بسیجی آنلاین
با ولایت ؛ تا شهادت

نگارش جوامع حدیثی در میان اصحاب ائمه - علیه السلام - بسیار طولانی است، به ویژه پس از دوران امام صادق - علیه السلام - افراد زیادی در جامعه شیعه مصمم شدند تا روایات را جمع آوری كرده و آنها را برای شیعیان ساكن در كشورهای دور و نزدیك به منظور راهیابی به افكار و اندیشه‌های اهل بیت، بفرستند. با گذشت زمان بر شمار این مؤلفان افزوده شد و كتابهای بیشتر و مفصل تر تألیف شد. یكی از چهره‌های مؤلف در روزگار امام عسكری - علیه السلام - حسین بن اشكیب سمرقندی است. كسی كه مدتی در قم خادم مقبره حضرت معصومه (س) بود، بعدها به سمرقند رفت و در آنجا ماندگار شد. وی باید یكی از حلقات پیوند تشیع قم با حوزه سمرقند، كه در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم نضج گرفت، باشد. نجاشی تألیفات او را برشمرده كه در میان آنها كتابی با عنوان «الرد علی الزیدیه» به چشم می‌خورد.[1] نظر به شدت فعالیت زیدیها در این دوران و قیامهای مكرر آنها احتمال آن می‌رفت كه شماری از شیعیان تحت تأثیر آنان قرار گیرند. بدین سبب این دست كتابها كه بیشتر با استناد به روایات صادره از امامان معصوم - علیه السلام - تدوین می‌شد. وسیله خوبی برای كنترل این گونه انحرافات بود. محمد بن خالد برقی از چهر‌های برجسته این دوران بوده و آثاری تألیف كرده است. فرزند او احمد (م274 یا 280) شهرتی بیش از پدر داشته و یكی از شیعیان معاصر با امام هادی و امام عسكری - علیه السلام - بود كه كتاب «المحاسن» وی دائره المعارفی مشتمل بر احادیث امامان در تمامی زمینه‌های مختلف معارف دینی از قبیل: اخلاق، تفسیر و جز آن بوده است.[2] وی تألیفات دیگری هم داشته كه از جمله آنها كتاب التبیان فی اخبار البلدان در جغرافیای تاریخی دنیای اسلام بوده است. حسن بن موسی خشاب از اصحاب امام عسكری - علیه السلام -، تألیفاتی از خود باقی گذاشته كه كتاب «الرد علی الواقفیه» از آن جمله است.[3] اهمیت این نوشتار، با توجه به مشكلاتی كه در آن دوران واقفه ایجاد می‌كردند، روشن است.
افزون بر كتابهایی كه به عنوان رد بر فِرُق و یا در موضوعات فقهی نوشته می‌شد، كتابهایی هم در دانش تاریخ اسلام نوشته می‌شد. محمد بن علی بن حمزه از اصحاب امام عسكری - علیه السلام - كتابهای فراوانی از خود به یادگار گذاشت.[4] عیاشی درباره او می‌نویسد: هیچ كتابی در موضوعات مختلف از امامان بر جای نمانده بود جز آن كه پیش او وجود داشت.[5] این روایت به ویژه بر وجود روایات ائمه و حتی مكتوبات آنان در دسترس اصحاب تأكید داشته و نشانه یك جنبش قابل تقدیر علمی است كه خود پشتوانه اصلی دانش شیعی به حساب می‌آید. اصولی كه تا این دوره تألیف شد، پایه‌های اصلی جوامع حدیثی بزرگتری مانند «كافی» و «كتاب من لایحضر» و دیگر آثار حدیثی شیخ صدوق و شیخ طوسی است كه با استفاده از همین مدونات اصحاب تدوین شده است. در برخی از منابع آمده است كه اصحاب امامان، درباره پاره‌ای از كتابها (اصول اولیه). نظرات آن بزرگواران را جویا می‌شدند كه از جمله آنها طبق روایتی كه پیش از این آوردیم، همان بورق بوشنجانی بود كه كتاب «یوم ولیله» را به امام عسكری - علیه السلام - تقدیم داشته و نظر آن حضرت را درباره آن خواست.[6]
در میان اصحاب امام عسكری - علیه السلام - كسانی نیز پیدا می‌شدند كه در زمینه مسایل علمی دست به تألیف می‌زدند. نجاشی پس از یاد از احمد بن ابراهیم بن اسماعیل به عنوان یكی از خواص و نزدیكان امام عسكری - علیه السلام - ضمن برشماری آثار او، از كتابی با عنوان «اسماء الجبال و المیاه و الادویه»[7] كه تألیفی در دانش جغرافی بوده است نام می‌برد.


[1] . رجال النجاشی، ص 44، ش 88.
[2] . متاسفانه تنها بخشی از این كتاب برجای مانده كه در دو جلد به تصحیح مرحوم محدث ارموی (و اخیرا با تصحیح سید مهدی رجایی) چاپ و منتشر شده است.
[3] . همان، ص 31.
[4] . رجال طوسی، ص 433؛ رجال النجاشی، ص 182.
[5] . رجال كشی، ص 530، حدیث 1014.
[6] . همان، ص 538، حدیث 1023.
[7] . رجال النجاشی، صص 67ـ 68.


[سه شنبه 18 تیر 1392 ]  [3:51 PM]  [ ]

مقدمه
تاریخ به دلیل اهمیت و ارزشش در اسلام، مورد توجه خاص مسلمانان قرار گرفته است. بی‏شك، شیعیان و رهبران گرانقدر شیعه نیز از ارزش و اهمیت آن غافل نبوده‏اند و حتی با انگیزه‏هایی قوی، تاریخ را مورد توجه خود قرار داده‏اند كه به اختصار، به برخی از آنها اشاره می‏كنیم:
1. بخش قابل ملاحظه‏ای از قرآن كریم در باره حوادث تاریخی است. قرآن همچنین به پیروان خود تاكید می‏كند كه این حوادث و امثال آنها را مورد توجه قرار دهند و آن‏گونه كه خود قرآن تصریح می‏فرماید، هدف از ذكراین حوادث در یك كلمه خلاصه می‏شود و آن »عبرت گرفتن‏» و انتخاب راه صحیح برای زندگی كردن است.
رهبران دینی ما در این راستا، توجه به تاریخ را مورد تاكید قرار داده‏اند. به عنوان نمونه، علی - علیه السلام - در نامه معروفش به امام حسن - علیه السلام - به صراحت، بر توجه به تاریخ گذشتگان و ارزش معنوی آن تاكید می‏كند:»پسركم، هرچند من به اندازه همه آنان كه پیش از من بوده‏اند، نزیسته‏ام، اما در كارهاشان نگریسته‏ام و در سرگذشتهاشان اندیشیده و در آنچه از آنان مانده، رفته و دیده‏ام تا چون یكی از آنان گردیده‏ام، بلكه با آگاهی كه از كارهاشان درست‏به دست آورده‏ام، گویی چنان است كه با نخستین تا پسینشان به سربرده‏ام.»[1]
2. سنت پیامبر گرامی اسلام - صل الله علیه و آله و سلم - در قرآن به روشنی، به عنوان »اسوه‏» و »الگوی مسلمانان‏» معرفی شده است: »لقد كان لكم فی رسول الله اسوه حسنه لمن كان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذكر الله كثیرا» (احزاب: 21) ؛ قطعا، برای شما در (اقتدا به) رسول خدا سرمشقی نیكوست؛ برای آن‏كس كه به خدا و روز باز پسین امید دارد و خدا را فراوان یاد می‏كند. »قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونی یحببكم الله‏» (آل عمران: 31) ؛بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی كنید تا خدا دوستتان بدارد. »ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم‏عنه فانتهوا»؛ (حشر:7) و آنچه فرستاده خدا به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، بازایستید.»و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی‏» (نجم:3 و 4) ؛ او از سر هوی سخن نمی‏گوید. این سخن جز وحی نیست.
بنابراین، سعی شیعیان و رهبران آنها همیشه بر حفظ و نگه‏داری این سنت‏بوده و در این زمینه بیشترین تلاش را كرده‏اند. رهبر شیعیان جهان، حضرت علی - علیه السلام - بهترین راه رستگاری و تنها چیزی را كه می‏تواند جامعه و حاكمیت آن را از انحراف دور نگه‏دارد پیروی از سنت رسول‏الله - صل الله علیه و آله و سلم - می‏داند. با مراجعه به نهج‏البلاغه به این نكته برمی‏خوریم كه آن حضرت‏بخش عظیمی از خطبه‏های خود را به احیای سنت پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - اختصاص داده است و در عمر كوتاه حكومتش سعی و اهتمام داشت كه سنت فراموش شده پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - را زنده كند و آن را ملاك تمییز حق و باطل قرار می‏داد. هدف آن حضرت تفهیم این حقیقت‏به مردم زمان خود و آیندگان بود.
در خطبه‏159 نهج‏البلاغه، پس از بر شمردن بخشی از سنتهای پیامبر اكرم - صل الله علیه و آله و سلم - در باره ارزش و اهمیت‏سنت آن حضرت می‏فرماید: »به پیامبر پاك و نیكویت اقتدا كن و از آن حضرت پیروی نما؛ زیرا آن حضرت برای كسی كه بخواهد پیروی كند، سزاوار پیروی است و برای كسی كه بخواهد خود را منتسب به آن حضرت كند، انتسابی شایسته است. محبوب‏ترین بندگان نزد خدا كسی است كه از پیامبرش پیروی كند.»[2]
به طور قطع، می‏توان گفت كه بخش عظیمی از این سیره را تنها با كمك گرفتن از تاریخ می‏توان حفظ كرد و به آیندگان انتقال داد تا همه بتوانند به سنت پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - تاسی كنند. بنابراین، می‏توان گفت: اگر تاریخ وسیله‏ای برای فهم قرآن و ساختن انسانها و حفظ سیره و سنت عملی پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - است اهل‏بیت آن حضرت و پیروان آنها باید بیشترین استفاده را از این وسیله كرده باشند و اگر تاریخ می‏تواند گذشته سیاه خاندان اموی و همفكران و همراهان آنها را برای امت اسلامی روشن كند تا فریب ریاكاریهای آنها را نخورند به یقین، ائمه: و پیروان آنها از آن استفاده كرده‏اند و می‏كنند.
با مراجعه به كتب فهرست، مانند فهرست نجاشی و فهرست‏شیخ طوسی، به این نكته اساسی و ارزشمند می‏رسیم كه شیعیان نهایت‏سعی خود را در انجام این امر مهم نموده و آثار ارزشمندی از خویش به یادگار نهاده‏اند. گرچه در اثر برخی عوامل و حوادث، بیشتر این آثار از بین رفته و به دست ما نرسیده است ولی با وجود این، باید به این حقیقت تلخ اعتراف كنیم كه در مقایسه با سایر مسلمانان، آثار شیعیان چه از نظر كیفی و چه از نظر كمی، قابل مقایسه نیست.
در اینجا، این سؤال اساسی به ذهن خطور می‏كند كه چرا شیعیان تاریخی جامع و صحیح از اسلام، یعنی زندگی پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - و سنت آن حضرت و ائمه اطهار: تدوین ننموده‏اند كه امروز ما با مشكلات عدیده‏ای كه ناشی از این نقصان است، روبرو نشویم؟
نوشته حاضر سعی دارد جوابی، هر چند مختصر، به این سؤال بدهد و تبیین نماید كه شیعیان در راه ثبت تاریخ، با مشكلات و موانع بزرگی روبه‏رو بوده‏اند و این امكان برای آنها وجود نداشته است كه به ثبت و ضبط تاریخ به نحو مطلوب بپردازند.
با وضعیتی كه از نظر سیاسی، بر جامعه اسلامی پس از رحلت پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - حاكم بود، امكان بیان حقایق كمتر وجود داشت؛ زیرا طرفداران حق، بخصوص شیعیان، تحت انواع فشارهای سیاسی، نظامی و تبلیغاتی قرار داشتند. اینك در حد امكان و به اختصار، به بعضی از این مشكلات اشاره می‏كنیم.
پیش از آنكه به بررسی مشكلاتی بپردازیم كه متوجه شیعیان - به‏طور خاص - بوده، لازم است‏به این مشكل اساسی توجه داشته باشیم: مشكل بزرگی كه نه فقط به شیعیان، بلكه به تاریخ نیز اختصاص نداشت و مصیبتی بود كه متوجه فرهنگ عمومی اسلام گردید و خسارت جبران‏ناپذیری بر پیكر سنت پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - وارد ساخت منع كتابت‏حدیث از سوی خلفا، بخصوص خلیفه دوم، بود كه تا یك قرن ادامه پیدا كرد. گرچه شیعیان خود را ملزم به این منع نمی‏دیدند ولی از آثار شوم آن نیز كاملا در امان نبودند. در این زمینه، همچنین در باره انگیزه‏ها و آثار مخرب منع كتابت‏حدیث‏بر فرهنگ اسلام، كتابها و مقالات فراوانی از سوی علما و محققان فریقین نوشته شده كه نیازی به تكرار آنها در این مختصر نیست.
در باره مشكلاتی كه در زمینه تاریخ‏نگاری صیحیح، به طور خاص، متوجه شیعیان بوده است، می‏توان به موارد ذیل اشاره كرد:
1 - مسائل سیاسی
مهمترین مشكل شیعیان در زمینه نگارش صحیح تاریخ، فشار سیاسی موجود در جامعه اسلامی بود. مشكلات دیگر ناشی از آن بوده‏اند. با رحلت پیامبر گرامی اسلام - صل الله علیه و آله و سلم - و به خصوص پس از دوران خلافت، حاكمیت‏سیاسی جامعه اسلامی در مقابل راه و سیره پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - قرار گرفت. در نتیجه، ائمه معصومین - علیه السلام - و شیعیان آنها كه خود را موظف به حفظ، نگهداری و تداوم اسلام محمدی - صل الله علیه و آله و سلم - و اصیل می‏دانستند، قهرا در مقابل حاكمیت‏سیاسی قرار گرفتند. لذا، اولا شیعیان رغبتی به ثبت تاریخ حاكمیتی كه با آنان دشمن بود، از خود نشان نمی‏دادند و در مرحله دوم، اگر می‏خواستند تاریخ این حاكمیت را برای افشاگری و روشنگری ثبت كنند با فشار نظامی روبرو می‏شدند. به همین دلایل، حاكمان ظالمی كه بر مسلمانان حكومت می‏كردند با قدرتی كه در اختیار داشتند، تاریخ را آن‏گونه كه خود می‏خواستند، نوشته‏اند و تاریخ، این حقیقت‏تلخ رابرای ما بیان‏كرده است. زبیربن بكار در الاخبارالموفقیات نقل كرده است كه »سلیمان بن عبدالملك (خلافت‏96 - 99 ه. ق.) در دوران ولایتعهدی خود در سال 82 به مدینه رفت و به دیدار مكانهای تاریخی، یعنی جاهایی كه رویدادهایی برای رسول اكرم - صل الله علیه و آله و سلم - اتقاق افتاده بود، سرگرم شد. در این گشت و گذار كه عده‏ای از بزرگان مدینه از جمله ابان بن عثمان بن عفان و برادرش عمرو بن عثمان و دیگران او را همراهی می‏كردند، مطالبی را می‏شنید. سلیمان كه دریافت ابان بن عثمان از اطلاعاتی در این زمینه برخوردار است‏به او دستور داد تا سیره رسول الله - صل الله علیه و آله و سلم - را تدوین كند. ابان گفت: سیره مذكور در اختیار من قرار دارد. و این كتاب (یا مطالب آن را) از فردی كه مورد وثوق است، به دست آورده‏ام. سلیمان دستور داد تا از آن نسخه‏برداری كنند. ده نفر آن را بر روی پوست نگاشتند. وقتی سلیمان آن را از نظر گذارنید، مشاهده كرد كه نام انصار در بیعت عقبه و بدر یاد شده است. سلیمان اظهار داشت: من چنان فضیلت و مزیتی را در آنها سراغ ندارم؛ یا خاندان ما به حق آنها تجاوز كرده‏اند و یا این انصار فاقد چنان فضیلتی بوده‏اند! ابان یگفت: ستمی كه انصار در حق عثمان روا داشته‏اند نمی‏تواند از اظهار حق مانع گردد. انصار همان‏گونه بوده‏اند كه راجع به آنها در این كتاب سخن رفته است. سلیمان گفت: به نسخه‏برداری این كتاب، مرا نیازی نیست؛ مگر آنگاه كه به عبدالملك، پدرم، گزارش كنم؛ چرا كه ممكن است او مخالف چنین كاری باشد. لذا، دستور داد آن كتاب را سوزاندند و گفت: پس از مراجعت‏به شام از وی می‏پرسم؛ اگر موافقت نمود نسخه‏برداری از آن‏ی امكان‏پذیر است. سلیمان پس از مراجعت‏به شام، جریان را برای پدرش عبدالملك گزارش نمود. عبدالملك گفت: چه نیازی به این كار است؛ كتابی را فراهم كنی كه در آن از فضیلت ما سخن نرفته است؟ وقتی سلیمان گفت: كتاب یاد شده را سوزانده است عبدالملك عمل او را تایید كرد.»[3]
این نمونه‏ای كوچك از تحریف تاریخ، و اعمال زور و قدرت در نوشتن تاریخ است و شاید بسیاری از این نمونه‏ها را در تاریخ بتوان پیدا كرد.
2 - فشار نظامی
با انحراف حكومت اسلامی از مسیر اصلی، تنها گروهی كه درصدد جلوگیری بیشتر و اصلاح آن برمی‏آمدند، شیعیان بودند. بنابراین، سعی دستگاه حكومت‏بر این بود كه به هر نحو ممكن، این مانع را از سر راه خود بردارد؛ از جمله متوسل به زور شدند و با این وسیله سعی كردند كه ریشه تفكر انقلابی شیعه و حتی نام آن را از صحنه روزگار براندازند. لذا، نفس شیعه بودن جرم محسوب می‏شد و شیعیان علی - علیه السلام - را در هر جا كه پیدا می‏كردند، می‏كشتند. شرح جنایاتی كه بر شیعیان رفته است، احتیاج به كتابها دارد.
در چنین شرایطی، نگارش تاریخ صحیح اسلام از مشكلترین كارها بود؛ زیرا مگر تاریخ اسلام را بدون فضایل محمد - صل الله علیه و آله و سلم - و علی - علیه السلام - و خانواده آنها می‏توان نوشت؟! حقایق و وقایعی همچون شخصیت‏بزرگ و والای پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم -، سبقت علی - علیه السلام - در اسلام، فداكاریهای او و پدرش در مكه در حمایت از پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - بخصوص شجاعت و شهامت علی - علیه السلام - در »لیله‏المبیت‏» و ایثار او در مدینه و در غزوات پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم -، علم او، حكمت او، امامت و نصب او به جانشینی پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم -، غصب خلافت، شهادت حضرت زهرا (س)، دختر گرامی پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم -، و از طرفی دشمنیهای قریش و بخصوص خاندان ابوسفیان بااسلام و پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - تاریخ اسلام را تشكیل می‏دهند. نقل همه اینها جرم بود و لازم بود به فراموشی سپرده شوند؛ زیرا معاویه و همفكران او می‏خواستند نام پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - را از صنحه روزگار محو كنند، و اسلام را از بین ببرند و با این هدف چگونه می‏توانستند حقایق را تحمل كنند.؟!
مطرف پسر مغیره بن شعبه می‏گوید:
»... پدرم معمولا پیش معاویه می‏رفت و با او صحبت می‏كرد وقتی كه از نزد معاویه برمی‏گشت از چیزهایی كه از معاویه می‏دید و در نظرش بزرگ می‏نمود، برای من صحبت می‏كرد. اما یك شب كه از پیش معاویه برگشت از خوردن شام پرهیز كرد و می‏دیدم كه بسیار غمگین است.
ساعتی منتظر گشتم، گمان كردم كه حادثه‏ای برای ما رخ داده است. از او سؤال كردم: چه شده كه تو را غمگین می‏بینم؟ پدرم در جواب گفت: از نزد كافرترین و خبیث‏ترین مردم می‏آیم. هنگامی كه با او (معاویه) تنها بودیم به او گفتم: ای امیرالمؤمنین! تو پیر شده‏ای، اگر با عدالت رفتار كنی و كارهای خیر را گسترش دهی، بزرگی كرده‏ای و اگر توجهی به بنی‏هاشم كنی (كمتر به آنها ظلم كنی) صله رحم كرده‏ای. قسم به خدا، امروزه آنها دیگر چیزی ندارند كه از آن بترسی و این كار (صله رحم) هم ثواب دارد و هم باعث‏بقای نام نیك تو خواهد شد. معاویه در جواب گفت:
»هیهات، هیهات! امید بقای كدام نام‏نیك را داشته باشم؟ اخوتیم (ابوبكر) حكومت را به دست گرفت و به عدالت رفتار كرد و كرد آنچه را می‏بایست‏بكند. اما همین كه مرد نامش هم از میان رفت؛ مگر اینكه كسی بگوید: ابوبكر!»»سپس اخوعدی (عمر) حكومت را به دست گرفت، ده سال كوشش كرد و سختی به خرج داد، اما همین كه مرد نامش هم از صحنه روزگار برافتاد؛ مگر اینكه كسی بگوید: عمر!»»اما ابن ابی‏كبشه (مرادپیغمبر - صل الله علیه و آله و سلم - است) روزی پنج‏بار نامش را فریاد می‏كنند: "اشهد ان محمدا رسول الله." پس با این وضع، كدام عمل و یادی از من دوام پیدا خواهد كرد. بی‏پدر، نه، قسم به خدا، باید این نام (محمد - صل الله علیه و آله و سلم - ) یا دین را دفن كنم، دفن كردنی!»[4]
معاویه پس از استقرار در قدرت، به والیان خویش بخشنامه كرد كه »هر كس فضیلتی از علی - علیه السلام - نقل كرد او را بكشید؛ خونش هدر و ذمه خویش را از آن بری دانستم.» [5] خالد بن عبدالله قسری از ابن شهاب زهری درخواست تدوین سیره نمود. ابن شهاب گفت:
»احیانا در لابه‏لای سیره، از امیرالمؤمنین، علی - علیه السلام -، سخن به میان می‏آید؛ آیا با وجود این، می‏توانم به این كار دست‏یازم؟ خالد گفت: اگر ذكر نام آن حضرت با آمیزه‏ای از خرده‏گیری باشد، مانعی ندارد.» [6] در فضایی این چنین، مورخان شیعه، مانند یعقوبی، مسعودی و دیگران، مجبور بودند كه از كنار حقایق تاریخ یا با سكوت بگذرند و یا بسیار كمرنگ و در لفافه به نقل آنها بپردازند.
در این مورد، به طور خلاصه باید سخن بعضی از بزرگان را در مورد علی - علیه السلام - گفت كه: »ما اقول فی شخص اخفی اعدائه فضائله حسدا و اخفی اولیائه فضائله خوفا و حذرا»؛ در مورد او چه می‏توان گفت كه دشمنانش از حسادت و دوستانش از ترس، فضایل او را كمتان كرده‏اند.؟! خوارزمی می‏گوید: »...و ان بعض شعراء الشیعه یتكلم فی ذكر مناقب الوصی بل فی ذكر معجزات النبی - صل الله علیه و آله و سلم - فیقطع لسانه...»؛[7] بعضی از شعرای شیعه كه در مناقب علی - علیه السلام - و یا حتی در معجزات پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - صحبت می‏كنند و حرف می‏زنند زبانش را قطع می‏كنند و دیوانش را پاره می‏كنند. هارون، پسر خیزران، (مقصود واثق خلیفه است) و جعفر متوكل در صورتی به كسی عطا می‏كردند و بخشش می‏نمودند كه به آل‏ابی طالب دشنام گوید؛ مانند: عبدالله بن مصعب زبیری و وهب بن وهب بختری و مروان بن ابی‏حفصه و دیگران.
البته این مساله اختصاص به حضرت علی - علیه السلام - ندارد، بلكه بسیاری از حقایق تاریخ اسلام، بخصوص آنچه به تشیع مربوط می‏شود، دچار چنین سرنوشتی شده است.
همچنین این مشكل اختصاص به زمان بنی‏امیه و بنی‏مروان نداشته است؛ زیرا بنی عباس نیز در ظلم و ستم نسبت‏به شیعیان نه تنها عقب نماندند، بلكه به مراتب، ظالمانه‏تر برخورد كردند.
وجود این فشارها مساله »تقیه‏» و كتمان عقاید را مطرح كرد. خطر به قدری جدی و حاد بود كه احادیث‏شدیداللحنی در مورد وجوب تقیه از ائمه: برای حفظ تشیع صادر شد كه ما در این‏جا به برخی از آنها اشاره می‏كنیم:
امام باقر - علیه السلام - می‏فرماید: »ترك تقیه مثل ترك نماز است.»[8]
امام صادق - علیه السلام - می‏فرماید:»برای حفظ دینتان تقیه كنید و آن را با تقیه زیر پرده دارید؛ زیرا هر كه تقیه ندارد، دین ندارد. شما در میان مردم مانند زنبور عسل در میان پرندگانید.»[9]
در حدیث دیگری از امام صادق - علیه السلام - وارده شده است كه می‏فرماید: »از پدرم، امام باقر - علیه السلام -، شنیدم كه می‏فرمود: هیچ چیزی در روی زمین، نزد من از تقیه دوست داشتنی‏تر نیست. ای حبیب، هركس تقیه‏كند خدا اورا بالابرد و هركس تقیه‏نكند خدا اورا پست كند.»[10]
3 - فشار تبلیغاتی
ظلم و ستمی كه نسبت‏به شیعه و ائمه - علیه السلام - روا داشته شد مظلومیت آنها را برای امت اسلامی معلوم و مشخص می‏نمود. این مظلومیت، بخصوص پس از واقعه كربلا، در كنار حقانیت اهل‏بیت - علیه السلام - و پیروان آنها، موجب محبوبیت آنان در جامعه اسلامی شد. همین‏مساله نقش مهمی در پیشرفت و گسترش تشیع داشته است.
محبوبیت تشیع حاكمان جور را واداشت كه این بار به تزویر متوسل شوند و با به خدمت گرفتن تبلیغات تشیع را از صحنه خارج كنند. لذا، شیعیان را رافضی، و خارج از دین، نامیدند. ابن حجر هیثمی در مقدمه كتاب الصواعق المحرقه چنین آورده است: »و اخرج الدارقطنی عن علی عن‏النبی - صل الله علیه و آله و سلم - قال سیاتی من بعدی قوم لهم نبز یقال لهم الرافضه، فان ادركتهم فاقتلوهم فانهم مشركون‏»؛ دار قطنی از پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - نقل كرده كه پیامبر فرموده به‏زودی پس از من قومی می‏آیند كه دارای لقب خاصی هستند و رافضی نامیده می‏شوند، آنها مشرك‏اند، اگر آنها را دیدی بكش![11] ابن حزم در الفصل فی الملل والنحل شیعیان و تشیع را این‏گونه معرفی می‏كند:
»ان الروافض لیسوا من المسلمین انما هی فرق اولها بعد موت النبی بخمس و عشرین سنه و كان مبدئها اجابه ممن خذله الله لدعوه من كاد الاسلام و هی طائفه تجری مجری الیهود والنصاری فی الكذب والكفر» [12] ؛ رافضیها از مسلمانان نیستند و تنها فرقه‏ای هستند كه ابتدای آن از بیست و پنج‏سال بعد از وفات پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - بوده است و شروع این فرقه اجابت از دعوت كسی بود (خداوند او را ذلیل كند) كه اسلام را قبول نداشت. اینها (شیعیان) گروهی هستند كه در كفر و دروغ‏گویی دنباله‏رو یهود و مسیحیان‏اند.
این مطلبی است كه در كتب تاریخ و كلام به اصطلاح مسلمانان رواج دارد و افرادی مانند طبری، ابن اثیر، ابن كثیر و به تبع آنها، دیگران نیز همین حرفهای نادرست را تكرار می‏كنند. حتی محققان معاصر جهان اسلام هم با كمال تاسف، این اكاذیب را تكرار می‏نمایند و آنها را نشر می‏دهند؛ مثلا، رشید رضا در كتابش، الشیعه و السنه، چنین نوشته است:
»شیعه‏گری به نام خلیفه چهارم، علی بن ابی‏طالب‏2، آغاز ایجاد تفرقه دینی و سیاسی امت محمدی گردید و اولین كسی كه اصول تشیع را از خود ساخت‏یك یهودی به نام عبدالله بن سبا بود كه از راه خدعه و نیرنگ، اظهار اسلام نمود. وی مردم را به غلو درباره علی كرم الله وجهه دعوت می‏كرد تا میان این امت تفرقه ایجاد نماید و دین و دنیای آنان را تباه گرداند.»[13] در چنین جوی، كمتر سخنی از شیعیان پذیرفته می‏شد و آنان در جامعه جایگاهی نداشتند و نمی‏توانستند حقایق را بیان كنند. بعضی از شیعیان این وضعیت را در اشعار خویش چنین بیان كرده‏اند.
اذا ما روی الراوون الف فضیله لاصحاب مولانا النبی محمد یقولون هذا فی الصحیحین مثبت بخط الامامین الحدیث مسدد و مهما روینا عن علی فضیله یقولون هذا من احادیث ملحد
اگر راویان هزاران فضیلت در مورد اصحاب پیامبر - صل الله علیه و آله و سلم - (منظور خلقا هستند) نقل كنند، می‏گویند این فضایل در صحیحین (صحیح مسلم و نجاری) و به خط آنها و به طور متقن ثبت‏شده است ولی اگر یك روایت در فضیلت علی - علیه السلام - نقل شود، می‏گویند كه این حدیث از احادیث ملحدان است.
و یا این گونه سروده‏اند كه:
اذا فی مجلس ذكروا علیا و سبطیه و فاطمه الزكیه یقول الحاضرون ذروا فهذا سقیم من حدیث الرافضیه[14]
اگر در مجلسی ذكری (فضیلتی) از علی و همسر و فرزندان او به میان آید حاضران می‏گویند: این‏حدیث را رها كنید، آن حدیث صحیح نیست؛ چون از احادیث رافضیان است.
این حقیقتی است كه تاریخ به آن گواهی می‏دهد. نصر بن علی جهضمی به علت نقل یك روایت در فضیلت علی و فاطمه و حسنین - علیه السلام - از طرف متوكل محكوم به هزار ضربه شلاق شد.[15]
در وادی تبلیغات، ائمه - علیه السلام - و شیعیان با مشكل دیگری نیز روبه‏رو بودند: از یك سو، پیدایش گروهها و فرقه‏های مذهبی و كلامی كه نتیجه جهالت امت نسبت‏به حقیقت اسلام بود و احیانا برای ایجاد خطوط موازی در كنار تشیع از طرف حكام تاسیس یا تقویت می‏شدند و از سوی دیگر، گسترش اسلام و برخورد مسلمانان با افكار مختلف، سؤالات و اشكالات متعددی متوجه اسلام، بخصوص تشیع، می‏كرد. ائمه: و اصحاب آنها و بعدا علمای شیعه، خود را موظف می‏دیدند كه به این سؤالات و اشكالات پاسخ دهند و معارف اسلامی را بر اساس اصول، حفظ و اشاعه دهند. بنابراین، نیرو و توان شیعیان در این وادی صرف می‏گشت. در نتیجه، »تاریخ‏»، كه در مقایسه با فقه و معارف اسلامی از اهمیت كمتری برخوردار بود، متروك ماند و كمتر به آن پرداخته شد. نگاهی به آثار به جا مانده از بزرگان شیعه در باب فقه و معارف گویای این حقیقت است.
اینها بعضی از موانعی بود كه از خارج بر سر راه تاریخ‏نگاری شیعه قرار گرفت و بر آنها تحمیل گشت اما همان مقدار آثاری هم كه از شیعیان باقی مانده و نگاشته شده دارای نقاط ضعفی است كه به آنها اشاره می‏شود:
1. یكی از این نقاط ضعف این است كه مورخان ما بیشتر متوجه مسائل اعتقادی بوده و حداكثر كوشش خود را در باره امامت ائمه - علیه السلام - و فضایل و معجزات آنها مبذول داشته و از اختصاص دادن فصلی به مسائل سیاسی زمان ائمه - علیه السلام - و كیفیت مبارزات جهادی آنها خودداری كرده‏اند، هرچند در خلال همین روایات و نقل معجزات و فضایل، مسائل تاریخی مهمی وجود دارد كه تا حد زیادی می‏تواند مشكلات تاریخی را حل كند.
2. در نقل حوادث، تنها به همان مقدار مورد نیاز اكتفا كرده و از نقل اصل واقعه به طور كامل خودداری كرده‏اند. در نتیجه، مسائل، پراكنده، مشوش و درهم گردیده و برای مرتب كردن و ارجاع آنها به اصول، به كوشش فراوانی احتیاج دارد و كاری بسیار سنگین است.
3. عدم اهتمام به رجال تاریخی از حیث توثیق و عدم آن، كه نسبت‏به رجال حدیث اهتمام می‏ورزند، در صورتی‏كه‏اهمیت مساله تاریخ كم نیست و انگیزه جعل و كتمان حقیقت در آن، بیشتر از مسائل فقهی صرف وجود داشته است. بنابراین، عدم اهتمام به رجال تاریخ نقطه ضعف‏دیگری درتاریخ‏نگاری ماست و بسیاری از مؤلفان كتب تاریخی ما از حیث مذهب، مجهول‏الحال می‏باشد.
4. در نقل وقایع تاریخی، مكان، زمان و مقارنات دیگر آنها ذكر نشده و در نتیجه، تعلیل، تحلیل و نتیجه‏گیری از این حوادث بسیار مشكل است.
5.نقل روایات متضاد و متناقض در كنار هم بدون تحلیل و جمع بین آنها؛ این كار اگرچه فی حد نفسه، ارزشمند و ناشی از اهتمامی است كه به حفظ احادیث می‏دادند ولی خود مشكلی است و برای حل آن، باید زحمت كشید تا حقیقت را از میان آنها پیدا كرد.
نتیجه
با توجه به مجموعه مطالبی كه ذكر شد، باید گفت كه علمای شیعه علی‏رغم همه مشكلاتی كه بر سر راهشان وجود داشته، با ایثار و از خود گذشتگی، نهایت‏سعی خود را نموده و در حد امكان، حقایق تاریخ را به ما منتقل نموده‏اند اما با وجود این، در حال حاضر، ما به اندازه برطرف كردن مسائل و مشكلات فكری و دینی خود، مطالب تاریخی در اختیار داریم. با استفاده از همین مواد پراكنده، می‏توان تاریخ صحیح اسلام را بازسازی و ارائه كرد.


[1] . سید جعفر شهیدی، نهج‏البلاغه، نامه 31، ص‏297
[2] . «...فتاس بنبیك الاطیب الاطهر صلی الله علیه و آله، فان فیه اسوه لمن تاسی و عزاء لمن تعزی فان احب العباد الی الله، المتاسی بنبیه و المقتص لاثره... .» (نهج‏البلاغه فیض‏الاسلام، خطبه‏159)
[3] . زبیربن بكار، الاخبارالموفقیات، دكتر سامی مكی العانی، بغداد، مطبعه العانی، 1972 م، ص‏331-334
[4] . ابن‏ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، قم، كتابخانه مرعشی،1406 ق، ج 5، ص‏129 و 130
[5] . محسن الامین، اعیان الشیعه، ج 1، ص‏27
[6] . الاغانی، علی بن‏الحسین ابوالفرج اصفهانی،بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی‏تا،15
[7] . مكاتیب، خوارزمی، بیروت، دار مكتبه الحیاه، 1970م، ص‏166
[8] . بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411 ق، ج‏67، ص‏103، ح 21
[9] . اصول كافی، محمد بن یعقوب كلینی، مصطفوی، تهران، علمیه‏اسلامیه، بی تا، ج‏3،ص 308، باب تقیه، حدیث‏5
[10] . همان، حدیث‏شماره 4
[11] . فضل بن شاذان، الایضاح، محدث ارموی، تهران، دانشگاه تهران،1363، ص 301
[12] . الفصل فی الملل والنحل، ج 1، ص 290 به نقل از الغدیر، ج‏3، ص 92
[13] . الشیعه والسنه، ص 4 -6 به نقل از علامه مرتضی عسكری، عبدالله بن سبا و دیگر افسانه‏های تاریخی، سردارنیا، تهران، كوكب، چاپ دوم،1367، ص‏47
[14] . ابن شهرآشوب، مناقب، ج 1، ص‏3 و 4
[15] . خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالكتب العربیه، بی‏تا، ج‏13، ص‏287


[سه شنبه 18 تیر 1392 ]  [3:50 PM]  [ ]

پرسش:

علت سقوط شاه چه بود؟

 

پاسخ:


در روش حكومتي و ساختار سياسي نظام شاهنشاهي، در رأس نظام، شاه مي باشد كه خود اين امر در تعارض با خواست اكثريت قريب به اتفاق جامعه است، زيرا اكثريت با استبداد مخالفند پس اعتراضات اوج گرفته تا جايي كه به سقوط شاهي منجر مي شود كه از ابراز سلطه و زور برخوردار بوده است، ولي مشروعيت ندانشته است، لذا عوامل متعددي را، مي توان براي سقوط شاه، به شرح زير بيان كرد:
. بي عدالتي رژيم شاهنشاهي:
هر چند كه از ديدگاه ماركسيستي تمام انقلاب هاي دنيا با مراسم و شيوه اي كه اتفاق افتد (سياسي، علمي، مذهبي و...) همه در نهايت يك به آرمان منتهي مي شوند و تمام انقلاب هاي دنيا در واقع انقلاب محرومان است عليه برخوردارها (طبقه ثروتمند) و ريشة همة انقلابها در آخر به محروميت بر مي گردد[1] و انقلاب ايران نيز بر اثر نزاع و اعتراض يك توده وسيع محروم عليه يك طبقه برخوردار ثروتمند بود. ولي انقلاب ايران گرچه از اهداف خود رفع محروميت و فقر را مي ديد ولي اين بدان معني نبود كه انقلاب توسط توده فقير و مردم محروم صورت گرفته باشد، زيرا در انقلاب از تمام قشرها و اصناف چه طبقه فقير و چه طبقه متوسط و حتي متوسط به بالا چه طبقه روشنفكر و بازاري و چه طبقه دانشجو و روحاني و... نقش داشتند. دليل ديگر بر تأييد اين مطلب اينكه اسناد و مدارك نشان مي دهد كه در سال هاي آخر حكومت شاه به خاطر رشد چندين برابر قيمت نفت و وارد شدن كالاهي لوكس و مصرفي از خارج به ايران نسبت به قبل اقتصاد از رونق بهتر برخوردار بود و مقايسه اي بين آمار كالاهاي وارد شده به كشور در اواخر حكومت شاه نسبت به سال هاي قبل از آن گواه بر مدعاست. اما در عين حال فساد اقتصادي، تبعيض اجتماعي و بي عدالتي از سوي رژيم بدون ترديد از عوامل نارضايتي مردم به حساب مي آمد.
. خفقان و استبداد:
دون شك انقلاب ها مي توانند به خاطر مسائل ارزشي و انساني، چون تساوي حقوق، آزادي هاي فردي سياسي رخ دهد، ولي انقلاب ايران نه صرفاً در جهت كسب منافع اقتصادي صرف بلكه در جهت رسيدن به آزادي هاي سياسي و فردي نيز رخ داد، زيرا شاه مانع كسب اين آزادي ها بود، و مردم چاره اي جز مقابله با او نداشتند؛ هر چند كه در اواخر عمر رژيم فضاي بخشي از زندانيان سياسي آزاد شدند و مطبوعات تا حدي به فعاليت مي پرداختند اما به علت ظاهري بودن اين اقدامات و حاكم بودن خفقان در متن جامعه، مردم فريب اين ظاهر سازي ها را نخوردند و حكومت را سرنگون كردند.
. اسلام ستيزي شاه:
آنچه را كه مردم در اعتراضات و تجمعات خود ابراز مي كردند و باعث سقوط حكومت شاه گرديد. چيزي نبود جز ضديت با اسلام از سوي حكومت بودند آرمان هاي كمونيستي يا آرمانهاي حكومت هاي ليبرال، دموكراسي، براي اثبات اين ادعا مي توان به صورت اختصار به ذكر چند دليل پرداخت: 1) رهبري انقلاب يك رهبر مذهبي بود. 2) شعارهاي برجستة انقلاب شعارهايي بود كه از متن مكتب اسلام برخاسته بود، با نگاهي به شعارهاي انقلاب مي توان گفت كه شعارهاي انقلاب عصاره خواسته هاي مردم بود آن چيزي جز اسلام و التزام به آن نبود كه حكومت شاه فاقد آن بود. 3) نقش مناسبت هاي مذهبي هم چون ايام عاشورا و تاسوعا و محرم و صفر از عناوين برجسته در انقلاب است. 4) مكان هاي مذهبي يكي از پايگاه هاي مهم مردمي بود از قبيل مساجد، تكايا و حسينيه ها و... از همه مهم تر اينكه نظريه پرداز انقلاب، ‌رهبر انقلاب و بعد از انقلاب رهبر حكومت انقلابي هر سه در يك نفر جمع شده بود و اين امري است كه در كمتر انقلابي رخ مي دهد. نظريه پرداز انقلاب يك روحاني برخاسته از حوزه هاي مكتب تشيع بود كه از ديدگاه مردم اسلام مجسّم بود و خواسته اي جز تحقق اسلام و آرمان هاي آن را نداشت، ‌رهبر اين انقلاب با صداقتي تمام خود را وقف اين اسلام كرده بود؛ به قول مهندس بازرگان: او ايران را براي اسلام مي خواست و نه اسلام را براي ايران. از اين رو وقتي مردم شاه را درست در نقطه مقابل رهبري مي ديدند به چيزي جز سقوط شاه راضي نشدند.
س تنها عامل مهمي كه به عنوان علت اصلي و عامل اول سقوط رژيم طاغوتي شاه بود اعمال سياست اسلام زدايي او بود.[2] اما حضرت امام اسلام را عرضه كرد كه خود هم حكومت داشت و هم سياست، هم اقتصاد و هم آيين كشورداري، با نابرابري مخالف و در پي ايجاد جامعه اي برابر و برادر، اسلامي كه به ديكتاتوري و استبداد پايان مي داد و سلطه ابرقدرت ها را ردّ مي كرد، فساد مالي و حكومتي رژيم را محكوم مي كرد و به جاي آن نظامي امين، مردمي با كارگزاراني صديق و مؤمن برپا مي نمود.[3] چنين تصوير و نظريه اي جامع و كار آمد از اسلام، اسلام بر قلوب اقشار و طبقات مختلف جامعه سيطره انداخت و توانست جامعه شهري و روستايي، ‌فقير و غني، طبقه متوسط و جديد و سنتي،‌ زاغه نشين جنوب شهر تا مرفه نشين شمال شهر، دانشجو و طلبه، پزشك و وكيل و... را زير پرچم خود جمع كند و اين همه در گرو هنر امام بود كه اخلاص، صداقت و زمانه شناسي را به هم پيوند داده بود تا بتواند به آرمان هاي اسلامي در قالب حكومتي اسلامي جامة عمل بپوشاند و تحقق اين خواسته منجر به سقوط شاه شد.
) ويژگي هاي شاه و نظام او:
ايد ضعف شخص شاه را در تسريع سقوط او ناديده گرفت به قول كارشناسان او در مواقع بحران مرد عمل نبود و در مواقع عادي همان كاري را مي كرد كه ديگران نيز قادر به انجام آن بودند و به قول كارشناسان آمريكايي شاه در اواخر حكومت خود از يك نوع سرگشتگي و تحّير رنج مي برد و ساعت ها به فكر فرو مي رفت بدون اينكه به نتيجه اي برسد و اين حالت در جلسات مشاوره با او مشهود بود. فساد مالي، اختناق توسط ساواك، فساد اخلاقي شاه و غيره نيز، هر كدام سرفصل هايي هستند كه مي توان راجع به آن نظرات تحليگران را ذكر نمود.


[یک شنبه 16 تیر 1392 ]  [1:04 PM]  [ ]
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سیستم ارتش ایران در زمان ساسانیان
دورد بر یاران عزیز هم میهنم. در این مطلب تلاش میشود تا اطلاعات مفیدی در رابطه با ارتش ساسانیان به شما عزیزان ارائه شود. شما میدانید که ساسانیان بارها و بارها رومیان مغرور را به خاک مذلت کشانیدند. شاید این امر مارا کنجکاو کند که درون این ارتش نیرومند که این چنین دشمنش را به خاک زد چه بود و چه گذشت.
پیش تر در مورد ارتش اشکانیان در پست (شاهنشاهی اشکانیان جنبشی ملی در 250 ق.م) مطالبی عرض شد. اما در مورد اشکانیان اطلاعات دسته اولی در دست نبود. اما در مورد ساسانیان وضع کاملا متفاوت است و ما به خوبی می توانیم به شرح این ارتش بپردازیم.ابتدا به معرفی و توضیح مختصر از واحد های مختلف ارتش ایران در عصر ساسانی ها می پردازیم :
پیاده نظام _ نیزه داران:
این دسته از سربازان ساده ترین یکان و جزو سربازان سبک اسلحه به حساب می آمدند.اینان زره هایی سبک داشتند. نیزه های تقریبا کوتاه و سپرهای فلزی دایره شکلی در دست داشتند. کلاه خود مچ بند – ساق بند – حفاظ دست و حفاظ صورت داشتند. این یکان اغلب برای نگهبانان مرزی فرستاده میشد و سربازان این یکان مجبور به حمل زره های سنگین نبودند.
پیاده نظام_سپرداران:
بر عکس یکان پیشین که گفته شد این یکان بسیار سنگین اسلحه م تمام زره پوش بود که از نوع زره های زنجیری و حرارت دیده را استفاده می کرد. آنان سپرهایی مربع شکل و بلند که تقریبا نیمی از بدنشان را محافظت میکرد داشته و کلاه خود بلند که زنجیر های سبک گونه ها را می پوشانید و یک حفاظ متحرک که بالا و پایین میرفت روی صورت . اینان هم در حمله و هم در دفاع بسیار موثر بودند . در عین حال آنان دارای سلاح های ویژه ای بودند سلاح های آنان از این قبیل بود : شمشیر بلند – 4 زوبین آماده ی پرتاب در دست - و تبرزینی بر کمر می آویختند. خنجری هم بر پشت کمربند بسته شده بود.
: سنگین اسلحهElite_Cavarly _سواره نظام از نوع

این افراد سوار نظام ویژه بودند. یعنی بهترین هنگ سواره نظام ایران . طبری با ابراز شگفتی از هیبت و قدرت این یکان ارتش ایران سخن می گوید . سلاح و لباس این سربازان چنین ذکر شده :
زره – صفحه ی پوشش سینه-کلاه خود – پوشش مخصوص ساق پا و دست – زره ی مخصوص اسب – نیزه – گرز – شمشیر – تبرزین – یک ترکش با سی تیر- دو کمان و دو عدد زه یدکی .
قطعا این سواره نظام یکان کار آمدی بوده و تقریبا از همه نوع سلاحی بهره میبرده . بر عکس پارتیان که از زره های پولکدار استفاده میکردند ساسانیان از زره های زنجیری استفاده میکردند.

سواره نظام سبک اسلحه :


این نوع سواران زره ای مخصوص و البته سبک بر تن – پوشش ساق پا و دست. شمشیر بلند . دو کمان و 1 ترکش با تعداد زیادی تیر و دو عدد زه یدکی .
کمانداران:
این سربازان پیاده و زره ای سبک بر تن داشتند . یک کمان و ترکشی بزرگ با تعداد زیادی تیر در دست. اینان در هنگام دفاع در میان حصار یا دیوار ها کارایی بسیار والایی داشتند . کلاه خود و پوشش ساق دست و پا نیز از جمله حفاظ های این یکان بود.
آزادگان:
این سربازان از جمله سربازان نخبه ای بودند که ساسانیان ایجاد کردند. اینان از زره های سنگین استفاده نمی کردند و برای حفظ جان خود و جنگیدند از مغز و مهارت بی نظیر خود بهره میبردند. اینان در هر جنگی شرکت داده نمی شدند ولی به خوبی هویدا بود که این سربازان به تنهایی هر کدام 4 نفر را به مبارازه میطلبید پیروز میشد. (اشاره به لکشر وهرز دیلیم. به گفته ی کلاوس شیپمان سپاهیان وهرز از آزادگان و سواران سنگین اسلحه تشکیل میشد ). اینان عملیات های چیریکی و هم چنین مقاومت های شدید را نیز به عهده میگرفتند.

گارد جاویدان :
این افراد نخبه ترین افراد در سپاه ایران بودند. اینان اغلب مسئولیت حفظ جان شاه را داشتند. اما در صورت لزوم وارد عرصه ی نبرد نیز میشدند. اینان از همه نوع سلاحی استفاده مینمودند و میشود گفت به سختی شکست می خوردند . آنان هرگز به احدی تسلیم نمی شدند و قانون هنگ جاویدان نبرد تا سر حد مرگ بود . آنان اسارت را برای خود توهینی وحشتناک تصور می کردند و هرگز قانونشان به ایشان اجازه ی به اسارت افتادن را نمی داد. یعنی اگر کسی با این هنگ رو به رو میشد یا باید می کشت . یا می مرد یا اینکه او تسلیم جاویدانان میشد. اینان هم پیاده بودند هم سواره .
تعمیر کاران و مهندسین :
اینان ادوات محاصره از قبیل (دژکوب – فلاخن – برجهای محاصره – منجنیق – نردبان های بلند. تیر کمان های عظیم و ...) را می ساختند و در صورت لزوم ادوات به غنیمت گرفته شده را ترمیم و تامیر می نمودند.
کادر درمانی :
جنگ فقط کشته نمیداد. اغلب کسانی که مجروه میشدند توسط این افراد درمان و مراقبت میشدند. این افراد تخصص خاصی داشته و همگان بر علم طب آگاهی داشتند.

سازمان جاسوسی و اطلاعات رسانی:
این تشکیلات نیز به ارتش مربوط میشد. این سازمان افراد تکرو نیرومندی را آموزش میداد که برای عملیات های انفرادی استفاده میشدند. آنان پیش از حمله به شهر مورد نظرابتدا به آن نفوذ می نمودند و گزارشاتی از قبیل تعداد نفرات موجود در پادگان شهر – راههای متصل به ستاد فرماندهی و از این قبیل به دست فرمانده ی لشکر ایران میدادند.این افراد یاد میگرفتند که چگونه تا چند روز بدون آب و غذا زندگی کنند . طی کردن مسافت های طولانی از جمله آموزشهای آنان بود. آنان فقط اط یک شمشیر کوتاه شبیه دشنه و خنجری کوچک استفاده مینمودند.
گارد محافظ شهری:
این بخش در مورد سازماندهی نیروهای ساسانی میباشد.
ساسانیان سربازان خود را همانند هخامنشیان به صورت ده دهی به کار میگرفتند. یعنی اینکه از صد سرباز یک گروهان تشکیل میشد. این گروهان را یک افسر هدایت می کرد. ده گروهان را یک هنگ مینامیدند. یعنی هر ده گروهان(صد نفر) میشد یک هنگ و این هنگ را نیز یکی از افسران عالی رتبه ی ارتش هدایت میکرد. پس هر هنگ متشکل از ده گروهان و هزار سرباز بود. حالا با فراهم آوردن ده هنگ یک لشکر منظم تشکیل میشد که این لشکر را نیز سران لشکری هدایت می کردند.
ایرانیان برای نظم دادن به ارتش از طبل استفاده میکردند و با نواختن آهنگ طبل سربازان را با یکدیگر هماهنگ مینمودند.
در جنگ نزدیک سیدون بین ایرانیان و بیزانسی ها ایرانی ها یک هنگ را در قلب سپاه و سواره نظام سنگین اسلحه را در کنار آنها به حرکت در آوردند.
هر افسر ایرانی برای نشان دادن افسری خود چوبی کوتا نزدیک به 20 سانتی متر را در دست داشت که آرم شاهنشاهی ساسانیان در نوک آن شقش زده شده بود. او یک شنل آبی رنگ و بلند بر دوش داشت و در نوک کلاه خود پری بلند که این نیز نشان افسری اش بود داشت.

سرشماری در لشکر ساسانیان:
این قسمت بسیار جالب و قابل ستایش است . با نبود امکانات پیشرفته در آن زمان ساسانیان کار بسیار جالب و تحسین آمیزی برای سرشماری سربازان خود می نمودند:
پیش از خروج یک سپاه افراد جلوی شاهنشاه یا فرمانده ی سپاه سان (رژه) میرفتند و در پایان رژه هر سرباز تیری در سبد می انداخت .پس از پایان رژه سبد بسته و مهر میشد. پس از پایان جنگ هنگام ورود به شهر هر سرباز تیری را از درون سبد بر میداشت. باقی مانده ی تیرهای نشان دهنده ی تعدا کشته ها و اسیران میشود.
حال آنکه بیزانسی ها برای سرشماری از چنین روشی بهره نمیبردند اما در سال 539 میلادی به تقلید از ایرانیان آنان نیز چنین کردند.ان ساده یکان ارتش بودند که امروزه آنان را پلیس مینامند. هر دسته پلیس از 10 نفر تشکیل میشد که هر ده نفر به همراه یک سردار در سطح شهر قدم می زدند و نظم و امنیت را میان مردم برقرار میکردند. هرکسی شکایتی یا مشکلی داشت فورا به این ستاد رجوع میکرد و درخواست کمک میکرد.


سیستم ارتش ساسانیان:
این

در کل ارتش ساسانیان ارتش سازمان یافته و حساب شده ای بود که احترام شرق و غرب را برانگیخت. روش های نظامی ساسانیان قابل ستایش بود. از آنجا که این اعراب همه ی کتاب های ایرانیان را آتش زدند و اظهار داشتند که الله برای هدایت ما کافی است تنها یک کتاب از ساسانیان به جای مانده که آنهم آموزش تاکتیک های نظامی میباشد یعنی (آیین نامگ) . این کتاب در مورد چگونگی محاصره ی شهرها و چگونگی دفاع سخن گفته.
ساسانیان در میدان جنگ بسیار منظم و از روی اصول حرکت می نمودند. طریقه ی فرماندهی در جنگ این چنین بود که مثلا شاپور اول که بدون ردخور در میدان جنگ حضور پیدا میکرد ابتدا فرمانی را صادر و به سپهسالار گزارش میکرد. سپهسالار در میدان جنگ به سر هنگ ها یا (سران 1000 نفر) گزارش و آنان نیز به هر سرگروهان یا (سردسته ی هر صد نفر) گزارش میدادند و بدین ترتیب دستورات شاه شاهان یا حالا فرمانده با سرعتی بی نظیر به تمامی واحد های رزمی داده میشد . یکی از سنبل های ایرانیان در جنگ درفش کاویانی بود. آنان در جنگ های مهم و سرنوشت ساز از این درفش استفاده مینمودند. این درفش تارخ و پیشینه ای دیرینه دارد که ساسانیان نیز از آن آگاه بودند و به همین دلیل آن را بسیار گرامی میداشتند و مردان ایران زیر این درفش با قوت بسیاری میجنگیدند.
چگونگی جایگیری ارتشها در سرتاسر قلمرو امپراطوری:
ساسانیان همیشه به پیروی از سلف خود پارتیان و هخامنشیان یک ارتش مرکزی داشتند که بدون چون و چرا از شخص شاه شاهان اطاعت میکرد و همیشه گوش به زنگ بود . این ارتش قدرتی فوق العاده و از همه یکانی تشکیل میشد. ضمن اینکه با داشتن همسایه ای چون بیزانس نگاه داری چنین ارتشی ملزم به نظر میرسید.
اما هر دیار ارتشی داشت که زیر فرمان شاه آن دیر بود (منظور شاهک ها هستند.) مثلا شاه خوز(خوزستان) و یا شاه پارت (خراسان) هرکدام ارتشی نیرومند و آماده ی رزم داشتند و اینان زمانی که شاه شاهان ایشان را فرا میخواند با لشکریانشان حاضر میشدند. اینان تحت فرمان شخص شاهنشاه بودند.

مقامات ارتش :
در مورد مقامات ارتش میتوان بدون تردید گفت که بالا ترین و مختار ترین درجه ی این سپاه شخص سپهسالار بوده که برای هدایت ارتش از شخص شاهنشاه اختیار تام داشت. او اجازه داشت تغییرات لازمه را در ساختار ارتش بدهد .او حق جا به جایی یکانهایی را بدون اجازه شاهنشاه داشت. منتها برای لشکر کشی های بزرگ قطعا با شاهنشاه به شور می نشستد که قطعا افسران ارتش نیز حضور داشتند.
سران شورای جنگی که معمولا به سبب فکر و استراتژی نظامی فوق العاده شان اغلب در طرح ریزی های نظامی شرکت داشتند و معمولا در عرصه ی نبر شرکت نمی کردند. اینان گویی که تمام جهان را از نظر گذراندند
تعیین میکردند که سپاهیان از کدامین مسیر و از کدامین طریق به مقصر بروند .
درجه ی بعدی سرلشکر بود- اینان فرمانده ی هر ده هزار نفر بودند و در ارتش از جای گاه خاصی برخوردار بودند. اینان فقط از شخص سپهسالار و شاهنشاه دستور می گرفتند وگرنه احدی به ایشان جرات دستور دادن نداشت و میتوان به جرات گفت که ایشان در حوزه ی خدمت خویش آزادی عمل قابل توجهی داشتند.
درجه بعدی سرهنگی بود. اینان فرمانده ی هزار تن بودند . یا همان یک هنگ. اینان سرداران ارتش بودند که فقط از سرلشکر – سپهسالار و شاهنشاه دستور میگرفتند.
درجه ی بعدی سرگروهان بودن که این نیز از بالا دستهای خود که در بالا گفته شد و شاهنشاه دستور میگرفت.
فرمانده ی گارد شهری (پلیس) و نیروی امنیتی: اینان را نیز سردار یا سرنگهبان میخواندند. اینان هرکدام در حوزه ی خود ماموریت داشتند که نظم و امنیت را برقرار و از جان و مال مردم محافظت کنند.

ارتش ساسانی از دیدگاه مردم ایران ساسانی:
ارتش در دیدگاه مردم جوانان و دست پرورده های ایران بودند که برای حفظ و حراست از مرز و بوم ایران لذات زندگی را کنار گذاشته و سلاح به دست به میدان جنگ شتافتند. شاهنشاهان ساسانی با اهداف ویژه و بلندی که در سر پرورش میدادند باید سیاست های خود را در مرزهای غربی و شرقی با تکیه بر ارتش انجام میدادند و در حقیقت منافع ملی را به وسیله ی ارتش به دست می آوردند.
این از گفته ی شاپور به خوبی هویدا است – شاپور در کتیبه اش گفته :

اهورامزدا بر اعمال من شاعد است که لحظه ای خلاف جهت منافع کشورم قدم بر نداشتم . من همان شاهم که مردانم را در میدان جنگ تنها نگذاشتم. همانطور که پدرم تنها نگذاشت.من همانم که امنیت را برای مردمم در سرتاسر کشور فراهم آوردم تا آنان لحظه ای دچار سختی و مشقت نشوند.

البته ناگفته نماند که ایرانیان از مزدوران هم استفاده می نمودند . ولی ایشان تلاش میکردند این افراد (مزدور) را هرچه بیشتر از ارتش دور نگاه دارند . یعنی اینکه مزدوران به هنگام جنگ فراخوانده میشدند و در پایان مرخص و هرگز از آنان استفاده ی دائمی نمیشد.

هنوز نتوانستم اطلاعات دقیق و دسته اولی از عملیاتهای نظامی ساسانیان به دست آورم به محض مشاهده خدمت دوستان عزیز عرض خواهم نمود. فکر میکنم تا بدینجا در مورد ارتش منظم و سازمان یافته ی ساسانیان اطلاعات کافی داده باشم. فکر کنم حال دریافته اید چرا ساسانیان رومیان را بارها به خاک مذلت کشانیده اند. این ارتش نیرومند ساسانیان قدرت و پایه ای داشت که نظیر و ثانی اش وجود نداشت و ارتش ساسانیان در دنیان به عنوان (سلاح ویژگان) معروف بودند.


[چهارشنبه 12 تیر 1392 ]  [12:43 PM]  [ ]
زمانی که کمبوجیه و بردیا هر دو پسر کوروش بزرگ به قتل رسیدند امپراطوری هخامنشی با آن وسعت و عظمت دیگر جانشینی نداشت. اما داریوش که از وارثان و شاخه ی فرعی این امپراطوری محسوب میشد توانست به تایید اشراف و بزرگان بر تخت سلطنت جلوس کند . اما گویا افراد قدرت طلبی که سر به شورش برداشتند داریوش را نمی شناختند که همچنان بر تصمیم خود مبنی بر تصاحب تاج و تخت مصمم بودند .
شورشهای بسیاری بود . مزدوزان یونانی از پلاته – ایونیه و لیدی در ارتشهای شورشی ها به استخدام در آمده بودند. گویا آنان تصور میکردند داریوش بیدی باشد که به چنین بادهایی از این قبیل بلرزد. اما همانطور که سیر وقایع تاریخی نشانمان میدهد داریوش توانست در طول یک سال این شاه های دروغین را که هرکدام در دیاری با استخدام عده ای مزدور و اجیر شده برای خود حکومتی بر پا می کردند را سرکوب و سر جای خود نشاند و سردسته ی شورشی ها را به مجازات برساند.
داریوش عاقل تر از این بود که بخواهد بی گدار به آب بزند. او نخبه ترین افراد خود یا همان هفت دلاور را هرکدام به فرماندهی بخشی از سپاه گمارد . خود داریوش به سوی بابل به راه افتاد و شورش بابل را شکست داد. یک نکته ی خیلی جالب و کلیدی : برگرفته از کتاب داریوش بزرگ (در بالا ذکر شد)ص 108 :
در مورد شجاعت – دلاوری و هم چنین استراتژی جنگی تردیدی نیست که وی یکی از نخبه ترین سرداران تاریخ و فردی لایق بوده. اما شگفت انگیز است که بسیاری از افراد داریوش در برخی جتگها علیه یاغیان جنگ را از یکی از سرداران داریوش شکست خوردند. شگفت است که داریوش در انتخاب افراد لایق و کاردان نیز استعداد داشته و تا سیر وقایع به ما نشان میدهد تمامی جنگ ها پیروزی به دنبال داشته.
آلتهایم آشتهیل گزارش میدهد :داریوش فردی قانون مند بود و پایبند به اصول اخلاقی. او برای جنگ – سیاست – روابط خانوادگی – خوردن – خوابیدن – شکار و ... حد و مرزی تعیین میکرد و همیشه تعادل را حفظ و در همه ی کارهایش محتاط رفتار مینمود. او صفات یک سردار شایسته را داشت اما چیزی که باعث پیروزی پی در چی او در جنگها شده می تواند احساس مسئولیت داریوش در عرصه ی کشور داری باشد.
داریوش هیچگاه مردانش را در میدان جنگ تنها نگذاشت . او همیشه خود را الگویی برای دیگران قرار میداد. وقتی سربازان داریوش میدیدند که شاه شاهان بز خوشی و لذات زندگانی دست کشیده و به میدان جنگ شتافته با روحیه ای دو چندان وارد کارزار میشدند. جنگ زیر درفش چنین فرمانروایی که نسبت به مردان خود احساس مسئولیت میکند برای سربازان ارتش مرکزی بسی جای خوشبختی و افتخار داشت .

 

اما داریوش بزرگ پس از یک سال توانست نظم و امنیت را به امپراطوری بزرگ ایران بازگرداند و قانون در سرتاسر امپراطوری اجرا شد. داریوش پس از این پیروزی ها شروع به انجام آبادانی ها و کارهایی که از جله ی آنها میتوان از موارد ذیل نام برد :
1-ایجاد شاه راهی که شوش و سارد (غرب و شرق) را به یکدیگر متصل می ساخت.
2- ایجاد کانالی برای مرتبط ساختن دریای پارس با رود موجود در مصر.
3- فرمان به ایجاد خط ملی (خط میخی معروف هخامنشیان)
4- اعلام آزادی اقوام مختلف در سرتاسر امپراطوری از لحاظ دین –مذهب – آیین و رسوم خود.
5- ایجاد ارتشی مرکزی و قدرتمند و تشکیل پادگانهای نظامی و دادن اختیار قابل توجه به سرداران ارتش.
6 – شروع به تشکیل ناوگانی عظیم و دریایی بزرگ
7- ایجاد دستگاه غذایی که یک هیئت که در راس آنان قاضی اعظم قرار داشت عدالت را اجرا میکرد و ایجاد شبکه ی پلیس یا همان (گارد شهری و گشتی)
8- ساخت 14 بنای عظیم در شوش و نگارش دیواره های آن به خط و زبان ایلامی برای احترام به فرهنگ ایلامی
10- تکمیل گارد نخبه ی جاویدان به ده هزار نفر.
11- اجرای کامل تامین اجتماعی و شکل گیری نظامی مدرن
12- و...
.................................................. .................................................. ............................................
اما گویا باز از سوی شمال این سکاها موجب مزاحمت شدند. داریوش در میان کار آباد سازی خود فورا ارتشی را جمع آوری کرده و برای مقابله با سکاها به سوی شمال شتافت. اما داریوش اینبار قصد نداشت آنان عقب براند . بلکه قصد داشت یک بار برای همیشه به شورش آنان پایان دهد.
بنابراین داریوش سواره نظامی متشکل از پارسیان – مادی ها – پارتی ها – خورازمی ها و لیدیایی ها گرد آورد و این سواره نظام تاکتیکی ماهرانه را به اجرا در آوردند. در کتاب فرشاد ابریشمی در مورد اینکه چرا داریوش چنین سواره نظامی برای نبرد با سکاییان آورده توضیح داده شده که البته در بخشی دیگر نیز کلاوس شیپمان این موضوع را توضیح داده . :
داریوش بزرگ ( ص 312) (بخش قبار شمالی)
سکاییان پیش از این دو بار با ارتش ایران جنگیده بودند . آنا هرگاه از ایرانیان شکست می خوردند به واسطه ی نیرو و مهارتشان در سوار کاری به طرزی ماهرانه فرار میکردند و ایرانیان هرچه می کردند آنان را نمی توانستند به دام اندازند. گویا داریوش این بار تصمیم داشت یک بار برای همیشه به شورش سکاییان پایان دهد.
آلتهایم آشتهیل در مورد جنگ چنین گزارش کرده : پیاده نظام داریوش درگیر نبردی سهمگین با لشکر سکاییها شد. سکاییها هرگز پایبند قانون جنگ نبوده و نبرد را از این سوی میدان به آن سو میکشانیدند و به راستی که سربازان ایرانی را دچار نوعی سردرگمی میکردند. اما داریوش هربار مانع از این شدن که سربازان ایرانی به تبعیت از سکاییان اینطرف ئ آنطرف بدوند. سکاییان به علت نداشتن نظم و پراکنده جنگیدن دچار مشکل نمی شدند . اما ارتش ایران که از گردان ها و هنگ های منظم تشکیل میشد با این حرکت نظم خود را از دست میداد.
دوستان _ اینجاست که گفته ی ابریشمی توسط آشتهیل تایید می شود :
داریوش افرادش را بعد از این حرکت زیرکانه ی سکاییان به عقب فرا می خواند و فرمان میداد آنان با سپرهای بلندشان در مقابل تیرهای سکاییان از خویش دفاع کنند. حال آنکه سکاییان خبر نداشتند که سوار نظام معروف داریوش آنها را کاملا دور زده و به محاصره در آورده و این سرگرمی در جنگ سکاییان را از پیرامون خویش نا آگاه گذاشت . داریوش که فردی جنگ دیده و پایبند به اصول نظامی بود و از جوانی اش همچون سربازی قانون مند بار آمده بود میدانست چگونه عده ای بیابان نشین را به دام اندازد. سکاییان به هنگام فرار
متوجه سوار نظام داریوش شدند و قبل از اینکه فرصت فکر کردن یابند با هجوم شدید آنان مواجه شدند. فرمانده ی سکاییان (تمبرکس) کشته شد و جمع کثیری از سکاییان اسیر شدند و باقی توانستند بگرزیند. اما دیگر تا سقوط امپراطوری هخامنشی از سکاها خبری نبود و داریوش به موفقیت خود یعنی یک سره ساختن کار سکاییان یک بار برای همیشه دست یافته بود.
کلاوس شیپمان نیز در این باره در کتاب مبانی تاریخ هخامنشیان (ص 301) گفته:
این پیروزی بر سکاییان بر همگان فقط یک چیز را اثبات کرد : داریوش شکست ناپذیر است.
تصویر شکست ناپذیری داریوش در همه ی اذهان نقش بست و احدی دیگر جرات غصب و سرکشی و قدرت طلبی نداشت. این قانون محکم داریوش شخصیت او را چنین اندیشمند و در عین حال جسور بار آورده بود.
او فردی معتقد بود. و اعتقاد شدیدی به اهورامزدا داشت. چنانچه در کتیبه هایش میبینیم که همیشه خدای خود اهورامزدا را که همان خدای یکتا میباشد را تکریم و ستایش میکند. او هرگز زندگانی آزاد و بدون قید و بند نبود و با وجود داشتن مقام شهریاری برای خود محدودیت هایی قائل میشد. او حتی اجازه نمی داد که فرزندانش بیش از ساعت طبیعی به استراحت بپردازند و همیشه به افراد خانواده اش مسئولیت های سختی واگذار میکرد .

 

داریوش در طول 36 سال سلطنت توانست امپراطوری ایران را به اوج افتخار و وسعت خود برساند و همچنان پایه های امپراطوری را محکم و سازمان یافته تحویل جانشین خود خشایار شاه داد. خشایار شاه نیز شهریار باهوش و در عین حال مغروری بود که یونانیان به وی دروغهای بسیاری بسته اند. به این دلیل که او حتی یونان را جز دنیایی که ارزش فتح کردن داشته باشد به حساب نمی آورده. و یونانیان در پی این موضوع هزار داستان از لشکر کشی عظیم او به یونان نگاشتند و منابعی که این دروغهای یونانیان را بر ملا میساخت توسط اسکندر گجستک به آب ریخته شد .
داریوش روان آرامی داشت و هرگز خشمگین نمیشد. این توضحی برای فائق آمدن بر 9 شاه و پیروزی در 19 جنگ میباشد . کسی که نتواند خشم خود را فرو ببرد و با خشم تصمیم گیری کند موفقیتی به دنبال نخواهد داشت.
در آخر به جمله ای از نگاشته های داریوش شاه اشاره میکنم:
به خواست اهورامزدا من چنینم که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم.
دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد
هم چنین دوست ندارم به سبب کارهای ناتوان به توانان آسیب برسد
آنچه را که درست است من آن را دوست دارم
من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم
من بر خشم خود فرمانروا هستم – حتی وقتی خشم مرا در چنگال خود گیرد من آن را فرو مینشانم
.................................................. ............................
دروغزن نیستم.تند خو نیستم.نخستین کسی هستم که می اندیشم . همراه با کردار چه هنگامی که نا فرمانی را میبینم و چه هنگامی که فرمانبرداری را. آنچه که خشم را می گستراند با اندیشه ام در بند نگاه میدارم.سخت بر خواسته های ناهنجارم چیره هستم.
.................................................. ..........................

تو ای مرد از راه راست دوری مکن. شورش مکن. داد را نافرمان نباش.


[چهارشنبه 12 تیر 1392 ]  [12:41 PM]  [ ]
جاودانگی


بهرام ، سردار ایران بارها و بارها به کمک پیشگویی های آریارمنه پیر از مرگ رهایی یافته بود.دو سال پیش، زمانی که خسرو انوشیروان در شرق ایران مشغول نبرد با اقوام بربر بود بهرام از پیشگو شنیده بود که در حصار شرقی قلعه ی پیروزگرد کشته خواهد شد. بهرام برای نجات جان خویش و افرادش حصار شرقی را رها کرد و سرداری به نام داتیس جای او را گرفت.در پایان جنگ داتیس و تمامی یارانش کشته شدند.در صورتی که پیشگویی پیرمرد درست از آب در آمد ، به طوری که اگر بهرام به جای آنان در حصار می ایستاد ، کشته می شد.در بسیاری از میادین نبرد آریارمنه به بهرام هشدار داده بود که در کجا و چگونه کشته خواهد شد ، بهرام نیز به وسیله ی آگاهی خویش از محل وقوع حادثه از آن نقطه دوری می کرد.
زنده ماندن!!! این مساله ی مهم روزمره ی سردار ایرانی شده بود، اکثر اوقات فکر خود را مشغول آن می ساخت.خبر رسیده بود که خسروانوشیروان قصد لشکر کشی به انطاکیه را دارد و تمامی افسران ارتش باید در حالت آماده باش قرار گیرند!بهرام نزد پیشگو شتافت تا عاقبت خویش را در این نبرد بیابد.پیشگو به او گفت :فرزند! برای تو فقط یک چیز می توان دید.آنهم مرگ، کی و کجا من نمی دانم. به خاطر داشته باش این پیش گویی با دیگر پیش گویی های من تفاوت دارد.تو بالاخره خواهی مرد ، پس تلاش برای بیشتر زنده ماندن کار بیهوده ای است. بهرام از این حرف پیشگو بر آشفت و به خانه ی خویش بازگشت. او که شب هنگام به منزل مراجعت کرده بود چهره ی همسر و فرزندش را که در خواب خوش فرو رفته بودند نگریست و با خود گفت: من نمی خواهم همسرم بیوه و فرزندم یتیم شود. چگونه از آنان دل بکنم ؟ مگر نبود من چه فرقی برای قشون عظیم خسرو دارد؟ خسرو افسران شجاعی را در اختیار دارد! به جنگ نخواهم رفت.چرا که از محل و زمان مرگ خویش اطلاعی ندارم، فردا این موضوع را با پادشاه در میان خواهم گذاشت.صبح روز بعد بهرام سردار ایرانی نزد خسروانوشیروان دادگر (پادشاه ایران) رفت و از او تقاضا کرد که او را از شرکت در این جنگ معاف کند.خسرو که شجاعت بهرام را در نبردهای پیشین دیده بود بدون اینکه از او دلیلی بخواهد او را از شرکت در این جنگ معاف کرد، چرا که او می دانست اگر بهرام چنین تقاضایی دارد قطعا مشکلی برایش پیش آمده و هرگز ترس بر او قلبه ای نکرده.بهرام که شاه را با درخواست خویش موافق می دید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید که توانسته بار دیگر از مرگ رهایی یابد. او با خوشحالی نزد آریارمنه ، پیرمرد پیشگو بازگشت تا حال که از جنگ معاف شده تقدیر خویش را جویا شود. پیرمرد پیشگو که بهرام را در آن شرایط دید با نا امیدی سر تکان داد و گفت: فرزند تقدیر تو همچنان همان است و تو بالاخره خواهی مرد. آری تو از این جنگ معاف شدی ولی بالاخره خواهی مرد!
بهرام با حالتی آشفته گفت:یعنی چه؟ در کدام جنگ؟ چه زمانی؟ نمی توانی این را به من بگویی؟ لابد می خواهی بگویی باید لباس افسری از تن به در کنم تا زنده بمانم؟
پیرمرد باز سری تکان داد و گفت:نه فرزند! حتی اگر تو لباس افسری از تن به در کنی باز هم خواهی مرد. تو خوب به حرفهای من توجه نکردی ، سالهاست تلاش می کنی که خویش را از مرگ برهانی .ولی این را نمی دانی که تقدیر هر انسانی از زمانی که از شکم مادر زاییده می شود مرگ می باشد.همه چیز در این دنیا فانی است جوان! شاید تو به کمک من چندین بار از مرگ رهایی یافتی ، ولی این را بدان که بالاخره روزی خواهی مرد ، چه در میدان جنگ، چه در اثر بیماری ، در اثر کهولت سن ، و ... .کدام مرگ برای تو که یک سپاهی هستی ارزش بیشتری دارد؟ می خواهی اسیر کهنسالی و بیهودگی شوی؟ یا اینکه چونان یک سپاهی با شرف و افتخار در میدان جنگ برای کشورت کشته شوی؟ به خسروانوشروان بنگر ، به عنوان یک پادشاه همه چیز در زندگی خویش دارد، تو فقط یک همسر و فرزند داری؟ او بر یک کشور پر از فرزند ، همسر ، پدر و مادر فرمانروایی می کند.ولی با تمام این احوال ، با تمام این دارایی و نعمت می داند که روزی دار فانی را وداع خواهد گفت، به همین دلیل بدون فکر کردن به خطرات جنگ به میدان نبرد شتافته.به خاطر داشته باش فرزند که تو هرگز نمی توانی از مرگ فرار کنی و عاقبت روزی با دنیای فانی وداع خواهی گفت. پس فقط تلاش کن که خوب و با افتخار زندگی کنی.
بهرام اشک در چشمانش جمع شد و به خاطر حرص خویش برای زنده ماندن بسیار شرمنده گشت. غرور سپاهی سراسر وجود او را فرا گرفت ،او از حضور پیرمرد مرخص شد و به ستاد فرماندهی ارتش رفت. افراد خویش را آماده کرده و به طرف انطاکیه به راه افتاد. در حالی که خسروانوشیروان و ارتش ایران در آن زمان به دیوارهای انطاکیه رسیده بودند و نبرد نیز آغاز شده بود.
بهرام در لحظاتی حساس به میدان جنگ رسید که خطوط مقدم ارتش ایران در محاصره ی رومیان قرار داشتند.
او روی به سوی مردانش نمود و با صدایی بلند گفت: یاران من! بیایید امروز خویش را بیازماییم. آنجا ( بهرام با اشاره ی دست میدان جنگ را نشان می دهد) برادرانمان به یاری ما احتیاج دارند. حال به کسانی که دوستشان دارید فکر کنید.شما برای حفظ امنیت آنان به میدان جنگ شتافته اید. به این فکر کنید که شما هرگز نخواهید مرد. بلکه مرگ نام شما را جاودانه خواهد کرد. آنان که زندگی چند صباحی بیشتر را بر جاودانگی ترجیح می دهند می توانند هم اکنون باز گردند. در غیر این صورت بتازید به خطوط دشمن حقیر.
آنگاه بهرام شمشیر از نیام بر کشید و در حالی که به مرکب خویش نهیبی زد تا به طرف جلو حرکت کند نقاب کلاه خود خویش را پایین آورد و از ته اعماق فریاد زد: حمله کنید!!!!!
بهرام و سوارانش مانند عفریت مرگ به خطوط رومیان هجوم بردند و به شکلی حیرت آور برای رومیان، ناگهان ظاهر شدند.بهرام از چپ و راست شمشیرش را فرود می آورد، دیوانه وار شمشیر می زد به طوری که چند لحظه پس از ورودش به میدان جنگ 6 تن از دشمنان را به خاک انداخت.رومیان که از حلمه ی دسته ی جدید بسیار هراسان شده روحیه ی خویش را باخته بودند آرام آرام شروع به واپس نشینی نمودند.فرمانده ی سپاه روم آنتونیوس فریاد زد: ای دیوانه ها، بجنگید! از آنان هراسید. مقاومت کنید. آنتونیوس در پی ادای این جمله اسبش را به طرف جلو رانده و به جان سربازان ایرانی افتاد.بهرام با مشاهده ی این صحنه خود را به آنتونیوس رساند و او را به جنگ تن به تن فرا خواند.هر دو سردار روی زین اسب با نیزه مشغول نبرد شدند.گاهی بهرام حمله می کرد و گاهی آنتونیوس.سردار رومی که نبرد روی اسب را بی حاصل می دید کمر بند بهرام را گرفت، هم خود و هم هماوردش را به زمین کوبید.نیزه از دست هر دو سردار رها شد.هر دوی آنان شمشیر از نیام کشیدند و با پای پیاده جنگ را ادامه دادند.حمله های جنون آمیز و دفع ضربه ها به شکلی ماهرانه باعث شده بود که سربازان دست از جنگ کشیده و صحنه ی نبرد دو سردار را تماشا کنند.پس از مدتی کشمکش میان دو سردار آنتونیوس شمشیرش را بالا برده و به قصد فرق سر بهرام پایین آورد.اما بهرام به شکلی ماهرانه از پس ضربه جا خالی کرد.آنتونیوس در پی آن ضربه ای دیگر فرود آورد که بهرام این بار به جای جا خالی کردن مچ دست آنتونیوس را روی هوا گرفته و لگد محکمی به شکم هماورد خویش زد.بهرام در پی آن با قدرتی هر چه تمام تر شمشیر درون سینه ی حریف فرو کرد و آنتونیوس که به دلیل شدت ضربه ی لگد بهرام توانش را از دست داده بود نتوانست در مقابل آن کاری از پیش ببرد.سربازان ایرانی فریاد شادی سر کشیدند و با روحیه ای چند برابر به جنگ پرداختند .بهرام ایرانیان را از محاصره خارج کرده و رومیان را وادار به واپس نشینی (عقب نشینی) کرد.بدین سان پیروزی برای سپاه ایران رغم خورد و انطاکیه به تصرف ارتش ایران در آمد.
سه ماه بعد در نبردی دفاعی در قلعه ی پیروز بیشاپور بهرام و یارانش کشته شدند و نام این سردار ایرانی بر سرلوحه ی زرین دلیران تاریخ شرق باستان نقش بست.


[چهارشنبه 12 تیر 1392 ]  [12:37 PM]  [ ]

ناصرالدین شاه، چهارمین شاه سلسله قاجار بود که تقریبا 50 سال بر ایران سلطنت کرد و عاقبت هم در آستانه ی برگزاری جشن های نیم قرن شاهی اش، به ضرب گلوله نوغان میرزا رضا کرمانی در صحن حرم شاه عبدالعظیم کشته شد. در طول این 50 سال، هر چند کاری به نفع مردم ستمدیده ایران انجام نداد اما کشور از ثبات و امنیت نسبی برخوردار بود و باز جای شکرش باقیست که جز هرات هیچ بخشی از مام میهن جدا نشد.


ناصرالدین شاه

ناصرالدین شاه مردی مستبد به رأی و خودخواه، متظاهر به دین و شعائر دینی، شیفته اصلاحات و اقدامات تازه برای تحکیم اساس سلطنت و استقرار نفوذ خویش درباریان واطرافیان بود.

 او خود را خلیفه اسلامی در عالیم تشیع می دانست و به همین مناسبت مورخین قاجاریه تهران را دارالخلافه خوانده اند.

همه او را تواناترین رجل سیاسی کشور و ظل الله و اطاعت از فرمان او را واجب و به منزلة اطاعت از فرمان الهی می دانستند.

 پس زمام کلیه امور،در حقیقت در دست شخص ناصرالدین شاه بود و او به فراصت دریافته بود که اطرافیانش همگی مردی بی شخصیت و نوکر مآب هستند.

ناصرالدین شاه گرچه در الواطی و هوسرانی به پای فتحعلی شاه نمی رسید اما دقیقا جا پای جدش گذاشته و حدود هشتاد و شش زن عقدی و صیغه ای داشت.

حرمسرای ناصرالدین شاه آخرین حرمسرای گسترده پادشاهی ایران بود. در این حرمسرا آمیزه ای از سنت و تجدد و تقابل کهنه و نو به چشم می خورد که در شناخت تحولات مربوط به زنان، حایز اهمیت است. در مقایسه با حرمسرای فتحعلی شاه که زنانش بیشتر هنرمند، خطاط و شاعر بودند و دخالت آنان در امور سیاسی تقریبا محدود به شفاعت و میانجی گری بود، حرمسرای ناصرالدین شاه عرصه ای سیاسی محسوب می شد و در دوره های مختلف حکومت او، زنان نقشی تعیین کننده در مسایل سیاسی ایفا کردند.

ناصرالدین شاه تعصب پیشینیانش را نداشت. زنان حرم او با مردان اختلاط می کردند و یا مردان به دیدن آنان می آمدند. حرم که یادگار جامعه سنتی بود و حریمش همواره باید محفوظ می ماند، با تغییرات جامعه، دگرگونی و تغییر وضعیت تدریجی را تجربه می کرد.

ناصرالدین شاه احتمالاً در نخستین مواجهه خود با دوربین عکاسی، یعنی زمانی که در حدود 1260 هجری قمری ژل ریشاربا دوربین اهدایی ملکه ویکتوریا از او عکاسی کرد، به این هنر علاقه‌مند شد

علاقه ناصرالدین شاه به هنر

اولین تلفن همراه در ایران

اولین تلفن همراه موجود در ایران که شکل و شمایلی به تلفن‌های همراه امروزی ندارد، متعلق به ناصرالدین شاه بود.

شکل و شمایل این تلفن همراه که در سال 1230 تولید شده است، به تلفن‌های همراه امروزی شباهتی ندارداین تلفن همراه در سفرها همراه ناصرالدین شاه بوده و در زمان نیاز به کابل‌های کشیده شده بین راه وصل و با مخاطب مورد نظر تماس تلفنی برقرار می‌شده است این تلفن دارای راهنمای فارسی بوده و ساخت کارخانه «البیس» شهر زوریخ می‌باشد.

عکاسی

ناصرالدین شاه احتمالاً در نخستین مواجهه خود با دوربین عکاسی، یعنی زمانی که در حدود 1260 هجری قمری ژل ریشاربا دوربین اهدایی ملکه ویکتوریا از او عکاسی کرد، به این هنر علاقه‌مند شد.او در نوزده‏ سالگی دستور تهیه گزارشی تصویری ازتخت جمشیدرا به ژول ریشار داد. این مأموریت که نافرجام ماند، اگر انجام می‏ شد، می‏توانست همقدم با کار عکاسان پیشرو دنیا در آن زمان باشد.

علاقه ناصرالدین شاه به عکاسی سبب شد یک عکاس فرانسوی به نام فرانسیس کارلهیان را به منظور آموزش اصولی این هنر به ایران فراخوانده شود. شاه آقا رضاخان اقبال السلطنه از پیشخدمتان خود را به کارلهیان سپرد تا فنون عکاسی را بیاموزد. پس از آن آقارضا در سفر و حضر همراه شاه بود و از جنبه ‏های مورد علاقه او عکاسی می‏کرد. شاه همچنین مکان مستقلی را در کاخ گلستان با عنوان «عکاسخانه» به فعالیت‏های آقارضا اختصاص داد. او مدتی بعد کارلهیان را مامور آموزش عکاسی به شاگردان دارالفنون کرد. به دستور او نخستین عکاسخانه عمومی ایران دایر شد. همچنین با حمایتهای او چندین عنوان کتاب در زمینه عکاسی تألیف و ترجمه شدند که دانش روز عکاسی دنیا را در اختیار عکاسان ایرانی قرارداد.

ادبیات

ناصرالدین شاه

داستانی با عنوان حکایت پیر و جوان را از آثار ادبی ناصرالدین شاه دانسته‏ اند. حکایت پیر و جوان به سبک رایج داستان‏های اروپایی قرن نوزدهم نوشته شده و یکی از نخستین نمونه‌های فارسی آن سبک در داستان نویسی ایران به شمار می‏رود. داستان در 1289 هـ ق خلق شده و نسخه موجود آن به خط عبدالکریم منشی طهرانی نگارش یافته‌است.

خوشنویسی

ناصرالدین شاه به خوشنویسی علاقه داشت و برای آموختن این هنر کوشش می‏کرد. او از خود آثاری درنستعلیق و شکسته نستعلیق برجای گذاشته‌است. گرچه تواریخ از استادان خطاطی او نام نبرده‏اند، اما گزارش شده که اومیرزا کلهر را به حضور خود می‏خواند و گاه از سر تفنن از روی سرمشق‏های میرزا می‏نوشت. دوران سلطنت او به دلیل ظهور خوشنویسان بسیار و تجربه شیوه‌های نو یکی از درخشان ترین اعصار خوشنویسی ایران به شمار می‏رود. تشویق و ترغیب به خطاطی از سوی شاه و خط شناسی او که باعث می‏شد خوشنویسان آثارشان را به بهترین شکل ممکن به وی ارائه کنند، در شکوفایی خوشنویسی در این دوره موثر بود. پیوسته چندین تن خوشنویس در دربار ناصری حضور داشتند و ناصرالدین شاه آنان را به لقب‏هایی چون کاتب‏ المیرزا سلطان، خوش نویس باشی و اشرف‏ الکتاب مفتخر می‏نمود. او همچنین با خوشنویسان معروف عصر خود از جمله میرزای کلهر،میرزا غلامرضا اصفهانی و محمد حسین شیرازی ارتباط داشت. 

خاطره نویسی

ناصرالدین شاه بیش از تمام پادشاهان ایران کتاب، خاطرات و سفرنامه از خود به جا گذاشته‌است. به رغم رسم رایج، او آثار و نوشته‏های خود را از قبیل سفرنامه و یادداشت‏های روزانه خود تدارک می‏دید و مۆلفان دولتی در تهیه این نوشته ‏ها کمتر مداخله داشتند؛ به همین دلیل یادداشت‏ها و سفرنامه ‏هائی که از او در دست است، به دستخط شخص اوست. دفاتر خاطرات شخصی او مشتمل بر هفت مجلد است و از سال 1272 هجری قمری آغاز و در سال 1303 هجری قمری پایان می‏ یابد. نخستین بخش آن (شامل خاطرات سال‏های 1272 تا 1285) به جای ترتیب معمول تاریخی، براساس اماکن جغرافیایی که شاه به آن‏ها سفر می‏ کرده مرتب شده‌است. شاه سفرنامه‏های خارجی خود را نیز به دنبال خاطرات روزانه خود در همین دفاتر ثبت کرده‌است که این بخش از خاطرات او در دوران سلطنتش ویرایش و به چاپ رسید.

ناصرالدین شاه مردی مستبد به رأی و خودخواه، متظاهر به دین و شعائر دینی، شیفته اصلاحات و اقدامات تازه برای تحکیم اساس سلطنت و استقرار نفوذ خویش درباریان واطرافیان بود

بناها

ناصرالدین شاه در طول دوران سلطنتش کاخ گلستان را گسترش داد و بناهای تازه‏ای به آن افزود. به دستور او در سال 1301 هجری قمری اندرونی قدیمی کاخ گلستان را که از بناهای دوره فتحعلی شاه بود تخریب کردند و ساختمان‏های جدیدی به جای آن ساختند. شمس‌العماره، تکیه دولت، تالار سلام، تالار آینه وکاخ ابیض از بناهای دیگر ناصرالدین شاه در کاخ گلستان است. او نخستین موزه ایران را در تالار سلام کاخ گلستان ایجاد کرد.

کاخ‏های عشرت آباد، سلطنت‌آباد، صاحبقرانیه، شهرستانک و قصر یاقوت نیز به دستور ناصرالدین شاه در خارج از شهر تهران و به منظور اقامت خاندان سلطنتی و ملازمان در طول سفرهای ییلاقی، ساخته شدند.

بخش دیگری از اقدامات ساخت و ساز ناصرالدین شاه گسترش و بازسازی پایتخت در سال 1284 هجری قمری بود که با برداشتن دیوار قدیمی تهران و احداث خیابان‏های وسیع به سبک اروپایی آغاز شد.


[چهارشنبه 12 تیر 1392 ]  [12:35 PM]  [ ]

مردم ایران در جریان انقلاب 1357 با سردادن شعارهای گوناگون مواضع خود را در قبال آنچه در سرزمینشان می‌گذشت، اعلام می‌کردند اما در میان صدها شعاری که در آن روزها ابداع و بر زبان‌ها جاری شد یکی به سبب صراحتی که داشت از دیگر شعارها متمایز بود و آن شعاری نبود جز «مرگ بر شاه».


سال 56 سال مهمی درتاریخ مبارزات مردم بود. مرگ مشکوک دکتر علی شریعتی و حاج سیدمصطفی خمینی در کنار بازداشت هرروزه مبارزان طیف‌های گوناگون، از مهمترین وقایع این سال بود که مشروعیت رژیم شاهنشاهی را به سرعت به پرتگاه می‌برد. امام خمینی در تبعید بود اما با این‌حال مردم که تشنه تغییر بودند، به هر سختی بود اعلامیه‌های امام را به دست می‌آوردند و به سرعت تکثیر می‌کردند. گسترش افکار انقلابی روز افزون بود و تکثیر اندیشه‌های بنیانگذار جمهوری اسلامی هم به کاغذ و اعلامیه متوقف نمی‌ماند و به ورود نوارهای سخنرانی‌های امام به کشور منجر شد. موضوعی که خشم شاه را برانگیخت و او را به تصمیمی مهم واداشت. تصمیمی که بسیاری آن را جرقه انقلاب و اشتباهی بزرگ قلمداد می‌کنند.

مرگ بر شاه

آغاز قیام

قیام قهرمانانه این خطه مسلمان (مردم تبریز در سال 56) در شرایطی صورت گرفت که رژیم طاغوت تا دندان مسلح برای شکار هر جنبنده‌ای که به مخالفت برمی‌خاست سخت در کمین بود و در این راه همه امکانات خویش را با همکاری اجانب به یاری گرفته بود، مردم مسلمان و انقلابی تبریز مصمم و استوار چون یاران باوفای سرور آزادگان حسین‌بن‌علی (ع)، علیرغم مخاطراتی که در پیش روی داشتند در یوم الله 29 بهمن به عهد خود با اسلام و امام وفا کردند و به میعادگاه آمدند و با نثار خون خویش چهلمین روز حرکت خونین قم و حرکت شور‌آفرین مردم این دیار مذهبی را گرامی داشتند.

قلب‌های پاک ملت مسلمان ایران هنوز در سوگ شهدای 19 دی قم آکنده از غم و اندوهی جانکاه بود. هنوز خون‌های طلاب جوان و اقشار مختلفی که در اعتراض به درج مقاله توهین‌آمیز روزنامه اطلاعات و اساعه ادب به ساحت مقدس رهبر نهضت اسلامی به پا خاسته بودند، از سنگ فرش کوچه و خیابان‌های قم پاک نشده بود که رژیم آمریکایی شاه در 29 بهمن سال 1356 دست به جنایت دیگری زد و فاجعه ناگوار تبریز را رقم زد.

کانون مبارزه

مسجد شعبان تبریز با نام "آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی" شناخته می‌شود. وی از سال 42 در تبریز اقامت گزیده و رشتة مبارزات و تحرکات سیاسی آذربایجان را در دست گرفته است. خانه "آقای قاضی" خانة امید مردم تبریز و مسجد شعبان کانون مبارزه است. هر شب در این مسجد، مجلس سخنرانی برپاست و مجالس ناصر زاده و آقازاده از شور و حال بیشتری برخوردارند. کسانی که به مسجد شعبان و منزل "آیت الله قاضی" رفت و آمد دارند، بارها و بارها در مورد حادثة 15 خرداد و 42 و آیت الله خمینی، سخنانی را از زبان آقای "قاضی"شنیده‌اند.

این روزها در مسجد شعبان زمزمه‌هایی به گوش می‌رسد. صحبت از برگزاری چهلم شهدای 19 دی قم است، همه منتظرند تا ببینند آقای "قاضی" چه تصمیمی خواهند گرفت. آقای قاضی  صبح روز جمعه 28 بهمن، اعلامیه‌ای با امضای 9 تن از علمای تراز اول تبریز بر دیوارها نصب شده است و مردم را به حضور در مراسم چهلم شهدای قم دعوت می‌کند.

به هر سختی بود اعلامیه‌های امام را به دست می‌آوردند و به سرعت تکثیر می‌کردند. گسترش افکار انقلابی روز افزون بود و تکثیر اندیشه‌های بنیانگذار جمهوری اسلامی هم به کاغذ و اعلامیه متوقف نمی‌ماند و به ورود نوارهای سخنرانی‌های امام به کشور منجر شد

«ناگهان مرگ بر شاه»

خورشید یکشنبه 29 بهمن 1356 تازه طلوع کرده بود که با اتکا به خداوند مردم دسته دسته،گروه گروه برای حضور در مسجد به راه افتادند، دانشجویان که نقش اساسی در این قیام داشتند با تعطیلی کلاس‌های درس خویش و بازاریان و اصناف با تعطیلی مغازه‌های خود به اجتماع این سیل عظیم که در حال جاری شدن بود می‌پیوستند، دریایی که در حال خروشیدن پایه‌های ستمکاران را به لرزه در آورده بود. این در حالی بود که دهانه بازار به دستور"سپهبد آموزده" استاندار وقت رژیم طاغوت به وسیله ماموران تحت فرماندهی سرگرد "حق شناس" که بویی از حق شناسی نبرده بود، بسته شده بود تا از ورود مردم به مسجد جلوگیری کند.

هر لحظه به انبوه جمعیت حاضر افزوده می‌شد و این حضور بیشتر از حد مردم که لرزه بر اندام ماموران انداخته بود، باعث شد سرگرد "حق شناس" این ملعون سرسپرده و حلقه به گوش ستم شاهی و خائن به مقدسات مردم توهین کند، «مگر نگفتم در این طویله را ببندید؟!». در این هنگام جوانی از میان مردم پاره آجری را برمی‌دارد و به سوی حق‌شناس برتاب می‌کند. نام این جوان "محمد تجلاست"، دانشجویی 22 ساله و اهل اردبیل که در دانشگاه تبریز در سال سوم رشتة ‌مهندسی درس می خواند. "حق شناس" اسلحة کمری‌اش را بیرون می‌کشد و به طرف مردم بی‌دفاع شلیک می‌کند و با گشودن آتش به سوی این مردم خداجوی، گروهی از آنان مقابل "مسجد قزلی" مجروح شده و یک تن از غیور مردان این خطه توحید، "محمد تجلاست" که شهادت وی منشا انفجار می‌شود. مردم خشمگین جنازه خون آلود جوان قهرمان را برداشته و با شعارهای مرگ بر شاه،  "الله اکبر"، "خمینی رهبر" و "کشتند جوانان وطن، الله اکبر" به طرف خیابان‌های شهر به حرکت درآمده و قیام از همین جا شروع می‌شود، طبق کسب تکلیفی که از "آیت الله قاضی" شده بود. حرکت در خیابان آغاز می‌شود.

مرگ بر شاه

! مرگ بر شاه؛ در تاسوعا نه، در عاشورا آری

آنچه در تبریز باعث شد مردم شعار مرگ بر شاه بدهند خشونت عریانی بود که عمال حکومتی علیه مردم بی دفاع روا داشتند اما شعار «مرگ بر شاه» شعار ساده ای نبود. شعاری استراتژیک بود که بعدها به عنوان نمادی از حرکت مردم علیه اساس سلطنت در سال 1357 مورد استفاده قرار می گرفت. اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود به اختلاف میان مبارزان درباره استفاده یا عدم استفاده از این شعار اشاره می کند. وی می نویسد: « وقتی من از [زندان] آمدم با دو جریان کاملاً روشن مواجه شدم. جریان های غیراسلامی که آماده پیروزی انقلاب نبودند. آنها فکر می کردند بهتر است رژیم حفظ شود و شاه به صورت عروسکی باشد و سلطنت کند و حکومت نکند و آزادی مطبوعات و احزاب و این جور مسائل شود و می گفتند آمادگی اداره کشور را ندارند.

آن ها اصرار می کردند این پیام را به امام بدهیم که سقوط شاه فعلاً ممکن نیست. حتی برای راهپیمایی ها که باید شعار تعیین می کردیم، همیشه این بحث را داشتیم که آنها می گفتند شعار«مرگ بر شاه» ندهیم.»

همانطور که از سخنان هاشمی مشخص است اختلاف بر سر استفاده از شعار «مرگ بر شاه» در میان جریان های مختلف مبارزه اختلافی مبنایی درباره معنای غایی این شعار بوده است. هاشمی درباره این حساسیت می گوید: «از اوایل محرم که درگیری ها زیاد شد و مردم بر پشت بام ها رفتند و حوادث سرچشمه پیش آمد و امام آن بیانیه «خون بر شمشیر پیروز است» را دادند، موج جدیدی در مردم ایجاد شده بود و ساواک ما را تهدید جدی می کرد که ما شعار «مرگ بر شاه» را تحمل نمی کنیم و در این مورد مرگ هر تعداد آدم را قبول داریم.» در آستانه برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورای سال 1357، حامیان امام که حذف شعار «مرگ بر شاه» را بر ضد ایدئولوژی انقلابی خود می دیدند با وجود تهدیدات ساواک و مخالفت های جریان معتقد به اصلاح، به ترفند جالبی دست زدند. این ترفند به روایت هاشمی چنین بود: «یکی از بحران های ما همین دوران عاشورا و تاسوعا بود. از طرفی تهدید به کشتار بود و ما نگران مردم بودیم.»

حتی اهمیت این شعار آنچنان بود که هر گاه که این شعار در راهپیمایی ها کم رنگ می شد مردم با سر دادن شعاری دیگر یعنی «بگو مرگ بر شاه» به خاطر یکدیگر می آوردند که پایان نظام سلطنت هدف غایی است و راهی جز رفتن محمدرضا پهلوی وجود ندارد

از طرفی حذف شعار «مرگ بر شاه» درست برخلاف سیاست امام بود و هم تمایلی بود به سیاست کسانی که مخالف حذف شاه بودند. یک راه حل جالبی پیدا شد که کلاه خوبی سر رژیم رفت. ما پذیرفتیم روز تاسوعا شعار «مرگ بر شاه» نباشد. رژیم مطمئن شد که موفق شده که این شعار را حذف کند. البته ما پذیرفته بودیم که هم عاشورا و هم تاسوعا این شعار نباشد. اما تصمیم اصلی ما این نبود. روز تاسوعا شعار مرگ بر شاه یا گفته نشد یا خیلی کم گفته شد که هم رژیم مطمئن شد، هم رفقای آن تیپی ما، که خط دارد درست می شود. ولی روز عاشورا جبران شد.

شعار مرگ بر شاه در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب یکی از مهمترین شعارهای تظاهرکنندگان بود. خشم مردم از جنایات رژیم پهلوی و مطالبه آن ها برای برچیدن بساط سلطنت از جمله مواردی بود که این شعار را در چشم ناظران داخلی و خارجی به شعاری مهم و استراتژیک تبدیل می کرد.

حتی اهمیت این شعار آنچنان بود که هر گاه که این شعار در راهپیمایی ها کم رنگ می شد مردم با سر دادن شعاری دیگر یعنی «بگو مرگ بر شاه» به خاطر یکدیگر می آوردند که پایان نظام سلطنت هدف غایی است و راهی جز رفتن محمدرضا پهلوی وجود ندارد. این شعار در دوران انقلاب بارها و بارها شنیده شد. چه آن هنگام که پس از فرار شاه، مردم در خیابان ها به شادمانی می پرداختند و چه زمانی که در بهشت زهرا بر مزار شهدای انقلاب می رفتند. «مرگ بر شاه» از جایی به بعد تابلوی مکتبی بود که با رفتن شاه به هدف می رسید. نهضتی که در 22 بهمن 57 سرانجام به پیروزی رسید.


[چهارشنبه 12 تیر 1392 ]  [12:31 PM]  [ ]

امیركبیر كه پایه‌گذار اندیشه‌ی ترقی در ایران به‌شمار می‌رود، در مدت سه‌سال و یك‌ماه و 27روز خود یك سیاست مستقل و ملی در پیش گرفت.


امیر کبیر چه خدماتی انجام داد؟

زمامداری او وارث وضعی كاملا نامساعد و مملو از مشكلات و موانع برای خدمت و كار بود او موقعی مصدر كار شد كه همه چیز و همه جای مملكت را فساد فرا گرفته بود. كادر هیئت حاكمه به صورت غیرقابل اصلاحی در فساد غوطه‌ور بود. جنوب و شمال كشور مثل موم در دست انگلیس و روس قرار داشت. دربار بیش از آلت بی‌اراده‌ای در دست بیگانگان چیزی نبود. ارتش به‌صورت سازمانی در جهت سركوبی و ناراحت كردن مردم درآمده بود. نیروی دریایی كه در آن تاریخ برای كشورهای مجاور دریاها نقش حیات و مرگ را داشت، اصلا در ایران وجود نداشت. صنعت به‌صورت موجود در كشورهای پیشرفته‌ی آن روز دنیا، ابداً در ایران به‌چشم نمی‌خورد و صنایع دستی مختصری هم كه بود در مقابل هجوم و حمله‌ی سیل مصنوعات كشورهای مترقی، رو به ورشكستگی می‌رفت.

كشاورزی و دامداری به همان وضع قرون وسطی باقی‌مانده بود. اگر کسی هم به فكر بهره‌برداری از معادن و ذخائر و ثروت‌های خدادادی کشور می‌افتاد با توجه به وضع زمامداران و كارشكنی‌های یغماگران خارجی منصرف می‌شد.‌‌

علم و ادب و هنر مخصوصا علومی كه به ‌تازگی در غرب رواج پیدا كرده بود، كفر و الحاد به‌شمار می‌رفت و با این‌كه تا آن روز در اروپا قدم‌های بلندی به طرف تكامل و ترقی برداشته شده و در اثر ارتباط و آمد و شد، آن پیشرفت‌ها از نظر سردمداران ایران پوشیده نبود، در ایران اقدامی برای اقتباس آن ترقی به‌چشم نمی‌خورد. در عوض، بازار رشوه و دزدی و تجاوز و تعدی و زورگویی هرچه بخواهد رواج داشت. القاب پرطمطراق و عناوین پرزرق و برق كه حاكی از روح تنمّر و تفكر عده‌ای مغرور بود، در میان طبقه‌ی بالا و هزار فامیل دست به دست می‌گشت. در این وضعیت امیركبیر شروع به اصلاحات در دو جناح داخلی و

و خارجی كرد.

اصلاحات اجتماعی

امیرکبیر، دستور داد که رسم قمه‌کشی و لوطی‌بازی از شهرها و راه‌ها برداشته شود. وی حمل اسلحه سرد و گرم را ممنوع کرد. وی قاعده بست‌نشینی را لغو کرد.

سر و سامان دادن به ارتش

امیرکبیر، مشق و دروس ارتشیان و تسلیحات آن‌ها و برکشیدن صاحب‌منصبان بی‌طرف و نهادن شغل و سمت در مقابل افراد و حذف مشاغل بی‌فایده در نظام سازمانی را پایه‌گذاری کرد. رسم بخشیدن مناصب بی‌شغل را برانداخت و معیار ترفیع صاحب‌منصبان، شایستگی ایشان گشت.

مهمات‌سازی در زمان او رشد کرد و توپ‌ریزی و باروت‌سازی تبریز دوباره رونق گرفت. وضع لباس ارتش مرتب و منظم شد. به دستور وی لباس سربازان از پارچه ایرانی بود.

امیرکبیر، القاب و عناوین فرمایشی را موجب زیان‌های اجتماعی می‌دانست و در نامیدن دیگران به گفتن واژه "جناب" اکتفا میکرد، حتی نسبت به مقام صدارت

اصلاحات مذهبی

امیرکبیر، در پی منع قمه‌زنی و اصلاح امور روضه‌خوانی برآمد. وی نسبت به علمای مذهبی با احترام خاصی برخورد می‌کرد، با این حال میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، از جمله روحانیونی بود که به شدت به مخالفت با امیرکبیر برخاست و بسیاری از روحانیون دیگر نیز به همراهی با او برخاستند.

حذف القاب و عناوین

امیرکبیر، القاب و عناوین فرمایشی را موجب زیان‌های اجتماعی می‌دانست و در نامیدن دیگران به گفتن واژه "جناب" اکتفا میکرد، حتی نسبت به مقام صدارت.

اصلاح سیاست خارجی

امیرکبیر، دستگاه وزارت امور خارجه را توسعه داد. تأسیس سفارت‌خانه‌های دائمی در لندن و سن‌پترزبورگ، ایجاد کنسولگری در بمبئی، عثمانی و قفقاز؛ تربیت کادر برای وزارت امور خارجه و تنظیم دفتر اسناد سیاسی از کارهای اوست.

اصلاحات اداری

امیر در موقعی به صدارت رسید که ساختار اداری و دیوانسالاری کهنه و پوسیده عصر ناصری جز غارتگری، رشوه، چاپلوسی، تملق، عدم شایسته‌سالاری و تجاوز به حقوق مردم نتیجه دیگری نداشت.

در کتاب امیرکبیر و ایران آمده است: چنان نظم نسقی داد که هیچ قادر مطلقی بر بیچاره فقیری نمی‌توانست تعدی کند.

 

امیر کبیر چه خدماتی انجام داد؟

سیاست‌های اقتصادی

1- صنعت جدید:

 امیر برای فنون غربی ارزش بسزایی قائل بود و به تأثیر اقتصادی آن پی ‌برده بود و یكی از مواد مهم برنامه‌ی او در ترقی ایران ایجاد صنایع جدید بود. نقشه‌ی امیر در بنای صنعت ملی شامل استخراج معادن، ایجاد كارخانه‌های مختلف، استخدام استادان فنی از انگلیس یا پروس، فرستادن صنعت‌كاران به روسیه، خرید كارخانه از فرنگ و حمایت از محصولات داخلی بود. به همین خاطر او فرمان آزادی استخراج معادن برای اتباع ایرانی را صادر كرد. و دولت و مردم هر دو به این كار دست زدند. افزایش تولید معادن مستلزم آموزش اصول فنی جدید بود. پس برای مدرسه‌ی دارالفنون استادان معدن‌شناس از اطریش استخدام كرد. برای ترقی صنعت از پشتیبانی و كمك به اهل فن هیچ دریغ نمی‌كرد.

2- كشاورزی:

 ایمنی اجتماعی و حفظ حقوق كشاورزان دو عامل اصلی ترقی كشاورزی بود. با برانداختن آئین كهنه سیورسات و حمایت از روستائیان، میزان تولید مواد كشاورزی افزایش یافت و كشت محصولات تازه‌ای نیز آغاز گردید. بنای سد ناصری بر رودخانه‌ی كرخه، ایجاد پل شوشتر، رواج كشت نیشكر، بنای سد تازه‌ی گرگان، و زراعت پنبه‌ی آمریكایی از دیگر كارهای امیركبیر است.

امیرکبیر، مشق و دروس ارتشیان و تسلیحات آن‌ها و برکشیدن صاحب‌منصبان بی‌طرف و نهادن شغل و سمت در مقابل افراد و حذف مشاغل بی‌فایده در نظام سازمانی را پایه‌گذاری کرد. رسم بخشیدن مناصب بی‌شغل را برانداخت و معیار ترفیع صاحب‌منصبان، شایستگی ایشان گشت

3- اقتصاد ملی در برخورد با اقتصاد استعمار:

 محور سیاست امیر را حمایت اقتصاد ملی می‌ساخت. جوهر اندیشه‌ی اقتصادی او این بود كه صنعت داخلی ترقی پذیرد و صادرات افزایش یابد و بازار كالای فرنگی محدود شود. اساس اقتصاد بازرگانی خارجی ما بر آزادی تجارت قرار گرفته بود اما این وضع زاده‌شده‌ی طبیعی اقتصاد ایران نبود، بلكه شكست سیاسی نظام سرمایه‌داری انگلیس و روس آن‌را بر ما تحمیل كرده بود. ارقام اصلی تجارت ما را واردات و صادرات به سه كشور انگلیس، روسیه و عثمانی تشكیل می‌داد اما از نظر كیفیت و كمیت، تعادل و هماهنگی وجود نداشت. كه امیر جلوی این وادرات بی‌رویه را گرفت. مثلا در زمان محمدشاه كالای وارداتی ایران از انگلیس به سالی یك میلیون لیره رسید. بعد از میزان آن كاسته شد و در سال1267 هنگام صدارت امیركبیر به نصف آن تقلیل یافت.


[چهارشنبه 12 تیر 1392 ]  [12:29 PM]  [ ]

تولد وی در بیست و یکم ماه رمضان سال 1257 خورشیدی در محله عباس‌آباد تهران بوده و فرزند میرزا محمد خان ملقب به امین خاقان و همچنین معروف به ملیجک اول است . میرزا محمد خان را ملیجک اول و غلامعلی خان را ملیجک دوم می‌گویند.


ملیجک

وجه تسمیه ملیجک را اینطور توجیه می‌کنند : روزی این کودک یا همان برادرزاده امین اقدس که تازه هم زبان باز کرده بود در حضور شاه با دیدن گنجشکی، به آن اشاره می‌کند و با زبان کودکی و لهجه گروسی می‌گوید : ( میلچک، میلچک ) و این شیرین زبانی بسیار به دل ناصرالدین شاه می نشیند و این لغت را برای وی لقب قرار می‌دهد و به او ملیچک می‌گوید.

ملیجك دوم كه همان ملیجك معروف است, (غلامعلى خان عزیزالسلطان متولد 1295 ه.ق) كه شاه عاشق او بود فرزند اوست كه بعدها مقیم دائمى دربار شد. تمام قد و قامتش زیاده ازیك ذرع زیادتر نیست. صورت بسیار زشت و جبهه اى دارد بسیار سبزه, ابروى سیاه از هم گشوده, دهان بى اندازه گشاد, كله از تناسب بزرگتر, چند سالك در صورت, دماغ چون برج, و كثافت لباس و بدن به حدى است كه غالبا از عفونت بخصوص در تابستان كسى نمى تواند ازنزدیك او عبور كندوهیچكس بدو توجهى نداشت.

حال چه شد یا چه کردند که این موجود ناقص الخلقه ، بی ادب و سیاهچرده ، عزیز کرده ناصرالدین شاه و گل سرسبد اندرون شد و به حدی مورد محبت و الطاف شاهانه قرار گرفت که که می گویند ناصرالدین شاه دستور داده بود به محض بیدار شدن از خواب، ملیجک را نزد او بیاورند تا با دیدن رخسار ملیجک روز را آغاز نماید؟

این کودک زردنبو و بدقواره که پدرش از فراشان معمولی دربخانه و عمه اش نیز یکی از صدها صیغه ناصرالدین شاه محسوب می گردید در ابتدا مورد توجه وعلاقه هیچکس نبود چه رسد به شاه مملکت. ملیجک در کودکی به حدی زشت، بی جذبه و بدگل و بدقواره بود که حتی پدرش یعنی میرزا محمدخان ملقب به ملیجک اول نیز ، هرچه به سر و ریخت پسر کاکل زری خود نگاه می کرد، تا شاید حسن و ملاحتی در رخسار این تحفه ببیند و رغبت کند ملیجک را در آغوش گرفته یا ببوسد میلش نمی کشید که نمی کشید.

علاقه ناصرالدینشاه به ملیجك به حدى بود كه دختر خود اخترالدوله را از كودكى به نام او نامزد مى كند و وقتى كه ملیجك شانزده سال و اخترالدوله ده سالش مى شود در عمارت كنونى بهارستان عروسى برگزار مى شود , به وى اجازه هر كارى را میداد

 غلامعلی که حالا به سن چهارـ پنج سالگی رسیده بود به همراه یک گربه بد ریخت و لاغر مردنی ، بنام "ببری" که از خودش هم زشت تر و بدترکیب تر بود از صبح تا شب در اندرونی و نزد عمه اش امینه اقدس، پلاس بود و در کاخ ولگردی می کرد. یکروز ناصرالدین شاه که سرما خورده و سخت مریض بود در منزل امینه اقدس خوابیده و استراحت می کرد. در همین هنگام غلامعلی (پسر میرزا محمدخان معروف به ملیجک اول) که آن هنگام کودکی 4 – 5 ساله بود به همراه گربه خود، بازی کنان وارد منزل عمه اش امینه اقدس شد غافل از اینکه شاه مریض و اوقات تلخ، آنجا خوابیده و استراحت می کند. شاه با سر و صدای ملیجک از خواب می پرد وشروع به داد و بیداد می کند.

ملیجک

مگه اینجا صاحب نداره؟ این پدرسوخته کیه که اندرونی رو گذاشته رو سرش؟ مگه نمی دونید که من مریضم؟ آهای امینه اقدس، بیا دم این عنتر رو بگیر بنداز بیرون". امینه اقدس و فراشباشی مخصوص با شنیدن صدای شاه، سراسیمه و نگران خود را به اطاق استراحت شاه رسانده و از آنچه که می بینند خشکشان می زند.

ملیجک بال لباس خواب ناصرالدین شاه را گرفته وبا لحن کودکانه ای می گفت:

یالا بلند شو بازی کنیم ، این همه نخواب، بلند شو کمی بازی کنیم " امینه اقدس با دیدن این صحنه ، پیش خودش فکر کرد که الان شاه میرغضب باشی را احضار کرده و دستور می دهد همانجا ملیجک، پدرش و امینه اقدس را گردن بزند. امینه اقدس که زنی باهوش و زیرک بود بلافاصله نقشه ای کشیده و می گوید": قبله عالم - این برادر زاده من و از سادات علوی است، بهتر است دلش را بدست آورید و محض خاطر او از رختخواب بلند شوید، شاید خداوند، این هاتف را از غیب رسانده تا سبب رفع کسالت و شفای ذات همایونی گردد."

شاه که به شدت خرافاتی و زودباور بود و در ظاهر ارادت و علاقه زیادی به ائمه اطهار، خصوصا سادات علوی نشان می داد از شنیدن این حرف امینه اقدس می ترسد و غرغرکنان از رختخواب بلند شده و بدنبال ملیجک راه افتاد.شاه هنوز چند قدمی از اطاق خواب دور نشده بود که صدای مهیبی از اطاق بلند می شود. شاه، امینه اقدس و همراهان سر برمی گردانند و با تعجب می بینند که چلچراغ سنگین و بزرگی که از سقف اطاق خواب آویزان بود، سقوط کرده و درست همانجایی افتاده که ناصرالدین شاه تا لحظه ای قبل خوابیده بود.

علاقه و عشق ناصرالدینشاه به ملیجك به حدى رسید كه موقع بیدار شدن از خواب علاقه مند بود كه بصورت عزیزالسلطان چشم خود را باز كند, لذا چند حیاط روبروى در اندرون شاه به جهت ملیجك اختصاص داده شده بود كه نزدیك باشد

امینه اقدس با دیدن این صحنه فرصت را مناسب دیده و فریاد می زند:" معجزه– معجزه ، این بچه را خدا فرستاده بود تا جان اعلیحضرت را از مرگ حتمی نجات دهد."از اینجاست که ستاره بخت ملیجک درخشیدن می گیرد.

علاقه و عشق ناصرالدینشاه به ملیجك به حدى رسید كه موقع بیدار شدن از خواب علاقه مند بود كه بصورت عزیزالسلطان چشم خود را باز كند, لذا چند حیاط روبروى در اندرون شاه به جهت ملیجك اختصاص داده شده بود كه نزدیك باشد.

ملیجک وقتی به سن بلوغ رسید به رشوه گیرى از زنان حرمسرا ناصرالدینشاه مى پرداخت.

وى حتى تعیین مى كرد كدام یك از زنان حرمسرا باید شب پیش شاه بخوابند. نظر به رقابتى كه بین زنان حرمسرا بود بعضى از آنها مبلغى پول طلا براى ملیجك مى فرستادند كه بجاى خانمى كه نوبتش بود و بایستى به خوابگاه شاه برود., ملیجك به معتمدالحرم بگوید خانمى را كه پول داده به خوابگاه ببرد

ملیجک

علاقه ناصرالدینشاه به ملیجك به حدى بود كه دختر خود اخترالدوله را از كودكى به نام او نامزد مى كند و وقتى كه ملیجك شانزده سال و اخترالدوله ده سالش مى شود در عمارت كنونى بهارستان عروسى برگزار مى شود , به وى اجازه هر كارى را میداد.

از سال 1309 هجری قمری، عمارت ملیجک در اختیار ملیجک قرار می‌گیرد و از سال 1312 هجری قمری، یعنی سال ازدواج با اخترالدوله، دختر ناصرالدین شاه وی در این مکان بوده است . پس از ترور ناصرالدین شاه، اخترالدوله از وی طلاق می‌گیرد . ملیجک هم دختر کامران میرزا یعنی نوه ناصرالدین شاه را به همسری بر می‌گزیند .

وی سالهای پایانی عمر در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان لختی ( سعدی ) تهران و در نهایت گمنامی زندگی می‌کرد . ملیجک در سن 63 سالگی و در یکی از شبهای سرد زمستان 1319 خورشیدی موقعی که شب هنگام به خانه باز می گشت در بین راه ناگهان پایش درون تلی از کاهگل که وسط کوچه ساخته و رها کرده بودند فرو رفت و به علت ضعف و سکته قلبی در همانجا درگذشت، جنازه وی در مقبره خانوادگی مستوفی در ده ونک در وسط عرصه دانشگاه الزهرای تهران به خاک سپرده شد.


[چهارشنبه 12 تیر 1392 ]  [12:28 PM]  [ ]