عید
از عید قربانی نفس تا عید با ولایت بودن 
ثامن تم
نويسندگان

شعر

شوق تسلیم

ندا آمد که، ابراهیم، بشتاب

 

 

رسیده فرصت تعبیر آن خواب

 

به شوق جذبه عشق خداوند

 

 

برآ، از آب و رنگ مهر فرزند

 

اگر این شعله در پا تا سرت هست

 

 

کنون، یک امتحان دیگرت هست

 

مهیا شو طناب و تیغ بردار

 

 

رسالت را به دست عشق بسپار

 

صدا کن حلق اسماعیل خود را

 

 

به قربانگه ببر هابیل خود را

 

منای دوست قربانی پسندد

 

 

تو را آن سان که می دانی، پسندد

 

خلیل ما! ـ رضای ما ـ در این است

 

 

عبودیت به تسلیم و یقین است

 

ببین بر قد و بالای جوانت

 

 

مگر، نیکو برآید امتحانت

 

نفس در سینه افتاد از شماره

 

 

ملائک اشک ریزان در نظاره

 

پدر می بُرد فرزندش به مقتل

 

 

که امر دوست را سازد مسجّل

 

پدر آمیزه ای از اشک و لبخند

 

 

پسر تسلیم فرمان خداوند

 

منا بود و ذبیح و شوق تسلیم

 

 

ندا پیچید ... در جانِ براهیم!

 

خلیلا! عید قربانت مبارک

 

 

قبول امر و فرمانت مبارک

 

پذیرفتیم این قربانی ات را

 

 

پسندیدیم سرگردانی ات را

 

بر این ذبح عظیمت آفرین باد

 

 

شکوه عشق و تسلیمت چنین باد

 

خلیل الله ... ای معنای توحید

 

 

کنون تیغت گلوی نفس بُبرید

 

کنار خیمه هاجر در تب و تاب

 

 

که یا رب این دل شوریده دریاب

 

گلم اینک به دست باغبان است

 

 

مرا این فصل سبز امتحان است

 

اگرچه مادری درد آشنایم

 

 

خداوندا به تقدیرت رضایم

 

اگرچه می تپد در سینه ام دل

 

 

اگرچه امتحانم هست مشکل

 

خداوندا دلم آرام گردان

 

 

مده صبر مرا در دست شیطان

 

خدای عشق مزد عاشقی داد

 

 

برای دوست قربانی فرستاد

 

موحّد جز خدا در جان نبیند

 

 

در این آیینه جز جانان نبیند

 

جعفر رسول زاده (آشفته)

 

 

 

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

شنبه 27 مهر 1392  .:. 11:24 AM .:. ابوالفضل اقایی
نظرات 0

عباس محمدی

کدام وحی نازل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله ، هیجان را با نفس هایش در هوا می پراکند؟

شقیقه های رسول اللّه صلی الله علیه و آله کدام شگفتی را عرق کرده است که حتی صحرا، سراپا گوش ایستاده تا نازل شود شکوفه های کلام از دهان مبارک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله . تا بهار را بشنود.

قافله از رفتن باز می ماند، دست بلند پیامبر صلی الله علیه و آله را که فرمان ماندن می دهد.زین ها بر هم سوار می شوند تا آفتاب.

برکه، هیجان را زانو زده است. پیامبر، هیجان را بالا می رود تا نفس در سینه ها حبس شود؛ نکند قبله عوض شده باشد!... نکند معجزه ای در راه!... نکند!...

دستی تکان می دهد تا سکوت پر بگیرد و پروانه های کلام را بر لب ها بنشاند و خاطرهای پریشان را آرام کند.

لب وامی کند پیامبر صلی الله علیه و آله و حروف نام (علی علیه السلام )، همچون پروانه هایی زیبا، فضا را پر می کنند. تا برکه موج بزند سراسر لبخندهای دیرسالش را.

علی علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاده؛ عکسشان در برکه تصویر می کند یکی بودن را.

سه بار دشت تکرار می کند صدای رسای پیامبر صلی الله علیه و آله را که سه بار در برکه همیشه شاهد مظلومیت، برکه همیشه گواه غدیر موج می زند «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».

سنگ ریزه های بیابان، سه بار تکرار می کنند. باد، سه بار پژواک می کند در هر چه کوه است.

حجاز قسم می خورد سه بار، این کلمات ملکوتی را هیجان، کل می کشد این شادی بهنگام را، این شوق بی پایان را، این خبر شادباش را.

برکه می رقصد؛ همچون اشک هایی که از خوشحالی بر گونه های اسلام می رقصید. آفتاب، هلهله می کند برکه خوشبخت غدیر را که به تماشای تبریک این فرخنده روز نشسته است. دست دادن مسلمانان با علی علیه السلام جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و وصی خدا را.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

شنبه 27 مهر 1392  .:. 11:22 AM .:. ابوالفضل اقایی
نظرات 0

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

حمیده رضایی

مباد ابلیس، پشت یاخته هایت کمین کند! مباد لحظه ای غفلت، لحظه ای تردید، لحظه ای شک! در بیداری و خواب، سرنوشت چشم ها و دست هایت را به خداوند سپرده ای. پیراهن از غبار راهِ تردید بتکان ـ صدا بر تمام تنت لرزه انداخته است ـ این خواب نیست؛ آغاز بیداری است. این خواب نیست؛ حقیقتی ست که تو را می آزماید.

در این ثانیه های اضطراب، تن به زلال رحمتِ دیرین سال خداوند بزن! فرزندت را به خاطر خداوند از یاد ببر! گلویِ گداخته حادثه فریاد می زند که این خواب نیست؛ رؤیایی ست صادقه، آزمایشی ست تاریخی.

«خدایا! مرا به عزت خویش عزیز گردان». گام هایش را محکم تر برمی دارد. دست هایش را به بارگاه نور فرستاده است و فرزندش را به قربانگاه می برد؛ بی ذره ای واهمه و تشویش تا مبادا سرپیچی از فرمانِ خداوند، ایمانش را متزلزل سازد. بهشت، در یک قدمی ست و حادثه نزدیک تر. راضی به رضای خدا، پا به میدان آزمایش نهاده است ـ بی شوریدگی ـ .

اسماعیل علیه السلام پدر را آرام می کند. چاقو توان بریدن ندارد. ابراهیم علیه السلام ، با نام خدا آغاز می کند که ناگهان آسمان به هلهله برمی خیزند و ملائک به هیاهو.

اسماعیل، بلند می شود و امر خداوند اجرا.

ابراهیم، سربلند از آزمون الهی. بهار می شکوفد و خاک، شکوفه ریز می شود. آسمان در خویش از شوق می بارد و هر چه ستاره بر طاقچه آسمان می درخشد.

تاریخ، ورق می خورد با نور. به کرم خداوند، به بزرگواری معبود، به استواری در بندگی ابراهیم در مقابل پروردگار، به تسلیم بودن اسماعیل در برابر امر دوست که هر چه هست از اوست.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

شنبه 27 مهر 1392  .:. 11:21 AM .:. ابوالفضل اقایی
نظرات 0

مسافران برزخِ وداع

حسین هدایتی

نوایی حزن آور در تکاپوی کاروان می پیچد. تمام اشیاء، سر در گریبان خویش فرو برده اند و کاروانیان، زانو در آغوش زمستانی خود گرفته اند. هیچ کس را یارای چرخیدن نیست؛ طواف، رنگ ماتم گرفته است.

دست ها و دهان ها یخ کرده اند و شهر سنگی را تمنّای پذیرفتن این همه نیست. اشتران ماتم زده بر سنگفرش های ساییده ظهر می کوبند. قلب شکسته جهان در سینه ستبر عربستان می تپد.

آن مرد با چشم هایی از باران آمد و با چشم هایی از باران خواهد رفت. این آخرین بار است که لبخندهایش نوازشگر دریچه های بیت اللّه خواهد بود. رنج خداحافظی گلوی گسیخته زمین را می فشارد. رگبار مشت ها بر دیوارها، آوار سرها بر زانوها و باران اشک ها بر دامن ها...

شهر آرام آرام می شکند در خویش. الوداع، ای کوچه های بی کسی، ای خاطرات کودکی ها و تنهایی ها! خداحافظ، شهر پدر؛ شهر مادر! خداحافظ، ای عطر نافراموش ابی طالب؛ ای های و هوی سالخورده عبدالمطلب! الوداع، ای راه های بی راه، دقیقه های گذرنده و گرده حجرا، ای بوسه گاه شلاق های سوزان خورشید!

ظهر ثانیه ها بر تن ها عرق کرده است. مسافران برزخِ وداع، چشم از رسول صلی الله علیه و آله برنمی دارند. این پرده آخر را باید آن چنان زار زار گریست که سیلاب خون، دیواره های لجوج فاجعه را در هم بکوبد. هوا سخت نفس گیر است. کوچه ها و دریچه ها سراسیمه به خاک می افتند؛ آخرین بوسه ها بر قدم های آسمان. زمین دلتنگی می کند و آدم ها در گریبان دم کرده خویش فراموش می شوند.

او می رود مثل لبخندهایی که از لب ها خواهد رفت و کعبه می ماند با قطرات اشکی که در چشمه هایش مانده است. خداحافظ، ای پنجره تنهایی ام، حرا! خداحافظ، ای دامنه های مهربان؛ ای جاده های نیمه شبان! و خدا حافظ، ای تربت خدیجه! آخرین همدرد و اولین پناه در ثانیه های ستیهنده وحی!

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

شنبه 27 مهر 1392  .:. 11:19 AM .:. ابوالفضل اقایی
نظرات 0

محمدسعید میرزایی

اینک ابراهیم اندیشناک است. اندیشناکِ امتحانی هولناک، که خداوند در پیش رویش نهاده است. هاجر خاموش است و اسماعیل رویاهای کودکانه اش را خواب می بیند؛ امّا ابراهیم، اندیشناک است. صبحدمان باید دستِ اسماعیل را بگیرد و خانه را ترک کند.

خدایا! اگر در آخرین لحظه دستم لرزید و مهر فرزند، مرا از تو غافل کرد، چه کنم؟ آن وقت، سیاهروی ابد خواهم شد. خدایا! به من قدرت بده تا نفس خود را و آن چه را دوست دارم، در راه تو و فرمان تو، فدا کنم!

ابراهیم هم چنان به پیش می رفت. آسمان نیز خاموش بود، گویی به صدای قدم های ابراهیم و نفس های اسماعیل گوش سپرده بود؛ امّا دل اسماعیل انگار از دل پدر، آرام تر بود، شاید ندایی در دل او، او را آرام می کرد. آهسته با چشم های خود، پدرش را لبخند می زد.

ابراهیم! این فرزند توست. این ثمره تلاش های تو و هاجر است. اگر او کشته شود، شما تا ابد اندوهگین خواهید بود!

این ندای ابلیس بود که به وسوسه، در جان ابراهیم خوانده می شد؛ امّا دل ابراهیم ـ پدر ایمان ـ قوی تر از آن بود که با این وسوسه ها به لرزه بیفتد.

ابراهیم هم چنان به پیش می رود. آسمان خاموش است و تمام کائنات، نگران قدم های او هستند. امروز خداوند بر ملائکه اش آشکار خواهد کرد راز إِنّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ را و راز بار امانتی که بر دوش آدم نهاد، باری که آسمان ها و زمین توان حملش را نداشتند... . و امروز باید ابراهیم، از امتحان بزرگ خداوند، سربلند بیرون بیاید تا خداوند به آفرینش خویش مباهات کند و این روز را عید قرار دهد.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

شنبه 27 مهر 1392  .:. 11:17 AM .:. ابوالفضل اقایی
نظرات 0

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9

درباره وبلاگ


از عید قربانی نفس تا عید با ولایت بودن

آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45117 نفر
كل مطالب : 99 عدد
كل نظرات : 6 عدد
آخرین بروز رسانی : یک شنبه 15 شهریور 1394 
تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 22 مهر 1392 
امکانات وب