮﻳﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﯾﺸﺶ ﺧﯿﺲ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.

ﺧﺪﻣﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺭﺿﺎﯼ خدا ﻭ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻣﻘﺎﻡ ﻭﺍﻻﯼ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﻣﺎﺩﺭﺷﺎﻥ ۳۰ ﮐﯿﻠﻮ ﻭﺯﻥ بیشتر نداشت
 ﻭ ﮐﻞ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺍﺵ ﯾﮏ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻱ ﺍﺯ ﻣﺲ
ﺑﻮﺩ!

ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺩﺳﺖ
ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺷﺪﻩ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﮐﻪ ﻣﺴﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﯾﻨﭽﻨﯿﻦ
ﺣﺮﯾﺺ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ.

ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺠﯿﺒﻪ ﺑﻌﻀﯿﻬﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ
ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﻃﻼﯾﯽ ﮐﺴﺐ ﺭﺿﺎﯾﺖ خدا ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻥ ﻣﯿﺮﻥ
ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ، ﻭﻟﯽ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﺮﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ، ﯾﺎ ﺍﺻﻼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻦ

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ مارو از ما راضی و خشنود ﺑﮕﺮﺩﺍﻥ



[ پنج شنبه 27 مهر 1396  ] [ 9:49 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
این داستان فوق العاده زیباست و میتونه تاثیر زیادی روی روابط خانوادگی شما داشته باشه

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشمو چارم جاری بود.
در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه

 برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

 پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت: نون خوب خیلی مهمه.
من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم.

 در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت.
هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت.
 کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود.
 صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانوادۀ سرد و نچسبی هستیم.
همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند و میامدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند.
قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم.

خونه نا مرتب بود، خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید.

 شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم: برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت: خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم: ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
 گفت: حالا مگه چی شده؟ گفتم: چیزی نیست؟
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

 پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

 تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
 وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

 مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

 پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟

از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.

 راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهی تابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
 واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟

 حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد.  حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهی تابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

 چقدر دلم تنگ شده براشون. فقط، فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه، میوه داشتیم یا نه.چرا همش میخواستم همه چی کامل باشه بعد مهمون بیاد

 همه چیز کافی بود، من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی.
«زمخت نباشیم».  

زمختی یعنی: ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها

#ناشناس



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 10:27 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس می رفت، پر شد، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟
وی گفت من با خودم 10000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز برای خارجی است.
مرد انگلیسی گفت خب بیا نصفشان کنیم.
 اگر پلیس شما را گرفت، اقلا نصفشان حفظ شود.
آدرستان در انگلیس را به من بدهید تا به شما برگردانم.
همین کار را کردند.

در بازرسی مرزی خانم فرانسوی جلوی مرد انگلیسی بود و چمدانش را نگشتند.
نوبت مرد انگلیسی شد.
مرد انگلیسی شروع به داد و قال کرد و گفت سرکار! این خانم ده هزار با خودش دارد. نصفش را داده به من تا رد کنم.
نصف دیگرش با خودش است. بگیریدش. من به وطنم خیانت نمی کنم. من با شما همکاری کردم تا ثابت کنم چقدر بریتانیای کبیر را دوست دارم.

زن را دوباره بازرسی کردند و پول را گرفتند.
افسر پلیس از میهن دوستی سخن گفت و اینکه چقدر یک قاچاق ساده به اقتصاد کشور ضرر می زند. و از مرد انگلیسی تقدیر کرد. قطار به راهش ادامه داد و به انگلیس رفت.

زن فرانسوی بعد از دو روز دید مرد انگلیسی جلوی منزلش است.
 با عصبانیت گفت آدم پر رو چی می خواهی از جان من؟

انگلیسی پاکتی حاوی 15000 یورو به وی داد و گفت این پول شما و این هم جایزه شما
تعجب نکنید. من می خواستم حواس آنها از کیف من که حاوی 3 میلیون یورو پول بود پرت شود! مجبور شدم همچین حیله ای به کار ببرم

نتیجه: ممکن است کسی که ادعای دوستی می کند، دزد حقیقی باشد



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:49 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
#رفاقتانه
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت:فردا برو بخرش
شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته
و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به  مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.
بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شرین هم نتوانست بخندد.
بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد.
شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.
آدم ها نمی توانند چیزی را که از ته دل می خواهند فراموش کنند
ناشناس



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:47 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
پادشاهى بود که سه دختر داشت. روى از آنها پرسيد:
'آيا رويه آ‌‌ستر را نگاه مى‌دارد يا آستر رويه را؟' .

 دختر بزرگ و دختر ميانى هر دو گفتند:
روويه آستر را نگاه مى‌دارد.
 اما دختر کوچکتر گفت:
آستر روويه را نگاه مى‌دارد.

 پادشاه از جواب دختر کوچکتر غضبناک شد و به وزير گفت که دستور دهد در شهر جار بزنند هر جوان زيبائى که در شهر هست به قصر بيايد. و به دختر اولى و دومى گفت: هر کدام از جوان‌ها را که پسنديديد به طرف آنها يک ترنج پرتاب کنيد.

به اين ترتيب دو دختر بزرگتر شوهران خود را انتخاب کردند و پس از يک جشن عروسى مفصل به خانهٔ بخت رفتند.

پس از مدتى شاه دستور داد جار بزنند هر چه کور و کچل و شل هست در قصر حاضر شوند. مأموران شاه در خانهٔ پيرزنى پسر تنبل و بى‌عرضه‌اى را يافتند که توى زنبيلى در تنور خانه جا خوش کرده بود.

او را خدمت پادشاه آوردند. پادشاه امر کرد که دختر کوچک را به عقد آن پسر درآوردند و دختر را به خانهٔ پيرزن فرستادند.

دختر با کاردانى و تلاش، کم‌کم پسر را وادار به‌راه رفتن و کار کردن کرد. پسر هم خيلى زرنگ شد و کار او بالا گرفت.

 تا اينکه نوکر يک تاجر شد و همراه او و چند تاجر ديگر به سفر رفت. رفتند و رفتند تا به بيابانى رسيدند که در آن نه آبى بود و نه آباداني.

در آن بيابان چاهى بود که هر کس داخل آن مى‌شد ديگر بالا نمى‌آمد. تاجرها بين خودشان قرعه انداختند تا معلوم شود چه کسى بايد داخل چاه شود.

بالأخره حسن پس از اينکه از اربابش نوشته گرفت که پس از بيرون آمدن از چاه نصف مال‌التجاره‌اش را به حسن بدهد، وارد چاه شد.

 وقتى توى چاه رفت ديد تختى در ته آن گذاشته شده و ديوى روى آن نشسته است.

فورى سلام کرد. ديو گفت: 'اگر سلام نکرده بودى لقمه اول من بناگوشت بود.'

سپس پرسيد: 'کجا خوش است؟'
حسن گفت: 'آنجا که دل خوش است.'
ديو خيلى خوشش آمد و به اول چند دانه انار داد.

حسن از چاه آب کشيد و بالا فرستاد و صحيح و سالم از چاه بيرون آمد و نيمى از مال‌التجارهٔ ارباب خود را صاحب شد.

تاجرها راه افتادند و رفتند و رفتند تا به شهرى که مى‌خواستند رسيدند، وارد کاروان‌سرائى شدند.

 شب که شد تاجرها رفتند دنبال خوش‌گذرانى اما حسن روى بارهاى‌ خود خوابيد.

 کاروان‌سرادار در زير زمين چهل دزد را پنهان کرده بود تا مال هر تاجرى را که به کاروان سرا وارد مى‌شود، بدزدند.

اين‌ را اينجا داشته باشيد.وقتى حسن از چاه درآمد، دو تا از انارها را توسط قاصدى براى مادر و آن دختر فرستاد.

 قاصد انارها را به خانهٔ حسن برد.
 دختر يکى از انارها را باز کرد ديد پر از دانه‌هاى ياقوت است.

معمارباشى را خبر کرد و گفت که قصرى بسازد بزرگتر و قشنگ‌تر از قصر پادشاه.

'اما بشنويد از حسن' .

 نيمه‌هاى شب حسن سر و صدائى شنيد. چشم باز کرد و ديد از دريچه‌اى که در زمين کاروان‌سرا نصب شده بود چهل دزد بيرون آمدند و همهٔ مال و اموال تاجرها را بردند به زيرزمين.

فردا صبح که تاجرها متوجه شدند بارهاى آنها دزديده شده است به حاکم شکايت بردند. چند روزى گذشت و اموال تاجرها پيدا نشد.

حسن به تاجرها گفت مى‌توانم بارهاى شما را پيدا کنم به‌شرطى که نوشته بدهيد من 'تاجرباشي' شما بشوم و يک دهم اموال را هم به خودم بدهيد.

تاجرها قبول کردند.حسن پيش حاکم رفت و گفت من مى‌توانم اموال تاجرها را پيدا کنم به‌شرط آنکه يک روز حکومت خود را به من بدهي.

حاکم قبول کرد. حسن در لباس حاکم به کاروان‌سرا رفت و اموال تاجرها را از آن زيرزمين بيرون آورد.

با اين کار بر ثروت حسن افزوده شد.حسن براى اينکه در شهر خودش جائى براى نگه‌دارى اموال خود درست کند به خانه برگشت.

 در آنجا فهميد که دختر قصر باشکوه و بزرگى ساخته است.
 خيلى خوشحال شد. دختر به او گفت:

 وقتى به اينجا آمدى به ديدن پادشاه برو. اولين نفرى هم که پادشاه را دعوت مى‌کند بايد تو باشي. حسن قبول کرد.

 برگشت و بارهاى خود را آورد. و پس از مدتى پادشاه را به قصر خود دعوت کرد. دختر، قصر را به‌خوبى آراست. پادشاه وارد که شد ديد عجب دبدبه و کبکبه‌اي!
عجب بريز و بپاشي! پيش خودش گفت:
اى کاش اين تاجرباشى داماد من بود.

 در اين موقع دختر از پشت پرده بيرون آمد و پادشاه فهميد که اين دختر خودش است. قرار شد دختر به قصر پادشاه برگردد و دوباره با عزت و احترام و جشن عروسى مفصل به خانهٔ تاجرباشى برود.

مدتى گذشت. روزى دختر به پادشاه گفت:
فهمديد که حق با من بود و آستر است که روويه را نگاه مى‌دارد.

 اين من بودم که آن پسر کچل و بى‌دست و پار را به اينجا رساندم. پادشاه پیشانی دخترش را بوسيد و چند ده شش‌ دانگ را هم به او بخشيد.



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:53 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
ﻋﺼﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎ، ﯾﮏ ﻭﻛﻴﻞ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ماشین
ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺟﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﺪ؟"

ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ."
ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ" :ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ."

" ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ
ﻫﺴﺘﻨﺪ."

ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ،" ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭ" ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ
ﮔﻔﺖ، " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﯿﺎ."
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ، "ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺷﺶ ﺑﭽﻪ
ﺩﺍﺭﻡ!"
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، "ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ." ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ.

ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﻛﻴﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ،
" ﺁﻗﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭﻳﻢ
ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﺮﻳﺪ.

ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ. ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ
ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ؛ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪﻱ
ﺩﺍﺭﻧﺪ"

  محبت خیلی از آدما همينجوريه.
فقط وسایل کهنه ی دور انداختنیشونو حاضرن ببخشن.



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:52 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند او به پادشاه گفت در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد پادشاه به او خندید و گفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم  زندگی کند ولی مرد فقیر گفت

 ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد
  دستور داد اورا در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.

روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست مرد فقیر گفت بهترین در تند دویدن هست

 ولی یک ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی
فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه میپرد پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت

پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند .

وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت میدانم که تو شاهزاده نیستی پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند

 ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت و پادشاه نزد مادرش رفت و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم
مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم

 وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد.

پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و  به مرد فقر گفت چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی

 مرد فقیر گفت دُر را از آنجایی که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم

و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشتند فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون با اسب ها و گاومیش ها یک جا چرا میکردند با گاومیشی انس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید

 سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی

 مرد فقیر گفت موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپزخانه جا دادی و پاداشی به من ندادی.
 و این کار، دور از کرامت و شان یک شاهزاده بود و من آنجا هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی .  

آری اکثر خصایص ذاتی است یعنی در خونِ طرف باید باشد.



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:51 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
استادی با شاگرد خود از میان جنگلی می گذشت.

استاد به شاگرد جوان دستور داد نهال نورسته و تازه بار امده ای را از میان زمین برکند.
جوان دست انداخت و براحتی آن رااز ریشه خارج کرد.
پس از چندقدمی که گذشتند٬ به درخت بزرگی رسیدند که شاخه های فراوان داشت .

استاد گفت:این درخت راهم از جای بر کن.
 جوان هرچه کوشید ٬نتوانست.استاد گفت:

بدان که تخم زشتی ها مثل کینه ٬حسدو هرگناه دیگر هنگامی که در دلت اثر گذاشت٬ مانند آن نهال نورسته است  که براحتی همان اول می توانی ریشه آن رادر خود برکنی

ولی اگر آن را پرورش دهی و مدام به آن فکر کنی٬بزرگ و محکم شود
و همچون آن درخت در اعماق جانت ریشه زند.
پس هرگز نمی توانی آنرا برکنی و ازخود دور سازی.



[ سه شنبه 21 شهریور 1396  ] [ 9:59 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
حاکمی در مشهد رسم کرده بود که
هرکس از زائرین دزدی کرد، اون شخص رو سوار بر الاغی به مدت یک هفته در شهر بگردانند تا اینکه
یک روز ، یک نفر از شهری دیگری حلوا دزدید و خورد.
او را به جرم دزدی به محکمه بردند
و طبق حکمِ حاکم سوار بر الاغی او را در شهر چرخاندند
و مردم در کنارش هیاهو میکردند.
  هنگام چرخاندن نگهبان به دزد گفت خیلی سخت میگذرد ؟

دزد گفت نه! حلوام رو خوردم الاغ هم سوارم ، مردم هم دارن شادی میکنن ، از این بهتر!



[ سه شنبه 21 شهریور 1396  ] [ 9:59 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ،
ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ،
یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ.

ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ
ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ. ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ
ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.

ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ،
ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ

ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ
 ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ
 ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺎﺭی از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ
 ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯی مادرم بود ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ رفت



[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 11:51 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه

شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد.
به بهلول گفت:

هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت:البته که هست.

مرد ثروتمند گفت:
چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟

بهلول جواب داد:
دو چیز ما شبیه یکدیگر است
یکی جیب من
و کله ی تو که هر دو خالی است
و
دیگری جیب تو
و کله من که هر دو پر است



[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 11:49 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
❣️ لحظه ای سکوت

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودن با بی حوصلگی گفت :35 سنت
پسر گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک دادو رفت،
پسر بستنی را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت..
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه درروی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود در صورتی که میتوانست بستنی شکلاتی بخرد.

❣️شکسپیر چه زیبا میگوید:
بعضی بزرگ زاده می شوند،
برخی بزرگی را بدست می آورند، و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند



[ دوشنبه 23 مرداد 1396  ] [ 1:57 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
💎داستان امروز بچه های ما
شاید برای بزرگ شدن زود بود..
شاید باید کوچک می ماندیم
تا 20 سالگی..،تا 30 سالگی
تا 60 سالگی اصلاً..
کوچک می ماندیم و زندگی می کردیم
مثل 4 سالگی موقع دروغ گفتن خنده مان می گرفت
دویدنمان از سر شوق بود
و گریه هایمان بخاطر افتادن بستنی
درد ها با بوسه ی پدر آرام و اشک ها روی دامن مادر خشک میشد..
ما قد کشیدیم،
ولی بزرگ نشده بودیم
و هنوز خیلی کوچک بودیم که پلکی زدیم و دیدیم وسط یک مسابقه ی بزرگیم،
آدم ها را دیدیم که می دوند،خسته می شوند،گریه می کنند،هل می دهند،زمین می خورند،بلند می شوند،باز می دوند می دوند و می دوند...
تازه داشتیم آدم ها را نگاه می کردیم
تازه می خواستیم بپرسیم اسم مسابقه چیست ؟ چرا باید بدوییم؟ اگر ندویم چه میشود؟
تازه می خواستیم بند کفش هایمان را سفت کنیم...
که یک نفر،دو نفر،ده نفر لگدمان کردند و رد شدند،وقتی که خوب له شدیم؛نفر هزارم قبل از آن که از روی مان رد شود،یقه مان را گرفت،بلندمان کرد و گفت :
"پاشو...زندگیه...باید بدویی.."

خدا خیر بدهد نفر هزارم را..
ما می دویم...
با کفش هایی که هنوز بندش باز است...



[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 9:04 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
💎چقدر آشناس این داستان برایم
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه ‌باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران میگوید: کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش
  اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
  «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و  کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای  کوچک و پست بگمار.

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و
 هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.
فهمیده ها و با سوادها هم یا به  سرزمینهای دیگر کوچ میکنند
 یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در  گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد



[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 9:03 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
پدربزرگم عاشق عروسی بود؛ نه عروسی دیگران، عروسی خودش! هر چیزی هم می‌دید فورا نشانه‌ای می‌دانست بر اینکه برود زرتی ازدواج کند. در واقع او عروسی نمی‌کرد که زندگی کند بلکه زندگی می‌کرد تا هی عروسی کند.

 مثلا مادربزرگ اولم می‌گفت یک روز صبح که صبحانه را دیر آماده کرد، پدربزرگم شاکی شد، رفت ازدواج کرد.

یا مادربزرگم دومم می‌گفت یک روز صبح وقتی صبحانه را زود آماده کرد، پدربزرگم کیفور شد و رفت ازدواج کرد.
مادربزرگ سومم هم می‌گفت یک شب خواب دیده صدایی از آسمان طنین‌انداز شده مبنی بر اینکه پدربزرگم شورش را درآورده و باید ترمز دستی را بکشد.
چون بالاخره آن دنیا هم جا برای ازدواج هست و نباید همه را یک‌جا در این دنیا بگیرد!
 از مادربزرگم پرسیدم: «خب وقتی خواب رو براش تعریف کردید چی کار کرد؟» و مادربزرگ سومم گفت: «هیچی. رفت ازدواج کرد!»

 در واقع اینطور تعریف کرد که پدربزرگم در ابتدا اندکی به فکر فرو رفته بود اما غروب که از مزرعه آمده بود، همسران و لشکر فرزندان را جمع کرده بود و شاد و خوشحال تعریف کرده بود که تعبیر خواب را فهمیده و این ندایی آسمانی‌ست مبنی بر اینکه باید قبل از مرگ تا می‌تواند ازدواج کند!

این اواخر که دیگر هیچ‌کس جرأت نداشت با او حرف بزند.
چون هر چیزی برایش تعریف می‌کردیم، یک‌هو می‌دیدی بلند شده شال و کلاه کرده دوباره برود ازدواج کند!
عطسه می‌کردیم می‌گفت: «صبر اومد!»
و نشانه‌ای نمی‌دانست از اینکه نباید برود تجدید فراش کند بلکه نشانه‌ای می‌دانست از اینکه بعد از چند دقیقه باید برود باز تجدید کند!

در عروسی‌های مختلف هم حتی‌المقدور خبرش نمی‌کردند تا دوباره فیلش یاد هندوستان نکند.
 برای همین جمعیت ما طبیعتا انقدر زیاد شد که هر وقت می‌روم دهکده آبااجدادی، مطمئنم هر کسی با موتور گازی هم از آنجا رد شود، بالاخره از یک‌وری تخم و ترکه‌ایم و فامیل درمی‌آییم.

 در واقع الان برای هر کس آنجا دست تکان بدهم و سلام علیک کنم، به غریبه نمی‌خورد و به هدف می‌خورد.

 اما همه این‌ها به خودش و همسرانش مربوط است و به من چه؟

مهم برایم این بود یک روز بروم رک و پوست‌کنده از او بپرسم:‌ «وات د فاز؟ واقعا چرا؟» بالاخره هم پرسیدم.

 او را یادم می‌آید که عصازنان می‌رفت زیر درخت انگور آلاچیق بنشیند. پست سرش رفتم و دیدم که تک‌دانه‌ای انگور یاقوتی چید و گذاشت در دهان. بعد آهسته و لخ‌لخ‌کنان و برگشت و نشست روی تخته‌های چوبی،‌ زیر سایه.

 مرا که دید گفت: «ها! بیا اینجا! بیا!» مطمئن بودم یادش نمی‌آید کدام نوه‌اش هستم از کدام فرزندش و اصلاً آیا هستم یا نه!‌

منتها وقتی کنارش می‌نشستم زد روی شانه‌ام و گفت: «تو چند سالته؟» گفتم: «بیست و سه» خیره نگاهم می‌کرد.
گفت: «بچه داری؟» گفتم: «نه» گفت:‌ «زن داری؟» گفتم: «نه» بعد این‌طرف آن‌طرف را نگاه کرد و انگار بخواهد راز مگویی را فاش کند، ادامه داد: «پس یه نصیحت از من بشنو؛ هیچ‌وقت ازدواج نکن!»

 پررویی نکردم ازدواجاتش را به رخش بکشم.
خواستم ببینم چه می‌گوید.
گفتم: «چرا آقاجون؟» گفت: «واسه اینکه ته ته ته‌ش باز هم تنهایی!» و تکیه داد به تخته چوب پشت سر.
حرفی نزدم. ساکت ماندم. چند دقیقه‌ای او هم فقط دست دراز کرد و انگور چید.
 با دست‌های لرزان به من هم تعارف کرد. وقتی برمی‌داشتم گفت: «امان از این دنیا! ته‌ش حسرت یه چیز به دلم موند!»
زیرچشم نگاهش کردم. گفتم: «چی؟»
 گفت: «اینکه دوباره دلم نخواد ازدواج کنم!



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:30 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
مستشار الملک
یک نفر صد سکه دارد یک نفر دیگه یک سکه
شما از کدام یک از اینها سکه میگیرید؟!

قبله ی عالم؛
خوب از اونی که یک سکه دارد!
چون اونی که صد سکه داره به هرحال قدرتی
برای خودش داره چهار تا آدم دور برش
جمع شدن نمیشه رفت طرفش که،
ولی اونی که یک سکه داره خوب کسی رو نداره،
تو سرشم میزنیم، سکشو میگیریم ،
دو تا اردنگی هم بهش می زنیم،
یه کم منطقی باش...!
😳چقدرآشناس این داستان برایم



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:25 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
💎کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بودروی ساحل نوشت
 دریا دزد کفشهای من !
مردی که ازدریاماهی گرفته بود ، روی ماسه ها نوشت
دریا سخاوتمندترین سفره هستی !
موج آمد و جملات را با خود شست .....
تنها برای من این پیام را گذاشت که
برداشت های دیگران درمورد خودت را در وسعت خود حل کن تا دریا باشی



[ شنبه 31 تیر 1396  ] [ 3:09 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
خوب باش
اما به اندازه ی توانت
منتش را هم روی کسی نگذار
خوب بودن یا نبودن
انتخاب توست
می توانی باشی یا نباشی
امااگر انتخابت خوب بودن است
در انتخابت بمان.
ادامه بده
اما منتظر نباش برایت کف بزنند
انتظار تلافی هم نداشته نباش.

خیلیها با خوبی ات غریبی می کنند
چون بلد نیستن جواب خوبی را بدهند
یاد نگرفته اند
می ترسند.

خیلیها هم نه.
بلدند چکار کنن که تو خوبتر شوی.

اما تو فقط
تا جایی که توانش را داری در راهت بمان
تقلا نکن بیشتر از خودت باشی
اگر خوب بودنت را با تقلا حفظ کنی زود خسته می شوی
می رنجی
توقع برگشت داری
همش دلت می خواهد جواب دوست داشتنت
خواستنت
مهرت
لبخندت
تلفنت....
چیزی باشد درست اندازه ی مهربانی ات.

اما
مهربانی که اندازه ندارد
چیز بی اندازه را هم که نمی شود پیمانه زد.شمرد

حالا بنشین با خودت فکر کن
فکر کن و ببین می توانی
خوب باشی و در خوب بودنت
بی انتظار
بمانی؟



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 4:11 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
چندین سال پیش که کنکور دادم روز بعد از امتحان کنکور
اومدم خونه و افتادم رو فرش و نفس راحتی کشیدم،(قاعدتا
باید میفتادم رو تخت،  منتها فقط یه تخت داشتیم که داده
بودیم فرشته خانم، همسایه مون، که وضع حمل کرده بود،
 یک محل بود و یک تخت که برای بیماری های صعب
العلاج و شکستگی خونه به خونه میچرخید،بگذریم)
داشتم به آینده ی روشنی که  بعد از لیسانس در انتظارمه
فکر میکردم، البته بعد از گذشت چهارده سال از اون روز
هنوزم دارم فکرمیکنم به آینده و هنوز چیز خاصی رقم
نخورده.(تف تو روی آدم دروغگو،این تف البته چاپ
نشده).

در اون سال اکبر پسر بزرگ فرشته خانم هم کنکور داد،
اون قبول نشد و چون هجده سالش بود رفت سربازی، منم
هجده سالم بود و رفتم دانشگاه.

همون اول مهر من با یک کیف سامسونت بسیار
بزرگ(خوانندگان محترم حتی تصورشم نمیکنند چقدر اون
کیف بزرگ بود) باد به غبغب انداخته از جلو خونه ی
اکبر اینا رد شدم و رفتم دانشگاه،  اکبر هم فرشته خانم اینا
دم در بدرقه میکردن بسمت عجب شیر و یک نگاهی به هم
انداختیم و من خندیدم.

چهارسال بعد، من لیسانس گرفتم و باید میرفتم سربازی،
دفترچه فرستادم و روانه شدم بسمت آموزشی در مرزن
آباد چالوس، دم در اکبر رو دیدم، دوسال سربازی رو تموم
کرده بود و با یک کاردانی کشاورزی در اداره ی
کشاورزی استخدام شده بود، اونجام باز نگاهی به هم
انداختیم، اما ایندفعه اکبر میخندید.(می خندی اکبر؟
باید...استغفرالله، این پرانتز هم البته چاپ نشده باز)

هجده سالگی برای من خوب شروع نشده بود، کاش میرفتم
سربازی،  هنوزم دارم میدوام تا به اکبر برسم، افسوس که
سالها فاصله ست.
اکبر اگه این متنو میخونی بدون که تو بُردی داداش!

پاورقی: روی شانه ی سمت راست من، آن فرشته‌ ی
نازنین،جناب سروان روحانی، فرمانده ی گروهان جهاد
گردان کربلای مرکز آموزشی شهید ادیبی ناجاست.
و سمت چپ من شخص کاظم قلم چی با همون استایل
معروفش میباشد

روزنامه ی قانون /ضمیمه ی طنز
#مهدی_احمدیان



[ یک شنبه 25 تیر 1396  ] [ 4:09 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

آخرين مطالب
پیوندها