بسیجی آنلاین
با ولایت ؛ تا شهادت

پیوستن حربن یزید ریاحی

 وقتی حر بن یزدی دید لشگر كوفه تصمیم گرفتند با حسین علیه السلام بجنگند و فریاد هل من ناصر ینصرنی حسین را شنید. به عمر بن سعد گفت تو با این مرد می جنگی؟

گفت آری بخدا، جنگی كه اگر هموار باشد سرها بیفكند و دستها بپراند، حر گفت آیا پیشنهاد او پسند شما نیست، عمر سعد گفت اگر كار بدست من بود پذیرا می شدم ولی ابن زیاد نپذیرد حربن یزید به كناری از لشگر آمد و خود را به حسین علیه السلام نزدیك كرد. یکی از مهاجربن اوس به او گفت چه قصدی داری؟ پاسخ او را نداد و لرزه ای بر اندامش افتاده بود مهاجر اوس به او گفت وضع مشكوكی داری، من تو را در هیچ میدانی چنین ندیدم و اگر به من می گفتند شجاعترین اهل كوفه كیست؟ تو را نام می بردم. حر گفت من خود را در میان بهشت و دوزخ می بینم بخدا چیزی را بر بهشت اختیار نكنم اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم. تازید و بر اسب زد و دست بر سر گذاشت پس گفت بار خدایا به سوی تو برگشتم توبه ام را بپذیر، من دل دوستان تو و زادگان دختر پیغمبرت را لرزاندم وقتی به امام نزدیك شد سپر واژگون كرد و بر آنها سلام كرد.

«جریان حر بن یزید درسی است برای كسانی كه بار گناه آنان بسیار سنگین است هر كس در هر پست و مقامی باشد چون به خود آید و از روی حقیقت پشیمان شود خداوند او را می بخشد.»

حر خود را به امام رساند و گفت : قربانت یابن رسول الله من همان هستم كه نگذاشتم برگردی و در راه، پا به پای تو آمدم و تو را اینجا زمین گیر نمودم من گمان نمی بردم كه این مردم پیشنهاد تو را یكسر نپذیرند بخدا اگر می دانستم با تو چنین می كنند. چنین رفتاری نمی كردم من به خدا توبه كردم آیا توبه ام پذیرفته می شود؟ امام فرمود بله خداوند قبول می كند حال از اسب فرود بیا، عرض كرد، من سواره بهتر می توانم خدمت كنم اگر اجازه بفرمائید ساعتی با آنها می جنگم و در آخر به شهادت می رسم. امام فرمود خدایت رحمتت كند هر چه در نظر داری عمل كن حر جلوی امام ایستاد و گفت «ای اهل كوفه، مادرتان مباد و نزاد این بنده شایسته خدا را دعوت كردید تا نزد شما آید او را از دست دادید، گمان داشتید كه از او با جان خود دفاع  می كنید و سپس بهر او جنگیدید تا او را بكشید و از هر سو راه بر او بستید چون اسیری در دست شما گرفتار شده و سود و زیان خود را از دست داده و آب فراتی كه یهود و ترسا (مسیحیان) و گبر می نوشد و به روی او و زنان و كودكان و خانه اش بستید چه بد رفتاری است که با ذریه محمدصلی الله علیه و آله كردید.
سخن حر به اینجا رسید كه عده ای بر او حمله كردند و او آمد در برابر امام ایستاد؛ امام به او فرمود : اهلاّ و سهلاّ (خوش آمدی تو در دنیا و آخرت حری(

شهادت حر
پس از حبیب بن مظاهر، حر در حالی که زهیر بن قین از پشت سر او را حمایت می‎کرد به میدان آمد. هرگاه که دشمن بر یکی از آن دو یار امام حسین علیه السلام سخت می‎گرفت، دیگری برای نجات دوست خود می‎شتافت. ساعتی درگیری «حر» با سپاه «ابن سعد» به طول انجامید(۱) تا این که اسب حر مضروب شد و از گوش‎هایش خون می‎چکید. «حصین» به «یزید بن سفیان» گفت: این حرّی است که تو آرزوی قتل او را داشتی. یزید در پاسخ گفت: آری و از سپاه «ابن سعد» برای مبارزه بیرون آمد. همین که به میدان رسید، توسط «ایوب بن مشرح الخیوانی» تیری به سوی اسب حرّ پرتاب کرد، که به پای اسب خورد و اسب به زمین خورد. حر قبل از آن که به زمین بخورد با چالاکی تمام از اسب پایین پرید (۲).او در حالی که شمشیر در دست داشت، در برابر دشمن ایستاد و دلاورانه مبارزه کرد تا این که حدود چهل نفر را به قتل رسانید (۳).در همین هنگام بود که پیاده نظام بر او حمله‎ور شد و جسم بی‎هوش او به زمین افتاد (۴).یاران امام او را در برابر خیمه شهدایی که در راه حسین علیه السلام شهید می‎شدند قرار دادند. امام فرمود: شهادت او چون شهادت انبیا و خاندان انبیاست.(۵) سپس امام نظری به جانب حر افکند، او هنوز جان در بدن داشت. امام خون از صورت او برگرفت و فرمود: تو آزاده‎ای! همان طور که مادرت تو را نامیده است و تو در دنیا و آخرت آزاده‎ای (۶)پس از آن مردی از یاران حسین در رثا و غم حرّ اشعاری را سرود که گفته شد او علی بن الحسین علیه السلام بود(۷) و برخی گفته‎اند که خود اباعبدالله الحسین علیه‎السلام برای او اشعاری را سروده که اینگونه است :
چه آزاده‎ای است حرّ پسر ریاح؛ او در هنگام فرورفتگی تیرها بسیار شکیباست. آری آزاده خوبی است هنگامی که حسین فریاد و ندایش بلند شد، او از جانش در صبحگاهان گذشت.(۸)
و جالب آنقدر شخصیت ای مرد والا است که در زیارت ناحیه مقدسه به حرّ سلام داده شده است.(۹)
 

درسی که می توان گرفت !

 امام صادق علیه السلام فرمود : آزاده آزاده است در همه حالاتش، حتی اگر مصیبتی سخت بر او وارد شود. حتی اگر مصیبت‎ها بر او محکم کوبیده شود او شکیبایی می‎کند. آری او شکسته نمی‎شود، هر چند اسیر و مقهور شود.(۱۰) از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده: بنده غیر خود مباش، چرا که خدای تعالی تو را آزاد آفریده است. (۱۱)
در کربلا هم حضرت امام حسین علیه السلام لشکر ابن سعد را اینگونه مورد خطاب قرار دادند: ای پیروان خاندان ابی‎سفیان، اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی‎ترسید، پس لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید.(۱۲)

گرداورنده: محمد مدنی زاذگان
پی نوشت :
۱. تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۴۱- ۴۴۰.
۲. تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۳۷.
۳. مناقب آل ابی طالب، ایران، ج۴، ص۱۰۰.
۴. مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۱۱.
۵. بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۱۷.
۶. مقتل الحسین مقرم، ص۳۰۳.
۷. مقتل العوالم، ص ۸۵.
۸. امالی الصدوق، ص۴۱۴، مجلس ۳۰/ مقتل الحسین خوارزمی، ج۲، ص۱۱.
۹. اقبال الاعمال، ج۳، ص ۷۸ و ۳۴۴.
۱۰. اصول کافی، ج۲، ص۸۹، کتاب ایمان و کفر، باب صبر، ح۶.
۱۱. نهج البلاغه، نامه ۳۱.
۱۲. ابصارالعین، ص۲۱۶


[جمعه 24 آذر 1391 ]  [9:42 PM]  [ ]

عقیل پدر بزرگوار مسلم و برادر حضرت علی علیه السلام بود.روزی امیرالمؤمنین علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد:«یا رسول اللّه ! آیا عقیل را دوست داری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:به خدا قسم آری، او را دو چندان دوست دارم؛ خودش را و پدرش ابی طالب را و فرزندش (مسلم) که در راه محبت فرزندت (امام حسین علیه السلام ) شهید می شود.مؤمنین برای او می گریند و ملائکه مقرب برای او صلوات می فرستند.

مسلم در جنگ صفین

مسلم بن عقیل از یاران حضرت علی علیه السلام و امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بود و با رقیه دختر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ازدواج کرد.وی فردی شجاع، متواضع و عاشق خاندان اهل بیت علیهماالسلام بود و در جنگ صفین، حضوری فعال داشت؛ به طوری که یکی از بزرگان می نویسد:شأن و عظمت مسلم بن عقیل قابل توصیف نیست.او در یکی از مهمترین جنگ ها در سمت راست سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام قرار داشت.

 

مسلم از اهل بیت علیه السلام است

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد.مردم کوفه با اشتیاق، هر روز نامه های فراوانی برای امام حسین علیه السلام می نوشتند و اعلام می کردند که ما آماده حکومت عدل شما هستیم.امام در پاسخ به نامه های آنان چنین نوشتند:«برادرم، پسرعمویم و مورد اعتمادم از اهل بیتم را به سوی شما می فرستم تا راستی سخن شما آشکار شود و...».امام حسین علیه السلام با این سخن، مسلم را در زمره اهل بیتِ خود قرار داد و با انتخاب او برای سفر به کوفه، سعادت ابدی و بهشت خداوندی را نصیب او گردانید.
 

پیک امام حسین علیه السلام

امام حسین علیه السلام در پاسخ کوفیان در دعوت از آن حضرت نامه ای نوشت و به مسلم داد.وی نامه را گرفت و به کوفه آمد.اهل کوفه از نامه امام علیه السلام و آمدن مسلم شاد شدند و او را در خانه مختاربن ابن عبیدهِ ثقفی جای دادند.مردم به دیدن مسلم می آمدند و هنگامی که وارد می شدند، مسلم نامه امام را می خواند و آن ها اشک شوق می ریختند و با او بیعت می کردند.


سفارش امام به مسلم

امام حسین علیه السلام هنگامی که مسلم را مأمور کرد تا به کوفه برود، به او سفارش کرد که در کوفه، به خانه معتمد و موثق ترین شخص برود.او نیز وقتی وارد کوفه شد، به خانه مختاربن ابی عبیدثقفی رفت.مختار فردی شجاع، با تقوا، خردمند و سخاوتمند بود؛ از این رو ارتباط و نفوذ مسلم بن عقیل با مردم آسانتر گردید.
 

رسالت پنهان

هنگامی که مسلم بن عقیل وارد کوفه شد.مردم مطلع گردیدند و مخفیانه با او رابطه برقرار نمودند.هرروز بر شمار بیعت کنندگان افزوده می شد تا آنجا که در مدت چند روز، تعداد آن ها بالغ بر چندین هزار نفر گردید.پس از آن، تبلیغ مخفیانه، خود به خود آشکار شد و مسلم زمینه را برای حضور امام علیه السلام آماده دید و برای امام نوشت که به کوفه بیاید.
 

عبیداللّه بن زیاد و فرمانداری کوفه

کوفه از شهرهای مهم آن زمان بود که برای نظام حکومتی، اهمیت فراوانی داشت.بر همین اساس، وقتی خبر ورود و تبلیغ مسلم بن عقیل منتشر و به گوش یزید رسید، چاره ای اندیشید تا شعله های قیام مردم کوفه را خاموش نماید.از این رو، فردی بی رحم و جنایتکار چون عبیداللّه بن زیاد را برای این کار شایسته دید و او را به فرمانداری کوفه گمارد.
 

نیرنگ عبیداللّه بن زیاد

یزیدبن معاویه، حکم فرمانداری کوفه را به ابن زیاد داد و او را به کوفه فرستاد.ابن زیاد با حیله ای که به کار برد، مردم کوفه را غافلگیر کرد و شب هنگام وارد کوفه شد؛ در حالی که چهره خود را پوشانده بود.مردم گمان کردند حسین بن علی علیه السلام است و اطراف او را احاطه کرده و به او خوش آمد گفتند؛ اما زمانی که فهمیدند عبیداللّه بن زیاد است، متفرق شدند.عبیداللّه با استفاده از این حربه، به راحتی وارد شهر و قصر حکومتی شد.
 

مردمان سست پیمان

عبیداللّه بن زیاد والی جدید کوفه به منبر رفت و از فرجام مخالفت با یزید سخن گفت.اهل کوفه از تهدید ابن زیاد بر جان خود ترسیدند و ارتباط خود با مسلم را کم و یا به کلی قطع کردند.سست ایمانی مردمان کوفه و بی وفایی آنان، به عهد و پیمانشان، تا ابد در ذهن بیدار تاریخ به یادگار خواهد ماند.
 

میهمان هانی

وقتی خبر ورود عبیداللّه بن زیاد و سخنرانی او به گوش مسلم رسید، از خانه مختاربن ابی عبیدثقفی خارج شد و به خانه هانی بن عروه رفت.تا این زمان، نزدیک هجده هزار نفر با او بیعت کرده بودند.از این رو، برای امام چنین نوشت:همانا فرستاده به خانواده اش دروغ نمی گوید، هجده هزار نفر از اهالی کوفه با من بیعت کرده اند.وقتی نامه ام به دستت رسید، با عجله به سوی ما بیا.مردم همگی با شمایند و میلی به فرزندان معاویه ندارند.

ارسال این نامه، بیست و هفت شب، قبل از شهادت مسلم بوده است.
 

هانی بن عروه زعیم کوفه

هانی بن عروه پیرمردی نودوهشت ساله از بزرگان کوفه بود که مسلم را در خانه خود جای داد.او از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و از دوستداران خاندان رسالت بود.تاریخ نویسان همواره از او به نیکی یاد کرده اند.
 

جایگاه هانی بن عروه در میان شیعه

هانی بن عروه در میان دانشمندان شیعه، از جایگاهی والا برخوردار است.بزرگان شیعه او را مردی بزرگوار، فاضل، خوش گفتار، سیاست مدار و شجاع خوانده اند. سیدبن طاووس از بزرگان علمای شیعه، برای او زیارتی نقل کرده که او را چنین توصیف می کند:«درود بر تو که به درجه شهدا رسیدی و سعادتمند شدی و کوشش تو در راه رضایت خدا و پیامبر بود، تا آنکه جانت را در این راه فدا کردی.»
 

هانی سخت تر از کوه

عبیداللّه بن زیاد، غلام خود «معقَلْ» را طلبید و سه هزار دینار به او داد که در اختیار مسلم بن عقیل بگذارد و به او نزدیک شود و از این راه، اخبار مسلم را به اطلاع او برساند.بنابراین مخفیگاه مسلم که خانه هانی بن عروه بود، فاش شد.مسلم که وضع را خطرناک دید، از خانه هانی بیرون آمد.مأمورین به خانه هانی ریختند و مسلم رانیافتند.سپس هانی را دستگیر و نزد ابن زیاد بردند.ابن زیاد هرچه حیله و دسیسه داشت، به کار بُرد تا هانی را به حرف آورد و از مخفیگاه مسلم اطلاع یابد؛ اما نتوانست.ناگزیر«معْقَل» را طلبید. تا چشم هانی به «معقل» افتاد، دریافت که جاسوس بوده است.برهمین اساس، لحن سخن او با ابن زیاد تندتر شد.ابن زیاد که خشمگین شده بود، ضربتی به او زد و لبش را شکافت و سپس او را روانه زندان کرد.

 

تنها و غریب

با زندانی شدن هانی، کاربر مسلم دشوارتر شد.تا آنجا که وقتی مسلم بن عقیل برای خواندن نماز جماعت ایستاد، نمازگزاران، پشت او، از ترس جان خود، صف ها را شکسته و آهسته گریختند.هنگامی که نماز پایان یافت، مسلم پشت سر خود هیچ کس را ندید.ناگزیر به تنهایی، کوچه های کوفه را زیر پا گذاشت.غبار غربت و غم بر دلش نشست. خسته و تشنه به درهای بسته خیره شد.جلوتر رفت و دری را باز دید.از پیرزنی که نزدیک خانه در انتظار فرزند بود، جرعه ای آب طلبید.پس از اندکی صحبت با پیرزن، به خانه او پناه برد.پاسی از شب گذشته بود، فرزند پیرزن وارد خانه شد و متوجه حضور مسلم گردید.او به طمع کسب جایزه ابن زیاد، مخفیگاه مسلم را به مأموران حکومتی اطلاع داد.

 

محاصره مخفیگاه مسلم بن عقیل

عبیداللّه بن زیاد پس از اطلاع از مخفیگاه مسلم، لشگری به فرماندهی محمدبن اشعث اعزام کرد.سربازان، خانه پیرزن را محاصره کردند.مسلم از خانه بیرون آمد و شجاعانه جنگید. محمدبن اشعث که قدرت مسلم را مشاهده کرد، از ابن زیاد نیروی بیشتر خواست.نیروهای کمکی رسیدند، همگی با سنگ و چوب و خنجر و شمشیر یورش بردند.شاخه ها را آتش زده و به طرف مسلم انداختند، تا اینکه زخم های زیاد و خونریزی شدید، مسلم را ضعیف کرد.محمدبن اشعث گفت:خودت را به کشتن نده.من تو را امان می دهم.مسلم به او حمله کرد و او گریخت.ناگهان تیری بر مسلم وارد شد و بر زمین افتاد و این گونه او را اسیر کرده، نزد ابن زیاد بردند.
 

گریه مسلم برای مولای خود

ابومِخنف یکی از مَقتل نویسان، می نویسد:وقتی که مسلم بن عقیل را دستگیر کردند، «انّالِلّه و انّاالیه راجعون» می گفت و اشک می ریخت.یکی از دشمنان پرسید: از مرگ ترسیده ای و گریه می کنی؟ مسلم فرمود: خیر، من برای خودم ناراحت نیستم، بلکه برای حسین علیه السلام و اهل بیت او اندوهگین هستم. گریه ام برای امام حسین علیه السلام است که برای او نوشتم کوفه آماده حضور شماست و کوفیان بر عهد و پیمان خود استوارند!
 

وصیت مسلم به عمر سعد

وصیت در احکام اسلام از جایگاه ویژه ای برخوردار است، به گونه ای که بزرگان دین اسلام بر آن تأکید فراوان کرده اند.پیامبر صلی الله علیه و آله در این باره می فرماید:«هر کس بدون وصیت بمیرد، به مرگ زمان جاهلیت (جاهل) مرده است.» از این رو، هنگامی که چشم مسلم به عمربن سعد افتاد، به او فرمود:«بین من و تو خویشاوندی است، می خواهم به وصیت من عمل کنی.عمرسعد نخست از او روی گردانید؛ ولی ابن زیاد گفت:در خواست پسر عمویت را بپذیر.مسلم به عمرسعد گفت:از روزی که به کوفه آمده ام، هفتصد درهم قرض کرده ام.شمشیر و زره ام را بفروش و قرضم را ادا کن.وقتی کشته شدم، پیکر مرا از ابن زیاد بگیر و به خاک بسپار.نامه ای به حسین بن علی علیه السلام بنویس که به کوفه نیاید.

 

شهید تشنه

هنگامی که مسلم را اسیر و وارد قصر دارالاماره کردند، تشنگی بر او غلبه کرده و توان ایستادن نداشت.اشاره ای کرد و آب طلبید. ابتدا ممانعت کردند، ولی بعد ظرفی آب به او دادند.هنگامی که خواست، آب بنوشد، ظرف از خون چهره او پر شد.آن گاه فرمود:«اگر مقدور بود، از این آب می نوشیدم.معلوم است که این آب قسمت من نیست.» سپس تشنه به بالای قصر برده شد و گردن بر لب تیغ جلاد نهاد.مسلم بن عقیل سفیر امام حسین علیه السلام چون مولای خود، با لب تشنه شهید شد.
 

شهادت مسلم و هانی

به دستور ابن زیاد حکم قتل مسلم و هانی صادر شد.آن ها را بر بام قصر برده و گردن زدند.سرها را نزد ابن زیاد آورده و بدن ها را به پایین پرتاب کردند.مردم یعنی بیعت کنندگان دیروز، تماشاچی امروز بودند.پراکنده شده و راه خانه هایشان را در پیش گرفتند.عبیداللّه سر مسلم را برای یزید فرستاد و دستور داد بدن هانی و مسلم را با طناب ببندند و در کوچه های شهر روی زمین بگردانند.


[جمعه 24 آذر 1391 ]  [9:32 PM]  [ ]

 پير ميدان‏دار، حبيب بن مظاهر

چهره بارز «حبيب» هميشه در تاريخ مانند خورشيدي تابان، درخشيده و مي‏درخشد؛ چرا كه او از اصحاب پيامبر گرامي اسلام به حساب مي‏آمد، و از آن حضرت حديثهاي زيادي شنيده بود از سوي ديگر، شركت او در سن ۷۵ سالگي، در نهضت نوراني كربلا و دفاع از حريمِ ولايت از صحنه‏هاي پرشكوه و نوراني زندگي سرشار از معنويت او مي‏باشد.

نام اصلي «حبيب بن مظاهر» (۱) است، بزرگ مردي از طايفه با شرافت و افتخارآفرين! «بني اسد» و از صحابه رسول گرامي اسلام(صلی الله علیه و آله) مي‏باشد، وي يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به دنيا آمد؛ دوران كودكي او همزمان با سالهايي بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مكّه مكرمه مردم را به توحيد و خداپرستي دعوت مي‏نمود، فيض ديدار پيامبر (صلی الله علیه و آله)، توفيقي بود كه حبيب را، از همان اویل جواني با معارف ديني و سرچشمه زلال تعاليم اسلام، آشنا ساخت.
چهره بارز «حبيب» هميشه در تاريخ مانند خورشيدي تابان، درخشيده و مي‏درخشد؛ چرا كه او از اصحاب پيامبر گرامي اسلام به حساب مي‏آمد، و از آن حضرت حديثهاي زيادي شنيده بود از سوي ديگر، شركت او در سن ۷۵ سالگي، در نهضت نوراني كربلا و دفاع از حريمِ ولايت از صحنه‏هاي پرشكوه و نوراني زندگي سرشار از معنويت او مي‏باشد.

بنابراين حبيب از جمله كساني است كه به فيض ديدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. چهره‏اش زيبا و جمال معنوي او به حدّ كمال رسيده بود.(۲) به طوري كه در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حريم ولايت زبان زد ديگران شده بود.
حبيب بن مظاهر مورد علاقه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)
نقل شده كه : پيغمبر خاتم(صلی الله علیه و آله) روزي با جماعتي از اصحابش، از جايي عبور مي‏كردند ؛ ناگهان ديدند چند نفر از بچه‏ها، با يكديگر بازي مي‏كنند. پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) جلو رفتند و نزديك يكي از بچه‏ها نشستند، و دست نوازش بر سر او كشيدند، سپس پيشاني او را بوسيدند. و با ملاطفت و مهرباني، او را پهلوي خود نشاندند! اصحاب، از اين عمل حضرت سؤال كردند. حضرت فرمودند : روزي ديدم، كه اين طفل با حسينم بازي مي‏كرد، و در حين بازي، خاكِ زير پاي «حسين» را برمي‏داشت و به صورت و چشمهايش مي‏ماليد. پس؛ من هم او را دوست مي‏دارم. چون او فرزند مرا دوست مي‏دارد، و جبرئيل خبر داده: او در واقعه كربلا از انصار و ياران حسينم خواهد بود.(۳)
در تقريرات، «مرحوم حاج شيخ جعفر تستري» احتمال داده كه، آن طفل «حبيب بن مظاهر» بوده است.
علم حبيب
پس از وفات جانسوز رسول گرامي(صلی الله علیه و آله) حبيب بن مظاهر با حضرت علي(علیه السلام) بيعت نمود، و در خط ولايت علي بن ابيطالب(علیه السلام) قرار گرفت. چون بارها، از پيامبر عظيم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله) شنيده بود : «اَنَا مَدينَةُ العِلْم و عَلِيٌّ بابُها فَمَن اَرادَ المَدينَة فَلْيَأتِ الباب». يعني «من شهر علمم و علي درِ آن شهر است، هر كس كه علم مي‏خواهد از در آن وارد شود»، لذا محضر حضرت علي(علیه السلام) را مغتنم شمرده و در شمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه حضرت قرار گرفت (۴) و دانشهاي گرانبها و فراواني از حضرت علي(علیه السلام) آموخت. چهره بارز «حبيب» هميشه در تاريخ مانند خورشيدي تابان، درخشيده و مي‏درخشد.
او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره تبحّر داشت تا آنجا كه مايه اعجاب و شگفتي ديگران بود. (۵) يكي از دانشهاي او «علم بلايا و منايا» بود. يعني: پيشگويي حوادث و خبر داشتن از وقايع آينده، و تاريخ.
شجاعت حبيب
«حبيب بن مظاهر» مردي شجاع، باصلابت و با قدرت بود، به طوري كه در تمام جنگهايي كه در دوران حكومت حضرت علي(علیه السلام) رخ داد؛ حضوري فعال و چشمگير داشت، و در آن زمان بعنوان يكي از شجاعان بزرگ كوفه در زمره ياران امام(علیه السلام) بود.(۶)
در روز عاشورا نيز با شجاعت تمام، در مقابل لشگر عمر سعد ايستاد؛ و شروع به نصيحت و اندرز كرد. بلكه، آن خفتگان و اسيران هواي نفس را، بيدار كند. خلاصه، «حبيب» شخصي بود كه تنها از خدا مي‏ترسيد و با تمام وجود و شجاعت بسيار، كمر همّت، به ياري و دفاع از حريم ولايت و امامت، بسته بود.
عبادت حبيب

حبيب مردي عابد و پارسا بود. تقوي و حدود الهي را رعايت مي‏كرد. حافظ كل قرآن كريم بود، و هر شب به نيايش و عبادت خدا مي‏پرداخت. (۷)
به فرموده امام حسين(علیه السلام) در هر شب يك ختم قرآن مي‏كرد. (۸)
مردي بود كه حتي آخرين شب عمر خود را (شب عاشورا)، به نيايش با پروردگار سپري كرد.
زهد حبيب
او حلال و حرام الهي را رعايت مي‏نمود. زندگي پاك و ساده‏اي داشت. آن‏قدر به دنيا بي‏رغبت بود و زهد را، سرمشق زندگي خود قرار داده بود، كه هر چقدر به او پيشنهاد امان و پول فراوان شد؛ نپذيرفت، و گفت : «ما نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عذري نداريم كه زنده باشيم، و فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مظلومانه به قتل برسانند».(۹)
به تحقيق مي‏توان گفت: «حبيب بن‏مظاهر» از جمله افرادي است كه اميرالمؤمنين(علیه السلام) درباره آنان فرموده است:
«ارادَتْهُمُ الدُّنْيا فَلَمْ يُريدُوها» (۱۰) يعني : دنيا به آنان روي مي‏آورد ولي آنها به دنيا پشت كرده، و با بي‏رغبتي و بي‏اعتنايي از كنار آن مي‏گذرند.
چهره حبيب از آغاز نهضت حسيني تا شهادت
بعد از شهادت امام حسن(علیه السلام) شيعيان به امام حسين نامه نوشته، آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، نخستين نامه در خانه «سليمان بن‏مريم خزاعي» ـ كه از شيعيان مخلص بود ـ نوشته شد. اين دعوتنامه با امضاي چهار تن از بزرگان كوفه، توسط «عبداللّه‏ بن‏مسمع همداني» و «عبداللّه‏ بن‏وال» به مكه ارسال شد؛ كه «حبيب بن‏ظاهر» يكي از امضاكنندگان اين نامه بود.(۱۱)
حبيب از جمله كساني است كه به فيض ديدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. بنابراين مي‏بينيم كه حبيب، از همان اول فعاليت خود را براي اين نهضت الهي شروع مي‏كند، و همراه «مسلم بن‏ عوسجه» كه به طور پنهاني در كوفه براي «مسلم بن‏ عقيل» از مردم بيعت مي‏گرفتند ؛ و در اين راه از هيچ اقدامي كوتاهي نمي‏كردند.(۱۲)

حبيب بن ‏مظاهر اين پيرمرد عارف و آگاه، مصمّم بود كه به هر قيمتي شده، خود را به كاروان كربلا برساند؛ شب به راه مي‏افتاد و روز استراحت مي‏كرد تا در بند مأموران «ابن‏زياد» اسير نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در كربلا، به كاروان امام حسين(علیه السلام) پيوست.(۱۳)
به محض رسيدن به كربلا، مجددا وفاداري خود را نسبت به امام(علیه السلام) در ميدان عمل به نمايش مي‏گذارد. همين كه مشاهده نمود ياوران امام اندك و دشمنان او بسيارند، به امام حسين(علیه السلام) عرض كرد: «در اين نزديكي، قبيله‏اي از «بني‏اسد» هستند، اگر اجازه دهيد پيش آن‏ها رفته، آنان را به ياري شما دعوت كنم، شايد خداوند هدايتشان كند.» بعد از اينكه حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانيد و شروع به نصيحت و موعظه كرد. (۱۴)
شهادت
او، عاشق شهادت بود. دلش براي شهادت مي‏طپيد. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خويش مشغول بود، و لحظه‏شماري مي‏كرد تا روز عاشورا فرا رسد و در ركاب مولا و سرور خويش، شربت شهادت را بنوشد.
بالاخره، نوبت جان‏فشاني فرا رسيد. آن مجاهد پير و عاشق كه روحيه‏اي جوان و شاداب داشت؛ با شمشيري برّان به ميان سپاه دشمن نفوذ كرده، آنان را از دم تيغ مي‏گذراند. و اين گونه رجز مي‏خواند : «من حبيب، پسر مظاهر، زماني كه آتش جنگ برافروخته شود، يكه سوار ميدان جنگم، شما گرچه از نظر نيرو و نفر از ما بيشتريد، ليكن ما از شما مقاومتر و وفادارتريم، حجت و دليل ما برتر، منطق ما آشكارتر است و از شما پرهيزكارتر و استوارتريم.» (۱۵)
حبيب بن‏مظاهر، با آن سن زياد همچون يك قهرمان شمشير مي‏زد، و ۶۲ نفر از افراد دشمن را به درك واصل كرد.

تشنگي و خستگي بر او چيره شده بود، ناگهان، در اين هنگام «بديل بن‏مريم عقفاني» به او حمله كرد و با شمشيري بر فرق او زد، ديگري با سر نيزه به او حمله كرد، تا اينكه حبيب از اسب بر زمين افتاد، محاسن او با خون سرش خضاب شد. سپس «بديل بن‏مريم» سر مطهرش را از تن جدا كرد.
شهادت اين پير عاشق، بر ياران امام(علیه السلام) و خود امام(علیه السلام) بسيار گران بود. حضرت خود را به بالين او رسانيد. چنان شهادت «حبيب» در امام اثر گذاشته بود كه فرمود:
«احتسب نفسي و حماة اصحابي»: پاداش خود و ياران حامي خود را، از خداي تعالي انتظار مي‏برم. (۱۶) اي حبيب! مردي با فضيلت بودي كه در يك شب قرآن را ختم مي‏كردي. (۱۷)
سرانجام «حبيب بن‏مظاهر اسدي» يار باوفاي اباعبداللّه‏الحسين(علیه السلام) در سن ۷۵ سالگي، در تاريخ دهم محرم‏الحرام، سال ۶۱ هجري قمري، در سرزمين مقدس كربلا به فيض شهادت نائل آمد.
خاتمه تاریخ، معلم انسان‏هاست، بنابراين نبايد تنها به مطالعه تاريخ بماهو تاريخ اكتفا كرد، بلكه بايد از مطالعه زندگي بزرگان درس گرفته و آن را به كار بست.
درسي كه از تاريخ زندگي اين صحابي و يار دلاور امام حسين(علیه السلام) مي‏توان گرفت در چند سظر به طور خلاصه بيان مي‏كنم:
چرا افرادي همانند «حبيب» تا آخرين قطره خون از حريم ولايت دفاع مي‏كنند و تمام هستي خود را، در راه هدفشان، نثار مي‏نمايند؟ علت اين است كه:
 افراد امثال حبيب، عاشق حقيقي و واقعي اهل بيت (عليهم السلام) بوده‏اند، اراده آنها تنها زباني نبود؛ بلكه سعي مي‏كردند در عقيده و افكار، اخلاق، بينش سياسي، زندگي فردي و اجتماعي به گونه‏اي رفتار نمايند كه ائمه (عليهم السلام) دستور داده‏اند.
خداوند ما را جزء دوستداران اهل بيت (عليهم السلام) قرار دهد.

پی نوشت :
۱. تقي الدين الحسن بن علي بن داود حلّي ، الرّجال .
۲. قاضي نوراللّه‏ ، مجالس المؤمنين ، ص ۳۰۸ . السيد محن الامين ، اعيان الشيعه ، ج ۴ ، ص ۵۵۴
۳.علامه مجلسي ، بحارالانوار ، ج ۱۰ ، حاج محمد هاشم خراساني ، منتخب التواريخ ، ص ۲۷۸ .
۴.السيد محن الامين ، المجالس السنيه في مناقب و مصائب العتره النبويه ، ج ۱ .
۵.امالي منتخبه ، ص ۴۹ .
۶.محمد بن طاهر سماوي ، ابصار العين في انصار الحسين(علیه السلام)، ص ۵۶ .
۷. السّيد محن الامين ، اعيان الشيعه ، ج ۴ ، ص ۵۵۴ .
۸.ترجمه نفس المهموم ، شيخ عباس قمي ، ص ۳۴۳ .
۹. كشي، رجال.
۱۰. سيد رضي، نهج‏البلاغه، خطبه همام.
۱۱. شيخ مفيد، ارشاد، ج ۲، ص ۳۵ ـ ۳۴.
۱۲. السيد محسن الامين، اعيان الشيعه، ج ۴، ص ۵۵۴.
۱۳. همان.
۱۴.  محمد بن‏طاهر سماوي، ابصار العين في انصار الحسين، ص ۵۷.
۱۵. تاريخ طبري، ج ۷.
۱۶.السيد محسن الامين، مجالس السنية، ج ۱؛ تاريخ طبري، ج ۷، ص ۳۴۹.
۱۷.حاج شيخ عباس قمي، منتهي الامال، ص ۴۳۰؛ حاج شيخ عباس قمي، ترجمع نفس المهوم، ص ۳۴۳.


[جمعه 24 آذر 1391 ]  [9:28 PM]  [ ]

می گویند که کشتی نجاتی وجود دارد که دریا زدگان بد حال و غرق شدگان در درد های روزگار را رهایی می بخشد و از آنان دست گیری می کند؛آیا همچون منی نیز می تواند در اوج این نجات قرار گیرد و در عرش رهایی این کشتی نجات از درد ها و رنج های خویش رها شود؟

آری براستی انسان نسیان پیشه در این دنیای پر غرور تنها زمانی خواب غفلت از چشمانش می پرد که غرق در مهلکه این دنیا شده باشد و خدای حکیم و مهربان و خالق این انسان که از زوایای وجودی او و نقایص شخصیتی او در زندگی دنیاییش بهتر از خود او آگاه است  دست هایی را برای نجات و رهایی او به سمتش گسیل داشته است؛او نور هایی را در ظلمت این جهان و ملک سیرتانی را در لباس انسان فرستاد تا روش زندگی درست را به او بیاموزند.

اما در این میان یکی از این دست های الهی و کشتی های نجات خدایی بیشتر به دستگیری معروف شده است و او همان حسین شهید است که امام رضا علیه اسلام فرمود: «کلنا سفینة النجاة، و لکن سفینة الحسین اوسع، و فی لج البحر اسرع» کرامات و مقامات عرفانی امام حسین-سيد علي حسيني قمي

«همه‏ ی ما (اهلبیت) کشتی نجات هستیم  ولی کشتی نجات حسین وسیع‏تر و در تلاطم امواج سریع‏تر است.»
واین عبارت دیگری از شور اعجاب انگیز کشش ها به سوی حسین ابن علی علیهما السلام است، همان حسینی که رغبت ما افتادگان به محرم او از باب غریقی است که گوشه چشم به ناجی خود دارد اما براستی چه کنیم که محرم امسال به کشتی نجات حسینی برسیم؟



برای پاسخ گفتن به این سوال باید ابتدا چند نکته را متذکر شویم؛

الف. دین ما دین عقلانیت و بازگشت انسان به فطرت انسانی خویش در مسیر آرامش حقیقی و سعادت است و تمامی عبادات و مناسک دینی ما در جهت روشن کردن مشعل عقل برای حرکت در این مسیر است.

ب. آنچه در مورد تحول حقیقی زندگی انسان مد نظر دین است آن است که قلب انسان از مفاهیم والای الهی و حقیقت تاثیر پذیرد چون این دل و قلب انسان است که منشا انگیزه ها و تحرکات بیرونی اوست.

 
حالا با متذکر شدن این دو مطلب باید عرض کنم که توسل و التجا به ساحت ملکوتی حضرت اباعبد الله و قرار گرفتن در مسیر معیت با حسین علیه السلام که ما از آن به سوار شدن بر کشتی نجات حسینی تعبیر می کنیم نیاز به چند مقدمه دارد :

1- انسانی که می خواهد با تمسک به یک منبع نجات از شرایطی که در آن هست رهایی یابد و به سوی او بالا رود ابتدا باید دست و پا و اعضاء و جوارح خویش را از پیرامون خویش و بست ها و گره هایی که در این عالم مانع از کنده شدن و رهایی او می شوند جدا و رها نماید.
 
تصور این موضوع در تمامی عبادات و مناسک دینی وجود دارد و این در حالی است که حسین علیه السلام که واسطه رساندن ما به قرب محبوب و بهشت رضوان الهی است نمی تواند کسی را که دست و پایش در مرداب گناهان و تعلق به ناپاکیها است و نمی خواهد که از آنها جدا شود را نجات دهد و چون تنها در صورتی پزشک می تواند به یاری بیمار بیاید که حداقل بیمار ،بیماری خویش و نیاز خود را به پزشک باور داشته باشد.

2- تصحیح معرفت و شناخت ما نسبت به مقام ملکوتی و الهی حسین علیه السلام ؛باید بدانید که تنها کسانی به بهشت سعادت رسیدند و در کشتی نجات حسینی ماندند و با اطاعت از او در کنار او بهشتی شدند که معرفت حقیقی به مقام امامت و جایگاه و خصوصیت ایشان به عنوان امام داشتند و اینگونه می شود که شوق به کسب رضای او داشتند و در سختترین حالات او را ترک نمی کردند.

این مطلب امروز و در مورد دلسوختگان و عزاداران اباعبدالله هم منطبق است و آن اینکه معرفت به منزلت اباعبدالله الحسین علیه السلام که عزاداری این شخص برای او بالاترین تاثیر را در قلب عزادار داشته باشد و در مواردی حتی ثواب همراهی با او را برای شخص عزادار داشته باشد در جایی که داغ دل حسین علیه السلام برای این شخص مصیبتی عظیم است و ادعای او در اینکه اگر می بود ایشان را یاری می کرد ادعایی صادق است و خداوند عادل و حکیم مطمئنا او را در کنار یاران حسین علیه السلام و مطیعین حقیقی او و در کشتی نجات حسینی و سعادتمندان این طریق قرار می دهد.

 
3- و نکته آخر آنکه مجالس عزای حسین علیه السلام مجالس تنبه و قرار گرفتن ما در طریق حسین است  و بدانید که تنها اینچنین مجلسی است که دارای فضایل و مناقب مجالس عزاداری سالار شهیدان است و دست ما را به دامن او و دامنه کشتی نجاتش خواهد رسانید.

 پس معیار سنجش عیار مجالس عزاداری ما به میزان قرار گرفتن ما در کشتی نجات حسین است بدان معنا که هر چه بعد از این عزاداری و سوگواری قلب ما از یاد او تنبه یافته و زندگی ما در مسیر حسینی شدن متحول گشت بدانید که همانقدر از عمل ما مقبول درگاه سیدالشهداء و حضرت رب العالمین می باشد.

باز نشر از وبلاگ سرباز صفر جنگ نرم


[جمعه 24 آذر 1391 ]  [12:28 PM]  [ ]

در كتاب شريف المشاهد شيخ شبسترى (ره ) روايت كرده كه چون حضرت نوح عليه السلام كشتى را بنا نمود و صد هزار مسمار به كشتى زد تا اينكه پنج مسمار ماند حضرت نوح عليه السلام يكى از آن پنج مسمار را برداشت .


فاَ شرَقَ بِيَدِهِ وَ اَضاءَ كَما يَضئ الكَواكِبَ الدُّريه فى اُفُق السَّماء.
پس آن مسمار در دست نوح روشن شد چنانكه ستاره رخشان در افق آسمان درخشنده مى شود. فتحيّر نوح فانطق الله المسمار بلسان طلق ذلق فقال انا باسم خير الانبياء محمّد بن عبّداللّه ((ص ))

 

http://www.ghaemioun.ir/images/stories/articles/EmamHossein/EmamHossein-www.ghaemioun.ir%20101.jpg


پس نوح از درخشندگى مسمار حيران شد و خداوند عالم مسمار را بنطق و تكلم آورد با زبان كشاده و فصيح عرض كرد: كه يا نوح من بر اسم نامى خاتم انبياء محَّمد بن عبدالله مقرَّر شده ام و درخشندكى من از بركت اسم آن بزرگوار است . پس جبرئيل نازل شد و حضرت نوح عليه السلام از جبرئيل سؤ ال كرد يا جبرئيل اين چه مسمارى است كه من هرگز مثل او را در درخشندگى نديده ام .

جبرئيل گفت : اين مسمار بر اسم حضرت رسو ل اللّه (ص ) است پس ‍ حضرت نوح (على نبيّينا و آله و عليه السلام) سه مسمار ديگر از آنها را برداشت و هر يك را به طرفى از كشتى زد، و هر يك در درخشندگى مثل سابق بودند، چون نوبت مسمار پنجم رسيد حضرت نوح عليه السلام آن را برداشت و ديد فَزَهر و انارَ و اَ ظهَر النِداوة
پس درخشان و منوّر گرديد، در دستش ، و رطوبت سرخى از آن مسمار ظاهر شد، حضرت نوح عليه السلام متعجّب ماند از جبرئيل سؤ ال كرد!


جبرئيل عرض كرد: كه اين مسمار پنجم مسمار حسين عليه السلام است و بنام اوست ، آنرا بجانب مسمار پدرش بزن ، حضرت نوح پرسيد كه اين چه رطوبت است كه از اين مسمار ظاهر مى شود؟ جبرئيل عرض كرد: كه اين خون است و احوالات و وقايع كربلا را به حضرت نوح عليه السلام بيان كرد و حضرت نوح عليه السلام گريست و بر قاتلين آن حضرت لعن نمود.

منبع : كشكول النور ج 1 ص 64.


[پنج شنبه 23 آذر 1391 ]  [2:10 PM]  [ ]

صاحب كتاب درّالیمین در تفسیر این آیه مباركه از قرآن كریم "فتلقی آدم من ربه كلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم" (بقره37) می فرماید:


خلاصه معنی چنان است كه آدم (ع) در ساق عرش كلمه چند نگریست، جبرئیل او را بیاموخت كه بدان كلمات كه اسماء پیغمبر و آل پیغمبر بود پناهنده شود و بدین گونه سخن كند:
قال: "یا حمید بحق محمد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و الحسین و منك الاحسان."
خدا را بدین كلمات سوگند داد، چون به نام حسین(ع) رسید آتش از قلبش برانگیخت و اشک از چشمش بریخت. گفت: ای جبرئیل، چه شد كه در ذكر پنجم قلب من بشكافت و اشک من جاری شد؟

جبرئیل گفت: این فرزند تو به مصیبتی بزرگ مبتلا شود كه همه مصیبت‌ها در نزد او كوچك باشد. گفت ای برادر آن چه مصیبتی است؟
 http://www.ghaemioun.ir/images/stories/articles/EmamHossein/EmamHossein-www.ghaemioun.ir%20114.jpg


  قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریداً، لیس له ناصر ولا معین و لو تراه یا آدم و هو یقول وا عطشاه وا قله ناصراه حتی یحول العطش بینه و بین السماء كالدخان فلم یجبه احد الا بالسیوف و شرب الحتوف، فیذبح ذبح الشاه من قفاه و ینهب رحله اعدائه و تشهر رؤسهم، هو و انصاره فی البلدان و معهم النسوان، كذالك سبق فی علم الواحد المنان.

گفت: كشته می شود در حالتی كه تشنه باشد و بی كس باشد و تنها و فرید باشد و او را ناصری و معینی نباشد. ای آدم، اگر او را ببینی در حالتی كه می گوید: "وا عطشاه وا قله ناصراه" تا گاهی كه از تشنگی چشمش چنان تاریك می شود كه آسمان را نتواند دید و هیچ كس او را جواب نگوید الا با زبان شمشیر و شراب مرگ . پس، او را می‌كشند چنانكه گوسفند را از قفا سر میبرند، و احمال و اثقال او را دشمنان او به نهب و غارت می برند و سر او و اصحاب او را بر سنان‌ - نیزه‌ها - می كنند و در شهرها می گردانند و اهل‌بیت او را اسیر می گیرند. و این صورتی است كه از پیش به علم خداوند واحد برگذشته است.

چون این سخن به پایان رفت آدم و جبرئیل چون زن بچه مرده گریستند.

منبع : ناسخ التواریخ ، ج 1 ، ص275


[پنج شنبه 23 آذر 1391 ]  [2:06 PM]  [ ]

به تعبیر استاد شهید مطهرى: «حادثه عاشورا و تاریخچه كربلا دو صفحه دارد: یك صفحه سفید و نورانى، و یك صفحه تاریك، سیاه و ظلمانى كه هر دو صفحه‏اش یا بى‏نظیر است یا كم نظیر.»


فاجعه کربلا
قیام كربلا، قیامى بریده از گذشته و تمام‏شده در ظرف زمانى و مكانى خویش نبود و نیست بلكه حلقه وصل از گذشته تا آینده بیكرانه‏هاست و هر دو چهره زیبا و زشت آن (كه زیبایى از آن حسین علیه‏السلام و اصحابش و زشتى از آن یزید و انصارش است.) از دو فرهنگ، ایدئولوژى، باورها و از دو طرز تفكر درباره هست‏ها و بایدها حكایت مى‏كند در حقیقت، تقابل بین نماد اسلام ناب محمدى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و علوى و اسلام ابوسفیانى و اموى است؛ یك چهره تربیت شده آداب الهى و نبوى و دیگرى فاقد ادب و آداب الهى ـ انسانى بلكه ظهور كمال بى‏ادبى است كه یكى مع الله و عندالله است و دیگرى مع الشیطان و عند الشیطان. امام یك چهره، امام نور و امام چهره دیگر، امام نار است؛ پس كربلا وارث حقیقى دو چهره توحید و شرك، اطاعت و عصیان است به تعبیر استاد شهید مطهرى:
«حادثه عاشورا و تاریخچه كربلا دو صفحه دارد: یك صفحه سفید و نورانى، و یك صفحه تاریك، سیاه و ظلمانى كه هر دو صفحه‏اش یا بى‏نظیر است یا كم نظیر.»
طبق فرمایش امام على علیه‏السلام : «تعرف الاشیاء باضدادها.» نور را از ظلمت، حیات را از ممات، عقل را از جهل، و ادب را از بى ادبى مى‏توان دریافت.
 
ویژگی های اخلاقی دو جبهه حق و باطل در کربلا
متّصف بودن انبیای گرامی و پیروان راستین آنان به صفات ارزشمند اخلاقی بیانگر این حقیقت است که بندگان مۆمن خدا همواره کوشیده‏اند که در پرتو اعتقادات صحیح و اعمال صالح، از ویژگیهای بارز اخلاقی نیز برخوردار باشند و درون و بیرون خویش را از آلوده شدن به رذایل اخلاقی منزه دارند.
امام حسین(علیه السلام) خود را این چنین معرفی می‌کند که «انا اهل بیت النّبوه و معدن الرّساله و مختلف الملائکه» و ویژگی‌های یزید را «رجلٌ فاسد» و «شاربُ الخمر» بیان می‌کند . این اختلاف تفکر اجازه بیعت نمی‌دهد و کسانی با امثال یزید بیعت می‌کنند که جبهه خود و دشمن را درست نمی‌نشناسند و این است که به دین آسیب می‌زند

ویژگی‏های حق ‏پویان
شهید مطهری (ره) ‏فرمود: «داستان کربلا... یک داستان دو صفحه‏ای است که از نظر آن صفحه دیگر بیشتر قابل مطالعه است. از نظر آن صفحه، جنبه مثبت دارد، صورت فعّالی دارد، نمایشگاهی است از عظمت و علوّ بشریت، از رفعت بشریت، نمایشگاه معالی و مکارم انسانیت است، سراسر حماسه است، عظمت و شجاعت و حق‏خواهی و حق‏پرستی در آن موج می‏زند. از این نظر، دیگر قهرمان داستان ما پسر معاویه و پسر زیاد و پسر سعد و دیگران نیستند. از این نظر قهرمان داستان، پسران علی (علیه السلام) هستند. حسین بن‏علی (علیه السلام) است، عباس بن‏علی است، دختر علی، زینب است، یک عده از مردان فداکار درجه اولی هستند که خود حسین (علیه السلام) که حاضر نیست یک کلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد، آنها را ستایش می‏کند.»

در این مقاله برآنیم تا قطره‏ای از دریا و نمونه‏ای از بی‏شمار فضایلی که‏در سرور شهیدان و یاران فداکار او تبلور یافته است را اندک تأملی کنیم،باشد که الگویی برای جهانیان باشد.
در دوران حکومت بنی‏امیه - که سایه شوم ارعاب و اختناق و ترور و وحشت بر همه سرزمینهای اسلامی سایه افکنده بود و نفس هر نفس‏کشی به راحتی قطع می‏شد، اظهار مخالفت و گفتن «نه» به حاکمان سنگدل و خونخوار اموی، زهره شیر می‏طلبید و تاریخ، چنین روحیه و شجاعت را جز در حسین بن‏علی (علیه السلام)، سراغ ندارد.

این حمیّت و غیرت حسینی بود که در برابر قدرت شیطانی بنی‏امیه به فریاد بدل شد و لرزه بر کاخ سبز دمشق انداخت و اسوه جاوید و حماسه‏سازی را رقم زد.
اصحاب امام نیز، جملگی از چنین روحیه‏ای برخوردار بودند و یا آن را کسب کردند چنانکه وقتی امام در راه کوفه، با زهیر بن‏قین ملاقات می‏کند و او را به شرکت در نهضت‏ دعوت می‏نماید، دعوت امام را می‏پذیرد و تا آخرین قطره خون خود پای آن می‏ایستد.

در روز تاسوعا گفتگویی میان غررة بن‏قیس - از لشکر یزید - و زهیر اتفاق افتاد؛ غرره به زهیر گفت: «ای زهیر تا آنجا که من سراغ‏دارم، تو از شیعیان اهل بیت نبودی، تو فردی عثمانی‏بودی!» زهیر در پاسخ او گفت: «اینک نمی‏بینی که به آنان پیوسته‏ام؟ من با اینکه برای امام حسین (علیه السلام) نامه ننوشته‏ام و فرستاده‏ای را به سویش نفرستاده‏ام، ولی در راه که به چهره او نظر کردم، به یاد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مقام او افتادم و تشخیص دادم که باید در حزب او قرار گیرم و یاری‏اش نمایم و جانم را فدایش کنم چرا که شما حق خدا و پیامبرش را پایمال کرده‏اید.»
شب عاشورا اوج نمایش روحیه حماسی یاران امام است، آن‏چنان که به تعبیر شهید مطهری؛ چنین روحیه‏ای فرشتگان را از گفتن جمله «اَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ» شرمنده کردند!
در شب عاشورا امام اصحاب خود را آزاد گذاشت و فرمود: «هر کسی دوست دارد در تاریکی شب، راه خود را پیش گیرد و به شهر و دیار خویش باز گردد، چرا که این لشکر در طلب من گرد آمده‏اند و اگر به من دسترسی بیابند، با دیگرانشان کاری نیست.»
پس از ادای این سخنان، شور و ولوله‏ای در میان یاران امام برپا شد، به ناچار گروهی یا فردی برخاستند و به امام خویش چنین پاسخ دادند؛ بنی‏هاشم جملگی ابراز داشتند: آیا ما چنین کنیم تا پس از تو زنده بمانیم، خدا نیارد چنین روزی را.
 
مصلحت اندیشی سبب بی غیرتی دینی
مصلحت اندیشی در اسلام جایی ندارد و این کار باعث بی غیرتی دینی می شود.
حادثه عظیم کربلا از آنجا رقم خورد که حضرت کوچک ترین تعاملی با ظالم نداشت.
امام حسین(علیه السلام) خود را این چنین معرفی می‌کند که «انا اهل بیت النّبوه و معدن الرّساله و مختلف الملائکه» و ویژگی‌های یزید را «رجلٌ فاسد» و «شاربُ الخمر» بیان می‌کند . این اختلاف تفکر اجازه بیعت نمی‌دهد و کسانی با امثال یزید بیعت می‌کنند که جبهه خود و دشمن را درست نمی‌نشناسند و این است که به دین آسیب می‌زند.
 
دشمنی شناسی را باید از امام یاد گرفت!
نتیجه فشار ظالمان این می‌شود که حضرت از مدینه خارج می شود، باز از مکه خارج می شود و در بیابان‌ها آواره می‌شود ولی زیر بار ذلت نمی‌رود.
برای افزایش بصیرت حداقل مقتل خوارزمی را بخوانید، خواهید دید که غربت امام حسین(علیه السلام) ناشی از عدم منفعت مادی برای مردم کوردل آن زمان بود.

کسانی که تفکر مادی دارند بدانند که امام دنیا را رها کرد و در کربلا خونش را فدای دین خدا کرد که این نشانه همراهی نکردن مردم دنیا پرست با امام است.
حر به ولایت ارادت نشان داد و خداوند او در دنیا و آخرت عاقبت به خیر کرد . حر را سر لوحه قرار دهید و عبرت بگیرید از کسانی که مانند زبیر بر اساس میل به دنیا و دوری از ولایت در مقابل ائمه ایستادند و آسیب دیدند.
مانند حر در اسلام مصلحت اندیشی نکنید و شفاف خط خود را مشخص کنید و به جبهه حق بپیوندید.
بینش ژرف و گرایش صادقانه، خصلت دیگر حماسه‏آفرینان کربلا بود؛ آنان به نیکی می‏دانستند چه می‏خواهند، چه می‏کنند، در چه راهی گام نهاده‏اند و با چه کسانی سر ستیز دارند، ایشان بیشتر نسل دوم اسلام بودند که پیام خدا را در دل نشانده بودند و بسان مجاهدان زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله) با توصیف امیر مۆمنان صلوات اللَّه علیه ؛ «حَمَلُوا بَصائِرَهُمْ عَلی‏ اَسْیافِهِمْ؛
بینش ژرف خویش را بر تیغه شمشیرهایشان حمل می‏کردند.» آنان جملگی چنان بودند که سیدالشهدا (علیه السلام) فرمود : «اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لا یُعْمَلُ بِهِ وَ اَنَّ الْباطِلَ لا یُنْتَهی عَنْهُ لِیَرْغَبِ الْمُۆمِنُ فی‏ لِقاءِ اللَّهِ مُحِقّا فَاِنّی‏ لااَری الْمَوْتَ اِلاَّ سَعادَةً وَ لاَ الْحَیاةَ مَعَ الظَّالِمینَ اِلاَّ بَرَماً؛ آیا نمی‏بینید که به «حق» عمل نمی‏شود و کسی از «باطل» جلوگیری نمی‏کند؟ حقیقتاً مۆمن باید به دیدار خدا مشتاق باشد. من، مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز خسران ‏نمی‏بینم.»

تاریخ بر این نکته تأکید کرده است که امویان و هواداران آنها کسانی بودند که از پستی و دنائت، عقده حقارت و کمبود شخصیت رنج می‏برده‏اند. زید بن‏ارقم در مجلس عبیداللَّه بن‏زیاد حضور یافت، وقتی مشاهده کرد او با چوب بر لب و دندان امام حسین (علیه السلام) می‏کوبد، به حالت اعتراض آنجا را ترک کرد و گفت: «برده‏ای، به برده دیگر امارت بخشیده است، ای مسلمانان از این پس شما نیز چون بردگان خواهید بود. پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه بدکاره را امیر خویش کرده‏اید، او خوبان رامی‏کشد و بدان را به بردگی می‏گیرد، شما به زبونی تن داده‏اید و نفرین بر هر کس که چنین‏باشد.»

شهید مطهری (ره) ‏فرمود: «داستان کربلا... یک داستان دو صفحه‏ای است که از نظر آن صفحه دیگر بیشتر قابل مطالعه است. از نظر آن صفحه، جنبه مثبت دارد، صورت فعّالی دارد، نمایشگاهی است از عظمت و علوّ بشریت، از رفعت بشریت، نمایشگاه معالی و مکارم انسانیت است، سراسر حماسه است، عظمت و شجاعت و حق‏خواهی و حق‏پرستی در آن موج می‏زند
پس از بازگشت عمر سعد از کربلا و درخواست حکم فرمانروایی ری، میان او و عبیداللَّه‏مشاجره لفظی رخ داد، عثمان - برادر عبیداللَّه - با ناراحتی اظهار داشت، به خدا سوگندمایل بودم تا قیامت بر سر و دهان فرزندان زیاد افسار می‏زدند ولی حسین بن‏علی (علیه السلام) کشته نمی‏شد!

عقّاد تصریح می‏کند کسانی چون شمر، عبیداللَّه، مسلم بن‏عقبه و عمر سعد علاوه بر منع سیرت انسانی، برخی از آنها از زشتی صورت و پستی نسب و شرافت ظاهری نیز محروم بودند و با احساس حقارت همه‏جانبه تلاش می‏کردند با قتل و غارت و جنایت، کیش شخصیت خود را جبران کنند و حاضر بودند ایمان خویش را فدای حقد و کینه و مال و منال دنیا نمایند، به همین دلیل مسلم بن‏عقبه وقتی به مدینه حمله کرد، حرم پیامبر (صلی الله علیه وآله) را در مدت سه روز برای هر کاری آزاد اعلام کرد، اهل مدینه را قصابی کرد و در آنجا حمام خون جاری ساخت، فرزندان مهاجران و انصار و بدریّون را قتل عام کرد و از همه اصحاب پیامبر و تابعان تعهد گرفت که برده حلقه به گوش یزید باشند!
طبری نیز می‏نویسد : اصحاب عمر سعد نوعاً افرادی فاسق، فاجر و با سوء سابقه بودند.
پس از شهادت سیدالشهدا (علیه السلام)، ده نفر داوطلب شدند بر بدن مطهرش اسب بتازند و استخوانهایش را خرد کنند، آنها نزد عبیداللَّه به این عمل ننگین خود افتخار کردند و جایزه ناچیزی دریافت کردند. ابوعمرو زاهر می‏گوید ما در باره این ده نفر «تحقیق کردیم، معلوم شد همگی فرزندان نامشروع هستند!»
چنانکه سرکرده آنان، عبیداللَّه بن‏زیاد، و پدرش نیز چنین بودند و حضرت اباعبداللَّه (علیه السلام) در باره او فرمود : «اَلا وَ اِنَّ الدَّعِیّ ابْنَ الدَعِیّ قَدْ تَرَکَنی‏ بَیْنَ السِلَّةِ وَ الذِلَّةِ وَ هَیْهاتَ لَهُ ذلِکَ؛
آگاه باشید که ناپاک فرزند ناپاک، مرا میان کشتن و خواری قرار داده و هرگز او به خواسته‏اش نخواهد رسید.»
                                                                                                                                        فرآوری : زهرا اجلال
بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان
منبع :
به نقل از پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسلامی انگلیس
برگرفته از درس حضرت آیت الله جوادی آملی
بیانات حجت الاسلام مۆمنی در مسجد ارگ


[پنج شنبه 23 آذر 1391 ]  [1:53 PM]  [ ]

ذریه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم وارد شهر شدند. کوفیان در اطراف راه ایستاده اند تا اسیران خارجی را ببینند. به گمانم دیگر آستانه صبر پیامبر تا اینجا قد ندهد؛ کاش از دروازه ای وارد می‌­شدند که کسی نتواند آنان را ببیند! چگونه بدون معجر می­‌توان از میان این همه نا­محرم عبور کرد. آن هم چه کسی؟ عقیله العرب. تا اباعبدالله الحسین بود احدی نمی‌توانست از نزدیکی اش عبور کند چه برسد به اینکه...


بیماری و تب، حجت خدا در این زمان غریب را سخت رنجور کرده بود. علی بن الحسین به کوفیان نظر افکند و همه را گریان و زار یافت. سر بلند کردند و فرمودند: هولاء یبکون علینا، فمن قتلنا غیرهم؟(۱) اینان بر ما گریه می‌کنند پس مگر همین ها نبودند که ما را کشتند؟ همین ها نبودند که آب را بر پدرم بستند؟ آری کوفیان همیشه اینگونه بوده اند. مردم شهر نان و خرما به دست بچه ها می‌­دادند و گریه می­‌کردند. ام کلثوم سلام الله علیها آن را از دست کودکان می­‌گرفت و بر زمین می­‌انداخت که انَّ الصدقه علینا حرام!(۲) شرم باد بر شما! صدقه بر ما خاندان وحی حرام است. اما تستحون من الله و رسوله ان تنظروا الی حرم النبی؟(۳) آیا شرم نمی‌کنید که به حرم پیامبر می­‌نگرید؟ کوفیان اگر حرم و حریم و حرمت می­‌دانستند که دیگر کربلایی بوجود نمی‌­آمد.

سخت است که بر نی‌های کوفیان سر برادرت را ببینی! سخت است که نتوانی برادر زاده عزیزت را از میان گرگ ها بیرون ببری! آری خون پیشانی ام المصائب اوج مصیبت را تداعی می­‌کند. چوبه محمل نماد صبر زینب است در میان طوفان داغها. آنجا که نگاهش با نگاه حسین در بالای نیزه تلاقی می­‌کند، سرش را به چوبه محمل می‌­کوبد و در حالیکه خون از پیشانی مبارکش جاری می­‌شود اینگونه ندا سر می­دهدکه ای برادر مهربانم! یتیم خود را بطلب و دلداری ده. از فرزند ماتم زده ی رنجور خود علی بن الحسین خبری بگیر که بدنش مجروح و دلش مقروح است...(۴)
آنقدر درآن روز مردم کوفه گریستند که مشابه آن هرگز دیده نشد.(۵) آری غربت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنقدر بالا گرفته بود که حتی کوفیان را به گریه وادار کرده بود. زمانی که امام سجاد آنان را خطاب کرد که ((اى مردم، شما را بخدا سوگند آيا در خاطر داريد به پدر من نامه نوشتيد و او را فريب داديد و پيمان و عهد و ميثاق بستيد و باز با او كارزار كرديد و او را بى ‏ياور گذاشتيد؟!

پس هلاکت نصیبتان باد!چه بد توشه‏اى براى خود پيش فرستاديد و زشت باد عاقبتتان! به كدام چشم به روى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نظر مى‏‌افكنيد، وقتى به شما بگويد عترت مرا كشتيد و حرمت مرا شكستيد پس از امّت من نيستيد!؟)) کوفیان نوای سلم لسلمک و حرب لحربک گرفتند و گفتند اى زاده رسول خدا ما فرمانبردار هستيم و پيمان تو را نگاه می‌داريم و دل به جانب تو داريم…اما دیگر کمی دیر شده است. کوفی منشی دیگر کارگر نیست. امام پاسخشان داد که هيهات هيهات! اى بيوفايان مكّار، ميان شما شهوات حائل شد. مى‏‌خواهيد همان گونه كه پدرانم را یاری كرديد، همان گونه مرا هم یاری كنيد؛ هرگز چنين نخواهد شد!! ببینید که کوفیان کار را به کجا رسانده اند که دیگر مولا و سرور و امام زمانشان از آنها اینگونه یاری بخواهد که خواهش من اين است؛ نه با ما باشيد و نه بر ما!(۶) خدا رحم کند. کوفیان چه ها که نکرده اند...
إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (۲۲۷الشعراء)
مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده و خدا را بسيار به ياد آورده و پس از آنكه مورد ستم قرار گرفته‌‏اند يارى خواسته‏‌اند. و كسانى كه ستم كرده‏‌اند به زودى خواهند دانست به كدام بازگشتگاه برخواهند گشت.

نویسنده: تحریریه-سید محمد بنایی


[یک شنبه 19 آذر 1391 ]  [9:00 PM]  [ ]

ابوبصیر گوید امام صادق(ع) فرمود: جبرئیل بر رسول خدا(ص) فرود آمد. در آن هنگام حسین(ع) نزد حضرتش به بازی مشغول بود. پس جبرئیل او را آگاه ساخت كه امتش این فرزند را می كشند. رسول خدا(ص) گریست و سپس جبرئیل عرض كرد: آیا تربتی را كه بر روی آن كشته می شود به شما نشان دهم؟

http://www.ghaemioun.ir/images/stories/articles/EmamHossein/EmamHossein-www.ghaemioun.ir%20106.jpg


امام ادامه دادند: ناگاه فاصله میان محل نشستن رسول خدا(ص) و قتلگاه حسین(ع) در زمین فرو رفت، به طوری كه دو مكان به هم متصل شدند و جبرئیل مشتی از آن خاك برگرفت. سپس در كمتر از یك چشم بر هم زدن دو مكان از هم دور شدند و به حالت اول خود بازگشتند. سپس جبرئیل خارج شد در حالی كه می فرمود: خوشا به حال تو ای خاك و خوشا به حال آن كه در اطراف تو كشته می شود.
منبع : کامل الزیارات ، ابن قولویه ، ص 43

برای عزاداران سید الشهدا...

حُب الحسین رشته تحصیلی شـــماست  
 دانشسرای عشق و جنون شهر کربلاست
 
در مبـحـث حسـین شـنـاسـی مـوفـــقـید  
 موضـوع بـحث سینه زدن پای روضه هاست
 
تــا روز حـشر مــدرک تــان را نـمی دهـند  
 بــرگ قبــولی هــمه در پــــوشه خـداست

 
پــاییـن کــارنــامه ی  هــرکـس نوشته اند 
 ایــن مُـهر سرخ، مُهر شـهنشاه کـربلاست
 
مـحــشر کـنـار  درب جـنــان داد میــزنیــد:  
 مــردم نـدیـده ایـد کــه آقـای مـا کجـاست؟!
 
تنها به عشق اوست که اینجا رسیده ایم  
 جنــت بــدون حضـرت اربـاب بی صفـاست
 
نـــاگـاه جبــر ئیــل امــیــن نــالــه میــزنــد:  
 آقای تان حسین همان مرد سرجداست؟!
 
محشــر دوبــاره از غــم او ســینه مـیزنـید  
 آنجــا خــدا به خیر کند، محـشری به پاست...

 


[یک شنبه 19 آذر 1391 ]  [8:56 PM]  [ ]

 براى بحث راجع به نقش اهل بيت مكرم سيد الشهداء در تبليغ نهضت ‏حسينى و اسلام،ابتدا بايد دو مقدمه را به عرض شما برسانم.
يكى اينكه طبق روايات و همچنين بر اساس معتقدات ما-كه معتقد به امامت‏حضرت سيد الشهداء هستيم-تمام كارهاى ايشان از روز اول حساب شده بوده است و ايشان بى حساب و منطق و بدون دليل كارى نكرده‏اند،يعنى نمى‏توانيم بگوييم كه فلان قضيه اتفاقا و تصادفا رخ داده، بلكه همه اينها روى حساب بوده است.

و اين مطلب گذشته از اينكه از نظر قرائن تاريخى روشن است،از نظر منطق و روايات و بر اساس اعتقاد ما مبنى بر امامت‏حضرت سيد الشهداء نيز تاييد مى‏شود.

 
چرا ابا عبد الله اهل بيتش را همراه خود برد؟
يكى از مسائلى كه هم تاريخ در باره آن صحبت كرده و هم اخبار و احاديث از آن سخن گفته‏اند اين است كه چرا ابا عبد الله در اين سفر پر خطر اهل بيتش را همراه خود برد؟خطر اين سفر را همه پيش بينى مى‏كردند،يعنى يك امر غير قابل پيش بينى حتى براى افراد عادى نبود. لهذا قبل از آنكه ايشان حركت كنند تقريبا مى‏شود گفت تمام كسانى كه آمدند و مصلحت انديشى كردند،حركت دادن اهل بيت‏به همراه ايشان را كارى بر خلاف مصلحت تشخيص دادند،يعنى آنها با حساب و منطق خودشان كه در سطح عادى بود و به مقياس و معيار حفظ جان ابا عبد الله و خاندانش،تقريبا به اتفاق آراء به ايشان مى‏گفتند:رفتن خودتان خطرناك است و مصلحت نيست‏يعنى جانتان در خطر است،چه رسد كه بخواهيد اهل بيتتان را هم با خودتان ببريد.ابا عبد الله جواب داد:نه،من بايد آنها را ببرم.

به آنها جوابى مى‏داد كه ديگر نتوانند در اين زمينه حرف بزنند،به اين ترتيب كه جنبه معنوى مطلب را بيان مى‏كرد،كه مكرر شنيده‏ايد كه ايشان استناد كردند به رؤيايى كه البته در حكم يك وحى قاطع است. فرمود:در عالم رؤيا جدم به من فرموده است:«ان الله شاء ان يراك قتيلا» (1) .گفتند:پس اگر اين طور است،چرا اهل بيت و بچه‏ها را همراهتان مى‏بريد؟پاسخ دادند:اين را هم جدم فرمود:«ان الله شاء ان يراهن سبايا» (2) .

اينجا يك توضيح مختصر برايتان عرض بكنم:اين جمله‏«ان الله شاء ان يراك قتيلا»يا«ان الله شاء ان يراهن سبايا»يعنى چه؟اين مفهومى كه الآن من عرض مى‏كنم معنايى است كه همه كسانى كه آنجا مخاطب ابا عبد الله بودند آن را مى‏فهميدند،نه يك معمايى كه امروز گاهى در السنه شايع است.كلمه مشيت‏خدا يا اراده خدا كه در خود قرآن به كار برده شده است،در دو مورد به كار مى‏رود كه يكى را اصطلاحا«اراده تكوينى‏»و ديگرى را«اراده تشريعى‏»مى‏گويند. اراده تكوينى يعنى قضا و قدر الهى كه اگر چيزى قضا و قدر حتمى الهى به آن تعلق گرفت، معنايش اين است كه در مقابل قضا و قدر الهى ديگر كارى نمى‏شود كرد.

معناى اراده تشريعى اين است كه خدا اين طور راضى است،خدا اينچنين مى‏خواهد.مثلا اگر در مورد روزه مى‏فرمايد: يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر (3) يا در مورد ديگرى كه ظاهرا زكات است مى‏فرمايد: يريد ليطهركم (4) مقصود اين است كه خدا كه اينچنين دستورى داده است،اين طور مى‏خواهد،يعنى رضاى حق در اين است.

خدا خواسته است تو شهيد باشى،جدم به من گفته است كه رضاى خدا در شهادت توست. جدم به من گفته است كه خدا خواسته است اينها اسير باشند،يعنى اسارت اينها رضاى حق است،مصلحت است و رضاى حق هميشه در مصلحت است و مصلحت‏يعنى آن جهت كمال فرد و بشريت.

در مقابل اين سخن،ديگر كسى چيزى نگفت‏يعنى نمى‏توانست‏حرفى بزند.پس اگر چنين است كه جد شما در عالم معنا به شما تفهيم كرده‏اند كه مصلحت در اين است كه شما كشته بشويد،ما ديگر در مقابل ايشان حرفى نداريم.همه كسانى هم كه از ابا عبد الله اين جمله‏ها را مى‏شنيدند،اين جور نمى‏شنيدند كه آقا اين مقدر است و من نمى‏توانم سر پيچى كنم.ابا عبد الله هيچ وقت‏به اين شكل تلقى نمى‏كرد.اين طور نبود كه وقتى از ايشان مى‏پرسيدند چرا زنها را مى‏بريد،بفرمايد اصلا من در اين قضيه بى اختيارم و عجيب هم بى اختيارم،بلكه به اين صورت مى‏شنيدند كه با الهامى كه از عالم معنا به من شده است،من چنين تشخيص داده‏ام كه مصلحت در اين است و اين كارى است كه من از روى اختيار انجام مى‏دهم ولى بر اساس آن چيزى كه آن را مصلحت تشخيص مى‏دهم.

لذا مى‏بينيم كه در موارد مهمى،همه يك جور عقيده داشتند،ابا عبد الله عقيده ديگرى در سطح عالى داشت،همه يك جور قضاوت مى‏كردند،امام حسين عليه السلام مى‏گفت:اين جور نه،من جور ديگرى عمل مى‏كنم.معلوم است كه كار ابا عبد الله يك كار حساب شده است،يك رسالت و يك ماموريت است.اهل بيتش را به عنوان طفيلى همراه خود نمى‏برد كه خوب،من كه مى‏روم،زن و بچه‏ام هم همراهم باشند.غير از سه نفر كه ديشب اسم بردم،هيچيك از همراهان ابا عبد الله،زن و بچه‏اش همراهش نبود.انسان كه به يك سفر خطرناك مى‏رود،زن و بچه‏اش را كه نمى‏برد.اما ابا عبد الله زن و بچه‏اش را برد،نه به اعتبار اينكه خودم مى‏روم پس زن و بچه‏ام را هم ببرم(خانه و زندگى و همه چيز امام حسين عليه السلام در مدينه بود)بلكه آنها را به اين جهت‏برد كه رسالتى در اين سفر انجام بدهند.اين يك مقدمه.

 نقش زن در تاريخ
مقدمه دوم:بحثى در باره‏«نقش زن در تاريخ‏»مطرح است كه آيا اساسا زن در ساختن تاريخ نقشى دارد يا ندارد و اصلا نقشى مى‏تواند داشته باشد يا نه؟بايد داشته باشد يا نبايد داشته باشد؟همچنين از نظر اسلام اين قضيه را چگونه بايد برآورد كرد؟

زن يك نقش در تاريخ داشته و دارد كه كسى منكر اين نقش نيست و آن نقش غير مستقيم زن در ساختن تاريخ است.مى‏گويند زن مرد را مى‏سازد و مرد تاريخ را، يعنى بيش از مقدارى كه مرد در ساختن زن مى‏تواند تاثير داشته باشد زن در ساختن مرد تاثير دارد.اين خودش مساله‏اى است كه نمى‏خواهم امشب در باره آن بحث كنم.آيا مرد روح و شخصيت زن را مى‏سازد(اعم از اينكه زن به عنوان مادر باشد يا به عنوان همسر)يا نه،اين زن است كه فرزند و حتى شوهر را مى‏سازد؟مخصوصا در مورد شوهر،آيا زن بيشتر شوهر را مى‏سازد يا شوهر بيشتر زن را؟حتما تعجب خواهيد كرد كه عرض كنم آنچه كه تحقيقات تاريخى و ملاحظات روانى ثابت كرده است اين است كه زن در ساختن شخصيت مرد بيشتر مؤثر است تا مرد در ساختن شخصيت زن.بدين جهت است كه تاثير غير مستقيم زن در ساختن تاريخ،لا منكر و غير قابل انكار است.اينكه زن مرد را ساخته است و مرد تاريخ را،خودش داستانى است و يك مبحث‏خيلى مفصل.

سه شكل نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ :

1.زن،«شى‏ء گرانبها»و بدون نقش
حال ببينيم نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ چگونه است و چگونه بايد باشد و چگونه مى‏تواند باشد؟
به سه شكل مى‏تواند باشد:يكى اينكه اساسا زن نقش مستقيم در ساختن تاريخ نداشته باشد،يعنى نقش زن منفى محض باشد.در بسيارى از اجتماعات براى زن جز زاييدن و بچه درست كردن و اداره داخل خانه نقشى قائل نبوده‏اند،يعنى زن در اجتماع بزرگ نقش مستقيم نداشته،نقش غير مستقيم داشته است،به اين ترتيب كه او در خانواده مؤثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع مؤثر بوده است.
يعنى زن مستقيما بدون اينكه از راه مرد تاثيرى داشته باشد،به هيچ شكل تاثيرى در بسيارى از اجتماعات نداشته است.ولى در اين اجتماعات زن على رغم اينكه نقشى در ساختن تاريخ و اجتماع نداشته است،بدون شك و بر خلاف تبليغاتى كه در اين زمينه مى‏كنند،به عنوان يك شى‏ء گرانبها زندگى مى‏كرده است، يعنى به عنوان يك شخص، كمتر مؤثر بوده ولى يك شى‏ء بسيار گرانبها بوده و به دليل همان گرانبهايى‏اش بر مرد اثر مى‏گذاشته است، ارزان نبوده كه در خيابانها پخش باشد و هزاران اماكن عمومى براى بهره ‏گيرى از او وجود داشته باشد،بلكه فقط در دايره زندگى خانوادگى مورد بهره بردارى قرار مى‏گرفته است.
لذا قهرا براى مرد خانواده يك موجود بسيار گرانبها بوده،چون تنها موجودى بوده كه احساسات جنسى و عاطفى او را اشباع مى‏كرده است و طبعا و بدون شك مرد عملا در خدمت زن بوده است.ولى زن شى‏ء بوده،شى‏ء گرانبها،مثل الماس كه يك گوهر گرانبهاست،شخص نيست، شى‏ء است ولى شى‏ء گرانبها.

2.زن،«شخص بى بها»و داراى نقش
شكل ديگر تاثير زن در تاريخ-كه اين شكل در جوامع قديم زياد نبوده-اين است كه زن عامل مؤثر در تاريخ باشد،نقش مستقيم در تاريخ داشته باشد و به عنوان شخص مؤثر باشد نه به عنوان شى‏ء،اما شخص بى بها،شخص بى ارزش،شخصى كه حريم ميان او و مرد برداشته شده است.
دقايق روانشناسى ثابت كرده است كه ملاحظات بسيار دقيقى يعنى طرحى در لقت‏بوده براى عزيز نگه داشتن زن.هر وقت اين حريم بكلى شكسته و اين حصار خرد شده است،شخصيت زن از نظر احترام و عزت پايين آمده است.البته از جنبه‏هاى ديگرى ممكن است‏شخصيتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد،عالمه شده باشد،ولى ديگر آن موجود گرانبها براى مرد نيست.از طرف ديگر،زن نمى‏تواند زن نباشد.جزء طبيعت زن اين است كه براى مرد گرانبها باشد،و اگر اين را از زن بگيريد تمام روحيه او متلاشى مى‏شود.
آنچه براى مرد در رابطه جنسى ملحوظ است،در اختيار داشتن زن به عنوان يك موجود گرانبهاست نه در اختيار يك زن بودن به عنوان يك موجود گرانبها براى او.ولى آنچه در طبيعت زن وجود دارد اين نيست كه يك مرد را به عنوان يك شى‏ء گرانبها داشته باشد،بلكه اين است كه خودش به عنوان يك شى‏ء گرانبها مرد را در تسخير داشته باشد.
آنجا كه زن از حالت اختصاص خارج شد(لازم نيست كه اختصاص به صورت ازدواج رواج داشته باشد)يعنى وقتى كه زن ارزان شد،در اماكن عمومى بسيار پيدا شد،هزاران وسيله براى استفاده مرد از زن پيدا شد،خيابانها و كوچه‏ها جلوه‏گاه زن شد كه خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانى و تماشا كردن، از نظر استماع موسيقى صداى زن،از نظر لمس كردن،حداكثر بهره بردارى را از زن بكند،آنجاست كه زن از ارزش خودش،از آن ارزشى كه براى مرد بايد داشته باشد مى‏افتد،يعنى ديگر شى‏ء گرانبها نيست ولى ممكن است مثلا با سواد باشد،درسى خوانده باشد،بتواند معلم باشد و كلاسهايى را اراده كند يا طبيب باشد،همه اينها را مى‏تواند داشته باشد ولى در اين شرايط(ارزان بودن زن)آن ارزشى كه براى يك زن در طبيعت او وجود دارد ديگر برايش وجود ندارد.
و در واقع در اين وقت است كه زن به شكل ديگر ملعبه جامعه مردان مى‏شود بدون آنكه در نظر فردى از افراد مردان،آن عزت و احترامى را كه بايد داشته باشد دارا باشد.
جامعه اروپايى به اين سو مى‏رود،يعنى از يك طرف به زن از نظر رشد برخى استعدادهاى انسانى از قبيل علم و اراده شخصيت مى‏دهد ولى از طرف ديگر ارزش او را از بين مى‏برد.

3.زن،«شخص گرانبها» و داراى نقش
شكل سومى هم وجود دارد و آن اين است كه زن به صورت يك‏«شخص گرانبها»در بيايد،هم شخص باشد و هم گرانبها،يعنى از يك طرف شخصيت روحى و معنوى داشته باشد،كمالات روحى و انسانى نظير آگاهى داشته باشد (5) و از طرف ديگر،در اجتماع مبتذل نباشد.يعنى آن محدوديت نباشد و آن اختلاط هم نباشد،نه محدوديت و نه اختلاط بلكه حريم.حريم مساله‏اى است‏بين محدوديت زن و اختلاط زن و مرد.

وقتى كه ما به متن اسلام مراجعه مى‏كنيم مى‏بينيم نتيجه آنچه كه اسلام در مورد زن مى‏خواهد،شخصيت است و گرانبها بودن.در پرتو همين شخصيت و گرانبهايى،عفاف در جامعه مستقر مى‏شود،روانها سالم باقى مى‏مانند،كانونهاى خانوادگى در جامعه سالم مى‏مانند و«رشيد»از كار در مى‏آيد.گرانبها بودن زن به اين است كه بين او و مرد در حدودى كه اسلام مشخص كرده،حريم باشد،يعنى اسلام اجازه نمى‏دهد كه جز كانون خانوادگى،يعنى صحنه اجتماع،صحنه بهره بردارى و التذاذ جنسى مرد از زن باشد چه به صورت نگاه كردن به بدن و اندامش،چه به صورت لمس كردن بدنش،چه به صورت استشمام عطر زنانه‏اش و يا شنيدن صداى پايش كه اگر به اصطلاح به صورت مهيج‏باشد،اسلام اجازه نمى‏دهد.ولى اگر بگوييم علم،اختيار و اراده،ايمان و عبادت و هنر و خلاقيت چطور؟مى‏گويد بسيار خوب،مثل مرد.
چيزهايى را شارع حرام كرده كه به زن مربوط است.آنچه را كه حرام نكرده،بر هيچ كدام حرام نكرده است.اسلام براى زن شخصيت مى‏خواهد نه ابتذال.

سه گونه تاريخ
بنابر اين تاريخ از نظر اينكه در ساختن آن تنها مرد دخالت داشته باشد يا مرد و زن با يكديگر دخالت داشته باشند،سه گونه مى‏تواند باشد:
يك تاريخ تاريخ مذكر است،يعنى تاريخى كه به دست جنس مذكر به طور مستقيم ساخته شده است و جنس مؤنث هيچ نقشى در آن ندارد. يك تاريخ تاريخ مذكر - مؤنث است اما مذكر-مؤنث مختلط، بدون آنكه مرد در مدار خودش قرار بگيرد و زن در مدار خودش، يعنى تاريخى كه در آن اين منظومه بهم خورده است، مرد در مدار زن قرار مى‏گيرد و زن در مدار مرد،كه ما اگر طرز لباس پوشيدن امروز بعضى از آقا پسرها و دختر خانمها را ببينيم، مى‏بينيم كه چطور اينها دارند جاى خودشان را با يكديگر عوض مى‏كنند.
نوع سوم،تاريخ مذكر-مؤنث است كه هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن،ولى مرد،در مدار خودش و زن در مدار خودش.
ما وقتى به قرآن كريم مراجعه مى‏كنيم،مى‏بينيم تاريخ مذهب و دين آن طور كه قرآن كريم تشريح كرده است‏يك تاريخ مذكر-مؤنث است و به تعبير من يك تاريخ‏«مذنث‏»است‏يعنى مذكر و مؤنث هر دو نقش دارند،اما نه به صورت اختلاط بلكه به اين صورت كه مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش.
قرآن كريم مثل اينكه عنايت‏خاص دارد كه همين طور كه صديقين و قديسين تاريخ را بيان مى‏كند،صديقات و قديسات تاريخ را هم بيان كند.در داستان آدم و همسر آدم نكته‏اى است كه من مكرر در سخنرانيهاى چند سال پيش خود گفته‏ام و باز ياد آورى مى‏كنم.

فكر غلط مسيحى در باره زن
يك فكر بسيار غلط را مسيحيان در تاريخ مذهبى جهان وارد كردند كه واقعا خيانت‏بود.در مساله زن نداشتن عيسى و ترك ازدواج و مجرد زيستن كشيشها و كاردينالها كم كم اين فكر پيدا شد كه اساسا زن عنصر گناه و فريب است،يعنى شيطان كوچك است،مرد به خودى خود گناه نمى‏كند و اين زن است،شيطان كوچك است كه هميشه وسوسه مى‏كند و مرد را به گناه وا مى‏دارد.
گفتند اساسا قصه آدم و شيطان و حوا اين طور شروع شد كه شيطان نمى‏توانست در آدم نفوذ كند،لذا آمد حوا را فريب داد و حوا آدم را فريب داد،و در تمام تاريخ هميشه به اين شكل است كه شيطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه مى‏كند.اصلا داستان آدم و حوا و شيطان در ميان مسيحيان به اين شكل در آمد.ولى قرآن درست‏خلاف اين را مى‏گويد و تصريح مى‏كند،و اين عجيب است.
قرآن وقتى داستان آدم و شيطان را ذكر مى‏كند،براى آدم اصالت و براى حوا تبعيت قائل نمى‏شود.اول كه مى‏فرمايد ما گفتيم،مى‏گويد:ما به اين دو نفر گفتيم كه ساكن هشت‏شويد(نه فقط به آدم)، لا تقربا هذه الشجرة (6) به اين درخت نزديك نشويد(حالا آن درخت هر چه هست).بعد مى‏فرمايد: فوسوس لهما الشيطان (7) شيطان ايندو را وسوسه كرد.
نمى‏گويد كه يكى را وسوسه كرد و او ديگرى را وسوسه كرد. فدليهما بغرور (8) .باز«هما»ضمير تثنيه است. و قاسمهما انى لكما لمن الناصحين (9) آنجا كه خواست فريب بدهد،جلوى هر دوى آنها قسم دروغ خورد.آدم همان مقدار لغزش كرد كه حوا،و حوا همان مقدار لغزش كرد كه آدم.اسلام اين فكر را،اين دروغى را كه به تاريخ مذهبها بسته بودند زدود و بيان داشت كه جريان عصيان انسان چنين نيست كه شيطان زن را وسوسه مى‏كند و زن مرد را و بنا بر اين زن يعنى عنصر گناه.
و شايد براى همين است كه قرآن گويى عنايت دارد كه در كنار قديسين از قديسات بزرگ ياد كند كه تمامشان در مواردى بر آن قديسين علو و برترى داشته‏اند.

زنان قديسه در قرآن
در داستان ابراهيم از ساره با چه تجليلى ياد مى‏كند!در اين حد كه همان طور كه ابراهيم با ملكوت ارتباط داشت و چشم ملكوتى داشت،فرشتگان را مى‏ديد و صداى ملائكه را مى‏شنيد، ساره نيز صداى آنها را مى‏شنيد.وقتى به ابراهيم گفتند خداوند مى‏خواهد به شما(ابراهيم پيرمرد و ساره پيرزن)فرزندى بدهد،صداى ساره بلند شد،گفت: ا الد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا (10) من پيرزن با اين شوهر پيرمرد؟!ما سر پيرى مى‏خواهيم بچه دار بشويم؟!ملائكه در حالى كه مخاطبشان ساره است نه ابراهيم،گفتند: ا تعجبين من امر الله (11) ساره! آيا از بركت الهى و خداوندى به خانواده شما تعجب مى‏كنيد؟
همچنين قرآن وقتى اسم مادر موسى را مى‏برد،مى‏فرمايد: و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه ما به مادر موسى وحى فرستاديم كه خودت فرزندت را شير بده، فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين (12) .
قرآن به داستان مريم كه مى‏رسد،بيداد مى‏كند.پيغمبران در مقابل اين زن مى‏آيند زانو مى‏زنند.زكريا وقتى مى‏آيد مريم را مى‏بيند،در حالتى مى‏بيند كه مريم با نعمتهايى به سر مى‏برد كه در تمام آن سرزمين وجود ندارد،تعجب مى‏كند.قرآن مى‏گويد در حالى كه مريم در محراب عبادت بود فرشتگان الهى با اين زن سخن مى‏گفتند: اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم وجيها فى الدنيا و الاخرة و من المقربين (13) . ملائكه مستقيما با خودش صحبت مى‏كردند.مريم مبعوث نبوده و اين را قرآن درست نمى‏داند كه يك زن را بفرستد ميان زن و مرد.مريم،بر خلاف شانش مبعوث نبود ولى از بسيارى از مبعوثها عالى مقام‏تر بود.بدون شك و شبهه مريم غير مبعوث از خود زكريا كه مبعوث بوده،عالى مقام‏تر و والامقام‏تر بود.
قرآن راجع به حضرت صديقه طاهره مى‏فرمايد: انا اعطيناك الكوثر (14) .ديگر كلمه‏اى بالاتر از«كوثر»نيست.در دنيايى كه زن را شر مطلق و عنصر فريب و گناه مى‏دانستند،قرآن مى‏گويد نه تنها خير است‏بلكه كوثر است‏يعنى خير وسيع،يك دنيا خير.

زنان بزرگ در تاريخ اسلام
مى‏آييم در متن تاريخ اسلام.از همان روز اول دو نفر مسلمان مى‏شوند:على و خديجه كه ايندو نقش مؤثرى در ساختن تاريخ اسلام دارند.اگر فداكاريهاى اين زن-كه از پيغمبر پانزده سال بزرگتر بود-نبود،از نظر علل ظاهرى مگر پيغمبر مى‏توانست كارى از پيش ببرد؟تاريخ ابن اسحاق يك قرن و نيم بعد از هجرت راجع به مقام خديجه و نقش او در پشتيبانى از پيغمبر اكرم و مخصوصا در تسلى بخشى به پيغمبر اكرم،مى‏نويسد:بعد از مرگ خديجه كه ابو طالب هم در آن سال از دنيا رفت،واقعا عرصه بر پيغمبر اكرم تنگ شد به طورى كه نتوانست... (15) بماند.
تا آخر عمر پيغمبر هر گاه اسم خديجه را مى‏بردند،اشك مقدسشان جارى مى‏شد.عايشه مى‏گفت:يك پيرزن كه ديگر اين قدر ارزش نداشت،چه خبر است؟مى‏فرمود:تو خيال مى‏كنى من به خاطر شكل خديجه مى‏گريم؟خديجه كجا و شما و ديگران كجا؟!
اگر به تاريخ اسلام نگاه كنيد مى‏بينيد كه تاريخ اسلام يك تاريخ مذكر-مؤنث است ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش.پيغمبر صلى الله عليه و آله ياران مذكرى دارد و ياران مؤنثى،هم راوى زن دارد و هم راوى مرد.در كتبى كه در هزار سال پيش نوشته شده ست‏شايد اسم همه آنها هست و ما روايات زيادى داريم كه راوى آنها زن بوده است.
كتابى ست‏به نام‏«بلاغات النساء»يعنى خطبه‏ها و خطابه‏هاى بليغى كه توسط زنها ايراد شده است. اين كتاب از ابن طيفور بغدادى است كه در حدود سال 250 هجرى يعنى در زمان امام عسكرى عليه السلام مى‏زيسته است(چنانكه مى‏دانيد حضرت امام عسكرى عليه السلام در سنه 260 وفات كردند).از جمله خطبه‏هايى كه بغدادى در كتابش ذكر كرده است،خطبه حضرت زينب در مسجد يزيد و خطبه ايشان در مجلس ابن زياد و خطبه حضرت زهرا عليها السلام در اوايل خلافت ابوبكر است.
در اين ضريح جديدى كه اخيرا براى حضرت معصومه ساخته‏اند، روايتى را انتخاب كرده‏اند كه راويها همه زن هستند تا مى‏رسد به پيغمبر اكرم.در ضمن،اسم همه آنها فاطمه است(حدود چهل فاطمه):روايت كرده فاطمه دختر...از فاطمه دختر...تا مى‏رسد به فاطمه دختر موسى بن جعفر.بعد ادامه پيدا مى‏كند تا فاطمه دختر حسين بن على بن ابيطالب و در آخر مى‏رسد به فاطمه دختر پيغمبر.يعنى شركت اينها اينقدر رايج‏بوده،ولى هيچ وقت اختلاط نبوده.بسيارى از راويان بودند كه مى‏آمدند روايت‏حديث مى‏كردند.زنها مى‏آمدند استماع مى‏كردند.
اما زنها در كنارى مى‏نشستند و مردها در كنارى،مردها در اتاقى بودند و زنها در اتاقى.ديگر نمى‏آمدند صندلى بگذارند كه يك مرد بنشيند و يك زن،زن مينى ژوپ بپوشد و تا بالاى رانش پيدا باشد كه بله،خانم مى‏خواهند تحصيل علم كنند!اين،معلوم است كه ظاهرش يك چيز است و باطنش چيز ديگر.اسلام مى‏گويد علم اما نه شهوترانى،نه مسخره بازى،نه حقه بازى،مى‏گويد شخصيت.

حضرت زهرا(سلام الله عليها)و على عليه السلام بعد از ازدواجشان مى‏خواستند كارهاى خانه را بين يكديگر تقسيم كنند،ولى دوست داشتند كه پيغمبر در اين كار دخالت كند چون لذت مى‏بردند.به ايشان گفتند:يا رسول الله!دلمان مى‏خواهد بگوييد كه در اين خانه چه كارهايى را على بكند و چه كارهايى را فاطمه!پيغمبر كارهاى بيرون را به على واگذار كرد و كارهاى درون خانه را به فاطمه.فاطمه مى‏گويد:نمى‏دانيد چقدر خوشحال شدم كه پدرم كار بيرون را از دوش من برداشت.زن عالم يعنى اين.زنى كه حرص نداشته باشد اين طور است.

ولى ببينيد شخصيت همين زهراى اينچنين چگونه است،رشد استعدادهايش چگونه است، علمش چگونه است،اراده‏اش چگونه است،خطابه و بلاغتش چگونه است.زهرا عليها السلام در جوانى از دنيا رفته است و از بس در آن زمان دشمنانش زياد بودند،از آثار ايشان كم مانده است.ولى خوشبختانه يك خطابه مفصل بسيار طولانى(در حدود يك ساعت)از ايشان در سن هجده سالگى(حداكثر گفته‏اند بيست و هفت‏سالگى)باقى مانده كه اين خطابه را تنها شيعه روايت نمى‏كند،عرض كردم بغدادى در قرن سوم نقل كرده است.

همين يك خطابه كافى است كه نشان بدهد زن مسلمان در عين اينكه حريم خودش را با مرد حفظ مى‏كند و خودش را به اصطلاح براى ارائه به مردان درست نمى‏كند،معلوماتش چقدر است،ورود در اجتماع تا چه حد است.
خطبه حضرت زهرا عليها السلام توحيد دارد در سطح توحيد نهج البلاغه،يعنى در سطحى كه دست فلاسفه به آن نمى‏رسد.وقتى كه در باره ذات حق و صفات حق صحبت مى‏كند،گويى در سطح بزرگترين فيلسوفان جهان است.از ابو على سينا ساخته نيست كه اين طور خطبه بخواند.يكدفعه وارد در فلسفه احكام مى‏شود:خدا نماز را براى اين واجب كرد،روزه را براى اين واجب كرد،حج را براى اين واجب كرد،امر به معروف و نهى از منكر را براى اين واجب كرد، زكات را براى اين واجب كرد و...بعد شروع مى‏كند به ارزيابى قوم عرب قبل از اسلام و تحولى كه اسلام در اين قوم به وجود آورد كه شما مردم عرب چنين و چنان بوديد.
وضع زندگى مادى و معنوى آنها قبل از اسلام را بررسى مى‏كند و آنچه را كه به وسيله پيغمبر از نظر زندگى مادى و معنوى به آنها ارزانى شده بود گوشزد مى‏نمايد.بعد در مقام استدلال و محاجه بر مى‏آيد.او در مسجد مدينه در حضور هزاران نفر است،اما نمى‏رود بالاى منبر كه-العياذ بالله-خودنمايى كند.سنت پيغمبر اين بوده كه زنها جدا مى‏نشستند و مردها جدا، و پرده‏اى بلند ميان آنها كشيده مى‏شد.
زهراى اطهر از پشت پرده تمام سخنان خودش را گفت و زن و مرد مجلس را منقلب كرد.اين معناى آن چيزى است كه ذكر كرديم،هم شخصيت دارد و هم عفاف،هم پاكى دارد و هم حريم،هيچ وقت‏خودش را جلوى چشمهاى گرسنه مردان قرار نمى‏دهد،اما يك موجود دست و پا چلفتى هم نيست كه چيزى سرش نشود و از هيچ چيز خبر نداشته باشد.
تاريخ كربلا يك تاريخ و حادثه مذكر-مؤنث است،حادثه‏اى است كه مرد و زن هر دو در آن نقش دارند،ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش.معجزه اسلام اينهاست،مى‏خواهد دنياى امروز بپذيرد،مى‏خواهد-به جهنم-نپذيرد،آينده خواهد پذيرفت.ابا عبد الله اهل يت‏خودش را حركت مى‏دهد براى اينكه در اين تاريخ عظيم رسالتى را انجام دهند،براى اينكه نقش مستقيمى در ساختن اين تاريخ عظيم داشته باشند با قافله سالارى زينب،بدون آنكه از مدار خودشان خارج بشوند.

تجلى زينب از عصر عاشورا
از عصر عاشورا زينب تجلى مى‏كند.از آن به بعد به او واگذار شده بود.رئيس قافله اوست چون يگانه مرد زين العابدين(سلام الله عليه)است كه در اين وقت‏به شدت مريض است و احتياج به پرستار دارد تا آنجا كه دشمن طبق دستور كلى پسر زياد كه از جنس ذكور اولاد حسين هيچ كس نبايد باقى بماند،چند بار حمله كردند تا امام زين العابدين را بكشند ولى بعد خودشان گفتند:«انه لما به‏» (16) اين خودش دارد مى‏ميرد.و اين هم خودش يك حكمت و مصلحت‏خدايى بود كه حضرت امام زين العابدين بدين وسيله زنده بماند و نسل مقدس حسين بن على باقى بماند.يكى از كارهاى زينب پرستارى امام زين العابدين است.
در عصر روز يازدهم اسرا را آوردند و بر مركبهايى(شتر يا قاطر يا هر دو)كه پالانهاى چوبين داشتند سوار كردند و مقيد بودند كه اسرا پارچه‏اى روى پالانها نگذارند،براى اينكه زجر بكشند.بعد اهل بيت‏خواهشى كردند كه پذيرفته شد.آن خواهش اين بود:«قلن بحق الله الا ما مررتم بنا على مصرع الحسين‏» (17) گفتند:شما را به خدا حالا كه ما را از اينجا مى‏بريد،ما را از قتلگاه حسين عبور بدهيد براى اينكه مى‏خواهيم براى آخرين بار با عزيزان خودمان خدا حافظى كرده باشيم.در ميان اسرا تنها امام زين العابدين بودند كه به علت‏ بيمارى،پاهاى مباركشان را زير شكم مركب بسته بودند،ديگران روى مركب آزاد بودند.
وقتى كه به قتلگاه رسيدند،همه بى اختيار خودشان را از روى مركبها به روى زمين انداختند.زينب(سلام الله عليها)خودش را به بدن مقدس ابا عبد الله مى‏رساند،آن را به يك وضعى مى‏بيند كه تا آن وقت نديده بود:بدنى مى‏بيند بى سر و بى لباس،با اين بدن معاشقه مى‏كند و سخن مى‏گويد: «بابى المهموم حتى قضى،بابى العطشان حتى مضى‏» (18) .آنچنان دلسوز ناله كرد كه‏«فابكت و الله كل عدو و صديق‏» (19) يعنى كارى كرد كه اشك دشمن جارى شد،دوست و دشمن به گريه در آمدند.
مجلس عزاى حسين را براى اولين بار زينب ساخت.ولى در عين حال از وظايف خودش غافل نيست.پرستارى زين العابدين به عهده اوست،نگاه كرد به زين العابدين،ديد حضرت كه چشمش به اين وضع افتاده آنچنان ناراحت است كانه مى‏خواهد قالب تهى كند،فورا بدن ابا عبد الله را رها كرد و آمد سراغ زين العابدين:«يا بن اخى!»پسر برادر!چرا تو را در حالى مى‏بينم كه مى‏خواهد روح تو از بدنت پرواز كند؟فرمود:عمه جان!چطور مى‏توانم بدنهاى عزيزان خودمان را ببينم و ناراحت نباشم؟زينب در همين شرايط شروع مى‏كند به سليت‏خاطر دادن به زين العابدين.
ام ايمن زن بسيار مجلله‏اى است كه ظاهرا كنيز خديجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پيغمبر و مورد احترام پيغمبر بوده است،كسى است كه از پيغمبر حديث روايت مى‏كند. اين پير زن سالها در خانه پيغمبر بود.روايتى از پيغمبر را براى زينب نقل كرده بود ولى چون روايت‏خانوادگى بود يعنى مربوط به سرنوشت اين خانواده در آينده بود،زينب يك روز در اواخر عمر على عليه السلام براى اينكه مطمئن بشود كه آنچه ام ايمن گفته صد در صد درست است،آمد خدمت پدرش:يا ابا!من حديثى اينچنين از ام ايمن شنيده‏ام،مى‏خواهم يك بار هم از شما بشنوم تا ببينم آيا همين طور است؟همه را عرض كرد.پدرش تاييد كرد و فرمود:درست گفته ام ايمن،همين طور است.
زينب در آن شرايط اين حديث را براى امام زين العابدين روايت مى‏كند.در اين حديث آمده است اين قضيه فلسفه‏اى دارد،مبادا در اين شرايط خيال كنيد كه حسين كشته شد و از بين رفت.پسر برادر!از جد ما چنين روايت‏شده است كه حسين عليه السلام همين جا،كه اكنون جسد او را مى‏بينى،بدون اينكه كفنى داشته باشد دفن مى‏شود و همين جا،قبر حسين، مطاف خواهد شد.

بر سر تربت ما چون گذرى همت‏ خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود

آينده را كه اينجا كعبه اهل خلوص خواهد بود،زينب براى امام زين العابدين روايت مى‏كند. بعد از ظهر مثل امروزى را-كه يازدهم بود-عمر سعد با لشكريان خودش براى دفن كردن اجساد كثيف افراد خود در كربلا ماند.ولى بدنهاى اصحاب ابا عبد الله همان طور ماندند.بعد اسرا را حركت دادند(مثل امشب كه شب دوازدهم است)،يكسره از كربلا تا كوفه كه تقريبا دوازده فرسخ است.ترتيب كار را اينچنين داده بودند كه روز دوازدهم اسرا را به اصطلاح با طبل و شيپور و با دبدبه به علامت فتح وارد كنند و به خيال خودشان آخرين ضربت را به خاندان پيغمبر بزنند.

اينها را حركت دادند و بردند در حالى كه زينب شايد از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته است.سرهاى مقدس را قبلا بريده بودند.تقريبا دو ساعت‏بعد از طلوع آفتاب در حالى كه اسرا را وارد كوفه مى‏كردند دستور دادند سرهاى مقدس را به استقبال آنها ببرند كه با يكديگر بيايند.وضع عجيبى است غير قابل توصيف!دم دروازه كوفه(دختر على،دختر فاطمه اينجا تجلى مى‏كند)اين زن با شخصيت كه در عين حال زن باقى ماند و گرانبها،خطابه‏اى مى‏خواند.راويان چنين نقل كرده‏اند كه در يك موقع خاصى زينب موقعيت را تشخيص داد:«و قد او مات‏»دختر على يك اشاره كرد.

عبارت تاريخ اين است:«و قد او مات الى الناس ان اسكتوا فارتدت الانفاس و سكنت الاجراس‏» (20) يعنى در آن هياهو و غلغله كه اگر دهل مى‏زدند صدايش به جايى نمى‏رسيد،گويى نفسها در سينه‏ها حبس و صداى زنگها و هياهوها خاموش گشت،مركبها هم ايستادند(آمدها كه مى‏ايستادند،قهرا مركبها هم مى‏ايستادند).خطبه‏اى خواند.راوى گفت:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها» (21) .اين‏«خفره‏»خيلى ارزش دارد. «خفره‏»يعنى زن با حيا.اين زن نيامد مثل يك زن بى حيا حرف بزند.زينب آن خطابه را در نهايت عظمت القاء كرد.در عين حال دشمن مى‏گويد:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها»يعنى آن حياى زنانگى از او پيدا بود.شجاعت على با حياى زنانگى در هم آميخته بود.

در كوفه كه بيست‏سال پيش على عليه السلام خليفه بود و در حدود پنج‏سال خلافت‏خود خطابه‏هاى زيادى خوانده بود،هنوز در ميان مردم خطبه خواندن على عليه السلام ضرب المثل بود.راوى گفت:گويى سخن على از دهان زينب مى‏ريزد،گويى كه على زنده شده و سخن او از دهان زينب مى‏ريزد،مى‏گويد وقتى حرفهاى زينب-كه مفصل هم نيست،ده دوازده سطر بيشتر نيست-تمام شد،مردم را ديدم كه همه،انگشتانشان را به دهان گرفته و مى‏گزيدند.

اين است نقش زن به شكلى كه اسلام مى‏خواهد،شخصيت در عين حيا،عفاف،عفت،پاكى و حريم.تاريخ كربلا به اين دليل مذكر-مؤنث است كه در ساختن آن،هم جنس مذكر عامل مؤثرى است ولى در مدار خودش،و هم جنس مؤنث در مدار خودش.اين تاريخ به دست اين دو جنس ساخته شد.

و لا حول و لا قوة الا بالله

 
پى‏ نوشت‏ها :
1 و 2.بحار الانوار،ج 44/ص 364.
3- بقره/185.
4- مائده/6.
5- علم و آگاهى يك پايه شخصيت زن است،مختار بودن و از خود اراده داشتن،اراده قوى داشتن،شجاع و دلير بودن يك ركن ديگر شخصيت زن است.خلاق بودن ركن ديگر شخصيت معنوى هر انسانى از جمله زن است.پرستنده بودن،با خداى خود به طور مستقيم ارتباط داشتن و مطيع خدا بودن،حتى روابط معنوى با خدا داشتن در سطح عالى،در آن سطحى كه انبيا داشته‏اند،از چيزهايى است كه به زن شخصيت مى‏دهد.
6- اعراف/19.
7- اعراف/20.
8- اعراف/22.
9- اعراف/21.
10- هود/72.
11- هود/73.
12- قصص/7.
13- آل عمران/45.
14- كوثر/1.
15- افتادگى از متن پياده شده از نوار است.
16- بحار الانوار،ج 45/ص 61.
17- بحار الانوار،ج 45/ص 58،اللهوف ص 55،و نظير اين عبارت در مقتل الحسين مقرم، ص‏396 و مقتل الحسين خوارزمى،ج 2/ص‏39 آمده است كه تماما از حميد بن مسلم روايت مى‏كنند.
18 و19- بحار الانوار ج 45/ص‏59.
20 و1 2.بحار الانوار،ج 45/ص 108.


[یک شنبه 19 آذر 1391 ]  [8:52 PM]  [ ]
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3