ازکرخه تاراین
درباره وبلاگ

خط خطی هایی از کرخه تا راین
آمار سایت
كل بازديدها : 125407 نفر
كل مطالب : 621 عدد
کل نظرات : 0 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 23 مرداد 1397  تاریخ ایجاد بلاگ :یک شنبه 14 خرداد 1396 

به دوستی گفتم غمگینم و هرکاری می کنم چپه است و اشتباهی .
دوستم گفت یه روز خیلی دور ما توی خونه مون ناودوون داشتیم ، از همون لوله های بزرگ سفالی که آب رو از سرپشت بوم به حیاط می برن ،کبوترای خنگ سر این ناودوونه لونه درست می کردن و با اولین بارون پاییز ،لونه شون شسته می شد و خودشون می افتن توی ناودون ،فکر کن چقدر می ترسیدن از اون همه سیاهی بی تمام .

پر می زدن وتلاش می کردن و جیغ می کشیدن اما بارون روی سرشون می ریخت و زیرپاشون یه چاه سیاه بود .

دوستم می گفت ما خیلی دلمون واسشون می سوخت می دویدیم توی حیاط اما کاری نمی شد کرد ،مادربزرگمون می گفت صبرکنین ،خسته می شن و راست می گفت خسته می شدن از پر زدن و خودشون رو توی تاریکی رها می کردن و با آب بارون شسته می شدن و عین سنگریزه از توی ناودون بیرون می افتادن .

بعد می دیدیشون که با بال های باز رو به آسمون خوابیدن و دارن بارون رو تماشا می کنن .

دوستم می گفت دست بردار از پر زدن ، همه چی رو رها کن ،شاید تاریکی ببلعدت و دوباره به روشنی برگردی و گمونم من قبول کردم .
#داستان_کوتاه



[ چهارشنبه 27 دی 1396  ] [ 4:31 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آخرين مطالب
پیوندها