بسیجی آنلاین
با ولایت ؛ تا شهادت

بن زیاد دستور داد پس از کشتن مسلم و هانی بدن آن دو را در محله کناسه به دار آویختند و فرمان داد که سر آنها را به نزد یزید بردند و بدین ترتیب ماجرای کشته شدن آنها را به اطلاع یزید رسانید.

پس یزید بی‏درنگ پاسخ او را ارسال داشت و قهر و غلبه او را ستایش کرد. و در ضمن نامه‏ای برای ابن زیاد نوشت: شنیده‏ام حسین متوجه کوفه گردیده است.همه راهها را زیر نظر بگیر و جاسوسانی را بگمار و هر کس را که به وی بدگمان شده، با کمترین اتهامی دستگیر کن، و هر حادثه‏ای که روی داد به اطلاع من برسان. باید دانست که یزید بن معاویه، عمرو بن سعید بن عاص را جهت فرمانروایی همراه با لشگری عظیم از مدینه به مکه روانه ساخت و امور حج و سرپرستی کلیه حجاج را به وی واگذار کرد .

او که خود در اعمال حج با دیگران شرکت داشت یزید به وی توصیه کرده بود که حسین ع را مخفیانه دستگیر کند و چنانچه به این امر موفق نگردید با برپایی آشوب و جنگ به کشتن آن حضرت اقدام کند و چنانچه حسین ع آماده نبرد گردید با آن حضرت بجنگد.همین که روز هشتم ذی حجه فرا رسید عمرو بن سعید با سپاهی انبوه به مکه وارد شد.حسین بن علی که از این امر آگاه شد مصمم گردید که به طرف عراق حرکت کند.و این در حالی بود که آن حضرت برای اعمال حج احرام بسته بود، و پیش از آن نیز نامه مسلم بن عقیل مبنی بر بیعت مردم کوفه به دست آن حضرت رسیده بود.از این رو بلافاصله اعمال طواف خانه و سعی بین صفا و مروه و عمل تقصیر را به جا آوردند.

سپس از لباس احرام خارج گردیده و به نیت عمره مفرده اعمال خود را انجام دادند.زیرا که اتمام عمل حج برای آن حضرت امکان پذیر نبود، و بیم آن می‏رفت که وی را دستگیر سازند.سرانجام امام حسین ع در روز سه‏شنبه و برخی گویند در روز چهارشنبه هشتم ذی حجه مکه را ترک کرد و دیگر حجاج در همان روز از مکه به طرف منی می‏رفتند.هر چند که مسلم بن عقیل در همان روز به شهادت رسیده بود، اما هنوز این خبر به اطلاع امام نرسیده بود. همین که امام حسین ع از مکه بیرون شد تا راه عراق را در پیش گیرد خطاب به یاران خود سخنانی به این شرح ایراد فرمود: سپاس خداوند را که هر آنچه اراده فرماید به انجام خواهد رسید و همه نیروها از آن اوست.درود خدا بر رسول الله ص رضای خدا همان رضای ما اهل بیت پیامبر است.در آزمایشهای خداوندی شکیبا باشید.امید است که توفیق صبر پیشگان نصیب ما گردد.

من پاره تن رسول الله ص هستم و پاره تن پیامبر هرگز از او جدا نخواهد ماند تا در بهشت مقدس به دیدار یکدیگر نایل آییم، و آن حضرت به وعده خویش وفا کند، و چشمانش به دیدار اهل بیت خویش روشن گردد.از میان شما آن کس که آماده جانبازی و فداکاری است و از ریختن خون خود در راه ما و دیدار با خدا خوشنود خواهد بود، با ما همراه شود.زیرا که من به خواست خدای تعالی فردا صبح حرکت خواهم کرد.همین که سخنان آن حضرت پایان یافت، ابو بکر عمر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومی نزد امام ع آمد و آن حضرت را از حرکت به سوی عراق منع کرد.پس امام در حالی که از همدردی با او خوشنود گردیده بود در پاسخ او گفت : خداوند تو را پاداش خیر دهد.

من در این مورد سعی خواهم کرد.اما آنچه را که اراده خداوندی است انجام خواهد شد.آنگاه عبد الله بن عباس نیز به حضور امام آمد و او نیز حضرت را از خارج شدن از مکه به شدت منع کرد.امام حسین ع وی را نیز پاسخ داد و گفت: من از خداوند طلب خیر می‏کنم و درباره امور آینده اندیشه خواهم کرد.ابن عباس بار دیگر به آن حضرت مراجعه کرد و باز هم امام را از رفتن به سوی عراق منع کرد، و گفت چنانچه گریزی نیست جز این که از مکه خارج شوید، پس بهتر است که رهسپار یمن گردید.امام ع در پاسخ او گفت : ای پسر عمو به خدا سوگند که من تو را اندرزگویی مهربان می‏دانم.اما من در این مورد اندیشه بسیار کرده و تصمیم خود را گرفته و مسیر خود را انتخاب کرده‏ام.عبد الله بن عباس با شنیدن این سخنان حضرت را ترک کرد.در این اثنا ابن زبیر را ملاقات کرد در حالی که شعر زیر را می‏خواند :

یا لک من قبرة بمعمر
خلا لک الجو فبیضی و اصفری
و نقری ما شئت ان تنقری
هذا حسین خارج فابشری

سومین نفر که با امام ع ملاقات کرد عبد الله بن زبیر بود.هر چند که او ابتدا پیشنهاد رفتن به سوی عراق را به آن حضرت داد، اما دیری نپایید که گفته خود را تغییر داد و بیم آن داشت که مبادا مورد اتهام قرار گیرد.پس رو کرد به آن حضرت و گفت: چنانچه مایل باشید که در حجاز اقامت کنید ما هرگز با شما مخالفتی نخواهیم کرد.اما همین که از نزد امام برفت حسین ع فرمود: پسر زبیر بیش از هر کس دوست می‏داشت و در این آرزو بود که من از حجاز خارج شوم.سپس عبد الله بن عمر نزد امام ع آمده و به وی پیشنهاد کرد که با اهل ضلال و مردمان گمراه از در سازش درآید و حضرت را از جنگ و کشته شدن بر حذر داشت.اما امام ع در پاسخ او گفت: ای ابا عبد الرحمن، آیا نمی‏دانی که یکی از مواردی که دنیای پست و مردمان فرومایه آن را بخوبی نشان می‏دهد کشتن یحیی بن زکریا بود.ماجرا از این قرار بود که سر یحیی بن زکریا را برای یکی از ستمکاران بنی اسرائیل به عنوان هدیه فرستادند.آیا نمی‏دانی که در هر روز قوم بنی اسرائیل بین طلوع فجر و طلوع آفتاب هفتاد پیغمبر را کشته و بی آنکه احساس ناراحتی از خود نشان دهند به بازار می‏رفتند و به داد و ستد و تجارت خود مشغول می‏شدند، چنان که گویی هیچ اتفاقی رخ نداده و به هیچ جنایتی دست نزده‏اند .و هر چند که خداوند به زودی اعمال ناروای آنان را کیفر نکرد، اما پس از چندی آنان را خوار و ذلیل ساخت و در برابر خون پاک پیامبران به انتقام رساند.امام ع در حالی که ابن عمر را ابا عبد الرحمن خطاب می‏کرد به وی فرمود: از خدا بترس و در یاری با من کوتاهی مکن.

امام حسین ع به سخن خود ادامه داده و می‏گفت: به خدا سوگند اگر در سوراخ جانورانی درنده به سر برم این مردم گمراه مرا رها نخواهند ساخت و این دون صفتان تا مرا به قتل نرسانند دست از من برنخواهند داشت.به خدا سوگند رفتار این جماعت ناسپاس با من به همان گونه است که قوم یهود در روز شنبه مرتکب شدند.مرا نیز مورد ظلم و ستم قرار خواهند داد.آنها هرگز آرام نخواهند شد تا این قلب تپنده را از من بگیرند.

اما بدان که در چنین موقع خداوند، افرادی را بر آنان مسلط خواهد ساخت که کمترین رحمی به دل ندارند و در خواری و ذلت این مردم تا آنجا می‏کوشند که تکه پارچه خون آلود نجس را هم بر آنها ترجیح می‏دهند.

محمد بن حنفیه نیز در شبی که امام ع عازم بود که در بامداد آن مکه را ترک کند به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد، ای برادر، شما خوب می‏دانید که چگونه اهل کوفه با پدر و برادر شما در رفتار خود ناجوانمردی کردند و مکر و حیله به کار بردند.من از آن بیم دارم که با شما نیز چنین کنند.پس چنانچه رأی شریفت قرار گیرد که در مکه بمانی که حرم خداست، عزیز و مکرم خواهی بود و کسی متعرض تو نخواهد شد.حضرت فرمود: ای برادر، من می‏ترسم که یزید بن معاویه خون مرا در مکه بریزد، و به این وسیله حرمت این خانه محترم ضایع گردد .محمد بن حنفیه گفت: چنانچه از این جهت بیمناکی پس به طرف یمن یا بلاد دیگری بروید که در آن نواحی برای شما احترام قائل هستند و کسی نمی‏تواند به شما آسیبی برساند.امام فرمود، در این مورد فکر خواهم کرد.صبح روز بعد امام همراه با کاروان خود کوچ کرد. محمد بن حنفیه از این امر اطلاع یافت.با شتاب آمد.حضرت حسین ع سوار بر شتر شده بود.زمام ناقه امام را گرفت و عرض کرد، مگر قرار نبود درباره درخواست من فکر کنید؟ چرا با عجله حرکت کردید؟ امام فرمود:

بعد از این که از تو جدا شدم، پیغمبر را در خواب دیدم.فرمود: ای حسین به سوی عراق بشتاب .خواست خداوند است که تو کشته گردی.محمد بن حنفیه گفت، انا لله و انا الیه راجعون.به امام گفت: پس چرا این بانوان را همراه خود می‏برید؟ فرمود: خدا خواسته است که آنها را اسیر ببیند، پس به ناچار ابن حنفیه با برادر خود خداحافظی کرد و برفت.

عبد الله بن عمر با شنیدن این خبر به قصد دیدار با امام به راه افتاد و در یکی از منزلگاهها به حضور آن حضرت رسید.پس رو کرد به امام و گفت، ای فرزند رسول خدا به قصد کجا حرکت کرده‏اید؟ فرمود، به طرف عراق می‏روم.گفت از شما تقاضا دارم از این سفر منصرف شوید و به حرم جد خود بازگردید.امام از این امر ابا فرمود.ابن عمر که امتناع آن حضرت را مشاهده کرد رو کرد به امام و گفت: ای ابا عبد الله، جایگاه بوسه رسول الله را به من نشان دهید.پس سه بار آن را بوسید، و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، گفت، ای ابا عبد الله، من در حالی با شما خداحافظی می‏کنم که می‏بینم سرانجام به شهادت خواهید رسید، و بدین ترتیب از آن حضرت جدا شد.همین که امام ع مکه را ترک کرد و کاروان آن حضرت به راه افتاد، عده‏ای از فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص که از جانب یزید حکومت حجاز را داشت، تحت سرپرستی برادرش یحیی بن سعید مورد اعتراض قرار گرفت.امام که با عزمی راسخ راه خود را در پیش گرفته بود هرگز حاضر به بازگشت نشد و از این امر امتناع ورزید، و در نتیجه میان آنها درگیری شدیدی به وجود آمد و یاران امام به شدت به مقابله با آنان برخواستند.زد و خورد میان آنها همچنان ادامه یافت.اما امام حسین ع بدون اعتنا به مأموران حکومتی راه خود را ادامه می‏داد.سرانجام به عنوان اعتراض آن حضرت را مخاطب ساخته گفتند: ای حسین، آیا از خدا نمی‏ترسی؟ اجتماع مردم را رها کرده و میان این امت تفرقه ایجاد می‏کنی؟ پس امام فرمود: هر کس پاداش عمل خود را خواهد دید.همان طور که شما از اعمال من دوری می‏جویید، من هم هرگز از رفتار شما خوشنود نیستم و از کردار شما بیزاری می‏جویم.

از علی بن الحسین ع آمده است که گفت: موقعی که همراه با پدرم حسین بن علی از مکه خارج شدیم کمتر اتفاق می‏افتاد که وی در هر محل که منزل کرده و آنجا را ترک می‏کرد نام یحیی بن زکریا و کشتن او را بر زبان جاری نسازد.

عمرو بن سعید حاکم مدینه به امر امام حسین ع نامه‏ای برای یزید ارسال داشت.یزید با خواندن نامه به یک بیت شعر تمثل جست :

فان لا تزر ارض العدو و تأته
یزرک عدو اویلو منک کاشح

بدین ترتیب کاروان امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه که به منزل تنعیم رسید.در آنجا کاروانی را مشاهده کردند.این کاروان که انواع زینت و زیورهای گران قیمت با خود داشت هدایایی بود که بحیر بن ریسان حاکم یمن برای یزید بن معاویه می‏فرستاد.پس امام ع از رفتن کاروان مانع شد و هدایا را از آنها بگرفت و به صاحبان شتر فرمود: هر یک از شما که مایل باشد همراه با ما به عراق برویم کرایه او را پرداخته و با او نیکی رفتار خواهیم کرد، و هر کس می‏خواهد در راه از ما جدا شود به هر اندازه که همراه ما باشد به همان اندازه کرایه او را می‏پردازیم.پس گروهی از آنان با آن حضرت به راه افتادند.و عده‏ای نیز از رفتن خودداری کردند، و هر کس که از آنها جدا شد امام ع حق او را اعطا کرد، و آن که با حضرت همراه می‏شد کرایه و لباس نیز از امام می‏گرفت.

در اینجا به این نکته بایستی اشاره کرد که چگونه بود که امام ع به این امر اقدام کرد؟ در پاسخ باید گفت: این هدایا از اموال مسلمین بود و پیشوا و مرجع امور مسلمین حسین بن علی ع بود که می‏بایست در اختیار وی قرار گیرد، و یزید هرگز شایسته خلافت نبود تا بتواند بر اموال مسلمین دست یابد.

امام ع همچنان به راه خود ادامه می‏داد تا به منزلگاه صفاح رسید.در این محل بود که فرزدق شاعر عرب با آن حضرت دیدار کرد.سبط ابن جوزی در کتاب تذکرة الخواص محل ملاقات او را با امام منزلگاه ببستان بنی عامر آورده است.فرزدق داستان ملاقات خود را با امام ع تعریف کرده می‏گوید: چنین افتاد که در سال شصت هجری به همراه مادرم جهت انجام مراسم حج به مکه می‏رفتم.پس همچنان که مهار شتر او را به دست داشتم، در حرم وارد شدم.در این اثنا حسین بن علی ع را دیدار کردم که با شمشیر و سلاح از مکه بیرون می‏رود.پرسیدم این کاروان از کیست؟ گفتند از حسین بن علی است.پس به نزد آن حضرت آمده پس از سلام عرض کردم.خداوند خواسته که آرزویت را برآورده سازد.پدر و مادرم به فدایت ای فرزند رسول خدا، چه چیز تو را به شتاب واداشت که از انجام حج دست بازداری؟

فرمود، اگر شتاب نمی‏کردم، گرفتار می‏شدم آنگاه فرمود، تو کیستی؟ .گفتم، مردی از عرب هستم.به خدا سوگند، از خصوصیات من بیش از این از من نپرسیدند.سپس از حال مردم از من جویا شدند، پاسخ گفتم: از مرد آگاهی پرسیدید، اکنون دلهای مردم با شماست، و شمشیر آنها بر زیان شماست.قضا و سرنوشت را خداوند تعیین می‏کند و آنچه را بخواهد انجام شدنی است .فرمود: راست گفتی، کارها به دست خداست، و او که پروردگار ماست، هر روزی در کاری است .پس چنانچه قضای الهی بر طبق دلخواه ما باشد، بدان خوشنودیم، پس خدای را بر نعمتهایش سپاس گوییم و او خود نیروی شکر گزاریش را عنایت کند و چنانچه قضای خداوندی بر وفق امید ما نبود آن کس که نیتش حق بوده و پرهیزگار باشد از مرز حقیقت دور نشده است.

من به امام گفتم: چنین است.خداوند شما را به آنچه دوست داری برساند، و از آنچه دوری می‏جویید مصون دارد.سپس درباره نذر و مناسک حج از آن حضرت سؤالاتی کردم.امام پاسخ گفت و مرا آگاه کرد.آنگاه اسب خود را به راه انداخت و فرمود: درود بر تو و از یکدیگر جدا شدیم.

عبد الله بن جعفر نیز پس از شنیدن خروج امام از مکه دو فرزند خود، عون و محمد را نزد آن حضرت فرستاد و نامه‏ای به وسیله آن دو برای امام ارسال داشت.نامه مزبور به این شرح بود: من شما را به خدا سوگند دهم که از این سفر بازگردی.از آن بیم دارم که در این راه جان خود را از دست بدهی.که در این صورت نور زمین خاموش خواهد شد.زیرا که تو چراغ فروزان راه یافتگان هستی.عبد الله پس از ارسال این نامه خود به نزد عمرو بن سعید امیر مدینه رفت و از او درخواست کرد امان نامه‏ای برای حسین ع بفرستد و به او اطمینان دهد که به نیکی و احسان با او رفتار کند.عمرو بن سعید این امر را پذیرفت و نامه‏ای نوشت و به وسیله برادر خود یحیی بن سعید فرستاد.پس یحیی و عبد الله بن جعفر به خدمت آن حضرت رسیدند و در بازگشت امام از این سفر کوشش بسیار کردند.اما امام ع به آن دو فرمود: من رسول خدا ص را در خواب دیدم، و مرا به آنچه را که به دنبال آن می‏روم دستور فرمود.آن دو گفتند، آن خواب چه بوده؟ فرمود آن را تا کنون برای کسی نگفته و بعد از این نیز نخواهم گفت تا پروردگار عز و جل را دیدار کنم.پس همین که عبد الله بن جعفر از بازگشت او ناامید شد به دو فرزند خویش، عون و محمد دستور داد، ملازم آن حضرت باشند و در رکاب او به جهاد بپردازند، و خود به مکه بازگشت.

کاروان امام حسین ع بی آنکه به امر دیگری بیندیشد به سرعت به سوی عراق پیش می‏رفت تا به سرزمین، عقیق، وارد شد، و در قسمت ذات عرق اقامت کرد.در این محل بود که فردی از طایفه بنی اسد که بشر بن غالب نام داشت و از عراق می‏آمد به خدمت امام رسید، درباره اوضاع مردم عراق از او جویا شد.وی در پاسخ امام گفت: دلهای مردم با شماست، اما شمشیرهای آنها همراه با بنی امیه است.حسین بن علی ع به همراهان خود فرمود: این برادر اسدی راست گفت .به راستی که هر کار با اراده خداوندی انجام خواهد شد، و حکم هر چیز به خواست و اراده اوست.

همین که امام ع به محل، حاجر، از بخشهای ذات الرمه رسید، نامه‏ای برای عده‏ای از اهالی کوفه مانند سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجیه، رفاعة بن شداد و چند نفر دیگر از آنها نوشت و این نامه را به وسیله قیس بن مسهر صیداوی به کوفه فرستاد و این در موقعی بود که از شهادت مسلم اطلاع نیافته بود.نامه امام به این شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم .نامه‏ای است از حسین بن علی به برادران مؤمن و مسلمان خود.درود بر شما.حمد و سپاس به درگاه خداوندی که جز او خدایی نیست.اما بعد، نامه مسلم بن عقیل به من رسید.از این نامه که حاکی از نیک اندیشی و اتحاد شما بر یاری و نصرت ما و گرفتن حق از دست رفته ما بود اطلاع یافتم.از خدای می‏خواهم که کار ما را نیک گرداند، و بهترین پاداش را به خاطر کردار نیکو به شما عطا فرماید.من در روز سه‏شنبه هشتم ذی حجه [روز ترویه‏] از مکه رهسپار دیار شما گردیدم.چون فرستاده من به نزد شما رسید در کار خود بشتابید، کوشش کنید و آماده باشید که من انشاء الله به زودی بر شما وارد می‏شوم.درود و رحمت و برکات خداوند بر شما باد .در اینجا به این نکته بایستی اشاره کرد که مسلم بن عقیل بیست و هفت روز پیش از آنکه کشته شود نامه‏ای به آن حضرت نوشته بود.قیس بن مسهر که نامه حضرت را می‏آورد رهسپار کوفه گردید.

همین که ابن زیاد از حرکت امام از مکه به سوی کوفه مطلع شد، حصین بن تمیم را که فرمانده لشگریان او بود، به مقابله با امام روانه ساخت.حصین با سپاه خود به راه افتاد تا به قادسیه رسید، و لشگریان را چنان منظم ساخت که فاصله میان خفان و قادسیه و قطقطانه تا جبل لعلع از افراد او خالی نباشد.با ورود قیس به قادسیه، حصین دستور داد وی را بازداشت و بازرسی کنند.اما قیس نامه را درآورد و آن را پاره کرد.حصین بن تمیم بی‏درنگ وی را به نزد ابن زیاد فرستاد.همین که ابن زیاد وی را مشاهده کرد، به او گفت، تو کیستی؟ وی پاسخ داد: من یکی از شیعیان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و فرزندش حسین بن علی هستم .وقتی علت پاره کردن نامه را از قیس جویا شد وی در پاسخ گفت: برای اینکه نخواستم بدانی که در این نامه چه نوشته شده است.باز از وی پرسید، نامه از چه کسی بود و برای چه کسی نوشته شده بود.گفت، نامه از حسین بن علی بود که برای جماعتی از اهالی کوفه فرستاده بود، و من نام آنها را نمی‏دانم.در اینجا ابن زیاد در غضب شد و گفت، به خدا سوگند تو را آزاد نخواهم کرد، مگر اینکه اسامی آنها را برای من بگویی، و یا به منبر روی و به حسین بن علی و پدر و برادرش ناسزا گویی، و گرنه تو را قطعه، قطعه خواهم کرد.

قیس گفت نام آن جماعت را به تو نخواهم گفت، اما حاضرم به منبر روم و به حسین و پدر و برادرش دشنام دهم. (منظور او این بود که مطالب نامه امام حسین ع را برای مردم بیان کند). پس قیس بر فراز منبر رفت و حمد و ثنای خدای را به جا آورد و بر رسول خدا درود فرستاد، و برای علی بن ابی طالب ع و حسن و حسین ع بسیار طلب رحمت کرد و عبید الله بن زیاد و پدرش و همه سرکشان بنی امیه را مورد لعن و نفرین قرار داد.سپس گفت: ای مردم، این شخص حسین بن علی ع بهترین بندگان خدا، پسر فاطمه دخت رسول الله ص است و من فرستاده او به جانب شما هستم.او اکنون در منطقه حاجر اقامت دارد.پس او را بپذیرید و به سخن او پاسخ گویید.ابن زیاد دستور داد او را از بالای قصر به زیر اندازند، و چون او را بینداختند در هم شکسته شد و از دنیا برفت.همین که این خبر به آگاهی امام حسین ع رسید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» و بی‏اختیار اشک از چشمانش جاری شد، و این آیه را تلاوت فرمود: (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (1)

سپس گفت: خداوند پاداش او را بهشت قرار دهد.بارالها برای ما و شیعیان ما مقام والایی تعیین فرما و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود قرار بده و پاداش بیکران خود را بر ما مقرر دار، که بر هر چیز بی‏نهایت توانایی.

حسین ع از منزل حاجر به راه افتاد تا به آبی از آبهای عرب رسید.در آنجا عبد الله بن مطیع عدوی را دید که در کنار آن آب فرود آمده بود.همین که حسین ع را دید به نزد آن حضرت رفت و گفت، ای پسر رسول خدا، پدر و مادرم به فدایت.چه چیز تو را به این سرزمین کشانده است؟ حسین ع فرمود: همانطور که می‏دانی معاویه از این جهان رخت بربست.پس از مرگ او مردم عراق به من نوشتند و مرا به سوی خویش خواندند.عبد الله بن مطیع گفت: ای فرزند رسول الله، خدای را در نظر دار تا مبادا حرمت اسلام در معرض تلف قرار گیرد.تو را به خدا سوگند دهم که حرمت قریش و عرب از بین نرود.به خدا سوگند اگر آنچه را که در دست بنی امیه است (از خلافت) بخواهی، تو را خواهند کشت، و چنانچه تو را به قتل رسانند پس از تو از هیچ کس بیم و هراسی نخواهند داشت.به خدا سوگند امروزه حرمت اسلام و قریش و عرب به حرمت تو بستگی دارد.پس این کار را مکن و به کوفه مرو و خود را در برابر جنگ بنی امیه قرار مده.

در این گیر و دار به دستور عبید الله همه راهها را بسته بودند.بخصوص فاصله میان واقصه (که نام محلی است در راه مکه) تا شام و تا راه بصره همه را بستند تا کسی را یارای ورود یا خروج نباشد.از این رو امام ع بی آنکه از این جریان اطلاعی داشته باشد به راه خویش می‏رفت، تا آنگاه که با عده‏ای از عربها برخورد و از آنان سؤالاتی کرد.آنان گفتند: نه به خدا، سوگند ما خبری نداریم.ما همین قدر می‏دانیم که همه راهها را بسته‏اند و رفت و آمد برای ما امکان پذیر نیست.پس حضرت راه خود را در پیش گرفت و برفت.در آن سال زهیر بن قین بجلی که از طرفداران عثمان بود به حج رفته و در بازگشت از این سفر با کاروان امام حسین ع دیدار کرده بود.گروهی از افراد قبیله فزاره و بجیله گویند: آنگاه که ما از مکه بیرون آمدیم با زهیر بن قین بجلی همراه، و با کاروان حسین ع نیز هم سفر بودیم و چیزی نزد ما ناگوارتر از این نبود که در محلی با او هم منزل شویم.امام همچنان به راه خود ادامه داد و سرانجام در جایی فرود آمد که ما نیز ناگزیر در همان جا اقامت کردیم .پس حسین ع در یک سو فرود آمد و ما نیز در سویی دیگر نشستیم.در این میان که به خوردن غذا مشغول بودیم، ناگاه مردی از جانب حسین ع نزد ما آمد و سلام کرد.

سپس بر ما وارد شد و رو کرد به زهیر بن قین و گفت: ابا عبد الله الحسین مرا به سوی تو فرستاده و از تو دعوت کرده است که به نزد او بروی.پس هر که با ما نشسته بود، آنچه در دست داشت انداخت و خموش نشستیم و چنان بی حرکت بودیم که گویی پرنده‏ای بر سر ماست، زیرا رفتن زهیر به خدمت امام برای ما بسیار ناگوار بود.ابو محنف می‏گوید: دلهم دختر عمرو، که همسر زهیر بود تعریف کرده گوید: من به زهیر گفتم، آیا فرزند رسول خدا به سوی تو می‏فرستد و تو از رفتن امتناع می‏ورزی؟ سبحان الله، بهتر نیست که به خدمتش بروی و سخنش را بشنوی و سپس بازگردی؟ زهیر بن قین بی آنکه از این امر خوشنود باشد به نزد آن حضرت رفت.دیری نپایید که با شادی و چهره‏ای درخشان بازگشت و دستور داد خیمه او را بکنند و بار سفر او را نزدیک امام حسین ع ببرند.

آنگاه به همسر خود گفت: از این پس تو را طلاق می‏دهم آزادی.می‏توانی نزد کسان خود بروی زیرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوی.من تصمیم دارم که نزد امام حسین ع بروم و با دشمنانش به نبرد پردازم و جان خود را در راه او فدا کنم.سپس زهیر، مهر همسر خویش را پرداخت، و او را به یکی از عمو زاده‏های خود واگذاشت تا وی را به خانواده‏اش برساند.همسر زهیر برخاست و با چشمانی گریان با زهیر خداحافظی کرد و گفت: ای زهیر خداوند تو را پاداش خیر دهد.از تو می‏خواهم که در روز قیامت نزد جد حسین بن علی ع مرا یاد کنی، سپس زهیر رو کرد به همراهان خود و گفت: هر کس از شما می‏خواهد پیروی من کند.در غیر این صورت این آخرین دیدار ما خواهد بود.من برای شما حدیثی بیان کنم، بدین ترتیب که ما در سرزمین، بلنجر، که یکی از بلاد خزر است، جنگ کردیم.خداوند پیروزی بهره ما کرد و غنایم بسیار نصیب ما گردید.از این رو شاد و خرسند بودیم.سلمان فارسی به ما گفت: هنگامی که آقای جوانان آل محمد را درک کردید و در رکاب او به جنگ پرداختید، می‏بایست از امروز که این همه غنایم به دست آوردید به مراتب شادتر باشید.اینک من با شما خداحافظی می‏کنم .از آن پس زهیر همچنان در رکاب امام حسین ع به نبرد پرداخت تا همراه آن حضرت به شهادت رسید.

امام ع به راه خود ادامه داد تا آنگاه که کاروان آن حضرت به، خزیمیه، رسید.در آنجا یک شبانه روز اقامت کرد.سپس از آنجا نیز حرکت کرد، تا به سرمنزل ثعلبیه، وارد شد.

آن شب را در همان جا فرود آمد.همین که بامداد شد، مردی از اهالی کوفه که وی را ابا هره ازدی می‏گفتند به نزد آن حضرت آمده، سلام کرد و گفت: ای فرزند رسول الله چه شد که از حرم خدا و حرم جد خود محمد ص خارج شدید؟ حسین بن علی ع به وی گفت: وای بر تو ای ابا هره، بنی امیه مالم را گرفتند و هتک حرمتم کردند.صبر کردم، و چون خواستند خونم بریزند از آنها گریختم.به خدا سوگند این گروه ظالم و ستم پیشه مرا شهید خواهند کرد و خداوند لباس ذلت و خواری بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر انتقام بر آنان خواهد کشید، و بر ایشان کسی را مسلط خواهد کرد که از قوم سبأ که زنی بر آنان فرمانروایی داشت به مراتب ذلیل‏تر و خوارتر خواهند شد.و آنان نیز همانند قوم سبأ خواهند شد. عبد الله بن سلیم و مفدی بن مشمعل که هر دو از طایفه بنی اسد بودند می‏گویند: چون ما مراسم حج را به جای آوردیم در این اندیشه بودیم که هر چه زودتر خود را به کاروان حسین ع برسانیم و بنگریم که سرانجام کارش به کجا خواهد کشید.

از این رو با شترهای خود با سرعت به راه ادامه دادیم تا در منزل زرود به آن حضرت رسیدیم.در آنجا مردی را از اهالی کوفه مشاهده کردیم.وی همین که چشمش به حسین ع افتاد مسیر خود را تغییر داد.امام ع ایستاد و گویی می‏خواست وی را ببیند.چون مشاهده کرد که او راه خود را کج کرده رهایش ساخت و به راه افتاد.ما نیز به دنبال آن حضرت حرکت کردیم.پس یکی از افراد ما گفت، نزد این مرد برویم تا از اوضاع کوفه جویا شویم، زیرا که او از اخبار کوفه بخوبی آگاه است.از این رو نزد وی رفتیم و پرسیدیم: از کدام قبیله هستی؟ او گفت: از قبیله بنی اسد.گفتیم ما نیز از بنی اسد هستیم.از وی پرسیدیم که در کوفه چه خبر بود؟ وی پاسخ داد، من کوفه را ترک نکرده بودم که مشاهده کردم.مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند، و آن دو را در بازار بر زمین می‏کشیدند.پس از آن ما برگشتیم تا به حسین ع رسیدیم و با او به راه افتادیم تا شامگاهی به منزل، ثعلبیه، فرود آمدیم.

ما نیز به خدمت آن حضرت رسیده، گفتیم: رحمت خداوند بر شما باد.نزد ما خبری است چنانچه بخواهی آشکارا و یا پنهانی آن را برای تو بازگو کنیم.حضرت نگاهی به ما و به اصحاب خود کرد، سپس فرمود: من چیزی از ایشان پنهان نکرده‏ام.به وی گفتیم، آیا در روز گذشته به هنگام غروب آفتاب آن مرد سوار را ملاحظه کردید؟ فرمود، آری، و ادامه داده گفت: و من می‏خواستم اوضاع و احوال را از او جویا شوم.گفتیم، به خدا سوگند ما به خاطر شما اخباری را کسب کردیم و برای شما خواهیم گفت.او مردی بود از قبیله ما، خردمند، راستگو و دانا، او به ما خبر داد و گفت: هنوز از کوفه خارج نشده که خود دیده است که مسلم و هانی کشته شده‏اند، و پای آن دو را گرفته بودند و بدن‏هاشان را در بازار می‏کشیدند.حسین ع فرمود «انا لله و انا الیه راجعون» رحمت خدا بر ایشان باد، و این سخن را چند بار بر زبان جاری ساخت.پس ما به او عرض کردیم، ما تو را به خدا و به جان خود و خاندانت سوگند می‏دهیم که از همین مکان بازگردی زیرا چنان که می‏بینیم در کوفه کسی به یاری شما نخواهد آمد و پیروانی نخواهید داشت، بلکه از آن بیم داریم، که بر زیان شما قیام کنند.آن حضرت نگاهی به پسران عقیل کرد و پرسید: شما چه می‏اندیشید؟ مسلم کشته شده است؟ آنان گفتند، به خدا ما بازنگردیم تا انتقام خون او را بگیریم یا همان طور که او به شهادت رسید ما نیز شربت شهادت نوشیم.

حسین ع رو کرد به ما و فرمود: پس از اینها هرگز خبری در زندگی نیست.ما از این سخن دانستیم که امام از تصمیم خود هرگز باز نخواهد گشت، و به سفر خود ادامه خواهد داد.پس، به او عرض کردیم، خداوند آنچه خیر است برای تو پیش آورد.فرمود، خداوند شما را رحمت کند.امام ع در اینجا به یاد مسلم بن عقیل گریست و به شدت اشک از دیدگانش سرازیر گشت.و در آنجا بماند.همین که سحرگاهان فرا رسید، به جوانان و غلامان خود فرمود، آب بسیار بردارید.آنان آب بسیاری کشیدند و همراه برداشتند.سپس از آنجا کوچ کردند، تا به منزلگاه زباله رسیدند.در آنجا به اطلاع آن حضرت رسید که عبد الله بن بقطر که برادر رضاعی امام بود به شهادت رسیده است.طبری در کتاب خود آورده است: که حسین بن علی، عبد الله بن بقطر را نزد مسلم بن عقیل فرستاده بود و این در موقعی بود که هنوز شهادت مسلم به اطلاع امام ع نرسیده بود.لشگریان حصین وی را دستگیر کردند و او را نزد ابن زیاد روانه ساختند.بعضی گویند حسین ع او را با مسلم فرستاده بود.همین که مسلم بی وفایی اهالی کوفه را مشاهده کرد، وی را نزد امام حسین ع فرستاد تا اوضاع دگرگون کوفه را به اطلاع امام برساند.در همین موقع بود که حصین وی را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد.ابن زیاد به وی گفت، بر بالای قصر برود و دروغگوی پسر دروغگو را به باد ناسزا گیرد، و به وی گفت، پس از آن نظر خود را درباره تو خواهم گفت.بدین ترتیب، عبد الله بن بقطر بر فراز منبر رفت، و مژده ورود امام حسین ع را به کوفه برای مردم بازگو کرد و ابن زیاد و پدرش را مورد لعن و نفرین قرار داد.ابن زیاد دستور داد او را از بالای قصر بر زمین انداختند.استخوانهایش شکسته شد، و تنها رمقی از حیات در او باقی بود.پس عبد الملک بن عمیر لخمی که قاضی کوفه بود نزد وی آمد و سرش را از تن جدا کرد.برخی وی را به باد اعتراض گرفتند.اما او گفت: من خواستم با این عمل زودتر آسوده گردد.

همین که این خبر به اطلاع حسین ع رسید، نامه‏ای بیرون آورد و برای مردم بخواند.به این شرح: (به نام خدای رحمان رحیم، اما بعد، خبر دهشت انگیزی به من رسیده و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبد الله بن بقطر است.شیعیان ما دست از یاری ما کشیده‏اند .هر کس از شما دوست دارد می‏تواند بازگردد.هرگز بر او عهدی نیست و مورد سرزنش نخواهد بود.مردم یکباره از کنار او پراکنده شدند و از چپ و راست راه خود را در پیش گرفتند و برفتند.تا آنجا که همان عده از یارانش که از مدینه در رکاب او بودند و عده کمی که در میان راه به آن حضرت پیوسته بودند، بر جای ماندند.

و این هشدار امام ع بدان جهت بود که حضرت می‏دانست این عده بسیار که دنبالش آمده‏اند پیروی آنان از امام بدین خاطر بوده که گمان کرده‏اند او به شهری درخواهد آمد که مردم آن شهر مطیع فرمان او خواهند شد، و حضرت این امر را ناگوار می‏دانست و خود می‏خواست اینان بدانند به راهی که می‏روند سرانجام آن چیست، و ندانسته به کاری اقدام نکنند.و نیز آن حضرت به این واقف بود که تنها کسانی که حاضرند جان خود را در رکاب او نثار کنند در اطراف او باقی خواهند ماند، و دیگران وی را رها خواهند کرد.به گفته بعضی از مورخین امام ع در منزلگاه زباله بود که به وی اطلاع دادند که مسلم و هانی کشته شده‏اند.در همین محل بود که فرزدق پس از بازگشت از سفر حج با آن حضرت ملاقات کرده پس از سلام رو کرد به امام و گفت: ای فرزند رسول الله، چگونه است که به اهالی کوفه اعتماد کرده‏ای، در صورتی که همین مردم کوفه بودند که مسلم و یار فداکار او را به قتل رساندند؟ در اینجا امام ع با اندوه فراوان اشک از دیدگانش جاری گردید.سپس گفت: درود و رحمت خدا بر مسلم باد.او در پناه رحمت و خوشنودی خدا قرار گرفت و به سوی الطاف الهی شتافت.آنچه را که لازم بود او انجام داد.اینک ما نیز بایستی وظایف خود را انجام دهیم.سپس امام ع به سرودن اشعاری به این شرح پرداخت :

لئن تکن الدنیا تعد نفیسة
فان ثواب الله اعلی و انبل
و ان تکن الابدان للموت انشئت
فقتل امری‏ء بالسیف فی الله افضل
و ان تکن الارزاق قسما مقدرا
فقلة حرص المرء فی السعی اجمل
و ان تکن الاموال للترک جمعها
فما بال متروک به المرء یبخل

همین که وقت سحر شد امام ع به همراهان خود دستور داد آب بسیار بردارند، و به این ترتیب کاروان حضرت به راه خود ادامه داد تا از منزلگاه زباله گذشت و به دره عقبه رسید و در آنجا فرود آمد.در این اثنا مرد پیری از بنی عکرمه که عموی لوذان بود با امام دیدار کرد .وی از آن حضرت پرسید به کجا می‏روی؟ فرمود، کوفه می‏روم.مرد پیر گفت، تو را سوگند به خدا می‏دهم که بازگردی.به خدا سوگند رفتن به کوفه به این معنی است که به سوی سرنیزه و شمشیرهای برنده گام برداشته‏ای و این مردمی که تو را دعوت کرده‏اند، چنانچه آماده بودند که با دشمن تو مبارزه و جنگ کنند.آنگاه بر ایشان وارد می‏شدی نیکو بود.اما با این وضع که شما بیان می‏کنی من هرگز رفتن شما را صلاح نمی‏بینم.حضرت فرمود: ای بنده خدا، چیزی بر من پوشیده نیست، اما آنچه را که اراده خداوندی است، انجام خواهد شد، و به سخن خود ادامه داده گفت: به خدای تعالی سوگند دست از من برندارند تا خون من بریزند، و چون چنین کردند، خداوند کسی را بر آنان مسلط سازد که آنان را زبون و خوار گرداند تا بدانجا که در میان ملتها از همه خوارتر شوند.

کاروان حسین بن علی به راه خود ادامه داد.تا به منزل شراف رسید.شبی را هم در منزل شراف بسر بردند.چون سحرگاه شد، همچنان به جوانان دستور داد هر چه می‏توانند آب همراه خود بردارند.بیش از آنچه که مورد احتیاج کاروان است! !

پی‏ نوشت :
1ـ برخی از آنان کسانی هستند که به پیمان خود وفا کردند و برخی دیگر در انتظار وفای به عهد خود می‏باشند و هرگز تبدیلی را در پیمان خود روا نمی‏دارند، سوره احزاب آیه 23

منابع مقاله : سیره معصومان، ج 4، امین، سید محسن؛ - سایت: حوزه


[چهارشنبه 8 آذر 1391 ]  [5:48 PM]  [ ]

مقدمه‌
يكي‌ از خصوصيات‌ بارز حضرت‌ سيد الشهداء (ع) در ميان‌ ائمه‌: اطهار احياي‌امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر است‌، ولي‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر آن‌ حضرت‌ با تمامي‌امر به‌ معروف‌ها و نهي‌ از منكرها فرق‌ داشت‌؛ وجه‌ فرق‌ دو جهت‌ بود :

فرق‌ اول‌ : معناي‌ شايع‌ امر به‌ معروف‌ اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ نماز و روزه‌ و حج‌ وكارهاي‌ خير اعم‌ از واجبات‌ شرعي‌ يا عقلي‌ و يا مستحبات‌ امر كند.
و معناي‌ شايع‌ نهي‌ از منكر هم‌ نهي‌ كردن‌ از معاصي‌ شرعيه‌، مثل‌ شرب‌ خمر،موسيقي‌، غنا، زنا، سرقت‌ و ساير گناهان‌ شرعي‌ و قبايح‌ عقلي‌ مي‌باشد. ولي‌ ما موقعي‌ كه‌دقت‌ مي‌كنيم‌، مي‌بينيم‌ هيچ‌ معروفي‌ مهم‌تر از امر به‌ ـ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر ـ وهيچ‌ منكري‌ خطرناك‌تر از ترك‌ ـ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر ـ نيست‌.
در نتيجه‌ در برنامه‌هاي‌ امر به‌ معروف‌ يك‌ برنامه‌ ديگري‌ بنام‌ «امر به‌ امر به‌معروف‌» و «امر به‌ نهي‌ از منكر» اضافه‌ مي‌شود.
در برنامه‌ نهي‌ از منكر قسم‌ جديدي‌ به‌ نام‌ نهي‌ از سكوت‌ و ترك‌ امر به‌ معروف‌ونهي‌ از منكر و برنامه‌ ديگري‌ به‌ نام‌ «نهي‌ از امر به‌ منكر و نهي‌ از معروف‌» اضافه‌مي‌شود.

امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر دوري‌

اين‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر كه‌ به‌ خود تعلق‌ مي‌گيرد و ما آن‌ را «امر به‌ معروف‌و نهي‌ از منكر دوري‌» مي‌ناميم‌. البته‌ بر خلاف‌ دوري‌ مشهور كه‌ محال‌ از فرض‌ وجودش‌عدمش‌ لازم‌ مي‌آيد.

دور مسئله‌ ما بر عكس‌ علت‌ بقا و مانع‌ از نابودي‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكراست‌. توضيح‌ اين‌ كه‌ هر تشكيلاتي‌ اگر فقط‌ ناظر به‌ غير باشد و چنان‌ به‌ اصلاح‌مؤسسات‌ ديگر بپردازد كه‌ هيچ‌ وقت‌ براي‌ اصلاح‌ خود نداشته‌ باشد، حتماً محكوم‌ به‌نابودي‌ است‌. لذا مي‌بينيم‌ در تمام‌ كشورها قوه‌ قضائيه‌ كه‌ به‌ جنايات‌ و خيانت‌هاي‌ تمام‌اقشار مملكت‌ و ادارات‌ و مؤسسات‌ و حتي‌ قوه‌ مقننه‌ و مجريه‌ مي‌پردازد، يك‌ تشكيلاتي‌هم‌ به‌ نام‌ «دادسراي‌ انتظامي‌ قضات‌» وجود دارد كه‌ به‌ خيانت‌ها، جنايت‌ها و اتهامات‌اعضاي‌ همين‌ قوه‌ قضائيه‌ رسيدگي‌ مي‌كند كه‌ اگر ترس‌ از اين‌ دادسرا نبود در مدت‌ كمي‌به‌ قدري‌ خيانت‌ و حكم‌ به‌ ناحق‌، احقاق‌ باطل‌ و ابطال‌ حق‌ زياد مي‌شد كه‌ به‌ طور كلي‌ قوه‌قضائيه‌ متلاشي‌ مي‌شد.

هم‌ چنين‌ «سازمان‌ اطلاعات‌ و امنيت‌» هر كشوري‌ يك‌ تشكيلاتي‌ در داخل‌ آن‌درست‌ مي‌كند به‌ نام‌ «ضد اطلاعات‌» يا اسم‌ ديگر كه‌ وظيفه‌ آنها تحقيق‌ و كشف‌خيانت‌هاي‌ مأمورين‌ اطلاعات‌ مي‌باشد. نيروهاي‌ انتظامي‌ گروه‌ خاصي‌ دارند براي‌ كنترل‌مأموران‌ انتظامي‌ و جلوگيري‌ از بي‌نظمي‌ و خيانت‌ آنها و قوه‌ مقننه‌ (مجلس‌) نيز احتياج‌ به‌مؤسسه‌ و سازماني‌ دارد كه‌ مراقب‌ قوانين‌ و قانون‌گذاران‌ باشد كه‌ در كار خود خيانت‌ ومسامحه‌اي‌ نكنند كه‌ آن‌ را شوراي‌ نگهبان‌ مي‌نامند.

اصولاً هر فرد يا جماعت‌ يا دولت‌ يا مؤسسه‌اي‌كه‌ معصوم‌ نباشد از وجود يك‌نيروي‌ مراقبت‌ كننده‌ بي‌ نياز نيست‌، بلكه‌ احياناً اين‌ دور به‌ تسلسل‌ منجر مي‌شود، يعني‌آن‌ دوّمي‌ هم‌ زير سؤال‌ رفته‌ و محتاج‌ كنترل‌ از ناحيه‌ نيروي‌ سوم‌ و چهارم‌ و... مي‌باشد.ولي‌ چون‌ خارج‌ از غرض‌ ما است‌ فعلاً ما در مقام‌ بيان‌ آن‌ نيستيم‌.

معاصي‌ دوري‌
شيخ‌ انصاري‌ (ره‌) در بحث‌ غيبت‌ در ضمن‌ اقسام‌ افعالي‌ كه‌ گفتن‌ آنها نقص‌ باشدبراي‌ مؤمن‌ و براي‌ گوينده‌ غيبت‌ حساب‌ شود، فرموده‌ «... و يا در كارهاي‌ مربوط‌ به‌ دين‌ اورا غيبت‌ كند - مثل‌ اين‌ كه‌ بگويد او دزد و دروغ‌گو است‌ - او از غيبت‌ باكي‌ ندارد و به‌ آبروي‌مردم‌ صدمه‌ مي‌زند...»، يعني‌ غيبت‌ كردنش‌ اين‌ باشد كه‌ به‌ مؤمني‌ غيبت‌ كردن‌ رانسبت‌ دهد.

هم‌ چنين‌ گاهي‌ مؤمن‌ را به‌ «تهمت‌ زدن‌» متهم‌ مي‌كند، يعني‌ مؤمني‌ كه‌ اصلاً به‌كسي‌ تهمت‌ نمي‌زند بگويد «او اهل‌ تهمت‌ است‌» يا مؤمني‌ را سب‌ّ كند به‌ عنوان‌ «اي‌فحاش‌، اي‌ وقيح‌، اي‌ بي‌ آبرو».

به‌ هر حال‌ اگر برنامه‌ امر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر تبديل‌ به‌ يك‌ تشكيلات‌ واداره‌اي‌ بشود حتماً محتاج‌ يك‌ اداره‌ كنترل‌ كننده‌ خواهد بود كه‌ نگهبان‌ استمرار فعاليت‌اين‌ اداره‌ باشد كه‌ به‌ تدريج‌ مسئولين‌ اصلي‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر در اثر تنبلي‌،كسالت‌، راحت‌طلبي‌ و ترس‌ از ضرر غير عقلاني‌ يا فوت‌ منافع‌، آن‌ را به‌ كلي‌ ترك‌ يا ازكميت‌ و كيفيت‌ آن‌ نكاهند و در نتيجه‌ آن‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكري‌ كه‌ خدا و پيغمبرو ائمه‌ معصومين‌ : دستور داده‌اند محقق‌ نمي‌شود. شايد اين‌ بيان‌ يكي‌ از جواب‌هاي‌شبهه‌اي‌ باشد كه‌ در باب‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر گفته‌ شده‌ است‌.

شبهه‌ تعارض‌ بين‌ آيات‌ قرآن‌
قرآن‌ در بعضي‌ آيات‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر را وظيفة‌ همة‌ امت‌ اسلامي‌قرارداده‌ و مي‌فرمايد: (كنتم‌ خيرَ امّة‌ٍ اُخرجت‌ للنّاس‌ تأمرون‌ بالمعروف‌ و تنهون‌ عن‌المنكر...)؛
شما بهترين‌ امتي‌ بوديد براي‌ مردم‌ ظاهر شديد كه‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكرمي‌كرديد...
و باز در آيه‌ ديگر مي‌فرمايد: (المؤمنون‌ والمؤمنات‌ بعضهم‌ اولياء بعض‌ يأمرون‌بالمعروف‌ و ينهون‌ عن‌ المنكر...)
مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌ هر كدام‌ سرپرست‌ ديگري‌ است‌ كه‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ ازمنكر كنند...
در آيات‌ ديگر امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر را وظيفة‌ گروه‌ خاصي‌ قرار داده‌:(ولتكن‌ منكم‌ امة‌ يدعون‌ الي‌ الخير و يأمرون‌ بالمعروف‌ و ينهون‌ عن‌ المنكر...).
از شما گروهي‌ باشند كه‌ به‌ سوي‌ خير دعوت‌ كنند و امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر رابه‌ جا بياورند.
در اين‌ جا بعضي‌ از مفسرين‌ گفته‌اند بين‌ اين‌ دو سنخ‌ آيات‌ تعارض‌ ظاهري‌هست‌.

تكليف‌ عام‌ و خاص‌
البته‌ جواب‌ اصلي‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ جهت‌ اهميت‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر،خداي‌ سبحان‌ به‌ وجوب‌ كفايي‌ عمومي‌ اكتفا نكرده‌، بلكه‌ فرمان‌ داده‌ كه‌ گروهي‌ از امت‌اسلام‌ شغل‌ و مسئوليت‌ دائمي‌ آنها امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر باشد، ولي‌ ممكن‌ است‌جواب‌ ديگري‌ از شبهة‌ مذكور داده‌ شود كه‌ امر به‌ همه‌ معروف‌ها وظيفه‌ عموم‌ مسلمين‌ يامؤمنين‌ است‌؛ چنان‌ كه‌ در آيات‌ قسم‌ اول‌ ذكر شده‌، ولي‌ آية‌ قسم‌ دوم‌ كه‌ فقط‌ يك‌ گروه‌ ازمسلمين‌ را موظف‌ مي‌كند، موضوع‌ حكم‌ آن‌ مطلق‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر نيست‌،بلكه‌ امر به‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر و نهي‌ از ترك‌ امر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر - يانعوذ بالله - امر به‌ منكر و نهي‌ از معروف‌ مي‌باشد.

البته‌ بين‌ اين‌ دو جواب‌ منافاتي‌ نيست‌، زيرا همان‌ گروهي‌ كه‌ خود را براي‌ امربه‌معروف‌ و نهي‌ از منكر ممحض‌ كرده‌اند علاوه‌ بر امر به‌ تمام‌ معروف‌هايي‌كه‌ ديگران‌قصور يا تقصير مي‌كنند، نسبت‌ به‌ احياي‌ سنت‌ يا عظمت‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر ومبارزه‌ و جهاد با كساني‌كه‌ به‌ هر نحوي‌ در ضعف‌ يا زوال‌ تدريجي‌ يا دفعي‌ آن‌ سهمي‌دارند قيام‌ مي‌كنند، و در درجه‌ اول‌ خود به‌ اين‌ دو واجب‌ مهم‌ امر و از مزاحمات‌ آن‌ نهي‌ وبالاخره‌ آن‌ را احيا و مسلمانان‌ را به‌ آن‌ وادار مي‌كنند. سپس‌ در ساية‌ راه‌ افتادن‌ اين‌دوسنت‌ حسنه‌، بقية‌ معروف‌ها اجرا و منكرها نابود خواهد شد و بدون‌ شك‌ اين‌معناوظيفة‌ اصلي‌ اين‌ گروه‌ خاص‌ از امت‌ است‌ كه‌ در آيه‌ (ولتكن‌ منكم‌ امة‌..) ذكرشده‌اند.

فرق‌ دوم‌: اين‌ است‌ كه‌ خداي‌ سبحان‌ در قرآن‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ براي‌ حضرت‌موسي‌ اولين‌ صفت‌ از اوصاف‌ پيامبر آخر الزمان‌ همين‌ دو صفت‌ را ذكر كرده‌ و مي‌فرمايد:(الذين‌ يتّبعون‌ الرسول‌ النبي‌ الامّي‌ الذي‌ يجدونه‌ مكتوباً عندهم‌ في‌ التوراة‌ والانجيل‌يأمرهم‌ بالمعروف‌ و ينهاهم‌ عن‌ المنكر...)

كساني‌ كه‌ پيروي‌ مي‌كنند از پيامبر خبر دهندة‌ (از جانب‌ خدا) كه‌ درس‌ نخوانده‌همان‌ كسي‌كه‌ اسم‌ او را در تورات‌ و انجيل‌ كه‌ نزد آنان‌ هست‌ نوشته‌ مي‌يابند كه‌ او امر به‌معروف‌ و نهي‌ از منكر مي‌كند...

معلوم‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا(ص) دو كار انجام‌ داد: يكي‌ اين‌ كه‌ خود امر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر كرده‌، دوم‌ اين‌ كه‌ گروهي‌ تربيت‌ كرد كه‌ شغل‌ آنان‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ ازمنكر بود و اين‌ خود يك‌ مسئله‌ مهم‌ در هر كار خير و شر است‌ كه‌ علاوه‌ بر ايجاد آن‌ يك‌حالت‌ مولّد ايجاد شود، يعني‌ هر نسلي‌ از بين‌ رفت‌ در نسل‌ بعد هم‌ گروهي‌ آمر به‌ معروف‌ وناهي‌ ازمنكر جايگزين‌ نسل‌ قبل‌ باشد.

اكنون‌ وقت‌ آن‌ رسيده‌ است‌ كه‌ بعد از اين‌ مقدمة‌ نسبتاً طويل‌، برنامة‌ امر به‌ معروف‌امام‌ حسين‌ (ع) را بيان‌ كنم‌ :
حضرت‌ سيد الشهداء (ع) در زماني‌ قيام‌ كرد كه‌ هم‌ ساير معروف‌هاي‌ اسلامي‌ وانساني‌ در معرض‌ فراموشي‌ قرار گرفته‌ و احياناً تبديل‌ به‌ منكر شده‌ بود و هم‌ خود امر به‌معروف‌ و نهي‌ از منكر به‌ كلي‌ رو به‌ زوال‌ مي‌رفت‌.

لذا آن‌ حضرت‌ در آن‌ مدت‌ كم‌ و خفقان‌ شديد به‌ چند نوع‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ ازمنكر قيام‌ كرد :

1 ـ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر عادي‌
امر به‌ معروف‌هاي‌ متعارفي‌ - مثل‌ نماز، روزه‌، حج‌، ساير دستورات‌ ديني‌ و احكام‌عقلي‌ ونهي‌ از توبيخ‌ هر عقيده‌ يا عمل‌ يا قولي‌ كه‌ مخالف‌ شرع‌ باشد - مي‌نمود؛ مثلاًكسي‌ نزد آن‌ حضرت‌ غيبت‌ يك‌ مؤمني‌ كرد، حضرت‌ فرمود: اي‌ مرد از غيبت‌ خودداري‌كن‌، زيرا غيبت‌ خوراك‌ سگ‌هاي‌ جهنم‌ است‌. يا مردي‌ به‌ حضور آن‌ حضرت‌ رسيد وپيش‌ از سلام‌ گفت‌: عافاك‌ الله؛ خدا شما را سلامت‌ بدارد، حضرت‌ فرمود: خدا تو را عافيت‌دهد، السلام‌ قبل‌ الكلام‌؛ سلام‌ پيش‌ از سخن‌ گفتن‌ است‌، بعد فرمود: تا كسي‌ سلام‌ ندهداجازه‌ ندهيد با شما سخن‌ بگويد.

2ـ امر به‌ معروف‌ نسبت‌ به‌ امر به‌ معروف‌
امر به‌ معروف‌ نسبت‌ به‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر و نهي‌ از منكر نسبت‌ به‌ ترك‌آن‌ دو يا امر به‌ منكر و نهي‌ از معروف‌.
حضرت‌ سيد الشهدا (ع) خطبة‌ مفصلي‌ در مكه‌ ايراد فرمود كه‌ اكثر بزرگان‌ صحابه‌و علماي‌ اسلام‌ حاضر بودند و بيشتر اين‌ خطبه‌ در بارة‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر است‌.
در اين‌ خطبه‌ مي‌فرمايد: «و قال‌ - (المؤمنون‌ والمؤمنات‌ بعضهم‌ اولياء بعض‌يأمرون‌بالمعروف‌ و ينهون‌ عن‌ المنكر) فبدء الله بالامر بالمعروف‌ و النهي‌ عن‌المنكردعاء الي‌ الاسلام‌...؛ خداوند فرموده‌ مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌ سرپرست‌ يك‌ ديگرندامربه‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر مي‌كنند. پس‌ ما مي‌بينيم‌ كه‌ خداوند با امر به‌ معروف‌ونهي‌از منكر به‌ عنوان‌ دو واجب‌ آغاز كرده‌، زيرا خدا عالم‌ بود كه‌ هرگاه‌ امر به‌ معروف‌ونهي‌از منكر عملي‌ شود همه‌ واجبات‌ آسان‌ مي‌شود، زيرا آن‌ دو دعوت‌ به‌ اسلام‌هستند.»
باز در مقام‌ بيان‌ هدف‌ از قيامش‌ فرمود: «همانا من‌ به‌ علت‌ خوش‌ گذراني‌ و افراط‌در شادي‌ و يا به‌ قصد تبه‌ كاري‌ و ستم‌ كاري‌ قيام‌ نكردم‌، بلكه‌ فقط‌ در جست‌ جوي‌ اصلاح‌در امت‌ جدم‌ قيام‌ كردم‌، قصدم‌ اين‌ است‌ كه‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر بكنم‌ و به‌ سيرة‌جدم‌ و پدرم‌ علي‌ عمل‌ كنم‌...».
چنان‌ كه‌ مي‌بينيم‌ آن‌ حضرت‌ هدف‌ از قيامش‌ را امر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكرمعرفي‌ مي‌كند، بلكه‌ ظاهر كلامش‌ اين‌ است‌ كه‌ سيرة‌ پدر و جدش‌ هم‌ همين‌ عمل‌بوده‌است‌. اين‌ همان‌ مسئله‌ امر به‌ معروف‌ دوري‌ است‌ كه‌ گفتيم‌. گاهي‌ مهم‌ ترين‌ وظيفه‌انسان‌ در باب‌ امر به‌ معروف‌، يعني‌ مهم‌ترين‌ معروف‌ ترك‌ شده‌ كه‌ احتياج‌ به‌ احيا داردخود امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر است‌ كه‌ هيچ‌ معروفي‌ بالاتر از آنها نيست‌ تا آن‌ جا كه‌امير مؤمنان‌(ع) در عظمت‌ آن‌ مي‌فرمايد: «تمام‌ كارهاي‌ خير و جهاد در راه‌ خدا در برابرامر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر نيست‌، مگر مانند قطرة‌ كوچكي‌ در مقابل‌ اقيانوس‌ بزرگي‌ واز آن‌ برتر، كلمه‌ حقي‌ است‌ نزد پيشواي‌ ستمگري‌.»

هيچ‌ منكري‌ مهم‌ تر از ترك‌ آن‌ دو و سكوت‌ در برابر ترك‌ معروف‌ و فعل‌ منكر، ياشيوع‌ امر به‌ منكر و نهي‌ از معروف‌ نيست‌. لذا حضرت‌ هم‌ جان‌ خود را به‌ احيا و امر به‌ اين‌معروف‌ و محاربة‌ آن‌ مصروف‌ كرد.

3ـ امر به‌ معروف‌ نسبت‌ به‌ علماي‌ امت‌
امر به‌ معروف‌ نسبت‌ به‌ علماي‌ امت‌ است‌ كه‌ اين‌ را حضرت‌ بزرگ‌ترين‌ مسئوليت‌خوداحساس‌ مي‌كرد و اين‌ وظيفه‌ مهم‌ را در جاهاي‌ مهمي‌ از كردار و گفتار آن‌ حضرت‌متجلّي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ صريح‌ ترين‌ آنها خطبه‌اي‌ است‌ كه‌ در مِني‌' ايراد فرمود كه‌ بيشتر آن‌خطاب‌ به‌ علماي‌ ديني‌ مهاجر و انصار و ساير علما و فقهاي‌ آن‌ زمان‌ بود.

خطبه‌ تاريخي‌ حضرت‌ سيد الشهدا(ع)
آن‌ حضرت‌ فرمود: «اي‌ مردم‌ عبرت‌ بگيريد از بديادكردن‌ خدا از علماي‌ يهود.
اولياي‌ خود را پند مي‌دهد آن‌ جا كه‌ فرمود: «چرا مردان‌ خدا و علماي‌ يهود، آنها(يهوديان‌) را از سخن‌ گناه‌ و خوردن‌ حرام‌ باز نمي‌دارند؟ چقدر زشت‌ است‌ كاري‌كه‌ اين‌علماي‌ يهود مي‌كنند» و فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ خدا عيب‌ آنها را اظهار فرموده‌ كه‌ آنان‌(علماي‌ يهود) مقابل‌ چشم‌ خود مي‌ديدند كه‌ عمل‌ منكر و فساد مرتكب‌ مي‌شوند، ولي‌آنان‌ را از آن‌ فساد و منكر نهي‌ نمي‌كردند، به‌ سبب‌ آن‌ چيزي‌كه‌ از آنان‌ ظالمان‌ مي‌گرفتندو از آنان‌ مي‌ترسيدند، در حالي‌ كه‌ خداوند مي‌فرمايد: «از مردم‌ نترسيد، از خدا بترسيد...» .بعد، اي‌ حاضران‌! شما جماعتي‌ هستيد كه‌ به‌ علم‌ مشهوريد و به‌ نيكي‌ ياد مي‌شويد و به‌خيرخواهي‌ معروف‌ هستيد به‌ سبب‌ خدا در دل‌هاي‌ مردم‌ هيبت‌ داريد، كه‌ افراد باشخصيت‌ از شما هراسان‌ و افراد ناتوان‌ در مقابل‌ شما احترام‌ كنان‌. كساني‌ كه‌ شما از آنهابرتر نيستيد و حقي‌ بر آنها نداريد، شما علما در راه‌ حوائج‌ مردم‌ وساطت‌ مي‌كنيد وقتي‌ كه‌از عهدة‌ آن‌ برنيايند.

شما با هيبت‌ پادشاهان‌ و يا بزرگواري‌ اشراف‌ راه‌ مي‌رويد. مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌همه‌ اينها را به‌ سبب‌ اين‌ كه‌ مردم‌ از شما انتظار دارند (كه‌ به‌ وظيفه‌ الهي‌ قيام‌ كنيد) به‌دست‌ آورده‌ايد؛ اگر چه‌ شما از بيشتر وظائف‌ الهي‌ كوتاهي‌ مي‌كنيد. پس‌ شما در حق‌پيشوايان‌ استخفاف‌ كرديد، شما حق‌ افراد ناتوان‌ را تباه‌ و حق‌ خودتان‌ را به‌ خيال‌ خودتان‌مطالبه‌ كرديد، شما نه‌ در راه‌ خدا مالي‌ صرف‌ كرديد و نه‌ جان‌ خود را در راه‌ كسي‌كه‌ شما راآفريده‌ به‌ مخاطره‌ انداختيد و نه‌ در راه‌ خدا با خويشاوندان‌ خود دشمني‌ كرديد. شما از خدابهشت‌ و همسايگي‌ پيامبران‌ و در امان‌ بودن‌ از عذاب‌ توقع‌ داريد.

اي‌ كساني‌ كه‌ ازخدا توقع‌ بي‌جا داريد! من‌ ترسيدم‌ عذابي‌ از عذاب‌هاي‌ خدا بر شمانازل‌ شود، زيرا به‌ خاطر كرامت‌ خدا به‌ مقامي‌ رسيديد كه‌ از ديگران‌ برتر شديد و مورداحترام‌ قرار گرفتيد و شما به‌ خاطر خدا در ميان‌ بندگانش‌ مورد احترام‌ قرار گرفتيد.

در حالي‌ كه‌ شما مي‌بينيد كه‌ پيمان‌هاي‌ خدا گسسته‌ شده‌ و شما اصلاً از اين‌ حادثه‌وحشت‌ نمي‌كنيد، ولي‌ براي‌ گسستن‌ پيمان‌هاي‌ بعضي‌ از پدرانتان‌ ناراحت‌ مي‌شويد.

پيمان‌ رسول‌ خدا كنار زده‌ شد و كوران‌ و لال‌ها و زمين‌ گيرها در شهرهابي‌سرپرست‌ مانده‌اند و شما به‌ آنان‌ ترحم‌ نمي‌كنيد، نه‌ مقام‌ خود را مي‌شناسيد و نه‌ كاري‌كه‌ وظيفه‌ مقام‌ شما است‌ انجام‌ مي‌دهيد، ولي‌ با دورويي‌ و تملق‌ نزد ستم‌كاران‌ آرامش‌پيدا مي‌كنيد، تمام‌ آنچه‌ خدا به‌ شما فرمان‌ داده‌ - از قبيل‌ نهي‌ از منكر ديگران‌ و نهي‌ ازمنكر بين‌ خودتان‌ - غافليد. مصيبت‌ شما از همه‌ مردم‌ بزرگ‌تر است‌، به‌ جهت‌ آن‌ مقام‌علمايي‌ كه‌ شما ادعا مي‌كنيد، اگر ظرفيت‌ آن‌ را داشته‌ باشيد و اين‌ به‌ سبب‌ اين‌ است‌ كه‌جريان‌ امور اجتماع‌ و احكام‌ آن‌ در دست‌ علماي‌ الهي‌ است‌ كه‌، امانت‌ داران‌ حلال‌ و حرام‌هستند.

اكنون‌ اين‌ مقام‌ از شما گرفته‌ شده‌، زيرا از اطراف‌ حق‌ پراكنده‌ شده‌ايد. بعد از اين‌كه‌ دليل‌ واضح‌ به‌ شما رسيده‌، هر كدام‌ در زبان‌ خود سخني‌ گفته‌ايد و اگر شما به‌ اذيت‌ظالمان‌ صبر مي‌كرديد و در راه‌ خدا مشقت‌ِ اين‌ وظيفه‌ را بر خود هموار مي‌نموديد كارهاي‌خدا بر شما عرضه‌ مي‌شد و از شما صادر مي‌گرديد، ولي‌ شما ستم‌ كاران‌ را به‌ خود راه‌ داديدو كارهاي‌ خدا را به‌ دست‌ آنان‌ سپرديد تا آنان‌ كارهاي‌ شبهه‌ ناك‌ و راه‌هاي‌ شهوت‌راني‌ راادامه‌ دهند. فرار شما از مرگ‌ و علاقة‌ زياد شما به‌ اين‌ زندگاني‌ دنيا - كه‌ بالاخره‌ از شماجدا خواهد شد - آنان‌ را بر شما مسلط‌ كرده‌، پس‌ شما ناتوان‌ها را به‌ دست‌ آنان‌ سپرديد.خدا دربارة‌ آنچه‌ با هم‌ نزاع‌ داريم‌ حاكم‌ و در آنچه‌ بين‌ ما پيدا شد قاضي‌ مي‌باشد».

هنگام‌ ايراد اين‌ خطبه‌ اكثر علماي‌ اسلام‌ مانند عبداللهبن‌ عباس‌، عبداللهبن‌ عمر،جابر بن‌ عبدالله انصاري‌، محمد حنفيه‌، عبدالله بن‌ زبير و ساير بزرگان‌ علماي‌ آن‌ عصر درپاي‌ منبر آن‌ حضرت‌ حاضر بودند.

حضرت‌ در اين‌ خطبه‌ علماي‌ امت‌ را مسئولين‌ اصلي‌ حوادث‌ خير يا شرّ عالم‌اسلامي‌ معرفي‌ كرده‌ و وظيفة‌ اصلاح‌ حكام‌ و زورمندان‌ و دفاع‌ از بيچارگان‌ را به‌ عهدة‌آنان‌ مي‌گذارد. به‌ عبارت‌ واضح‌تر: امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر خود را متوجه‌ علماي‌اسلام‌ مي‌كند، ولي‌ بزرگ‌ترين‌ معروفي‌كه‌ آنان‌ را به‌ آن‌ امر مي‌كند، همان‌ امر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر و خطرناك‌ترين‌ منكري‌ كه‌ از آن‌ مي‌ترساند، ترك‌ اين‌ دو وظيفه‌ يا تبديل‌آن‌ به‌ عكس‌ است‌، يعني‌ امر به‌ منكر و نهي‌ از معروف‌.

4 ـ امر به‌ معروف‌ نسبت‌ به‌ حاكمان‌ و طاغوت‌ها
امر به‌ معروف‌ نسبت‌ به‌ حاكمان‌ و زورمندان‌ و طاغوت‌ها. مظاهر اين‌ قسم‌ درزندگي‌ آن‌ حضرت‌ زياد است‌، ولي‌ خود چند قسم‌ است‌: گاهي‌ حضرت‌ علماي‌ امت‌ راتحريض‌ مي‌كند تا زورمندان‌ را از محاربة‌ با دين‌ و فساد و ظلم‌ باز دارند و نهي‌ از منكركنند (كه‌ نمونة‌ آن‌ را در قسم‌ سوم‌ نقل‌ كردم‌.)
زماني‌ هم‌ آن‌ حضرت‌ مستقيماً به‌ خود آن‌ ظالم‌ يا نمايندة‌ او جنايت‌ها و منكرات‌او را گوشزد مي‌كند.
آن‌ حضرت‌ خطاب‌ به‌ مروان‌ فرمود: «انا لله و انا اليه‌ راجعون‌».
يعني‌ اسلام‌ مرده‌ است‌ و بعد بلافاصله‌ فرمود: «سلام‌ مرا به‌ اسلام‌ برسان‌، به‌جهت‌ اين‌ كه‌ به‌ سرپرستي‌ كسي‌ مثل‌ يزيد مبتلي‌ شده‌اند...»
حضرت‌ در ضمن‌ صحبت‌هايي‌ كه‌ بين‌ او و برادرش‌ محمد حنفيه‌ واقع‌ شد ومحمد از او خواست‌ كه‌ به‌ يمن‌ يا مناطق‌ كوهستاني‌ و مكه‌ و امثال‌ آن‌ پناهنده‌ شود، درجوابش‌ فرمود: «برادر! به‌ خدا قسم‌ اگر در دنيا پناه‌ گاه‌ و جايي‌ پيدا نشود باز هم‌ اصلاً بايزيد بيعت‌ نخواهم‌ كرد.»

موقعيت‌ انبيا مقابل‌ پادشاهان‌
اين‌ نوع‌ امر به‌ معروف‌ (امر به‌ معروف‌ نسبت‌ به‌ زمامداران‌ اجتماع‌ و سردمداران‌دولت‌ها و ملت‌ها) چه‌ به‌ عنوان‌ شاه‌ و رئيس‌ جمهور چه‌ به‌ عنوان‌ رئيس‌ قبيله‌ و رئيس‌حزب‌ و غير اينها جزء مهم‌ترين‌ برنامه‌هاي‌ همة‌ انبيا و ائمه‌: و علماي‌ رباني‌ «رضوان‌الله عليهم‌» در طول‌ تاريخ‌ بوده‌ است‌.
در سال‌ 1392م‌. مقاله‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ «المواقف‌ الموحدة‌ من‌ الباطل‌» يعني‌موقف‌هاي‌ همسان‌ انبياء در مقابل‌ باطل‌ كه‌ در مجله‌ عربي‌ الهادي‌ (شماره‌ 4 سال‌ اول‌)چاپ‌ شد كه‌ در آن‌ همين‌ قسم‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر را مورد بحث‌ قرار داده‌ و اثبات‌كرده‌ بوديم‌، سيرة‌ همة‌ انبياء؛ به‌ خصوص‌ پيامبران‌ اولواالعزم‌: بر اين‌ جاري‌ شده‌ بودكه‌ اول‌ به‌ سراغ‌ سردمداران‌ اجتماعات‌ كه‌ منشأ اصلي‌ ترك‌ «معروف‌ها» و شيوع‌ منكرهابودند بروند.

در آن‌ مقاله‌ چنين‌ آمده‌ :
«اما در آيات‌ كه‌ به‌ ترسانيدن‌ مردم‌ از عذاب‌ خدا مشتمل‌ است‌ نمي‌بينم‌ كه‌ به‌صنف‌ خاصي‌ منحصر باشد. همان‌ طوري‌ كه‌ پيدا نكرديم‌ دليلي‌ بر اين‌ كه‌ گروه‌ خاصي‌ ازمردم‌ از عمومات‌ احكام‌ الهي‌ مستثنا باشد، بلكه‌ پيامبران‌ براي‌ ترسانيدن‌ تمام‌ بشر، به‌خصوص‌ صاحبان‌ نفوذ و قدرت‌ و بالاخص‌ پادشاهان‌ و فرعون‌ها و طاغوت‌ها كه‌ برمقدرات‌ مردم‌ مسلط‌ بودند، مأموريت‌ داشتند. ما مي‌بينيم‌ حضرت‌ ابراهيم‌ خليل‌، اول‌ باپادشاه‌ زمانش‌ (نمرود) احتجاج‌ مي‌كند ـچنان‌ كه‌ در آية‌ 258 سورة‌ بقره‌ آمده‌ - و حضرت‌موسي‌ اول‌ كه‌ به‌ نبوت‌ مبعوث‌ شد تمام‌ همتش‌ را متوجه‌ فرعون‌ كرد تا خيالات‌ باطل‌ادعاي‌ خدايي‌ را كه‌ همراه‌ با آن‌ جبروت‌ و ديكتاتوري‌ بود باطل‌ كند و بعد از نزول‌ وحي‌اولين‌ مأموريت‌ حضرت‌ موسي‌ اين‌ بوده‌: (اذهبا الي‌ فرعون‌ انه‌ طغي‌) برويد به‌ سوي‌فرعون‌، زيرا او طغيان‌ كرده‌ است‌.
حضرت‌ داود مأمور به‌ جنگ‌ با كفر و طغيان‌ جالوت‌ مي‌شود. موقف‌ حضرت‌ عيسي‌در مقابل‌ طغيانگران‌ بني‌اسرائيل‌ به‌ جايي‌ رسيد كه‌ تصميم‌ گرفتند او را به‌ دار بزنند.
حضرت‌ يحيي‌ چنان‌ در مقابل‌ پادشاه‌ هرزه‌ و بي‌عار مقاومت‌ كرد كه‌ سر از تنش‌جدا كردند... بهترين‌ شاهد روش‌ پيامبر ما حضرت‌ خاتم‌ انبيا(ص) با خوش‌ گذران‌ها وسردمداران‌ قريش‌ و اهل‌ مكه‌ و رؤساي‌ قبائل‌ حجاز و نجد و يمن‌ مي‌باشد كه‌ شديدترين‌موقف‌ را داشت‌ و آنها تندترين‌ تصميمات‌ را نسبت‌ به‌ او اتخاذ و به‌ مورد اجراگذاشتند.»

تهمت‌ به‌ انبياي‌ الهي‌
علت‌ نوشتن‌ مقاله‌ اين‌ بود كه‌ بعضي‌ از پيام‌آوران‌ اسلام‌هاي‌ جديدي‌ كه‌ غرب‌ آنهارا يكي‌ پس‌ از ديگري‌ هر كدام‌ با اسلام‌ جديدي‌ براي‌ ما مي‌فرستد با لحني‌ اهانت‌آميزتمام‌ پيامبران‌ الهي‌ و به‌ خصوص‌ چند نفر اولوا العزم‌ را به‌ طرفداري‌ از اصحاب‌ زور و زرمتهم‌ كرده‌ بود، به‌ دليل‌ اين‌ كه‌ حضرت‌ موسي‌(ع) به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ به‌ ملّت‌ بدبخت‌بني‌اسرائيل‌ توجهي‌ كند اول‌ به‌ سوي‌ فرعون‌ رفت‌ و حضرت‌ ابراهيم‌ به‌ طرف‌ نمرود و
حضرت‌ عيسي‌ به‌ سوي‌ جباران‌ بني‌اسرائيل‌ و هيچ‌ كدام‌ به‌ فكر بردگان‌ و مستضعفان‌ وتوده‌هاي‌ محروم‌ نبودند.
تنها محمد (ص) بود كه‌ مستقيماً به‌ سراغ‌ بردگان‌ و مستضعفان‌ آمد و آنان‌ را نجات‌داد... .
اين‌ خلاصة‌ برداشت‌ ايشان‌ از سيرة‌ تبليغي‌ انبياي‌ عظام‌ و سفيران‌ معصوم‌ وهدايت‌گران‌ راه‌ حق‌ است‌.
ما فعلاً در صدد بيان‌ ايرادات‌ نويسنده‌ نسبت‌ به‌ دين‌ و پيامبران‌ نيستيم‌ فقط‌تعجب‌ مي‌كنم‌ از دو غفلت‌ واضح‌ يكي‌ اين‌ كه‌ ايشان‌ تهديد ودعوت‌ به‌ حق‌ و امر به‌معروف‌ و نهي‌ از منكر و اهانت‌ و شكستن‌ بت‌هاي‌ طاغوت‌ها را طرف‌داري‌ از آنها شمرده‌و دفاع‌ از حقوق‌ بردگان‌ و مطالبة‌ حقوق‌ آنان‌ از زر و زورمداران‌ را كه‌ قرآن‌ مكرر از زبان‌همين‌ پيامبران‌ نقل‌ مي‌كند مصداق‌ بي‌ اعتنايي‌ به‌ بردگان‌ و بي‌ تفاوتي‌ نسبت‌ به‌ آنان‌حساب‌ مي‌كند.
وقتي‌ خداي‌ سبحان‌ به‌ حضرت‌ موسي‌ و هارون‌ خطاب‌ مي‌كند كه‌ (فأتياه‌ فقولا انارسولا ربك‌ فارسل‌ معنا بني‌ اسرائيل‌ و لا تعذّبهم‌) برويد به‌ سوي‌ فرعون‌ به‌ او بگوئيد ماهر دو فرستادگان‌ پروردگار تو هستيم‌ بني‌ اسرائيل‌ را با ما بفرست‌ و آنان‌ را شكنجه‌ نكن‌.به‌ قول‌ ايشان‌ خداي‌ سبحان‌ در اين‌ دستور حضرت‌ موسي‌ را به‌ طرفداري‌ از فرعون‌ وبي‌اعتنايي‌ به‌ مستضعفان‌ مأمور مي‌كند.
اين‌ كه‌ حضرت‌ ابراهيم‌(ع) بت‌هاي‌ نمرود را مي‌شكند و خود را در معرض‌بزرگترين‌ حريق‌ تاريخ‌ عالم‌ قرار مي‌دهد اين‌ طرف‌داري‌ از نمرود و جنگ‌ حضرت‌ داود باجالوت‌ ترجيح‌ طاغوت‌ بر مستضعفان‌ و درگيري‌ حضرت‌ عيسي‌(ع) با ستمگران‌ مقتدربني‌ اسرائيل‌ براي‌ نجات‌ مستضعفان‌ از مصاديق‌ بي‌ اعتنايي‌ به‌ طبقات‌ محروم‌ است‌!

حديث‌ مجعول‌
از اول‌ عالم‌ تا زمان‌ حضرت‌ سيدالشهدا(ع) كسي‌ مانند آن‌ حضرت‌ مقابل‌طاغوت‌ها ايستادگي‌ نكرد و صلابت‌ نشان‌ نداد و يقيناً تا روز قيامت‌ هم‌ كسي‌ مثل‌ اونخواهد آمد؛ چنان‌ كه‌ رسول‌ خدا(ص) فرمود: «لا يوم‌ كيومك‌ يا حسين‌» و اميرمؤمنان‌ وامام‌ مجتبي‌(ع) فرمودند: «لا يوم‌ كيومك‌ يا اباعبدالله؛ هيچ‌ روزي‌ مثل‌ روز تو نيست‌ يااباعبدالله» يعني‌ هيچ‌ كس‌ با اين‌ صلابت‌ مقابل‌ كفر و گمراهي‌ و تحريف‌ دين‌ و ستمگري‌مقاومت‌ نكرد و هيچ‌ پيامبري‌ در راه‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از طاغوت‌هاي‌ زمان‌ خودكارشان‌ به‌ شهادت‌ همة‌ مردان‌ حاضر و اسارت‌ همة‌ زنان‌ و كودكان‌ با آن‌ شرايط‌ منحصربه‌ فرد نكشيد.
همان‌ طوري‌ كه‌ امام‌ حسين‌ منحصر به‌ فرد است‌ عاشورا و كربلا هم‌ منحصر به‌فرد است‌. حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ جملة‌ مشهور «كل‌ّ يوم‌ٍ عاشورا و كل‌ّ ارض‌ٍ كربلا؛ هر روزي‌عاشورا و هر زميني‌ كربلا است‌» جمله‌اي‌ است‌ كه‌ علاوه‌ بر اين‌ كه‌ در هيچ‌يك‌ از مدارك‌ وكتب‌ معتبره‌، حتي‌ با سند ضعيف‌ يا بدون‌ سند هم‌ وجود ندارد.
چند معصوم‌ به‌ كذب‌ آن‌ شهادت‌ داده‌ و فرموده‌اند: «نه‌ كربلا همتا دارد و نه‌ عاشوراو نه‌ امام‌حسين‌(ع).»

5 ـ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر با شهادت‌ و اسارت‌
آنچه‌ در زمان‌ سيدالشهدا(ع) به‌ تدريج‌ تبديل‌ به‌ يك‌ فرهنگ‌ اجتماعي‌ و سپس‌فرهنگ‌ ديني‌ پيروان‌ خلفا شده‌ بود اين‌ بود كه‌ خليفه‌ يا به‌ علت‌ قداستش‌ يا ابّهت‌ وعظمتش‌ يا به‌ جهت‌ زور و زرش‌ ما فوق‌ قانون‌ است‌ و هر جنايتي‌ بكند كسي‌ حق‌ اعتراض‌ندارد و از همة‌ عمومات‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر مستثني‌ است‌.
گاهي‌ عظمت‌ انحراف‌ و گمراهي‌ مردم‌ از يك‌ سو و رسوخ‌ آن‌ در اعماق‌ ايمان‌ وفرهنگ‌ آنها از سوي‌ ديگر، چنان‌ اين‌ سرطان‌ ديني‌ و اجتماعي‌ را بي‌علاج‌ مي‌كند كه‌خطابه‌ و صحبت‌ و قرائت‌ قرآن‌ و حديث‌ و موعظه‌ سر سوزني‌ در مقابل‌ هوا و هوس‌ وجاذبه‌هاي‌ كفر تأثير نخواهد داشت‌. در چنين‌ موقعيت‌هايي‌ جز يك‌ اقدام‌ متهورانه‌ وعملياتي‌ جنون‌ آميز ـ در نظر مردم‌ ـ راهي‌ وجود ندارد.
مثلاً در جريان‌ گوساله‌ سامري‌ كه‌ قرآن‌ مي‌فرمايد: (واشربوا في‌ قلوبهم‌ العجْل‌بكُفْرهم‌) در اثر كفر، محبت‌ گوساله‌ در اعماق‌ دل‌ آنها نفوذ كرده‌ بود. اگر حضرت‌موسي‌(ع) تمام‌ تورات‌ را مي‌خواند و يا هر روشي‌ در هدايت‌ بني‌ اسرائيل‌ و بيان‌ عظمت‌گمراهي‌ آنها پيش‌ مي‌گرفت‌ مؤثر نبود، فقط‌ يگانه‌ راه‌ اين‌ بود كه‌ توراتي‌ كه‌باهمان‌الواحش‌ از طرف‌ خدا نازل‌ شده‌ بود بر زمين‌ بيندازد كه‌ (القي‌ الالواح‌) وحضرت‌ هارون‌ كه‌ شريك‌ رسالت‌ او و برادرش‌ بود موي‌ سر و ريش‌ او را گرفته‌ در مقابل‌دشمن‌ بكشد كه‌ او بگويد: (يابن‌ ام‌ّ لا تأخذ بلحْيتي‌ ولا' برأسي‌) برادر! موي‌ سر و ريش‌مرا نگير.
بلي‌، جز با اين‌ عمل‌ شبه‌ جنون‌ با هيچ‌ بياني‌ عمق‌ فاجعة‌ گمراهي‌ و عظمت‌انحراف‌ ديني‌ را نمي‌شد بيان‌ كند و در زمان‌ امام‌ حسين‌(ع) بزرگي‌ اين‌ اقدام‌ از اين‌ سنخ‌تحقق‌ پيدا كرد.
اين‌ فرهنگ‌ ديني‌ كه‌ با غريزه‌ هوا و هوس‌ و راحت‌طلبي‌ مردم‌ هم‌ مطابق‌ بود،چنان‌ در اعماق‌ وجدان‌ آن‌ مسلمان‌ نماهاي‌ تابع‌ مكتب‌ خلفا رسوخ‌ كرده‌ بود كه‌ ممكن‌نبود با هيچ‌ قول‌ و فعل‌ و چيز ديگر جز شهادت‌ بزرگ‌ترين‌، عالم‌ترين‌ و پرهيزكارترين‌شخصيت‌ اجتماع‌ آن‌ زمان‌ و شهادت‌ برگزيده‌ترين‌ افراد موجود آن‌ كه‌ هفتاد و دو نفر بودندو اسيري‌ برترين‌ زنان‌ آن‌ دوران‌ از دل‌ و جان‌ و فكر آنان‌ بيرون‌ رود و دوباره‌ فرهنگ‌ امر به‌معروف‌ و نهي‌ از منكر نسبت‌ به‌ حاكمان‌ و زورمندان‌ لااقل‌ در مرحلة‌ فرهنگ‌ ديني‌ وارد وتحريف‌ موجود اصلاح‌ شود.
بلكه‌ علاوه‌ بر فرهنگ‌ ديني‌ در مرحلة‌ فرهنگ‌ اجتماعي‌ هم‌ به‌ جريان‌ افتاد، به‌طوري‌ كه‌ قيام‌هاي‌ مستمر خوارج‌ سنتي‌ و زيدي‌ مذهبان‌ شيعه‌ از زمان‌ شهادت‌ آن‌حضرت‌ تا زمان‌ آخرين‌ خليفة‌ عباسي‌ استمرار داشت‌.

عقيدة‌ بعضي‌ از فرق‌ اسلامي‌
ابوالحسن‌ اشعري‌ - صاحب‌ بزرگ‌ترين‌ مكتب‌ كلامي‌ اهل‌ سنت‌ - مي‌گويد : «... قيام‌ مسلحانه‌ باطل‌ است‌ اگرچه‌ حاكم‌ ظالم‌، مردان‌ را بكشد و زنان‌ را اسير كندو امام‌ گاهي‌ عادل‌ و گاهي‌ غيرعادل‌ مي‌شود ما حق‌ نداريم‌ او را از بين‌ ببريم‌؛ اگرچه‌ فاسق‌باشد و خروج‌ بر سلطان‌ را رد كرده‌ و به‌ آن‌ رأي‌ نداده‌اند، اين‌ قول‌ اصحاب‌ حديث‌ است‌.»«... و حاضر شدن‌ در نماز عيد و نماز جمعه‌ را پشت‌ سر هر امام‌ عادل‌ و فاجر واجب‌ ... ودعاي‌ خير را نسبت‌ به‌ خليفه‌هاي‌ اسلامي‌ واجب‌ و قيام‌ مسلحانه‌ را عليه‌ آنان‌ حرام‌مي‌دانند...»
بعد از تمام‌ شدن‌ نظريات‌ آنها مي‌گويد: «ما هم‌ به‌ تمام‌ آنچه‌ از نظريات‌ آنان‌ نقل‌كرديم‌ معتقديم‌.»

دفاع‌ از يزيد
در مقابل‌ منطق‌ امام‌حسين‌ و براي‌ خنثي‌ كردن‌ اثر نهضت‌ آن‌ حضرت‌ توطئه‌ديگري‌ كردند و آن‌ اين‌ كه‌ در صدد تبرئة‌ يزيد و تطهير او از كفر و ارتداد زندقه‌ برآمده‌ وگفتند: «در امامت‌ يزيد اختلاف‌ كرده‌اند پس‌ گروهي‌ گفته‌اند او امام‌ بود به‌ دليل‌ اجماع‌مسلمانان‌ بر امامت‌ او و بيعت‌ آنان‌ نسبت‌ به‌ او؛ اگرچه‌ امام‌ حسين‌ به‌ او چيزهايي‌ را نهي‌ ازمنكر نمود كه‌ واقعاً آنها منكر بود و گروهي‌ به‌ امامت‌ او قائل‌ شده‌ و امام‌ حسين‌ را دراعتراض‌ به‌ يزيد تخطئه‌ كرده‌اند... .»

عدم‌ جواز لعن‌ يزيد!
از آن‌ مهم‌ تر غزالي‌ لعن‌ يزيد و حجاج‌ را جايز نمي‌داند، ولي‌ جايز مي‌داند، بلكه‌دستور مي‌دهد كه‌ براي‌ رفع‌ كسالت‌، انسان‌ شب‌ را تا صبح‌ سر را بر زمين‌ گذاشته‌ پاها رادر هوا نگهدارد و تمام‌ مال‌ خود را به‌ دريا بريزد تا حب‌ مال‌ را از خود زايل‌ كند، چون‌ اگر به‌فقرا بدهد ممكن‌ است‌ ريا كند! اگر بخواهد صفت‌ حلم‌ و بردباري‌ را در خود ايجاد كندكسي‌ را اجير كند كه‌ در حضور مردم‌ به‌ او فحش‌ دهد!! اگر صفت‌ تكبر در خود مي‌بيند بروددر بازار گدايي‌ كند و اگر مشهور به‌ تقوا شد برود دزدي‌ كند به‌ طوري‌ كه‌ او را بگيرند بزنند تاخوار شود و تكبرش‌ از بين‌ برود...!!
بلي‌ حق‌ دارد كسي‌كه‌ اين‌ كفريات‌ صوفيانه‌ را جايز ميداند لعن‌ يزيد را جايز نداند. به‌ هر حال‌ گروهي‌ سعي‌ كردند يزيد را تطهير كنند ولي‌ خود را نجس‌ كردند.

ابن‌ خلدون‌ و يزيد
عجيت‌تر از همه‌ ابن‌ خلدون‌ مي‌گويد: «و اما حسين‌ زماني‌كه‌ فسق‌ يزيد نزد همة‌اهل‌ آن‌ زمان‌ ظاهر شد شيعيان‌ اهل‌ بيت‌ در كوفه‌ از حسين‌(ع) دعوت‌ كردند تا بيايد تا به‌كارهاي‌ او قيام‌ كنند. حسين‌ هم‌ ديد خروج‌ در مقابل‌ يزيد متعين‌ است‌ از جهت‌ فسق‌يزيد؛ خصوصاً كسي‌كه‌ در او قدرت‌ اين‌ كار باشد و حسين‌ خيال‌ كرد قدرت‌ دارد، به‌ خاطرلياقت‌ و اهليت‌ ذاتي‌ و شوكت‌ و قدرت‌ خارجي‌، اما حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ اهليت‌ و لياقت‌درست‌ بود بلكه‌ بيشتر از لازم‌ هم‌ بود و اما در رابطه‌ با قدرت‌ و توانايي‌ نظرش‌ غلط‌ بودخدايش‌ رحمت‌ كند.»

شكست‌ فيزيكي‌ و پيروزي‌ اعتقادي‌
ما مي‌گوييم‌ اگر شوكت‌ به‌ معناي‌ غلبة‌ ظاهري‌ شرط‌ قيام‌ در مقابل‌ حاكمان‌ ظالم‌باشد، پس‌ حضرت‌ ابراهيم‌ هم‌ اشتباه‌ كرد كه‌ در مقابل‌ نمرود قيام‌ كرد تا اين‌ كه‌ او را به‌آتش‌ بيندازند. قيام‌ حضرت‌ موسي‌ هم‌ در مقابل‌ فرعون‌ بي‌ جا و غلط‌ و قيام‌ رسول‌ خداهم‌ در مقابل‌ كفار قريش‌ غلط‌ بود. به‌ نظر ابن‌خلدون‌ قيام‌ حضرت‌ عيسي‌ ، يحيي‌ و زكرياهم‌ غلط‌ بود كه‌ منجر به‌ دار زدن‌ حضرت‌ عيسي‌ و بريدن‌ سر حضرت‌ يحيي‌ و اره‌كردن‌حضرت‌ زكريا گرديد.

پيروزي‌ خون‌ بر شمشير
پس‌ به‌ قول‌ ابن‌ خلدون‌ سياست‌هاي‌ الهي‌ انبيا هم‌ غلط‌ بود؛ ولي‌ حق‌ اين‌ است‌ كه‌ابن‌ خلدون‌ اشتباه‌ كرده‌ كه‌ خيال‌ كرده‌ شكست‌ ظاهري‌، شكست‌ نهايي‌ است‌. ما مي‌بينيم‌انبيا و ائمه‌ غالباً در ظاهر مغلوب‌ و از ناحية‌ هدف‌ غالب‌ بودند. البته‌ شعار «پيروزي‌ خون‌ برشمشير» را جز شيعه‌ درك‌ نمي‌كند. بنابراين‌ غزالي‌، ابن‌ خلدون‌ و اشعري‌ بايد همة‌ انبيا راخطاكار و سياست‌ خدا را در پيشرفت‌ اديان‌ و انبيا ـ نعوذبالله‌ ـ غلط‌ بدانند تا بتوانندطاغوت‌هاي‌ خود را تبرئه‌ كنند.
حاصل‌ بحث‌ اين‌ كه‌ حضرت‌ سيدالشهداء(ع) مكتب‌ جديدي‌ در امر به‌ معروف‌ ونهي‌ از منكر باز كرد كه‌ با شهادت‌ و بذل‌ جان‌ انسان‌، معروف‌ را احيا و منكر را نابود كند؛
چنان‌ كه‌ شاعر شيعه‌ از زبان‌ آن‌ حضرت‌ گفته‌ : ان‌ كان‌ دين‌ محمد لم‌ يستقم‌الا بقتلي‌ يا سيوف‌ خذيني‌
رسول‌ خدا(ص) در خواب‌ به‌ امام‌ حسين‌(ع) مي‌فرمايد: «اخرج‌ الي‌ العراق‌ ان‌ اللهشاء ان‌ يراك‌ قتيلاً... ان‌ الله شاء ان‌ يراهن‌ سبايا؛ برو به‌ سوي‌ عراق‌، زيرا خدا خواسته‌ تو راكشته‌ ببيند... و خدا خواسته‌ زنان‌ و كودكان‌ امام‌ حسين‌ را اسير ببيند.»
يكي‌ از حكمت‌هايش‌ اين‌ است‌ كه‌ بيدار كردن‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ جنايات‌ دستگاه‌خلافت‌ جز با شهادت‌ خود و مردان‌ هم‌ فكرش‌ و اسارت‌ اهل‌ و عيالش‌ ميسر نبود.
به‌ عنوان‌ تشبيه‌ ناقص‌ به‌ كامل‌ - يا اعتراف‌ به‌ وجود فاصلة‌ بي‌نهايت‌ - جريان‌سقراط‌ است‌ كه‌ وقتي‌ شاگردانش‌ مقدمات‌ فرار او را از زندان‌ فراهم‌ كردند، او حاضر نشدفرار كند، زيرا هر مصلح‌ اجتماعي‌ كه‌ انديشه‌ها و افكار و طرح‌هاي‌ اصلاحي‌ دارد تا آن‌ را باخون‌ خودش‌ سيراب‌ نكند، مانند درخت‌ بي‌آب‌ خشك‌ مي‌شود.
امر به‌ معروف‌... براي‌ شكستن‌ بت‌هاي‌ خيالي‌
ششم‌ : از اقسام‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر، امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر صاحبان‌قداست‌ كاذب‌ براي‌ سلب‌ قداست‌ آنان‌ است‌.
گاهي‌ اميد قبول‌ امر و نهي‌ از كسي‌كه‌ معروف‌ را ترك‌ و منكر را مرتكب‌ مي‌شودنيست‌ و غرض‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر كننده‌ هم‌ ترتب‌ اثر عملي‌ بر امر و نهي‌ اونيست‌ چون‌ مأيوس‌ است‌.

بت‌هاي‌ مكتب‌ خلفا
ولي‌ چون‌ مخاطب‌ به‌ خاطر منصب‌ خاصي‌ مانند خلافت‌، يا اسما و عناويني‌ مانندمهاجر و انصار و... از يك‌ مصونيت‌ اعتقادي‌ برخوردار است‌ كه‌ از افراط‌ مردم‌ در قداست‌آنها مقام‌ (لا يُسأل‌ عما يفعل‌ و هم‌ يسألون‌) پيدا كرده‌ يك‌ هالة‌ قداستي‌ بالاي‌ سر آنهاكشيده‌ شده‌ كه‌ مقام‌ فوق‌ قانون‌ بلكه‌ مافوق‌ شرع‌ پيدا مي‌كنند. پاره‌ كردن‌ اين‌ پرده‌عظمت‌ و از بين‌ بردن‌ هالة‌ قداست‌ از اين‌ افراد بلكه‌ از اين‌ عناوين‌ يكي‌ از بزرگ‌ترين‌وظايف‌ مردان‌ الهي‌ از انبيا و ائمه‌ معصومين‌ گرفته‌ تا علما و پيروان‌ آنان‌ مي‌باشد.
لذا اميرالمؤمنين‌ بعد از جنگ‌ جمل‌ كه‌ سران‌ لشكر مخالف‌ (عايشه‌ و طلحه‌ و زبيرو ديگران‌) از القابي‌ مانند اصحاب‌ پيامبر، بدريون‌، اصحاب‌ بيعة‌ الشجرة‌، مهاجر و انصار،ازواج‌ النبي‌ و غيره‌ بهره‌مند بودند و به‌ قول‌ عوام‌ اين‌ القاب‌ را يدك‌ مي‌كشيدند وقتي‌شمشير روي‌ آنان‌ كشيد بعضي‌ را كشت‌ و بعضي‌ را مثل‌ اسير منت‌ گذاشته‌ آزاد كرد. به‌بيان‌ واضح‌تر: قداست‌ پوچ‌ اين‌ القاب‌ و اسم‌هاي‌ بي‌مسمّي‌ را زيرپا گذاشت‌ و اين‌ هالة‌قداست‌ را پاره‌ كرد.
اين‌ جا بود كه‌ مفتخرانه‌ فرمود: «انا فقأت‌ عين‌ الفتنه‌ و لم‌ يكن‌ ليجرء عليها احدغيري‌ بعد ان‌ ماج‌ غيبها و اشتد كلبها؛ اين‌ من‌ بودم‌ كه‌ چشم‌ فتنه‌ را درآوردم‌، چنان‌ نبودكه‌ غير از من‌ كسي‌ جرئت‌ اين‌ كار را داشته‌ باشد ـ بلي‌ من‌ اين‌ كار كردم‌ ـ بعد از اين‌ كه‌تاريكي‌ چون‌ دريا موج‌ مي‌زد و مانند سگ‌ هار حمله‌ مي‌كرد.»

 
حسين‌ بت‌ شكن‌
عين‌ همين‌ رسالتي‌ كه‌ اميرالمؤمنين‌ با كشتن‌ صاحبان‌ قداست‌ كاذب‌ و ذليل‌كردن‌ آنها ادا كرد، فرزند خلفش‌ امام‌ حسن‌ با صلح‌ و حضرت‌ سيدالشهدا، باقي‌ ماندة‌قداست‌ لقب‌ خليفه‌ رسول‌الله يا اميرالمؤمنين‌ِ غيرمعصوم‌، يزيد و عنوان‌ صحابه‌ رسول‌ اللهِكساني‌ كه‌ از صحابه‌ در لشكر ابن‌ سعد بودند و ساير القاب‌ كاذبه‌ را با شهيد شدن‌ خود واسير شدن‌ خاندان‌ رسول‌ خدا و زير سم‌ اسب‌ رفتن‌ بدن‌ و بالاي‌ نيزه‌ رفتن‌ سر و شهر به‌شهر گشتن‌ حريم‌ يا حرمتش‌ از بين‌ برد.
به‌ طوري‌ كه‌ خلفاي‌ بعدي‌ به‌ طور كلي‌ از تحصيل‌ آن‌ قداست‌ براي‌ هميشه‌ مأيوس‌شدند. و لذا بعد از جريان‌ امام‌ حسين‌ دستگاه‌ خلافت‌ چنان‌ از كسب‌ و ادعاي‌ قداست‌مأيوس‌ شد كه‌ تمام‌ فسق‌ و فجورها را علني‌ انجام‌ مي‌دادند.
هرچه‌ عمربن‌ عبدالعزيز و مأمون‌ و بعضي‌ از خلفا خواستند اين‌ قداست‌ كاذب‌ را بارياكاري‌ و تزوير دوباره‌ احيا كنند ديگر نتوانستند و تا امروز به‌ حال‌ خود باقي‌ است‌ : آن‌ سبوبشكست‌ و آن‌ پيمانه‌ ريخت‌.
احتمال‌ مي‌دهيم‌ اين‌ جهت‌ از همه‌ جهات‌ مهم‌تر است‌.
بلي‌ اين‌ هم‌ به‌ نظر ما يك‌ مرحله‌ از مراحل‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر است‌ كه‌در مقابل‌ اين‌ كه‌ چهل‌ نفر از فقهاي‌ بزرگ‌ مكتب‌ خلفا بعد از عمربن‌ عبدالعزيز شهادت‌دادند كه‌ خلفا هر كار كنند هيچ‌ حساب‌ و عقابي‌ بر آنان‌ نيست‌، در مكتب‌ امام‌ حسين‌(ع)حساب‌ و عقاب‌ خلفا چند برابر است‌ و هيچ‌ امتياز و قداستي‌ ندارند.

 ابراهيم‌ انصاري‌ خوئيني‌


[چهارشنبه 8 آذر 1391 ]  [5:40 PM]  [ ]

طرح سؤال
یکی از سؤال‏هایی که معمولاً ذهن هر شیعه بلکه هر مسلمان یا هر انسان آگاه از حادثه کربلا را به خود مشغول می‏سازد این است که چرا امام حسین (ع) زنان، فرزندان خردسال، خواهران و... را به همراه خود به کربلا برد.

با اینکه افراد در سختیها، خود سپر بلا می‏شوند و زنان را از حوادث سخت و تلخ دور نگه می‏دارند و خصوصاً افرادی که غیور هستند و نمی‏خواهند زن و فرزندان در معرض دید نامحرم یا مورد آزار و اذیت دیگران قرار گیرند، با کوچکترین احتمال خطر خانواده خود را به منطقه خطر خیز نمی‏برند یا اگر در منطقه خطر واقع شدند به هر راهی که شده تلاش می‏کند خانواده خود را از آن منطقه بیرون سازند.
اما می‏بینیم که در حادثه کربلا این چنین نشده است. ما حتی اگر علم غیب امام(ع) و پیشگوییهای پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) و رؤیاهای شخصی امام حسین(ع) در باره کشته شدن او در نزیکی کوفه را کنار بگذاریم و نادیده بگیریم باز از نظر تحلیل سیاسی و احتیاط کاری که یک مبارز سیاسی و یک رهبر و فرمانده معمولی باید داشته باشد نباید چنین کاری صورت می‏گرفت و احتیاط ایجاب می‏کرد که در زمینه‏ای که احتمال خطر وجود دارد زن و فرزندان خود را در خطر داخل نسازد.
بنابراین حتماً در این کار امام حسین(ع) رمز و رازهایی نهفته است و مطالبی وجود دارد که باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد و با یک یا دو جمله کوتاه نمی‏توان جوابش را بیان ساخت و مقاله‏ای تحقیقی در این راستا لازم است که شاید نوشته حاضر کمی از راه را بپیماید و چراغی فرا روی دیگران باشد تا بحث کامل گردد. این مقاله در دو بخش تنظیم شده است. بخش اول که پیش رو دارید به عنوان مقدمه‏ای است بر موضوع اصلی بحث که در شماره بعد خواهیم آورد.

مقدمه : مقایسه قرآن و عترت
1. مشترکات :
همان گونه که قرآن، به عنوان کتاب الهی و به عنوان «ثقل اکبر» که رسول اکرم (ص) آن را در بین امت وا نهاد و به دیار باقی شتافت،(1) نیاز به تفسیر دارد و مفسران فراوان و صاحب دیدگاههای متفاوت عرفانی، فلسفی، روایی، ادبی و... در هر عصری به تفسیر آن پرداخته‏اند و دیگران با استفاده از داشته‏های گذشته و پیشرفتهای عصر خود، باز به تفسیر جدیدی دست زده‏اند ولی با این حال هیچ کس نتوانسته ادعا کند که مقصود خداوند را فهمیده و تفسیر او کاملترین و بهترین تفسیر است بلکه هر چه پیش می‏رود سؤال‏هایی برایش حل می‏شود ولی رمز و رازهای دیگران برایش مخفی می‏ماند، به همین مثابه عمل امام حسین(ع) به عنوان ثقل اصغر که او را نیز رسول گرامی اکرم به عنوان حجتی دیگر در بین ما وا نهاد(2) نیاز به تفسیر و تحلیل دارد و نه تنها دانستن تاریخ کربلا به تنهایی برای جواب به تمامی سؤال‏ها کافی نیست بلکه تحلیلهای گذشتگان ما را بی‏نیاز از تحلیل و تفسیر جدید نمی‏نماید و در هر زمان و در هر شرایط باید عمل ثقل اصغر، چونان آیات ثقل اکبر مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد و هیچ کس نمی‏تواند تحلیل و تفسیر خود را بهترین و یا بی‏نقص بداند. بلکه مجموع شواهد و قراینی که نزد یک شخص موجود است او را به تحلیل و تفسیری می‏رساند.
باز همان گونه که قرآن دارای تأویل و دارای بطن یا بطون گوناگون است، عمل امام حسین (ع) به عنوان ثقل اصغر دارای تأویل و بطن است.
بسیاری از احادیث در ذیل آیاتی از قرآن وارد شده و مطالبی را بیان داشته که قرینه لفظی بر خلاف یا وفاق آن وجود ندارد و از باب بیان مصداق نیز نمی‏باشد که مفسران آن روایات را از تأویلات یا بطون می‏دانند در نهضت امام حسین(ع) نیز از این گونه روایات و اعمال وجود دارد. مثلا طراز «قتیل العبرات» می‏تواند از بطون حرکت امام حسین(ع) باشد، زیرا هیچ کس قیام نمی‏کند و کشته نمی‏شود تا بر او بگریند بلکه این جمله حقایق دیگری را در نظر دارد. فدا ساختن طفل شیرخوار به آن گونه مخصوص نیز هم همین گونه است.
بنابر این نباید تصور کرد که با تحلیلهای ما، عمق نهضت حسینی کشف خواهد شد بلکه اموری و رموزی در نهضت حضرت وجود دارد که راه دسترسی به آن تنها حدیث صحیح از ائمه معصومان، یا پرده‏برداری حضرت حجت از آن می‏باشد.

2. تفاوت‏ها :
اگر چه قرآن و عترت هر دو در حجت بودن، در نیاز به تفسیر داشتن، در ورود بر حوض کوثر و در هدایت‏گری مشترکند اما تفاوتهای متعددی نیز دارند که ما به برخی از آنها که در بحثهای آینده دخالت بیشتری دارد اشاره می‏کنیم.
الف: قرآن عبارت از یک سری الفاظی است که بدون تحریف، بدون کم و زیاد و بدون جابه‏جایی به ما رسیده است بنابراین اگر از آیه‏ای با توجه به تمامی مبانی تفسیری اعم از ادبیات، دلیلهای متصل عقلی و نقلی و... مطلبی فهمیدیم همان برای ما حجت است؛ اگر چه با فهم دیگران در آن زمینه مخالفت کرده باشیم و برای فهم بیشتر از آن باید در استدلال کلمات، جای استعمال آن، حروف اضافه، ضمایر، اشارات و لطایف آن دقت کنیم و وصول به ژرفای قرآن در گرو دقت در الفاظ قرآن و رعایت قوانین فن، با توجه به اندوخته‏های بیرونی است. اما در فهم سنت و از جمله حادثه کربلا اولا: ما با الفاظ مواجه نیستیم بلکه حرکت امام حسین(ع) از مدینه تا کربلا و همراهسازی خانواده با خود، یک عمل است. بنابراین طریقه تحلیل آن با طریقه تفسیر قرآن متفاوت می‏باشد زیرا در تفسیر، رعایت قواعد ادبی، صرفی، نحوی، و.... لازم است. اما در تحلیل عمل، رعایت آن قواعد جا ندارد بلکه باید حرکتی عاقلانه باشد، قابل دفاع منطقی باشد و از نظر سیاسی تحلیلی باشد که عاقلان و خردمندان آن را بپذیرند. ثانیاً بسیاری از الفاظی که در نهضت امام حسین(ع) با آن مواجهیم از نظر سندی قابل اشکال است و معلوم نیست که همین الفاظ از امام (ع) صادر شده باشد خصوصا حادثه‏ای که افراد بسیار کمی از آن جان سالم به در برده‏اند و حوادث اتفاق‏افتاده، معمولاً از زبان دیگرانی که در صحنه نبوده‏اند نقل شده و گاهی در طول زمان با خرافات نیز مخلوط گشته است. ولی به هر حال اصل همراهی زن و فرزند با آن حضرت قابل تشکیک نیست. اگر چه جزئیات آن قابل اثبات نباشد.
ب: در تفسیر قرآن راحت‏تر می‏توان یک سوره یا یک پاراگراف از یک سوره را بدون در نظر گرفتن کل قرآن مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و امور زیادی از آن فهمید ولی در بررسی سنت، خصوصا نهضت امام حسین(ع) که یک عمل اجتماعی و برخاسته از یک سری تغییر و تحولات اجتماعی بوده و به راحتی نمی‏توان به یک گوشه خاصی از حادثه پرداخت و جوّها، شرایط اجتماعی آن روز، دیدگاههای مردم، وضع و رفتارهای خلفای سابق و... را نادیده گرفت. و اگر بدون در نظر گرفتن سایر امور، به یک حادثه نظر شود تفسیر بسیار ناقص به دست خواهد آمد. بنابراین در بررسی هر نکته از نهضت امام حسین(ع) به ناچار باید اجمالاً حوادث متعدد مرتبط به آن توضیح داده شود و جو و شرایط آن روزگار به تفسیر کشیده شود تا با توجه به آن مجموعه جواب صحیح به دست آید.
ج: قرآن در آیات فراوانی انسان را به تدبر و تفکر در خود فرا خوانده و معمولاً پس از بیان حکمی از احکام علتی و حکمتی برای آن ذکر کرده و یا با جمله‏های «لعلکم تعقلون»، «تتفکرون»، «تتذکرون»، و... عقل انسان را به کار گرفته و هیچ کس نمی‏تواند تعبد صرف و بی‏دلیل خود به حکمی از احکام را به قرآن نسبت دهد ولی سنت، خصوصا قیام امام حسین(ع) چون عمل است و عمل زبان و لفظ ندارد و ادراک تصمیم‏های امام و عملش از سطح فکر ما بالاتر است، افرادی خواسته‏اند آن را اموری تعبدی جلوه دهند و با تمسک به جملاتی نظیر «ان الله شاء ان یراک قتیلا؛(3) خداوند خواسته تو را کشته ببیند.» یا «ان الله شاء ان یراهن سبایا؛(4) خداوند خواسته اهل بیت تو را اسیر ببیند» یا با نقل روایاتی مبنی بر اینکه پیامبر اکرم(ص) تکلیف هر یک از امامها را قبلا مشخص کرده و در نامه‏ای مهر و موم شده به هر یک داده و او نیز طبق مضمون نامه عمل کرده است، خواسته‏اند اعمال ائمه اطهار(ع) را تعبدی صرف قرار دهند.(5)
در صورتی که اگر عمل آنان اموری صرفا تعبدی و از پیش تعیین شده باشد و طبق عقل و شرایط روزگار تصمیم نگرفته باشند چه بسا کارشان برای ما درس‏آموز نخواهد بود زیرا هر چند حوادثی مشابه آن زمان، اکنون رخ دهد ولی رؤیای صادق یا نامه مکتوب مهر شده‏ای برای ما نیامده تا تکلیف خود را بدانیم و اساسا دیگر عترت و سنت، راهنما نخواهند بود و تمسک به آنان معنای محصلی نخواهد داشت بلکه رؤیا و نامه مهر شده حجیت خواهند داشت که برای ما وجود خارجی ندارد.
بنابراین برای آنکه بتوانیم از زندگی ائمه اطهار و خصوصاً امام حسین(ع) درس فرا گیریم و به فرمایش خودش «لکم فیّ اسوة» جامه کاربردی و اجرایی بپوشیم، باید اولاً: علم غیبها و اخبار غیبی که آن حضرت داشته و ما به آن دسترسی نداریم را به کناری وا نهیم. ثانیاً: جملاتی نظیر «ان الله شاء ان یراک قتیلا» را جوابی اقناعی برای طرف مقابل بدانیم و بگوییم چون اسرار نظامی، طرحهای عملیاتی و بسیاری از حوادث آینده و استراتژی و تاکتیک‏ها، نباید قبل از عمل، بیان می‏شد و گرنه احتمال بهره‏برداری دشمن از آن وجود داشت، امام با بیان رؤیای خود به‏گونه سربسته طرف مقابل را قانع ساخته و راه بحث و گفتگوی بیش از حد نیاز، در آن زمان را بسته است .
ولی این کار لزوماً به معنای بستن فکرها و عقلها، پس از اتفاق افتادن آن واقعه و گذشت چندین سال از آن نمی‏شود و گرنه روشن است که بدون تحلیل و بررسی عقل‏مدارانه و خردپذیرانه نمی‏توان از آن حادثه درس آموخت.

بخش اول : حوادث گذشته و درس ‏آموزی از آن
شاید این عنوان ذهن برخی را آزار دهد و اشکال کنند که مگر امام، نیاز به درس ‏آموزی داشت؟ مگر امام به همه حوادث غیب و شهود آگاه نیست؟ پس عنوان درس‏آموزی چه معنی می‏دهد؟
پاسخ: فعلا مراد انکار یا اثبات علوم اهل بیت نیست بلکه مقصود این است که اگر بر فرض محال هیچ علم غیبی و یا خبری از پیامبر اکرم (ص) به امام حسین(ع) در باره حوادث کربلا به حضرت نرسیده بود باز ایشان به عنوان یک سیاستمدار و یک رهبر عاقل و باهوش اموری را که در ذیل بیان خواهیم کرد می‏دانسته است و در آگاه بودن امام، از این حوادث، نفس اتفاق افتادن ایشان در آن زمان و مکان کافی است تا هر کسی که در آن زمان آنجا حاضر بوده آنها را به خاطر بسپارد و در آینده مورد بهره‏برداری قرار دهد. بلکه تعدادی از آن حوادث آن قدر مهم و حیرت‏انگیز بوده که حتی به خاطر سپردن نیز نیاز نداشته و خودش پیوسته در خاطرها و ذهنها باقی می‏مانده است اگر چه شخص بخواهد آنها را از صحنه ذهن خود دور سازد.
مثلاً حادثه ترور حضرت علی(ع) یا حادثه غصب فدک و برخورد با حضرت زهرا (س) از اموری است که خواهی نخواهی در ذهن فرزندان این دو باقی مانده و از آن درسهایی آموخته ‏اند.

1. مرتدسازی و مرتدکشی
یکی از حوادث ناگواری که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) اتفاق افتاد ایجاد کارخانه مرتدسازی بود. ایجاد این کارخانه، زمینه قبلی داشت زیرا بسیاری از کسانی که در سالهای آخر عمر شریف پیامبر اکرم (ص) به اسلام گرویدند شناخت چندانی از اسلام نداشتند و حتی گروههایی نیز به خاطر ترس از آینده و احتیاط در مقابل حمله‏های احتمالی مسلمانان به آنان در ظاهر به اسلام گرویدند ولی اسلام از زبانشان به درون قلبشان راهی باز نکرده بود. به همین جهت پس از رحلت رسول خدا، احساس آرامش کردند و زبان را با قلب هماهنگ ساختند و راه احتیاط گذشته را رها ساختند و صریحاً به بت‏پرستی سابق رو آوردند و خود را برای مبارزه علیه اسلام آماده ساختند که مقابله با آنان و نشان دادن قدرتی از ناحیه مسلمانان و اینکه با رحلت پیامبر اکرم(ص) دین او و راه و روش او تضعیف نشده است، کار بسیار خوب، بجا و پسندیده‏ای بود و هر مسلمان عاقل و دلسوز با آن موافقت می‏نمود.
اما حاکمان آن روز، و برنامه‏ریزان و نقشه‏کشان، این زمینه را موقعیتی خوب برای سرکوب هر نغمه مخالف دانستند و با اسم مبارزه با ارتداد هر مخالفی را سرکوب کردند و حتی کسانی را که نماز می‏خواندند، روزه می‏گرفتند و پرداخت زکات را قبول داشتند ولی در این‏که آیا آن را به خلیفه بپردازند یا به شخص دیگر، یا خود، آن را به مصارف تعیین شده در قرآن برساند تردید داشتند نیز به ارتداد محکوم شدند و مورد هجوم همه‏جانبه واقع شدند. مؤمنان واقعی پس از آزمون و خطاهای متعدد فرا گرفتند که چگونه عمل کنند و سخن بگویند تا در عین بر ملا ساختن خطا کاری‏های خلفا و حکومت، هیچ‏گاه برچسب ارتداد به پیشانیشان نچسبد و زمینه را برای بدنام‏سازی خود فراهم نکنند که خود، حدیث مفصلی دارد.

2. موج اعدام و ترور
انسانهای با ایمان، قوی و دارای سابقه طولانی، در اسلام و جهاد بودند که به هیچ نحو، برچسب ارتداد بر پیشانی آنان نمی‏چسبید و با خلیفه وقت نیز مخالف بودند و باید برای آنان فکری می‏شد.
اینان باز خودشان دو گروه بودند.
الف: گروهی که زمینه خلیفه شدن در آنان وجود داشت و این احتمال موجود بود که اگر مردم از خلیفه روی گردان شوند به سوی آنان متمایل گردند. نظیر حضرت علی (ع)، سعدبن عباده خزرجی و.... و گروهی زمینه خلیفه شدن نداشتند چون سلمان فارسی، مقداد، عمار، ابوذر، ابن مسعود و.. . که اکثرشان برده‏های آزاد شده‏ای بودند که داری ایمان کامل بودند و خلیفه را فاقد صفات لازم برای خلافت می‏دانستند.
حاکمان فکر کردند که اگر گروه اول مورد تهدید جدی یا ترور واقع شوند بدیلی برای خلیفه باقی نمی‏ماند و چشم گروه دوم نیز به خط حساب می‏افتد و برای اینکه هر دو گروه احساس کنند که تهدید جدی است، به برخی اعمال خشونت دست زندند، از جمله:
الف: همان لحظه اول پس از فوت پیامبر اکرم(ص) که ابوبکر را به خلافت برگزیدند با این استدلالها:
اسلام در خطر است، ممکن است روم و ایران به بلاد اسلام حلمه کنند، افرادی از دین برگردند، در شهرها آشوب شود و.... پس باید شخصی که هم سن و سال و همراه و یار غار پیامبر اکرم (ص) بوده است را به خلافت برگزینیم، درنگ جایز نیست و اختلاف در امر حکومت و شورایی‏سازی ای و «منّا امیر و منکم امیر» (6) گفتن به حال اسلام و مسلمانان زیانبار است و...
با چنین فضاسازی‏ها خلیفه رسول خدا مشخص شد ولی می‏بایست در همان جلسه، گوشمالی به سعد بن عباده داده می‏شد تا دیگر برای همیشه فکر خلافت از سرش بیرون رود و بفهمد که تشکیل جلسه دادن، دور از چشم مهاجران و برنامه حکومتی ریختن و خود را نامزد خلافت دانستن، هزینه سنگینی دارد. به همین جهت در همان جلسه سعد را که از زور بیماری خود را در پارچه‏ای پیچیده بود و در گوشه‏ای نشسته بود پایمال و لگدکوب کردند که نزدیک بود جان دهد و هنگامی که گفته شد مواظب باشید، کشتیدش؛ عمر گفت: خدا او را بکشد.(7)
و با این کار چشم افراد زیادی به خط حساب افتاد. حتی خود سعد که گفت: «تا آخرین تیر در ترکش با شما می‏جنگم»، در عمل چنین کاری را نکرد، تنها عزلت کامل گزید و به جماعت و جمعشان حاضر نشد.
ب: امیرالمؤمنین علی (ع) که اولین فرد ایمان‏آورنده به پیامبر اکرم(ص) و شجاعترین، مبارزترین، عالم‏ترین و فعالترین مسلمانان بود و به خاطر سابقه و همچنین معرفی در غدیر خم شایسته‏ترین فرد برای خلافت رسول خدا بود و در حین انتخاب خلیفه به غسل و کفن و دفن پیامبر اکرم(ص) مشغول بود باید یا تسلیم محض می‏شد و عملاً تسلیم محض بودنش را نشان می‏داد یا ضربه‏ای چونان سعد و بالاتر از آن می‏خورد که تا آخر، فکر رویارویی با خلیفه یا دسترسی به آن مقام را از سر بیرون کند!
حضرت علی(ع) که نتیجه معکوس مبارزه مستقیم و صریح سعد بن عباده را دیده بود و افزون بر آن دلیلهای دیگری نیز داشت که نمی‏خواست با خلیفه درگیر شود، تنها از بیعت با او خودداری کرد و با عذر اشتغال به کفن و دفن پیامبر(ص)، جمع‏آوری قرآن و... از شرکت در جماعت آنان خودداری می‏کرد و در جمعهای کوچک، سزاوارتر بودن خود به امر خلافت را گوشزد می‏نمود.
حاکمان ظاهراً برای فهمیدن مقدار التزام حضرت به اوامر حکومت و روشن‏تر شدن موضع وی، فدک را از همسرش حضرت زهرا(س) غصب کردند و کارگران وی را از آنجا بیرون انداختند تا اگر صدای مخالفت حضرت علی (ع) بلند شد وی را به دنیاخواهی و مال‏دوستی متهم سازند و بگویند در زمانی که مبارزه با کافران و مرتدان نیاز به کمک مالی دارد او از آن دریغ می‏ورزد و زمینه برای تحقیر و توهین او فراهم شود و اگر مقاومت کرد، او را در هم بشکنند.
اما حضرت علی (ع) در این رابطه سکوت کرد و حضرت زهرا (س) خود به دنبال استیفای حق خود رفت و با خطبه معروفش ابوبکر و حکومت نوبینادش را به چالش کشید.(8)
پس از رفت و آمدهای مکرر حضرت زهرا(س) و استدلال و ارائه شاهد و گرفتن نامه‏ای از ابوبکر مبنی بر مالکیت فدک، و باز پس گرفتن آن نامه از دست حضرت زهرا، توسط عمر، و پاره کردن آن، حضرت علی(ع) وارد معرکه شد و در جمع مهاجران و انصار در مسجد با ابوبکر به گفتگو پرداخت و برخی از کارهای خلاف شرعش را روشن نمود.
در اینجا بود که آنان به این نتیجه رسیدند که باید حضرت علی(ع) را از سر راه بردارند و به کارهایی دست زدند که نیازی به بازگو کردن آنها نیست.
ج: همان گونه که حاکمان و سلاطین پیوسته نشان داده‏اند که «الملک عقیم» و برخی از آنان نیز همین را با صراحت اعلام کردند و برای آنکه حکومت از دستشان خارج نشود حتی اگر به فرزندانشان شک می‏کردند آنان را نابود می‏ساختند، طبیعی بود که حاکمان وجود مخالفانی چون حضرت علی(ع) و سعد بن‏عباده را بر نتابند خصوصاً سعد که به هیچ نحو در نماز آنان شرکت نکرد و حتی در حج با آنان وقوف و کوچ نمی‏کرد(9) این بود که این بار به فکر ترور او افتادند ولی مخفیانه و به دور از چشم مردم. و چون مردم خیلی از جن سخن می‏گفتند و کارهای جنّیان در ذهنشان عجیب و خارق العاده بود، سعد را ترور کردند و از زبان جنیان شعری سرودند و در شهر مدینه، در شب تار خواندند.
نحن قتلنا سید الخزرج سعد بن عبادة و رمیناه بسهمین فلم نخطأ فوآده ؛ ما رئیس قبیله خزرج، سعد بن عباده را کشتیم به قلب او دو تیر نشانه رفتیم و در آن خطا نکردیم .
و در کتابها نیز به عنوان سروده جنیان نقل شده.(10)
این گونه کارها صورت می‏گرفت. برخی افراد با نفوذ را مخفیانه و با انواع حیله، و برخی افراد معمولی را علنی و در پیش چشم مردم می‏کشتند مثلاً خلیفه اول دستور داد که «فجاءة» را در پیش چشم مردم در بقیع به آتش بکشند و چون عکس‏العمل منفی مردم را دید در آخر عمر، اعلام پشیمانی کرد و گفت «وددت انی لم اکن حرقت الفجاءة و اطلقته نجیحاً او قتلته صریحا(11) دوست داشتم که فجائة را آتش نمی‏زدم یا او را رها می‏ساختم و یا می‏کشتم».
این گونه چنگ و دندان نشان دادنها موجب شد که مؤمنان، راه مبارزه را عوض کنند و به فکر چاره دیگری بیفتند. مؤمن که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‏شود(12)، او که دیگران موجب عبرت و درس آموزی وی می‏شوند(13)، او که در مقابل حوادث چون منافق، چوب خشک نیست تا شکسته شود بلکه چونان شاخه گیاه نرم و مستقیمی است که همراه طوفان‏های سهمگین سر فرود می‏آورد و پس از بر طرف شدن طوفان دوباره، مستقیم و استوار راه خود را ادامه می‏دهد(14) و همو که با چراغ دین و دانش راه صحیح را می‏پیماید. امام حسین(ع) به عنوان یک مؤمن از این حوادث فرا گرفت که باید به گونه‏ای عمل کند که هیچ‏گاه زمینه ترور او فراهم نشود همان گونه که مواظب بود هیچ‏گاه زمینه ارتداد به وی نیز فراهم نگردد و طوری عمل نکند که جاهلان ر ا علیه او بشورانند و علیه او جنگ مذهبی به راه بیندازند.
وصیت نامه حضرت و گواهی او به وحدانیت خدا، رسالت پیامبر اکرم، حقانیت قیامت، صراط و... یک علت آن پیشگیری از بروز هرگونه شبهه بی‏دینی و ارتداد از دامن خود و اهل بیتش بود.
حرکت کردن از راههای اصلی، و به طور علنی از مدینه و انتخاب مکه حرم امن الهی به عنوان اولین اقامت‏گاه، پس از خانه و کاشانه خود، افزون بر سایز فواید که در کتابهای مختلف بیان شده می‏تواند برای جلوگیری از ترور نیز باشد، تا نتوانند مخفیانه و دور از چشم دیگران او را ترور کنند و به جنیان یا حرامیان راهزن نسبت دهند.
بنابراین چون امام حسین (ع) حوادث قبلی اعم از ترور علنی و مخفی، نسبت ارتداد و... را دیده است، در عمل سعی کرده به گونه‏ای رفتار کند که هیچ زمینه‏ای برای هیچ یک از آن رفتارها پیش نیاید. که این مطلب را در فصل بعدی با توضیح بیشتری بررسی خواهیم کرد.

3. محصورسازی در مدینه
از شیوه‏های دیگری که برخی خلفای پس از پیامبر اکرم (ص) به ویژه خلیفه دوم از آن استفاده می‏کرد، محصور ساختن مخالفان دانشمند و بانفوذ در شهر مدینه بود. آنان پیوسته از مطرح شدن فضایل خاندان پیامبر اکرم (ص) و بویژه فضایل حضرت علی(ع) ترس و وحشت داشتند و به همین جهت ابتدا به عنوان صیانت قرآن از تحریف، نشر و کتابت احادیث را ممنوع کردند و این ممنوعیت تا زمان عمر بن‏عبدالعزیز ادامه یافت. آنان حتی روزی را به عنوان روز سوزاندن غیر قرآن اعلام کردند و با تبلیغ فراوان، مردم را به سوزاندن حدیثهای دست نویس خود ترغیب کردند و حتی خود خلیفه، حدیث‏های دست نویس خود را آورد و در پیش چشم دیگران از بین برد.
سپس از مسافرت و تبلیغ حافظان قرآنی که متمایل به خاندان پیامبر اکرم(ص) بودند جلوگیری کردند و آنان را در مدینه نگه داشتند. گاهی به عنوان مشاوران خلیفه و اهل حل و عقد، زمانی به عنوان نیاز عاصمه اسلام به تبلیغ و رشد و... و اگر زمانی مجبور می‏شدند یکی از آنها را به سرزمینی گسیل کنند، افزون بر تأکیدهای عمومی گاهی خود خلیفه، در مراسم بدرقه و تودیع شرکت می‏کرد و باز سفارش می‏نمود که مردم را از قرآن باز نگیرید و به سنت و حدیث مشغول نسازید!
این گونه برخوردها تا زمان معاویه نیز ادامه داشت. برگشتن امام حسن(ع) و امام حسین (ع) به مدینه و نبودن هیچ خبر و حدیثی از آن بزرگواران در طول دو دهه نتیجه همین سیاست بود.
اما این دو امام همام، در این دوره نسبتاً طولانی به تربیت و پرورش فرزندان و خانواده خویش پرداختند، اگر چه آنان ائمه(ع) را درون خانه نیز آزاد نمی‏گذاشتند و تطمیع جعده همسر امام حسن(ع) و تحریک او در جهت سم خورانیدن به حضرت مجتبی (ع) نشان از عمق خفقان بنی‏امیه دارد.
ولی به هر حال وجود افرادی مقاوم در صحرای کربلا و پس از آن و تسلیم دشمن نشدن هیچ یک و سخنان سنجیده و منطقی هر یک، در میدان مبارزه و در طول اسارت، و صبر و تحمل آنان و سکوت و فریاد آنان همه و همه حکایت می‏کند که امام حسن (ع) یک دهه آخر عمرش و امام حسین (ع) دو دهه، یک دهه همراه با برادر و دهه دیگر پس از شهادت برادر، به انسان سازی، پرورش روحی افراد پرداخته است و کاری که اولین رسالت پیامبر اکرم (ص) بود و «و انذر عشیرتک الاقربین؛(15) و خویشان نزدیکت را هشدار ده» را به بهترین نحو انجام داده‏ اند .
نمونه‏ای از درسهای روحی که در آن دوره حضرت اباعبدالله (ع) به خانواده خویش و برخی از یاران بسیار نزدیک یاد می‏داده دعای عرفه آن حضرت است که در آن رگ و پوست یکایک شریانها و تمامی ذره ذره جسمش به یگانگی خدا شهادت می‏دهند و خداوند را پیوسته و در هر حال رقیب خود می‏داند و غیر خدا را در مقابل خدا، هیچ می‏انگارد و حب خدا را بزرگترین نصیب انسان از زندگی می‏داند و چنان اوج می‏گیرد که نیکویی‏های خود را در مقابل عظمت پروردگار، بدی قلمداد می‏کند و وجود خود را در مقابل او به هیچ می‏انگارد. (16)

 
4. شکنجه، آزار، تبعید و قطع حقوق
از شیوه‏های دیگر برخورد برخی حاکمان با مخالفان، شکنجه کردن بود. ابن‏مسعود، ابوذر، عمار و... قربانی این گونه برخوردها بودند و حتی ابن‏مسعود در این راه پهلویش شکست و در حال فقر و ناداری که حقوقش نیز قطع شده بود، در خانه جان داد، اگر چه آخرین لحظات عمرش، عثمان به بالینش آمد و از گذشته به نوعی معذرت خواهی کرد و خواست حقوق قطع شده او را بپردازد ولی ابن‏مسعود از گرفتن آن امتناع نمود و گفت: در وقتی که بدان نیاز داشتم نپرداختی و اکنون دیگر بدان نیازی ندارم. ابوذر علاوه بر ضرب و شتم و قطع حقوق تحمل تبعید به شام و احضار به مدینه و سرانجام تبعید به ربذه را نیز پذیرا شد و در اوج فقر و بی‏کسی در آنجا جان داد.
این شیوه‏ها برای به کار می‏رفت، که زمینه اجتماعی برای خلیفه شدن برایشان نبود آنان که قبلاً برده بودند و به برکت اسلام آزاد گشته بودند و طایفه و عشیره و حامیان نسبی قوی نداشتند تا از آنان حمایت کنند.
در چنین وقتی وظیفه گروه اول، تنها دعوت کردن شکنجه شدگان و تبعید شدگان به صبر بود. البته گاهی مراجعه به خلیفه و مناقشه‏ای بسیار آرام با او و یاری اندک به افراد قطع حقوق شده از کارهایی بود که در آن دوره انجام می‏شد، خلیفه معمولاً تحمل انتقاد تند را نداشت حتی عثمان از اینکه کسانی، ابوذر را برای رفتن به تبعیدگاهش، ربذه بدرقه کنند نیز ناراحت بود و بدرقه جمع چهار نفری حضرت علی(ع)، عقیل، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از ابوذر، را بر نتافت و به درگیری کشیده شد. و در همه این مواقع هر شخص زیرکی فرا می‏گرفت که با خلیفه و صاحب قدرت، چگونه باید برخورد کرد؟!

5. مسموم ‏سازی
مسموم سازی شیوه‏ای بود که در حکومت معاویه شروع شد و اولین بار «مالک» سردار رشید حضرت علی(ع) به عسل مسموم از پای در آمد. این شیوه طرح پیشرفته ترور بود خصوصاً که امکان داشت این طرح به دست افراد خوب، مخلص و ناآگاه، با پشتیبانی افراد خبیث و آگاه انجام شود و به ویژه که بسیار مخفیانه بود و ممکن بود در بین عوام، آن را به دست تقدیر و خواست خدا، نسبت داد و به جای آنکه مستقیماً بخواهند کسی را بکشند تا تبعاتش دامنشان را بگیرد، یا جنیان را قاتل نشان دهند تا کسی قبول نکند، این بار، امکان داشت که از لفظ تقدیر خدا و خواست او و اجابت دعای شامیان در مسجد استفاده کرد و علاوه بر از بین بردن دشمن، معاویه را نیز شخصی مستجاب‏الدعوة قلمداد کرد.
این طرح آن قدر مؤثر و بی‏خطر بود که معاویه تصمیم گرفت، رقیب اصلی خود امام حسن مجتبی(ع) را نیز با همین شیوه، از پای در آورد. فریفتن «جعده» همسر حضرت(ع) برای زهر دادن به حضرت در همین راستا بود.
اما همان گونه که طرحهای قبلی به رسوایی گرایید و بیش از یکی از دو مورد کارایی نداشت، طرح مسموم سازی نیز عقیم ماند و دست معاویه رو شد و امام حسین(ع) نیز در برابر این توطئه هوشیار بود و تا پیدا کردن راه دیگری برای از بین بردن امام(ع) و برداشتن تمامی موانع از سر راه حکومت یزید مرگ معاویه فرا رسید.

6. اتهام از خوارج بودن
یکی دیگر از توطئه‏هایی که از زمان حاکمیت مطلق معاویه شروع شد و تا سالها پس از او نیز وجود داشت و حسابهای شخصی زیادی را با آن تصفیه کردند مارک «خارجی» بودن، بود.
خوارج نطفه‏اشان در جنگ صفین و با قرآن بر سر نیزه کردن معاویه بسته شد. آنان از لشکریان حضرت علی (ع) بودند و با و شجاعت می‏جنگیدند. در گذشته کمتر کسی درصدد انسان سازی نبود زیرا خلفا نه توان آن را داشتند و نه نیاز آن را حس می‏کردند، آنان بیشتر درصدد کشورگشایی یا تحکیم موقعیت خود بودند، حضرت علی(ع) نیز امکاناتی در اختیار نداشت و شعاعهای پرفروغش در مدینه و در جمع محدودی محصور شده بود، پس از به خلافت رسیدنش نیز انواع مشکلات از جمله، دو جنگ جمل و صفین و خرابکاری‏های به جای مانده از سابق، تمام توان و نیروی او را گرفت. از سوی دیگر طبیعت کار فرهنگی و انسان‏سازی، نیازمند زمان طولانی و فراغت بال است. به همین جهت جمع زیادی از لشکریان حضرت ناآگاهان شمشیر زنی بودند که نه صحابه پیامبر اکرم بودند تا از محضر او کسب دانش کرده باشند و نه در دوران خانه نشینی حضرت علی(ع) توانسته بودند از چشمه‏سار علم او استفاده کنند و نه پس از به خلافت رسیدنش. به همین جهت در بحبوحه جنگ، وقتی معاویه قرآنها را بر سر نیزه کرد، دست از جنگ کشیدند و گفتند: «ما با قرآن نمی‏جنگیم» و نتوانستند توطئه بودن این عمل را درک کنند.
آنان نه تنها جنگ نکردند بلکه ادامه جنگیدن حضرت علی (ع) را خلاف شرع دانسته و او را به دست کشیدن از جنگ مجبور ساختند. پس از جریان حکمیت، و توطئه عزل شدن حضرت علی(ع) و بر حکومت ماندن معاویه، خوارج متوجه اشتباه اول خود شدند ولی دستی ناپیدا از ناآگاهی آنان استفاده کرد و توطئه دوم را رقم زد و گفتند چون حضرت علی(ع) حکمیت را پذیرفته، گناهی مرتکب شده و باید توبه کند! و این توطئه جدید شمشیر دو لبی بود که هر دو لب آن متوجه حضرت علی (ع) بود و خوارج از آن غافل بودند و آلت دست دشمن. زیرا اگر حضرت، به حرف آنان عمل می‏کرد، آن دست ناپیدا مطرح می‏ساخت که توبه کردن، اعتراف ضمنی به گناه است و باید در مقابل گناهی که انجام داده محاکمه و محکوم شود و اگر توبه نمی‏کرد - همان گونه که نکرد - به جرم اینکه گناه کرده و بر گناه خود اصرار دارد کافر شمرده می‏شد و مستحق مرگ.
و نه تنها خود حضرت مستحق مرگ بود بلکه هر کسی که حکومت او را قبول داشت یا ذره‏ای محبت علی(ع) را به دل داشت گناهکار بود و سزاوار مرگ. و با همین توجیهات، شکنجه و کشتار دوستان و یاوران حضرت علی(ع) در هر کجا که امکان داشت آغاز شد. و در دل مردم از این گروه چنان ترس و وحشتی ایجاد شد که هر کجا اسم خوارج شنیده می‏شد لرزه بر اندام مردم می‏افتاد. امیرالمؤمنین(ع) اگر چه چشم این فتنه را کور کرد و آنان که به هیچ صراطی مستقیم نبودند از دم تیغ گذراند و پیشگویی‏های رسول اکرم(ص) را به همه نشان داد ولی پس از آن واقعه فرمود:

«لا تقاتلوا الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فأخطأه، کمن طلب الباطل فأدرکه؛(17) پس از من با خوارج جنگ نکنید زیرا کسی که خواستار حق است اما خطا می‏کند همانند کسی که باطل را طلب می‏کند و به آن می‏رسد، نیست».

و ب این جمله نشان داد که دشمن اصلی، معاویه و یاورانش هستند که خواستار باطل هستند و با نقشه‏های شیطانی خود، به آن می‏رسند نه خوارج که خواستار حقند ولی جهالت و ناآگاهی، آنان را به کارهای خلاف می‏کشاند.
و با اینکه حضرت فرمود: «از آنان بیش از ده نقر زنده نمی‏مانند و از شما بیش از ده نفر کشته نمی‏شوند و قتلگاهشان این سوی نهر است»،(18) و دیدند که سخن حضرت علی (ع) در مورد کشته‏ها و محل آن درست درآمد حکومت‏ها از عنوان جنگ با خوارج بیشترین بهره را بردند، بویژه پس از شهادت حضرت علی(ع) و خصوصاً که به دست یکی از خوارج به شهادت رسید ترس عجیبی سراسر جامعه اسلامی را فرا گرفت و حکومت معاویه از این حربه بزرگترین استفاده را کرد و هر گروه مخالفی را به اسم خوارج سرکوب نمود. و برچسب خارجی برای معاویه ارزشی بالاتر از مارک ارتداد برای خلیفه اول و دوم پیدا کرد و اساساً در زمان معاویه تنها مارک مفید برای کشتار و قلع و قمع، برچسب خارجی بود و این اتهام در زمانهای بعدی نیز کاربرد زیادی داشت به حدی که یزید نیز تلاش می‏کرد شهدای کربلا را در کوفه و شهرهای مسیر راه تا شام خارجی جلوه دهد.


نتیجه
تا اینجا راههایی که خلفای حکومت‏ها برای برخورد با مخالفان خود مورد استفاده قرار داده بودند، به طور بسیار فشرده مطرح شد و معلوم گشت که آنان از ترور، شکنجه، اتهام ارتداد، اتهام خارجی بودن، محصورسازی و مسموم‏سازی استفاده کرده‏اند و هرگاه توطئه‏ای کشف شده و حربه‏ای از دستشان افتاده به حربه جدیدی متوسل شده‏اند. هر یک از آنان از تجربه قبلی استفاده کرده و علاوه بر آن راه جدیدی برای برخورد با مخالفان ابداع و اختراع کرده است. ابداع راه جدید، معمولاً معلول این بوده که توطئه سابق کشف شده و افراد خود را در برابر آن به نحوی صیانت کرده‏اند که آن حربه، دیگر مؤثر واقع نشود و نتوان آن اتهام یا جرم را متوجه افراد دانست .
در ضمن طرحها و ابداعهای حاکمان، به طور اجمال چگونگی مقابله با آنها نیز اشاره شد ولی در قسمت بعد در این رابطه توضیحهای بیشتری بیان خواهد شد. ان شاءاللّه‏ادامه دارد


[چهارشنبه 8 آذر 1391 ]  [5:34 PM]  [ ]

شیخ مفید در کتاب، ارشاد، می‏نویسد: کلبی و مداینی و دیگر مورخین روایت کرده گویند :
همین که امام حسن (ع) از دنیا رفت شیعیان عراق به جنبش درآمدند، و در پی آن نامه‏ای به امام حسین (ع) نوشتند و یادآور شدند که معاویه را از خلافت خلع کرده و با آن حضرت بیعت خواهند کرد.

امام (ع) از این امر خودداری کرده و فرمود: میان من و معاویه پیمانی است که تا پایان مدت آن شکستن آن روا نیست، و چون معاویه از دنیا رفت در این کار اندیشه خواهم کرد.
معاویه که پسرش یزید را به جانشینی خود انتخاب کرده بود در نیمه رجب سال شصت هجری از دنیا برفت.در این موقع فرماندار مدینه ولید بن عتبة بن ابی سفیان بود.حکومت مکه نیز در دست عمرو بن سعید بن عاص معروف به اشدق از بنی امیه قرار داشت.در کوفه نعمان بن بشیر انصاری و در بصره عبید الله بن زیاد حاکم بودند.

یزید به پسر عموی خود، ولید بن عتبه، که در آن هنگام از طرف معاویه والی مدینه بود نامه‏ای نوشت و به وسیله یکی از خدمتکاران معاویه به نام ابن ابی زریق برای او ارسال داشت.در این نامه یادآور شده بود که از همه مردم برای او بیعت بگیرد.به خصوص سفارش بسیار کرده بود که از حسین بن علی (ع) بیعت بگیرد، و گفته بود.برای او کمترین مهلتی روا مدار.چنانچه پذیرفت که به هدف رسیده‏ایم، در غیر این صورت سر از بدنش جدا کن و برای من بفرست.
معاویه پیش از مرگ خود به یزید گفته بود : از روبرو شدن با چهار نفر سخت بپرهیز.یکی از این چهار نفر حسین بن علی بود.دوم عبد الله بن زبیر، سوم عبد الله بن عمر، و چهارمین نفر عبد الرحمن بن ابی بکر بود.به خصوص درباره امام حسین و عبد الله بن زبیر سفارش بیشتری کرده بود.اما فرزند زبیر همراه با برادرش جعفر بی آنکه شخص سومی از این امر آگاه باشد، از بیراهه رهسپار مکه گردید.در این اثنا ولید هشتاد و یک سوار در تعقیب او فرستاد، اما به دستیابی او موفق نشد.عبد الله بن عمر نیز پیش از آنها عازم مکه شده بود.
ولید در پی مروان بن حکم فرستاد و با وی در این امر به مشورت پرداخت.مروان رو کرد به ولید و گفت: بدون شک حسین بن علی هرگز بیعت با یزید را قبول نخواهد کرد.چنانچه من به جای تو بودم گردن او را می‏زدم.ولید گفت: ای کاش من در این دنیا نبودم و این صحنه را مشاهده نمی‏کردم.پس ولید شبانه کسی را نزد حسین (ع) فرستاد و او را خواست.آن حضرت بی درنگ جریان را دانست و با گروهی از خویشان و نزدیکان که عده آنها به سی نفر می‏رسید حرکت کرد، و به آنان دستور داد سلاحهای خویش را بردارند، و فرمود: ولید در چنین وقتی مرا خواسته و بیم آن می‏رود، مرا مجبور به کاری کند که من نتوانم آنرا بپذیرم و از ولید نیز ایمن نمی‏توان بود.پس همراه من باشید و در کنار در خانه ولید بنشینید، چنانچه فریاد مرا شنیدید، بر او هجوم برید تا از من دفاع کنید.
امام حسین (ع) وارد خانه ولید شد.مروان بن حکم نیز در کنار ولید نشسته بود.قبل از هر چیز مروان خبر مرگ معاویه را به آن حضرت اطلاع داد.امام (ع) گفت : انا لله و انا الیه راجعون آنگاه نامه یزید و دستوری که برای گرفتن بیعت از او داده بود برای آن حضرت بخواند .پس امام بر آن شد که از گفتن پاسخ خودداری کند و این موضوع را با طرحی مسالمت آمیز خاتمه دهد.و از مجلس او خارج شود.از این رو به ولید گفت : من اطمینان دارم که تو به بیعت پنهانی من قانع نخواهی شد.و خواهی گفت که بیعت با یزید را آشکارا انجام دهم.ولید گفت: آری، چنین است.پس امام حسین (ع) فرمود : تا بامداد، منتظر باش و چنان که خواهی در این مورد اندیشه کن.ولید این سخن را پذیرفت و گفت به نام خدا بازگرد، تا فردا با گروهی از مردم به نزد ما بازگردی.
همین که امام (ع) از خانه ولید بیرون آمد، مروان رو کرد به ولید و گفت: به خدا سوگند، چنانچه حسین در این ساعت از تو جدا شود و بیعت نکند، دیگر هرگز بر او دست نخواهی یافت، تا مگر میانه تو و او کشتار بسیاری روی دهد.پس بهتر این است که او را زندان کنی تا اینکه یا بیعت کند و یا گردنش را بزنی.

همین که امام (ع) این گفتار را از شخص سنگدلی چون مروان (وزغ پسر وزغ) شنید در حالی که به شدت در خشم فرو رفته بود، فریاد برآورد من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.در این هنگام از جا برخاست و به مروان گفت : وای بر تو ای پسر زرقاء، تو مرا به قتل تهدید می‏کنی .به خدا دروغ گفتی و نابجا سخن راندی سپس خطاب به ولید فرمود : ای امیر، ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت هستیم.خاندان ما محل رفت و آمد فرشتگان است.خداوند، اسلام را از خاندان ما آغاز کرد، و ختم رسالت را بر ما قرار داد.اما یزید مردی است فاسق و شراب‏خوار.دستش به خون نفوس محترم آلوده گردیده و آشکارا مرتکب فسق و فجور گشته است.از این رو انسانی همچون من هرگز با فردی چون او بیعت نخواهد کرد.بهتر است که ما و شما در آینده به این امر بنگریم و سرانجام معلوم خواهد شد که کدام یک از ما سزاوار رهبری خلافت و بیعت خواهد بود.
امام حسین (ع) پس از این سخن بی درنگ به راه افتاد و خانه ولید را ترک فرمود.در بین راه در حالی که شعری از یزید بن مفرع را می‏خواند همراه با یاران خود به خانه بازگشت .

لا ذعرت السوام فی غسق الصبح
مغیرا و لا دعیت یزیدا
یوم أعطی مخافة الموت ضیما
و المنایا یرصدننی ان احیدا

بعضی گویند، امام (ع) موقعی که از مسجد الحرام به طرف عراق حرکت کرده بود این شعر را می‏خواند، و اقوال دیگری نیز در این مورد آمده است.

پس از اینکه امام (ع) برفت، مروان رو کرد به ولید و گفت: تو خطا کردی و به سخن من اعتنا نکردی.به خدا دیگر هرگز قادر به دست یابی بر او نخواهی بود.ولید در پاسخ به او گفت :
وای بر تو، از من می‏خواهی که دین و دنیای خود را به این وسیله بفروشم؟ به خدا قسم چنانچه تمام دنیا را در اختیار من گذارند تا در برابر آن دست خود را به کشتن حسین بن علی آلوده سازم هرگز برای من پذیرفته نخواهد بود.سبحان الله، به خدا پناه می‏برم از اینکه حسین را به این بهانه که از بیعت با یزید خودداری کرده به قتل رسانم؟ به خدا سوگند، هر کس آلوده به خون حسین گردد، بدون تردید به هنگامی که خدای را ملاقات کند نامه اعمالش سبک خواهد بود و در قیامت هرگز خداوند به وی نظر نکرده و او را از گناهش پاک نخواهد کرد، و به عذاب دردناکی گرفتار خواهد شد.
مروان که این سخنان را از ولید شنید گفت: حال که عقیده تو چنین است، کار به جایی کرده‏ای، این را به زبان گفت، اما در دل کار او را خوش نداشت و رأی او را نمی‏پسندید.
مورخین درباره ولید گویند: وی جنگ طلب نبود، بلکه دوستدار عافیت و سلامت بود.اما در حقیقت از رفتار سویی نسبت به امام حسین (ع) دوری می‏جست، زیرا به مقام و منزلت آن حضرت به خوبی واقف بود.بنابراین تنها بدین خاطر نبود که وی در پی عافیت بوده است.
همین که یزید از رفتار ولید اطلاع یافت به جای او عمرو بن سعید بن عاص را والی مدینه قرار داد.حسین بن علی به خانه بازگشت و آن شب که شب شنبه بیست و هفتم رجب سال شصت هجری بود در منزل خود اقامت گزید.فردای آن روز به میان مردم رفت تا از اخبار جاری آگاهی یابد .در این اثنا مروان را ملاقات کرد.مروان رو کرد به آن حضرت و گفت: ای ابا عبد الله، من به شما توصیه ‏ای دارم، چنانچه بپذیری راه درست را یافته‏ای.امام (ع) فرمود، بگو ببینم سخن تو چیست؟ پس مروان گفت: من به شما سفارش می‏کنم بیعت با یزید بن معاویه را قبول کنی، و این هم برای دین و هم برای دنیای شما بهتر است.
امام فرمود : انا لله و انا الیه راجعون چنانچه اسلام به این مصیبت گرفتار گردیده و فردی مانند یزید حکومت اسلامی را در اختیار خود قرار دهد دیگر با اسلام بایستی خداحافظی کرد.
سخن آن حضرت با مروان به طول انجامید و امام در حالی که در خشم فرو رفته بود وی را ترک کرد.ساعات آخر روز شنبه ولید عده ‏ای را نزد امام فرستاد تا او را جهت بیعت با یزید فراخوانند .امام فرمود: بهتر است تا فردا صبر کنم و ببینم فردا چه خواهد شد.آنان نیز در این امر پافشاری از خود نشان نداده و او را ترک کردند.
همین که شب فرا رسید مدینه را به قصد مکه ترک کرد.برخی گفته‏اند، صبح روز بعد از مدینه خارج گشت.به هر حال خروج امام شب یک‏شنبه بیست و هشتم رجب بوده که به سوی مکه حرکت فرمود .محمد بن حنفیه از خروج امام از مدینه اطلاع یافت، اما نمی‏دانست که آن حضرت به کجا می‏رود .
پس رو کرد به امام و گفت: ای برادر شما محبوب‏ترین و عزیزترین مردم در نزد من هستید .به خدا سوگند که من از نصیحت کردن به هیچ کس دریغ ندارم، و چه کسی والاتر از شما که در این امر از همه سزاوارتر خواهید بود.شما برادر من و از یک خانواده هستید.شما روح و جان و نور چشم و بزرگ خاندان ما هستید.اطاعت و پیروی از شما بر من واجب گردیده است، زیرا خداوند شما را بر من فضیلت و برتری بخشیده و سرور جوانان بهشت قرار داده است.برادر ! توصیه من به شما این است که با یزید بیعت نکنی و تا آن‏جا که امکان پذیر است از شهرهایی که زیر نظر اوست دوری گزینی.نمایندگانی به سوی مردم گسیل داری و از آنها بخواهی که بیعت با تو را بپذیرند.

چنانچه با تو بیعت کردند، خدای را سپاس می‏گذاری و چنانچه سرپیچی کرده و دست بیعت به دیگران دادند باز هم زیانی به دین و عقل تو وارد نگردیده است، و جوانمردی و فضیلت تو از میان نخواهد رفت، و چنانچه به یکی از این شهرها وارد شوی بیم آن دارم که میان مردم اختلاف به وجود آید.گروهی از تو پشتیبانی کرده و عده‏ای دیگر بر علیه تو قیام کنند و کار به نبرد و جنگ و جدال منجر گردد، و در این میان تو هدف تیر بلا گردی .آن وقت است که خون بهترین افراد این امت از نظر خود و اصالت خانوادگی ضایع گردد و خانواده‏ات به خواری نشانده شود.
امام فرمود : به عقیده تو به کدام ناحیه بروم؟
محمد حنفیه گفت: بهتر این است که وارد شهر مکه شوی، چنانچه در آن شهر اطمینان یافتی که محیط امنی است، در همان جا اقامت گزین و اگر از اهالی شهر بی‏وفایی مشاهده کردی، به سوی یمن حرکت کن.بدون تردید اهالی یمن یاران پدر و جد شما هستند و دلهای رئوف و قلبهای پر محبت دارند و سرزمین وسیع و گسترده‏ای در اختیارشان است.و اگر در آن شهر نیز اطمینان نبود از راه بیابان، ریگزارها و کوهستانها از شهری به شهر دیگر حرکت کن، تا وضع مردم و سرانجام آنها را در نظر بگیری، و خداوند میان شما و گروه ستمکار داوری فرماید، امیدوارم با نظر صایبی که داری بهترین روش را در این امر انتخاب کنی.
امام (ع) فرمود : چنانچه در تمام این دنیا ملجأ و مأوایی نیابم باز هم با یزید بیعت نخواهم کرد.
در این هنگام، محمد حنفیه که اشک از چشمانش سرازیر گشته بود سخن آن حضرت را قطع کرد و امام نیز همراه با او به گریه افتاد و مدتی می‏گریستند، امام حسین (ع) به گفتار خویش چنین ادامه داد: ای برادر، خداوند تو را جزای خیر دهد. به حقیقت خیر خواهی و دلسوزی کردی.

امیدوارم که رأی تو محکم و با موفقیت قرین باشد، اما من اکنون تصمیم دارم به طرف مکه حرکت کنم.من و برادرانم و فرزندان برادرم و گروهی از شیعیانم آماده این سفر هستیم، زیرا آنها با من هم عقیده بوده و رأی و نظر آنان نیز همان رأی و نظر من است.اما وظیفه تو این است که در مدینه اقامت گزینی، و گزارش همه امور را در نظر گیری و بی آنکه امری را از من پوشیده داری اطلاعات لازم را در اختیار من قرار دهی.
همین که زنان بنی عبد المطلب اطلاع یافتند که امام حسین (ع) تصمیم دارد مدینه را ترک کند، در اطراف او اجتماع کردند و به گریه و زاری پرداختند.پس امام (ع) به میان آنها آمده رو کرد به آنها و گفت: شما را به خدا سوگند می‏دهم که از این امر خودداری کنید، زیرا که خداوند و رسول او هرگز از این امر خوشنود نخواهند شد.زنان به حضرت گفتند پس در چه موقع نوحه و زاری کنیم؟ در نظر ما این روز همانند روزی است که در آن، رسول الله (ص) و علی و فاطمه و حسن (ع) و رقیه و زینب و ام کلثوم از دنیا برفتند.خداوند جان ما را فدای تو گرداند، ای کسی که محبوب قلوب همه نیکان و مؤمنان خواهی بود.
امام حسین (ع) که در تاریکی شب آماده حرکت از مدینه گردیده بود، ابتدا نزد قبر مادر گرامی خود رفت و با او وداع کرد.آنگاه رهسپار آرامگاه برادرش امام حسن (ع) گردید و با او نیز خداحافظی کرد.در این سفر غیر از محمد بن حنفیه و عبد الله بن جعفر، فرزند برادر و برادران و عده بسیاری از اهل بیت او همراه با آن حضرت مدینه را ترک کردند.بدین ترتیب امام (ع) در تاریکی شب از مدینه خارج شد در حالی که این آیه را می‏خواند : «فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین» .

پس آن حضرت راه بزرگ و اصلی را انتخاب و به طرف مکه حرکت کرد.خاندان امام (ع) گفتند، همان طور که پسر زبیر از بیراهه رفت بهتر است که شما هم از بیراهه بروید و مانند او مورد تعقیب قرار نگیرید.حضرت فرمود: من هرگز چنین نخواهم کرد و از راه راست به در نروم، تا خداوند آنچه را که اراده اوست میان ما حکم فرماید.در همین مواقع بود که عبد الله بن مطیع او را ملاقات کرده رو کرد به آن حضرت و گفت: جانم فدای شما باد قصد کجا دارید؟
امام فرمود : اکنون به مکه می‏روم، و پس از آن از خداوند طلب خیر می‏کنم.
ابن مطیع گفت : خدای شما را خیر دهد، و ما را فدایی شما قرار دهد.به نظر من چنانچه به مکه می‏روید بهتر است که هرگز رهسپار کوفه نگردید.کوفه شهری است که هرگز خیری در آن وجود نداشته و برای کسی مبارک نبوده است.در همین سرزمین بود که پدر بزرگوارت به شهادت رسید و برادرت نیز خوار شد، و از سوی دشمن هدف تیر قرار گرفت تا آنجا که نزدیک بود جان خود را از دست بدهد.من به شما توصیه می‏کنم که هرگز مکه را ترک نکنید.زیرا که شما سرور عرب هستید و در بزرگی میان مردم حجاز هیچ یک به پای شما نمی‏رسد.پس مردم از هر سو به جانب شما رو می‏آورند.جانم فدای شما باد بار دیگر سفارش من به شما این است که از مکه و حرم شریف دور نگردید.سوگند به خدای چنانچه شما را آسیبی رسد و از میان ما بروید، آن وقت است که ما به دستبرد راهزنان گرفتار خواهیم شد.
بدین ترتیب ورود امام حسین (ع) به مکه در روز جمعه سوم شعبان بوده است و چنان که قبلا اشاره شد خروج آن حضرت از مدینه در بیست و هشتم رجب اتفاق افتاد.بنابراین فاصله این دو شهر را در مدت پنج روز طی کردند.
امام (ع) به مکه وارد شد در حالی که این آیه را می‏خواند: (و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل، ) هنگام ورود امام (ع) به مکه، در سوم شعبان بود.بقیه این ماه و همچنین ماههای رمضان و شوال و ذیقعده را در مکه اقامت کرده و هنگام خروج آن حضرت از مکه هشتم ذی حجه بوده است.طی این مدت که امام (ع) در مکه اقامت داشت، مردم از اطراف به خانه او رو می‏آوردند و بزرگان قوم از نقاط دور دست و شهرهای مختلف به دیدارش نایل می‏شدند.
پسر زبیر که در مکه پیوسته کنار خانه کعبه به نماز و طواف پرداخته بود، به همراه مردم گاه دو روز متوالی و گاه دو روز یک بار به دیدار آن حضرت می‏ شتافت، و به مشورت با امام (ع) می‏پرداخت.اما وجود آن حضرت در مکه از همه کس بر او گرانتر بود، زیرا که خود می‏دانست که تا حسین (ع) در مکه هست مردم حجاز با او بیعت نخواهند کرد، چون امام حسین (ع) نزد مردم محبوب‏تر و مقامش والاتر است.و مردم نیز به وی میل و رغبت بیشتری دارند.

منابع مقاله : سیره معصومان، ج 4، امین، سید محسن؛
سایت: حوزه

شیخ مفید در کتاب، ارشاد، می‏نویسد: کلبی و مداینی و دیگر مورخین روایت کرده گویند:

همین که امام حسن (ع) از دنیا رفت شیعیان عراق به جنبش درآمدند، و در پی آن نامه‏ای به امام حسین (ع) نوشتند و یادآور شدند که معاویه را از خلافت خلع کرده و با آن حضرت بیعت خواهند کرد.

امام (ع) از این امر خودداری کرده و فرمود: میان من و معاویه پیمانی است که تا پایان مدت آن شکستن آن روا نیست، و چون معاویه از دنیا رفت در این کار اندیشه خواهم کرد.

معاویه که پسرش یزید را به جانشینی خود انتخاب کرده بود در نیمه رجب سال شصت هجری از دنیا برفت.در این موقع فرماندار مدینه ولید بن عتبة بن ابی سفیان بود.حکومت مکه نیز در دست عمرو بن سعید بن عاص معروف به اشدق از بنی امیه قرار داشت.در کوفه نعمان بن بشیر انصاری و در بصره عبید الله بن زیاد حاکم بودند.

یزید به پسر عموی خود، ولید بن عتبه، که در آن هنگام از طرف معاویه والی مدینه بود نامه‏ای نوشت و به وسیله یکی از خدمتکاران معاویه به نام ابن ابی زریق برای او ارسال داشت.در این نامه یادآور شده بود که از همه مردم برای او بیعت بگیرد.به خصوص سفارش بسیار کرده بود که از حسین بن علی (ع) بیعت بگیرد، و گفته بود.برای او کمترین مهلتی روا مدار.چنانچه پذیرفت که به هدف رسیده‏ایم، در غیر این صورت سر از بدنش جدا کن و برای من بفرست.

معاویه پیش از مرگ خود به یزید گفته بود: از روبرو شدن با چهار نفر سخت بپرهیز.یکی از این چهار نفر حسین بن علی بود.دوم عبد الله بن زبیر، سوم عبد الله بن عمر، و چهارمین نفر عبد الرحمن بن ابی بکر بود.به خصوص درباره امام حسین و عبد الله بن زبیر سفارش بیشتری کرده بود.اما فرزند زبیر همراه با برادرش جعفر بی آنکه شخص سومی از این امر آگاه باشد، از بیراهه رهسپار مکه گردید.در این اثنا ولید هشتاد و یک سوار در تعقیب او فرستاد، اما به دستیابی او موفق نشد.عبد الله بن عمر نیز پیش از آنها عازم مکه شده بود.

ولید در پی مروان بن حکم فرستاد و با وی در این امر به مشورت پرداخت.مروان رو کرد به ولید و گفت: بدون شک حسین بن علی هرگز بیعت با یزید را قبول نخواهد کرد.چنانچه من به جای تو بودم گردن او را می‏زدم.ولید گفت: ای کاش من در این دنیا نبودم و این صحنه را مشاهده نمی‏کردم.پس ولید شبانه کسی را نزد حسین (ع) فرستاد و او را خواست.آن حضرت بی درنگ جریان را دانست و با گروهی از خویشان و نزدیکان که عده آنها به سی نفر می‏رسید حرکت کرد، و به آنان دستور داد سلاحهای خویش را بردارند، و فرمود: ولید در چنین وقتی مرا خواسته و بیم آن می‏رود، مرا مجبور به کاری کند که من نتوانم آنرا بپذیرم و از ولید نیز ایمن نمی‏توان بود.پس همراه من باشید و در کنار در خانه ولید بنشینید، چنانچه فریاد مرا شنیدید، بر او هجوم برید تا از من دفاع کنید.

امام حسین (ع) وارد خانه ولید شد.مروان بن حکم نیز در کنار ولید نشسته بود.قبل از هر چیز مروان خبر مرگ معاویه را به آن حضرت اطلاع داد.امام (ع) گفت: انا لله و انا الیه راجعون آنگاه نامه یزید و دستوری که برای گرفتن بیعت از او داده بود برای آن حضرت بخواند .پس امام بر آن شد که از گفتن پاسخ خودداری کند و این موضوع را با طرحی مسالمت آمیز خاتمه دهد.و از مجلس او خارج شود.از این رو به ولید گفت: من اطمینان دارم که تو به بیعت پنهانی من قانع نخواهی شد.و خواهی گفت که بیعت با یزید را آشکارا انجام دهم.ولید گفت: آری، چنین است.پس امام حسین (ع) فرمود: تا بامداد، منتظر باش و چنان که خواهی در این مورد اندیشه کن.ولید این سخن را پذیرفت و گفت به نام خدا بازگرد، تا فردا با گروهی از مردم به نزد ما بازگردی.

همین که امام (ع) از خانه ولید بیرون آمد، مروان رو کرد به ولید و گفت: به خدا سوگند، چنانچه حسین در این ساعت از تو جدا شود و بیعت نکند، دیگر هرگز بر او دست نخواهی یافت، تا مگر میانه تو و او کشتار بسیاری روی دهد.پس بهتر این است که او را زندان کنی تا اینکه یا بیعت کند و یا گردنش را بزنی.

همین که امام (ع) این گفتار را از شخص سنگدلی چون مروان (وزغ پسر وزغ) شنید در حالی که به شدت در خشم فرو رفته بود، فریاد برآورد من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.در این هنگام از جا برخاست و به مروان گفت: وای بر تو ای پسر زرقاء، تو مرا به قتل تهدید می‏کنی .به خدا دروغ گفتی و نابجا سخن راندی سپس خطاب به ولید فرمود: ای امیر، ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت هستیم.خاندان ما محل رفت و آمد فرشتگان است.خداوند، اسلام را از خاندان ما آغاز کرد، و ختم رسالت را بر ما قرار داد.اما یزید مردی است فاسق و شراب‏خوار.دستش به خون نفوس محترم آلوده گردیده و آشکارا مرتکب فسق و فجور گشته است.از این رو انسانی همچون من هرگز با فردی چون او بیعت نخواهد کرد.بهتر است که ما و شما در آینده به این امر بنگریم و سرانجام معلوم خواهد شد که کدام یک از ما سزاوار رهبری خلافت و بیعت خواهد بود.

امام حسین (ع) پس از این سخن بی درنگ به راه افتاد و خانه ولید را ترک فرمود.در بین راه در حالی که شعری از یزید بن مفرع را می‏خواند همراه با یاران خود به خانه بازگشت .

لا ذعرت السوام فی غسق الصبح

مغیرا و لا دعیت یزیدا

یوم أعطی مخافة الموت ضیما

و المنایا یرصدننی ان احیدا

بعضی گویند، امام (ع) موقعی که از مسجد الحرام به طرف عراق حرکت کرده بود این شعر را می‏خواند، و اقوال دیگری نیز در این مورد آمده است.

پس از اینکه امام (ع) برفت، مروان رو کرد به ولید و گفت: تو خطا کردی و به سخن من اعتنا نکردی.به خدا دیگر هرگز قادر به دست یابی بر او نخواهی بود.ولید در پاسخ به او گفت:

وای بر تو، از من می‏خواهی که دین و دنیای خود را به این وسیله بفروشم؟ به خدا قسم چنانچه تمام دنیا را در اختیار من گذارند تا در برابر آن دست خود را به کشتن حسین بن علی آلوده سازم هرگز برای من پذیرفته نخواهد بود.سبحان الله، به خدا پناه می‏برم از اینکه حسین را به این بهانه که از بیعت با یزید خودداری کرده به قتل رسانم؟ به خدا سوگند، هر کس آلوده به خون حسین گردد، بدون تردید به هنگامی که خدای را ملاقات کند نامه اعمالش سبک خواهد بود و در قیامت هرگز خداوند به وی نظر نکرده و او را از گناهش پاک نخواهد کرد، و به عذاب دردناکی گرفتار خواهد شد.

مروان که این سخنان را از ولید شنید گفت: حال که عقیده تو چنین است، کار به جایی کرده‏ای، این را به زبان گفت، اما در دل کار او را خوش نداشت و رأی او را نمی‏پسندید.

مورخین درباره ولید گویند: وی جنگ طلب نبود، بلکه دوستدار عافیت و سلامت بود.اما در حقیقت از رفتار سویی نسبت به امام حسین (ع) دوری می‏جست، زیرا به مقام و منزلت آن حضرت به خوبی واقف بود.بنابراین تنها بدین خاطر نبود که وی در پی عافیت بوده است.

همین که یزید از رفتار ولید اطلاع یافت به جای او عمرو بن سعید بن عاص را والی مدینه قرار داد.حسین بن علی به خانه بازگشت و آن شب که شب شنبه بیست و هفتم رجب سال شصت هجری بود در منزل خود اقامت گزید.فردای آن روز به میان مردم رفت تا از اخبار جاری آگاهی یابد .در این اثنا مروان را ملاقات کرد.مروان رو کرد به آن حضرت و گفت: ای ابا عبد الله، من به شما توصیه ‏ای دارم، چنانچه بپذیری راه درست را یافته‏ای.امام (ع) فرمود، بگو ببینم سخن تو چیست؟ پس مروان گفت: من به شما سفارش می‏کنم بیعت با یزید بن معاویه را قبول کنی، و این هم برای دین و هم برای دنیای شما بهتر است.

امام فرمود:

انا لله و انا الیه راجعون چنانچه اسلام به این مصیبت گرفتار گردیده و فردی مانند یزید حکومت اسلامی را در اختیار خود قرار دهد دیگر با اسلام بایستی خداحافظی کرد.

سخن آن حضرت با مروان به طول انجامید و امام در حالی که در خشم فرو رفته بود وی را ترک کرد.ساعات آخر روز شنبه ولید عده ‏ای را نزد امام فرستاد تا او را جهت بیعت با یزید فراخوانند .امام فرمود: بهتر است تا فردا صبر کنم و ببینم فردا چه خواهد شد.آنان نیز در این امر پافشاری از خود نشان نداده و او را ترک کردند.

همین که شب فرا رسید مدینه را به قصد مکه ترک کرد.برخی گفته‏اند، صبح روز بعد از مدینه خارج گشت.به هر حال خروج امام شب یک‏شنبه بیست و هشتم رجب بوده که به سوی مکه حرکت فرمود .محمد بن حنفیه از خروج امام از مدینه اطلاع یافت، اما نمی‏دانست که آن حضرت به کجا می‏رود .

پس رو کرد به امام و گفت: ای برادر شما محبوب‏ترین و عزیزترین مردم در نزد من هستید .به خدا سوگند که من از نصیحت کردن به هیچ کس دریغ ندارم، و چه کسی والاتر از شما که در این امر از همه سزاوارتر خواهید بود.شما برادر من و از یک خانواده هستید.شما روح و جان و نور چشم و بزرگ خاندان ما هستید.اطاعت و پیروی از شما بر من واجب گردیده است، زیرا خداوند شما را بر من فضیلت و برتری بخشیده و سرور جوانان بهشت قرار داده است.برادر ! توصیه من به شما این است که با یزید بیعت نکنی و تا آن‏جا که امکان پذیر است از شهرهایی که زیر نظر اوست دوری گزینی.نمایندگانی به سوی مردم گسیل داری و از آنها بخواهی که بیعت با تو را بپذیرند.چنانچه با تو بیعت کردند، خدای را سپاس می‏گذاری و چنانچه سرپیچی کرده و دست بیعت به دیگران دادند باز هم زیانی به دین و عقل تو وارد نگردیده است، و جوانمردی و فضیلت تو از میان نخواهد رفت، و چنانچه به یکی از این شهرها وارد شوی بیم آن دارم که میان مردم اختلاف به وجود آید.گروهی از تو پشتیبانی کرده و عده‏ای دیگر بر علیه تو قیام کنند و کار به نبرد و جنگ و جدال منجر گردد، و در این میان تو هدف تیر بلا گردی .آن وقت است که خون بهترین افراد این امت از نظر خود و اصالت خانوادگی ضایع گردد و خانواده‏ات به خواری نشانده شود.

امام فرمود:

به عقیده تو به کدام ناحیه بروم؟

محمد حنفیه گفت: بهتر این است که وارد شهر مکه شوی، چنانچه در آن شهر اطمینان یافتی که محیط امنی است، در همان جا اقامت گزین و اگر از اهالی شهر بی‏وفایی مشاهده کردی، به سوی یمن حرکت کن.بدون تردید اهالی یمن یاران پدر و جد شما هستند و دلهای رئوف و قلبهای پر محبت دارند و سرزمین وسیع و گسترده‏ای در اختیارشان است.و اگر در آن شهر نیز اطمینان نبود از راه بیابان، ریگزارها و کوهستانها از شهری به شهر دیگر حرکت کن، تا وضع مردم و سرانجام آنها را در نظر بگیری، و خداوند میان شما و گروه ستمکار داوری فرماید، امیدوارم با نظر صایبی که داری بهترین روش را در این امر انتخاب کنی.

امام (ع) فرمود:

چنانچه در تمام این دنیا ملجأ و مأوایی نیابم باز هم با یزید بیعت نخواهم کرد.

در این هنگام، محمد حنفیه که اشک از چشمانش سرازیر گشته بود سخن آن حضرت را قطع کرد و امام نیز همراه با او به گریه افتاد و مدتی می‏گریستند، امام حسین (ع) به گفتار خویش چنین ادامه داد: ای برادر، خداوند تو را جزای خیر دهد.به حقیقت خیر خواهی و دلسوزی کردی.امیدوارم که رأی تو محکم و با موفقیت قرین باشد، اما من اکنون تصمیم دارم به طرف مکه حرکت کنم.من و برادرانم و فرزندان برادرم و گروهی از شیعیانم آماده این سفر هستیم، زیرا آنها با من هم عقیده بوده و رأی و نظر آنان نیز همان رأی و نظر من است.اما وظیفه تو این است که در مدینه اقامت گزینی، و گزارش همه امور را در نظر گیری و بی آنکه امری را از من پوشیده داری اطلاعات لازم را در اختیار من قرار دهی.

همین که زنان بنی عبد المطلب اطلاع یافتند که امام حسین (ع) تصمیم دارد مدینه را ترک کند، در اطراف او اجتماع کردند و به گریه و زاری پرداختند.پس امام (ع) به میان آنها آمده رو کرد به آنها و گفت: شما را به خدا سوگند می‏دهم که از این امر خودداری کنید، زیرا که خداوند و رسول او هرگز از این امر خوشنود نخواهند شد.زنان به حضرت گفتند پس در چه موقع نوحه و زاری کنیم؟ در نظر ما این روز همانند روزی است که در آن، رسول الله (ص) و علی و فاطمه و حسن (ع) و رقیه و زینب و ام کلثوم از دنیا برفتند.خداوند جان ما را فدای تو گرداند، ای کسی که محبوب قلوب همه نیکان و مؤمنان خواهی بود.

امام حسین (ع) که در تاریکی شب آماده حرکت از مدینه گردیده بود، ابتدا نزد قبر مادر گرامی خود رفت و با او وداع کرد.آنگاه رهسپار آرامگاه برادرش امام حسن (ع) گردید و با او نیز خداحافظی کرد.در این سفر غیر از محمد بن حنفیه و عبد الله بن جعفر، فرزند برادر و برادران و عده بسیاری از اهل بیت او همراه با آن حضرت مدینه را ترک کردند.بدین ترتیب امام (ع) در تاریکی شب از مدینه خارج شد در حالی که این آیه را می‏خواند:

«فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین» .

پس آن حضرت راه بزرگ و اصلی را انتخاب و به طرف مکه حرکت کرد.خاندان امام (ع) گفتند، همان طور که پسر زبیر از بیراهه رفت بهتر است که شما هم از بیراهه بروید و مانند او مورد تعقیب قرار نگیرید.حضرت فرمود: من هرگز چنین نخواهم کرد و از راه راست به در نروم، تا خداوند آنچه را که اراده اوست میان ما حکم فرماید.در همین مواقع بود که عبد الله بن مطیع او را ملاقات کرده رو کرد به آن حضرت و گفت: جانم فدای شما باد قصد کجا دارید؟

امام فرمود:

اکنون به مکه می‏روم، و پس از آن از خداوند طلب خیر می‏کنم.

ابن مطیع گفت : خدای شما را خیر دهد، و ما را فدایی شما قرار دهد.به نظر من چنانچه به مکه می‏روید بهتر است که هرگز رهسپار کوفه نگردید.کوفه شهری است که هرگز خیری در آن وجود نداشته و برای کسی مبارک نبوده است.در همین سرزمین بود که پدر بزرگوارت به شهادت رسید و برادرت نیز خوار شد، و از سوی دشمن هدف تیر قرار گرفت تا آنجا که نزدیک بود جان خود را از دست بدهد.من به شما توصیه می‏کنم که هرگز مکه را ترک نکنید.زیرا که شما سرور عرب هستید و در بزرگی میان مردم حجاز هیچ یک به پای شما نمی‏رسد.پس مردم از هر سو به جانب شما رو می‏آورند.جانم فدای شما باد بار دیگر سفارش من به شما این است که از مکه و حرم شریف دور نگردید.سوگند به خدای چنانچه شما را آسیبی رسد و از میان ما بروید، آن وقت است که ما به دستبرد راهزنان گرفتار خواهیم شد.

بدین ترتیب ورود امام حسین (ع) به مکه در روز جمعه سوم شعبان بوده است و چنان که قبلا اشاره شد خروج آن حضرت از مدینه در بیست و هشتم رجب اتفاق افتاد.بنابراین فاصله این دو شهر را در مدت پنج روز طی کردند.

امام (ع) به مکه وارد شد در حالی که این آیه را می‏خواند: (و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل، ) هنگام ورود امام (ع) به مکه، در سوم شعبان بود.بقیه این ماه و همچنین ماههای رمضان و شوال و ذیقعده را در مکه اقامت کرده و هنگام خروج آن حضرت از مکه هشتم ذی حجه بوده است.طی این مدت که امام (ع) در مکه اقامت داشت، مردم از اطراف به خانه او رو می‏آوردند و بزرگان قوم از نقاط دور دست و شهرهای مختلف به دیدارش نایل می‏شدند.

پسر زبیر که در مکه پیوسته کنار خانه کعبه به نماز و طواف پرداخته بود، به همراه مردم گاه دو روز متوالی و گاه دو روز یک بار به دیدار آن حضرت می‏ شتافت، و به مشورت با امام (ع) می‏پرداخت.اما وجود آن حضرت در مکه از همه کس بر او گرانتر بود، زیرا که خود می‏دانست که تا حسین (ع) در مکه هست مردم حجاز با او بیعت نخواهند کرد، چون امام حسین (ع) نزد مردم محبوب‏تر و مقامش والاتر است.و مردم نیز به وی میل و رغبت بیشتری دارند.

منابع مقاله: سیره معصومان، ج 4، امین، سید محسن؛


[سه شنبه 7 آذر 1391 ]  [2:48 PM]  [ ]

آقاي حاج شيخ علي اسلامي ، فرزند مرحوم آيت الله آقاي حاج شيخ عباسعلي اسلامي بنيانگذار جامعه تعليمات اسلامي در تهران اظهار داشتند:
داستاني را دوستان از جناب آية الله سيّدعبدالكريم كشميري  نقل نمودند كه مشتاق شدم آن را بدون واسطه از خود ايشان بشنوم .


بدين منظور به محضرشان مشرف شدم آقاي كشميري ، كه در نجف مي زيستند، مورد مراجعه اقشار مختلف مردم بودند و اكثراً از ايشان طلب استخاره مي شد.
 http://www.ghaemioun.ir/images/stories/articles/EmamHossein/EmamHossein-www.ghaemioun.ir%2031.jpg


ضمنا استخاره ايشان با تسبيح صورت مي گرفت و مكنونات قلبي را نيز كه مراجعه مي كردند و استخاره مي خواستند بيان مي كردند. ايشان صبحها قريب دو ساعت به ظهر مانده در يكي از ايوانهاي صحن مطهر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) مي نشستند و افراد مختلف در اين موقع براي گرفتن استخاره به ايشان مراجعه مي كردند. آقاي كشميري  نقل كردند كه :
مدّتي بود مي ديدم زني با عباي سياه و حالت زنان معيدي (دهاتي ) زير ناودان طلا مي نشيند و زنها به او مراجعه مي كنند و او نيز با تسبيحي كه به دست داشت بر ايشان استخاره مي گرفت اين حالت نظرم را جلب كرد. روزي به يكي از خدّام صحن مطّهر گفتم :
هنگام ظهر كه كار اين زن تمام مي شود او را نزد من بياور، از او سوالاتي دارم . خادم مزبور، يك روز پس از اينكه كار استخاره آن زن تمام شد، او را نزد من آورد، از او سؤ ال كردم :
تو چه مي كني ؟ گفت : براي زنها استخاره مي گيرم . گفتم : استخاره را از كه آموختي ؟ چه ذكري مي خواني ، و چگونه مسائل را به مردم مي گويي ؟
گفت : من داستاني دارم ، و شروع به تعريف آن داستان كرد و گفت : من زني بودم كه با شوهر و فرزندانم زندگي عادي يي را مي گذراندم . شوهرم در اثر حادثه اي از دنيا رفت و من ماندم و چهار فرزند يتيم ، خانواده شوهرم به اين عنوان كه من بدشگون هستم و قدم من باعث مرگ پسرشان شده است ، مرا از خود طرد كردند. و خانواده خودم هم اعتناي به مشكلات مادي من نداشتند، لذا زندگي را با زحمات زياد و رنج فراوان مي گذراندم .
ضمنا از آنجا كه زني جوان بودم ، طبعا دامهايي نيز براي انحرافم گسترده مي شد، و چندين مرتبه بر اثر تنگناهاي اقتصادي و احتياجات مادي نزديك بود به دام افتاده و به فساد كشيده شوم و تن به فحشا بدهم ولي خداوند كمك نمود و خود داري كردم تا روزي بر اثر شدت احتياج و گرفتاري ، تصميم گرفتم كه چون زندگي برايم طاقت فرسا شده وديگر چاره اي نداشتم تن به فحشا بدهم . من تصميم خود را گرفته بودم .
اماّ اين بار نيز خدا به فريادم رسيد و مرا نجات داد. در بين ما رسم است كه اگر حاجتي داريم به حرم حضرت ابوالفضل (ع ) مي آئيم و سه روز اعتصاب غذا مي كنيم تا حاجتمان را بگيريم ، و اكثرا هم حاجت خود را مي گيرند من نيز تصميم گرفتم به ساحت مقدّس حضرت ابوالفضل العباس (ع ) متوسل شده و اعتصاب غذا كنم . رفتم و دست توسل به دامنش زدم و كنار ضريح آن حضرت اعتصاب غذا را شروع كردم . روز سوّم بود كه كنار ضريح خوابم برد و (حضرت ابوالفضل (ع ) به خوابم آمد و حاجتم را برآورد و فرمود:
تو براي مردم استخاره بگير. عرض كردم من كه استخاره بلد نيستم فرمود: تو تسبيح را به دست بگير، ما حاضريم و به تو مي گوييم كه چه بگويي . از خواب بيدار شدم و با خو گفتم : اين چه خوابي است كه ديده ام ؟! آيا براستي حاجت من روا شده است و ديگر مشكلي نخواهم داشت ؟! مردد بودم چه كنم ؟ بالاخره تصميم گرفتم اعتصابم را شكسته و از حرم خارج شوم ببينم چه مي شود. از حرم خارج شدم و داخل صحن گرديدم . ا
ز يكي از راهروهاي خروجي كه مي گذشتم زني به من برخورد كرد و گفت : خانم استخاره مي گيري ؟ تعجب كردم ، اين چه مي گويد؟! معمول نيست كه زن استخاره بگيرد، آن هم زني معيدي و چادر نشين و بياباني ! ارتباط اين خانم با خوابي كه ديدم و دستوري كه حضرت به من داده چيست ؟! آيا اين خانم از خواب من مطلّع است ؟! آيا از طرف حضرت مامور است ؟! بالاخره به او گفتم : من كه تسبيح ندارم فورا تسبيحي به من داد و گفت : اين تسبيح را بگير و استخاره كن : دست بردم و با توجهّي كه به حضرت ابوالفضل العباس (ع ) داشتم مشتي از دانه هاي تسبيح را گرفتم ، ديدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود:
  به اين چه بگويم مطالب را گفتم و او رفت . از آن تاريخ ، من هفته اي يك روز به اين محل زير ناودان طلا مي آيم و زناني كه وضع مرا مي دانند، نزد من مي آيند و من بر ايشان استخاره مي گيرم و بابت هر استخاره پولي به من مي دهند ظهر كه مي شود، با پول حاصله ، وسايل معيشت خودم و فرزندانم را تهيه مي كنم و به منزل برمي گردم .


[چهارشنبه 1 آذر 1391 ]  [4:46 PM]  [ ]

 راوی
روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را كجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ، آنجا كه راه همچون صراط از بطن هاویه آتش می گذرد؟ ... دیندار آن است كه دركشاكش بلا دیندار بماند، وگر نه، درهنگام راحت و فراغت و صلح و سلم ، چه بسیارند اهل دین، آنجا كه شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند برگرد خانه ای سنگی نباشد.

رودر رویی ، نخست تن به تن بود و اولین شهیدی كه بر خاك افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابی پیر كوفی. در زیارت الشهدای ناحیه مقدسه خطاب به او آمده است: « تو نخستین شهید از شهیدانی هستی كه جانشان را بر سر ادای پیمان نهادند و به خدای كعبه قسم رستگار شدی . خداوند حق شكر بر استقامت و مواسات تو را در راه امامت ادا كند؛ او كه بر بالین تو آمد آنگاه كه به خاك افتاده بودی و گفت: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.»

حبیب بن مظاهر كه همراه امام بر بالین مسلم بود گفت :« چه دشوار است بر من به خاك افتادن تو، اگر چه بشارت بهشت آن را سهل می كند. اگر نمی دانستم كه لختی دیگر به تو ملحق خواهم شد، دوست می داشتم كه مرا وصی خود بگیری...» و مسلم جواب گفت : « با این همه ، وصیتی دارم » و با دو دست به حسین (ع) اشاره كرد، و فرشتگان به صبر و وفای او سلام گفتند: سلام علیكم بما صبرتم.

دومین شهیدی كه برخاك افتاد «عبدالله بن عمیر كلبی» بوده است؛ آن جوان بلند بالای گندم گون و فراخ سینه ای كه همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به كربلا رسانده بود... همسر او نیز مرد میدان بود و تنها زنی است كه در صحرای كربلا به اصحاب عاشورایی امام عشق الحاق یافته است. «مزاحم بن حریث» در آن بحبوحه با گستاخی سخنی گفت كه نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگریزد كه نافع بن هلال رسید و او را به هلاكت رساند.« عمروبن حجاج» كه امیر لشكر راست بود عربده كشید:   « ای ابلهان آیا هنوز در نیافته اید كه با چه كسانی درجنگ هستید؟ شما اكنون با یكه سواران دلاور كوفه رودر رویید، با شجاعانی كه مرگ را به جان خریده اند و از هیچ چیز باك ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان آن همه قلیل است كه اگر با هم شوید و آنان را تنها سنگباران كنید از بین خواهند رفت.»

عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد كه كسی به جنگ تن به تن اقدام كند. افراد تحت فرماندهی شمربن ذی الجوشن نافع بن هلال را محاصره كردند و بر سرش ریختند . با این همه، نافع تا هنگامی كه بازوانش نشكسته بود از پای نیفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمرسعد بردند. عمرسعد و اطرافیانش می انگاشتند كه می توانند او را به ذلت بكشانند و سخنانی در ملامت او گفتند. نافع بن هلال گفت:« والله من جهد خویش را به تمامی كرده ام. جز آنان كه با شمشیر من جراحت برداشته اند، دوازده تن از شما را كشته ام . من خود را ملامت نمی كنم ، كه اگر هنوز دست و بازویی برایم مانده بود نمی توانستید مرا به اسارت بگیرید... » و شمر بن ذی الجوشن او را به شهادت رساند.

آنگاه فرمان حمله عمومی رسید و همه لشكریان عمرسعد با هم به سپاه عشق یورش بردند. شمر بن ذی الجوشن با لشكر چپ ، عمرو بن حجاج با لشكر راست از جانب فرات و «عزره بن قیس» با سواركاران ... و كار جنگ آن همه بالا گرفت كه دیگر در چشم اهل حرم،جز گردبادی كه به هوا برخاسته بود و در میانه اش جنبشی عظیم ، چیزی به چشم نمی آمد.

راوی
چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟

... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟

آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است . اینجا دركربلا ، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق،خون شهید.

عزره بن قیس كه دید سواران او از هر سوی كه با اصحاب امام حسین رو به رو می شوند شكست می خورند ، چاره ای ندید جز آنكه « عبدالرحمن بن حصین » را نزد عمرسعد روانه كند كه :« مگر نمی بینی سواران من از آغاز روز ، چه می كشند از این عده اندك ؟ ما را با فوج پیادگان كماندار و تیرانداز امداد كن.»... و این گونه شد. عمرسعد «حصین بن تمیم» را با سواركارانش و پانصد تیرانداز به یاری عزره بن قیس فرستاد و ناگاه باران تیر از هر سوی بر اصحاب امام عشق باریدن گرفت و آنان یكایك درخون خویش فرو غلتیدند. دیری نپایید كه اسب ها همه در خون تپیدند و یلان، آنان كه از تیر دشمن رهیده بودند، پیاده به لشكریان شیطان حمله بردند .

از «ایوب بن مشرح» نقل  كرده اند كه همواره می گفت : «اسب حُر بن یزید ریاحی را من كشتم ؛ تیری به سوی مركبش روانه كردم كه در دل اسب نشست . اسب لرزشی به خود داد و شیهه ای كشید و به رو درافتاد، و لكن خود حُر كنار جست و با شمشیر برهنه در كف ، حمله آورد.» عمرسعد در این اندیشه حیله گرانه بود كه اصحاب امام را در محاصره بگیرد، اما خیمه ها مانع بود. فرمان داد كه خیمه ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده امام حسین(ع) جمع بودند . خیمه ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوی خیمه سرای امام حمله بردند. شمر نهیب زد كه آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر خیمه نشینانش بسوزانم.

اهل حرم از نهیب شمر هراسان شدند واز خیمه بیرون ریختند . امام فریاد كشید:« ای شمر! این تویی كه آتش می خواهی تا سراپرده مرا با خیمه نشینانش بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند!» «حمید بن مسلم » می گوید:« من به شمر گفتم : سبحان الله ! آیا می خواهی خویشتن رابه كارهایی واداری كه جز تو كسی درجهان نكرده باشد؟ سوزاندن به آتشی كه جزآفریدگار كسی را حقی بر آن نیست ودیگر ، كشتن بچه ها و زنان ؟ والله دركشتن این مردان برای تو آن همه حسن خدمت هست كه مایه خرسندی امیرت باشد.» شمر پرسید:« توكیستی ؟» و من او را جواب نگفتم. دراین اثنا شبث بن ربعی سر رسید و به شمر گفت :« من گفتاری بدتر از گفتارتو و عملی زشت تر از عمل تو ندیده ام. مگرتو زنی ترسو شده ای؟» زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب خود رسیدند و به شمرو یارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خیمه ها پراكنده ساختند و «ابی عزه ضِبابی» را كشتند. با كشتن او ، یاوران شمر فزونی گرفتند و آخرالامر بجز زهیر همه آن ده تن به شهادت رسیده بودند.

راوی
تن در دنیاست و جان درآخرت ؛ یاران یكایك جان بر سر پیمان ازلی خویش نهاده اند و بال شهادت به حظیره القدس كشیده اند ، اما پیكر خونینشان، اینجا، این سوی و آن سوی، شقایق های داغداری است كه بر دشت رسته است . تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود... روز به نیمه رسیده است و دیگر چیزی نمانده كه كار جهان به سرانجام رسد.
امام نگاهی به ظاهر كردو نظری در باطن ، و گفت:« غضب خداوند بر یهود آنگاه شدت گرفت كه عزیر را فرزندخدا گرفتند و غضب خدا بر نصاری آنگاه كه او را یكی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم ، اكنون كه بر قتل فرزند رسول خود اتفاق كرده اند...» و همچنان كه محاسن خویش را در دست داشت گفت:« والله آنان را در آنچه می خواهند اجابت نخواهم كرد تا خداوند را آن سان ملاقات كنم كه با خون خضاب كرده باشم...» و سپس با فریاد بلند فرمود:«آیا فریاد رسی نیست كه به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر كسی نیست كه ما را یاری كند؟ كجاست آن كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟»... و صدای گریه از خیمه سرای آل الله برخاست.

راوی
دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می خشكاند و... سال های دریغ فرا می رسید. آن شوربختان خجل شدند، اما آب و خاك و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خویش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا كه آب از چشمی فرو ریخت و خاك سجاده نمازی شد و آتش دلی را سوخت و باد آهی شد و از سینه ای برآمد، این سخن تكرار شد. از خاكی كه طینت تو را با آن آفریده اند باز پرس؛ از آبی كه با آن خاك آمیخته اند،از آتشی كه در آن زده اند و از نفخه روحی كه در آن دمیده اند باز پرس، تا دریابی كه چه امانتداران صادقی هستند .

تاریخ امانتدار فریاد«هل من ناصر» حسین است و فطرت گنجینه دار آن ... و ازآن پس ، كدام دلی است كه با یاد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق می گویم. خورشیدبه مركزآسمان رسید و سایه ها به صاحب سایه پیوستند .

امید داشتم كه قیامت برپا شود، اما خورشید در قوس نزول افتاد و سِفرِ زوال آغاز شد. «ابوثمامه» در سایه خویش نظر كرد كه جمع آمده بود و نظری نیز در آسمان انداخت و دانست كه وقت فریضه زوال رسیده است ... شاید ترنم ملكوتی اذان مؤذن كربلا، «حجاج بن مسروق» را شنیده بود، از حظیره القدس ، حجاج بن مسروق همه راه را همپای قافله عشق اذان گفته بود، اما اكنون در ملكوت اذن حضور دائم داشت و صوت اذانش جاودانه در روح عالم پیچیده بود... لكن در عالم تن... این پیكر بی سراوست، زیب بیابان طف. اینجا بلال و حجاج وقت نماز اذان می گفتند ، اما آنجا ، تا بلال و حجاج اذان نگویند وقت نماز نمی رسد... تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود.

ابو ثمامه صائدی وقت زوال را یادآوری كرد.امام در آسمان تأملی كرد و گفت:« ذكر نماز كردی؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد. آری ، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم كه دست از ما بدارند تا نماز بگزاریم.» لشكر اعدا آن همه نزديك آمده بودند كه صدای آنان را می شنیدند. حصین بن تمیم عربده كشید:« این نماز مقبول درگاه خدا نیست.» و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست: «نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟!»

راوی
نماز ، روح معراج نبی اكرم است ،و او بی اهل كسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد كه با هر تكبیری حجابی را می درد آن سان كه با تكبیر هفتم دیگر بین او و خالق عالم هیچ نماند و از شما قبول باشد كه نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا! حباب را ببین كه چگونه بر اقیانوس فخر مي فروشد!
حصین بن تمیم به حبیب بن مظاهر حمله ور شد و آن صحابی كرامت مند پیر عشق نیز شیر شد و با شمشیر بر او تاخت و ضربه ای زد كه بر صورت اسب او فرود آمد و حصین بن تمیم بر خاك افتاد و یارانش او را از میانه در ربودند. حبیب سخت می جنگید و آنان را به خاك و خون می افكند كه دوره اش كردندو مردی از بنی تمیم ضربه ای با شمشیر بر سر او زد و دیگری نیزه ای كه از كارش انداخت. «بدیل بن صُریم »‌از مركب فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد. حُصین بن تمیم او را گفت:« من در قتل او شریكم. سرش را بده تا بر گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشكر جولان دهم ، تا بدانند كه من نیز در قتل او شركت كرده ام. اما جایزه عبیدالله بن زیاد از آن تو باشد.» پس سر حبیب را گرفت و بر گردن اسب آویخت و در میان لشكر جولان داد و بازگشت وسر را به بُدیل بن صُریم رد كرد.

حُربن یزید ریاحی و زهیر بن قین با پشتیبانی یكدیگر به دریای لشكر عمرسعد زدند تا امام و باقیمانده اصحاب فرصت نماز خواندن بیابند. چون یكی در لجه حرب غوطه ور می شد دیگری می آمد و او را از گیرودار خلاص می كرد، تا آنكه پیادگان دشمن اطراف حُر را گرفتند و « ایوب بن مِشرَح خَیوانی » با مردی دیگر از سواران كوفی در قتل او با یكدیگر شریك شدند و یاران پیكر نیمه جان او را به نزد امام آوردند. امام با دست خویش خاك از سر و روی او می زدود و می فرمود:« تو به راستی حُری ، همان سان كه مادرت برتو نام نهاد؛ به راستی حُری ، چه دردنیا و چه در آخرت.»

راوی
آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی كه آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی كه وارث‌ آدم گزارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز ، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها كه بر انسان نرفته بود.

 آوینی


[چهارشنبه 1 آذر 1391 ]  [4:40 PM]  [ ]

 راوی
حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . او آنگاه كه اراده كرد تا از مكه خارج شود گفته بود: من كان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله تعالی. سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است.

عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی  دهند كه هیچ ، بال می سوزانند . آنجا ساحت انی اعلم ما لاتعلمون است ، آنجا ساحت علم لدنی است ، رازداری خزاین غیب آسمان ها و زمین؛ آنجا سبحات فنای فی الله است و بقای بالله ، و مرد این میدان كسی است كه با اختیار ،از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه غیر او را در عالم اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست.

اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است ؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون ، تو را خواهد برد... طیّّّّّّ این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست ؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند كه دستانش را در راه خدا قربان كرد. این حسین است كه عرصات غایی خلافت تكوینی انسان را تا آنجا پیموده است كه دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله نیست.

آنان كه با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند كه بر بالین علی اكبر علی الدنیا بعدك العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك ثم لا ینفعك و اكنون بر بالین ابی الفضل عباس می گوید: الان انكسر ظهری و قلت حیلتی ،اما حجاب های نور را نمی بینند كه چه سان از هم دریده و رشته های پیوند روح را به ماسوی الله چه سان ازهم گسسته ! نه ماسوی الله ، كه اینجا كلام نیز فرشته سان فرو می ماند.

مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است كه روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است كه آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می كند. بعدها امّ البنین دررثای عباس سرود :

یامن رای العباس كر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لوكان سیفك فی یدیك لما دنی منك احد

دستان عباس بن علی قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بال های بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است ، آسمان بهشت كجاست كه عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، كران تا كران ، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین شیوه كه می چرخد، احسن است.

چشم عقل خطابین است كه می پرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند كه خطایی نیست و هرچه هست وجهی است كه بی حجاب ، حق را می نماید. هیچ  پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر او نهاده اند؟

آوینی 


[چهارشنبه 1 آذر 1391 ]  [4:32 PM]  [ ]

 مرحوم شيخ احمد كافى اين شهيد گمنام و سرباز واقعى امام زمان و عاشق ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و واعظ شهير و شهيد در راه دين رضوان اللّه تعالى عليه فرمود: مرحوم سيد هاشم رضوان اللّه تعالى عليه يكى از علماء بزرگ شيعه شام بود كه سه دخترداشته ، مى گويد يكى از دخترهايم خواب رفت يك شب بيدار شد صدا زد: بابا در شب بى بى رقيه را خواب ديدم .

بى بى به من فرمود: دختر به بابات سيدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است قبر مرا تعمير كنيد. بابا اعتنائى نكرد، مگر مى شود با يك خواب دست به قبر دختر امام حسين ع زد.
فردا شب دختر و سطى همين خواب را ديد: باز بابا اعتنايى نكرد. شب سوم دختر كوچولوى سيد اين خواب را ديد شب چهارم خود سيد هاشم مى گويد خوابيده بودم يك وقت ديدم يك دختر كوچولو دارد مى آيد اين دختر از نظر سِنّى كوچك است اما آنقدر با اُبهت است باصولت و جلالت دارد مى آيد رسيد جلوى من به من فرمود سيد هاشم مگر بچه هايت به تو نگفتند كه من ناراحتم قبر مرا تعمير كن ؟


http://www.ghaemioun.ir/images/stories/articles/EmamHossein/EmamHossein-www.ghaemioun.ir%2044.jpg


 گفت : من با وحشت از خواب پريدم رفتم والى شام را ديدم جريان را گفتم والى نامه نوشت به سلطان عبد الحميد، سلطان جواب نوشت براى والى كه ما جراءت نمى كنيم اجازه نبش قبر بدهيم به همين آقاى سيد هاشم بگوئيد خودش اگر جراءت مى كند قبر را نبش كند و بشكافد پائين برود قبر را تعمير كند مادست نمى زنيم سيد هاشم چند تا از علماى شيعه را ديد، اينها حرم را قُرُقْ كردند، ضريح را كنار گذاشتند كلنگ به قبرزدند، مقدار كمى كه قبر را كندند آثار رطوبت پيدا شد، پائين تر رفتند، ديدند آب آمده در قبر بدن بى بى در كفن لاى آب افتاده ، سيد هاشم رفت پائين دستهايش را برد زير بدن اين سه ساله ، بدن را با كفن از توى آبها آورد بيرون ، روى زانويش ‍ گذاشت ، آب قبر را كشيدند، نزديك ظهر شد، بدن را گذاشتند در يك پارچه سفيد نماز خواندند، غذا خوردند، دو مرتبه آمد بدن را گرفت روى دستش ، تا غروب اينها مشغول بودند، تا سه روز قبر را تعمير كردند، و به جاى آب گُلاب مصرف مى كردند، و گِل درست مى كردند و قبر را مى ساختند، جلوگيرى از آن آبها شد و قبر ساخته شد، يك تكه پارچه ديگر سيدهاشم از خودش آورد، روى كفن انداخت ، بدن را برداشت ، در قبر گذارد. علماى شيعه مى گويند در اين چند روز همه گريه مى كردند سيد هاشم هم همينطور، اما روز سوم وقتى سيد هاشم بدن را در قبر گذاشت و آمد بيرون ديگر داد مى زد گفتم سيد هاشم چى شده چرا فرياد مى زنى ؟ گفت به خدا ديدم آنچه شنيده بودم ، اين كلمه را بگويم امروز آتشت بزنم هِى داد مى زد رفقا به خدا ديدم آنچه شنيده بودم . گفتيم سيد هاشم چه ديدى ؟ گفت به خدا وقتى اين بدن را بردم در قبر دستم را از زير بدن بيرون كشيدم يك مقدار گوشه كفن عقب رفت ديدم هنوز بدنش ‍ كبود و سياه است ، هنوز جاى آن تازيانه ها روى بدن اين سه ساله باقى است .
پاورقي
نغمه هائى از بلبل بوستان حضرت مهدى عج ، ج 1، ص 29


[چهارشنبه 1 آذر 1391 ]  [4:27 PM]  [ ]

 راوی
اینك زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته كه غروب كند . دیگر تا آن نبأ عظیم ، اندك فاصله ای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند . فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر. فرات تشنه مشكهای اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛ اما نه آن تشنگی كه با آب سیراب شود...

او سرچشمه تشنگی است ، و می دانی ، رازها را همه ، در خزانه مكتومی نهاده اند كه جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود . امام سرچشمه راز است و بیابان طف ، عرصه ای كه مكنونات حجاب تكوین را بی پرده می نماید. مگر نه اینكه اینجا را عالم شهادت می نامند ؟ و مگر از این فاش تر هم می توان گفت؟
غروب تاسوعا نزدیك استو امام بر مدخل سراپرده راز، تكیه بر شمشیر زده و در ملكوت می نگرد . عمرسعد فرمان داده است :« یاخیل الله بر مركب ها سوار شوید ؛ بشارت باد شما را به بهشت !...» و آن گمگشتگان برهوت وهم، سپاه شیطان ، بر اسب ها نشسته اند تا به اردوی آل الله حمله برند، و هیاهوی آنان بادیه را سراسر از هول آكنده است. زینب كبری خود را به خیمه امام رساند و او را دید بر در خیمه، تكیه بر شمشیر زده ، چشم بر هم نهاده است. رسول الله آمده بود تا او را بشارت دیدار دهد . امام سربرداشت و به گنجینه دار عالم رنج نگریست : « رسول الله (ص) را به خواب دیدم كه می گفت : زود است كه به ما الحاق خواهی یافت .» ... و طور قلب زینب از این تجلی در خود فرو ریخت.

راوی
آل كسا در انتظار خامس خویشند ، تا روز بعثت به غروب عاشورا پایان گیرد و خورشید رحمت نبوی در افق خونین تاریخ غروب كند و شب آغاز شود... شب نقمتی كه درباطن رحمت حق پنهان بود؛ شبی دراز و دیجور؛ شب ظلمتی كه نور تنها از اختران امامت می گیرد، و چقدر این اختران از كره زمین دورند ! و ماییم اینجا ،‌بر این سفینه سرگردان آسمانی ، در سفری دراز و دشوار... در سفری هزار و چهارصد ساله . اختران نورند‌، نور مطلق ؛ این تویی كه اینجا ، بر كرانه آسمان ، در شب دریغ نور، و امانده ای و بال شكسته ، و جز سوسویی دور به تو نمی رسد . اما در باطن ، این نقمت نیز فرزند رحمتی است كه از میان رنج و خون پای بر سیاره زمین می نهد... سیاره رنج ! و این تویی اكنون، مسافر سفر بلند شب كه در اشتیاق روز، چشم به افق طلوع دوخته ای و انتظار می كشی . اگر شب نبودو اگرشب ،‌‌ آن همه بلند و ژرف نبود ، این اشتیاق نبود. گل وجود آدمی خاك فقر است كه با اشك آمیخته اند و در كوره رنج پخته اند. زینب كبری گنجینه دار عالم رنج است . او را اینچنین بشناس ! او محمل گرانبارترین رنج هایی است كه در این مباركه نهفته :‌ لقد خلقنا الانسان فی كبد. او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است .

امام چون دریافت كه عمرسعد قصد دارد حمله را آغاز كند، عباس بن علی را فرستاد كه آن شب را از آنان مهلت بخواهد . عمرسعد پاسخی نگفت و ایستاد. « عمروبن حجاج زُبیدی » روی به آنان كرد و گفت :‌« سبحان الله ! والله اگر اینان از تركان و یا دیلمیان بودند و چنین می خواستند ، بی تردید می پذیرفتيم . اكنون چگونه رواست كه این مهلت را از خاندان محمد دریغ داریم ؟» مشهور است كه می گویند امام حسین (ع) به عباس بن علی فرموده است :« اگر می توانی ، یك امشبی را از آنان مهلت بگیر... خدا می داند كه من چقدر نماز را ، و كثرت دعا و استغفار را دوست می دارم .»

راوی
مگر امام را به این یك شب چه نیازی است كه اینچنین می گوید؟ كیست كه این راز را بر ما بگشاید؟... اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است . پای بر مسلخ عشق نهادن ، گردن به تیغ جفا سپردن ، با خون كویر تشنه را سیراب كردن و ... دم بر نیاوردن ! اگر ناشئه لیل نباشد، این رنج عظیم را چگونه تاب می توان آورد؟ یا ایها المزمل ـ قم الیل ...ـ انا سنلقی علیك قولا ثقیلا. رسول نیز آن قول ثقیل برگرده قیام لیل نهاد . با این همه ، بار روحی بر آن جلوه اعظم خدا نیز سنگین می نشست . سَبحِ طویل روز ناشئه لیل می خواهد ، اگرنه ، انسان را كجا آن طاقت است كه این رنج عظیم را تحمل كند؟ اما چرا شب؟ و مگردر شب چه سرّی نهفته است كه درروز نیست و خراباتیان چگونه بر این راز آگاهی یافته اند؟ شب سراپرده راز و حرم سرّ عرفاست و رمز‌ آن را بر لوح آسمانِ شب  نگاشته اند ـ اگر بتوانی خواند. جلوه ملكوتی ایمان نوراست و با این چشم كه چشم اهل آسمان است ، زمین آسمان دیگری است كه به مصابیح وجود مؤمنین زینت یافته است. شب عرصه تجلای روح عارف است ، اگر چه روزها را مُظهِر غیر است و خود مخفی است ، و دراین صفت، عارف اختران را ماند.

امام ، نزدیك غروف آفتاب ، اصحاب خویش را گرد آورد تا با آنان سخن بگوید . حضرت علی بن الحسین ، با آن همه كه بیمار بوده است ، خود را به نزدیكی جمع یاران كشاند تا سخنان امام را بشنود :
« اما بعد... به راستی من نه اصحابی را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خویش می شناسم و نه خانواده ای را كه بیش از خانواده ام بر بِرّ و نیكوكاری و حفظ پیوند خانوادگی استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترین جزای خیر عنایت فرماید. آگاه باشید كه من پیمان خویش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم كه بروید و از این پس مرا بر گرده شما حقی نیست . اینك این شب است كه سر می رسد و شما را در حجاب خویش فرو می پوشد ؛ شب را شتر رهوار خویش بگیرید و پراكنده شوید كه این جماعت مرا می جویند و اگر بر من دست یابند ، به غیر من نپردازند.» سخن چو بدینجا رسید ، یاران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برویم ؟ تا آنكه چند روزی بیش از تو زندگی كنیم ؟ نه ،خداوند این ننگ را ازما دور كند . كاش ما را صد جان بود كه همه را یكایك در راه تو می دادیم .»  نخستین كسی كه بدین كلام ابتدا كرد عباس بن علی بود و دیگران از او پیروی كردند.

امام روی به فرزندان مسلم كرد و آنان را رخصت داد كه بروند: « آیا شهادت پدرتان مسلم بن عقیل كافی نیست كه می خواهید مصیبتی دیگر نیز برآن بیفزایید؟» غَلَیان آتش درون زلزالی شد كه كوه های بلند را به لرزه انداخت و صخره های سخت را شكافت و راه آتش را باز كرد. مسلم بن عوسجه برپا ایستاده ، گفت:«یا بن رسول الله ! آیا ما آن كسانیم كه دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها كنیم در هنگامه ای كه دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته است ؟ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این كار باقی است ؟ نه ! والله تا آنگاه كه این نیزه را در سینه دشمن نشكسته ام و شمشیرم را بر فرق دشمن خرد نكرده ام ، دل از تو بر نخواهم كند و اگر مرا سلاحی نباشد ، با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو كشته شوم.» و « سعید بن عبدالله حنفی» به پا خاست و گفت :« قسم به ذات خداوند كه واگذارت نخواهیم كرد تا او بداند و ببیند كه ما حرمت پیامبرش را در حق تو كه فرزند و وصیّ او هستی ، حفظ كرده ایم . والله ، اگر بدانم كه كشته خواهم شد ، آنگاه جان دوباره خواهم یافت تا پیكرم را زنده بسوزانند و خاكسترم را برباد دهند و این كردار را هفتاد بار مكرر خواهند كرد تا از تو جدا شوم، دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم . و اگر اینچنین است، چرا الحال از شهادت در راه تو روی برتابم با آنكه جز یك بار كشته شدن بیش نیست و كرامتی جاودانه را نیز به دنبال دارد؟»

راوی
نازك دلی آزادگان چشمه ای زلال است كه از دل صخره ای سخت جوشد. دل مؤمن را كه می شناسی : مجمع اضداد است ، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم . زلزله ای كه در شانه های ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است؛ چشمه اشك نیز از كنار این آتش می جوشد كه این همه داغ است اماما ، مرا نیز با تو سخنی است كه اگر اذن می دهی بگویم:« من در صحرای كربلا نبوده ام و اكنون هزار وسیصد وچهل و چند سال از آن روز گذشته است.

اما مگرنه اینكه آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ كس را تا به بلای كربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟ آنان را كه این لیاقت نیست رها كرده ام ، مرادم آن كسانند كه یا لیتنا كنا معكم گفته اند . پس بگذار مرا كه در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو كنم .» خورشید سرخ تاسوعا در افق نخلستان های كرانه فرات غروب كرده است و زمین ملتهب كربلا را به ستاره جُدَی سپرده و مؤذن آسمانی اذن حضور داده است ودروازه های عالم قرب را گشوده ... زمین از دل ذرات به آسمان پیوسته است و نسیمی خنك از جانب شمال وزیدن گرفته ... و اصحاب  ، نماز گریه می گزارند.

«سید بن طاووس» روایت كرده است كه در آن حال، «محمد بن بشیر حضرمی» را گفتند كه پسرت را در سر حدات مملكت ری به اسارت گرفته اند و او گفت :« عوض جان او و جان خویش ، از خالق ، جان ها خواهم گرفت . دوست نمی داشتم كه او را اسیر كنندو من بمانم .» ... یعنی چه خوب است كه اسیری او زمانی رخ نموده است كه من نیز دیری در جهان نخواهم پایید. امام كه مقال او شنید گفت :« خدایت رحمت كند ، من بیعت خویش را از تو برداشتم . برو و فرزند خویش را از اسارت برهان .» او جواب داد:« درندگان بیابان مرا زنده بدرند اگر از تو جدا شوم و تو را در غربت بگذارم و بگذرم؛ آنگاه خبرت را از شتر سواران راهگذر باز پرسم؟ نه هرگز اینچنین نخواهد شد!»

راوی
سفینه اجل به سرمنزل خویش رسیده است و این آخرین شبی است كه امام در سیاره زمین به سر می برد . سیاره زمین سفینه اجل است؛‌سفینه ای كه در دل بحر معلّق آسمان لایتناهی ، همسفر خورشید ، رو به سوی مستقر خویش دارد و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود می برد. ای همسفر، نیك بنگر كه دركجایی!مباد كه از سر غفلت این سفینه اجل را مأمنی جاودان بینگاری و دراین توهم ، از سفرآسمانی خویش غافل شوی. نیك بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینه ای كه در دریای حیرت به امان عشق رها شده است . این جاذبه عشق است كه او را با عنان توكل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگرو... و همه در طواف شمس الشموس عشق ، حسین بن علی (ع) ... مگرنه اینكه او خود مسافر این سفینه اجل است؟ یاران ! اینجا حیرتكده عقل است ... و تا «خود» باقی است ، این«حیرت» باقی است . پس كار را باید به «مِی» واگذاشت ؛ آن مِی كه تو را از «خویش» می رهاند و من وما را درمسلخ او به قتل می رساند . آه ! ان الله شاء ان یراك قتیلا.

گاه هست كه كس از «خویشتن » رسته ، اما هنوز در بند «تن خویش » است ...  تن هم كه مقهور دهر است. آنگاه از دهر می نالد كه :

یا دهر اف لك من خلیل
كم لك بالاشراق و الاصیل
من صاحب او طالب قتیل
و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انما الامر الی الجلیل
و كل حی سالك السبیل

این آوای حسین است كه ازخیمه همسایه می آید ، آنجا كه «جون» شمشیر او را برای پیكار فردا صیقل می دهد. شعر و شمشیر؟ عشق و پیكار؟ آری ! شعر و شمشیر ، عشق و پیكار . این حسین است ، سر سلسله عشاق، كه عَلَم جنگ برداشته است تا خون خویش را همچون كهكشانی از نور بر آسمان دنیا بپاشد و راه قبله را به قبله جویان بنمایاند. آنجا كه قبله نیز در سیطره حرامیان خون ریز است، عشاق را جز این چاره ای نیست. شعر نیز ترنم موزون آن مستی و بیخودی است و شاعر تا از خویش نرهد ، شعرش شعر نخواهد شد .شعر،‌تا شاعر از خویش نرسته است ،‌حدیث نفس است و اگر شاعر از خود رها شود، حدیث عشق است، پس نه عجب اگر شعر و شمشیر و عشق و پیكار با هم جمع شود... كه كار عشق ، یاران ، لاجرم كربلایی است . پس دیگر سخن از منصور و بایزید و جنید و فلان و بهمان مگو كه عشاق حقیقی ، تذكره الاولیا را بر خیابان های خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و بر دشت های پرشقایق خوزستان و بر سفیدی برف های ارتفاعات بلند كردستان باخون می نویسند ، با خون.

راز قربت را ، یاران ، در قربانگاه بر سرهای بریده فاش می كنند و میان ما و حسین همین خون فاصله است . میان حسین و یار نیز همان خون فاصله بود و جز خون ... بگذار بگویم كه طلسم شیطان ترس از مرگ است و این طلسم نیز جز در میدان جنگ نمی شكند . مردان حق را خوفی از غیر خدا نیست و این سخن را اگر در میدان كربلایی جنگ نیازمایند، چیست جز لعقی بر زبان؟... اما ای دهر! اگر رسم بر این است كه صبر را جز در برابر رنج نمی بخشند و رضای او نیز در صبر است ، پس این سرِ ما و تیغِ جفای تو... شمر بن ذی الجوشن را بیاور و بر سینه ما بنشان تا سرمان را ازقفا ببرد و زینب رانیز بدین تماشاگه راز بكشان.

دیگر، آنان كه مانده اند همه اصحاب عاشورایی امامند و اینان را من دون الله هیچ پیوندی با دنیا نیست ؛ واگر بود، با آن سخن كه امام فرمود ، بریده شد و از آن پس ، دیگر هیچ حجابی آنان را از خدا نمی پوشاند . امام فرموده بود:« شب را شتر رهواری برگیرید و پراكنده شوید » ، نه برای آنكه آنان را در رنج اندازد ،بل تا آنان دل به مرگ بسپارند و اینچنین ، دیگر هیچ پیوندی من دون الله بین آنان و دنیا باقی نماند ؛ كه اگر پیوندها بریده شد، حجاب ها نیز دریده خواهد شد. وای همسفران معراج حسین ، چه مبارك شبی است! تا اینجا جبرائیل را نیز در التزام ركاب داشتید، اما از این پس... بال د سُبُحاتی گشوده اید كه جبرائیل را نیز در آن بار نمی دهند. شما برگزیدگان دشوارترین ابتلائات تاریخ خلقت انسانید و از این است كه حسین شما را به همسفری درمعراج خویشتن پذیرفته است .

راز این شب را كسی خواهد گشود كه بال در بال شما بیفكند و این عطیه را جز به كبوتران حرم انس نبخشیده اند . كیانند این كبوتران حرم انس؟ چگونه است كه سینه هایتان نمی شكافد و قلب هایتان تاب این حالات ناب را می آورد و از هم نمی درد؟ اگر نمی دانستم كه «كلام»‌چیست ، می خواستم ازشما كه ما را باز گویید ازآنچه در این شب بر شما رفته است ،ای غوطه ورانِ سبحاتِ جلال !... ای مستانِ جبروتی ، ای  حاجبین سراپرده های انس، ای قبله دارانِ دایره طواف‌ ! ای... چه بگویم ؟ یا لیتنی كنت معكم . اما كلام را برای بیان این رازها نیافریده اند و مفتاح این گنجینه راز ، سكوت است نه كلام.

در ساعات آغاز شب ، «نافع بن هلال» كه به پاسداری ازحرم خیمه ها ایستاده بود ، امام را دید كه در تاریكی ازخیمه ها دور می شود. اوكه آمده بود تا پستی ها و بلندی های زمین پیرامون خیمه گاه را بسنجد، دست نافع كه را شتاب زده خود را به او رسانده بود در دست گرفت و فرمود:« والله امشب همان شب میعاد تخلف ناپذیر است. آیا نمی خواهی در دل شب به درة میان این دو كوه پناهنده شوی و خود را از مرگ برهانی ؟ » امام بار دیگر نافع بن هلال را آزموده بود، نه برای آنكه از حال دل او خبر بگیرد ، بل تا او را به مرز یقین بكشاند و از شرك و شك و خوف برهاند.

راوی
الماس اگر چه از همه جوهرها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست . ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممكن است ... و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست . نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بالا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است .
نافع بن هلال خود را به پاهای امام انداخت و گفت :« مادرم بر من بگرید! من این شمشیر را به هزار درهم خریده ام ، آن اسب را نیز به هزار درهم دیگر . قسم به آن خدایی كه با حب شما برمن منت نهاده است، بین من و شما جدایی نخواهد افتاد مگر آنوقت كه این شمشیر كُند شود و آن اسب خسته .» از نافع بن هلال روایت كرده اند كه گفته است: « آنگاه امام بازگشت و به خیمه زینب كبری رفت و من نگاهبانی می دادم و شنیدم كه زینب كبری می گوید: برادر، آیا اصحاب خویش را آزموده ای ! مبادا هنگام دشواری دست از تو بردارند و در میان دشمن تنهایت بگذارند ! ... و امام در پاسخ او فرمود: والله آنان را آزموده ام و نیافتم در آنان جز جنگجویانی دلاور و استوار كه با مرگ در راه من آنچنان انس گرفته اند كه طفلی به پستان های مادرش .» امام عشق ، خود یارانش را اینچنین ستوده است :« جنگجویانی دلاور و استوار كه با مرگ در راه حق آنچنان انس گرفته اند كه طفلی به پستان های مادرش .»

راوی
صحرای بلا به وسعت تاریخ است و كار به یك یا لیتنی كنت معكم ختم نمی شود . اگر مرد میدان صداقتی ، نیك در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست كه هیچ ، تو نیز از قبله داران دایره طوافی ، و اگر نه ... دیگر به جای آنكه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانی ، در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو . «ضحاك بن عبدالله مشرقی » را كه می شناسی ! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنكه صبح تا شام را در ركاب امام شمشیر زده بود. خوف ،فرزند شك است و شك ، زاییده شرك و این هرسه ، خوف و شك و شرك ، راهزنان طریق حقند... كه اگر با مرگ انس نگیری ، خوف ، راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی كرد. شب هر چه در خویش عمیق ترمی شود، اختران را نیز جلوه ای بیشتر می بخشد و این ، سرالاسرار شب زنده داران است . اگر ناشئه لیل نباشد، رنج عظیم روز را چگونه تاب آوریم ؟
حضرت علی اكبر با پنجاه تن از یاران برای آخرین بار راه فرات را گشودند و با چند مشكی آب بازگشتند . یاران غسل شهادت كردند و وضو ساختند و به نماز وداع ایستادند.

راوی
و آن خیمه و خرگاه، كهكشانی شد كه از آن پس ، آن را«مطاف عشق» می خوانند.

Moharram-www.ghaemioun.ir 3


[سه شنبه 30 آبان 1391 ]  [4:39 PM]  [ ]

ماه ميگويد : حسين ، با آه ميگويد حسين

آيه آيه حضرت الله ميگويد : حسين

يار ميگويد : حسين ، دلدار ميگويد : حسين

در مدينه احمد مُختار ميگويد : حسين

نار ميگويد : حسين ، گلزار ميگويد : حسين

شاه مردان ، حيدر کرّار ميگويد : حسين

خار ميگويد : حسين ، غمخوار ميگويد : حسين

فاطمه بين در و ديوار ميگويد : حسين

خاک ميگويد : حسين ، افلاک ميگويد : حسين

مجتبي با سينه ي صد چاک ميگويد : حسين

خواب ميگويد : حسين ، مهتاب ميگويد : حسين

منبر و سجّاده و محراب ميگويد : حسين

هوش ميگويد : حسين ، مدهوش ميگويد : حسين

بين خيمه کودکي خاموش ميگويد : حسين

چاره ميگويد : حسين ، بيچاره ميگويد : حسين

غنچه ي شش ماهه در گهواره ميگويد : حسين

باده ميگويد : حسين ، دلداده ميگويد : حسين

پاره پاره اکبر شه زاده ميگويد : حسين

دال ميگويد : حسين ، گودال ميگويد : حسين

تازيانه بر تن اطفال ميگويد : حسين

لاله ميگويد : حسين ، آلاله ميگويد : حسين

در خرابه دختري با ناله ميگويد : حسين

شير ميگويد : حسين ، شمشير ميگويد : حسين

اصغر ششماهه ي بي شير ميگويد : حسين

ياس ميگويد : حسين ، احساس ميگويد : حسين

در کنار علقمه ، عباس ميگويد : حسين

***

Moharram-www.ghaemioun.ir 6


[سه شنبه 30 آبان 1391 ]  [4:38 PM]  [ ]
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3