هان!
میبینم از دور نوری
گمانم روشنایی زهرا (س) است
هان!
می آید سواری با ابهت
هان!
میبینم به دستش از دور
گمانم ذوالفقار علی است
تا که شمشیرش به نطق آید
ای ولی خدا قیام کن به اذن خدا
هان!
می آید چه مظلومانه
گمانم مظلومیت حسین(ع) است
؛
؛
؛
چه نزدیک است....
هان!
می آید سواری با خنده رویی محمد(ص)....
مدتها بود قصد کرده بودم آدینه روزی شعری توی این وبگاه بگذارم ... دیروز جمعه بود و من قصدم رو عملی کردم .. قبل از اینکه گزینه ی ثبت مطلب رو کلیک کنم، یه سوال از خودم پرسیدم .. گفتم چرا میخوای این شعرو امروز بگذاری ؟ مگه فقط جمعه ها روز امام زمانه !! ؟؟ مثلا مگه شنبه چشه ؟؟ یا دوشنبه چه گناهی کرده که نباید به نام امام دوران خوانده بشه ؟؟ اصلا چهارشنبه روز به این خوبی !! یا مثلا چرا بین سه شنبه و جمعه فرق میگذاری !! ؟؟
بعدش به این نتیجه رسیدم که این مساله که "صرفا" روز جمعه رو روز امام عصر میدونیم به خاطر ان چیزیست که در ضمیر ناخودآگاه ما حک شده !! قبول که روز جمعه روز زیارتی امام زمانه !! و درست که در روایات احتمال اینکه این روز ،روز ظهور باشه بیشتره ! اما برای یاد کردن امام "زمان "هر عصری ، هر روز و هر لحظه و هر ثانیه ارزش مساوی داره !! این مساله ی حک شده در ضمیر ناخوداگاهه که موجب میشه صرفا غروب جمعه یاد مولامون کنیم ، وگرنه سزاواره که ما هر غروب و بل هر طلوع به یاد حضرتش باشیم ...
امروز شنبه است و من این روز رو برای یاد امام در نظر گرفتم ...
شعر زیر یکی از زیباترین ، بل زیباترین شعریه که خطاب به حضرتش خواندم ..
نه دفن کردن مضمون بی کفن سخت است نه گوش دادن الواح بی سخن سخت است
بدون دیدن تو آینه شدن مشکل نباشد آب اگربا وضو شدن سخت است
ز یاد بردن من آنقدر هم آسان نیست برای روح فراموشی بدن سخت است
به معنی تو ضمیرم به نحو تو مشتق و گر نه صرف تو و او و ما و من سخت است
به راحتی نشدم شاهد حقیقت خویش شهود جلوه ی گُل در کفِ لجن سخت است
خودم حریف خودم بودم و عجیب نبود اگر شهید شدم جنگ تن به تن سخت است
به بوی قرمز سیبی مرا کفن کردند مگو کفن شدن بوی پیرهن سخت است
هزار بار شکستم که زینتت بشوم تراش خوردن الماسی یمن سخت است
شکستن بت نفسم شکسته نفسی نیست تبر زدن به سر و دست خویشتن سخت است
مگر خلیل بیاید کمک کند ور نه شکستن همه اعضاء دفعتاً سخت است
کجاست ذوق اویس جوان که درک کند بدون رؤیت تو رؤیت قرن سخت است
ردای رفعت دامادی شعیب چه سود؟ زفاف در شب منصوب حرفِ لن سخت است
" هنگامی که به شما درودی فرستادند ، شما نیکوتر از آن درود فرستید یا همان سلام را پاسخ دهید "
کلام دوم
" اَلسّلامُ عَلیک یا حُجه ابن الحَسن العَسکری "
+ ادرس ایه ـ نساء :۸۶
+ یا مهدی ! گستاخی من رو به خاطر نوشتن این دو کلام ببخشید ..
+ صرفا جهت اطلاع : این وبلاگ هیچ مخاطب خاصی نداره ، در اصل مخاطب خاص این وب خودم هستم . بنابراین لطفا کسی خودش رو مخاطب خاص مطلبی ندونه چرا که تا به این لحظه به خاطر شخص خاصی مطلبی ننوشتم.
به وب های مختلف که سر میزنم رویکردهای مختلفی رو درباره ی حجاب میبینم ... اکثرشون این رو میگن که حجاب مثل یک سلاحه که زن رو از دسترس تیرهای نگاه و صحبت های ناروا دور نگه میداره و موجبات تحکیم روابط خانواده رو فراهم میاره و مطالبی از این دست ..به هر صورت به عنوان یه عامل بازدارنده بهش نگاه میشه.. اینو در پوسترهای که برای حجاب هم طراحی شده به خوبی میشه دید .. پوسترهای مثل این و این .. به نظر میرسه این حداقلی ترین نگاهیه که میشه به حجاب داشت و اصل حجاب برای چیزی بالاتر از این بحث ها و حرف ها ارزشمنده .. در واقع حجاب "شأن" هست . شأنی برای انسان ... با توجه به خیلی از ایات قران و احکام اسلامی هم میشه به این مطلب رسید .. مثلا اینکه خانمها زمان نماز خوندن باید حجاب داشته باشن و اقایون هم باید حدودی رو رعایت کنن .چون شأن بنده و پروردگار بالاتر از اینه که بدون هیچ حدودی به گفتگو بنشینن .. و یا به فرموده ی قران :زمانی که حضرات ادم و حوا به گناه خوردن از درخت ممنوعه ی خدا گرفتار شدن حجابشون از بین رفت . این موضوع به این معنیه که به خاطر اشتباهشون قسمتی ازشأنشون گرفته شد .. و یا اینکه با مقایسه ی انسان و حیواتنات مییبینیم که بر انسان حجاب واجبه اما بر حیوان نه . و این به این دلیل نیست که حیوان قوه ی شهویه نداره و انسان داره .. و حالا که انسان قوه ی شهویه داره پس باید عامل بازدارندگیش حجاب باشه .. که اگر این طور بود حیوانات بسیارسزاوارتر بودن به داشتن حجاب تا ما .چون ما حداقل قوه ی عقل داریم و اونا نه ..و خیلی مثال های دیگه که میتونه اثبات کنه حجاب قبل از اینکه مصونیت بیاره و عامل بازدارنده باشه شأن انسانیه و ارزشش به خاطر ارزش انسانه ! و هرچه حجاب بیشتر باشه این شأن بیشتر حفظ میشه . به نظر من اگه ما این نوع نگاه رو در جامعه و بین دوستانمون جا بندازیم خیلی موثر تره تا بهش به عنوان مصونیت نگاه کنیم . چون در این صورت خیلی توجیهات میشه برای عدم رعایت کردنش اورد . اما وقتی کسی بدونه که شانش در صورت رعایت کردنش رعایت شده و در غیر اینصورت نه . بهتر میتونه حضور حجاب رو در زندگیش بپذیره !! گرچه که مصونیت هم یکی از کارکرداشه اما این فقط کارکرده نه علت !من خودم بیشتر نتیجه گرفتم با ارائه ی این نوع نگاه تا نگاه بازدارندگی !! خوشحال میشم که نظرات شما رو هم بدونم .
این متنو با کمی تلخیص از کتاب صحیفه مهدیه انتخاب کردم :
حاج شیخ حسنعلی اصفهانی یکی از عالمان بزرگ دین بودند که از دوران کودکی به عبادات و ریاضت های شرعی اشتغال داشته و زحمات فراوان و طاقت فرسایی را برای رسیدن به اهداف بلند روحی و معنوی متحمل شده بودند ، ایشان هرچه از اذکار و اوراد و ختومات و همچنین نمازها و ایات قرانی را که در مدت عمر خود از کودکی انجام داده بودند ،یادداشت کرده و به خاطر متضمن بودن ان نوشته ها بر اسرار و نکات مهم ،صلاح نمیدانستند که ان را در اختیار همگان قرار دهند و به این جهت ان را مخفی نگه داشته و پنهان مینمودند
مرحم اصفهانی در اواخر حیات خود ان نوشته ها را به مرحوم ایه الله حاج سید علی رضوی دادند و حاج شیخ حسنعلی اصفهانی در اخر ان کتاب فرموده بودند :
ای کاش این اذکار و اوراد و ختومات را در راه نزدیک شدن و تقرب
به مولایم امام زمان (عج) انجام میدادم .
تردیدی نیست که مرحوم اصفهانی دارای قدرت مهم روحی بوده و از نیرو و قدرتی کم نظیر در میان افراد و چهره های شناخته شده بهره مند بوده است . با اینهمه ارزو میکند که کاش سعی و تلاش خود را در جهت تقرب به امیر عالم هستی به کار برده بود. به جای اینکه هدف ایشان به دست اوردن قدرت تصرف در افراد و بازگرداندن صحت به مریض و کارهای دیگری از این قبیل می بود
تولد مهربانترین و بهترین خلق خدا روی زمین تهنیت !
پ.ن: این عید بزرگترین عید این وبلاگه !! به همین دلیل تصمیم گرفتیم تغییر و تحولات اساسی در این وب ایجاد کنیم و یه خونه تکونی حسابی داشته باشیم.
مدتهاست که دلم میخواد پیشنهادی رو به خوانندگان وب عجل فرجه بدم اما خب همش دو دلم ... میگم چه برداشت های متفاوتی میشه از پیشنهادم کرد ؟ ایا خوانندگان مثلا بهم میگن برو کافر ،خدا هدایتت کنه !.. یا مثلا ایا میگن پیشنهاد جالب و خوبیه ؟... به هر حال دل یک دله کردم و تصمیم گرفتم بگم ... اگه دوست داشتید میتونید پیشنهادم رو عملی کنید و اگر هم نه ..
پیشنهادم اینه :
یک روز یعنی به مدت 24 ساعت فکر کنید که امام عصر (ع) هستید !!.و به دنیا از دریچه ی نگاه امام عصر (ع) بنگرید ..اگه بیرون میرید به تک تک ادمها به چشم امام عصر نگاه کنید ..به رفتارهاشون به چشم امام عصر نگاه کنید ..نه اینکه اگر امام عصر بود چه میدید .. خودتان خیال کنید که اقایمان هستید ..امام عصری که داناست در مقابل خیلی از رفتارهای جاهلی .. امام عصری که تواناست در مقابل خیلی از افکار ناتوان اعتقادی .. خلاصه هر چی شناخت دارید نسبت به امام عصر فکر کنید شما الان حائز تمامی اون معرفت هستید وامام زمانید و دارید به مردم مینگرید و به تمامی اتفاقاتی که میبینید چه در کوچه و خیابان ،چه در اخبار ، چه تو مطالعاتتون و جه تو سریال هایی که میبینید و خلاصه کل انچه در یک روز بهش برخورد دارید !!
نمیدونم این کارو میکنید یا نه
اما من این کارو انجام دادم
میدونید توی ساعت 25 چه حسی داشتم ؟
...
داشتم خفه میشدم .. سینه ام تنگ شده بود .. ادعا نمیکنم مضطر شده بودم اما واقعا حسی شبیه اضطرار داشتم .. پسر پیغمبر باشی و جلوی چشمت حلال خدا حرام و حرامش حلال ... حجابها و نگاه ها و نیت ها و حرص ها و حسد ها و ...
اون موقعه که یه خورده نگاه ادم به زندگی عوض میشه ..ادم حس میکنه باید یه کاری کنه .. یه کم از خوابش بزنه .. یه کم بیشتر مطالعه کنه .. یه کم بیشتر خوب باشه .. یه کم خیلی بیشتر خوب باشه .. میشه موثر بود !! حداقل به اندازه ی وجود خودمون میتونیم موثر باشیم .. تا حداقل وقتی یاد ناقابلمان در یاد حضرتش می اید لبخندی بزند و بگوید ...
+ راستی اگه خواستید پیشنهادمو عملی کنید توی اون بهبوهه ی سیر در افاق از نگاه امام زمان نمنمکی یه سیر انفس هم داشته باشید ..
+ این پست صرفا یک پیشنهاد است !!!!.... عالمانه یا جاهلانه بودنش به حساب نویسنده اش !!
گاهی تعریف کردن بعضی داستان ها و رویداد های روزمره ی زندگی میتونه برای فرد و اطرافیانش درسای خوبی به ارمغان بیاره ...
پیرزنی است در حرم حضرت احمد بن موسی ... همیشه لباس های مندرسی به تن داره ... و یه پلاستیک که فکر کنم کل داراییشو از این دنیا توی اون ریخته ... لکنت زبان داره ... میشه گفت کمی هم شدیده لکنتش .. ادمها از دور فکر میکنند دیوانه ست .. معمولا کسی جرات نمیکنه طرفش بره .. حتی خادم ها ... شاید حس میکنند نشست و برخاست با او برایشان افت کلاس دارد .. یا مثلا فکر میکنند ممکن است کسی انها را در حالی که همنشین اوست ببیند ... یا اینکه میترسند مبادا اسیب به انها برساند ...
رفتم و جریان حضورهمیشگیش رو جویا شدم .. گفتند شوهری داشته که در قسمت موتور خانه ی حرم کار میکرده ..یک عمر انجا خدمت کرده .. وضع مالی چندان خوبی هم نداشته ... پیر زن قصه ی ما زمانی که مرد زندگیش فوت میکنه ،پیش مسوولین حرم میره و ازشون میخواد که شوهرشو تو حرم شاهچراغ دفن کنند،اخه شوهرش همیشه دلش میخواسته بعد مرگش تو حرم پسر ارشد امام کاظم ارام بگیره .. اما مسوولین به هیچ وجه راضی نمیشن .. خواهش میکنه ... راضی نمیشن .. التماس میکنه ..قبول نمیکنن .. میگه ترو خدا حداقل توی همین موتورخونه که کار میکرده دفنش کنید اما باز هم راضی نمیشن ..و بدون اطلاع پیرزن میبرنش و دارالرحمه ی شیراز دفنش میکنن .. اون اتفاق تاثیر عمیقی بر روحش میگذاره .. لکنت سراغش میاد .. وباعث بیماری های روحی و روانی شدید میشه ..تقریبا بیشتر وقتش رو تو حرم اقا میگذرونه ... احساس میکنه حرم خونه واقعیشه ..
اما من کجای این قصه هستم ؟؟؟
همیشه دلم میخواست باهاش همنشین بشم .. دوست داشتم برام حرف بزنه .. دوست داشتم به زمزمه های همیشگیش گوش کنم .. زمزمه هایی که باعث میشد همه او رو دیوانه فرض کنن ... یک بار رفتم و دو زانو جلوش نشستم .. بدون اینکه چیزی بگم خودش شروع کرد به گفتن .. حرف زد و حرف زد و به من فهموند که پشت این لکنت زبانش چه حکمت هایی نهفته .. احساس تواضع شدید میکردم در مقابلش ... انگاری اون رو از همه ی ادم های حرم بهتر میدونستم ... گفت و گفت تا رسید به این جمله : من دیشب همه ی حرم رو جارو زدم .. اگر میبینی تو چرتم چون اصلا نخوابیدم .. در حین این که این حرفا رو میزد دیدم چشمش به یکی از فرشای حرم دوخته شده ... طاقت نیاورد .. از جاش بلند شد ..دیدم با جسم نهیفش داره سعی میکنه یکی از فرشا رو جابجا کنه ... گفتم بهم بگو میخوای چیکار کنی تا کمکت کنم .. با همون لکنت شدیدش بهم فهموند که لبه ی فرش رو میبینی ،پای زائرا پشت لبه ی فرش گیر میکنه .. ممکنه بخورن زمین .. میخوام لبه ی فرش دیگه رو روش بندازم تا کسی زمین نخوره .. منم شروع کردم و با هم داشتیم فرشو درست میکردیم ..زمزمه های اطرافو میشنیدم..یگی میگفت : این داره چی کار میکنه ؟ اون یکی میگفت : هیچی بهش نگو یه وقت دیدی پرید بهت !! نفر بعد میگفت : مشکل عصبی داره .. و این من بودم که میفهمیدم او هر روز برای انجام تمامی کارهای پر دلیلش چقدر زخم زبان میشنود ... اما چون لکنت دارد نمیتواند بگوید .. یعنی کسی هم تره ای از وقتش را برایش خرد نمیکند که بخواهد بشنود دلیلش را ...
اینکه کسی لحظه های حضورش در این دنیا تقسیم شود با لحظه های حضور در حرم تو
این که کسی باور داشته باشد با تو همخانه است...
این که کسی سرقفلی حریمت را از ان خودش بداند ..
این که کسی اجازه یابد حریمت را جارو کند یک شب تا صبح ..در حالی که همه ی بقیه ی شهر خوابند ..یعنی تو او را برای خودت پسندیده ای .. تو او را در دل شب های تار و سیاه این شهر به مهمانی شب های نورانی حرمت دعوت کرده ای ..
همه به او به چشم حقارت مینگرند اما تو قدم او را هر روز بر چشمانت میگذاری ..
این یعنی او با همه ی همه ی این شهر برایت فرق دارد ...
اگر همه ی همه این شهر با چشم حقارت به او بنگرند ! ایا اجازه هست من با چشم حسرت به او بنگرم ؟
+ همه ی اینها رو گفتم که اشاره ای کنم به روایتی از امام باقر علیه السلام که میفرمایند :
خداوند سه چيز را درسه چيز پنهان نموده است رضايتش رادر طاعت، پس هيچ طاعتي را کوچک نشماريم شايدرضايت الهي در آن طاعت نهفته باشد،عذاب وسخطش را درمعصيت ،پس هيچ معصيتي را کوچک نشماريم شايد عذاب الهي در آن نهفته باشد ،اوليائشرا در ميان مخلوقاتش ، پس هيچ کس را کوچک وحقير مشماريم شايد همان شخص ولي خداباشد
+ از آن دفعه به بعد برنامه ام شده که هر بار به حریم کبریایی فرزند ارشد امام کاظم علیه السلام رفتم از او هم درس ادب بیاموزم ..
+ داستان نویسیم خوب نیست ... ببخشید اگر خسته شدید ..
بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به سبزقبایی آشنا؛ اویی که هستی توفیق وجودش را مدیون اوست و هلهله ملکوت مستدام از سعادت تبرک به چنین ترنمـی؛ تصنیف روزگار قرابتش را نویـد می دهد و این، تسلای نگاه منتظران است.
تقدیم به آستان قدسی نگار قبله عالم حضرت مهدی (عج) به امید نوازش نگاهش بر سر دل وجود و بلندای خیمه مهرش بر آفتاب ظلمت زده، غبار از دل می زداییم و به نوایمان صفایی چنین می دهیم:
بغض بهار را مقدم بارانیت شفاست
ای گل ظهورکن تونباشی بهارنیست
اللـهم عجل لولیک الــــــــــــــفرج