|
در محضر دوست
هر کسی از ظن خود شد یار من...
| ||
|
نويسندگان |
یـک ســـوال ریـاضــی از "امـــامـــ علـــی"(ع)
شخصـــی از "امــامــ علــی"(ع) پــرســـید: عـــددی را بــه دســت مــن بــده کــه قــابــل قســمت بــر "۲و ۳و ۴و ۵و ۶و ۷و ۸و ۹و ۱۰" بــاشـــد بــی آنــکه بـاقــی بــیاورد "امــامــ علـــی" علــیه السَّــلامــ بــی درنــگ بــه او فــرمــود: ....."اِضرب ایــام اســـبوعـک فــی ایــام سنتـــک".... یعنــــی:....."روزهــای هفـــته را بـر روزهــای یـک ســالِ خــودت ضــرب کــن" ســـوال کنــنده "هفـــت" را در "۳۶۰" ضـــرب کــرد. "حاصـــل" آن یعنـــی "۲۵۲۰" بـــر تـــمامــ آن اعـــداد "قــابــلِ قســـمت" بــود بـــی آنــکه بــاقــی مــانــده بــیاورد. ♥. . . . . .یــا عـلــــــ♥ ــــــی. . . . .♥ (منبــع: شــرح بـهایه به نقل از ترجمه کشکول شیخ بهایی)
دیدار دانشجوی مشروب خور با آیت الله بهجت رحمة الله علیه
. . دانشجوبود...دنبال عشق و حال،خیلی مقید نبود،یعنی اهل خیلی کارها هم بود،تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی.... از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم...قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره)هم دیدار داشته باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه... وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت...بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن...من چندبار خواستم سلام بگم...منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن...امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن...درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن...یه لحظه تو دلم گفتم:""حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه...تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره...!!!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی...!!!""خلاصه خیلی اون لحظه تو فکرفرو رفتم...تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم،وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم،کارامو سروسامون دادم،تغییر کردم،مدتی گذشت،یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم،از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن،اما به هرحال قبول کردن... اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت،من دم در سرم رو پایین انداخته بودم،اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود،تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن>>""حمید..حمید...حاج آقا باشماست"" نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر...آهسته در گوشم گفتن...:"""یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی..."""
روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آنها چیزهایی گرانبها بود
و آیت الکرسی هم پیوست آن بود. آن فرد بسته را به صاحبش رد کرد. او را گفتند چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت:صاحب مال عقیده داشت که این آیه مال او را از دزد نگاه میدارد و من دزد مال هستم نه "دزد دین"...! اگر آن را پس نمیدادم در عقیده صاحب آن خللی راجع به دین روی میداد آن وقت من دزد دین هم بودم!
|
|